نمیدانم این روزها رنگها چرا اینقدر با من لجباز شدهاند. آبی، زود غروب میکند؛ زرد، مزهی عسل نمیدهد؛ حتی سبز هم دیگر بوی راههای آرام را نمیآورد.
اگر روزی مرا پیدا نکردی دنبال من میان آدمها نگرد. لای کتابی خواهم بود که بوی چوب میدهد، یا ته قابلمهای که دارچین را بیش از اندازه دوست داشته، یا روی بوم نقاشیای که آسمانش را سه بار پاک کردهام تا شاید آبی درستش را پیدا کنم.
این روزها انگار دنیا زیادی رنگ دارد، اما هیچکدامشان باب دل من نیستند.
ما فقط وانمود میکنیم همهچیز خوب است؛ درست مثل مربای زردآلویی که از دور، طلایی و خوشمزه ، اما اگر در شیشهاش را باز کنی، میفهمی تمام تابستان را دلتنگ آفتاب مانده.
اگر روزی مرا پیدا نکردی دنبال من میان آدمها نگرد. لای کتابی خواهم بود که بوی چوب میدهد، یا ته قابلمهای که دارچین را بیش از اندازه دوست داشته، یا روی بوم نقاشیای که آسمانش را سه بار پاک کردهام تا شاید آبی درستش را پیدا کنم.
این روزها انگار دنیا زیادی رنگ دارد، اما هیچکدامشان باب دل من نیستند.
ما فقط وانمود میکنیم همهچیز خوب است؛ درست مثل مربای زردآلویی که از دور، طلایی و خوشمزه ، اما اگر در شیشهاش را باز کنی، میفهمی تمام تابستان را دلتنگ آفتاب مانده.
تاحالا به پرتقال خونی دقت کردی؟ فکرکنم اونقدر غصه خورده که دلش ترکیده ! دیشب که بارون اومد حس کردم الانِ که بترکم
صبح که بیدارشدم تموم تنم بوی پرتقال خونی میداد
صبح که بیدارشدم تموم تنم بوی پرتقال خونی میداد