به من گفته بوديد «به امید دیدار» اما آن دفعهای كه برگشتم، دیگر ندیدمتان. آن قدر بی خبر بودم که حتی نمیدانستم در یک جغرافیا به سر میبریم یا نه. حال دیگر دوست دارم شما خطابتان کنم: شما من را به یاد ادبیات میانداختید. از آخرین بار چیزی از من برای شما به یادگار ماند. همان طور که از شما برای من. گاهی به آن چیز کوچک فکر میکنم، به اینکه آیا هنوز همان جای قبلیاش را دارد یا نه. به اینکه من را به خاطرتان میآورد یا نه. و اگر میآورد، چه صفاتی در ذهنتان پدیدار میشود-زنی با چشمانی غمگین؟ زیبا؟ ابله؟ تند خو؟ عاشق؟
به این فکر میکنم که چیزهای کوچک به جای مانده از ما چه تصویر بزرگی از ما ارائه مىدهند و حفظاش میکنند.
به این فکر میکنم که چیزهای کوچک به جای مانده از ما چه تصویر بزرگی از ما ارائه مىدهند و حفظاش میکنند.
نمیدانم این روزها رنگها چرا اینقدر با من لجباز شدهاند. آبی، زود غروب میکند؛ زرد، مزهی عسل نمیدهد؛ حتی سبز هم دیگر بوی راههای آرام را نمیآورد.
اگر روزی مرا پیدا نکردی دنبال من میان آدمها نگرد. لای کتابی خواهم بود که بوی چوب میدهد، یا ته قابلمهای که دارچین را بیش از اندازه دوست داشته، یا روی بوم نقاشیای که آسمانش را سه بار پاک کردهام تا شاید آبی درستش را پیدا کنم.
این روزها انگار دنیا زیادی رنگ دارد، اما هیچکدامشان باب دل من نیستند.
ما فقط وانمود میکنیم همهچیز خوب است؛ درست مثل مربای زردآلویی که از دور، طلایی و خوشمزه ، اما اگر در شیشهاش را باز کنی، میفهمی تمام تابستان را دلتنگ آفتاب مانده.
اگر روزی مرا پیدا نکردی دنبال من میان آدمها نگرد. لای کتابی خواهم بود که بوی چوب میدهد، یا ته قابلمهای که دارچین را بیش از اندازه دوست داشته، یا روی بوم نقاشیای که آسمانش را سه بار پاک کردهام تا شاید آبی درستش را پیدا کنم.
این روزها انگار دنیا زیادی رنگ دارد، اما هیچکدامشان باب دل من نیستند.
ما فقط وانمود میکنیم همهچیز خوب است؛ درست مثل مربای زردآلویی که از دور، طلایی و خوشمزه ، اما اگر در شیشهاش را باز کنی، میفهمی تمام تابستان را دلتنگ آفتاب مانده.
تاحالا به پرتقال خونی دقت کردی؟ فکرکنم اونقدر غصه خورده که دلش ترکیده ! دیشب که بارون اومد حس کردم الانِ که بترکم
صبح که بیدارشدم تموم تنم بوی پرتقال خونی میداد
صبح که بیدارشدم تموم تنم بوی پرتقال خونی میداد