مقدمه‌
2.79K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
گنده‌لات‌ها را بی‌خیال؛ بچه‌سوسول‌ها را بچسبید!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
خبر شگفت‌انگیز و اسف‌بار است: اسماعیل کشاورز، قهرمان ارومیه‌ای بین‌المللی کاراته، به کردستان عراق دعوت می‌شود تا در آیین گشایش باشگاه کاراته شرکت کند. اما پس از چند روز بی‌خبری، به خانواده‌اش زنگ زده و می‌گوید در بازداشت نیروهای امنیتی کردستان است. یک ماه بعد بالاخره خانواده‌اش موفق می‌شوند او را به مدت سه دقیقه ببینند؛ آن هم در حالی‌که زیر شکنجه نیروهای امنیتی کردستان، همه صورتش کبود، سرش شکسته و پلکهای چشمانش پاره شده است.
کافی است جستجویی ساده انجام دهیم تا دریابیم شرایط مشابه بسیاری را ایرانیان در کشورهای کوچک همسایه تجربه می‌کنند. دقت کنید که سخن از شرایط ایرانیان در کشورهای گنده‌لات به میان نمی‌آوریم؛ بلکه سخن از کشورهای کوچک و ضعیف است.
اکنون چندصد ایرانی در زندانهای قرون وسطایی ترکمنستان به جرم ورود اشتباهی قایق‌شان به آبهای ترکمنستان (که بیشتر اینها از ترکمنهای ایرانی هستند) و یا همراه داشتن قرص استامینوفن و متادون در تریلی ترانزیتی‌شان، به زندان‌های درازمدت محکوم شده‌اند. بیشتر این افراد پس از دستگیری، همه دارایی‌شان به سود دولت ترکمنستان مصادره شده است. هزینه‌های زندان این افراد را هم خانواده‌های‌شان باید بپردازند؛ آن هم در حالی‌که برخی از زندانهای این کشور (همچون زندانی ماری) آنچنان شرایط ناگواری دارد که برخی از زندانیان ایرانی در آنجا مرده‌اند.
از سوی دیگر، سالانه چندصد هزار گردشگر ایرانی به جمهوری آذربایجان سفر می‌کنند؛ اما بسیاری از اینان با خاطرات ناخوشایند به کشور باز می‌گردند. پلیس آذربایجان به بهانه‌های بیهوده، گردشگران ایرانی، به‌ویژه آنهایی که با خودروی شخصی رفته باشند را جریمه‌های سنگینی می‌کند. همچنین بر پایه گفته‌های رئیس انجمن ایرانیان ساکن جمهوری آذربایجان، از هفتاد درصد ایرانیانی که از گمرک آستارا به آذربایجان می‌روند، به بهانه‌های گوناگون پول اضافی یا همان رشوه دریافت شده است. در کنار اینها، در کتابهای درسی و غیردرسی تاریخ و جغرافیا و ادبیات آذربایجان، ایران را یک کشور متجاوز در درازای تاریخ معرفی می‌کنند که اکنون هم بخش زیادی از خاک جمهوری آذربایجان (استانهای آذری‌نشین) را اشغال کرده است. از همین رو است که نسل جوان این کشور به شدت از ایران و ایرانیان «متجاوز» نفرت دارند.
امارات که تا نیم‌سده پیش هنوز یک کشور نشده بود، اکنون نه تنها سرمایه سرمایه‌داران ایرانی را به خود کشانده، بلکه همان سرمایه‌داران را به شیوه‌های گوناگون، خوار و کوچک می‌شمارد. از انگشت‌نگاری گردشگران ایرانی یا باز گرداندن‌شان از فرودگاه به ایران بگذریم.
این چند نمونه، دست‌کم کشورهایی به رسمیت شناخته‌شده توسط نهادهای بین‌المللی است. اکنون کردستان عراق که هنوز نتوانسته با همکاری امریکا و اسرائیل کشوری مستقل شود، و البته تا دوره صفوی بخشی جدایی‌ناپذیر از ایران بود و از آن زمان نیز همیشه در برهه‌های حساس، چشم به راه همکاری و همیاری ایران و ایرانیان داشت، به این جمع افزوده شده است و اینگونه با ایرانیان برخورد می‌کند.
دستگاه‌های دیپلماتیک ما هم هنوز واکنش جدی‌ای به این رویداد نشان نداده‌اند؛ همانگونه که واکنش جدی به زندانی شدن ایرانیان در ترکمنستان، رشوه‌گیری‌های گسترده از ایرانیان در جمهوری آذربایجان و برخوردهای خوارکننده با ایرانیان در امارات هم نشان نداده‌اند. اینها آیا با مفهوم «ایران مقتدر» که مدام از زبان مسئولین نظام می‌شنویم، همخوانی دارد؟ «ایرانی سربلند» که بیشتر اشاره‌اش به شهروندان ایرانی بود را سالها است در صف‌های دراز و شبانه پشت درب سفارتخانه‌های کشورهای متوسط (و نه ابرقدرت) همچون هند و چین و...، بی‌ارزش شدن گذرنامه ایرانی و... دیدیم. اینکه چرا ایرانیان به روزی افتادند که برای یک گردش ساده باید به کشورهایی همچون آذربایجان و امارات بروند و این همه خوار و کوچک شوند، بیرون از هدف این نوشتار است. اما دست‌کم دلخوش به «ایران مقتدر»ی بودیم که بیشتر اشاره‌اش به دستگاه حکمرانی کشور بود. هنوز امیدواریم که نشانه‌ها دروغ گفته باشند و دستگاه دیپلماسی‌مان بالاخره تکانی به خود داده و با قدرت از حقوق ایرانیان، دست‌کم در برابر کشورها یا سرزمینهای کوچکی که بیشترشان تا چندی پیش زیر حاکمیت ایران بودند، پشتیبانی کند. اینها واقعا مهمتر است از شاخ و شانه کشیدن برای گنده‌لات‌هایی همچون امریکا و انگلیس. هم مهمتر است و هم بیشتر به چشم ما شهروندان می‌آید.

پی‌نوشت: این یادداشت را سه هفته پیش در فرارو نوشتم. اما در همین مدت، هم قهرمان ارومیه‌ای‌مان آزاد شد و هم خبر آزادی چندصد زندانی ایرانی از ترکمنستان، دیروز به گوش‌مان رسید. امیدوارم برای ایرانیان اسیر در زندانهای دیگر کشورها هم همین خبر را به زودی بشنویم.
https://t.me/moghaddames
Forwarded from مقدمه‌ (Amir Hashemi Moghaddam)
کالای ایرانی «لباس زیر ناموس» ما کجاست؟
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
امسال سال «حمایت از کالای ایرانی» نامیده شد. چیزی که واقعا در این شرابط اقتصادی کشور و تعطیلی کارخانه‌هایی که هر هفته خبرشان به گوش می‌رسد و مایه بیکاری هزاران هم‌میهن شده، لزومش احساس می‌شود. کالاهای ایرانی به دلایل بسیار، نتوانسته‌اند در رقابت با کالاهای همسان خارجی، کامیاب شوند. در اینجا تنها به یک بُعد آن پرداخته می‌شود که رشد نابرابر کالاهای داخلی است.
آقای حسن عباسی در سخنرانی چند ماه پیش در یکی از دانشگاه‌های تبریز، در پاسخ به انتقاد تند یکی از دانشجویان درباره پشتیبانی ایران از حکومت سوریه، جملاتی بسیار تندتر گفت؛ از جمله: «شما لباس زیر ناموست را بدهکار آن جوانها [مدافعان شهید حرم] هستی».
اما در اینجا، سخنم درباره این است که «لباس زیر ناموس» ما را چه کسی تولید می‌کند؟ آقای عباسی در شهر تبریز بود. اگر کمی آنسوتر به مرز بازرگان یا رازی می‌رفت، بی‌گمان درستی آمار رسمی مبنی بر ترانزیت هر ساعت شش کانتینر پوشاک قاچاق، از جمله لباس زیر ناموس‌مان از ترکیه به ایران را متوجه می‌شد. اما ربطش چیست؟
گورباچف در آخرین سالهای حکومت شوروی، در یکی از برنامه‌های تلوزیونی، یک کاغذ و قلم داشت و دو تا پاک‌کن. با قلم دو تا خط روی کاغذ کشید. سپس با یکی از پاک‌کنها آنرا پاک کرد. تمیز شد. اما پاک‌کن دیگر کاغذ را سیاه کرد. او توضیح داد که پاک‌کن نخست، ساخت امریکا بوده و پاک‌کن دوم، ساخت شوروی. امریکا اگر سلاح‌های پیشرفته ساخته، در کنارش به دیگر ابعاد صنعت و فرهنگ و اجتماعش هم پرداخته بود؛ اما شوروی همه تلاشش بر ساخت سلاح‌های هم‌رده با امریکا متمرکز شد و از همین رو، دیگر ابعاد اقتصادی و اجتماعی و سیاسی را نادیده گرفت.
حالا حکایت ما است. بی‌گمان ساخت موشک‌هایی که لرزه به دل دشمنان می‌اندازد، برای هر ایرانی دلگرم‌کننده و برای دشمنان بازدارنده است. این موشکها هم بخشی از کالاهای ایرانی هستند. اما همه کالاهای ایرانی به این موشکها خلاصه نمی‌شود. ترکیه هم به تازگی موشکهای جدیدش را به نمایش گذاشته. اتفاقا با وجود همه قوانین بین‌الملل، حاکمیت سوریه را نقض و به عفرین لشکرکشی کرده است. همانگونه که بیش از چهل سال است بخشی از خاک قبرس را به تصرف در آورده و گوشش هم به سازمان ملل بدهکار نیست. اما هم‌زمان در صنعت پوشاک هم سرمایه‌گذاری کرده و اکنون نه تنها بازار پوشاک ایران، بلکه خاورمیانه و حتی بخش زیادی از اروپا را هم در دست گرفته؛ گردشگری‌اش پیشرفت چشمگیری داشته و به مرز چهل میلیون گردشگر در سال رسیده؛ نظام آموزش عالی‌اش رشد چشمگیر یافته و خدمات اجتماعی و درمانی‌اش حقیقتا انقلاب کرده؛ تولیدات فرهنگی‌اش (همچون سریالها و موسیقی عامه‌پسند) هم نه تنها دارد منطقه، بلکه دنیا را تسخیر می‌کند و...
این روزها دوباره سیل گردشگران ایرانی را (به‌عنوان موضوع مطالعاتی‌ام) می‌بینم که به ترکیه می‌آیند. به گونه‌ای که مثلا همه هتلها و مسافرخانه‌های شهر وان پر شده و مسئولین شهری از مردم خواسته‌اند گردشگران ایرانی را در خانه‌هایشان جای بدهند. بخش زیادی از این گردشگران در ترکیه، تاجران چمدانی هستند. یعنی هم به این کشور سفر می‌کنند و هم برای مصرف یکسال یا بیشتر خود و خانواده‌شان، پوشاک می‌خرند.
از سوی دیگر، در بسیاری از برنامه‌های تلویزیونی ترکیه، علیه کالاهای چینی تبلیغ می‌شود. همچنانکه در بسیاری از فروشگاه‌هایش تابلوی «نه به کالای چینی، آری به کالای ترکیه» به چشم می‌خورد. اگر ترکیه به کالاهای چینی نه می‌گوید، جایگزینش را با بهایی کمتر و کیفیتی بالاتر دارد. همه اینها را هم مدیون واقع‌گرایی، برنامه‌ریزی و همبستگی مردم و دولت‌مردانش بوده است.
آیا ما هم می‌توانیم در برابر کالاهای خارجی، چنین گزینه‌هایی را مطرح کنیم؟ آیا می‌توانیم از گمرک‌هایی که در دست دولت نیست، بر قاچاق کالاها نظارت داشته باشیم؟ آیا می‌توانیم به سرمایه‌گذاران اطمینان خاطر بدهیم؟ یا تنها دوباره به هزینه کردن بنرهای تبلیغاتی خیابان‌ها، دستورالعمل به دستگاه‌ها و وزارتخانه‌ها، همایشهای نمایشی، پرداخت وامهای کلان به «خودی»هایی که بازپرداخت نمی‌کنند و... بسنده خواهیم کرد؟
بی‌گمان «ما می‌توانیم»؛ اما نه با دستورالعملهای یکساله و انقلابی. اگر سیستم نظارتی شفاف همگانی بر همه بخشهای تولیدی و اقتصادی حکمفرما نباشد و مردم ندانند کدام کالای ایرانی در چه فرایندی و با چه هزینه‌ای تهیه شده و برتری‌اش نسبت به کالاهای خارجی همسان چیست، می‌شود همان به اصطلاح خودروی بی‌کیفیت ملی با بهایی بیشتر از خودروهای خارجی، اما دور از دسترس ایرانیان.
دوم اینکه باید توازن سرمایه‌گذاری در تولید کالاها و زمینه‌های مختلف را در نظر بگیریم. توان اجتماعی و فرهنگی همان اندازه مهم است که توان نظامی. «لباس زیر ناموس» هم به همان اندازه مهم است که کالای نظامی.
https://t.me/moghaddames
چرا گردشگران ترکیه به ایران نمی‌آیند؟
امیر هاشمی مقدم: سایت خبری-تخلیلی فرارو
نوروز شد و دوباره خیل گردشگران ایرانی به ترکیه سرازیر شدند. سالانه بین دو تا دو و نیم میلیون گردشگر ایرانی به ترکیه می‌رود و ایران جایگاه چهارم و گاهی پنجم بین گردشگران در نرکیه دارد. در سوی دیگر، تنها بین 150 تا 200 هزار گردشگر ترکیه‌ای به ایران می‌آیند و گردشگران ترکیه در ایران، جایگاه نهم را دارند. به دیگرسخن، ما نتوانسته‌ایم به ازای هر 10 گردشگری که به ترکیه می‌فرستیم، حتی یک گردشگر ترکیه‌ای به ایران بکشانیم.
تازه در این میان، بسیاری از کسانی که به‌عنوان گردشگر ترکیه‌ای در ایران به شمار می‌آیند، بازرگانانی هستند که برای سوداگری به ایران می‌آیند. البته ایرانیانی که به ترکیه می‌روند نیز عموما یکی از اصلی‌ترین اهداف‌شان، همین تجارت و خرید پوشاک است.
پرسشی که هر بار بسیاری از ایرانیان، چرایی این نابرابری است. عموما هم ترکیه را مقصر این نابرابری می‌دانند. در اینجا تلاش می‌کنیم به‌طور چکیده، به این چرایی و راه‌های گذر از آن اشاره کنیم.
به تازگی «ایرام» یا «مرکز پژوهشهای ایران» که نهادی دولتی در ترکیه است، گزارشی درباره گردشگری میان ایران و ترکیه تهیه کرده است. در بخشی از این گزارش، به جایگاه گردشگری ایران در دنیا پرداخته و نشان داده چرا ایران نتوانسته گردشگران بین‌المللی را به خود بکشاند. شمار اندک هتل‌های ایران، رقم بسیار ناچیز هتلهای 5 ستاره، تفاوت میان هلتهای پنج ستاره وافعی با هتلهای پنج ستاره ایران، بهای بسیار زیاد هتلهای ایران و...، نکاتی است که ترکیه‌ای‌ها به آن اشاره دارند.
کسانی که در کشورشان هتلهای پنج ستاره با امکانات بسیار زیاد دارند، طبیعتا نمی‌توانند به هتلهایی که ما 5 ستاره می‌نامیم، آن هم با بهای بالا، باور داشته باشند (کافی است نگاهی به سفرنامه‌های ایرانیانی که به هتلهای آنتالیا رفته‌اند بیندازیم تا این تفاوت را از نگاه ایرانیان نیز دریابیم).
در این زمینه ایران البته توانمندی‌های دیگری دارد. برای نمونه، کیفیت، خدمات و بهای اتوبوسهای وی‌آی‌پی ایران بسیار بهتر از ترکیه است؛ اما وقتی در کنار دیگر گزینه‌ها جای می‌گیرد، نمی‌تواند چندان برجسته باشد.
مسئله مهمی که نباید نادیده گرفته شود، ناآگاهی شهروندان ترکیه (برخلاف رصد دقیق و علمی ایران توسط اندیشکده‌های ترکیه) درباره ایران است. ترکیه‌ای‌ها همچنان دریافت درستی از ایران ندارند. برداشت‌شان درباره محدودیتهای دینی و اجتماعی در ایران مبالغه‌آمیز است و ما هنوز نتوانسته‌ایم این نگاه را درست کنیم.
در این میان، نادیده گرفتن گوناگونی بازار گردشگرفرست را هم باید افزود. در ترکیه چند گروه که عموما اقلیت به‌شمار می‌آیند داریم که به ایران علاقمندند (دست‌کم بیشتر از دیگر شهروندان).
«علویان» این کشور، به جز احساس نزدیکی‌ای که به تشیع دارند (قزلباشان شاه اسماعیل، بیش از آنکه شیعه فقهی باشند، علوی بودند و بعدها به خاطر فقهی شدن تشیع در ایران، از پادشاهان صفوی فاصله گرفتند)، برخی زیارتگاه‌های اصلی‌شان (همچون آرامگاه خاندان صفوی در اردبیل، آرامگاه‌های عارفان در استان سمنان، زادگاه حاجی بکتاش‌ولی در خراسان و...) هم در ایران است.
«زازاها» که اصالتا از منطقه دیلمان گیلان بوده و همچنان زبان‌شان به گویش گیلکی بسیار نزدیک است. در میان زازاها می‌توان علاقمندان افراطی به کشور ایران یافت.
«کردها» که به دلیل حضور گروهی از هم‌تباران‌شان در ایران، و همچنین نزدیکی‌های فرهنگی، تاریخی و اسطوره‌ای با ایران می‌توانند مورد توجه قرار گیرند.
«آذری‌ها» که در استانهای هم‌مرز با ایران زندگی می‌کنند و زبان‌شان با زبان ترکهای آذری ما یکی است. همچنین شیعه بوده و بنابراین پتانسیل بالایی برای سفر به ایران دارند.
«استادان و دانشجویان تاریخ و زبان ترکی» تقریبا همگی به ایران علاقمند هستند. اگرچه در میان این گروه، افراد بسیاری یافت می‌شود که نگاه‌شان تنها بر پایه قوم‌گرایی و زبانی است، اما بسیاری‌شان هم به دلیل تاثیری که زبان و ادب فارسی بر زبان ترکی و به‌ویژه عثمانی داشته، واقعا شیفته این زبان بوده و بیش از دیگران در راستای معرفی زبان فارسی و فرهنگ ایرانی به جامعه ترکیه تلاش می‌کنند.
به‌هر روی نباید از یاد برد که امروزه گردشگری، آیینه خوبی برای نشان دادن کامیابی‌های نه تنها اقتصادی، بلکه سیاسی و فرهنگی یک کشور است. اگر گردشگری ترکیه کامیاب شده، به‌خاطر واقع‌بینی‌ها، برنامه‌ریزی‌ها و تلاشهایش است. ترکیه وضعیت گردشگران ایرانی را با دقت دنبال می‌کند و به‌طور مرتب داده‌ها و اطلاعات درباره انگیزه‌ها، خواست‌ها و میزان رضایت‌شان را بررسی می‌کند. آیا ما تاکنون درباره گردشگران ترکیه بررسی‌هایی این‌چنین انجام داده‌ایم؟
(نوشته‌های دیگر در زمینه انسان‌شناسی و گردشگری را در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
تحدید هویت شیعه
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
در جهان امروز که پدیده‌ی جهانی شدن در حال از بین بردن فرهنگ‌های کوچک است، هرچه یک حوزه‌ی فرهنگی و تمدنی بزرگتر باشد، امکان و هزینه‌ی حل کردنش در فرایند جهانی شدن دشوارتر است. بنابراین مولفه‌های هویتی باید به سوی پهناور شدن و در بر گرفتن گستره‌ی بزرگتری از انسان‌ها پیش بروند تا قدرت بیشتری بیابند؛ نه آنچنانکه تجربه‌ی ما نشان می‌دهد، هویت‌مان را روز به روز کوچک‌تر کرده و گروه‌های خرده‌فرهنگی بیشتری را از خود برانیم.
ما به‌عنوان کشوری شیعه، تاکنون از به رسمیت شناختن بسیاری از گروه‌های شیعی سرباز زده و بدین واسطه، توانمندیهای بسیاری که با پذیرفتن این شیعیان به دست می‌آید -از جمله در زمینه گردشگری- را از دست داده‌ایم.
البته این به معنای نادیده گرفتن اهل سنت نیست. چه اینکه در واقع تاکید بیش از حد بر هویت شیعی، خود نوعی تحدید (محدود کردن) هویت دینی و حتی ملی است. اما در اینجا یادآوری کردیم که حتی چارچوب‌های هویت شیعی‌مان هم تنگ‌نظرانه است. در زیر به چند گروه از این شیعیان اشاره می‌کنیم:
1- علویان ترکیه که جمعیتشان از ۱۰ تا ۲۵ میلیون بیان شده است. حاجی بکتاش ولی که در اصل از خراسان ایران به آنجا رفته بود، اکنون بزرگترین اولیاءالله ایشان است. چند سال پیش گروهی از بزرگان ایشان به خراسان آمده و بر پایه‌ی نوشته‌های تاریخی‌شان، زادگاه حاجی بکتاش ولی را یافتند؛ جایی که اگر برنامه‌ریزی واقع‌بینانه و درست داشته باشیم، می‌تواند زیارتگاه میلیون‌ها علوی ترکیه شود.
در واقع همین گروه بودند که به یاری شاه اسماعیل آمدند تا حکومتش را در ایران استوار کند. اما بعدها به دلیل فقاهتی شدن مذهب شیعه در ایران، علویان که زندگی دینی‌شان غیرفقاهتی و آمیخته با باورهای شَمَنی (آمده از آسیای میانه) و باورهای ایران باستان بود، از تشیع فقهی فاصله گرفتند. یعنی از دوره‌ی صفوی به بعد، نه تنها تمایز بین شیعه و سنی، بلکه بین شیعه‌ی فقاهتی و شیعه‌ی عامیانه پررنگ‌تر شد و همین یکی از عوامل احساس جدایی از هویت رسمی ایران گردید. در سوریه، عراق و ایران هم جمعیت قابل توجهی از اینان حضور دارند.
2- اسماعیلیان که اکنون در تاجیکستان، افغانستان، شمال پاکستان، هندوستان، شمال آفریقا متمرکز بوده و جمعیت‌های پراکنده‌ای هم در همه‌ی قاره‌های دیگر دارند، از دیگر گروه‌های شیعه‌ای هستند که نادیده گرفته‌ایم. پس از سقوط امپراتوری فاطمیان، الموت قزوین پایگاه اصلی ایشان شد که همچنان یکی از مهیج‌ترین دوره‌ها برای نگارش رمان‌ها و ساخت فیلم‌های تاریخی در جهان است (به جز صنعت سینمای خودمان). جالب است بدانیم شبکه‌ی گسترده‌ای که توسط آقاخان چهارم (امام کنونی اسماعیلیان و چهل و نهمین امام‌شان) برای توسعه در بخش‌های گسترده‌ای از جهان شکل گرفته است (AKDN: Agha Khan Development Network) ، یکی از الگوهای موفق توسعه در جهان معاصر است که در زمینه‌های بهداشت، آموزش و افزایش توانایی مناطق کمتر توسعه‌یافته فعالیت می‌کند. از همین رو است که نفوذ آقاخان در مناطقی همچون آسیای میانه (به‌ویژه تاجیکستان) و شمال آفریقا، از نفوذ ایران در این مناطق بیشتر است. یکی از آرزوهای آقاخان، آمدن به سرزمین اجدادی‌اش ایران است.
نکته‌ی دیگر اینکه قلعه‌ی الموت یکی از اصلی‌ترین زیارتگاه‌های این گروه از شیعیان است. اما از آنجا که ایران این گروه را به رسمیت نمی‌شناسد، بنابراین عملاً این توانایی برای جذب گردشگران خارجی‌مان هم نادیده گرفته شده است.
3- حتی شیعیان زیدی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی در کنار مذاهب چهارگانه اهل سنت، «دارای احترام کامل […] و طبق فقه خودشان آزادند»، عملاً مورد بی‌مهری‌اند. سال‌ها پیش گروهی از زیدیان یمنی به آمل آمده و برای بازسازی آرامگاه داعی کبیر (امام حسن بن زید) با مسئولین ایرانی صحبت کردند که به جز بارگاه و آرامگاه، در اطراف آن هتل و تاسیسات اقامتی و گردشگری هم بسازند تا شیعیان زیدی یمنی بتوانند برای زیارت به آنجا رفت و آمد کنند. همه‌ی این هزینه‌ها را هم خودشان بر عهده گرفته بودند؛ اما ما چنین درخواستی را نپذیرفتیم.
اگر توانمندی‌های‌مان برای جذب گردشگران شیعی علوی در خراسان، شیعه اسماعیلی در الموت قزوین و شیعیان زیدی در آمل را کنار هم بگذاریم، آنگاه گستره‌ی بازار گردشگری ورودی‌ای که به سادگی از دست داده‌ایم هم آشکارتر می‌شود. کافی است بیندیشیم اگر ایران مقصد و زیارتگاه چندین میلیون شیعه‌ی زیدی یمن، علوی ترکیه و اسماعیلی از سراسر دنیا می‌شد، گردشگر ورودی‌مان چقدر افزایش می‌یافت.
(اگر دوست داشتید، دیگر نوشته‌های مرا هم در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
ترکیه پنج، ایران صفر!
فرارو- امیر هاشمی‌مقدم؛
چندی پیش سفیر عربستان در تاجیکستان گفته بود خوشحال است که موفق شده تاجیکستان را به‌عنوان یک کشور فارس‌زبان، از ایران دور کند. کیست که نداند روابط ایران و تاجیکستان در این دو سال گذشته روز به روز تاریک‌تر و سردتر شده است؟
اما یک چیزی را هیچکسی نمی‌داند؛ دستاورد ما از دعوت از محی‌الدین کبیری، رئیس حزب ممنوع شده نهضت اسلامی تاجیکستان، به کنفرانس وحدت اسلامی تهران چه بود؟ همان دعوتی که زمستان 1394 را برای روابط هر دو کشور سردتر و تاریک‌تر کرد. اینکه واقعا این حزب تروریستی نیست را کاری نداریم. اما چرا وقتی می‌دانیم کشورهای تازه استقلال‌یافته آسیای میانه روی احزاب اسلام‌گرا و مخالف‌شان تا این حد حساس‌اند، بهانه به دست‌شان می‌دهیم؟
به نظر می‌آید مسئولین فرهنگی ایران در عرصه دیپلماسی فرهنگی (نه تنها خارجی، بلکه داخلی نیز)، هیچ برنامه و چشم‌اندازی پیش رو ندارند و به قول محمدحسین جعفریان، «رنگین کمانی» عمل می‌کنند. کشورهای تازه استقلال‌یافته آسیای میانه و قفقاز، روزگاری بخشی از ایران بزرگ فرهنگی بودند که روسیه آنها را به زور و جنگ از کشور مادر جدا کرد. اما پس از استقلال، کمترین موفقیت در این حوزه‌ها را کشور ایران داشت.
ترکیه که طی چند صد سال حکومت عثمانی، کمترین روابط را با حوزه آسیای میانه داشت، بلافاصله دست به کار شد و توانست بیشترین نفوذ را در این کشورها داشته باشد. آذربایجان قفقاز هم که همچو مومی در دست ترکیه جای گرفت. بازار این کشورها به روی کالاهای ترکیه گشوده شد؛ مدارس ترکیه‌ای در این کشورها دانش‌آموزان نخبه را به خود کشاند؛ و عرصه فرهنگ این کشورها هم به سوی یکی شدن با ترکیه پیش می‌رود.
در این باره کافی است یادآوری کنیم که خط و کتابت رسمی در همه این کشورها (آذربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان و قرقیزستان) تا اوایل سده بیستم میلادی، یعنی در حالی‌که مستعمره روسیه بودند، همچنان فارسی بود. بنابراین طبیعی بود که پس از استقلال از شوروی، به خط نیاکانی خویش باز گردند. اما یکی پس از دیگری به خط لاتین ترکی که پیشینه‌اش تا آن زمان به هفتاد سال هم نمی‌رسید (1928 سالی که الفبای ترکیه لاتین شد و 1991 سالی که شوروی تجزیه گردید) گرویدند و در این راه، تنها عامل مشوق، فعالیتهای منسجم و یکپارچه مسئولین فرهنگی ترکیه بود که بر پایه برنامه‌ریزی‌های دقیق کار می‌کردند.
در بیشتر مناطق این چند کشور یادشده در بالا، اگرچه زبان نوشتاری‌شان عموما فارسی بود، اما زبان گفتاری‌شان (به‌ویژه در کوچه و بازار) گویشی از زبان ترکی بود.
در این میان تاجیکستان زبان کوچه و بازاری مردمانش نیز فارسی بود و بنابراین انتظار می‌رفت ایران دست‌کم در این یک مورد فرصت بهتری داشته باشد. که البته داشت. اما نتوانست استفاده کند.
حالا شرایط دو کشور ایران و ترکیه را اگر با یکدیگر مقایسه کنیم، می‌توانیم به کامیابی‌های فرهنگی هر یک در این زمینه آگاهی یابیم. یعنی در حالیکه:
1- ترکیه از دوره سلجوقیان به بعد (و به‌ویژه دوره عثمانی) از نظر سیاسی و فرهنگی کاملا جدا از آسیای میانه بود، و این سرزمینها بخشی از ایران بزرگ آن روز به شمار می‌آمدند (که در نقشه‌هایی که جغرافی‌دانان عثمانی از ایران آن روزگار می‌کشیدند، این سرزمینها هم به‌عنوان بخشی از خاک ایران ترسیم شده بود)؛ و
2- در حالیکه خط و کتابت همه این سرزمینها به فارسی بود، خط لاتین ترکیه سابقه‌ای کمتر از هفتاد سال و آن هم تنها در خاک ترکیه داشت؛ ترکیه موفق شد هم خط و کتابت همه این کشورها را به لاتین ترکی تغییر دهد و هم حضور فرهنگی و اقتصادی کاملا غالبی در این کشورها داشته باشد. باور عمومی در ایران این است که ترکیه پس از تغییر خط از عثمانی/فارسی به لاتین، از میراث گذشته و نیاکانش جدا گشت و زیان فرهنگی و تمدنی بسیاری دید. اما واقعیت این است که آن کشوری که از این تغییر خط در ترکیه زیان دید، ایران بود. چرا که اگر ترکیه به سراغ خط لاتین نمی‌رفت، بنابراین خط کشورهایی که روزگاری بخشی از ایران بزرگ بودند را نیز تغییر نمی‌داد و امروزه این کشورها با مراجعه به آثار و کتب قدیمی‌شان، در می‌یافتند که چقدر به ما نزدیک هستند.
همه اینها در حالی است که ایران حتی نتوانست حضورش در تاجیکستان که از هر نظر به ایران کنونی نزدیک بود را حفظ کند. حالا هم که در تاجیکستان فیلمهای مستندی ساخته می‌شود که ایران را عامل ترورها و خرابکاری‌ها در این کشور معرفی می‌نماید. تاجیکستان نیز دیر یا زود در دست ترکیه جای خواهد گرفت؛ آن وقت ایران می‌ماند و حوضش.
باید دید تا چه زمانی مسئولین فرهنگی ما می‌خواهند با آرمانگرایی‌های خیالین، فرصتهای درون و بیرون کشور را یکی پس از دیگری به تهدید تبدیل کنند.

(دیگر یادداشتهای رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
روسیه‌پرستی تا به کجا؟
امیر هاشمی مقدم: وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی سید محمد بهشتی در گفتگو با حسین دهباشی، سخنان شگفتی درباره جنگهای ایران و روس بر زبان رانده است. از میان ادعاها و تحریفات ایشان، من تنها به یکی، آن هم در حد یک یادداشت روزنامه‌ای می‌پردازم: ایشان در جایی می‌گوید: «جنگ ایران و روس، جنگ آذربایجان و روس است. مثلا خراسانی‌ها، تنگستانی‌ها، لرها و ایلات بختیاری و قشقایی، کردها در این جنگ حضور داشتند؟» و سپس خودشان پاسخ می‌دهند: «نه! این جنگ آذربایجان بوده با روسها. از نظر فهم مردم ایران و از نظر حکومت مرکزی هم یک جنگ منطقه‌ای بوده».
البته از این دست تحریفهای تاریخی، خیلی‌ها ممکن است به زبان آورند. اما وقتی این سخنان از دهان کسی بیرون آید که با وجودی که مهندسی خوانده، اما چهل سال است به ناحق، بالاترین جایگاه‌های تصمیم‌گیری فرهنگی این کشور همچون ریاست سازمان میراث فرهنگی، معاونت وزیر ارشاد، ریاست پژوهشگاه میراث، عضویت شورای عالی میراث، عضویت پیوسته فرهنگستان هنر و چندین سمت بلندپایه فرهنگی دیگر را در اختیار داشته، می‌توان پی برد که چرا اوضاع فرهنگی امروزمان چنین شده است.
نگارنده دست‌کم از سه کتاب تاریخ دست اول از این دوره، برای رد ادعای آقای بهشتی گواه می‌آورد. نخست، کتاب «تاریخ نو» که جهانگیر میرزا، پسر عباس میرزا آنرا نوشته و به‌واسطه اینکه خود از فرماندهان این جنگها بوده، به قول عباس اقبال آشتیانی، در توصیف دوره تاریخی یادشده، بی‌نظیر است. دوم، «تاریخ منتظم ناصری» نوشته محمدحسن صنیع‌الدوله. سوم، «روضه‌الصفای ناصری» نوشته رضاقلی خان هدایت.
نخست اینکه از عوامل مهم تحریک ایرانیان به جنگ، روحانیون غیر آذربایجانی بودند. مهمتر از همه، سیدمحمد مجاهد که از سوی پدر اصفهانی و از سوی مادر، بهبهانی بود. بسیاری از این علمای غیر آذربایجانی، همچون خود سید محمد مجاهد یا ملا احمد نراقی همراه با سپاه به جنگ با روسیه رفته بودند (جهانگیر میرزا. 1384: 44). البته اگر قدرت گرفتن این علما و سیاسی شدن‌شان نبود (که اتفاقا در دوره فتحعلی شاه دوباره روحانیت توانست در قدرت سیاسی شریک شود و مردم را به جنگ تحریک کند)، هرگز جنگ‌های دوره دوم بین این دو کشور در نمی‌گرفت تا منجر به ترکمان‌چای شود (همین علما این بار، ضعف ایمان سپاه ایران را مایه شکست دانستند). هرچند امثال آقای بهشتی و تاریخ رسمی کنونی‌مان، میلی به بیان این نکته ندارند.
وزرای عباس میرزا در این جنگ هم غیر آذربایجانی بودند. قائم مقام فراهانی، در جنگهای نخست ایران و روس، وزیر او می‌شود و میرزا اسدالله نوری مازندرانی هم وزیر جنگ و تعلیمات سربازان جنگی‌اش شده و به دستور عباس میرزا، افراد سرشناس و روحانیان را برای گردآوری سپاه، به نقاط مختلف کشور فرستاد. این لشکریان از جای جای ایران گردآوری شدند. چنانکه رضاقلی خان هدایت هم سخن از «تمامیت ایران بر آشفته شد» به میان می‌آورد. ناصر نجمی که از نخستین کتابهای تحلیلی درباره جنگهای ایران و روس نوشته هم، همین را تایید می‌کند (نجمی. 1326: 31-30).
جهانگیر میرزا از این لشکریان غیرآذربایجانی بسیاری در جنگ با روس نام می‌برد؛ برای نمونه: لشکریان عراق عجم یا مرکز ایران (ص: 48)؛ لشکر ملایر و تویسرکان (ص: 33)؛ لشکر سمنان و دامغان و خراسان (ص: 34)؛ لشکر مازندران (ص: 50. که البته صنیع‌الدوله هم در تاریخ منتظم ناصری (1363: 1469) نام فرماندهان لشکر مازندران را می‌آورد). همچنین در نخستین حمله سپاهیان عباس میرزا به سپاهیان روس، طایفه کُرد خواجه‌وند، از پیشگامان حمله بودند.
در جای جای هر سه منبع یادشده هم، ده‌ها بار از «لشکر ایران» در برابر لشکر روس سخن به میان می‌آید.
به‌هرحال ده‌ها گواه دیگر مبنی بر نادرستی ادعای آقای بهشتی می‌توان از منابع تاریخی بیرون کشید که به درازا کشاندن سخن، مناسب یک یادداشت رسانه‌ای نیست. اما تنها در ایران است که برخی مسئولین، به جای همگرایی و وحدت، تاریخ را تحریف می‌کنند تا این وحدت را کتمان نمایند.
آقای بهشتی همچنین شاکی است که چرا ما برای تجاوزگری‎های انگلیس ناراحت نیستیم؟ اتفاقا ایرانی‌ها برای آن هم ناراحتند و شخصیت بسیاری از ما، «دایی‌جان ناپلئونی» و بدبین به انگلیس است. اما خباثتهای تاریخی و امروزین روسیه را فراموش و بلکه لاپوشانی کردن، کار کسانی است که شعار «نه شرقی، نه غربی» را به «نه غربی، نه باز هم غربی» محدود کرده و از اینکه ایران مستعمره سیاسی روسیه و اقتصادی چین شود، ناراحت نیستند. از همین رو است که باور دارم امثال آقای بهشتی نه از روی نا آگاهی، بلکه اتفاقا آگاهانه چنین تحریفهایی را ایجاد می‌کنند تا در دامان روسیه افتادن‌شان را توجیه کرده باشند.

خواهشمندم آنقدر دست به دست کنید تا برسد به دست آقای بهشتی یا دهباشی.
(دیگر نوشته‌های مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» -لینک زیر- بخوانید)
https://t.me/moghaddames
سفرنامه مغولستان، بخش دوم
امیر هاشمی مقدم: انسان‌شناسی و فرهنگ
توضیح: این نوشتار، چکیده‌ای از سفرنامه مغولستانم در وبسایت انسان‌شناسی و فرهنگ است.
در بخش پیشین، از دعوت‌شدنم به دوره «مغول‌شناسان جوان» از سوی مغولستان، دردسرهای گرفتن روادید این کشور برای ایرانیان، خرید بلیط گران‌بهای هواپیمایش و بالاخره جای‌گیر شدن در خوابگاه دانشجویی قدیمی در پایتخت این کشور نوشتم. اکنون ادامه بخش نخست...
کمی استراحت کرده و با وَندان (هم‌اتاقی مغول-روسی‌ام) برای ناهار و گشتی در پایتخت مغولستان راه افتادیم. پیاده تا مرکز شهر ده دقیقه است. خیابانهای فرعی‌اش بسیار پر دست‌انداز، اما خیابانها و میدان اصلی‌اش بزرگ و باشکوه. مانند دیگر شهرهایی که زیر سلطه شوروی بودند. اولان‌باتور یعنی پهلوان سرخ و این نامی است بازمانده از شوروی. این شهر تازه‌ساز است و سرخ هم که رنگ غالب حکومت شوروی. ساختمانهای بازمانده از شوروی آپارتمانهایی بودند یک‌دست و بی‌روح. در مرکز شهر بیشتر آپارتمان بود و در پیرامون شهر بیشتر خانه‌های یک‌طبقه با سقفهای رنگ رنگی. بسیاری‌شان فقیرنشین بودند و این را می‌شد از نمای خانه دانست. در بخشهای پیرامونی‌تر و دورتر از مرکز شهر، تعدادی «گیر» (Ger) که همان چادر مغولی است و در بخشهای دیگر بیشتر درباره‌اش می‌نویسم، بر پا بود.
می‌خواستیم ناهار بخوریم. اما ساعت حدود چهار بعدازظهر بود و بنابراین پیدا کردن رستورانی که باز باشد کمی دشوار. از یک جوان خوش‌پوش مغول پرسیدم رستوران در نزدیکی میدان کجاست؟ انگلیسی می‌دانست و با آنکه گفتم نیازی نیست، اما راه افتاد تا نشان‌مان بدهد. همان اول کار پرسید: «جایی می‌خواهی نشانت بدهم که خانم برای سرویس دادن هم باشد؟» گفتم نه. در سفر به کشورهای دیگر، خیلی اوقات چنین پیشنهادهایی می‌تواند شما را به دام گروهی بیندازد که به سادگی دار و ندارتان را می‌گیرند و بعد هم معلوم نیست به آسانی بتوانید از دست‌شان خلاص شوید. دست‌کم توی ترکیه می‌دانم خیلی از ایرانی‌ها و گردشگران دیگر کشورها، به این بلا دچار می‌شوند. خلاصه رستورانی در همان نزدیکی نشان‌مان داد. اما پیش از اینکه از هم جدا شویم گفت می‌شود پنج هزار توگروگ به من بدهید؟ یعنی هفت هزار و پانصد تومان. پرسیدم چرا؟ پاسخ داد که در یک موقعیت اضطراری است و نیاز به پول دارد. وقتی دید نمی‌دهم، گفت پس لطفا سه هزار بدهید. از او برای راهنمایی‌اش تشکر کرده و به وندان گفتم برویم. همینطور که راه افتادیم و دور شدیم، هی می‌گفت لطفاً لطفاً !
گدایان در گردشگری می‌توانند نمای بدی از مقصد نمایش دهند. برای همین در برخی مقصدهای گردشگری به گدایان اجازه حضور نمی‌دهند. از سوی دیگر اولان‌باتور و مغولستان به‌طور کلی کشور فقیری است. اما هم ظاهر آن مرد مرتب و شیک بود و هم کلا با گداها نمی‌دانم چگونه برخورد کنم. مثلا در افغانستان با گدایانش زیاد مشکلی نداشتم. بیشترشان وقتی می‌دیدند نان یا میوه در دست دارم، تکه‌ای نان یا میوه می‌خواستند و این نشان می‌داد گرسنه‌اند و نیازمند یاری. اما دیگر گدایان را واقعا نمی‌دانم نیازمند هستند یا نه. خیلی‌شان از همین راه ثروتی به هم می‌زنند. در شهر نور مازندران که ساکن بودم پیرمرد سیدی را می‌شناختم که ساختمان دوطبقه داشت و مستاجر در یکی‌شان نشسته بود. وضع مالی‌اش هم خوب بود. اما جلوی همه را می‌گرفت به او کمک کنند.
خلاصه ناهار سفارش داده و مشغول خوردن شدیم (درباره خوراکی‌های مغولی، در بخشهای دیگر مفصل می‌نویسم). همینطور که داشتیم غذا می‌خوردیم، دو پسر بچه ده-دوازده ساله از پشت شیشه‌های در داشتند داخل را نگاه می‌کردند. سپس به صورت «نیروی واکنش سریع» وارد رستوران شده و رفتند سراغ میزی که مشتریانش به تازگی رفته بودند، اما هنوز باقیمانده غذا و ظرفهای‌شان جمع نشده بود. ته‌مانده‌های غذا را برداشته و پیش از آنکه گارسون برسد، فرار کردند. دیدن این صحنه حقیقتا ناهار را زهر مارم کرد. کاش زودتر می‌دانستم چه می‌خواهند تا دعوت‌شان می‌کردم و با هم می‌خوردیم.
ادامه دارد...
«دیگر سفرنامه‌ها و یادداشتهایم در زمینه گردشگری را می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید»
https://t.me/moghaddames

(همچنین برای خواندن بخش نخست سفرنامه در همین کانال، لینک زیر را فشار بدهید)
https://t.me/moghaddames/50
اهالی گرامی رسانه، لطفا از یکدیگر دزدی نکنید!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
دو روز پیش در سایت «فرارو» یادداشتی داشتم به نام «روسیه‌پرستی تا به کجا».
https://t.me/moghaddames/65
در همان ساعات اولیه انتشار، سایت تابناک (گیلان) و روزنامه «نصف جهان» این یادداشت را کپی و پس از پاک کردن نام من به‌عنوان نویسنده و منبع که «فرارو» باشد، به نام خودشان منتشر کردند. من در زیر هر دو مطلب، دیدگاه نوشته و به این کار زشت‌شان اعتراض کردم که باید اصلاح کنند. همچنین برای محکم‌کاری، به هر دو رسانه، از منوی «تماس با ما» هم پیام فرستادم. چون پس از چند ساعت همچنان درخواستم بی‌پاسخ ماند، به معاونت استانهای تابناک هم پیام فرستاده و یادآوری کردم. و از آنجا که خودم در ایران نبودم، به برادرزاده‌ام سپردم به روزنامه نصف جهان هم زنگ زده و پیگیری کند. جالب است که روزنامه نصف جهان گفته بود این مطلب را نمی‌داند کدام ادمین روی سایت روزنامه گذاشته و تا مدیر نیاید هم نمی‌تواند کاری انجام بدهد. گویا هنوز مدیرشان پس از دو روز نیامده و هنوز هم کشف نکرده‌اند کدام همکارشان این نوشته مرا دزدیده است.
الان دو روز از انتشار مطلب می‌گذرد و همچنان در هر دو سایت یادشده، یادداشت من پر بازدیدترین مطلب است. اما با پاک کردن نام نویسنده و منبع. نمی‌دانم به جز دزدی، چه نام دیگری بر این کار می‌توان نهاد؟
این بار چندم است که این اتفاق برای نوشته‌هایم می‌افتد. اما دوستان بسیاری را می‌شناسم که این بلا سر آنها هم آمده است. این بار که با همکاران «فرارو» مسئله را در میان نهادم، گفتند که شوربختانه خیلی از همکاران کلا کارشان این است و پیگیری‌های صاحب معنوی مطالب هم بیشتر اوقات نتیجه نمی‌دهد. یعنی رسانه‌های همکار، آشکارا از رعایت حق انتشار سرباز می‌زنند و اعتراضات، به کشک مبارک‌شان هم نیست.
من از همکاران فرارو خواهش کردم این موضوع را پیگیری کنند. نه به خاطر این نوشته‌ام؛ بلکه به خاطر سالم‌سازی فضای رسانه‌ای کشور. وقتی رسانه‌ها که به عنوان نهادی مدنی، وظیفه‌شان آگاه‌سازی و روشنگری است، خودشان چنین کارهای کثیفی انجام می‌دهند، و به‌ویژه وقتی اعتراضات نویسنده و منبع انتشار را نادیده می‌گیرند، آیا منطقی است از جامعه انتظار اخلاقی‌تر شدن داشته باشیم؟
گفتم شاید با این یادداشت بتوانم دیگر دوستان روزنامه‌نگار و اهالی رسانه را هم تشویق کنم که چنین دزدی‌هایی را توی بوق و کرنا کنند و همزمان، به‌طور جدی پیگیر شکایت از راه قانونی هم باشند. شخصا همین که به ایران بیایم، راه دادگاه رسانه را در پیش خواهم گرفت. بی‌گمان اگر هزینه رفتارهای اینجنین بالا برود، کمتر به اصطلاح رسانه و روزنامه‌نگاری به خود اجازه می‌دهد آشکارا و در کمال وقاحت، حقوق معنوی دیگران را بدزدد.

پی‌نوشت1: پس از انتشار این یادداشت تازه در سایت «فرارو»، «تابناک» یادداشتم را از روی سایتش برداشت. احتمالا روزنامه نصف جهان هم همین کار را دیر یا زود بکند.
پی‌نوشت 2: اگر دوستان روزنامه‌نگار و اهل رسانه، و همچنین دوستانی اهل گیلان یا اصفهان دارید، این یادداشت را برای آنها هم فوروارد کنید تا از سلامت این دو رسانه استانی‌شان آگاه باشند.
دیگر نوشته‌ها و یادداشتهای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» دنبال کنید:
https://t.me/moghaddames
بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی
امیر هاشمی مقدم: روزنامه قانون
گوش دادن به موسیقی پاپ و راک، پوشیدن شلوار و لباس جین، تماشای فیلم‌های هالیوودی و بالیوودی و حتی کارتون‌هایی مانند تام و جری و...، بخشی از مصادیق تهاجم فرهنگی است که به صراحت و گاهی به‌طور تلویحی بیان می‌شود. اگرچه تقریباً هیچکدام در قانون نیامده، اما همگان بر وجود قوانین نانوشته درباره آن‌ها آگاهند. اما واقعا این «تهاجم فرهنگی» چیست؟
تهاجم زمانی معنا پیدا می‌کند که بخشی از داشته‌های یک فرد یا جامعه مورد هجوم بیرونی واقع شود، تصرف یا دزدیده شود، از میان برود یا با مواردی دیگر جایگزین شود. مانند تهاجم رژیم بعث به ایران که به خاک میهن‌مان حمله کرد. بنابراین باید مصادیق تهاجم فرهنگی را بررسی کرد و دید آیا شرایط تهاجم فراهم بوده است یا نه. در زیر به فراخور یک یادداشت روزنامه‌ای، به چند نمونه اشاره می‌کنیم:
موسیقی: فرهنگ ایرانی در زمینه موسیقایی بسیار پربار است، از موسیقی محلی گرفته تا موسیقی ردیفی و دستگاهی. اما آیا مسئولان درباره این گونه‌های موسیقی ادعایی دارند تا چنانچه موسیقی دیگری خواست جایگزینش شود، پایداری کنند؟ نمی‌توان دلایل کافی برای نشان ندادن ساز در تلویزیون ملی و لغو بی‌دلیل کنسرت‌های موسیقی سنتی یافت. همین است که بزرگان موسیقی کشورمان سکونت یا حضور در خارج را بر این آشفتگی‌ها ترجیح می‌دهند. باید پرسید در نبود چنین افراد و چنین داشته‌های موسیقایی، آهنگ‌های راک و رپ، به چه چیزی هجوم آورده و جای چه چیزی را اشغال کرده است؟
سینما و فیلم: ساخت فیلم درباره برخی موضوعات، یا تابو است و یا عمداً مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد. فیلم‌ها و سریال‌های ساخته شده در داخل، به‌ویژه اگر به سفارش صدا و سیما باشد، گاهی آنچنان دور از واقعیت است که بسیاری از تماشاگران ترجیح می‌دهند به سراغ فیلم‌های هالیوودی و غربی بروند. دلیل اصلی نیز واقع‌گرا بودن فیلم‌های غربی است. در بسیاری از آن فیلم‌ها، سیاستمداران عالی‌رتبه‌ای به تصویر کشیده می‌شوند که غرق در فساد اخلاقی یا مالی‌اند. هیچ مقامی هم این اجازه را به خودش نمی‌دهد که کارگردان و عوامل فیلم را بازخواست کند. چرا که وجود فساد در این کشورها را نمی‌توان پنهان كرد. اما آیا می‌توان در ایران یک فیلم یا سریال را مثال زد که یک مأمور ساده پلیس در آن نقش منفی داشته باشد؟ کارگردان‌هایی هم که تلاش می‌کنند مستقل باشند، با موانع و دشواری‌های بسیار روبرو می‌شوند. هستند سینماگرانی که نماینده سینمای ما در جهانند، اما یا جلای وطن کرده و یا، فیلم‌هایی ساخته‌اند که در کشور خود قادر به ساخت آنها نبودند.
مجسمه‌سازی: مجسمه‌سازی در کشور ما به خوبی می‌تواند نشان‌دهنده وضعیت همه هنرهای تجسمی باشد. برداشتن تندیس‌های شاه عباس در اصفهان، مرد پارتی در ایذه، آرش کمانگیر در ساری، آریوبرزن در یاسوج و ده‌ها تندیس دیگر که هر کدام‌شان نشانی افتخارآمیز از این سرزمین و مردمانش بوده، نشان می‌دهد اگر فردا در شهرکها و مجموعه‌های خصوصی، تندیس‌های بی‌ربط با فرهنگ ایرانی به کار رفت، از تهاجم فرهنگی نمی‌توان سخن گفت.
از سوی دیگر هرگاه سخن از تهاجم فرهنگی به میان می‌آید، فرهنگ آمریکایی مدنظر است. اگرچه پیروان مکتب فرانکفورت، نظریه «صنعت فرهنگ» را مطرح کرده و به اشاعه فرهنگ جوامع توسعه‌یافته‌ای همچون آمریکا به دیگر کشورها خرده می‌گرفتند؛ اما منتقدان این دیدگاه به اصل ماجرا و وجود فرهنگ خالصی به نام «فرهنگ آمریکایی» به دیده تردید می‌نگرند. آمریکا با سابقه کوتاهش نمی‌تواند فرهنگ یکپارچه‌ای داشته باشد. فرهنگ امریکایی ترکیبی است از فرهنگهای اروپایی، آمریکای لاتین، افریقایی و همچنین آسیایی. بیراه نیست که با این خیل مهاجرت موسیقی‌دان‌ها، هنرمندان و نویسندگان ایرانی به آن کشور، مدعی شویم که فرهنگ ما در حال تهاجم به آنجاست!
جالب آنکه این ملغمه فرهنگی رایج در آمریکا که توانسته تسلط غیرقابل انکاری در جهان به دست آورد، آنچنان که گمان می‌رود، بر پایه برنامه‌ریزی نبوده است. آشکارترین دلیل این مدعا هم، نبود وزارتخانه مرتبط با فرهنگ در آمریکاست. از همین روست که هیچ فیلم، کتاب، آلبوم موسیقی و کنسرتی نیاز به مجوز ندارد. با این همه، برنامه‌ریزان و دولتمردان آمریکایی از اصحاب فرهنگ پشتیبانی‌های لازم را به عمل می‌آورند.
اما آنچه ما در کشورمان شاهدیم، برنامه‌های سَلبی در حوزه‌های مختلف فرهنگی است، نه ایجابی. همواره خط و مرزها مشخص می‌شود که این فیلم را نباید دید، آن کتاب را نباید خواند و فلان موسیقی را نباید گوش داد. اما جایگزین‌های مناسبی برای این «نباید» ها ارائه نمی‌شود. آنچه هم گاهی روی کاغذ ارائه می‌شود، یا شدنی است و یا با نیازهای امروز همخوانی دارد.

(دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
تولد مرگ شما مبارک!
امیر هاشمی مقدم
«بلوغ در ساموا»، یکی از پر فروش‌ترین کتابها در امریکا در دهه‌های 30 و 40 میلادی سده بیستم بود. این مردم‌نگاری را مارگارت مید، انسان‌شناس شناخته‌شده، با زبانی ادبی و دلنشین نوشته بود. هم موضوع بلوغ و بحرانهای دوره بلوغ، هم زبان ادبی مید و هم ساده‌نویسی‌اش باعث کشش خوانندگان به این کتاب شد. ضمن اینکه خود مید هم شخصیت جالبی داشت. یکصدسال پیش و زمانی که دختری جوان بود، هزاران کیلومتر دور از خانه‌اش و با وجود مخالفت دیگران، به میان قبایلی رفت تا به مردم‌نگاری بپردازد. او به هر جزیره و قبیله‌ای که می‌رفت، با رئیس قبیله دوست (!) می‌شد و بنابراین بررسی‌های میدانی‌اش بهتر پیش می‌رفت.
به‌هرحال، مارگارت مید در کتاب بلوغ در ساموآ، به این نکته پرداخته بود که برخلاف جوامع مدرن، در جزایر ساموآ، دختران با بحران بلوغ روبرو نیستند. چرا که هر مرحله از زندگی‌شان، ادامه مرحله پیشین است و افراد احساس پرتاب شدن از یک دوره به دوره دیگر نمی‌کنند. هرچند بعدا نقدهای جدی‌ای به کارهای مارگارت مید وارد شد و کسانی دیگر در همان جزایر و جوامع بررسی‌های انسان‌شناختی انجام داده و به نتایجی متفاوت از مید دست یافتند. به باور آنها، مید آنچه را باور داشته از دل پزوهشهایش بیرون کشیده بود (این کتاب با ترجمه مهین میلانی در سال 1365 به دست نشر ویس به بازار آمد. اما اکنون نایاب است و به جز در کتابخانه‌ها، کمتر پیدا می‌شود. امیدوارم دوباره چاپ شود).
این مسئله بحران سنی، تنها به دوره بلوغ محدود نمی‌شود. جوانان نگران پایان دوره جوانی هستند؛ میان‌سالان نگران سالخوردگی‌شان و سالخوردگان هم در یک نگرانی همیشگی به سر می‌برند که تنها مرگ است که این نگرانی را به پایان می‌رساند.
درباره همین پدیده سالخوردگی، در بسیاری از جوامع، آنان را همچون با تجربگانی که باید حرمت‌شان را نگاه داشت و دیدگاه‌شان حرف آخر را می‌زند، می‌دیدند. بنابراین برخلاف ترسی که از پیری در جوامع امروزین وجود دارد، در برخی جوامع گذشته (به‌ویژه یکجانشین که منابع غذایی زیادی داشتند) پیر شدن ارزشی بود که افراد از رسیدن به آن خرسند بودند.
البته سیمون دوبوار کتابی دارد به نام «کهنسالی» (هنوز به فارسی ترجمه نشده). در آنجا وضعت سالخوردگان را در میان جوامع و قبایل گوناگون گردآوری کرده و نشان می‌دهد سالخوردگان را یا بسیار حرمت می‌گذارند و یا به شیوه‌های گوناگون طرد می‌کردند. برای نمونه، در جوامعی که خوراک کم بود و به‌ویژه در میان کوچ‌روها، الگو در بسیاری موارد کاملا برعکس بود. یعنی حتی فرزندان طی یک مراسم باشکوه، پدر را پس از اینکه خودش موافقت می‌کرد، با دستان خود می‌کشتند. همچنانکه در کوچروهای بختیاری نیز تا چند دهه گذشته، افراد سالخورده‌ای که نمی‌توانستند در فصل کوچ همراه ایل بروند را، با کمی آب و نان درون یک غار گذاشته و برای پیشگیری از ورود جانوران درنده، دهانه غار را با سنگ و گل می‌پوشاندند. چند ماه بعد که از کوچ باز می‌گشتند، سنگها را برداشته و استخوانهای فرد سالخورده را خاک می‌کردند. فیلم قدیمی «مرگ پلنگ» به کارگردانی فریبرز صالح، این پدیده را دستمایه ساخت یک فیلم داستانی کرده است.
همین نگرانی‌ها است که باعث می‌شود زادروز، به همان اندازه که شیرین است، تلخ هم باشد. هر جشن زادروز می‌تواند شما را یک گام به خط پایان نزدیک کند. صحنه نخستین فیلم «شهر زیبا» ساخته اصغر فرهادی را به یاد بیاورید: دوستان «اکبر» در زندان ویژه نوجوانان (کانون اصلاح و تربیت)، برایش جشن تولد 18 سالگی می‌گیرند تا سورپرایز شود. اما او در میان ناباوری دوستانش، به آنها وحشیانه حمله می‌کند. او اکنون 18 ساله شده و چون به سن قانونی رسیده، باید قصاص و اعدام شود. جشن تولد برای او یعنی فرا رسیدن زمان مرگ.
پی‌نوشت: این یادداشت نه نتیجه‌گیری دارد و نه پیشنهاد و... . تنها به مناسبت سی و هفتمین زادروزم، با خودم بلند بلند اندیشیدم. راستش وقتی شروع کردم به نوشتن، هیچ فکرش را نمی‌کردم اینچنین منفی‌باف باشم. الان که برگشتم و دوباره نوشته را خواندم، می‌بینم جای نیمه پر لیوان، خالی است.
دیگر نوشته‌های مرا در کانال «مقدمه» می‌توانید بخوانید:
https://t.me/moghaddames
حکایت «فیل و پراید» گردشگری ایران
امیر هاشمی مقدم: سایت خبری-تحلیلی فرارو
همین که نوروز می‌شود، همراه با موج گردشگران ایرانی به کشورهای همسایه، موج انتقادات از این حجم سفرها نیز آغاز می‌گردد. مردم از یکسو شاکی‌اند، مسئولین هم که الحمدالله همیشه شاکی‌اند، تلاش می‌کنند با سنگ‌اندازی‌هایی همچون دریافت ارقام بسیار بالا به عنوان عوارض خروج از کشور، مردم را از رفتن به کشورهای خارجی باز دارند. بدون اینکه جایگزینی داشته باشد.
حکایت وضعیت گردشگری ایران، حکایت «فیل و پراید» دکتر محمد فاضلی است. مسئولان ایرانی همیشه از کارشناسان می‌خواهند یک فیل سالم را سوار پراید کنند؛ بدون اینکه در نظر بگیرند که پراید، نه توان کشیدن چنین وزنی را دارد و نه جای سوار کردن فیل را. مسئولین نه تنها امکاناتی در اختیار نمی‌گذارند، بلکه یکسره محدودیتها را بیشتر می‌کنند. آنگاه انتظار توسعه در همه زمینه‌ها و جایگاه نخست در منطقه را از کارشناسان دارند.
گردشگری در ایران هم از این قاعده «فیل و پراید» بیرون نیست. اگر از ضعف زیرساختهای گردشگری‌مان بگذریم، چالشهای گذران اوقات در ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. مسئولین ما هنوز گمان می‌کنند گردشگری می‌تواند تک‌جاذبه‌ای باشد. یعنی مثلا اینکه اصفهان آثار تاریخی زیادی دارد، بنابراین برای کشاندن گردشگران کافی است. در حالی‌که سالها است مطالعات نشان می‌دهد گردشگران به جاهایی کشش بیشتر دارند که تنوع جاذبه بیشتری داشته باشد.
استانبول از آن رو جزو مقاصد پر طرفدار است که هم جاذبه‌های تاریخی دارد، هم بازاری است بزرگ برای خرید پوشاک، هم تور کشتی‌اش در بین گردشگران هوادار دارد، هم کنسرت خوانندگان لس‌آنجلسی‌اش خیلی از ایرانیان را به خود می‌کشاند، هم شب‌نشینی در کافه‌هایش، هم اجرای زنده موسیقی در خیابان استقلالش و هم ده‌ها جاذبه دیگر. بنابراین گردشگر ایرانی وقتی به این کشور می‌رود، با یک تیر چند نشان می‌زند. فاجعه‌بار اینکه بسیاری از ایرانیان برای مصرف فرهنگ ایرانی، به ترکیه و دیگر کشورها می‌روند.
انصافا کدام یک از این جاذبه‌ها را ایرانیان می‌توانند در کشور خودشان بیابند؟ همه کافه‌ها باید پیش از ساعت 12 شب تعطیل کنند؛ در کشوری که شمال و جنوبش دریاست، اجازه برگزاری یک تور کشتی نمی‌دهند؛ موسیقی خیابانی در آن اجازه اجرا ندارد؛ کنسرت خوانندگان لس‌آنجلسی که پیشکش، کنسرت خوانندگان سنتی‌اش هم لغو می‌شود و... .
بنابراین نباید شگفت‌زده شد که در نوروز امسال، بیش از 350 هزار گردشگر ایرانی تنها به ترکیه رفته و بیش از هشتصد میلیون دلار در آنجا خرج کرده‌اند. و بسیاری هم در دیگر کشورهای همسایه چنین پولی را هزینه کرده‌اند.
الان این وسط هدف چیست دقیقا؟ اینکه در چنین شرایط اقتصادی، این همه ارز از کشور بیرون برده و در کشورهای همسایه و بعضا دشمن، هزینه شود؟ اگر هدف حفظ ظاهر اسلامی باشد هم، گردشگرانی که بیرون از ایران می‌روند، محدودیتها را بیشتر می‌توانند پشت سر بگذارند.
چرا پیشنهاد سردار علایی نادیده گرفته شد؟ که جزایر سه‌گانه خلیج فارس را تبدیل به جزایر گردشگری کرد تا هم تهدیدهای امنیتی و ادعاهای فرامرزی‌اش از بین برود، هم سرمایه‌داران ایرانی که در امارات و... سرمایه‌گذاری کرده‌اند را همراه با تضمین، به کشور کشاند. نکته‌ای که به پیشنهاد سردار می‌توان افزود، منطقه آزاد فرهنگی اعلام کردن این جزایر است؛ آن هم برای گردشگران ایرانی. چه ایرادی دارد خوانندگان لس‌آنجلسی‌ای که مضامین سیاسی و غیراخلاقی نمی‌خوانند (که بیشترشان اینگونه‌اند)، به جای استانبول و آنتالیا و ایروان و باکو، به کشور خودمان بکشانیم و از خروج میلیاردها دلار ارز پیشگیری نماییم؟
اگر مسئولین واقعا دنبال راهکار برای برون‌رفت از این مشکل‌اند، اگر واقعا می‌خواهند گردشگری داخلی‌مان تکانی بخورد، اگر دوست دارند جلوی خروج میلیاردها دلار ارز را بگیرند، اگر می‌خواهند چیزی از عزت و غرور ایرانی باقی بماند، بهتر است منطقی بیندیشند و از تجربه‌های جهانی درس بگیرند. اما اگر همچنان پافشاری بر نادیده گرفتن تجربیات جهانی در همه زمینه‌ها –ار جمله گردشگری- دارند، بنابراین منطقا باید بپذیرند که نباید دستاورهای جهانی هم داشته باشند.
نه من و نه هیچ کارشناس دیگری نمی‌تواند مسئولین را به انجام این کارهای ساده و پیش پا افتاده مجبور کند. به قول دکتر فاضلی در همان فایل صوتی «فیل و پراید»، مسائل اجتماعی در ایران آنچنان آشکار و واضح شده‌اند که دیگر حتی نیاز به فهم آنها توسط کارشناسان نیست (و همچون همین مشکل گردشگری، خیلی از مردم کوچه و خیابان بهتر از نگارنده آنرا می‌فهمند و بیان می‌کنند). کارشناسان وظیفه‌شان بررسی و پیشنهاد (و در اینجا، هشدار) دادن است. تصمیم‌گیری‌اش بر دوش مسئولین.

(دیگر یادداشتهای رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
سگ‌کشی!
امیر هاشمی مقدم؛ وبسایت خبری-تحلیلی فرارو:
بیشتر ایرانیانی که به ترکیه می‌روند، همین‌که چشم‌شان به خیابان‌های پهن، پاساژهای بزرگ و سواحل زیبای این کشور می‌افتد، افسوس می‌خورند که چرا ایران هم اینچنین نیست.
به باور نگارنده، به‌عنوان کسی که سالها است در ترکیه زندگی می‌کند، فاصله ما با ترکیه بیش از اینها است. خیابان را پهن کردن، پاساژ بلند و بزرگ ساختن و سواحل را زیباسازی نمودن، کار دشواری نیست و خیلی زود می‌توان به آنها رسید؛ به‌ویژه برای مسئولین ما که علاقه زیادی به ساختن «بلندترین»، «بزرگترین»، «پهن‌ترین»، «عظیم‌ترین» و... پروژه‌ها دارند.
اینگونه نگاه‌ها را نمی‌توان در راستای توسعه پایدار دید. چه بسا همین بلندترین و بزرگترین سدهایی که هیجان بسیاری در بین مسئولین‌مان ایجاد می‌کرد، اکنون یکی از دلایل خشک شدن دریاچه‌ها و تالاب‌ها و مراتع و... شده‌اند.
امروزه شاخص‌های توسعه در جوامع، بیش از اینکه مهندسی و کمی باشند، انسانی و کیفی است. برای نمونه در یکی از تعاریف توسعه، چهار شاخص را برای سنجش میزان توسعه در یک جامعه بر می‌شمارند: وضعیت معلولین و ناتوانان جسمی، محیط زیست/جانوران، سالخوردگان و زنان.
آنچه نگارنده در جامعه ترکیه دیده، در دو گروه نخست (وضعیت ناتوانهای جسمی و محیط زیست/جانوران) خیلی جلوتر از ایران است، در گروه سوم (سالخوردگان) شبیه ایران بوده و در گروه چهارم (زنان) اگرچه قوانین این کشور حقوق بیشتری را برای زنان در نظر گرفته، اما تعصبات دینی و فرهنگی همچنان در بسیاری موارد در آنجا رایج است و از همین رو، آمار خشونت علیه زنان بالا است.
در اینجا اشاره‌مان تنها به تفاوت زیاد دو کشور در زمینه حقوق جانوران و محیط زیست است. عکس‌ها و کلیپ‌های بسیاری از کشتارهای فجیع جانوران در ایران (که شوربختانه بخش زیادی از آنها به دست پیمانکاران و اجیرشدگان شهرداری‌ها است و نه مردم عادی) می‌توان یافت: کشتار با تزریق سم، نصب بیلبورد توسط شهرداری‌ها برای همکاری در کشتار سگ‌ها، پرداخت دستمزد برای کشتار جانوران بی‌پناه و خیابانی و... برای همه‌مان صحنه‌های آشنایی است. و اینها، علی‌رغم درخواست‌ها، نامه‌نگاری‌ها و تجمعات گروه‌های ایرانی طرفدار حقوق حیوانات است.
اما شهرداری‌ها در ترکیه موظف‌اند همه جانوران خیابانی را واکسینه و شماره‌گذاری کرده، در پارک‌های شهری برای‌شان سرپناه ساخته، به‌طور روزانه خوراک و آب تمیزشان را تأمین کرده، بیمارستان ویژه با خدمات رایگان ساخته و در مواقع ضروری، نازا و عقیم‌شان کنند. سگ‌ها در خیابان‌های شهرهای بزرگ، آزادانه قدم می‌زنند و دست نوازش شهروندان را بر خود حس می‌کنند. بدون اینکه کسی از دیدن‌شان چندش‌اش شود. همچنین مساجد بسیاری در این کشور رفته‌ام که امام جماعت و نمازگزاران در حال نمازند، و گربه‌هایی نیز در گوشه‌ای از مسجد، بر روی منبر و یا حتی جلوی نمازگزاران دراز کشیده‌اند، و کسی هم مدعی نمی‌شود که خانه خدا را کثیف می‌کنند.
در بیشتر دانشگاه‌های ترکیه، گروه‌های دانشجویی به‌صورت داوطلب، پس‌مانده غذاهای دیگر دانشجویان را در غذاخوری‌های دانشگاه جمع کرده و به حیوانات خیابانی یا حتی جنگلی و بیابانی (همچون روباه‌ها و شغال‌ها) می‌رسانند. مسئولین دانشگاه‌ها نیز در این زمینه خود را مکلف به همکاری با دانشجویان می‌بینند.
البته مشکل تنها از شهرداری‌های ما نیست؛ بلکه در ذهنیت ما ایرانیان است. در ایران اگر کسی خواهان رسیدگی به وضعیت جانوران شود، با واکنش بخش قابل توجهی از جامعه روبرو می‌گردد که «مگر در این کشور وضعیت انسانها مناسب است که حالا وضعیت جانوران را رسیدگی کنیم؟» یا «همه چیزمان درست شد و حالا همین جانوران مانده‌اند؟» و جملات و توجیهاتی دیگر از این دست. و چه بسیارند کسانی که بیکاری یا نداشتن شغل مناسب را بهانه می‌کنند برای شغل کثیف کشتن جانوران خیابانی. یادمان باشد که یکی از شیوه‌های جذب نیرو توسط داعش و طالبان و...، همین فریبهای مالی بود. شگفت اینکه این گروه‌ها آموزش سر بریدن دشمن را، با بریدن سر جانوران تمرین می‌کنند.
دیگر نوشته‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال تلگرامی مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
افغانستانی‌ها را باید زد!
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
دوباره کلیپی دیگر از توهین و تحقیر افغانستانی‌ها توسط نیروی انتظامی ایران. مامور پلیس راه در استان سیستان و بلوچستان که با تمام توان به صورت راننده افغانستانی کشیده می‌زند؛ آن هم نه یک بار، که دو بار. مقامات ناجا بعدا مدعی شدند که راننده افغان بوده و قصد رشوه دادن داشته است و همین مایه عصبانیت مامور شده! در این باره بیان چند نکته لازم است:
1- این نخستین بار نیست که مسئولین و مامورین تلاش می‌کنند با بیان اینکه طرف مقابل «افغان/افغانی بوده»، از حساسیت عمومی بکاهند. گویا همین که طرف افغانستانی باشد، به خودی خود برخی از حقوقش از میان می‌رود و نباید زیاد حساس بود.
2- در کلیپ آنچه کاملا آشکار است، سیلی‌هایی است که پلیس به صورت راننده افغانستانی می‌زند. اما چیزی از ادعای ناجا مبنی بر پرداخت رشوه از سوی راننده به پلیس دیده نمی‌شود. لازم است پلیس این ادعایش را اثبات کند. وگرنه می‌توان مامور خاطی را به جرم ایراد اتهام نادرست، مورد پیگرد دو چندان قرار داد.
3- ناجا گفته مامور یادشده را شناسایی و از کار معلق کرده است. برای آرام شدن خاطر جمعی جامعه ایرانی و افغانستانی، نیاز است تا مدارک درستی این ادعا منتشر و به مردم اطمینان خاطر داده شود.
4- این نخستین باری نیست که پلیس با شهروندان افغانستانی رفتار توهین‌آمیز دارد: پیش از این هم چندین بار کلیپهایی از این دست رفتارهای رقت‌باری که نشان از مرگ اخلاق داشت، منتشر شده بود. هر چند برخلاف این بار، دفعات پیشین کلیپها را خود ماموران پلیس در کمال آرامش ضبط کرده بودند. در موارد پیشین هم نهایتا مسئولین ناجا قول دادند با مامور خاطی برخورد شود، مدارک لازم در این زمینه منتشر نشد.
5- پیرو مطلب بالا، باید یادآوری کرد که نوش‌دارویی که هر بار مسئولین ناجا پس از مرگ سهراب می‌آورند، سودی ندارد. که اگر داشت، پس از بیانیه‎های نیروی انتظامی در موارد پیشین، اکنون نباید شاهد تکرار همان رفتارها می‌بودیم. پیش از این هم در یادداشتهای دیگر نوشته‌ام که نیروی انتظامی لازم است دستورالعملهای ویژه درباره برخورد با شهروندان افغانستانی به ماموران خود بدهد. بسیاری از ما شاهد صحنه‌های برخورد نامناسب پلیس با شهروندان افغانستانی (به‌ویژه در طرح‌های ضربتی معروف به «افغان‌گیری») بوده‌ایم. اینکه مسئولین نیروی انتظامی هر بار منتظر بمانند تا یک صحنه دلخراش اینگونه رخ بدهد و سپس تلاش کنند با یک بیانیه سر و ته ماجرا را هم آورده، بدون اینکه تغییری ساختاری در این نگاه به وجود آورند، سودی ندارد و می‌توان پیش‌بینی کرد که باز هم تکرار شود.
6- شخصا در پژوهشی که در سال 1393 درباره رانندگان ترانزیتی افغانستانی در استان سیستان و بلوچستان، برای یکی از نهادهای دولتی انجام دادم، با تعداد زیادی از این رانندگان زحمتکش گفتگوی رو در رو کردم. تقریبا همه‌شان خاطرات ناخوشایندی از این دست داشتند. به جز این، خود نیز شاهد چنین رفتارهایی بوده و در همانجا به ماموران اعتراض کردم. نهایتا در گزارشی که به نهاد دولتی مربوطه دادم، نسبت به تداوم این وضعیت غیراخلاقی هشدار داده و خواهان رسیدگی فوری به آن شده بودم. نمی‌دانم تا چه اندازه این مسئله رسیدگی شده است، اما با توجه به نتایج، بعید می‌دانم توجه خاصی به این مهم کرده باشند.
7- به جز نیاز به تغییر نگرش کلی و ساختاری نیروی انتظامی به شهروندان افغانستان (به‌عنوان کسانی که پشتوانه حقوقی و سیاسی محکمی نداشته و بنابراین می‌توان هرگونه که خواست، با آنها برخورد کرد)، لازم است در اینگونه موارد، از افراد آسیب‌دیده دلجویی شود. بارها صحنه‌هایی دیده‌ایم که ماموران پلیس یا شهرداری به یک شهروند ایرانی توهین می‌کنند. اما پس از واکنشها در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها، با آب و تاب و در حضور رسانه‌ها از فردی که مورد ظلم قرار گرفته دلجویی می‌شود. اگر کرامت انسانی در همه جا یکسان است، و اگر اعتبارمان در نزد جهانیان مهم است، نیاز است همین شیوه رفتار نسبت به شهروندان بی‌دفاع افغانستانی هم انجام بشود. و در این مورد خاص، حتما راننده مورد نظر را پیدا کرده و از او دلجویی کنند.
(دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
احمدشاه هم رفت!
یک سال و نیم پیش بود که متوجه شدم یکی از نخبگان هرات که در همه سالهای تحصیلی، شاگرد نمونه بوده و به تازگی در رشته پزشکی هم پذیرفته شده، هر دو کلیه‌اش از کار افتاده و نیاز به درمان فوری دارد. او از کودکی پدر نداشت و هزینه‌های زندگی خانواده‌شان بر دوش مادرش بود. بنابراین هزینه‌های درمان کلیه‌اش هم از توان‌شان بیرون بود.
با دوستان افغانستانی هماهنگ کردم تا او را به ایران بفرستند. خودم هم چند روز بعد به ایران رفتم. با یاری دوستان ایرانی مهربان‌تر از برگ گل، برایش چهار میلیون تومان پول جمع کردیم. به جز این، برخی دوستان خانه‌شان را برای اقامت چند روزه او و دایی‌اش در اختیارمان گذاشتند، برخی دوستان پزشک هم یا کمک نقدی کردند، یا روند درمانش را شتاب بخشیدند. برخی دیگر هم واسطه معرفی نهادها و افراد مختلف شدند.
تقریبا بیست روزی در ایران بودند. همه آزمایشها نشان می‌داد که نیاز به پیوند کلیه دارد. گویا گروه خونی‌اش با مادرش یکی بود. بنابراین برگشت به افغانستان تا فرایند پیوند کلیه را در آنجا انجام دهد. برخی دوستان هراتی هم مهربانی کرده و در گفتگو با مسئولین بیمارستانی در آنجا، مشکل هزینه پیوند کلیه‌اش در آنجا را هم برطرف کردند (هرات تنها شهر افغانستان است که با همراهی برخی پزشکان ایرانی که هر از چند گاه به این کشور می‌روند، عمل پیوند کلیه را در همانجا انجام می‌شود).
تابستان پیش که دوباره به ایران رفتم، آخرین باری بود که با احمدشاه گفتگوی تلفنی داشتم. دوست داشت برای ادامه فرایند درمانی به ایران بیاید. من هم به مرکز بین‌الملل هلال احمر رفته و درباره چنین مواردی گفتگو کردم. اما چون حضورم در ایران کوتاه بود، دیگر نتوانستم کارش را جدی پیگیری کنم.
امروز خبردار شدم که احمدشاه به دلیل ناتوانی در هزینه‌های درمانی و بدون اینکه پیوند کلیه انجام داده باشد، از این جهان رخت بر بسته است. یاد غمی افتادم که در آخرین گفتگوی تلفنی‌مان در صدایش نهفته بود. گویا می‌دانست راه به جایی نمی‌برد. اما من مطمئن بودم که درمان خواهد شد و دلداری‌اش می‌دادم. نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی افتاد و چرا این همه پیوند کلیه‌اش زمان برد. همه می‌گفتند درمان‌پذیر است. قرار بود کارهایش در هرات به خوبی پیش برود. کاش جدی‌تر پیگیرش می‌شدم.
امسال تابستان سفر دیگری به افغانستان در پیش دارم. قرار بود در این سفر سری هم به او بزنم و عیادتش کنم. می‌گفت مادرش می‌خواهد مرا ببیند. حالا باید بر گورش بروم.
https://t.me/moghaddames
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست!
امیر هاشمی مقدم: وبسایت تحلیلی-خبری فرارو
دو روز از پیدا شدن مومیایی در حرم شاه عبدالعظیم می‌گذرد و در این میان، آنچه بازار شایعات را داغ کرده، خبرهای ضد و نقیضی است که مسئولین مربوطه به زبان می‌آورند. رسانه‌ها و مردم ابتدا این خبر را منتشر می‌کنند؛ مدیر روابط عمومی آستان شاه عبدالعظیم در گفتگو با ایسنا چنین خبری را رد می‌کند؛ رئیس کمیته میراث فرهنگی شورای شهر نه تنها این خبر را تایید می‌کند، بلکه احتمال تعلق آن به رضاشاه را بر زبان می‌آورد؛ اما مدیر میراث فرهنگی شهر ری اظهار بی‌خبری می‌کند؛ و این داستان به همین شکل ادامه دارد. همچون داستانهایی که درباره هر رویداد کوچک و بزرگ دیگری در ایران می‌شنویم. همین می‌شود که هنوز نتوانسته‌ایم اعتماد مردم را جلب کنیم و بنابراین، اینگونه اخبار را مردم‌مان از منابع خارجی پیگیری می‌کنند و در کنارش، طعمه دیگر اخبار جهت‌دار رسانه‌های بیگانه نیز می‌گردند.
تصاویری زیادی که از این جسد مومیایی گرفته شده، انکار آن از سوی مسئولین را غیرممکن می‌سازد. از سوی دیگر، شباهت ظاهری آن به رضاشاه و به‌ویژه آخرین تصویری که از جسد وی پیش از دفن شدن وجود دارد هم، احتمال تعلق آن به وی را بالا می‌برد. یکی بودن مکان دفن رضاشاه با جایی که جسد از آن به دست آمده هم مزید تقویت است. به‌ویژه که تلاش آقای خلخالی در ابتدای انقلاب برای دستیابی به جسد، ناکام ماند. دست آخر اینکه جسد بی‌گمان مومیایی است و این در حالی است که ما در تاریخ ایران، برخلاف تاریخ مصر، پدیده مومیایی کردن جسد شاهان را هرگز نداشته‌ایم؛ البته به جز مورد استثنایی رضاشاه که همه منابع آنرا تایید می‌کنند.
البته در این میان، دو شخصیت عبدالله شهبازی و خسرو معتضد و به نام مورخ، انتساب این مومیایی به رضاشاه را رد کرده‌اند. هر دوی این افراد، نه تنها از سوی استادان تاریخ به‌عنوان تاریخ‌نگار شناخته نمی‌شوند، بلکه هر دو دارای دیدگاه‌های جنجالی و حتی گاه متناقض هستند.
در این مورد هم، عبدالله شهبازی مدعی است که رضاشاه را کفن کرده و به خاک سپرده‌اند؛ در حالی‌که آخرین تصویر رضاشاه پیش از خاک سپاری، او را با لباس شاهی نشان می‌دهد. آقای شهبازی هرگز اشاره نمی‌کند که در کدام منبع خوانده که رضاشاه کفن شده است.
آقای معتضد هم مدعی است مومیایی رضاشاه در قاهره است؛ بدون هیچ سند و مدرکی و تنها بر پایه حدس و گمان شخصی. البته تنها یک بار به کتاب خاطرات آقای خلخالی استناد می‌کند که خلخالی هم در آنجا بدون هیچ سند و مدرکی، باور به بردن استخوانهای رضاشاه توسط فرزندش به لس‌آنجلس دارد. اما چون بودن این استخوانها در لس‌آنجلس با فرضیه خسرو معتضد ناهمخوان است، او چند سطر پایین‌تر و بدون توجه به اینکه خودش به این کتاب استناد کرده، دیدگاه‌های آقای خلخالی را منبع موثقی نمی‌داند.
بر کسی پوشیده نیست که شایعه خروج استخوانهای رضاشاه توسط پسرش را آقای خلخالی درست کرده بود تا بر ناکامی تلاش بیست روزه‌اش برای تخریب این بنا و یافتن جسد رضاشاه سرپوش بگذارد.
نگارنده این سطور عمیقا باور دارد چنین دیدگاهی از سوی این افراد، حتی نه بر پایه حدس و گمان، بلکه برگرفته از ایدئولوژی‌شان است. به‌ویژه اگر نگاهی به سایر دیدگاه‌های ایشان داشته باشیم.
آنچه مشخص است، لزوم نگهداری این جسد، بررسی‌های دقیق و اعلام نتایج، و سپس تصمیم‌گیری درباره آن خواهد بود. اگر همه این فرایند آشکارا و با نظارت عمومی و زیر نظر متخصصان انجام شود، بازار شایعات بی‌گمان سرد خواهد شد. در همین دو روزه شایعات بسیاری دهان به دهان می‌شود که جای بازگو کردن‌شان در اینجا نیست. اما برخی از این شایعات هم که شاید رنگ و بوی واقعیت داشته باشد، امیدوارکننده است. مثلا اینکه بنیانگذار نظام با وجود همه انتقاداتی که به رژیم پهلوی داشت، راضی به تخریب قبر رضاشاه نبود و در این زمینه آقای خلخالی را سرزنش کرده بود.
اکنون چهل سال از سر آمدن رژیم پهلوی گذشته است. دوران حرکات هیجانی به سر آمده و انتظار رفتارهای پخته‌تر می‌رود. همانگونه که رئیس کمیته میراث فرهنگی شورای شهر هم گفت، این جسد اکنون بخشی از میراث فرهنگی کشور است و باید نگهداری شود. فهم درستی یا نادرستی تعلق این جسد به رضاشاه هم در سده بیست و یکم، کاری ساده است؛ البته اگر کار را به کاردان بسپاریم.
به‌هرحال تاریخ قضاوت خواهد کرد. رضاشاه با آن دبدبه و کبکبه‌اش رفت. ما و دیگران هم می‌رویم. اما داوری تاریخ درباره‌مان خواهد ماند. همانگونه که داوری تاریخ بر رضاشاه نیز مانده است.
(برای خواندن دیگر یادداشتهای رسانه‌ای من، کانال «مقدمه» را ببینید)
https://t.me/moghaddames
چرا به پیام‌رسان‌های داخلی اعتماد نمی‌شود؟
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
این روزها بحث بر سر جایگزینی تلگرام با پیام‌رسانهای داخلی، همچنان داغ است. با آنکه نخبگان، استادان دانشگاه، نویسندگان و از همه مهمتر، بیش از چهل میلیون کاربر ایرانی تلگرام ناراضی‌اند، اما گویا عزم مسئولین جدی است بر فیلتر یا به هر ترتیب محدود کردن آن. در این راه، نقطه مشترک فیلترچی‌ها با مردم، نگرانی هر دو بر سر مسائل مشترک است: امنیت داده‌های کاربران ایرانی از یکسو، و توانایی یا ناتوانی پیام‌رسانهای داخلی از سوی دیگر. بنابراین در اینجا به هر دوی این موضوعات، با توجه به تجربه‌های گذشته‌مان می‌پردازیم تا درک دلایل بی‌اعتمادی مردم به پیام‌رسانهای داخلی، روشن‌تر شود.
الف) مسئولین تاکید بسیاری دارند بر اینکه نگران امنیت اطلاعات و داده‌های کاربران ایرانی توسط بیگانگان هستند. مردم هم البته بیشتر نگران دسترسی مسئولین به اطلاعات شخصی‌شان. استدلال کاربران/مردم این است که:
1: به امنیت شبکه‌ها و پیام‌رسانهای خارجی بیشتر اطمینان دارند و چون این پیام‌رسانها بین‌المللی است، هم به اعتبار بین‌المللی بودن‌شان، احتمالش کم است که چنین کاری بکنند و هم در صورت هرگونه تخلفی، با برخورد بین‌المللی روبرو خواهند شد. همانگونه که دورف، مدیر تلگرام با آنکه این پیامرسان در روسیه فیلتر شد، حاضر به همکاری امنیتی با روسیه نشد.
2- به فرض محال که اطلاعات مردم مورد سوءاستفاده کشورهای دیگر قرار بگیرد، برای‌شان پیامد امنیتی مستقیمی ندارد. بسیاری از کاربران ایرانی در تلگرام به دریافتن و فرستادن اخبار و طیفی از جوکها (از سیاسی گرفته تا خانوادگی) می‌پردازند. این مسائل هم برای کشورهای دیگر اهمیتی ندارد (البته اگر از تحلیل محتوا و کاربردهای بعدی‌شان بگذریم) و نمی‌تواند پیامد مستقیمی برای کاربر ایرانی داشته باشد. اما همین اطلاعات چنانچه به دست برخی نهادهای داخلی برسد، برای شخص کاربر، دردسر آفرین است.
3- رویدادهای همین چند روز گذشته، پافشاری مسئولین بر امنیت اطلاعات شخصی کاربران ایرانی را خدشه‌دار کرد. در پرونده امنیتی محیط زیست، صدا و سیما و رسانه‌های همسو با آن، بیشتر تاکیدشان بر نشان دادن بخش خصوصی زندگی شخصی این افراد بود. بنابراین طبیعی است که تاکید بر اهمیت امنیت اطلاعات کاربران ایرانی، باور پذیر نباشد.
ب) از سوی دیگر، در حالی‌که مسئولین بر حمایت از پیام‌رسانهای داخلی پافشاری دارند، بر پایه تجربیات گذشته، مردم نسبت به توانمندی این پیام‌رسانها شک و تردید دارند. خودروهای ملی و هزینه‌ای که چندین دهه است مردم برای حمایت اجباری از این کالاهای بی‌کیفیت، خطرناک و در عین حال گرانبها می‌پردازند، باورمندی‌شان به توانمندی‌ای که هنوز اثبات نشده را دشوار می‌سازد. دست‌کم تجربیات چند سال گذشته در فضای مجازی هم، این توانمندی‌ها و پاسخگویی‌ها را به چالش کشیده است.
1- نخستین سرویس وبلاگی که مورد توجه ایرانیان قرار گرفت، سرویس جهانی «بلاگ‌اسپات» بود. نگارنده هم از سال 1383 از خدمات این سرویس وبلاگ استفاده می‌کرد. اما این سرویس در ایران فیلتر شد و به جایش ده‌ها سرویس‌دهنده داخلی فعال گردید. از همه فعال‌تر، سرویس «بلاگفا» بود که روزگاری بیش از یک میلیون وبلاگ در آن ثبت شده بود. نگارنده هم مانند بسیاری دیگر، به ناچار به این سرویس کوچ کرد. اما پاسخگو نبودن مدیریت و ضعفهای تکنیکی فراوان، تقریبا همه وبلاگ‌نویسان فعال را از این سرویس‌دهنده دور کرد (در آخرین مورد، این سرویس به مدت چند ماه از دسترس خارج شد و پس از بازسازی، بسیاری از نوشته‌ها برای همیشه از آن پاک شده بود).
2- همچنانکه برای گذاشتن عکس در وبلاگ، ابتدا ما هم مانند دیگر وبلاگ‌نویسان جهان، از سایت sharemation استفاده می‌کردیم. اما این وبسایت جهانی که خدمات خوب و رایگان می‌داد هم فیلتر و نسخه‌های بومی به جایش معرفی شد. بنابراین این بار هم به اجبار به یکی از همین سرویس‌دهنده‌ها به نام «وب‌فوتو» مهاجرت کردیم و چند ماهی عکسها را آنجا بارگذاری می‌کردیم. اما به یکباره این وبسایت هم بدون هیچ ملاحظه اخلاقی‌ای نسبت به کاربرانش، تعطیل و آدرس و دامینش برای فروش گذاشته شد. چند باری هم به نهادهای مسئول در این باره شکایت کردیم، بدون اینکه پاسخی دریافت کنیم.
با این اوصاف و با توجه به همین دو مورد، باور کاربران ایرانی به تضمین امنیت‌شان یا کیفیت سرویس پیام‌رسانهای داخلی، بسیار دشوار است. اینها، اصلی‌ترین دلایل بی‌اعتمادی مردم به پیام‌رسانهای داخلی است. اما چنانچه عزم بر فیلتر تلگرام باشد، پیامدهای بسیاری خواهد داشت که نگارنده در یادداشت بعدی، به برخی از پیامدهای کمتر گفته‌شده فیلترینگ احتمالی تلگرام خواهد پرداخت.
(دیگر نوشته‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید:)
https://t.me/moghaddames
تلگرام و جامعه کوتاه‌مدت ایرانی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
در بخش پیشین که در همین کانال منتشر شد:
https://t.me/moghaddames/77
به دلایل اعتماد نکردن ایرانیان به پیام‌رسانهای داخلی پرداختیم.
اما چنانچه تلگرام ‌به هر ‌شکلی فیلتر گردد، پیامدهای زیادی در پی خواهد داشت که درباره‌شان این روزها زیاد سخن گفته شده است. نگارنده در اینجا به پیامدی که کمتر مورد توجه قرار گرفته اشاره می‌کند و آن، کوتاه‌مدت شدن جامعه‌مان است.

جامعه‌مان به شدت دارد کوتاه‌مدت می‌شود. چیزی شبیه مفهوم «جامعه کلنگی» کاتوزیان. کاتوزیان در مقاله‌ای که بعدها به‌صورت کتاب در آمد، جامعه ایران را کلنگی می‌نامد؛ بدین معنا که هر حکومت و هر مسئولی که آمد، هر آنچه حکومت و مسئولین پیش از وی ساخته‌ بودند را از بیخ و بن ویران، و خود از نو شروع به ساختن می‌کند. قاجارها یادگارهای صفوی را ویران کردند؛ پهلوی‌ها دستاوردهای قاجاریان را و جمهوری اسلامی، دستاوردهای پهلوی را. به همین ترتیب، هر رئیس‌جمهورمان در جمهوری اشلامی نیز، دستاوردهای رؤسای جمهور‌ پیشین ‌را از بیخ و بن ریشه‌کن کرد تا خود طرحی نو در اندازد؛ بی‌آنکه بداند رئیس‌جمهور بعدی، همین‌ بلا را سر خود او خواهد آورد.
به همین شیوه، همین که فیس‌بوک با استقبال ایرانیان روبرو می‌شود، فیلتر می‌گردد؛ تلگرام هم همین طور. در بسیاری از این شبکه‌ها، سرمایه‌ی اجتماعی‌ای شکل می‌گیرد که این روزها ایران به شدت به آن نیاز دارد. صدها استاد دانشگاه، روزنامه‌نگار، روحانی، شبکه‌ی خبری داخلی و… در تلگرام توانسته‌اند اعتماد مردم را جلب کرده و سرمایه‌ی اجتماعی ایرانیان را از دل همین کانالها شکل یا افزایش بدهند. با فیلتر شدن تلگرام، نه تنها ده‌ها هزار کسب و کار تلگرامی از بین خواهد رفت، بلکه این سرمایه‌ی اجتماعی که اهمیتش از آن کسب و کارها به مراتب بیشتر است نیز ویران خواهد شد. تا شبکه اجتماعی دیگری بین مردم جا بیفتد و سرمایه‌ی اجتماعی دوباره‌ای جان بگیرد، بخش زیادی از این سرمایه‌ها برای همیشه از ایران رخت بر خواهد بست. جامعه‌شناس فرانسوی، بوردیو، از امکان تبدیل سرمایه‌ها به یکدیگر سخن می‌گوید. یعنی شما می‌توانی از سرمایه اقتصادی‌ات برای توسعه سرمایه اجتماعی سود ببری یا بالعکس. از میان برداشتن سرمایه‌های اجتماعی در تلگرام، زیانی برابر یا حتی بیشتر از نابودی سرمایه‌های اقتصادی دارد. مانند این است که مسئولین بگویند همه دارندگان حساب در فلان‌ بانک،‌ حساب‌شان که‌ طی این‌ چند سال و‌ با تلاش و کوشش پس‌انداز کرده‌اند، مسدود و نابود شده و ‌می‌توانند از ابتدا در بهمان ‌بانک ‌حساب باز کرده ‌و دوباره از اول شروع به پس‌انداز کنند.
بی‌گمان سرمایه‌ی اجتماعی‌ای که در آینده و شبکه اجتماعی دیگری شکل بگیرد نیز، همچون همین فیس‌بوک و تلگرام، هیچ تضمینی بر ماندگاری‌اش نیست. بدین شیوه، صدها سال است در چرخه‌ای از ساختن و ویران کردن دچار شده‌ایم و پیشرفت بر پایه داشته‌ها و انباشته‌های پیشین‌ را، تنها در کشورهای همسایه‌ای می‌بینیم که روز به روز از ما بیشتر فاصله می‌گیرند.
(دیگر نوشته‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
امیر هاشمی مقدم؛ وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی آقای سیف، رئیس کل بانک مرکزی ایران اعلام کرده که سفرهای خارجی ایرانیان بیش از حد معمول است و خواهان متعادل شدن این سفرها شده است.
نخست اینکه اگرچه همگان منظور آقای سیف را می‌دانیم، اما باز هم سخن ایشان بسیار مبهم است. یعنی در حالی‌که برای خود ایشان و تصمیم‌گیرندگان می‌تواند معنایی خاص (همچون لزوم دخالت بیشتر دولت در کاهش سفرهای خارجی ایرانیان) داشته باشد، اما با توجه به آنچه در سخن‌شان آمده (همچون «بیش از حد معمول» و یا «متعادل شدن»)، نمی‌توان سخن‌شان را چندان علمی دانست.
نخست اینکه تعداد این سفرها از چه نظر یا نسبت به چه چیزی «بیش از حد معمول» است؟ بر پایه آخرین گزارش سازمان میراث فرهنگی، در سال 1395 تعداد سفرهای خارجی ایرانیان 9.196.106 نفر بوده است.
ترکیه به‌عنوان کشور همسایه ایران، مسلمان و جمعیتی برابر با ایران (هشتاد میلیون)، نمونه خوبی است برای ارزیابی درستی ادعای «بیش از حد معمول». در سال 2015 دقیقا 9.2 میلیون سفر به خارج شهروندان ترکیه‌ای را ثبت شده است. بنابراین آمارش با آمار ایران یکسان است.
با این وجود باز هم نمی‌توان وضعیت سفر به خارج شهروندان این دو کشور را با یکدیگر مقایسه کرد؛ به دو دلیل عمده:
1- از حدود 9.2 میلیون سفر خارجی شهروندان ایرانی، بیش از 4.2 نفر سفر به کشور عراق بوده است که از این تعداد، بخش عمده‌ای با حمایت بالای دولتی، در قالب راهپیمایی میلیونی نجف-کربلا به این کشور رفته‌اند. بنابراین می‌ماند 5 میلیون سفر خارجی به کشورهای دیگر.
2- بخش عمده‌ای از گردشگران ایرانی به خارج از کشور، به مقصدهایی همچون ترکیه، دوبی، ارمنستان، آذربایجان، گرجستان و... برای تفریحات ساده‌ای می‌روند که امکاناتش در ایران نیست. می‌توان ادعا کرد اگر امکانات و تسهیلات گردشگری ترکیه در شهرها و مناطق گردشگری ایران فراهم بود، بخش زیادی از این گردشگران از ایران بیرون نمی‌رفتند و به جای آمار گردشگران خروجی، آمار گردشگران داخلی خودمان افزایش می‌یافت. به‌ویژه وقتی دقت کنیم که شوربختانه بسیاری از این گردشگران ایرانی، برای مصرف فرهنگ ایرانی (همچون کنسرت موسیقی سنتی بزرگان ایرانی) به کشورهای همسایه می‌روند. به عبارت دیگر، اگر ترکیه هم فقر نرم‌افزاری و سخت‌افزاری در بخش گردشگری‌اش همچون ما بود، آمار گردشگران خروجی‌اش بسیار بیش از این می‌شد.
بنابراین ادعای آقای سیف که مسافرت خارجی ایرانیان بیش از حد معمول است، نادرست است.
نکته دیگر، به پیشنهاد یا طرح آقای سیف، مبنی بر لزوم «متعادل کردن» سفرهای خارجی ایرانیان باز می‌گردد. منظورشان در این زمینه هرچه باشد، مایه نگرانی است. دولت دوازدهم تاکنون با طرح دریافت عوارض خروج با مبلغ غیرمنطقی 220 هزار تومان در سفر نخست و افزایش آن در سفرهای دوم و سوم، به اندازه کافی در سفرهای خارجی ایرانیان سنگ‌اندازی کرده بود. اکنون اگر برنامه‌ای برای محدود کردن سفرهای خارجی ایرانیان داشته باشد، دخالت مستقیم و کامل در زندگی خصوصی ایرانیان است.
در‌واقع این سخنان آقای سیف، تنها تلاشی است برای سرپوش گذاشتن بر پیامدهای بحران ارزی کشور در بخش گردشگری. این بحران نه تنها دامان مسافرت خارجی ایرانیان را گرفته (که نمی‌توانند برای سفرهای خارجی‌شان ارز پیدا کنند)، بلکه گردشگران خارجی‌ای که به ایران می‌آیند را نیز سردرگم کرده و آنها را دچار مشکلات فراوان در زمینه تهیه ریال نموده است. این گردشگران به دلیل ارتباط نداشتن سامانه بانکی ایران با سامانه بانکهای خارجی و بین‌المللی، از تهیه ریال با عابربانکهای ایرانی ناتوانند و بنابراین باید دست به دامان صرافی‌ها شوند؛ آن هم در حالی‌که خرید و فروش دلار و ارز خارجی در صرافی‌ها غیرقانونی شده و گردشگری ورودی‌مان را دچار مشکلات جدی کرده است.
به‌هرحال وضعیت گردشگری و گردشگران کشورمان به اندازه کافی با تحریمهای بین‌المللی و مشکلات صدور روادید برای شهروندان ایرانی روبرو هست؛ دولت با تداوم این برنامه‌های غیرمنطقی که معنایی جز دخالت مستقیم در زندگی شخصی شهروندان ندارد، تحریمهای داخلی را هم به تحریمهای بین‌المللی نیفزاید. دولت آقای روحانی اگر نتوانسته وعده‌هایی را که در زمینه آزادیهای فردی و اجتماعی از یکسو، و توسعه بخشهایی همچون گردشگری از سوی دیگر داده عملی کند، بیش از این سنگ‌اندازی هم نکند.
(دیگر نوشته‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید.)
https://t.me/moghaddames
برخی کتابهایم در نمایشگاه کتاب تهران
نمایشگاه کتاب تهران آغاز شد و لذت حضور در این رویداد مهم فرهنگی را چون در ایران نیستم، از دست دادم. از کتابهای من، این سه کتاب همراه با تخفیف، در نمایشگاه کتاب تهران امسال در دسترس است:

• «سفر به سرزمین آریایی‌ها: سفرنامه افغانستان»
انتشارات سپیده‌باوران: بخش عمومی، سالن شبستان، راهرو 18، غرفه 16

• «بررسی متون طنزآمیز عامیانه ایرانی» (با همکاری دکتر نعمت‌الله فاضلی)
انتشارات علمی: بخش عمومی، سالن شبستان، راهرو 20، غرفه 29

• «انسان‌شناسی گردشگری»
انتشارات مهکامه: بخش دانشگاهی

بقیه (4 کتاب) یا دیگر در بازار نیست (همچون ترجمه‌ی «نگاه مسلمانان و غربیها به یکدیگر» از انتشارات جهاد دانشگاهی و «روشهای کمی و کیفی تحقیق در علوم اجتماعی»/ با همکاری دیگران؛ از انتشارات جامعه‌شناسان) و یا به دلیل حضور نداشتن ناشر در نمایشگاه (همچون «بررسی انسان‌شناختی سینمای تاریخی ایران» و «مردمنگاری کالج»، هر دو از انتشارات دریچه نو) در نمایشگاه یافت نمی‌شود.
https://t.me/moghaddames
به بهانه زادروز گوگوش
امیر هاشمی مقدم
امروز 15 اردیبهشت، شصت و هشتمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) است. این یادداشت را دو سال پیش و پس از بازگشتم از چند کشور آسیای میانه نوشتم. با وجودی‌که نامی از گوگوش یا دیگر خوانندگان نیاورده بودم، هیچ رسانه‌ای حاضر به انتشارش نشد. تنها یکی از خبرگزاری‌ها دو ساعت آنرا نمایش داد و دوباره برداشت.
«خوانندگان لس‌آنجلسی»، به‌طور کلی به خوانندگان ایرانی‌ای گفته می‌شود که پس از انقلاب سال 1357 و دگرگونی در ارزشهای رسمی، از ایران گریخته و عموماً مقصد امریکا را برگزیدند. بخش عمده‌ای از این خوانندگان در لس‌آنجلس ساکن شدند و همین باعث شد تا امروزه هر خواننده خارج‌نشینی را به‌طور کلی لس‌آنجلسی بنامند. این خوانندگان نه تنها در ایران، بلکه در دیگر کشورهای فارس‌زبان و یا دارای اقلیت فارس هم دارای طرفدارانی پر و پا قرص هستند.
گوگوش، بانوی خواننده ایرانی در این میان جایگاه ویژه‌ای دارد. تاجیکستانی‌ها نه تنها ترانه‌های این خواننده، بلکه رویدادهای زندگانی وی را نیز با اشتیاق دنبال می‌کنند. تاجیکهای ازبکستان نیز دست‌کمی ندارند. راننده‌مان در بخارا خاطره‌اش از سفر به ایران در سال 1370، یافتن خانه گوگوش و چند دقیقه صحبت با او از پشت آیفون را با آب و تاب برایم تعریف می‌کرد.
این خواننده نه تنها در میان فارس‌زبانان، بلکه در بین غیرفارس‌زبانها هم شناخته‌شده و محبوب است. تا آنجا که اسلام کریموف، رئیس‌جمهور پیشین ازبکستان هم نام هنری دختر خود، «گلناره» را «گوگوشه» نهاد تا مانند گوگوش خواننده شود. همچنین در قطار سمرقند به تاشکند، در کنار بانویی روس-ازبک نشسته بودم که شنونده همیشگی ترانه‌های گوگوش بود و برخی ترانه‌های وی را نیز از بر می‌دانست.
بلوچ‌ها و ایرانی‌تباران ترکمنستان نیز شنونده همیشگی آهنگهای گوگوش هستند. راننده‌مان در ترکمنستان کلا آهنگهای گوگوش گوش می‌داد و همراه با او، هم‌خوانی می‌کرد. تاجیکهای قزاقستان و قرقیزستان را نیز باید به این لیست بیفزاییم.
به جز گوگوش، اندی، معین و آرش نیز در این سرزمین‌ها از شهرت خوب و به‌سزایی برخوردارند. وقتی با دو تن از دوستان انسان‌شناس به مرکز فولکلور شهر بخارا رفتیم، همین که فهمیدند ایرانی هستیم، آنچنان پافشاری کردند تا بالاخره ترانه‌ای از معین خواندیم و از چنگشان در آمدیم. همچنین یاد و خاطره کنسرت اندی در بخارا، هنوز به نیکی در ذهن ساکنان این شهر باقی است. از هم‌دانشگاهی قزاقم که هرگاه پیام می‌دهد، می‌دانم بی‌گمان دوباره معنای واژه‌ای در ترانه‌های آرش را می‌خواهد بپرسد، می‌گذرم.
علاقمندی به این خوانندگان ایرانی تاثیرش را بر ترانه‌هایی که خود خوانندگان تاجیک و ازبک می‌خوانند نشان می‌دهد. بسیاری از ترانه‌های خوانندگان این منطقه همچون فیروزه جمعه‌نیازوا، آزاده احدوا، زلیخا و... این را نشان می‌دهد. حتی برخی آهنگهای‌شان بر پایه ملودی‌های بندری، کردی و... ساخته شده است.
بی‌گمان خوانندگان لس‌آنجلسی، یکی از مهمترین توانمندی‌ها در نزدیک‌تر کردن مردمان کشورهای آسیای میانه، ایران و افغانستان هستند. تجمعات گسترده در شهرهای بزرگ افغانستان و روشن کردن شمع پس از مرگ مرتضی پاشایی، نمونه‌ای دیگر است.
در واقع اگر ترکیه توانسته به‌واسطه ترانه‌های استانبولی، علاقمندی به زبان ترکی را در بین کشورهای دیگر همچون ایران گسنرش دهد، این نقش را برای زبان فارسی، خوانندگان و ترانه‌های لس‌آنجلسی بازی می‌کنند.
جمهوری اسلامی گسترش زبان فارسی را قرار است از طریق رایزنی‌های فرهنگی به انجام برساند. اما از آنجا که رایزنان فرهنگی از طریق سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی برگزیده و معرفی می‌شوند، بنابراین بیش از زبان فارسی، گسترش ارزشهای دینی و مذهبی برای‌شان در اولویت قرار دارد. و دقیقاً همین عامل، پاشنه آشیل ایران در آسیای میانه است. چرا که پافشاری جمهوری اسلامی بر گسترش ارزشهای دینی در دیگر کشورها باعث فاصله بیشتر افتادن بین ایران با آنها شده که اکنون به دلیل ترس از نفوذ بنیادگرایی دینی در کشورهای سکولارشان، در پی محدود کردن هر چه بیشتر روابط‌شان با ایران هستند.
می‌توان ادعا کرد که هنرمندان طردشده، عامل اصلي شناخته شدن و ترويج فرهنگ ايراني در جهان بيروني‌اند. همانگونه که نماینده سینمای ایران در دیگر کشورها، نه فیلمهای سفارشی، بلکه دقیقاً سينماي غيرحكومتي ايران است، در آسياي ميانه نیز، خوانندگان لس‌آنجلسي نماینده موسیقی ایرانی در کل، و زبان فارسی به‌طور ویژه هستند. اين گروه هنرمندان نه تنها مورد حمايت نهادهاي فرهنگي جمهوري اسلامي نيستند، بلكه مورد بی‌مهری این نهادها نیز قرار مي‌گيرند. به همين دليل در نبود سياست فرهنگي موثر جمهوري اسلامي، بايد سپاسگزار هنرمندان تبعيد شده و حاشيه‌اي نسبت به فرهنگ رسمي بود.
«دیگر نوشته‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال تلگرامی «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم در گفتگو با خبرگزاری مهر:

سفر به افغانستان، سفر به سرزمین «دیگری‌های خودی»

امیر هاشمی مقدم، دانشجوی دکترای انسان‌شناسی در دانشگاهی در آنکارای ترکیه است. او تحصیلات کارشناسی خود را در همین رشته در دانشگاه مازندران و کارشناسی ارشدش را در رشته ایران‌شناسی فرهنگی در دانشگاه شهید بهشتی گذرانده است. مجموعه‌ای از مقالات تخصصی در حوزه انسان‌شناسی و گردشگری و انتشار چندین کتاب، او را در حوزه تخصصی کاری‌اش به شدت فعال نشان می‌دهد. اما نام هاشمی مقدم در رسانه‌های ژورنالیستی ایران با «حمایت از حقوق مهاجرین افغانستانی ساکن ایران» گره خورده است. او در زمینه لزوم توجه به مسئله مهاجرین افغانستانی ساکن ایران، از پیشگامان عرصه طرح بحث رسانه‌ای درباره آنها است و در مواقع مختلف، فضای بی‌صدایی مهاجرین به وسیله او شکسته شده است.
هاشمی مقدم چند سال پیش به افغانستان سفر کرده و سفرنامه‌ای مختصر از این ماجرا را در فضای مجازی منتشر می‌کند. این سفرنامه بلافاصله مورد استقبال قرار می‌گیرد و او را به چاپ کتابی تفصیلی‌تر و پردامنه‌تر از سفرش به افغانستان می‌کشاند. این کتاب اخیرا از سوی انتشارات سپیده‌باوران با نام «سفر به سرزمین آریایی‌ها» منتشر شده و هم‌اکنون در غرفه این انتشارات در نمایشگاه کتاب در حال عرضه است.
روایت هاشمی مقدم از افغانستان این سالها، با توجه به آشنایی و نزدیکی پیشینی او با افغانستانی‌های ساکن ایران به شدت قابل تامل است. او برای مخاطبان ایرانی، دریچه‌ای جدید به سوی افغانستان باز می‌کند. دریچه‌ای که با توجه به سوء تفاهم‌های همه این سالها میان این دو ملت، بسیار قابل توجه است.
متن کامل گفتگو را در لینک زیر بخوانید:
https://www.mehrnews.com/news/4289946
(نوشته‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames