مقدمه‌
2.79K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
امریکایی‌های نادان
امیر هاشمی مقدم (انصاف‌نیوز)
چند روز پیش چشمم به کتاب «عجایب و غرایب ارض‌السواد: مردم‌نگاری از عراق و خاطرات پیاده‌روی اربعین» افتاد و خریدم. حقیقتا عنوان کتاب کاملا به جاست: آنچنان مطالبش عجیب و غریب بود که نتوانستم بیشتر از ۴۰ صفحه‌اش را بخوانم و گذاشتمش کنار. پیش از پرداختن به چرایی این کار، اجازه دهید توضیح دهم اصلا چرا این کتاب را خریدم.
به‌واسطه رشته و علاقه‌ام، معمولا هر کتاب مرتبط با انسان‌شناسی به چشمم بخورد را می‌خرم. «مردم‌نگاری» که در عنوان این کتاب آمده هم، اصلی‌ترین روش انجام پژوهش‌های انسان‌شناسی است و مهم‌تر آنکه من هم اخیرا سفرنامه اربعینم را با همین نگاه «مردم‌نگارانه» منتشر کردم. همین‌ها کافی بود تا کتاب را سفارش بدهم.
نویسنده که روزگاری مدیر خانه فرهنگ ایران در بغداد بوده، مجموعه‌ای از حکایات که از این‌سو و آن‌سو (عمدتا از عراقی‌ها) شنیده یا شخصا تجربه کرده را زیر این عنوان گردآوری و منتشر کرده است. بیشتر حکایاتش اما واقعا فاجعه‌بار است. اجازه دهید از آخرین حکایت کتاب که خواندم و دیگر کشش خواندن چنین مطالبی را نداشتم آغاز کنم.
نویسنده در حکایتی با نام «دو خواسته عجیب امریکایی‌ها» اشاره می‌کند به اینکه از طریق یکی از دوستان عراقی‌اش متوجه می‌شود یک امریکایی خیلی مایل است با او ارتباط برقرار کند. طبیعتا او به ماجرا مشکوک شده و نمی‌پذیرد. امریکایی به هر روشی متوسل می‌شود، به درِ بسته می‌خورد. نهایتا در موقعیتی پیش‌یبنی‌نشده موفق می‌شود تلفنی با نویسنده کتاب صحبت کند. پس از کلی مقدمه‌چینی، دو خواسته از نویسنده دارد: یکم، کمی خون شهدای ایرانی و دوم، آدرس «مهدی سوپرمن». پس از کلی اکراه، بالاخره نویسنده موفق می‌شود اهداف شیطانی این امریکایی را دریابد. خون شهدای ایرانی را می‌خواسته تا
«آزمایشگاه ببریم و آن‌را تجزیه و آنالیز کنیم و ببینیم این حماسه و شور و عشق به مرگ به خاطر وطن ... چه هست؟ می‌خواهیم بدانیم چند درصد حماسه، چند درصد شجاعت و اعتقادات و حب وطن‌پرستی و چند درصد انسان‌دوستی است و ... سپس ... به وسیله آمپول یا با سرنگ به سربازها و افسرهای‌مان تزریق کنیم ... چون‌که ما این ویژگی‌ها را فقط در خون شهدای ایرانی می‌بینیم» (ص: ۳۲).
اما هدفش برای یافتن آدرس مهدی سوپرمن را نمی‌خواست بگوید. وقتی دید «هیچ‌گونه راه فراری نمانده» بالاخره اعتراف می‌کند که چون شنیده مهدی (عج) فرمانده اصلی شیعیان است و آنها را رهبری می‌کند و روزی حق مظلومان را از ستمگران می‌ستاند، می‌خواهند مستقیما با خود او گفتگو کنند. اما نویسنده کتاب می‌فهمد که هدف آنها چیز دیگری (شهید کردن امام زمان) است. نویسنده این را در راستای نظریه دو بال تشیع «بوکویاما» می‌بیند (نام فوکویاما را دقیقا با همین املای بوکویاما دو بار در صفحه ۳۱ تکرار کرده است).
واقعا نویسنده انتظار دارد خواننده این مطالب را باور کند؟ یعنی امریکایی‌ها با همین ساده‌لوحی و نادانی است که برای یک سده بر جهان چیره شده‌اند؟ یعنی آنها در خود امریکا یا در عراق به هیچ شیعه یا ایرانی دیگری دسترسی نداشتند تا چنین پرسش‌هایی را از آنها بپرسند؟ یعنی امریکایی‌ها با آن همه پیشرفت در علوم پزشکی و آزمایشگاهی، هنوز فکر می‌کنند با آزمایش خون می‌شود پی برد چند درصد شهامت در خون کسی نهفته است و چند درصد حب وطن؟
مجید محمدی در کتاب «سر بر آستان قدسی» بخشی را به مقایسه شرق‌شناسی در غرب و غربی‌شناسی در شرق اختصاص داده. آنجا نشان می‌دهد شناخت ما در ایران از تمدن غربی عمدتا محدود می‌شود به همین دست مطالب ژورنالیستی غیرمستند و غیرعلمی و سپس بر پایه همان‌ها تصمیم گرفته و اقدام می‌کنیم. آنچه نویسنده در این کتاب آورده شاید برای ما خنده‌دار باشد، اما شوربختانه هستند کسانی که آنها را باور کرده و سپس در اندیشکده‌هایی که هر روز همچون قارچ سبز می‌شود، برای مقابله با امریکا برنامه‌ریزی کنند.
نهایتا اینکه چرا نام مردم‌نگاری بر این کتاب نهاده شده را خدا می‌داند. نویسنده نه انسان‌شناس است، نه روش‌های انسان‌شناسی را برای گردآوری این کتاب به کار برده، نه از نظریات انسان‌شناسی برای تحلیل مطالب کتاب استفاده کرده و نه کوچک‌ترین بینش انسان‌شناسی داشته. اما اینها مهم نیست. یعنی در اولویت نیست. مهم مطالب غیرمستند و غیرعلمی و تحلیل‌های آبکی توسط کسی است که سال‌ها بر مهم‌ترین صندلی فرهنگی ایران در عراق تکیه زده بود.
هرچند خوشبختانه چند سالی است دانشکده مطالعات جهان در دانشگاه تهران آغاز به فعالیت کرده و دانش‌آموختگان توانمندی را تاکنون تحویل جامعه داده است. امید است سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، حداقل استانداردهایی را برای گزینش و اعزام رایزنان فرهنگی در نظر گرفته و از نیروهای توانمند که در جامعه دانشگاهی، انقلابی و غیر انقلابی کم نیست، بیشتر استفاده کند.
@moghaddames
مقدمه‌ pinned «نبرد رستم دستان و چنگیزخان مغول نعمت‌الله فاضلی (استاد انسان‌شناسی): روزنامه شرق کتابی این روزها خواندم که در نوع خودش نظیر ندارد: «دیدار و گفتگو با روح چنگیزخان» (۱۴۰۲) نوشته امیر هاشمی مقدم. می‌گویم این کتاب نظیر ندارد، چه، اولین سفرنامه فارسی در سال‌های…»
به‌مناسبت روز جهانی انسان‌شناسی برگزار می‌شود:

نشست نقد کتاب:
سفرنامه شیعه باستان‌دوست
نوشته امیر هاشمی مقدم

منتقدان:
علیرضا حسن‌زاده
و
زهرا زارع

دبیر نشست فریده مجیدی

سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۲
ساعت ۱۳ تا ۱۵

آدرس برخط نشست
http://Www.skyroom.online/ch/richt/rcan

آدرس نشست حضوری،
پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری، طبقه ۱ سالن پارسه.

@moghaddames
حمایت از کالای ایرانی 🇮🇷
امیر هاشمی مقدم
این‌ یادداشت را پنج سال پیش که به نام #حمایت_از_کالای_ایرانی نامگذاری شده بود، منتشر کردم و هر سال فهرستش را به‌روزرسانی می‌کنم. بنابراین شما هم اگر برند ایرانی با کیفیتی می‌شناسید، سپاسگزار می‌شوم با رایانامه (ایمیل) یادآوری کنید تا در ویرایش‌های بعدی استفاده کنم.

این روزها جنب و جوش در بازار زیاد است و همه در پی خرید نوروزی. بیش از همه، بازار پوشاک و کفش داغ است. در این زمینه دست‌کم ما هنوز کارخانه‌ها و کارگاه‌های تولیدی‌ای داریم که هم بهای مناسبی دارند و هم کیفیت‌شان قابل قبول است. برخی از برندهای پوشاک ایرانی، به جز همسایگان و کشورهای نزدیک، در کشورهای اروپایی نیز پخش شده و به فروش می‌رسد.
اگر هر یک از ما پوشاک و کفش‌مان را از کالاهای ایرانی بخریم، می‌توانیم از اخراج شماری از هم‌میهنان که در این کارگاه‌ها و کارخانه‌ها کار می‌کنند، پیشگیری کنیم.
فهرست زیر درباره پوشاک و کفش تولید داخل را، از دوستان و آشنایان، و همچنین برخی وبسایت‌ها (همچون برندکده، وبلاگ زیست یا حمایت از کالای ایرانی) گرفتم. چند موردش هم تجربه شخصی خودم بود.
در فهرست زیر، اگر روی هر کدام که رنگ آبی دارد کلیک کنید، شما را به وبسایت آن تولیدی می‌برد و از آنجا می‌توانید شعبه‌ها، کالاها و بهای‌شان را ببینید. اگر هم وبسایتش نیست یا نزدیک‌تان شعبه ندارد، دست‌کم نگاهی به فهرست بیندازید تا نام‌ها به چشم‌تان آشنا باشد و اگر در فروشگاهی دیدید، بدانید کالای میهنی و با کیفیت است. همچنین چینش نام‌ها بر پایه کیفیت نیست، بلکه نام‌های ایرانی در آغاز و سپس نام‌های دیگر آمده است. دست آخر اینکه این فهرست (با آنکه تهیه‌اش بیش از چند روز زمان بُرد) به هیچ وجه کامل نیست و حتی یک-دهم پوشاک و کفش با کیفیت ایرانی را هم معرفی نکرده است. تنها گامی است در این راه.

پوشاک بیرون‌پوش آقایان:
هاکوپیان، جامینه، زاگرس پوش، آرشاک، دامات، خانه مد راد، خانه پیراهن ایرانیان، تن ریس (بادی اسپینر)، جامعه، سالیان، مطهری، برک، گراد، ماکسیم، برندس، ایکات، ال سی من، موکارلو، زاگروتی، ایکات، نیو وان، پیکسل و...

پوشاک بیرون‌پوش بانوان:
جامک، انارگل، نوین فرم، لالوند، سالیان، پرشین کت وات، هانزا، پوپو، تولین، اریکا، ویچی، تولیکا، طیطه، لوماری، دوشز، مدیسکو، ریمارتی، برندز، حریر پردیس شهریار (hps)، تی تی، لورنزو و...

پوشاک نیمه‌رسمی مردانه یا زنانه:
جامه بافت، جامه‌پوش آرا، تن‌درست، پاتن جامه، سله‌بن، جورابان (تنها جوراب) و...

پوشاک خانه و راحتی مردانه یا زنانه:
نیکوتن پوش، ایران نخ‌باف، آریان نخ‌باف، رویین‌تن پوش، ناربن، افراتین، پاردایس، دنیس تریکو، ساروک، مادام و...

پوشاک ورزشی:
تعطیلات (هالیدی)، آریا، یوسف جامه، بارثاوا، تکنیک، مروژ و...

کفش:
اسف‌بار است که بسیاری از کفش‌های تولید میهن، با آنکه به اروپا و دیگر کشورها صادر می‌شود، در برخی فروشگاه‌ها به نام کفش خارجی به فروش می‌رسند تا نظر مشتری را به خود بکشانند. کفش تولید ایران از پیش از انقلاب هم شهرت زیادی داشت. برای نمونه همین کفش طبی ایرانی‌ای که اکنون پوشیده‌ام را در سال ۱۳۹۶ خریدم و بیشتر روزهای سال به پا دارم. بیش از پنج سال از خریدش گذشته و مطمئنم بیش از پنج سال دیگر هم به خوبی برایم کار می‌کند. پیش از آن هم یک جفت کفش طبی ایرانی دیگر داشتم که در کمال ناباوری، هشت سال و نیم هم با آنها به دانشگاه می‌رفتم و هم به کوهنوردی و پیاده‌روی. تا آنجا که وقتی هنگام پایین آمدن از قله دماوند بالاخره پاره شد، سوگنامه‌ای برایش در روزنامه قانون نوشتم (اینجا). همچنین باید از کفش‌های تولید تبریز یاد کرد که بیشترشان کم‌نظیرند. رتبه دوازدهم ایران در تولید کفش در جهان می‌تواند باز هم ارتقا یابد. برخی از صدها تولیدی کفش ایرانی عبارت است از: آذرهنر، البرز، همگام، شوپا، فرزین، پاما، شیما، نهرین، بهشتیان، نسیم، آبرنگ، سی سی (دست‌دور)، آداک، ویوا و...

کیف و کفش چرم:
نوین، درسا، کاکتوس، مارال، مشهد، دیبا، آریا، شیفر، تکیف، بوفالو سفید، پاندورا و ساینا (این دو تولیدی چرم آخری، کفشهایی با رویه چرمی و کف طبی هم درست می کنند) و...

پوشاک کودک و نوجوان:
سها، فرشید، آشور، سیب سبز، آدمک، پرنیان، نیکا، نیلی، آی‌تک کیدز، هپی لند و...

شکلات و شیرینی:
خوشبختانه در زمینه تولید شکلات هم تولیدات داخلی خوبی داریم.از شیرین عسل، پارمیدا، شونیز، آیدین، باراکا، فرمند، سورن، سایرو، برنوتی، مگا استار و... می‌توان در این زمینه نام برد.
همچنین خرید شیرینی‌های محلی نقاط مختلف ایران (از گز و سوهان و قطاب و باقلوا گرفته تا نوقا، کلوچه، پشمک و...) هم نیاز به یادآوری ندارد.

این فهرست را به هر شیوه‌ای که می‌دانید، به دیگران نیز پیشنهاد دهید. سهم من و شما در کمک به اقتصاد کشورمان از همین کارها آغاز می‌شود.

@moghaddames
مراقب نا نوروزها باشیم
امیر هاشمی مقدم
به تازگی واپسین کتاب نعمت‌الله فاضلی را خواندم. همین هفته پیش از تنور انتشارات هم‌رخ بیرون آمد و هنوز داغ است. کتابچه‌ای است کوچک در قطع پالتویی با ۱۱۸ صفحه که می‌توان یک‌نفس خواندش. من البته یک هفته‌ای با آن کلنجار رفتم. مجموعا ۲۲ گفتار است که بیشترشان را فاضلی سال پیش در ایام نوروز نوشت و در کانال تلگرامی‌اش منتشر کرد. امسال در همه آنها بازنگری کرد و یکی دو گفتار دیگر نیز به آنها افزود تا در چارچوب کتاب منتشر شود. هر گفتار، جستاری است که جداگانه و بدون نیاز به خواندن دیگر گفتارها می‌توان خواند. بنابراین می‌توان با نگاهی به فهرست کتاب، تنها گفتارهایی که دوست داری را بخوانی. یا ترتیب جستارها را آنگونه که دوست داری و نه آنگونه که فهرست‌وار پشت سر هم آمده بخوانی. برای نمونه برای خود من جستار «نظریه نوروز» که ششمین روزنوشت نوروزی است، جذاب‌تر از دیگر جستارها بود. بعد هم به ترتیب «نوروز شاعرانه» و «نا نوروز». اتفاقا در اینجا و پس از معرفی کوتاه کلیت کتاب، بیشتر می‌خواهم درباره خطر نا نوروزها بنویسم.

فاضلی در کتاب «نوروز نوشت: نگاهی اندیشه‌ورزانه به نوروز امروز» در هر جستار به یک بُعد نوروز پرداخته است که به ترتیب عبارتند از: نوشتن نوروز، چرا نوروز، منطق فرهنگی نوروز، نوروز فرهیخته، رسانه نوروز، نوروز جهانی، نظریه نوروز، حوزه عمومی نوروز، بدن نوروزی، فضای نوروزی، آگاهی نوروزی، نوروز شاعرانه، آینده نوروزی، سیاست نوروزی، یادگیری نوروزی، نوروز پویا، فراغت نوروزی، ربط نوروزی، نوروز طبیعی، نا نوروز، سبک زندگی و نوروز، نوروز و متفاوت بودن، پایان نوروزی. البته خواننده ممکن است در برخی صفحات احساس تکرار مطالب یا شباهت برخی مباحث با یکدیگر را داشته باشد.

در این کتاب نوروز را به‌عنوان موهبتی در می‌یابیم که فرهنگ و طبیعت دست کم چندین هزار سال است به ایرانیان عطا کرده‌اند. نوروز آیینی مردمی است که حکومت‌ها باید خود را با آن سازگار کنند، وگرنه نابودی‌شان حتمی است؛ همچنانکه نوروز در درازای تاریخ، گاه فرصتی بوده برای سیاست‌ورزی مردم علیه حکومت‌ها.

جستارهای آغازین کتاب به معرفی ابعاد گوناگون این موهبت پرداخته است. اما در جستارهای پایانی کم‌کم نگاه انتقادی نویسنده رخ می‌نماید که در آنها فاضلی هشدار می‌دهد نا نوروزها اندک اندک دارند پررنگ‌تر می‌شوند و کارکردهای چند هزار ساله و مثبت نوروز را کم‌رنگ می‌کنند. چگونه؟

فاضلی در جستارهای ابتدایی کتاب نشان می‌دهد نوروز دانشگاه ایرانی است که در آن درس برابری و برادری/ خواهری آموخته می‌شود. در نوروز فقیر و غنی شاد و خندانند. نوروز برای همه ایرانیان است، فارغ از زبان و قومیت و منطقه جغرافیایی. نوروز زمان نو شدن، گذشت کردن، پشت سر نهادن کینه‌ها و محکم کردن روابط انسانی است. نوروز زمان بازاندیشی درباره انسانیت و یکی شدن با طبیعت است. اما در سال‌های اخیر «نا نوروزها» دارند جای نوروز را می‌گیرند (فاضلی اصطلاح نا نوروز را از «نامکان‌ها»ی مارک اوژه، انسان‌شناس فقید فرانسوی گرفته). نوروز که روزگاری آیین تمرین برابری بود، اکنون به بلای «جامعه مصرفی» (به تعبیر بودریار) مبتلا شده تا مجالی باشد برای مصرف‌گرایی افراطی و به رخ کشیدن دارایی‌ها. می‌توان حدس زد منظور نویسنده برخی خریدهای اضافی و بعضا اشرافی است که به بهانه نوروز رخ می‌دهد؛ اینکه هر سال باید مبل‌ها، یا فرش‌ها، یا پرده‌ها، یا کابینت‌ها و... را با هزینه‌های گزاف عوض کنیم، آن هم در حالی‌که همان قبلی‌ها هنوز کارآیی و تمیزی کافی را دارد. فاضلی نسبت به چهارشنبه‌سوری‌های خطرناکی که اکنون به جای «سور» و شادی، ترس و مرگ و جراحت را جایگزین کرده نگران است. از سیزده به‌درهایی که به جای یکی شدن با طبیعت، عملا تبدیل به روز آسیب به طبیعت شده.

در همین سه چهار جستار پایانی کتاب، نویسنده پیشنهاد می‌دهد نوروز را تبدیل به فرصتی کنیم برای گفتگو درباره خود نوروز. درباره کارکردهایی که فراموش شده و نا نوروزهایی که آهسته آهسته دارد رخنه می‌کند به زندگی‌مان.

«نوروز نوشت» دو ویژگی مثبت دارد که در همه کتاب‌های فاضلی دیده می‌شود: نخست پیوند نظریات انسان‌شناسی به‌طور خاص و علوم انسانی به‌طور عام با ابعاد زندگی ایرانی (و در اینجا نوروز) و معرفی کتاب‌ها، نویسندگان و نظریات مهم به خوانندگان؛ دوم استفاده از زبان ساده و همه‌فهم که برای خواننده غیرمتخصص نیز خواندنی باشد. شوربختانه در فضای علوم اجتماعی ایران -و البته تا حدودی دیگر کشورها نیز- استفاده از زبان سخت و پیچیده نشانه‌ای از بالا بودن سطح دانش بوده و همین باعث دوری مردم از علوم اجتماعی شده است.
@moghaddames
کدام حسن صباح؟ کدام اسماعیلیه؟ کدام ایران؟
به بهانه پایان پخش سریال «حشاشین».
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
(چکیده بسیار کوتاه‌شده): در ماه رمضان، کلیپ‌های یک گردشگر مصری پر بازدید شده بود که در خیابان‌های تهران با فیلم‌برداری از برخی مردم که روزه‌خواری می‌کردند، از مسلمانی ایرانیان تعجب می‌کرد. در همین ماه رمضان سریال «حشاشین» هم توسط پیتر میمی، کارگردان مصری ساخته شد. ذهنم ناخودآگاه میان این دو رویداد ارتباط برقرار می‌کند.
۱- هنوز بسیاری از مسلمانان، ایرانیان را مسلمان واقعی نمی‌دانند. بخشی از این داستان به دوگانه شیعه-سنی و بخشی به دوگانه عرب-عجم باز می‌گردد. در این میان تاریخ و سرگذشت ایران و مقاومت‌های فرهنگی (همچون نهضت شعوبیه)، سیاسی (همچون سلسله‌های صفاری، سامانی، آل بویه و...) و شورش‌های استادسیس، سنباد، بابک خرم‌دین و... نیز به چنین باورهایی دامن می‌زند. به تعبیر جواد طباطبایی، ایران اگرچه از نخستین سرزمین‌های اسلامی شد و مردمانش اسلام آوردند، اما هرگز پاره‌ای از امت اسلامی نشد و به‌صورت تافته‌ای جدا بافته باقی ماند. در سریال حشاشین، حسن صباح و اسماعیلیان پیرو او صرفا گروهی آدم‌کش هستند که تنها به جهان اسلام ضربه می‌زنند.
۲- سریال حشاشین بیشتر بر پایه داستان‌ها و روایت‌های غیرمستند درباره حسن صباح است. البته در کتاب «بررسی انسان‌شناختی سینمای تاریخی ایران» (۱۳۹۲. انتشارات دریچه‌نو) نشان داده‌ام که سینما یک واسطه یا مدیوم است و موظف نیست تاریخ را جزء به جزء بازنمایی کند؛ بلکه نیاز به دراماتیک کردن تاریخ دارد تا مخاطب را جذب کند؛ اما اصل رویداد نباید قربانی شود. در سریال حشاشین شما با حسن صباحی که نیرنگ‌باز است و در راه قدرت‌طلبی حتی خانواده‌اش را هم قربانی می‌کند روبرو می‌شوید. منابع این سریال یا نوشته‌های مورخان سنی‌مذهب دشمن اسماعیلیه است یا قصه‌پردازی‌هایی همچون «سه یار دبستانی» و «خداوند الموت». در حالی‌که بسیاری از اسناد تاریخی نشان می‌دهد حسن صباح شخصیتی پارسا، ساده‌زیست و عادل بود و همین عدالت باعث شد مردم نقاط مختلف ایران گرد او جمع شوند. تا آنجا که به قول استاد باستانی پاریزی، زنان روستاهای اطراف قلعه تا چهارصد سال پس از مرگش، با درود فرستادن بر او ریسندگی‌شان را آغاز می‌کردند.
۳- این سریال بخشی از تاریخ ایران را روایت می‌کند. تقریبا همه صحنه‌ها در دژ الموت، اصفهان یا ری اتفاق می‌افتد. شخصیت‌های اصلی فیلم هم همگی ایرانی‌اند. اما تمدن و فرهنگ ایرانی دارد توسط غیرایرانی‌ها روایت و مصادره می‌شود و شخصیت‌ها، زبان مکالمه، پوشاک، معماری، موسیقی و... عربی است. علی‌رغم توانایی بالای ایران در حوزه سینمای تاریخی، این توانمندی صرفا بر سینمای دینی متمرکز شده و از ساخت فیلم و سریال درباره تاریخ ایران غفلتی نابخشودنی داریم. اگر درباره پیامبران بنی‌اسرائیل فیلم و سریال می‌سازیم (که باید بسازیم و خیلی هم خوب و لازم است)، فراموش نکنیم به جز ما شش میلیارد دیگر از جمعیت کره زمین هم باورمند به این پیامبران هستند و می‌توانند درباره‌شان فیلم و سریال بسازند. اما درباره تاریخ ایران وظیفه اصلی بر دوش خودمان نیست؟
۴- آنچه در سریال حشاشین و به‌طور کلی قصه‌پردازی‌ها درباره حسن صباح نادیده گرفته می‌شود، ایران‌دوستی وی است. فرهاد دفتری (به‌عنوان یکی از دقیق‌ترین پژوهشگران حوزه اسماعیلیه) «احساسات ملی ایرانی» را بخشی از انگیزه حسن صباح می‌داند که کمتر مورد توجه قرار گرفته است. جالب است بدانیم اسماعیلیان نزاری (پیروان حسن صباح) نخستین مذهب اسلامی بودند که کتب و دستورالعمل‌های دینی‌شان را به زبانی غیر از عربی (فارسی) نوشتند.
۵- دژ الموت یکی از شناخته‌شده‌ترین بناهای تاریخی ایران در جهان است. در حالی‌که جز ویرانه‌ای از آن برجای نمانده. ای‌کاش دژ الموت بر پایه منابع تاریخی مورد بازسازی قرار می‌گرفت و تا حد امکان به شکل اولیه‌اش در می‌آمد. در نظر داشته باشیم که پس از پخش هر سریال تاریخی یا انتشار هر رمان تاریخی، بازدید گردشگران از مکان‌های نمایش‌داده‌شده در آن سریال یا رمان تاریخی رشد چشمگیری داشته است.
۶- اسماعیلیان به‌عنوان یکی از مذاهب ایرانی همچنان نسبت‌شان با ایران مشخص نیست. علی‌رغم تفاوت‌های آشکاری که با مذهب شیعه دوازده امامی دارند، اما به باورم همچنان باید آنها را پذیرا باشیم. گویا سال‌ها پیش درخواست داده‌اند به‌عنوان شاخه‌ای از تشیع، شعبه و دفتری در قم تاسیس کنند، اما پاسخی دریافت نکردند. آنان هنوز خودشان را شیعه می‌دانند، هنوز به ائمه اطهار ارادت دارند، هنوز دژ الموت یکی از زیارت‌گاه‌ها (یا دست‌کم مکان‌های مورد احترام)شان است، هنوز جمعیت ۱۵ میلیون‌شان چه در افغانستان، چه در تاجیکستان، چه در هند و چه در افریقا علاقه به ایران دارند و... .
یادداشت‌های قدیمی‌ام در معرفی اسماعیلیان در اینجا و اینجا.

@moghaddames
به ماه عاشقی
همیشه به درستی شنیده‌ایم که همه جای ایران در اردیبهشت‌ماه، بهشت است. از آن زمان‌هایی که هوا، هوای دو نفره است. اردیبهشت نماد بهار است. به قول سعدی شیرین‌سخن (که امروز یکم اردیبهشت‌ماه مزین است به نامش) «آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار». اما مازندران را در اردیبهشت حکایت دیگری است. اینکه شب پنجره اتاق را باز بگذاری تا همراه با خنکای هوا، شمیم بهار نارنج هم خودش را بچپاند توی اتاق و پخش شود روی پتو تا راه گریزی از استشمامش نداشته باشی. و چه خواب بهشتی‌ای می‌شود.
اینکه شب‌ها توی پیاده‌رو راه بروی و بوی شکوفه‌های بهار نارنج مست و از خود بی‌خودت کند.
پیاده‌رو شهرهای مازندران در اردیبهشت چه آخر شب‌ها و چه سحرگاهان پر است از مردان و زنان بومی یا گردشگری که نشسته‌اند روی زمین و گل‌برگ‌های بهارنارنج را جوری با دقت و وسواس از روی زمین جمع می‌کنند که گویی کودکی را که به خواب ناز رفته به آهستگی و بی‌آنکه بیدارش کنند از روی زمین برمی‌دارند تا درون گهواره بگذارند. بعد که مشت‌شان را پر از گل‌برگ‌ها کردند، جوری برای استنشاق به صورت‌شان نزدیک می‌کنند که گویی در حال معاشقه و مغازله با معشوق‌اند.
اردیبهشت تنها ماهی است که حواسم به نفس کشیدن‌هایم هست. با دقت و عمیق نفس می‌کشم. همچون سیگاری‌های حرفه‌ای که دود را تا اعماق ریه‌شان می‌فرستند، بوی وصف‌ناشدنی بهار نارنج را می‌فرستم به سراسر ریه‌هایم تا مطمئن شوم سلول سلول بدنم را سیراب و نشئه می‌کند. شک ندارم ریه‌هایم سراسر اردیبهشت‌ماه در حق‌ام دعا می‌کنند؛ بس‌که کیفور می‌شوند از این همه نفس عمیق آمیخته به عطر بهارنارنج.
این بهار نارنج‌های توی عکس را همین الان از زیر یکی از درختان حیاط جمع کردم. جای‌تان خالی، دو تا پَرَش را که می‌اندازم توی قوری، چایَش شراباً طهورا می‌شود.
امروز فیس‌بوک (که من از بازماندگان ایرانیان منقرض‌شده‌ای هستم که هنوز به آنجا رفت و آمد دارم) یادآوری کرد که یازده سال پیش در چنین روزی در مدح بهارنارنج‌های مازندران چیزکی نوشته بودم. و چه خوشبختم من که همچنان وفادار مانده‌ام به این منشأ بوی ملکوتی.
کلا بهارنارنج خاصیت بهشت‌سازی دارد. مثلا مطمئنم اگر شیراز اردیبهشت و بهارنارنج نداشت، سعدی شیرین‌سخن و حافظ لسان‌الغیب را نمی‌زایید. غیرممکن است خداوندگار سخن غزل‌هایش را بیرون از بهشت سروده باشد.
@moghaddames
نجات آقا محمد
تابستان ۹۸ بود که خبر رسید پسرعموی ۴۵ ساله‌ام توی رستورانِ خودش افتاد زمین و از دنیا رفت. بعدا مشخص شد که سکته مغزی کرده بود. برای همین چشم و قلب و کلیه‌ها و کبدش را مجموعا به هفت نیازمند عضو اهدا کردند. اما لحظه‌ای که من خبر درگذشتش را شنیدم، در کنار شوکه شدن از مرگ پسرعموی سالم و نسبتا جوانم، بیش از اینکه ناراحت درگذشت خودش باشم، نگران زن‌عمویم بودم.
زن عمویم نوروز سال ۶۴ را با خبر شهادت پسر ۲۰ ساله‌اش آغاز کرد. سال ۷۷ پسر دیگرش که ۳۷ سال داشت در سانحه تصادف از دنیا رفت. دو سال بعد عمویم که تحمل دیدن پر پر شدن پسران جوانش را نداشت، سرطان خون گرفت و زن‌عمویم را تنها گذاشت. سال ۹۸ هم دیگر پسرش که ۴۵ سال داشت بدون هیچ بیماری زمینه‌ای مُرد. از عمویم فقط یک پسر دیگر باقی مانده بود. یاد فیلم «نجات سرباز رایان» افتادم. مادری که سه پسرش را در جنگ جهانی از دست داده بود و اکنون تنها پسر باقی‌مانده‌اش، رایان در جبهه‌ها به سر می‌برد. بنابراین گروهی از کماندوها مامور یافتن رایان و بازگرداندن او به مادرش شدند تا دست کم این یک پسر برایش باقی بماند. حالا از میان پسرعموهایم تنها محمد باقی مانده بود و همیشه احساس می‌کردم این محمد حکم همان سرباز رایان را دارد که باید زنده نگهش داریم. خدا را شاکرم که دیگر داغ این یکی را ندید. خبر درگذشت زن‌عمویم را امروز شنیدیم.
بعضی آدم‌ها گویا به دنیا می‌آیند تا فقط داغ و رنج ببینند. زن‌عمویم یکی از اینها بود.

پی‌نوشت: زن‌عمویم البته از همسر اولش که او هم جوان‌مرگ شد، یک پسر دیگر هم داشت/دارد.
@moghaddames
Forwarded from انجمن انسان شناسي ايران (Amir H. Moghaddam)
انجمن انسان‌شناسی ایران با همکاری نشر فرهامه برگزار می‌کند:

🔸کتابنامک( ۲۴)؛
بوم‌گردی:
انسان‌شناسی سفر و گردشگری

با حضور:
انیس صائب (مترجم کتاب)
امیر هاشمی مقدم (ناقد)
جبار رحمانی (دبیر نشست)

زمان: چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت
ساعت ۱۹ الی ۲۰

📍لینک نشست (اینجا را لمس کنید).

شرکت در جلسه برای عموم آزاد است.

انجمن انسان‌شناسی ایران
@asiorg
تاریخ نامه‌نگاری‌های عاشقانه
امیر هاشمی مقدم (روزنامه بشارت نو)
روزگاری این افتخار و فرصت را داشتم که هر پنجشنبه با هوشنگ مرادی کرمانی برویم کوه. در راه از تجربیات نویسندگی‌اش برایم زیاد سخن می‌گفت. آن موقع (حدود بیست سال پیش) هنوز تلفن همراه نداشت. می‌گفت از وقتی این گوشی‌ها آمده، جوانان دیگر برای یکدیگر نامه عاشقانه نمی‌نویسند. به جایش با یک پیامک «کوشی عشقم؟» سر و ته داستان را هم می‌آورند. در حالی‌که در گذشته عشاق موقع نامه‌نگاری، لابلای دیوان‌های شعر به دنبال بیت یا مصرع مناسبی می‌گشتند و جملات‌شان را پر از تشبیه و استعاره می‌کردند. با این کار، زبان و ادبیات‌شان هم قرص و محکم می‌شد. اما الان بسیاری از جوانان ما از نوشتن یک جمله ساده هم ناتوانند.
اما از چه زمانی نگارش نامه‌های عاشقانه میان زنان و مردان ایرانی رواج پیدا کرد؟
افسانه نجم‌آبادی در تازه‌ترین کتابش «جریان‌های پنهان خانوادگی: ناگفته‌هایی از عشق و ازدواج در ایران مدرن» بخشی مفصل را به همین نامه‌های عاشقانه اختصاص داده است. او در این کتاب نشان می‌دهد با رواج مدارس دخترانه در اواخر دوره قاجار و یادگیری خواندن و نوشتن توسط زنان، انتشار روزنامه که نثرش به زبان مردم عادی نزدیک‌تر بود، آشنایی با سبک زندگی اروپایی توسط کسانی که برای تحصیل و... به آنجا سفر می‌کردند، آغاز نگارش رمان‌های فارسی و مهم‌تر از همه، پررنگ شدن خواست دختر و پسر در ازدواج (به جای الگوی قدیمی انتخاب همسر توسط خانواده)، نامه‌نگاری میان عشاق هم رواج می‌یابد. ضمن اینکه «احتمالا این نوع ارتباط، مشوقی برای یادگیری خواندن و نوشتن بوده است» (ص: ۷۹).
نجم‌آبادی با دسترسی‌ای که در آرشیو «زندگی زنان در عصر قاجار» به بسیاری از این نامه‌های قدیمی دارد، به‌ویژه با دسترسی‌اش به نامه‌های عاشقانه پدر و مادرش در اوایل دهه ۱۳۲۰، اطلاعات خوبی درباره فضای کلی این نامه‌ها و نامه‌نگاری‌های عاشقانه به دست می‌دهد.
البته بیشتر نامه‌های باقی‌مانده، نامه‌هایی است که مردان به زنان نوشته‌اند و زنان در نگهداری آنها کوشا بوده‌اند. نامه‌هایی که زنان برای مردان می‌نوشتند عموما در دسترس نیست (ص: ۷۸)، شاید به این دلیل که مردان آنها را پس از مدتی دور می‌ریختند یا نابود می‌کردند.
بیشتر این نامه‌ها مربوط به دوران بین عقد و عروسی است؛ چرا که گاهی به دلایلی میان این دو مراسم چند ماه یا چند سال طول می‌کشید. مردان در این زمینه بیشتر فعال بودند و نامه می‌نوشتند. برای نمونه تیمورتاش (که بعدها از درباریان مهم رضاشاه می‌شود) آنقدر برای نامزدش سرورالسلطنه نامه‌های عاشقانه می‌نویسند که نامزدش به او کنایه می‌زند و او را تلویحا متهم می‌کند لابد معشوقه‌ای در فرنگ دارد که این همه با سرورالسلطنه مکاتبه می‌کند! (ص: ۶۳). این کنایه آدم را یاد گیر دادن‌های بدون بهانه زنان به مردان می‌اندازد. اما اگر چند سال دیگر صبر می‌کنیم می‌بینیم گیر دادن‌ها چندان هم بی‌ربط نبود و تیمورتاش که این همه نامه عاشقانه می‌نوشت، بعدها دو زن دیگر هم می‌گیرد (ص: ۶۶). شیخ‌الاسلام قزوین نیز هم‌زمان به سه زنش، سکینه خانم، رخساره خانم و فرح‌السلطنه نامه‌های محبت‌آمیز می‌نویسد (۸۰).
به‌طور کلی اگر زنان و مردانی که برای یکدیگر نامه می‌نوشتند، نسبتی با هم نداشتند (مثلا نامزد هم نبودند)، نثر نامه‌ها عاشقانه‌تر بود (ص: ۷۷). اما اگر به عقد هم در می‌آمدند، مهر و محبت جای عشق را می‌گیرد (ص: ۸۰). پس از ازدواج نثر نامه‌ها (اگر تداوم می‌یافت) ممکن بود متفاوت شود. مثلا نثر نامه‌های پس از ازدواج پدر و مادر خود نویسنده کتاب (عباس و فری) «گاهی به نوشتاری اروتیک میل می‌کند [...] در نامه‌های متعاقب، تعریف و تمجیدهای جنسی شکل صریح‌تری پیدا می‌کند» (۲-۹۱). این نامه‌نگاری‌ها معمولا پس از ازدواج کم‌رنگ یا قطع می‌شد؛ اما نمونه‌های استثنایی هم داشتیم. نصرت‌الدوله و همسرش اعظم‌السلطنه که هر دو از شاهزادگان قاجار بودند، تا پایان عمر به یکدیگر نامه‌های عاشقانه می‌نوشتند که در میان اشراف‌زادگان آن زمان معمول نبود. در برخی نامه‌ها لحن محاوره‌ای است و تکیه کلام‌های مرسوم درباره عشق و تحسین استفاده می‌شود (۸۱-۸۰).
در کل نامه‌نگاری مربوط به زمان‌هایی بود که عاشق و معشوق از یکدیگر دور بودند. زنی در این باره نوشته: «نیاز به نامه نوشتن تقریبا وقتی سراغ‌مان آمد که پی بردیم نمی‌توانیم به آسانی بر فاصله‌ای که بین‌مان بود فائق بیاییم؛ در آن لحظه‌ای که حس کردیم برای هم مهمیم» (۸۵).
گاهی هم زن اول در رساندن نامه شوهرش به زنی دیگر، پیشگام می‌شد (ص: ۷۸) که با عقل امروز ناسازگار است.
معرفی خود کتاب در مطلبی جداگانه به زودی منتشر خواهد شد.
@moghaddames
Forwarded from Amir H. Moghaddam
بیش از بیست سال است محمد فاضلی را از نزدیک می‌شناسم. ابتدا دانشجویش بودم و بعدها افتخار همکاری با او را پیدا کردم. با یکدیگر برای طرح‌های پژوهشی مختلف، به نقاط گوناگون ایران سفر کرده‌ایم. بارها مهمان خانه‌های یکدیگر شدیم. در همه عمرم انسانی شریف‌تر و با سوادتر از محمد فاضلی ندیده‌ام. بدون اغراق! اگر کوچک‌ترین نقطه سیاه اخلاقی، مالی، علمی و... در کارنامه و زندگی او یافتید، من گردن می‌گیرم.

@moghaddames
رای بدهیم یا نه؟
امیر هاشمی مقدم
همین ابتدا تکلیفم را با خوانندگان روشن کنم: اینها را نمی‌نویسم که به شما پیشنهاد بدهم رای بدهید یا ندهید. یا اینکه به کدام کاندیدا رای بدهید. راستش صادقانه اگر اعتراف کنم، خودم هم هنوز نمی‌دانم فردا چکار خواهم کرد. همچنان برخی ابهامات برایم باقی مانده که دغدغه‌های جدی‌ای هستند. هنوز دارم با افرادی که در این زمینه صاحب‌نظر هستند و قبول‌شان دارم مشورت می‌کنم.
اما می‌خواهم اینجا بنویسم که فردا اگر رای دادم یا رای ندادم، کسی اجازه مواخذه مرا ندارد. بله، طبیعتا باید با سنجش جوانب گوناگون اوضاع و شرایط کشور، تصمیم بگیرم که رای بدهم یا نه و اگر خواستم رای بدهم، رایم به نفع چه کسی به صندوق سرازیر شود. اما همه این‌ها حقوق من هستند. «انتخابات» به نظرم با «انتخاب» حق رای آغاز می‌شود. یعنی شما این حق را دارید که رای بدهید یا ندهید. کسی به‌واسطه رای ندادن، نمی‌تواند شما را خائن به وطن و غیرمسئول بخواند؛ همچنان‌که اگر بخواهید رای بدهید هم کسی اجازه ندارد شما را پایمال‌کننده خون کشته‌شدگان اعتراضات بنامد.
شوربختانه در روزهای اخیر یک عده در شبکه‌های مجازی و برخی رسانه‌های آن‌ور آبی توپخانه‌شان را روشن کرده‌اند و دارند با توهین به کسانی که تصمیم گرفته‌اند رای بدهند، انها را مزدور حکومت، نان به نرخ روز خور و... می‌خوانند. شوربختانه بخش زیادی از این فضا به دلیل فعالیت رسانه‌هایی همچون اینترنشنال شکل گرفته است. به گونه‌ای که به قول یکی از دوستان، رای دادن برای برخی افراد، با نوعی شرم‌ساری همراه شده. اینکه چرا فضای رسانه‌ای ما افتاده دست امثال اینترنشنال، به غیرمتخصص بودن مسئولین رسانه‌های ملی (همچون صدا و سیما) و نا آگاه بودن تصمیم‌گیرندگان درباره رسانه‌های غیردولتی (به‌ویژه کسانی که فیلترینگ و سانسور نخستین ابزارشان در برخورد با رسانه‌هاست) باز می‌گردد. اما اگر داخل کشور با چنین وضعیتی روبرو هستیم، دلیلی نمی‌شود چشم و گوش بسته هرچه رسانه‌های آن‌ور آبی (که عموما واقعا معاند هستند) می‌گویند را بپذیریم. رسانه‌ای همچون اینترنشنال که توسط عربستان راه‌اندازی شده، معلوم است که صلاح ایران (و نه لزوما جمهوری اسلامی) را نمی‌خواهد.
اگر شما خودتان دو دو تا چهار تا کرده و به این نتیجه رسیده‌اید که رای ندهید، خب دیدگاه‌تان ارزشمند است و باید به آن احترام گذاشت. حتی اگر با اطرافیان‌تان صحبت می‌کنید و می‌خواهید متقاعدشان کنید آنها هم رای ندهند، باز هم مشکلی نیست. اما هیچ‌کسی اجازه ندارد دیگران را با برچسب‌زنی از رای دادن منصرف یا خجالت‌زده کند. این همه اصحاب علوم انسانی و اجتماعی و سیاسی که می‌خواهند رای بدهند و دیگران را نیز ترغیب می‌کنند به رای دادن، نادان هستند و مزدور؟ استادانی که بعضا سابقه اخراج از دانشگاه، بازجویی‌های مکرر، زندانی شدن و... دارند را با چه توجیهی «مزدور حکومت» یا در بهترین حالت دچار «سندرم استکهلم» می‌نامید؟ جالب آنکه در روزهای اخیر، برخی از همین استادان اخراجی و زندان‌رفته و... را دارند نیروهای اطلاعاتی و... می‌نامند تا فعالیت‌های انتخاباتی‌شان توجیه شوند. یک عده دیگر هم یاد گرفته‌اند تا کسی سخنی خلاف میل‌شان می‌زنند، در دیدگاه (کامنت‌)ها سریعا می‌نویسند«آنفالو». یعنی همین‌قدر تحمل شنیدن دیدگاه‌های متفاوت را دارند.
البته یک عده معدود هم که سابقه زندان و بازجویی و... دارند، در سوی دیگر ماجرا دارند مدام زندان رفتن‌شان را به رخ ما می‌کشند و می‌گویند اگر کسی رای بدهد یعنی هم‌دست زندان‌بان و... بوده است. جالب آنکه در پاسخ به این افراد، شمار بسیاری از زندانیان سیاسی گفته‌اند که اتفاقا خودشان رای خواهند داد و دیگران را هم ترغیب می‌کنند به رای دادن (دست‌کم در توئیتر من موارد زیادی از این دست دیدم).
کسانی که هنوز برای ابتدایی‌ترین حقوق انسان‌ها (از جمله تصمیم‌گیری درباره رای دادن یا ندادن) قائل به آزادی نیستند و می‌گویند هر کسی مانند من فکر نکند و تصمیم نگیرد مستحق توهین و تحقیر است، بی‌گمان نمی‌توانند مدعی دموکراسی‌خواهی باشند.
@moghaddames
افغان‌ها ایران را اشغال کرده‌اند... ایرانیان با مهاجران افغانستانی بدرفتاری می‌کنند...

شکل‌گیری موج تازه‌ای از افغان‌ستیزی در ایران، محور این گفتگو با امیر هاشمی‌مقدم، دکترای انسان‌شناسی و نویسنده کتاب‌های «چرا افغانستان برای ایران مهم است؟» و «سفر به سرزمین آریایی‌ها: سفرنامه افغانستان» بود.
چکیده این مصاحبه در زیر آمده است. متن کامل آنرا در سایت خبری تحلیلی ایراف بخوانید.

۱. جریان‌های افغانی‌ستیز از کجا آب می‌خورند؟

نمی‌توان این ماجرای افغان‌هراسی را تک‌عاملی دید. به نظرم هشت دلیل مهم داریم:
۱) مسئولین دولتی: چه آنهایی که ناکارآمدی خودشان را در زمینه‌هایی همچون اشتغال‌زایی، تورم، قیمت مسکن و... به دوش مهاجران افغانستانی می‌اندازند. چه آنهایی که به نظر می‌آید هیچ برنامه منسجمی درباره مهاجرین ندارند.
۲) جریان‌های ملی‌گرای افراطی: که عموما کشور خود را خالص می‌خواهند و البته در همه جای دنیا هم هستند.
۳) جریان‌های قوم‌گرا: که حضور شمار زیادی مهاجر افغانستانی در کشور را در راستای تقویت زبان فارسی و به حاشیه راندن زبان‌های قومی می‌بینند.
۴) کارگران روزمرد و طبقه پایین: که کارگران افغانستانی را رقیب خود می‌بینند.
۵) رسانه‌ها: چه رسانه‌های زرد که دنبال جذب مخاطب با هوچی‌گری و بزرگ‌نمایی‌اند و چه رسانه‌های معاند که دنبال بر هم زدن آرامش در کشورند.
۶) مخالفان حکومت: که شایعه کرده‌اند که افغانستانی‌ها وارد کشور می‌شوند تا مثلا در انتخابات شرکت کنند یا در سرکوب اعتراضات خیابانی به حکومت کمک کنند.
۷) وضعیت نابسامان ایران: که در این وضعیت تحریم‌ها و تورم‌ها، بودجه زیادی هم صرف یارانه پنهان مهاجران در زمینه نان، بنزین، آب، برق، گاز و... می‌شود.
۸) موج مهاجرتی جدید: که پس از روی کار آمدن طالبان، به‌صورت گسترده وارد کشور شدند.

این مهاجران تازه‌وارد با فرهنگ ایرانی و حساسیت‌های ایرانیان آشنایی ندارند؛ اما به‌واسطه اینکه زبان فارسی بلدند و فیلم و سریال‌های ایرانی را دیده‌اند، احساس می‌کنند به اندازه کافی آشنایی دارند. همین است که گاهی می‌بینیم به‌صورت گروهی با لباس محلی و ظاهر نامرتب در برخی تفرج‌گاه‌ها پرسه می‌زنند و برای خانواده‌ها ایجاد نگرانی می‌کنند. شاید فیلم‌های کشتی گرفتن جوانان افغانستانی در میدان آزادی را دیده باشید. چندصد مرد و زن افغانستانی هم تماشاچی‌اند و تشویق می‌کنند. شما تاکنون دیده‌اید ایرانی‌ها همین‌طوری بدون برنامه‌ریزی و هماهنگی چنین کارهایی را در مکان‌های عمومی انجام دهند؟
در این میان، مهاجران قدیمی که بعضا سه نسل است در ایران زندگی می‌کنند و تقریبا کاملا ایرانی شده‌اند، بیشترین آسیب را دیدند؛ چرا که ایرانی‌ها همه را به یک چشم می‌بینند.

۲. این جریانات، اغلب از فیلم‌های قدیمی و سوژه‌های تکراری و انحرافی و یا دروغین استفاده می‌کنند و به نام جرایم یا اقدامات افغانستانی‌ها به کار می‌برند. علت این امر چیست؟

بخشی از این را باید در تداوم همان بازار شایعات دید که هر جرم و جنایتی را به افغانستانی‌ها منسوب می‌کرد. بخشی دیگر هم شوربختانه مرتبط به مهاجران است. گاهی خود مهاجران بدون آنکه به عواقب کار خویش بیندیشند، اقدام به پخش چنین کلیپ‌هایی می‌کنند.

۳. این موج‌ها چه تاثیری بر روابط دو کشور دارد؟

طبیعتا پیامدهای ویرانگر و منفی می‌گذارد. دو سال پیش دو تا کلیپ از آزار و اذیت مهاجران افغانستانی در ایران منتشر شد. من همان موقع داشتم کارهایم را می‌کردم تا برای سفری پژوهشی دوباره به أفغانستان بروم. اما یکی از دوستانم تماس گرفت و اطلاع داد که فضای أفغانستان به واسطه پخش شدن این دو کلیپ، بسیار علیه ایرانیان است و اگر به آنجا بروم ممکن است آسیب جدی ببینم.

۴. دولت آقای پزشکیان چه مسئولیتی در قبال برخورد با شایعه‌سازان افغان‌هراسی و جلوگیری از تبعات و پیامدهای این اقدامات در خصوص روابط ایران و افغانستان و همچنین روابط جامعه ایرانی و جامعه مهاجرین دارد؟

وظیفه همه دولت‌ها ابتدا حفظ منافع و مصالح ملی کشور خودشان است. این منافع و مصالح ملی را درباره مهاجران افغانستانی از دو زاویه می‌توان دید: نخست سامان‌دهی ورود و اقامت مهاجران افغانستانی در کشور و دوم، حفظ کرامت انسانی مهاجران.

@moghaddames
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چندین روز است با یکی از دوستان با خودروی شخصی در کردستان عراق و ترکیه از آثار تاریخی و تمدنی ایران بازدید می‌کنیم و همچنان این سفر ادامه دارد.
آرامگاه هوخشتره (سومین و مقتدرترین شاه ماد در نزدیکی سلیمانیه)، شهر تاریخی دارا در نزدیکی ماردین ترکیه که محل نبرد رومیان با ساسانیان بود، کوه نمرود که در ادبیات فارسی کوه آفریدون نامیده می‌شود، آرامگاه مولانا و شاهان سلجوقی در قونیه، آرامگاه هخامنشی که شبیه آرامگاه کورش بزرگ است در نزدیکی ازمیر، آپادانای هخامنشی کشف‌شده در نزدیکی آماسیه و... برخی از مکان‌هایی است که رفتیم.
اگر به آثار تاریخی علاقه‌مندید می‌توانید مرا در این سفر به‌طور مجازی از طریق صفحه اینستاگرام که عکس و فیلم این آثار را معرفی می‌کنم همراهی کنید یا به دوستان علاقه‌مندتان معرفی کنید.
https://instagram.com/moghaddamess

کانال تلگرامی مقدمه
کلبه‌های سوئیسی و معماری ایرانی

✍️امیر هاشمی مقدم

بازار خانه‌های پیش‌ساخته در فضای مجازی و از جمله اینستاگرام حسابی گرم است. این خانه‌ها به دلایلی چند، مشتریان خاص خود را دارد: برای نمونه خیلی زود آماده می‌شود؛ نیاز به پروانه ساخت و پایان کار ندارد؛ امکان جابجایی دارد و مثلا شما می‌توانید آنرا جدا از زمین‌تان بفروشید یا اگر زمین‌تان را روزی فروختید، خانه پیش‌ساخته‌تان را با خودتان به مکان دیگری ببرید؛ و... . البته در قیمت، تفاوت چندانی با خانه‌های دائمی ندارند. بسته به امکانات و کیفیت، هر مترشان بین ۱۰ تا ۱۵ میلیون تومان (به نرخ مهرماه ۱۴۰۳) هزینه دارد.

در کنار همه این مزایا، چند آسیب جدی هم دارد: به دلیل بی‌نیازی به مجوزهایی همچون پروانه ساخت و پایان کار، ساخت و ساز را در زمین‌های غیرمسکونی رواج می‌دهد که عملا معنایی جز تعرض به بافت کشاورزی و... ندارد؛ همچنین معماری آن غیر ایرانی است. من در اینجا بیشترین تاکیدم روی همین آسیب دوم است.

تا آنجا که جستجو کردم، حدود سی سازنده فعال در اینستاگرام داریم که خانه‌های پیش‌ساخته تولید کرده و می‌فروشند. همه آنها «کلبه‌های سوئیسی» و مدل‌های مشابه دارند. به تک تک آنها پیام دادم و پرسیدم آیا خانه پیش‌ساخته با معماری ایرانی هم دارند یا نه؟ هیچ‌کدام نداشتند. بیشترشان گفتند اگر سفارش بدهم می‌سازند. پرسیدم چرا تاکنون با معماری ایرانی نساخته‌اند؟ عموما با صبر و حوصله پاسخم را دادند و مطالب زیادی در این‌باره از آنها آموختم. چند دلیل عمده داشتند:

⭕️ساخت کلبه‌های سوئیسی راحت‌تر است.
⭕️خانه‌های پیش‌ساخته با معماری ایرانی تاکنون مشتری نداشته.
⭕️هزینه تولید خانه پیش‌ساخته با معماری ایرانی گران‌تر است.
⭕️تولید خانه‌های پیش‌ساخته با معماری ایرانی به دلیل مصالح آن خیلی دشوار است.

با این همه تقریبا همه‌شان اعلام آمادگی کردند برای دریافت سفارش و تولید خانه‌های پیش‌ساخته با معماری ایرانی.

من کمترین سررشته‌ای در این زمینه ندارم. با این همه چند پیشنهاد اولیه به ذهنم می‌رسد:

معماران ایران‌دوست و همین سازندگان، با یاری گرفتن از طرح خانه‌های سنتی ایرانی، طرح‌هایی برای خانه‌های پیش‌ساخته ایرانی بیافرینند. این طرح‌ها متناسب با اقلیم‌های متفاوت باشد (برای مناطق کویری، کوهستانی، جنگلی و...).

با همان مصالحی که کلبه سوئیسی و... می‌سازند، خانه پیش‌ساخته ایرانی هم بسازند؛ اما برای نمای بیرونی و طراحی داخلی‌اش از الگوهای ایرانی کمک بگیرند. برای نمونه، استفاده از کاه‌گل صنعتی ضد آب (که در یزد تولید می‌شود) یا طرح آجر قرمز (از جنس کامپوزیت) در نمای بیرونی؛ داشتن ایوان کوچک همراه با ستون‌های چوبی؛ استفاده از پنجره‌های رنگی؛ در و پنجره‌های هلالی؛ استفاده از رنگ آبی فیروزه‌ای برای در، پنجره و ستون‌ها و... .

تولیدکنندگان، دست کم چند طرح ایرانی هم بدون اینکه سفارشی دریافت کرده باشند، آماده کرده و به نمایش بگذارند. تقریبا اطمینان داردم که استقبال می‌شود. احساسات نوستالوژیک ایرانی‌ها در سال‌های اخیر شدت گرفته و به معماری سنتی و اشیاء قدیمی و دکوری علاقه زیادی پیدا کرده‌اند.

البته این معضل تنها مربوط به خانه‌های پیش‌ساخته نیست و اتفاقا در معماری خانه‌های دائمی شدیدتر است. «نمای رومی» سکه رایج تبلیغات خانه‌های ویلایی در برنامه‌های دیوار و شیپور است. به جز اندک‌شمار شهرها و روستاهایی که به ضرب و زور میراث فرهنگی و گردشگری، معماری سنتی‌شان باقی مانده، بقیه شهرها و حتی روستاهای‌مان کمترین نشانی از هویت ایرانی در معماری‌شان ندارند. در عوض، ملغمه‌ای هستند از معماری‌های پراکنده و بی‌روح و غیر همخوان با هویت ایرانی.
مازندران به‌واسطه هچوم گردشگران و رشد خانه‌های دوم، پیشتاز این بدسلیقگی شده و بازمانده‌های معماری بومی مازندران یکی یکی دارد جای خود را حتی در دورافتاده‌ترین روستاهای ییلاقی این استان، به سازه‌های «نمای رومی» و... می‌دهد. آجر و دیگر مصالح پایدار معماری ایرانی در کنار نمای بیرونی و معماری داخلی ایرانی تقریبا به‌طور کامل به فراموشی سپرده شده. هزینه معماری رومی و نمای سنگ هم البته ارزان‌تر از آجر و معماری ایرانی است.
ای‌کاش نهادهای متولی با اعمال تخفیف‌های قابل توجه هنگام صدور مجوزهای پروانه ساخت و... برای خانه‌هایی با معماری ایرانی، نقشه‌کش‌ها و معماران با تمرکز بیشتر بر معماری ایرانی و تشویق مشتریان به استفاده از طرح‌های ایرانی، و البته به‌روز کردن طرح‌ها متناسب با زندگی امروزی، به احیای این مولفه هویت ایرانی یاری می‌رساندند.
(با لمس تصویر زیر، چند تصویر مشابه دیگر از معماری ایرانی که طرح‌شان قابلیت کاربرد در خانه‌های پیش‌ساخته دارد را می‌توانید ببینید)
@moghaddames
Forwarded from پرسه های شهری
🟢هزار سال تداوم ساسانیان و ایران‌گرایی در شمال ایران
(جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی در سفر)

به روایت؛ امیر هاشمی مقدم (انسان‌شناس و ایران‌شناس)

🔸زمان پنجشنبه و جمعه (سفر دو روزه) ٣ و ۴ آبان ۱۴۰۳


🔷بازدید از قلعه و آرامگاه‌های حکام محلی سلسله پادوسپانان رویان در؛ یوش، بلده، کجور و کمرود

🔹شامل؛
🔸آرامگاه ملک کیومرث
🔸قلعه بلده
🔸آرامگاه‌های روستای کمرود
🔸خانه نیما و
🔸آرامگاه ملک داود در یوش
🔸برج آرامگاهی میدانک


🔸خدمات برنامه؛
۱ شب اقامت در سوییت به‌صورت کف‌خواب در اتاق‌های ۴ نفره؛
وسیله توریستی؛
و بیمه مسوولیت مدنی

🔸وعده‌های غذایی شامل؛
۱ وعده ناهار
۲ وعده صبحانه
میان‌وعده‌ها

🔷هزینه برنامه (با یک شب اقامت؛ یک وعده ناهار؛ دو وعده صبحانه؛ وسیله توریستی؛ بیمه): ۲ میلیون و ۹۵۰ هزار تومان

درجه سختی برنامه ۱ از ۵ (مناسب برای <۶۰ سال)

شماره کارت
6219861060921201
بانک سامان به نام شهره مجمع

ثبت نام؛ ۰۹۱۲۵۴۷۴۸۸۹

(امکان شرکت در این برنامه با خودروی شخصی وجود دارد. برای اطلاع از هزینه با این امکان به شماره تماس ذکر شده در تلگرام یا واتس اپ پیام ارسال نمایید)

@parsehayeshahri
@sepantasocialscience
باز هم عراقی‌های
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
تازه از سفر یک هفته‌ای عراق برگشته‌ام. سفری هم زیارتی و هم سیاحتی. برای من که دل‌بسته تاریخ و فرهنگ ایران هستم، عراق یکی از مقاصد مهم است. جایی که طاق کسری هنوز سر پا ایستاده تا یادمان بیندازد اینجا واپسین پایتخت ایران باستان است. با موزه‌هایی بسیار غنی در بغداد و دیگر شهرهای بزرگ که آثار تمدن‌های ایرانی پیش و پس از اسلام در همه‌شان حضور پررنگی دارد. گزارش و تصاویر این سفر را در صفحه اینستاگرامم در اینجا می‌توانید ببینید و بخوانید.
این بار (و یک بار دیگر) با خودروی شخصی به این کشور سفر کردیم. به جز سر مرز که پول زیادی برای ورود با خودرو به خاک عراق پرداختیم (مجموعا هنگام ورود و خروج ۲۱۷ هزار دینار معادل تقریبا ۱۲ میلیون تومان) و چند ساعت معطلی، و همچنین بلیط نزدیک یک و نیم میلیون تومانی موزه و آثار تاریخی، بقیه سفر عالی بود. خودروهای عراقی با دیدن پلاک ایران با خوشحالی برای‌مان بوق می‌زدند. پلیس‌های امنیتی که همه خودروها را کنترل می‌کردند، تا متوجه می‌شدند ایرانی هستیم چند کلمه‌ای دست و پا شکسته فارسی حرف زده و خوش‌آمد می‌گفتند. «اهلا و سهلا» را مکرر از زبان کسانی که از کنارمان می‌گذشتند می‌شنیدیم. اما از همه جدی‌تر عبارت «هنا بیتکم» (اینجا خانه شماست) میزبان‌مان در کربلا بود. یکی از آشنایان او را معرفی کرده بود. سه شب مهمانش بودیم. غذا و چای و خدمت‌رسانی در حد اعلا. روز آخر که پس از اذان صبح می‌خواستیم راه بیفتیم، صبحانه آورد و تا نخوردیم اجازه نداد از آنجا بیرون بیاییم. بعد هم کلی بیسکویت و تخمه و... برای توشه راه‌مان گذاشت. وقتی داشتیم سوار می‌شدیم هم قابلمه‌مان را که نفهمیدیم کی برداشته بود، پر از برنج و آبگوشت آورد و همراه با ظروف یک‌بار مصرف گذاشت توی خودرو. یک ظرف آب هم دستش گرفت و وقتی راه افتادیم، پاشید پشت سرمان. آنقدر همانجا ایستاد و نگاه کرد تا بالاخره دور شدیم.
در هر سه سفری که به این کشور داشتم، برخوردی جز این از عراقی‌ها ندیدم. این مطلب سفر شش سال پیش با عنوان «مهربانتر از ما با خودمان» را هم بخوانید. اینکه در فضای مجازی برخی می‌گویند عراقی‌ها با زائران و مسافران ایرانی برخورد خوبی ندارند را باور نکنید. نه اینکه اصلا نباشد؛ من هم کلیپی از یک جوان عراقی که برخورد مناسبی با زائران ایرانی ندارد دیده‌ام. حتما موارد دیگری هم هست. اما فضای غالب و قریب به اتفاق، کاملا برعکس این است. عراقی‌ها واقعا برای مسافران و زائران ایرانی سنگ تمام می‌گذارند. بی‌انصافی است درباره‌شان قضاوت نادرست کنیم. و البته بی‌انصافی است که وقتی همان عراقی‌ها به مشهد و قم و شمال ایران می‌آیند، برخوردهای ناشایست با آنها داشته باشیم. سال پیش پژوهشی با دانشجویان داشتیم درباره مسافران عراقی در مازندران. با بسیاری از آنها و بسیاری از هتل‌داران، فروشندگان و شهروندان عادی که با این مسافران سر و کار داشتند مصاحبه کردیم. بسیاری از عراقی‌ها چنان برخوردهای ناشایستی دیده بودند که می‌گفتند اصلا چنین تصوری از ایران نداشتند و دیگر به این کشور سفر نمی‌کنند. خیلی از ایرانی‌ها به صراحت و با افتخار می‌گفتند با آنان بد برخورد کرده‌اند، چرا که آنان را قاتل جوانان ایرانی در جنگ هشت‌ساله، یا متعرض به زنان ایرانی در مشهد و... می‌دانند. اتهاماتی که بارها به آنها پاسخ داده شده است. برای نمونه این یادداشت که چند سال پیش در پاسخ به شایعه تجاوز گردشگران عراقی به زنان مشهدی، در خبرگزاری مهر نوشتم. یا مثلا چهار سال پیش در گزارشی در اینجا برای یک موسسه پژوهشی عراقی، به تصورات نادرست ایرانی‌ها درباره عراقی‌ها پرداختم.
در پایان، بیان خاطره یکی از همراهان سفر اخیر عراق خالی از لطف نیست. اتفاقا ایشان نه آدم مذهبی‌ای است و نه طرفدار جمهوری اسلامی. می‌گفت در زمان جنگ که او هم به‌عنوان سرباز حضور داشته، یک بار یک افسر عراقی را می‌بینند که از خاک عراق و بدون اسلحه، وارد خاک ایران می‌شود و پارچه سفیدی به‌عنوان تسلیم در دست گرفته و به طرف‌شان می‌رود. بعد به نیروهای ایرانی که با تعجب دستگیرش کرده بودند می‌گوید مادرش به او گفته اگر بخواهد در برابر برادران ایرانی‌اش جنگ کند، شیرش را حرامش می‌کند. حالا چون حکومت صدام او را به زور به خط مقدم فرستاده، ترجیح می‌دهد خودش را تسلیم کند تا مجبور به جنگ با ایرانیان نشود.
سالهاست دارم تلاش می‌کنم به اطرافیان هشدار دهم اسیر اخبار حعلی و تفرقه‌انگیز برخی رسانه‌ها و صفحات در شبکه‌های اجتماعی نشوند. هر خبر و گزارشی را بدون بررسی نپذیرند و با دیدن یک کلیپ یا خواندن یک گزارش درست، انرا به همه تعمیم ندهند. من به‌عنوان یک ایران‌گرا که شیفته فرهنگ و تاریخ کهن و زبان فارسی هستم، این کینه‌توزی‌ها علیه همسایگانی که به ما دلبسته‌اند را به زیان ایران می‌بینم.
@moghaddames
به بهانه روز جهانی زبان مادری
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
اخیرا صادق زیباکلام در یکی سخنرانی‌هایش دو بار کلمه «کُرد» را به‌صورت «کورد» تلفظ کرد. این رفتارهای ایشان شوربختانه مسبوق به سابقه است. و رفتار اخیر، یک گام تحریفی دیگر بود. تاکنون برخی‌ها به اشتباه و نادرست به جای املای درست واژه «کُرد»، «کورد» می‌نوشتند، در حالی‌که همان «کُرد» تلفظ می‌کردند. این بار اما آقای زیباکلام تلفظ این واژه را هم به شکل «کورد» بیان کرد. این یک تحریف تعمدی آشکار است.
هیچکس هنگام صحبت کردن در زبان فارسی مطلقا این واژه را به شکل «کورد» تلفظ نمی‌کند، همانگونه که در فارسی قوم «تُرک» را به شکل «تورک» تلفط نمی‌کنیم. اما شوربختانه در سال‌های اخیر یک جریان مشخص در حال ترویج این شیوه نگارشی نادرست است. ترک‌ها و کردها پیشینه‌ای دیرینه در این سرزمین دارند و تا چند سال پیش در همه منابع فارسی، عربی و ترکی آنان را به شکل درست «ترک» و «کرد» می‌نوشتند. اما جریان تجزیه‌طلب فرهنگی (به‌عنوان پیش‌زمینه تجزیه‌طلبی سیاسی و سرزمینی) در راستای جدا کردن دیگر بخش‌های هویت اقوام ایران‌زمین از یکدیگر، اقدام به ساخت واژه‌های هویتی اصلی یا شیوه متمایز نگارش کرده است. کافی است بدانیم واژه کرد همیشه در منابع تاریخی فارسی و عربی به همین شکل درست «کرد» نوشته می‌شد. حتی نخستین کتابی که درباره تاریخ کردها نوشته شد، توسط شرف‌الدین بدلیسی، حاکم کرد دیاربکر در دوره صفوی/عثمانی بود که «شرفنامه: تاریخ مفصل کردستان» نام داشت و در آن صدها بار واژه کرد به همین شکل نوشته شد. پس از آن نیز دیگر منابعی که به‌طور اختصاصی به تاریخ و فرهنگ کردها می‌پرداختند، این واژه را به همین شکل به نگارش در آورده‌اند.
از سوی دیگر، نخستین کتابی که درباره زبان ترکی نوشته شد نیز حدود هزار سال پیش توسط محمود کاشغری به‌نام «دیوان لغات الترک» نام گرفت و پس از آن نیز همه کتاب‌هایی که به دست ترکان و غیر ترک‌ها درباره زبان و فرهنگ ترکان نوشته می‌شد، همین املای «تُرک» را به کار می‌برد. اما همان جریان تجزیه‌طلب فرهنگی که عموما ریشه و وابستگی به بیرون از مرزها دارد، چند سالی است تلاش می‌کند املای نادرست «تورک» را به جای املای همیشگی و درست «تُرک» جا بیندازد. همین جریان در حال رواج دادن شکل نادرست و جعلی «آزربایجان» به جای نام کهن «آذربایجان» است.
اسف‌بار اینکه همان جریان‌های تجزیه‌طلب فرهنگی، اندک اندک در حال تحریف نام این دو کتاب و دیگر کتاب‌های مرجع درباره تاریخ و فرهنگ ترک‌ها و کردها بود تا آنها را به رسم‌الخط جعلی جدید بنویسند؛ انچنانکه اخیرا برخی افراد نام کتاب شرفنامه را اینگونه تحریف کرده‌اند: «تاریخ مفصل کوردستان»!
شوربختانه در هر دو زمینه، بسیاری افراد که آگاهی کافی ندارند نیز فریب این گروه را خورده و با نگارش نادرست این واژه‌ها به شکل «تورک» و «کورد» به اهداف تجزیه‌طلبان فرهنگی یاری می‌رسانند. چه در منابع فارسی، چه در منابع عربی، چه در منابع ترکی و چه در منابع کردی همیشه صورت غالب نگارش این واژه‌‌ها به شکل «کرد» و «ترک» بوده که با رجوع به منابع قدیمی در کتابخانه‌های عمومی یا کتابخانه‌های اینترنتی می‌توان به صحت این ادعا اطمینان یافت.
باید نسبت به این تغییرات گام به گام که ظاهرا کم‌اهمیت و نامحسوس است، حساس بود. اسناد و مدارک تاریخی درباره پیشینه زبان‌ها و انسجام گروه‌های قومی و زبانی در ایران آنچنان محکم هست که نتوان به یکباره زیر همه چیز زد. بنابراین ناچارند آرام آرام و نامحسوس گام بردارند.
همین وضعیت را درباره روز جهانی زبان مادری نیز شاهدیم. زبان مادری طبیعتا برای هر کسی (از جمله نگارنده این سطور که زبان مادری‌اش بختیاری است) اهمیت دارد و در راه حفظ آن باید کوشید. اما اینکه برخی جریان‌ها روز جهانی زبان مادری را محملی کرده‌اند برای حمله به زبان و ادبیات فارسی (به‌عنوان رکن اصلی ارتباط و انسجام ملی) و تلاش برای داعیه نادرست و ضد ملی «آموزش به زبان‌های محلی»، مایه نگرانی است. اکنون در بسیاری از مناطق، کتاب‌های درسی توسط معلمان بومی به زبان محلی آموزش داده می‌شود و همین باعث می‌گردد بسیاری از این دانش‌آموزان، هنگام پذیرفته شدن در دانشگاه‌های سراسر، در برقراری ارتباط با دانشجویان دیگر مناطق دچار مشکل شوند. اما جریان تجزیه‌طلب فرهنگی حتی به این وضع هم راضی نیست و همچنان خواهان تدریس «به» زبان محلی است تا کم کم ریسمان ارتباطی میان مردمان نقاط مختلف ایران‌زمین سست و گسسته شود. این جریان دقیقا می‌داند زیر پوستی دارد چکار می‌کند. ما هم دقیقا می‌دانیم اینها دارند چکار می‌کنند و همیشه هشدار می‌دهیم. اما شوربختانه در این میان یک عده با خوش‌خیالی همچنان متوجه نتایج و پیامدهای ویرانگر این رفتارهای به ظاهر کوچک و کم‌اهمیت نیستند. امثال صادق زیباکلام در بهترین حالت، در این دسته سوم قرار می‌گیرند.
@moghaddames
سالگرد یک جنایت فرهنگی

امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز

چکیده متن: ۳۰ سال پیش در چنین روزی، یعنی ۲۴ فروردین ۱۳۷۴، رسانه‌های اصفهان و کشور خبر از تخربی اثر تاریخی حمام خسروآغا در نزدیکی کاخ چهل‌ستون و میدان نقش جهان دادند. در ساعت ۲ بامداد شب قبل، ابتدا برق خیابان سپه (ورودی میدان نقش جهان) و خیابان‌های اطراف قطع شد؛ سپس خیابان‌های منتهی به این محدوده از شهر اصفهان بسته شد؛ نهایتا لودرهای شهرداری اصفهان به حمام تاریخی خسروآغا یورش برده و این اثر تاریخی را با خاک یکسان کردند.
اگرچه شهرداری رسما این مسئولیت را نپذیرفت، اما سیدقاسم حسینی، شهردار ویرانگر منطقه سه اصفهان که دستور این کار را داده بود، در جلسات خصوصی به این کار خود مباهات می‌کرد. اما نهایتا سخنانش در یک جلسه خصوصی در حضور دکتر حسین مسجدی، توسط ایشان رسانه‌ای شد. او گفته بود:

«وقتی ما دستور تخریب حمام خسرو آقا را گرفتیم، خبر را محرمانه نگه داشتیم و در نیمه‌شب، با قطع برق و تلفن و پاکسازیِ آن منطقه از چند خیابان اطرافِ آن، طرح را نیمه‌شب اجرا کردیم. اما با تمامی احتیاط‌ها و هماهنگی‌هایی که با بعضی از دوایر در شهر انجام دادیم، بااین‌وجود سه نفر تخریب حمام را دیدند که یکی از آن‌ها سرباز امریه‌ای در میراث فرهنگی در چهل‌ستون بود که با سروصدای تخریب بیدار شده بود و از لای نرده‌های چوبی آرم شهرداری را بر روی ماشین‌های موجود در محل حمام دیده بود و دو نفر دیگر هم رهگذر عادی بودند که باوجودی که همه خیابان‌های منتهی به حمام را بسته بودیم ظاهراً از کوچه‌ها تردد داشتند و فعالیت ما برای تخریب حمام خسرو آقا را دیدند... ما که هم دیدیم پرونده‌ای برای ما در قوه قضاییه باز شده است، رفتیم و باوجودی که حدود یک سال هم از ماجرای تخریب حمام خسرو آقا گذشته بود به هر شکلی که بود این سه نفر را پیدا کردیم ... و از آن‌ها دستخط گرفتیم که گفته‌ها و نوشته‌های قبلی خود را انکار کنند... بنابراین دیگر هیچ شاهدی وجود نداشت که اداره میراث فرهنگی بتواند علیه ما اقامۀ دعوی کند!».

رفتارهای ضدفرهنگی برخی شهرداران در ایران، نیازی به پاسخگویی ندارد. در همان اصفهان به مدت ۱۲ سال سقاییان‌نژاد انواع جنایت‌ها را در حق میراث فرهنگی این شهر تاریخی مرتکب شد.
نمونه دیگر، تخریب پل معلق و قدیمی زرین‌شهر توسط شهردار وقت است. در دهه ۳۰ خورشیدی، مرحوم پرورش که آهنگری چیره‌دست در زرین‌شهر («ریز» آن زمان) بود، چون می‌دید رفت و آمد مردم در دو سوی زاینده‌رود در این نقطه با مصیبت همراه است، با هزینه شخصی به اهواز رفت و از روی پل معلق این شهر چند طرح کشید. سپس به زرین‌شهر برگشت و با هزینه شخصی پلی معلق ساخت، آن هم تنها با پرچ کردن و بدون استفاده از لوازم جوشکاری. استحکام این پل دست‌ساز به حدی بود که تا چهار دهه بعد، همه تریلی‌های صنایع فولادمبارکه و صنایع نظامی اصفهان و... از روی آن عبور می‌کردند. نهایتا در سال ۱۳۷۷ یک پل جدید بر روی این بخش از رودخانه احداث شد و شهردار وقت زرین‌شهر، مصطفی فروتن، بدون هیچ دلیلی خواستار انهدام پل قدیمی شد. فرزندان زنده‌یاد پرورش و شماری از شهروندان زرین‌شهر خواستار باقی ماندن پل قدیمی در کنار پل جدید شدند؛ اما شهردار لجوج و ضدفرهنگی وقت زرین‌شهر دستور داد پل را بریدند و داخل زاینده‌رود انداختند. فرزندان زنده‌یاد پرورش درخواست کردند دست‌کم اجازه بدهند لاشه پل را از آنجا بردارند و با خودشان ببرند؛ اما باز هم شهردار این درخواست را صرفا از روی لجاجت نپذیرفت و آن پل برای چند ماه در زاینده‌رود افتاده بود تا پس از زنگ‌زندگی و آسیب فراوان، به انبار شهرداری منتقل شد.
این جنایات فرهنگی برخی از شهرداران ایرانی، در کمتر نقطه‌ای از جهان نمونه‌های مشابه دارد. نگارنده در یادداشتی دیگر نشان داده که چگونه شهرداران ایرانی با هدر دادن بودجه‌های بیت‌المال، هر بار اقدام به تخریب میدان‌ها و نمادهای شهری کرده و کاردستی خود را جایگزین آن می‌کنند؛ اما شهردار بعدی بلافاصله پس از تکیه زدن به صندلی قدرتمند شهرداری، کاردستی شهردار قبلی را خراب کرده و کاردستی خود را به‌عنوان نماد و میدان و... در شهر می‌سازد. در این میان هیچ‌کس هم نیست این بودجه بیت‌المال را از شهرداران حسابرسی کند.
البته که این رویدادهای ضدفرهنگی نه محدود به شهر و استان اصفهان می‌شود و نه محدود به شهرداران. شوربختانه نهادهای متولی میراث فرهنگی این کشور در کنار محیط زیست و منابع طبیعی، جزو کم‌توان‌ترین نهادهای دولتی هستند که هر نهاد و شخص قدرتمندی می‌تواند میراث فرهنگی و طبیعی ما را به راحتی چپاول کرده یا نابود سازد.
اما تاریخ، این جنایات را فراموش نمی‌کند!
@moghaddames
شما دارین اینجا را شخم می‌زنین!

امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
(چکیده یادداشت): «شما دارین اینجا را شخم می‌زنین!»، جمله‌ای است که یکی از بومیان، به ده‌ها موتور سواری که تپه‌های زیبای منطقه خالد نبی استان گلستان را با پیست موتور سواری اشتباه گرفته‌اند می‌گوید. شوربختانه این جمله را می‌توان به بسیاری از گروه‌های مشابه نیز تعمیم داد.
شبکه‌های اجتماعی در سال‌های اخیر، در کنار همه خوبی‌هایی که دارد و باعث افزایش آگاهی مردم در بسیاری از زمینه‌ها شده، اسیب‌های فراوانی هم داشته که برخی پیامدهای فردی و برخی پیامدهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، محیط زیستی و حتی سیاسی گسترده دارد. بخشی از این آسیب‌ها را می‌توان در حوزه گردشگری جستجو کرد که تاکید این یادداشت بر همین حوزه است. برخی از ابعاد این آسیب را می‌توان اینگونه نشان داد:

الف) معرفی مکان‌های بکر و کمتر دست‌خورده طبیعی توسط اینفلوئنسرها با هدف جذب مخاطب و دنبال‌کننده. گاهی در عرض یک هفته آن مکان مورد هجوم گردشگران انبوهی قرار می‌گیرد که کمترین ارزشی برای منابع طبیعی قائل نیستند. همین وضعیت درباره بسیاری از آثار تاریخی و فرهنگی هم صادق است.

ب) کمپر داری: صفحات زیادی در اینستاگرام در حال تبلیغ سبک زندگی و شیوه کمپر داری هستند که عموما با استقبال بسیاری از علاقه‌مندان (که البته عموما احساسی بوده و از مشکلات داشتن چنین سبک زندگی‌ای آگاه نیستند) روبرو می‌شود. صاحبان این کمپرها بیشتر علاقه‌مند به حضور در طبیعت و گذران چند روز در آنجا هستند که در بیشتر مواقع به طبیعت آسیب می‌زنند (برای نمونه با تولید و رها کردن زباله، قطع شاخه‌های درختان برای هیزم، آتش‌سوزی در جنگل و...).

ج) آفرود سواری: علی‌رغم قیمت‌های بالا و غیرمنطقی خودرو در ایران، شوربختانه برخی خودروهای آفرودی همچون پاترول، جیپ و... قدیمی با بهایی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ میلیون تومان قابل تهیه است. دارندگان این خودروها صفحات متعددی در فضای مجازی دارند و گاه یکدیگر را در فضای مجازی یافته و به‌صورت گروهی به جان طبیعت می‌افتند. کلیپ تعقیب و گریز یک آهو توسط آفرودسواران که به مرگ آن حیوان انجامید، یا کلیپ از میان برداشتن موانع جنگل‌بانی توسط آفرود سواران، نمونه‌های اندک در این زمینه است. به گفته حسین آخانی، استاد گیاه‌شناسی دانشگاه تهران، آفرود سواران از اصلی‌ترین عوامل نابودی گیاهان بیابانی ایران هستند.

د) موتور سواران: صفحات زیادی در اینستاگرام داریم که خود موتور سواران، قانون‌شکنی‌های‌شان را با افتخار به نمایش می‌گذارند. شوربختانه کمبود پیست برای موتورهای سرعتی و کراس، یکی از دلایل کشیده شدن این موتور سواران به خیابان‌ها و محیط زیست است؛ هرچند این توجیه مناسبی برای ویران‌گری‌های این گروه نیست. نه تنها خیابان‌های شهرهای بزرگ تبدیل به جولانگاه رفتارهای خطرناک این موتور سواران شده، بلکه تقریبا در هر گوشه طبیعت -از جنگل گرفته تا بیابان- می‌توان صدای گوش‌خراش موتورهای کراس و تریل که بعضا اگزوزشان را دستکاری هم کرده‌اند را شنید.

هـ) تورهای طبیعت‌گردی: از ارزان‌ترین تورها در ایران است که با استقبال گسترده جوانان روبرو شده. محدودیت‌های قانونی برای پذیرش جوانان در هتل‌ها در کنار هزینه‌های بالای اقامت در هتل، یکی از عوامل کشیده شدن آنها به طبیعت‌گردی است؛ در حالی‌که هیچ آموزشی درباره مسئولیت‌های طبیعت‌گردی ندیده‌اند. برخی از این تورها با تبلیغاتی همچون «آموزش بقا در جنگل» و...، در طول مدت حضور در طبیعت، آسیب‌های زیادی به درختان و محیط زیست وارد می‌کنند. تنش‌های فراوان طبیعت‌گردان با بومیان که معترض زیر پا گذاشتن هنجارهای فرهنگی و اجتماعی‌شان هستند را نیز می‌توان به آسیب‌های این تورها افزود.

با این اوصاف، باید پرسید زمانی که دم از رونق بیشتر گردشگری داخلی می‌زنیم، به این موارد هم فکر می‌کنیم؟ زمانی که دولت روحانی به بهانه رونق گردشگری داخلی، عوارض (جریمه؟) خروج از کشور را چندین برابر افزایش داد، کسی به فکر کنترل پیامدهای گسترش «گردشگری انبوه» داخلی هم بود؟ کسی برای آن برنامه‌ای داشت؟ اموزش گردشگری پایدار در نظام آموزشی ما جایگاهی دارد؟
خوشبختانه جوامع محلی در حال آگاه شدن نسبت به پیامدهای این رفتارهای برخی گردشگران شده‌اند. اما مدیریت نکردن این صحنه می‌تواند به تنش‌های گسترده میان گردشگران و بومیان بینجامد.
پی‌نوشت: طبیعتا در همه دسته‌های بالا (موتور سواران، طبیعت‌گردان و...) افراد مسئول که تلاش می‌کنند کمترین آسیبی به طبیعت وارد نکنند هم وجود دارد. اما شوربختانه الگوی غالب و چیره، همان ویران‌گری‌هایی است که به اختصار بیان شد.
همچنین در این یادداشت به دنبال مقصر جلوه دادن شبکه‌های اجتماعی نبودم؛ بلکه شبکه‌های اجتماعی از یک‌سو واقعیت‌ها را نمایش می‌دهند و از سوی دیگر به بخشی از واقعیت‌ها شکل می‌دهند؛ که این مورد دوم بیشتر مد نظرم بود.
@moghaddames
مازندران: آیینه عبرت گیلان
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز

(چکیده:) به تازگی هادی حق‌شناس، استاندار گیلان درباره جلوگیری از ساخت و ساز غیرمجاز در این استان نکات ارزشمندی بیان کرد. اما نکته نسنجیده دیگری هم گفت که در رسانه‌ها بازتاب بیشتری داشت: «اجازه نخواهیم داد کسی خارج از گیلان آمده و زمین برای ویلاسازی بگیرد». در این باره لازم است چند نکته یادآوری گردد.
ساخت ویلا در هر نقطه مجاز و مسکونی کشور توسط هر کسی که شناسنامه ایرانی داشته باشد، آزاد است و هیچکسی نمی‌تواند از این کار جلوگیری کند. یک تبریزی می‌تواند در زاهدان، یک اهوازی در مشهد، یک بختیاری در اصفهان، یک بوشهری در رشت و... طبق قوانین رسمی و موجود کشور ویلا خرید و فروش کند یا بسازد. این اصولا جزو بدیهیات یک جامعه مدرن بر پایه دولت-ملت است.
بر پایه بقیه سخنان استاندار در این نشست، می‌توان چنین برداشت کرد که منظور ایشان این است که بیشترین ویلاسازی‌ها در محدوده‌های غیرمسکونی و بیرون از طرح هادی روستاها، توسط غیربومیان انجام می‌شود. حتی اگر فرض کنیم این سخن درست و بر پایه آمار و ارقام باشد، بخش مهمی از واقعیت ناگفته مانده است: این بومی‌ها هستند که به حریم جنگل و کوه و رودخانه تجاوز کرده، زمین‌های بیرون از بافت را تصرف کرده و به غیربومی‌ها می‌فروشند. همین بومی‌ها هستند که زمین‌های کشاورزی را قطعه‌بندی کرده و زیر نام «زمین شهرکی» به غیربومی‌ها می‌فروشند و حتی شوربختانه در آگهی‌های تبلیغاتی‌شان با افتخار از عباراتی همچون «منطقه تهرانی‌نشین» یا «شهرک غیربومی» استفاده می‌کنند.
مجوزهایی که پس از ساخت این ویلاها به افراد غیربومی داده می‌شود نیز عموما توسط دستگاه‌ها و اداراتی است که کارمندان‌شان بومی و گیلانی‌اند.
نباید فراموش کرد که خود گیلانی‌ها هم دارند پا به پای غیربومی‌ها برای استفاده شخصی خودشان و در محدوده‌های بیرون از بافت مسکونی، ویلاسازی می‌کنند.
گیلان اکنون یک الگوی ویلاسازی را در کنار خود دارد: بلایی که به‌واسطه ویلاسازی بر سر مازندران آمده، بی‌گمان جبران ناپذیر است. تقریبا دیگر هیچ نقطه بکری در مازندران باقی نمانده؛ هیچ جنگل و کوه و دره و رودخانه‌ای از ویلاسازی در امان نبوده؛ هیچ چشم‌انداز طبیعی سالمی از پنجره خانه‌های شهری دیده نمی‌شود؛ زمین‌های جنگلی و کشاورزی به‌طور روزانه دارند به نفع ساخت ویلاهای بدقواره عقب‌نشینی می‌کنند؛ معماری بومی مازندران تقریبا به‌طور کامل توسط نماهای نامتناسب رومی و... از بین رفته و...
تلخی داستان اینجاست که با اشباع شدن ظرفیت استان مازندران، بسیاری از گردشگران، متقاضیان ویلا در شمال و حتی شماری از مازندرانی‌های خسته از شلوغی بیش از حد این استان، به سوی گیلان کشیده شده‌اند. بنابراین گیلانی‌ها باید از وضعیت کنونی مازندران درس عبرت بگیرند و اجازه ندهند گیلان هم تبدیل به مازندران دوم شود.
با این توصیف‌ها، امید است جدیت استاندار گیلان برای پیشگیری از تبدیل زمین‌های کشاورزی و منابع طبیعی، پیش از تمرکز بر غیربومی‌ها، بر خود بومی‌ها به‌عنوان زمینه‌ساز این تخلفات توجه کند. در این راه و با توجه به دو دهه تجربه مطالعاتی نگارنده در زمینه آسیب‌های گردشگری در مازندران، پیشنهادهای زیر مطرح می‌شود:
1. آگاه‌سازی گیلانی‌ها در زمینه پیامدهای تعرض به حریم منابع طبیعی و تغییر کاربری زمین‌های کشاورزی.
2. برگزاری دوره‌ها و کارگاه‌های آموزشی در این زمینه برای اعضای شوراهای شهر و روستا، دهیاران، کارمندان شهرداری، اداره مسکن و شهرسازی، منابع طبیعی، محیط زیست و...
3. سنجش و تعیین ظرفیت تحمل هر روستا (برای نمونه، هزار نفر یا دویست باب خانه) و ممنوعیت ساخت ویلا/خانه بیش از این ظرفیت.
4. پیشگیری از نصب تابلوهای «روستای توریستی...» برای هر روستایی که دارای جاذبه است، پیش از ارزیابی پیامدهای محیط زیستی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی.
5. شناسایی عرصه‌های طبیعی در معرض خطر و اعلام محدوده غیرمجاز برای ورود گردشگران.
6. نصب تابلوی راهنمای طبیعت‌گردی در ورودی جنگل‌ها و منابع طبیعی مورد توجه گردشگران.
7. نصب تابلوی راهنما در ورودی روستاهای مقصد گردشگری (لزوم احترام به فرهنگ بومی).
8. برگزاری دوره‌های آموزشی برای مهندسان طراح، نقشه‌کش، معمار، ناظر و... برای استفاده از طرح‌های بومی یا متناسب با فرهنگ و طبیعت گیلان.
9. در نظر گرفتن تخفیف برای سازه‌های مرتبط با معماری بومی و افزایش تعرفه برای سازه‌های مرتبط با فرهنگ غربی.
10. شناسایی و تشویق فعالان مروج فرهنگ بومی گیلان (از راهنمایان تور گرفته تا معماران، اعضای شورا، دهیاران، سمن‌ها و...).
11. ساخت نرم‌افزارهای گردشگری استان و تشویق گردشگران و حتی بومیان به نصب آن در تلفن‌های همراه و توضیحات کامل درباره هر جاذبه طبیعی یا فرهنگی و شیوه‌های نگهداری از آن در حین سفر و...

@moghaddames