مقدمه‌
2.79K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
چه ‌ضعیف و تنهاییم!
امروز که اینترنت کمابیش وصل شد، احساس روبروی زندان بودن داشتیم. یعنی زمانی که زندانی را آزاد می‌کنند و خانواده‌اش بیرون زندان در انتظارش هستند و با دیدن یکدیگر پس از مدتها، همدیگر را در آغوش می‌گیرند. اما نمی‌دانم در این میان، زندانی که بود و استقبال‌کننده کدام؟ آنان که در ایران بدون دسترسی به اینترنت بودند را زندانی بنامم، یا ما که بیرون از ایران در بی‌خبری مطلق از خانواده و کسان و خویشان‌مان بودیم؟ بی‌گمان وضع ما که بیرون از ایرانیم، اگر بدتر از آنانکه در ایرانند نبوده باشد، بهتر هم نبود. دست‌کم اگر ایران بودیم با تلفن و پیامک می‌توانستیم خبر از کسان‌مان بگیریم؛ اما حالا در غربت دست‌مان به هیچ کجا بند نبود؛ و چه حس ضعیف و بی‌کس بودن می‌کردیم. چه تجربه تلخی بود. ای‌کاش تکرار نشود.
@moghaddames
توزیع کاندوم در نماز جمعه.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
فردا یکشنبه، 10 آذر و یکم دسامبر، روز جهانی ایدز است و تقریبا همه کشورها کمابیش برای اطلاع‌رسانی به مردم در این زمینه، برنامه‌هایی دارند. در برخی از نقاط ترکیه نیز این برنامه‌ها در حال اجراست. جالب‌ترینش شاید دانشگاه خاورمیانه (ÖDTÜ) در آنکارا باشد (یکی از بهترین دانشگاه‌های ترکیه). چون امروز و فردا دانشگاه‌ها و ادارات ترکیه تعطیل‌اند، بنابراین آنها دو روز زودتر به استقبال این روز رفته و دیروز جمعه، برنامه‌ها و نشست‌هایی در این زمینه برگزار کرده و به شرکت‌کنندگان و همچنین دانشجویانی که در کتابخانه، سالن غذاخوری و... بودند، یک کاندوم به‌طور نمادین هدیه دادند. اما برای ما شگفت‌انگیز است بدانیم که پس از نماز جمعه دیروز در این دانشگاه، به نمازگزاران هم کاندومی داده شد (در ترکیه برخلاف ایران که نمازجمعه در هر شهر تنها در یک نقطه برگزار می‌شود، در هر محله و دانشگاه و حتی ادارات بزرگ هم نماز جمعه به‌صورت جداگانه برگزار می‌گردد).
البته نمی‌خواهم بگویم همه جای ترکیه اینگونه است. این رفتار در جاهای دیگر ترکیه ممکن بود واکنش منفی در پی داشته باشد؛ اما تا همین جا هم تفاوت دو کشور اسلامی در برخورد با مسائل اجتماعی را نشان می‌دهد.
برای نمونه، امروز آقای رئیسی، معاون وزیر بهداشت ایران درباره مشکلات اطلاع‌رسانی در زمینه ایدز گفته: «گاهی هنگامی که قصد انجام مباحث آموزشی را داریم، بلافاصله از برخی نهادها نامه‌ای به دست من می‌رسد که ما را محکوم به ترویج فحشا می‌کند».
اینگونه فشارها نه تنها نهادهای مسئول، بلکه تک تکِ ما را هم خواسته و ناخواسته وادار به خودسانسوری می‌کند (همین که نگارنده نیم ساعت داشت فکر می‌کرد واژه «کاندوم» را در این متن بنویسد یا واژه‌ای دیگر به جایش به کار بگیرد، خودش نشان می‌دهد چقدر نگرانی در این زمینه‌ها داریم). اما نه ایدز و نه دیگر مسائل اجتماعی، این فشارها و سانسورها سرشان نمی‌شود. وقتی بیایند هم نگران این نیستند که فلان نهاد و فلان مسئول آنرا محکوم می‌کند یا نه. اتفاقا آنجایی که بیشتر سانسورشان کنند را بیشتر دوست دارند و همانجا بهتر وارد می‌شوند.
همین یک ماه پیش بود که خبر ابتلای نزدیک به 30 هم‌میهن‌مان در روستای چنار محمودی در استان چهارمحال و بختیاری، حتی در رسانه‌های برون‌مرزی هم پخش شد. بر پایه روایت وزارت بهداشت، یکی از اهالی دارای ویروس اچ‌آی‌دی در بدنش بوده و به دلیل تزریق مواد مخدر با سرنگ مشترک توسط او و دیگر معتادان روستا (که شوربختانه شمارشان هم زیاد بود)، این ویروس در روستا منتشر شد (بر پایه دیدگاه کارشناسان، این روایت پذیرفتنی است. ضمن اینکه برادر بهورز آن روستا که خودش جامعه‌شناس است نیز، همین روایت را می‌گوید. هرچند اهالی عصبانی روستا، خانه‌شان را به آتش کشیدند). با این همه نمی‌توان وزارت بهداشت و به‌طور کلی دولت و حاکمیت را از آنچه در این روستا رخ داد، تبرئه کرد. آگاهی‌رسانی‌ای که سانسور می‌شود و وزارتی که زیر بار این فشارها، از انجام وظیفه‌اش سرباز می‌زند، گناهکار است.
به همین ترتیب، بقیه مسائل اجتماعی ایران هم که زیر فشارهای افراد و نهادهای رسمی و غیر رسمی، مسئول و غیرمسئول، زیر خاکستر پنهان می‌شوند، دیر یا زود همچون روستای چنار محمودی بیرون می‌زنند. شاید در این میان و در شرایطی که نهادهای متولی خواسته و ناخواسته شانه از زیر بار مسئولیت خالی می‌کنند، کاری که از دست ما برمی‌آید، آگاهی‌رسانی است. برای نمونه، شاید پدر و مادرها کم کم باید داستانِ آوردنِ نوزاد از بیمارستان، از آسمان، از خاله فرشته و... را کنار بگذارند و پیش از آنکه دیگران به بچه‌های‌شان این چیزها را یاد بدهند، خودشان در حد و فهم کودکانه آنان را با واقعیت روبرو کنند (دست‌کم چندین کتاب درباره توضیح مسائل جنسی به کودکان در ایران منتشر شده که می‌تواند راهنمای خوبی برای پدر و مادرها باشد).
به‌طور کلی در شرایطی که هر مسئله اجتماعی یا کتمان می‌شود و یا اگر هم پذیرفته گردد، انگشت اتهام به سوی خود مردم نشانه می‌رود، شاید خود مردم هم باید آگاهی‌شان و راه‌های مقابله با آن مسائل را فرا بگیرند؛ باشد که روزی دستگاه‌های مسئول هم به دور از دخالت افراد و نهادهای غیرمسئول، وظایف‌شان را به خوبی به انجام رسانند.
اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
دشوار شدن شرایط ترکیه برای ایرانیان.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ترکیه به‌عنوان همسایه‌ای که هم بیشترین گردشگران ایرانی (البته به جز زائرانی که به عراق می‌روند) را به خود می‌کشاند، هم بیشترین خریداران خانه و پناهجویان ایرانی را، از هفته گذشته به فهرست کشورهایی پیوست که بانک‌هایش حساب‌های ایرانیان را می‌بندند.
البته تاکنون تنها چند بانک ترکیه به مشتریان ایرانی‌شان این مسئله را گفته‌اند. آن هم غیرمستقیم. آنها به آدرس مشتریان ایرانی‌شان اخطارنامه فرستاده و نوشته‌اند که تا یک ماه حساب‌شان بسته خواهد شد. بنابراین هرچه زودتر به بانک مراجعه کنند. پس از رفتن به بانک، به آنها گفته شده که پول‌شان را از حساب‌شان بیرون بیاورند، وگرنه پس از پایان فرصت یک ماهه، دیگر نمی‌توانند چنین کاری کرده و هیچگونه مسئولیتی هم بر دوش بانک نیست.
تاکنون محدودیت بانک‌های «گارانتی» (Garanti) و حالک/خلق (Halk) قطعی شده، اما احتمال اینکه بانک‌های دیگری هم اینچنین باشند، هست. البته پیش از این نیز برخی از بانک‌های ترکیه همچون «یاپی» (Yapı) از ارائه هر گونه خدمتی به ایرانیان خودداری می‌کردند؛ اما افزوده شدن بانک‌های تازه، به‌ویژه بانکی همچون حالک/ خلق که پیش از این به نزدیکی با ایران و انجام فعالیت‌های تجاری با کشورمان مشهور بود، جای نگرانی دارد؛ به‌ویژه اینکه برخی از کالاهای اساسی کشور به‌واسطه این بانک به ایران وارد می‌شد.
البته فعلا نقطه امیدواری اینجاست که همچنان برخی از بانک‌های ترکیه به ایرانیان خدمات می‌دهند. برای نمونه، برخی از مشتریانی که در پی دریافت اخطارنامه به بانک‌های اشاره شده رفته و به ناچار حساب‌های خود را بسته بودند، بلافاصله توانستند در بانک‌های دیگری همچون زراعت (Ziraat) حساب باز کنند. اما اینکه این بانک‌ها تا چه زمانی به ایرانیان خدمات بدهند و آنها هم دچار سرنوشت بانک‌هایی همچون یاپی، حالک/خلق و گارانتی خواهند شد یا نه، مشخص نیست.
اگر اوضاع اینگونه پیش برود، احتمالا در آینده‌ای نه چندان دور، ایرانیانی که در ترکیه زندگی می‌کنند نیز باید همچون گردشگران ایرانی که به ترکیه می‌روند، همه پول‌های‌شان را همراه خود جابجا کنند. البته این در شرایطی است که زندگی ایرانیان در ترکیه هم با دشواری بیشتری روبرو نشود. فعلا که بر پایه قانون دیگری که آن هم از هفته پیش اجرایی شد، محدودیت‌های تازه‌ای بر اقامت توریستی هم‌میهنان‌مان در ترکیه اعمال شده و دیگر هر ایرانی نمی‌تواند پس از سه ماه که به نام گردشگر در ترکیه به سر برد، با یکبار حضور کوتاه‌مدت در ایران و مهر ورود به ایران زدن در گذرنامه‌اش، دوباره به ترکیه بازگردد.
از این پس به ازای هر سه ماه حضور در ترکیه، ایرانیانی که به نام گردشگر در این کشور به سر می‌برند، دست‌کم سه ماه را هم باید در ایران (یا هر کشور دیگری به جز ترکیه) به سر ببرند تا بتوانند دوباره به این کشور بروند. احتمال اینکه شرایط این گروه از ایرانیان باز هم دشوارتر شود وجود دارد. هرچند به نظر نمی‌آید دولت ترکیه تمایل داشته باشد شرایط برای گردشگران واقعی ایرانی (که فعلا پنجمین کشور گردشگرفرست به ترکیه است) را دشوار کرده و به صنعت گردشگری خود آسیب برساند. اما به نظر می‌آید این کشور با قوانین تازه درباره ایرانیان دارد میان دو گروه تمایز قائل می‌شود: ایرانیانی که با خرید خانه‌های بالای 250 هزار دلار و یا پس‌انداز بالای 500 هزار دلار در بانک‌های ترکیه، شهروندی این کشور را دریافت کرده و در کنار گردشگران واقعی ایرانی، به اقتصاد ترکیه کمک چشمگیری می‌کنند ؛ و کسانی که با خرید خانه‌های ارزان یا اجاره خانه در این کشور و حضور در کارهای سیاه (کارهای بدون مجوز رسمی از دولت ترکیه)، نه تنها کمکی به اقتصاد این کشور نمی‌کنند، بلکه عموما در رقابت با قشر ضعیف ترکیه در خرید یا اجاره خانه‌های ارزان و یا انجام کارهای ساده و غیر حرفه‌ای، به آنان آسیب می‌زنند. هر چند در این میان، بخشی از ایرانیانی که به دعوت شرکت‌ها و سازمان‌های ترکیه در مشاغل حرفه‌ای مشغول به کار هستند نیز مشمول قوانین محدودکننده تازه شده و آسیب می‌بینند.
به‌هر روی این خبرها برای ایرانیان، به‌ویژه کسانی که در پی شرایط اقتصادی و نا آرامی‌های تازه در کشور، ترکیه را به‌عنوان گریزگاهی در نظر گرفته بودند، چندان خوشایند نیست. طبیعتا آنکه باید به فکر ایرانیان باشد نه دولت ترکیه، بلکه دولت خود ایران است؛ اَفَلا یَتَدَبَّرون!
اگر می‌پسندید برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
«من کی گفتم جمهوری اعلام کن؟»
امیر هاشمی مقدم
امروز 21 آذر است. در چنین روزی در سال 1304، مجلس موسسان، سلطنت ایران را به «آقای رضا پهلوی» واگذار کرد. تا چندی پیش از این تاریخ، رضاشاه در پی برقراری جمهوری در ایران بود. اما این ایده به شدت از سوی علما رد شد و بنابراین رضاشاه از ایده‌اش دست کشید. یکی از بهترین منابع در این زمینه، خاطرات ممدوح شوکت بیگ، سفیر جمهوری نوپای ترکیه در تهران است که در آبان 1304 به این جایگاه رسید؛ یعنی دقیقا زمانی که مجلس پنجم از یکسو به دلیل فشارهای طرفداران رضاشاه و از سوی دیگر بی‌توجهی احمدشاه به پادشاهی و ترجیح دادن زندگی در اروپا، احمدشاه را از سلطنت کنار گذاشته بود. او از همان آغاز، از مشوقان جدی رضاشاه برای برپایی جمهوری در ایران بود؛ به‌ویژه که «خلافت عثمانی» هم به تازگی، «جمهوری ترکیه» شده بود و برپایی جمهوری دیگری در همسایگی‌اش، در تحکیم پایه‌های جمهوری در ترکیه نیز اثرگذار بود.
در بحث تغییر سلطنت، دو نکته در نوشته‌های شوکت بیگ برجسته است:
1- رضاشاه را انگلیسی‌ها روی کار نیاورده‌اند.
شوکت بیگ در جای جای خاطراتش می‌نویسد که این شایعات درباره دخالت انگلیس در روی کار آمدن رضاشاه نادرست است. زمینه اجتماعی ایران و بدگمانی‌های روسیه به انگلستان به این بحث دامن می‌زند. «شایع است که این حرکت [روی کار آمدن رضاخان] کار انگلیسی‌هاست [...] اما من به این سخنان هم باور ندارم» (ص: 37). همچنین او نقل قول‌های مفصلی از دیدار خودش با رضاشاه را آورده که در آنها رضاشاه از انواع دشمنی‌های انگلستان و سنگ‌اندازی‌هایش بر سر راه رضاشاه، چه در روی کار آوردن جمهوریت و چه مسائل داخلی کشور گلایه می‌کند. شوکت بیگ می‌گوید سخنان رضاشاه در این زمینه با آنچه او از دیگران شنیده همخوانی دارد.
2- رضاشاه ناچار از ایده جمهوری دست برداشت و به سلطنت گروید.
اگرچه شوکت بیگ خیلی تلاش کرد تا رضاشاه را متقاعد کند اعلان جمهوریت نماید، اما نهایتا می‌پذیرد که فشارهای داخلی و خارجی به او این اجازه را نمی‌دهد. حتی در این زمینه سفیر روس (ص: 41) و میرزارضاخان افشار از اعضای مجلس مبعوثان و نماینده مردم ارومیه نیز با شوکت بیگ هم‌عقیده‌اند که به‌ویژه روحانیون به رضاخان اجازه برپایی جمهوریت نمی‌دهند. به قول همان افشار (نماینده ارومیه) «اعلام جمهوری در ترکیه روحانیون ایران را ترسانده است. سخنان افشار به‌طور کامل با عقاید من درباره رضاخان مطابقت دارد» (ص: 44). خود او بخشی از داستان مخالفت روحانیون با جمهوری را اینگونه توصیف می‌کند:
«در اثنای آمادگی برای اعلان جمهوری، تبلیغات ضد جمهوری هم آغاز می‌شود. عده‌ای به منزل شیخ جمال‌الدین اصفهانی از علمای بزرگ تهران می‌روند و او را به مجلس می‌آورند که در خیابان‌ها به تظاهرات علیه جمهوری و سینه‌زنی می‌پردازند. همان روز، خالصی‌زاده از روحانیون تهران به کرسی می‌رود و یکی از کتب مقدس بهائیان را به مردم نشان می‌دهد، آیه‌ای از آن را می‌خواند. در این آیه گفته شده بود که روزی در ایران جمهوری برپا خواهد شد. خالصی‌زاده ضمن سخنرانی گفته بود رضاخان بهایی است [...] مدرس هم [...] به کرسی می‌رود و نطق شدید بر ضد جمهوری می‌کند [...] انگلیسی‌ها شماری از مریدان پر و پا قرص را به ایران آوردند و این عده به قم رفتند. در حالی‌که همه چیز داشت برای اعلان جمهوریت آماده می‌شد و تلگراف تبریک و اعلام حمایت از جمهوری دم به دم می‌رسید، ناگهان جریان امور وارونه شد. به‌ویژه آنکه علمای قم نامه‌های تند و اعتراض‌آمیز به رضاخان نوشتند. همچنین در یکی از آن روزها رضاخان برای دیدار علما به قم رفت. علمای قم در دیدار با رضاخان او را تنفیذ کردند. یکی از ملاها از او پرسیده بود: «از کی تقلید می‌کنی؟». رضاخان هم یکی از علمای حاضر در آنجا را نشان داده و گفته بودم مقلد ایشان هستم. چرا که اگر می‌گفت از کسی تقلید نمی‌کنم تکفیرش می‌کردند. ملای مذکور گفته بود: اگر از من تقلید می‌کنی، من چه وقت به شما گفته‌ام جمهوری اعلام کنید؟» (صص: 59-58).
همین دشواری‌ها بود که باعث شد رضاخان در این باره به او بگوید: «در ترکیه با شلیک توپ جمهوری اعلام شد. اینجا ترکیه نیست. این مردم پدرسوخته راه سفارتخانه‌ها را یاد گرفته‌اند. اینجا نمی‌شود با شلیک توپ جمهوری برپا کرد» (ص: 90).
البته اینها به معنای پذیرش بی‌چون و چرای سخنان رضاشاه از سوی او نبود. او بارها (برای نمونه در بحث فرستادن لشکر به مرز شوروی/ترکمنستان و یا موروثی کردن سلطنت در خاندان پهلوی‌ها) از رضاشاه انتقاد هم می‌کند. اما آنچه در این کتاب ارائه می‌دهد، نکاتی ارزشمند در بر دارد که در کنار دیگر منابع می‌تواند به روشن شدن این بخش از تاریخ‌مان یاری برساند.
پایه: اسندال، ممدوح شوکت بیگ (1390)، خاطرات تهران، برگردان حسن اسدی. تهران: شیرازه
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
کار آمریکایی‌های بی‌شرف است!
امیر هاشمی مقدم
در این یک ماهی که از نا آرامی‌های ایران گذشته، هر کسی در ترکیه از من درباره این رویداد می‌پرسد، پاسخم هر چه که باشد، آخر سر می‌گوید: «کار این امریکایی‌های بی‌شرف است». «بی‎شرف» در ترکی استانبولی، یا آنگونه که خودشان می‌گویند «شِرِف‌سیز»، معنایی متفاوت با بی‌شرف در فارسی دارد. بی‌شرف در زبان آنها برابر واژه «بی‌ناموس» ماست (اگرچه واژه شرف عربی و ناموس یونانی است). برای آنان که بنزین لیتری 7 لیره (تقریبا 16 هزار تومان) می‌خرند، تعجب‌آور و خنده‌دار است که بنزین لیتری 40 کُروش (Kuruş هر صد کُروش می‌شود 1 لیره) بشود 60 کُروش، و ایرانی‌ها بریزند بیرون و چند صد کشته بدهند. و همین نشانه‌ای است از اینکه چنین مسئله‌ای نمی‌تواند ایرانی‌ها را به خیابان بکشاند، مگر اینکه دست امریکایی‌ها در کار باشد. همیشه هم مثال پارک «گِزی» در میدان تقسیم استانبول را به میان می‌آورند که در سال 1392 (2013) چند ماهی نا آرامی به دنبال داشت و دولت این کشور و بسیاری از مردمانش، آنرا هم زیر سر امریکای شِرِف‌سیز می‌دانستند.
به جز بنزین، برای‌شان باور پذیر نیست وقتی می‌گویم در زمستان ما دو تا بخاری همزمان در خانه‌مان روشن است که خانه را حسابی گرم می‌کند و در کنار پول برق و آب و تلفن، ماهانه جمعا 30-20 لیر می‌شود (چیزی حدود 50 هزار تومان). در ترکیه هم گاز خیلی گران است (چون مانند ما روی ذخایر گاز جهان نخوابیده‌اند) هم برق و هم حتی آب (که البته برخلاف کشور ما، ترکیه کشور پر آبی است و تقریبا در همه جایش رودخانه و نهر و دریاچه آب شیرین دارد). بنابراین طبیعی است که در ترکیه، هم برق و هم به‌ویژه گاز بسیار کمتر از ایران مصرف شود؛ و با همه اینها ماهانه پول بسیار بیشتری نسبت به ایرانیان بپردازند. در زمستان به‌طور متوسط در هر خانه ترکیه چیزی حدود 300 تا 500 لیر (حدود یک میلیون تومان) هزینه ماهانه گاز می‌شود؛ آن هم در حالی‌که برخلاف ما، آنها در خانه لباس بیشتری می‌پوشند و درجه حرارت شوفاژ خانه را پایین نگه می‌دارند. البته همچنان در شهرهای بزرگ همانند آنکارا و استانبول، خانه‌های بسیار زیادی می‌توان یافت که هنوز گازکشی نشده و بخاری‌های زغالی دارند که با زغال سنگ کار می‌کند و بنابراین اکنون بازار خرید و فروش زغال سنگ در این کشور بسیار داغ است. خیلی از ایرانیانی که در ترکیه خانه می‌خرند (بهای خانه در ترکیه به نسبت ایران، ارزانتر است)، با نخستین قبض گاز و برق، حساب کار دست‌شان می‌آید که اینجا ترکیه است!
همین هزینه بالای گرمایش در ترکیه باعث شده معماری خانه‌های این کشور هم متفاوت از خانه‌های ایرانی باشد. آنان مانند ما در داشتن هال بزرگ، دست و دلباز نیستند؛ همانگونه که برعکس ما، آشپزخانه‌شان هم اصطلاحا اوپن نیست. تقریبا همه خانه‌ها و آپارتمان‌های ترکیه، حتی نوسازها، مدل‌شان یکسان است. یعنی از در که وارد آپارتمان شوی، یک راهروی باریک (عرض 120-100 سانتی‌متر) روبروی‌تان است که چپ و راست آن، اتاق‌ها و آشپزخانه و هال قرار دارد. معمولا هال، یک دستشویی و آشپزخانه نزدیک در ورودی آپارتمان است و سپس نوبت به اتاق‌های خواب و حمام می‌رسد. هال که مساحتش عموما نزدیک 20 متر است، با همین اندازه کوچکش اتاق پذیرایی هم به شمار می‌آید. آشپزخانه هم مانند خانه‌های قدیم در ایران، دقیقا شبیه یک اتاق است که فقط گاز و کابینت و سینک ظرفشویی دارد. در ترکیه به اوپن آشپزخانه (که بسیار کمیاب است؛ مگر در خانه‌های اعیانی) «آمریکان موتفَئی» (Amerikan Mutfağı) می‌گویند. و لابد از نگاه آنان همین نشان می‌دهد که امریکا چقدر در ایران نفوذ کرده! البته که تاکنون چنین استدلالی از آنان نشنیده‌ام، اما نفرت عجیبی که بیشتر مردم این کشور از امریکا دارند، برای ایرانیان شاید چندان قابل درک نباشد.
برخلاف ایران که شعار علیه امریکا زیاد داده می‌شود، اما حتی بسیاری از آقازاده‌ها هم رویای امریکایی می‌بینند، ترکیه‌ای‌ها اروپا برای‌شان جذاب‌تر است و به گردشگران امریکایی هم چندان روی خوشی نشان نمی‌دهند. کلیپ‌های زیادی می‌توان در اینترنت یافت که گردشگران امریکایی را گیر آورده و به تلافی مثلا یک موضع‌گیری سیاستمداران امریکایی، به باد کتک گرفته‌اند. همانگونه که چند سال پیش چند سرباز نیروی دریایی امریکایی که در کشتی‌شان در استانبول توقف کرده و برای گشت و گذار به شهر آمده بودند را هم به شدت کتک زدند. و البته که دولتمردان ترکیه‌ای، خوب بلدند ظاهر ضد امریکایی گرفته، اما بدون شعار «مرگ بر امریکا» که برای کشورشان هزینه‌آور باشد، با امریکایی‌ها بازی کنند (و در این یکی دو ساله اردوغان این را به خوبی نشان داد؛ به‌ویژه در بازی کردن با برگ روسیه در برابر امریکا و امتیاز گرفتن از هر دو کشور).
نتیجه‌گیری هم نمی‌خواهد این یادداشت؛ فقط اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
شاعر بازاریاب
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
«افشین علا»، شاعری است که به تازگی «مدیر بازاریابی و تبلیغات گردشگری» سازمان منطقه آزاد کیش شده است. کسی که تا دیروز (و یقینا همین امروز و بی‌گمان تا چندین ماه یا سال آینده) کمترین تخصص و تجربه‌ای در گردشگری ندارد. به نظر می‌آید پیوند نامبارکی که میان منطقه آزاد کیش و بحث گردشگری ایران بسته شده، همچنان ادامه می‌یابد. خودِ علی اصغر مونسان که اکنون بر کرسی وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری تکیه زده، مدیرعامل سازمان منطقه آزاد کیش بوده و پس از رسیدن پایش به سازمان میراث فرهنگی، یک دو جین از همکاران و دوستان قدیمی خود در منطقه آزاد کیش را به‌صورت اتوبوسی با خود به این سازمان آورد (برخی از این گماشتن‌های ناحق و نابه‌جا را در این یادداشت در سایت فرارو نشان داده‌ام).
سازمان منطقه آزاد کیش، نهادی است که اگر به درستی کار خود را انجام می‌داد، کیش را آنگونه که شایسته است، تبدیل به قطب گردشگری جزیره‌ای (Island Turism) ایران می‌کرد. البته اکنون هم در وضعیت نا به‌سامان اوضاع گردشگری ایران (که صدقه سر همین رفیق‌بازی‌های رئیس‌جمهوران و وزرا و مدیران و... است)، کیش همچنان قطب گردشگری جزیره‌ای ایران است؛ و البته تنها در ذهن مدیران کشور و آن هم به شرطی که پای مقایسه با این شاخه از گردشگری در کشورهای دیگر در میان نباشد.
حالا همین سازمان منطقه آزاد کیش، تبدیل شده به معظلی که نه تنها خود کیش را آلوده کرده و آنجا را حیاط خلوتی برای دوستان و آشنایان نموده، بلکه با صدور مدیرانی که خودشان هم بی‌ربط بر مسندهای آن سازمان تکیه زده بودند به سازمان/وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، دامن کل فرهنگ کشور را گرفته است.
زمانی پس از انقلاب، از اولویت «تعهد» بر «تخصص» سخن گفته می‌شد؛ چیزی که به دو شیوه فاجعه آفرید: نخست گروهی از متعهدها که به نام تعهد و با حذف متخصصان و دستورالعمل‌های حرفه‌ای، بسیاری از سازمان‌ها و دستاوردهای آنها را به نابودی کشاندند (امروزه بسیاری از این متعهدها اگر راهی باشد، نقش خود را در آن دوره انکار می‌کنند). دوم، گروهی از متعهدها که اگرچه به همان میزان در سازمان‌های تخصصی ویرانگری نمودند، اما دیر یا زود از کشور گریخته و اکنون یا پای ثابت شبکه‌های ماهواره‌ای شده و خود را تنها مجریان بی‌گناهی می‌دانند که در آن دوره مجبور به اجرای دستورها بودند؛ یا در کازینو و کلاب‌های شبانه، به ریش متخصص و متعهد می‌خندند.
حالا این روزها شمار آن مدیران متعهد کمتر شده و عده‌ای با اعتراف به برخی اشتباهات آن سال‌ها، از تخصص‌گرایی دم می‌زنند؛ اما همچنان می‌بینیم که در نبود یا بی‌عملی نهادهای نظارتی، رفیق‌بازی و خویش و قوم‌گرایی و... دارد جای آن تعهد را می‌گیرد و همچنان، متخصصان در حاشیه‌اند.
نمونه‌اش صدها دانش‌آموخته دکترای گردشگری و شمار بیشتری کارشناس ارشد گردشگری با گرایش بازاریابی در ایران که از دانشگاه‌های معتبر داخلی و خارجی مدرک‌شان را گرفته‌اند، اما همچنان صندلی بازاریابی گردشگری در ایران در اختیار شاعرانی قرار می‌گیرد که تا دیروز هیچگونه ارتباط سازمانی یا علمی با حوزه گردشگری نداشتند (بگذریم از اینکه اگر کسی یک بار به استانبول یا دوبی سفر کرده و شمار فراوان گردشگران و هتل‌ها را در این شهرها ببیند، همین که به ایران برگشت احساس می‌کند متخصص گردشگری شده و برای گردشگری ایران هم نسخه‌های فراوان می‌پیچد. احتمالا گروه بسیاری از مدیران و معاونان سازمان‌های مرتبط با گردشگری در ایران، از این دسته باشند که البته همان سفرهای خارجی‌شان هم گاهی به نام «ماموریت» و از بیت‌المال است).
همین است که امروزه هزاران دانش‌آموخته گردشگری در ایران (همچون دانش‌آموختگان دیگر رشته‌های دانشگاهی در کشورمان) تنها سه راه در پیش دارند:
1- به‌عنوان عضو هیئت علمی در یکی از دانشگاه‌های کشور به کار گرفته شوند (که در این صورت، دچار همان دور باطل می‌شوند؛ یعنی به دانشگاه می‌روند تا استاد شوند و بعدا دانشجویان دیگری را تربیت کنند تا از میان آنها هم شمار دیگری استاد شوند؛ بدون اینکه دانش‌شان جایی به کار گرفته شود)؛
2- به ناچار راه کشورهای دیگری را در پیش بگیرند که ارزش گردشگری را دانسته و این روزها فراخوان‌های بسیاری برای جذب هیئت علمی گردشگری منتشر می‌کنند؛
3- به شغل‌های بی‌ربط دیگری بپردازند. یعنی 10 سال گردشگری یا هر رشته دانشگاهی دیگری را خواندن، هیچ سودی برای خود و کشورشان نداشته و حالا اگر پدر پولداری دارند، سرمایه‌ای فراهم کرده و به کار دیگری بپردازند؛ وگرنه باید به فروشندگی، کارگری، بیگاری و... مشغول، یا به خیل بیکاران افزوده شوند (که این یکی بیشتر محتمل است). آنگاه شاید از میان آنها، یکی‌شان شاعر بشود تا جای خالی شاعر بازاریاب‌مان را پر کند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
مقایسه شرایط زندگی در ایران و ترکیه
امیر هاشمی مقدم
پس از یادداشتی که چند روز پیش (در اینجا) درباره بهای بسیار زیاد انرژی (بنزین، گاز، برق و آب) در ترکیه در مقایسه با ایران نوشتم، برخی دوستان پیام‌هایی فرستاده و اشاره کردند که بهتر بود کف حقوق کارگری در ترکیه را هم می‌نوشتم تا مشخص شود وضعیت کلی در هر کشور چگونه است. نقدشان درست بود. بنابراین در اینجا تلاش می‌کنم در حد یک یادداشت تلگرامی، کمی معیارهای مقایسه دو کشور را گسترده‌تر کنم.
کف حقوق در ترکیه، امسال، 2.020 لیره بود (هر لیره تقریبا 2.300 تومان و بنابراین می‌شود 4.646 هزار تومان). حقوق کارگری را در ترکیه «اسگری/اصغری معاشی» (کمترین حقوق) می‌نامند که هم به کارگر ساده و هم به سرباز صفر چنین حقوقی پرداخت می‌شود. بنابراین از همینجا می‌توان آغاز کرد. کف حقوق یک سرباز در ایران زیر 200 هزار تومان است که هر جور حساب کنیم، دریافتی سربازان در ترکیه بسیار بیشتر از نه تنها سربازان ایرانی، بلکه حتی کارگران کشورمان است.
اگر بخواهیم از کارهای نسبتا پر درآمد دولتی در دو کشور یاد کنیم، می‌توان اشاره‌ای به استادی دانشگاه داشت. کف دریافتی خالص یک استاد دانشگاه در ایران 3.600.000 تومان است و بیشترین میزانش تقریبا 21 میلیون تومان. در ترکیه، کف دریافتی یک استاد دانشگاه 6.300 لیره است و بیشترین میزانش (برای یک استاد تمام/پروفسور، با 25 سال سابقه کار و 4 سال استاد تمامی) 10.500 لیره. بنابراین یک پروفسور سالخورده در ترکیه حقوقش دو برابر یک استاد تازه‌کار هم نمی‌شود؛ اما این نسبت در ایران شش برابر می‌شود. در دیگر مشاغل هم عموما اینگونه است. پزشکان ترکیه هم (همانگونه که در این یادداشت اشاره کردم) برخلاف پزشکان ایرانی نمی‌توانند همزمان چند جا (بیمارستان، مطب شخصی، دانشگاه و...) مشغول به کار بوده و تنها یکی را می‌توانند برگزینند که حقوق‌شان هم بسیار بسیار کمتر از همتایان ایرانی‌شان است. اینها در واقع به کاهش فاصله طبقاتی در این کشور یاری می‌رساند.
فهرست مقایسه‌ای مشاغل در دو کشور را می‌توان بسیار بیشتر از این گستراند؛ اما شاید چندان ضرورتی نباشد. تقریبا برای همه کارهای دولتی در ترکیه کف و سقف دریافتی همینقدر است.
اکنون به هزینه‌ها در این کشور بپردازیم.
در یادداشت پیشین تنها درباره حامل‌های انرژی نوشته بودم، اما هزینه‌ها در ترکیه به‌طور کلی بیشتر از ایران است. از کرایه اتوبوس شهری و مترو (که در آنکارا 3.25 لیره –تقریبا 7.500 تومان- است) گرفته تا اتوبوس بین شهری و هواپیما و... . همچنانکه بیشتر کالاها (به‌ویژه لوازم الکتریکی) نیز عموما به دلیل مالیات بالایی که دولت می‌گیرد، گرانتر است. یعنی مثلا بهای یک گوشی تلفن همراه در ترکیه 10 تا 20 درصد بیشتر از بهای همان گوشی در ایران است. هزینه استفاده از خدمات تلفن همراه (تماس، پیامک و اینترنت) نیز خیلی بیشتر از ایران است.
اما استثناهایی هم در این زمینه هست؛ همچون بهای خانه که در ترکیه ارزانتر از ایران است (مثلا در آنکارا می‌توان با 500 میلیون تومان (220 هزار لیره) یک آپارتمان صد متری 15 ساله در یک محله متوسط نزدیک مرکز شهر خرید). شاید مهمترین دلیل ارزانی خانه و زمین در ترکیه (که مساحتش کمتر از نصف ایران است و بنابراین زمین‌های کمتری برای ساخت و ساز دارد)، ریسک بالای سرمایه‌گذاری در ایران باشد که وضعیت بازارش (در پی تنش‌های بین‌المللی) نامشخص بوده و بسیاری در سرمایه‌گذاری و بخش خصوصی شکست خورده‌اند و بنابراین تنها راه مطمئن، خرید زمین و خانه است.
همین است که برخلاف ایران، بخش خصوصی در ترکیه بسیار فعال است و بنابراین استخدام در آنجا تنها وابسته به بخش دولتی نیست. اتفاقا بخش خصوصی برخلاف بخش دولتی در ترکیه، محدودیتی در سقف پرداخت ندارد و با دستمزدهای بالا، به سادگی افراد شایسته را جذب می‌کند. بنابراین موقعیت و امنیت شغلی در ترکیه هم بهتر از ایران است.
دست آخر بد نیست به خدمات اجتماعی در ترکیه هم اشاره شود که بیشتر از ایران است. درباره سربازان که همان بالا نوشتم. همچنین دولت ترکیه تقریبا به همه دانشجویان طبقه ضعیف و متوسط، بورس تحصیلی می‌دهد (کارشناسی ماهانه 500 لیره، ارشد هزار لیره و دکترا 1500 لیره). خدمات خوابگاه‌های دانشجویی دولتی در این کشور نیز بهتر از ایران است (همچون غذای رایگان سلف سرویس). همچنین زنان بیوه‌ی بدون درآمد، ماهانه 550 لیره نقدی دریافت می‌کنند. به جز اینها همچون کمیته امداد ما، آنها هم چنین برنامه‌هایی دارند.
اینگونه چندسویه‌نگری‌ها می‌تواند ما را ورای نگاه‌های یکسویه‌ای ببرد که یا بر پایه برخی تولیدات (عمدتا غیرکاربردی در زندگی مردم)، ایران را کشوری پیشرفته در منطقه می‌دانند و یا با سفری کوتاه به ترکیه، ما را از هر جهت بسیار عقب‌تر از آن کشور می‌بینند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
خودروی ملی: از ایران تا ترکیه
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
در دهه‌های 40 و 50 خورشیدی، بیشتر خودروهایی که در خیابان‌های ایران دیده می‌شد، امریکایی و انگلیسی بود. در دهه 60 و 70، فرانسوی، ژاپنی و آلمانی؛ در دهه 80، کره‌ای و در دهه 90 هم، چینی. شاید این پیش‌بینی زیاد دور از ذهن نباشد که در دهه 1400، خودروهای ترکیه خیابان‌های ایران را بگیرند.
ترکیه‌ای که در این سال‌ها، بازار پوشاک، شکلات، اسلحه شکاری، لوازم آرایشی و... ایران را تا حد زیادی در دست گرفته، بالاخره پس از سال‌ها دیروز توانست خودروی ملی‌اش با نام «توگ» را معرفی کند (برقی است و با هر بار شارژ می‌تواند تا 500 کیلومتر حرکت کند و البته برای شارژ کردنش هم با نیم ساعت، تا 80 درصد شارژ می‌شود). لابد اکنون باید چشم به راه باشیم تا دیر یا زود، خودروی ملی‌شان هم وارد بازارمان شود؛ چه اینکه اردوغان در مراسم رونمایی این خودرو، نخستین مقصد صادرات آنرا کشورهای همسایه دانست.
سال 1380 که خودروی ملی سمند هم در ایران رونمایی شد، خیلی‌ها به آن امیدوار بودند. جالب آنکه این خودرو به ترکیه هم صادر و بسیار مورد توجه قرار گرفت. یکی از ترکیه‌ای‌ها که تجربه سوار شدن بر این خودرو را داشت، می‌گفت هوشمندی این خودرو خیلی برای‌شان جالب بود: اینکه می‌گفت: «درب خودرو باز است»، «روغن موتور را عوض کنید» یا به‌ویژه هنگامی که سرعتش به 200 کیلومتر می‌رسید و می‌گفت: «این است خودروی ایرانی» (در ترجمه ترکی و در حرکتی جالب، به جای خودروی ملی، خودروی ایرانی را جایگزین کرده بودند). اما صادرات این خودرو به ترکیه چندان دوام نیاورد. حتی بر پایه روایتی غیر رسمی، تنها هزار دستگاه خودروی سمند به ترکیه آمد و بعدها به دلایلی همچون ضعف خدمات پس از فروش و ناتوانی در رقابت با دیگر خودروهایی که در ترکیه مونتاژ می‌شد، صادراتش به ترکیه متوقف گردید.
زمانی که خودروی ملی (هرچند نصفه و نیمه و با موتور پژو) در ایران تولید شد، تنها کشوری بودیم که خودروی ملی تولید می‌کرد؛ اما اکنون ترکیه و پاکستان (که هر دوی‌شان روزگاری وارد کننده خودرو از ایران بودند) نیز به این بازار پیوسته‌اند. خودروی ملی سمند در سال‌هایی تولید شد که ترکیه آرام آرام پیشی گرفتن خود از ایران را به رخ می‌کشید؛ اما ایران نتوانست پا به پای آن پیش برود. ترکیه نمونه خوب و در دسترسی است برای‌مان تا بدانیم چرا درجا زدیم و آنها دارند جلو می‌زنند.
نخست اینکه ترکیه با بسیاری از غول‌های صنعت خودروی جهان، سال‌ها همکاری نزدیک داشته و با واگذاری زمین و نیروی کار ارزان به کارخانه‌های آنها، اجازه داده بود خودروهای‌شان در خاک ترکیه تولید و سپس در این کشور یا بازار بین‌المللی به فروش برسد. بنابراین هزاران شهروند این کشور که در این کارخانه‌ها مشغول به کار بودند، تجربیات ارزشمندی در خودروسازی به دست آوردند. همکاری با شرکت‌های خارجی و استفاده از مدیران با تجربه بیگانه، به معنای تسلیم شدن نیست. ژاپن بهترین نمونه است که نشان می‌دهد مدیران فرانسوی، آلمانی و... حاضر در صنعت این کشور، چقدر در پیشرفت تکنولوژی‌اش سودمند بوده‌اند.
نکته دیگر اینکه صنعت خودروسازی در ترکیه هرگز قربانی تحریم‌ها نشد. هم بسیاری از قطعات یا مواد خام آنها از کشورهای دیگر می‌آید و هم بخش عمده‌ای از بازار فروش خودروهای مونتاژشان اروپا است. بنابراین مسئولینی که می‌گویند تحریم‌ها هیچ اثری بر ما نمی‌گذارد و ما می‌توانیم در برابرشان مقاومت کنیم، یا دقیقا نمی‌دانند پیامدهای تحریم‌ها دقیقا تا کجا می‌رسد یا برای‌شان مهم نیست.
نکته سوم، فسادی است که شدیدا در صنعت خودروسازی ایران رخنه کرده؛ به گونه‌ای که جلوی بسیاری از نوآوری‌ها (همچون برقی کردن خودروها) را می‌گیرد؛ به نام صنعت داخلی اختلاس‌های وحشتناک می‌کند (نمونه‌اش بودجه 250 میلیون دلاری برای طراحی صندوق عقب پژو 206)؛ جلوی واردات خودروی ارزان را گرفته تا رقیب نداشته باشد؛ خودروهای بی‌کیفیت و نا ایمن (حتی با معیارهای داخلی) تولید کرده سالانه جان هزاران شهروند ایرانی را می‌گیرد؛ و از همه مهمتر، گرانتر از بهای واقعی آن به شهروندان خودش می‌فروشد. در حالی‌که در نخستین برنامه‌ها برای خودروی ملی ترکیه، اعلام شد که معافیت‌های ویژه‌ای برای خریداران آن در نظر گرفته خواهد شد. یعنی به جای تزریق پول به کارخانه‌ها و فراهم‌سازی زمینه فساد و اختلاس، به خریداران این خودروها بسته‌های حمایتی می‌دهند.
امیدوارم ما هم روزی با همکاری خودروسازان با تجربه جهان، خودروی ملی بسازیم که هر ایرانی به وجودش افتخار کرده و دیگر مجبور به سوار شدن بر «ارابه‌های مرگ» (همچون پراید یا پژویی که 30 سال پیش در کشورهای اصلی‌شان تولید می‌شد و بعد در آنجا به تاریخ پیوست، اما در ایران همچنان جان ده‌ها هزار هم‌میهن‌مان را می‌گیرد) نشویم.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
تندروتر، اما عاقل‌تر از خودسرها!
نکاتی درباره کتاب «کار، کار انگلیسی‌هاست» نوشته جک استراو، وزیر پیشین امور خارجه انگلیس
امیر هاشمی مقدم: فرارو
جک استراو، یا آنگونه که جان بولتون برای تمسخر به او لقب داده بود «جک تهرانی»، وزیر پیشین امور خارجه بریتانیا که علاقه‌ای وافر به ایران و موضوعات مرتبط با آن دارد، در سال 1394 (که البته دیگر وزیر نبود) نه تنها دست همسرش، بلکه دست دوستان خانوادگی‌شان را هم می‌گیرد که بیاورد و زیبایی‌های ایران را نشان‌شان بدهد. غافل از اینکه نیروهای همیشه «خودسر»، همین که می‌فهمند او آمده ایران برای گردش، اصفهان و ابرقو و شیراز را کوفت خود و همسفرانش کرده، و عملا مانع از بازدید از شهرهای دیگری همچون کاشان که دوست داشت ببیند، شدند...
استراو درباره آزار و اذیتی که بسیجیان به خودِ او هنگام سفر به ایران داشتند می‌نویسد: «هدف اصلی این کار، دولت روحانی بود و آنها می‌خواستند از این رهگذر به آنها فشار بیاورند و در مسیر عادی‌سازی روابط ایران و جهان سنگ بیاندازند و صد البته که این تندروها هیچ علاقه‌ای هم به من نداشتند. اما نفرت بیشتر آنها از اصلاح‌طلبانی بود که می‌خواستند حد و مرزی برای قدرت آنها تعریف شود».
و البته که ای‌کاش این نیروهای تندرو و به ظاهر خودسر، اجازه می‌دادند کسانی به نقد بنیادی از بریتانیا بپردازند که اندک سوادی دارند. خاطره‌ای که در یکی از صفحات کتاب می‌آورد، مایه شرمساری است: «[بعدها] در یکی از پایگاه‌های اینترنتی عکسی رنگی و بزرگ از مردی را دیدم که یک پلاکارت درشت به دست داشت و روی آن خطاب به من و به دو زبان انگلیسی و فارسی شعاری نوشته بود. متن فارسی این بود: «شهر شهیدان جای مهمان‌نوازی از دشمن انگلیسی نیست» و متن انگلیسی که به برکت خدمات شایانی که سرویس ترجمه گوگل به ادبستان ترجمه جهانیان کرده، به این شکل در آمده بود: «شهید شهر مهمان‌نوازی می‌کند، انگلیسی دشمن نیست».
City martyr catering, English is not the enemy.
که نام یک فصل از کتاب استراو نیز همین است؛ یعنی «انگلیسی‌ها دشمن نیستند».
او در جایی می‌نویسد: «من با همه این ماجراها که به سرم آمد، هنوز مشتاق به رفتن به ایرانم و کاش به من اجازه بدهند». استراو با آنکه کتابی را نوشته که می‌تواند چهره ایران را نزد غربیان کمی بهتر کند (و در واقع پیامد رفتارهای نابخردانه نیروهای به ظاهر خودسر را کمی بشوید)، اما چندان امیدی به تغییر رفتار تندروها در برابر او و امثال او نیست. کسانی که خیلی بیش از او در راه شناساندن ایران عمرشان را صرف کردند (از پروفسور آرتور پوپ گرفته تا ریچارد فرای «ایراندوست»، حتی قبر و جسدشان هم) از حملات کسانی که حتی یک صفحه از کتاب‌های آنان را نخوانده‌اند در امان نیست و خودسرها آزادند هر کاری خواستند در این زمینه بکنند؛ بنابراین دیگر نوبت به استراو نمی‌رسد.
استراو در بخش از سفرنامه‌اش توضیح می‌دهد ناهارشان را که در هتلی در تهران می‌خوردند، یک مسئول میان‌رده دولتی را دیدند که وقتی از سختی‌های سفر این‌ها شنید، «همه تلخی مصائب را به خنده شست و با ما همدردی کرد و جوری این حرف را زد انگار این‌ها رخدادهای معمول سفرهای توریستی است و برای هر کس ممکن بود پیش بیاید». استراو با این توضیحش دقیقا دست بر نقطه درد می‌گذارد. شوربختانه برخی رفتارهای غیرمنطقی و برخوردهای امنیتی با کسانی که به ایران سفر می‌کنند، آنچنان سفر کردن به ایران را خطرناک جلوه می‌دهد که دیگر مدیران و حتی دولتی‌ها هم این واقعیت را پذیرفته‌اند. و این مسئله چنان ترسی بر دل علاقه‌مندان سفر به ایران افکنده که سخن گفتن از گردشگری ورودی دیگر بی‌معناست. دقیقا دیروز یکی از دوستانم که دکترای مدیریت گردشگری‌اش را از امریکا گرفته و دو سال پیش با سری پرشور برای طرح‌های بلند پروازانه‌اش به ایران آمده بود، پیام داد که بار و بنه سفرش را بسته تا به گوشه‌ای دیگر از دنیا برود؛ چرا که به توسعه گردشگری ایران در این شرایط هیچ امیدوار نیست. اما عده‌ای آزادانه از دیوار هر سفارتی بالا می‌روند، به هر گردشگر ورودی‌ای توهین می‌کنند و برای هر کسی که دل‌شان بخواهد خط و نشان می‌کشند و ذره‌ای هم دغدغه چهره منفی‌ای که از ایران به نمایش می‌گذارند، ندارند.
آنچه پروفسور پوپ‌ها، ریچارد فرای‌ها، جک استراو ها و... را نمک‌گیر می‌کند که با همه اهانت‌ها و سختی‌ها، همچنان از خوبی‌های ایران بنویسند، فرهنگ و تمدن این مرز و بوم و مردمانش است؛ که شوربختانه اینها دارند زیر پوسته‌ای سنگین از رفتارهای نا متمدنانه برخی‌ها مدفون می‌شوند…
برای خواندن نوشتار کامل، اینجا را، یا روی دکمه Instant در پایین کلیک کنید.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
سردار سلیمانی یا کشته‌شدگان آبان‌ماه؟
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
از دیروز صبح که خبر کشته شدن سردار سلیمانی همه را شوکه کرد، اختلاف دیدگاه ایرانیان در زمینه سیاسی، خود را بیش از پیش نشان داده است. البته در ادامه توضیح می‌دهم که بیش از اختلاف دیدگاه، اختلاف موضع‌گیری است و دیدگاه‌ها اتفاقا به هم نزدیک است. به کسانی که از شهادت سردار سلیمانی ناراحت شده و در شبکه‌های اجتماعی چیزی نوشته‌اند، انتقاد شده که چرا این موضع‌گیری را در آبان‌ماه و برای چند صد کشته اعتراضات نگرفته‌اند؟
آنچه در زیر می‌آید، در واقع جمع‌بندی چیزی است که در این دو روز شنیده و خوانده‌ام. وگرنه در زمینه مسائل امنیتی هیچ صلاحیتی ندارم و در حوزه کاری‌ام هم نیست (البته به جز حوزه گردشگری و تروریسم که مقاله علمی نوشته‌ام). هرچند نمی‌توانم ناراحتی عمیقم را پس از خواندن خبر شهادت سردار سلیمانی (که آنرا ضایعه ملی می‌دانم)، پنهان کنم.
می‌توان از کشته شدن معترضان عمدتا بی‌گناه و حق به جانب آبان‌ماه ناراحت و خشمگین بود و حقیقتا آنها را هم شهید دانست؛ و در غم از دست دادن سردار سلیمانی، به‌عنوان کسی که عمرش را در راه دفاع از میهن گذارد، سوگوار بود. سردار سلیمانی فرماندهی قدرتمند در سپاه بود؛ نیروی نظامی‌ای که در کنار همه محاسن‌اش، بخش زیادی از مردم و اهل اندیشه ایران، از حضور بیش از حدش در اقتصاد و سیاست داخلی و خارجی و حوزه اجتماعی و فرهنگی ایران، ناخرسندند و آنرا خلاف دستور بنیانگذار انقلاب درباره دخالت نکردن سپاه در اقتصاد و سیاست می‌دانند. به‌ویژه وقتی احساس می‌کنند بیشتر این فعالیت‌ها عملا هم جلوی توسعه اقتصادی کشور را گرفته و هم جلوی گشایش‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی.
سردار سلیمانی یکی از فرماندهان همین سپاه بود؛ اما فرماندهی که دست‌کم نزدیک به دو دهه، کمتر موضع سیاسی گرفته و بیشتر اهل عمل و مرد میدان بوده است؛ یعنی برخلاف برخی از فرماندهان پیشین سپاه که وارد حوزه اقتصاد و... شدند، در میدانی بود که از او انتظار می‌رفت. هیچ فرمانده نظامی ایرانی یا بیگانه‌ای را نمی‌شناسم که به اندازه سلیمانی شخصا در خط مقدم جبهه جنگ با دشمن (آن هم دشمنان بی‌رحمی همچون داعش و النصرت و...) حضور داشته باشد. سردار سلیمانی معصوم نبود و حتما اشتباهاتی داشته؛ اما چند فرمانده نظامی را می‌شناسیم که اشتباهاتش کمتر از او بوده باشد؟
«سلیمانی در عراق چه می‌کرده؟» هم پرسشی است که این دو روزه بخشی از منتقدان مطرح می‌کنند. او با درخواست رسمی دولت عراق به این کشور می‌رفته؛ دولت عراق همان دیروز کشته شدنش را محکوم کرده و حمله امریکا را «نقض تمامیت ارضی عراق» دانسته؛ آیت‌الله سیستانی که منتقد حضور و نفوذ بیش از حد ایران در عراق است، سلیمانی را ستوده و شهید نامیده؛ مقتدی صدر که گاهی در انتقاد از ایران خیلی تندروی می‌کند، در تدارک انتقام است و... . این یعنی دولت و بخش قابل توجهی از نیروهای سیاسی و مذهبی حتی منتقد ایران در عراق هم ترور سردار سلیمانی را محکوم کرده‌اند، اما برخی در ایران این را نمی‌پذیرند.
البته می‌توان به نفوذ بیش از حد ایران در عراق انتقاد داشت (به شرط آشنایی کامل با شرایط منطقه)، اما سره را از ناسره جدا کرد. برای نمونه اعتراضات سه ماه گذشته بخشی از عراقی‌ها که نفوذ ایران را هم هدف گرفت، تا حدی نادرست بود و اصطلاحا سوراخ دعا را گم کرده بودند. عراقی‌ها حق دارند به نفوذ بیش از حد ایران در عراق معترض باشند، اما همانگونه که دکتر دغاقله (جامعه‌شناس عرب ایرانی و منتقد ساکن امریکا که دقیقا 10 یادداشت انتقادیِ تند درباره رویدادهای آبان‌ماه نوشته) در این یادداشت (اینجا) به خوبی نشان داده که ریشه اعتراضات اخیر عراقی‌ها حقیقتاً ربطی به ایران نداشت و در اصل به استعمار نفت عراق به دست امریکا باز می‌گشت. اما سیر حوادث و شرایط حضور ایران در عراق به گونه‌ای شد که ایران اصطلاحاً «بلا گردان» و آماج اعتراضات گردید.
اتفاقا اصل حضور امثال سلیمانی در بیرون از مرزهای ایران، بخشی از سیاست قابل دفاع ایران است. اینکه ایران باید از مرزهایش در شعاع چند هزار کیلومتری دفاع کند، نه دکترین جمهوری اسلامی، بلکه ایده استراتژیست‌های زمان محمدرضا شاه بود و بر پایه همین دکترین بود که حکومت شاه بارها در کشورهای منطقه دخالت نظامی کرد. اگرچه می‌توان درباره شیوه حضور و فعالیت جمهوری اسلامی در کشورهای پیرامونی نقد داشت و البته نیازی به گفتن نیست که شکوفایی اقتصادی داخلی و آزادی‌های فرهنگی، اجتماعی، دینی و سیاسیِ بیشتر، مقدم و پیش‌نیاز عمق استراتژیک در منطقه است (چیزی که منتقدان و دلسوزان به درستی به آن اشاره دارند). ...
برای خواندن پانصد واژه باقیمانده (متن کامل یادداشت)، اینجا را کلیک کرده یا دکمه instant در زیر را لمس کنید.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
دو قطبی در ترکیه بر سر شهادت سردار سلیمانی
امیر هاشمی مقدم
با گذشت پنج روز، همچنان بحث شهادت سردار سلیمانی در ترکیه داغ است. تقریبا بیشتر زمانم در این چند روزه، به پاسخ دادن به پرسش‌های دوستان ترکیه‌ای گذشته که یا می‌پرسند: «حالا چه می‌شود؟» و یا تحلیل‌های خودشان را در این باره بیان می‌کنند. از همان ساعات نخستین ترور، این رویداد به خبر اول همه رسانه‌های ترکیه تبدیل شد و روز شنبه در صفحه نخست تقریبا همه روزنامه‌ها جای گرفت.
همچون ایران، در ترکیه هم دو دسته دیدگاه موافق و مخالف سردار سلیمانی وجود دارد. عده‌ای او را یاری‌دهنده و فرستنده سلاح برای پ.ک.ک؛ مانع کنار رفتن اسد که به باور آنان مایه کشته شدن صدها هزار اهل سنت شد؛ مخالف عملیات «چشمه صلح» علیه گروه‌های کردی در شمال سوریه و فعالیت‌هایی از این دست می‌دانند که در کل به زیان و علیه ترکیه بود. البته این دیدگاه‌های منفی، عموما به صورت فردی بیان می‌شود و حتی رسانه‌هایی همچون «یِنی شفق» که از تندروترین روزنامه‌نگاران منتقد سیاست‌های ایران تشکیل شده (و نزدیک به حزب حاکم ترکیه، «آک‌پارتی» است) نیز تلاش کرده تنها به پوشش خبری گسترده بپردازد و از موضع‌گیری در این باره خودداری کرده است (البته به جز برخی روزنامه‌های ناشناخته، همچون «یِنی سوز» که نتوانست خوشحالی‌اش را پنهان کند و با تیتر اول «ظالم، ظالم را کشت» به این موضوع پرداخت).
از سوی دیگر، برخی گروه‌ها همچون سیاستمداران و علاقه‌مندان به دیدگاه‌های چپ (که شمارشان در ترکیه اندک نیست)، کردها، شیعیان (به‌ویژه در شهرهایی همچون آغری و ایغدیر و... در شرق ترکیه) از شهادت او ناراحت گشتند. حتی برخی روزنامه‌ها و رسانه‌ها (همچون روزنامه «آیدینلیک»، وابسته به حزب وطن) او را شهیدِ نه تنها ایران، بلکه شهید متعلق به «همه‌مان» نامیدند و امنیتی که او در پی آن بود را، امنیت «همه‌مان» معرفی کردند.
به این گروه اخیر، باید کلیت مردم ترکیه را هم افزود؛ حتی کسانی که کاری به سوابق نظامی-سیاسی سلیمانی نداشتند نیز، بر پایه همان حس امریکا ستیزی که در یادداشت «کار امریکایی‌های بی‌شرف است» (اینجا) اشاره کرده بودم، او را انسانی شجاع و ارزشمند می‌دانند که در برابر امریکا ایستاد، تا آنجا که جانش را در این راه نهاد.
یک نکته کلی‌تر درباره شهادت سردار در ترکیه هم، نگرانی شدید ترکیه‌ای‌ها از بالا گرفتن تنش‌ها میان ایران و امریکا، و پیامدهایی است که بر ترکیه خواهد داشت. از نخستین ساعات انتشار خبر شهادت سردار سلیمانی، بهای لیره در ترکیه نزدیک 20 کروش در برابر دلار کاهش یافت. یک دیدگاه و باور رایج در ترکیه به صورتی قوی وجود دارد که (بدون توجه به نقش ترکیه) می‌گوید سوریه را امریکا به هم ریخت و به این روز انداخت؛ دیر یا زود نوبت ایران است و پس از ویران کردن ایران، به سراغ ترکیه خواهد آمد. چرا که امریکا هم به دنبال نابودی کشورهای مسلمان است و هم نانش با جنگ‌افروزی و ویرانی این کشورها به دست می‌آید. بنابراین بیشینه مردم ترکیه بر این باورند که امریکا می‌خواهد با ایران جنگ کند و نوبت بعدی هم، ترکیه است. چیزی که شدیدا مایه نگرانی ترکیه‌ای‌ها شده.
در بالا اشاره کردم که خیلی از ترکیه‌ای‌ها تحلیل‌های خودشان را از پیامدهای ترور سردار سلیمانی را با ما ایرانی‌های ساکن ترکیه در میان می‌گذارند. بیشتر این تحلیل‌ها در واقع به این اشاره دارد که ایران پاسخی سخت خواهد داد و امریکا هم از همین می‌ترسد. چرا که ایران قطعا می‌تواند واکنشی نشان بدهد که امریکا کوتاه بیاید. بسیاری از ترکیه‌ای‌ها باور دارند که ایران بمب اتمی دارد و همین عامل بازدارنده‌ای بوده که امریکا چند سال است ایران را تحمل می‌کند. توضیح دادن در این زمینه هم سودی ندارد و آنها بر موضع و باور خودشان پافشاری می‌کنند. البته بخشی از این تحلیل‌ها، امید و آرزوی ترکیه‌ای‌هاست که خود را در قالب تحلیل‌های عامیانه نشان می‌دهد. با آنکه نوشتم از پیامدهای جنگ میان ایران و امریکا برای کشورشان می‌ترسند، اینکه یک کشوری پیدا شود و ضربه سختی به امریکا بزند، جزو آرزوهای قلبی‌شان است.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
حواس‌مان باشد به مرگ عادت نکنیم.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
چند ماه پیش که درباره ضجه‌های دوست افغانستانی‌ام که برادرش را داعش در کابل کشته بود، یادداشتی با نام «عدد بده» (اینجا) نوشته بودم، اشاره کردم که گویی اخبار مرگ «دیگران» برای‌مان عادی شده است. همینطور که شام می‌خوریم و به اخبار گوش می‌دهیم، می‌فهمیم که چند صدهزار نفر در سوریه کشته شدند؛ هر روز شمار زیادی از افغانستانی‌ها به دست نیروهای امریکایی، داعش، طالبان، راهزنان و... جان خود را از دست می‌دهند؛ با هر بار انفجار در نقطه‌ای از عراق، شماری از مردمان بی‌گناه پر پر می‌شوند؛ و اخبار مشابهی که روزانه مغزمان را بمباران می‌کند. و این کشته‌ها دیگر برای‌مان عادی شده و چیزی فراتر از «عدد» نیست.
اما همه آنها اخبار از کشورها و مردمان به ظاهر «دیگر» بود. حالا گویا داریم نسبت به خبرهای مشابه درباره «خود»مان هم خو می‌گیریم و خونسرد می‌شویم. یا شاید هم این «خود»ی‌ها دارند برای‌مان «دیگری» می‌شوند. چندصد هم‌میهن‌مان در اعتراضات آبان‌ماه جان‌شان را از دست دادند؛ حدود یکصد نفر در پاییز و بر اثر آنفولانزایی مردند که به سادگی قابل پیشگیری بود؛ دو روز پیش 60 نفر در تشییع جنازه کرمان زیر دست و پا له شدند؛ دیروز 167 نفر در سقوط هواپیمایی که به اوکراین می‌رفت جزغاله شدند؛ و همین امروز تا «الان» که این یادداشت را می‌نویسم (و نه تا «الان» که شما دارید آنرا می‌خوانید) اتوبوس تهران-گنبد در جاده فیروزکوه سقوط کرده و 19 نفر کشته شده؛ و البته از تصادف‌های مرگبار امروز که در آنها یکی دو نفر کشته شده‌اند، چشم‌پوشی می‌کنیم. حالا اینها را بگذارید در کنار 28 هزار کشته سالانه تصادفات رانندگی؛ صدها نفری که در اثر آلودگی هوا در شهرهای بزرگ همه‌ساله جان خود را از دست می‌دهند؛ هزاران نفری که سالانه یا در پی پدیده‌هایی همچون پارازیت بر روی ماهواره، سرطان می‌گیرند و یا به خاطر فشارهای روانی، اجتماعی و اقتصادی، سکته می‌کنند؛ قتل‌هایی که در پی درگیری، غیرت ناموسی، دزدی و زورگیری رخ می‌دهد و... .
گویی داریم خو می‌کنیم به شنیدن و خواندن درباره «چند عدد» ایرانی دیگری که به تازگی در پی یکی از همین حوادثی که دیگر برای‌مان عادی شده، جان‌شان را از دست داده‌اند. و این ناچیز گرفتن «چند عدد»ها خطرناک است. در جامعه‌ای که خبر مرگ و کشته شدن دیگران عادی شود، جان آدمی هم بی‌ارزش می‌شود. آنگاه هم مسئولین بهانه لازم برای کم‌اهمیتی جان مردمان را دارند. شاید بهترین نمود از این تفکر خطرناک در ذهن برخی مسئولینِ بی‌مسئولیت، جمله وزیر کشور باشد که در پاسخ به نمایندگان مجلس درباره چرایی شلیک به سر معترضان، گفته بود: «البته به پا هم زدیم». وجدان جانیان و دزدان و خلافکاران برای گرفتن جان آدمیان نیز آسوده‌تر می‌شود. بی‌توجهی به مرگ و جان انسان‌ها، به صورت تصاعدی رشد می‌کند. با مرگ بی‌دلیل هر انسان، توجیه و بهانه برای کم‌توجهی به جان انسان هم افزایش می‌یابد و خود این کم‌توجهی، به مرگ انسان‌هایی دیگر می‌انجامد.
نشانش همین که کشورمان را مقایسه کنیم با کشورهایی که به مرگ عادت نکرده‌اند هنوز. همچون کانادا، که دیروز بیشتر برنامه‌های تلویزیونی و سخنرانی‌های سیاستمدارانش مرتبط با سقوط هواپیمای ایران-اوکراین بود که در آن 40 نفر از ایرانیان کشته‌شده، شهروندی کانادا را هم داشتند و بنابراین هم دولت این کشور خود را مسئول پیگیری این حادثه می‌داند و هم رسانه‌ها. جاستین ترودو، نخست وزیر این کشور و چند تن از وزیران کابینه او، دیروز درباره این رویداد نشست خبری داشتند و تلویزیون‌هایی همچون CBC هم به پوشش گسترده این رویداد پرداخته (اینجا) و به سراغ خانواده‌های جان‌باختگان رفتند. پرچم این کشور نیز در بسیاری از ادارات و سازمان‌ها به حالت نیمه‌افراشته در آمد. اگر از این همه واکنش کانادایی‌ها به کشته شدن 40 ایرانی (که در ایران به دنیا آمده و بزرگ شده، اما شهروندی کانادا را نیز دریافت کرده بودند) شگفت‌زده شدیم، یعنی آب از سر ما هم گذشته؛ یعنی مرگ برای‌مان عادی شده و به آن خو گرفته‌ایم؛ یعنی نمی‌توانیم دیگرانی که هنوز مرگ برای‌شان عادی نشده را درک کنیم؛ یعنی کِرِخت شده‌ایم و مرگ دیگران چندان اثری در ما نمی‌گذارد؛ یعنی دست مسئولین را باز گذاشته‌ایم که با خاطر آسوده بهانه و توجیه بیاورند برای این کشته‌شدگان و هراسی از اینکه مجبور به پاسخگویی باشند، به دل راه ندهند. یعنی «مسئله» از شرایطش* تهی شده است.
اینها سیاه‌نمایی نیست؛ بلکه سیاهی‌هایی است که دیگر نمی‌بینیم. گویی چشم‌مان دارد به این سیاهی‌ها عادت می‌کند.
* در علوم اجتماعی، «مسئله» چیزی است که بخش قابل توجهی از مردم و نیز رسانه‌های آن جامعه به وجودش آگاه بوده، آنرا زیان‌بار بدانند و به لزوم از میان برداشتنش باور داشته باشند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
پیامدهای پذیرش دیرهنگام شلیک به هواپیما
امیر هاشمی مقدم: فرارو
بالاخره امروز صبح هم مانند همه 9 روز گذشته که پس از بیدار شدن، بلافاصله با ترس و اضطراب، گوشی‌های‌مان را برای پیگیری اخبار روشن کردیم، شوک دیگر فرود آمد و بیانیه ستاد کل نیروهای مسلح درباره ساقط شدن هواپیما به دست پدافند هوایی کشور را خواندیم. جدا از خودِ این خطای بزرگ و غیرقابل چشم‌پوشی، چند پیامد مهم این خبر را در زیر می‌آید:
1- فروپاشی باقی‌مانده‌های اعتماد به نظام خبررسانی انحصاری در کشور: کسانی که تاکنون اندک اعتمادی به اخبار رسمی کشور داشتند، اکنون و پس از سه روز انکار قاطعانه ساقط کردن هواپیما از سوی پدافند هوایی، دیگر چگونه می‌توانند به اخبار رسمی کشور اعتماد کنند؟ اینکه سه روز چنین خبر مهمی از مردم (و احتمالا بخشی از مسئولین) پنهان و بلکه انکار می‌شد، آن هم در حالی‌که همه رسانه‌های خارجی و کانال‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان، همگام با مقامات غربی به شلیک پدافند هوایی ایران به این هواپیما اشاره داشتند، معنایی به جز تقدیم دو دستی مجراهای خبررسانی به خبرگزاری‌های بیگانه ندارد. پمپئو به‌عنوان یکی از نخستین سیاستمداران غربی‌ای که با قاطعیت می‌گفت هواپیما از سوی خود ایران ساقط شده، همان شخصی است که آشکارا می‌گوید زمانی که رئیس سازمان سیا بوده، در راستای منافع امریکا مدام اقدام به دروغ‌سازی و انتشار موفقیت‌آمیز آنها می‌کردند. طبیعتا همچنان این شخص و این سازمان دروغ‌هایی علیه منافع ایران منتشر خواهند کرد. اما این بار اذهان جهانیان و ایرانیان آمادگی بیشتری برای پذیرش آنان دارند. اگر مسئولین در همان ساعات نخستین سقوط هواپیما و پیش از مسئولین غربی، خطای‌شان را پذیرفته یا دست‌کم اینگونه با قطعیت انکار نمی‌کردند، اینگونه ته‌مانده‌های اعتماد به مسئولین کشور و رسانه‌های در اختیار آنان فرو نمی‌ریخت. به راستی اگر پرواز خارجی نبود و رسانه‌ها و مسئولین غربی اینچنین پیگیر نمی‌شدند، ممکن بود دیرتر از این اعتراف کنند یا حتی اصلا به گردن نگیرند؟
2- کم شدن قدرت مانور ایران در برابر جنایت امریکا در سرنگونی هواپیمای مسافربری بندرعباس به دوبی در سال 1367: امریکا تاکنون ادعا می‌کرد که خطای انسانی رخ داده بود و ایران این توجیه را نمی‌پذیرفت. اکنون که ایران پذیرفته خطای انسانی رخ داده، عملا به معنای پذیرش ادعای دروغین امریکا برای لاپوشانی این جنایت است.
3- نا امن نشان دادن آسمان ایران برای پروازهای خارجی: چیزی که در دو روز گذشته و با لغو پروازهای شرکت لوفتهانزای آلمان آغاز و اندک اندک به اتریش، سوئد و ترکیه هم کشیده شد. هرچند پس از این خطای رخ‌داده در شلیک به هواپیمای ایران- اوکراین، دقت و حساسیت سامانه پدافندی کشور بالاتر خواهد رفت و تقریبا می‌توان مطمئن بود دیگر چنین خطایی رخ نخواهد داد، اما همان یک شلیک کافی بود تا نه تنها ترس را به دل دیگر خطوط هواپیمایی جهان بیندازد. رسانه‌های غربی نیز بی‌گمان بر این موج سوار شده و به این فضا دامن می‌زنند. در این میان به جز تبلیغات روانی و منفی علیه امنیت ایران، کاهش پروازهای مستقیم به ایران و زیان شرکت‌های هواپیمایی ایرانی و کاهش استفاده از آسمان ایران برای خطوط هواپیمایی خارجی و بنابراین کاهش درآمدی که برای استفاده از آسمان ایران دریافت می‌شد نیز قابل توجه است.
4- احتمالا نیمه‌نفس‌های گردشگری خارجی کشورمان که نزدیک دو سال است به شماره افتاده، از این هم دشوارتر شود و گردشگران خارجی کمتری (دست‌کم در کوتاه مدت) جرأت آمدن به ایران را داشته باشند.
5- همه دستاوردهای ایران در شلیک موشک به پایگاه امریکایی‌ها در عراق (که بسیاری از کارشناسان آنرا حرکی هوشمندانه از سوی ایران دانسته بودند که بدون گرفتن جان یک سرباز، بخشی از ابهت امریکا در منطقه را فرو ریخت و شهادت سردار سلیمانی را بی‌پاسخ نگذاشت) اگر فراموش نشود، چنان به حاشیه رانده می‌شود که دیگر سخن گفتن از آن بی‌معنا می‌شود. اکنون تیتر اخبار همه رسانه‌های جهان، سقوط هواپیمای مسافربری در پایتخت ایران است و نه شلیک به پادگان امریکایی‌ها.
دست آخر آنکه شلیک انجام شده، هواپیما سقوط کرده، 176 انسان عموما نخبه ایرانی جان خود را از دست داده، خانواده‌هایی عزادار شده، کشوری در شوک و سوگ فرو رفته، و سیاه‌نمایی‌های جهانی علیه ایران افزایش یافته است. همه اینها درست و اکنون نمی‌توان آب رفته را به جوی باز گرداند؛ اما دست‌کم با انحصار زدایی از رسانه ملی و آزادتر کردن فضای رسانه‌ای کشور و اجازه دادن به خبرنگاران مستقل برای پرسشگری از مسئولین و اطلاع‌رسانی آزادانه، تا حدودی به بازسازی اعتماد مردم به رسانه‌های داخلی و پیشگیری از تبدیل رسانه‌های غربی و کانال‌های ماهواره‌ای به تنها مرجع مطمئن اخبار ایرانیان بپردازند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
فرق مرده‌های ایرانی و افغانستانی.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
یکی از بی‌سلیقگی‌هایی که در بیانیه ستاد کل نیروهای مسلح درباره سقوط هواپیما آمده، اما ایرانیان فرود رفته به شوک به آن توجه نکردند، جداسازی مرگ ایرانیان و غیر ایرانیان است. در بخشی از این بیانیه آمده بود:
«... در این شرایط بر اثر بروز خطای انسانی و به‌صورت غیرعمد، هواپیمای مذکور مورد اصابت قرار گرفته که متأسفانه موجب به شهادت رسیدن جمعی از هموطنان عزیز و جان باختن تعدادی از اتباع خارجی می‌گردد».
اما نکته «به شهادت رسیدن» ایرانی‌های این حادثه و «جان باختن» اتباع خارجی که مسافران افغانستانی هم بخش زیادی از آنها بوده‌اند، مورد توجه گسترده افغانستانی‌ها قرار گرفت. هرچند بر این باورم که این شیوه بیان عمدی نبوده و احتمالا بیشتر مسافران سوئدی و خدمه اوکراینی و... که مسلمان نبودند اشاره داشته، اما حقیقتا این اوج بی‌سلیقگی است که در بیانیه‌ای که پس از سه روز منتشر می‌شود، به این نکات توجه نگردد. بخش قابل توجهی از این افغانستانی‌ها، سال‌ها در ایران زندگی کرده و حتی بسیاری‌شان در این کشور به دنیا آمده و ایران را مانند همه ایرانیان با خون و پوست خود تجربه کرده، در همه غم و شادی‌ها در کنار ایرانیان بوده‌‌اند. اما ما همچنان پذیرای آنها نیستیم و به جز «اتباع بیگانه»، آنان را سزاوار اصطلاح دیگری نمی‌دانیم. در حالی‌که تقریبا همه کسانی که در این هواپیما بوده و شهروندی کانادا یا دیگر کشورها را هم داشته‌اند، در همین چند سال گذشته به این کشور مهاجرت کرده و نه تنها شهروندی آنجا را دریافت نموده، بلکه پشتیبانی بسیار قوی دولت کانادا را پشت خود داشته‌اند (که در پیگیری سقوط هواپیما از سوی نخست وزیر، کابینه، رسانه‌ها و مردم کانادا و نیز نیمه افراشته شدن پرچم کانادا در بسیاری از سازمان‌ها، این پشتیبانی را دیدیم).
در حالی‌که آنان نیز مانند دیگر کشته‌شدگان سقوط هواپیما، امیدها و آرزوهایی داشتند؛ خانواده‌هایی داشتند که به آنان افتخار می‌کردند و برنامه‌هایی برای آینده‌ای، که دود شود و رفت به هوا. ایرانیان به عنوان ملتی که این روزها داغ‌دیده و در شوک فرو رفته‌اند، شاید اکنون بهتر بتوانند افغانستانی‌ها را که سالهاست در اثر توالی این شوک‌ها روح و روان‌شان از درون فرو‌ ریخته را بهتر درک کنند. اکنون و در این سانحه، مهم نیست که ما در غم آنان شریکیم یا آنان در غم‌ ما شریکند؛ مهم اینست که آن خطای انسانی، شلیک به آرزوهای جوانانی از هر دو کشور بود.
روزنامه هشت صبح (پر تیراژترین روزنامه افغانستان) گزارشی درباره دو نفر از همین افغانستانی‌های ایران که جان‌شان را در سقوط این هواپیما از دست دادند، تهیه کرده که چکیده‌اش در زیر می‌آید:
سقوط آرزوی‌های رحیمه و حسین در شهر پرند تهران
پایان زندگی تازه‌ای که تنها شش روز به‌طول انجامید در نزدیکی‌های شهر پرند تهران و با سقوط از فاصله چند هزار پایی، رقم خورد. رحیمه کاتبی و حسین رضایی شش روز پیش‌تر از وقوع رویدادی که جان این دو و ۱۷۴ مسافر دیگر یک هواپیمای اوکراینی را گرفت در تهران مراسم مختصری گرفتند و نامزدی خود را رسما اعلان کردند. سپس لباس عروسی خریدند تا در استکهلم بپوشند. علاوه بر این، حسین برای جشن فارغ‌التحصیلی خود کلاه دانشجویی آماده کرد و در نهایت با هواپیمای اوکراینی به سمت پایتخت اوکراین حرکت کردند تا در مرحله بعدی از کی‌یف به سوئد بروند.
رحیمه در سال ۲۰۱۵ به سوئد رفته بود و ۳ سال بعد، او و حسین با هم آشنا شدند. خانواده حسین در تهران زندگی می‌کردند و نزدیکان رحیمه در کابل و تهران. رحیمه تنها عضو خانواده‌اش بود که از میان همه اعضا توانسته بود در سال ۲۰۱۵ در رساندن خودش به اروپا، موفق شود. باقی اعضای خانواده رد مرز شده بودند. رحیمه در شهر استکهلم زندگی می‌کرد و در ماه دسامبر گذشته ۲۱ ساله شده بود. حسین مجبور بود در این سال‌ها به خانواده خود در ایران کمک مالی کند، بخش کلانی از پول درآمد حسین صرف شهریه مدرسه خواهران و برادرانش در ایران می‌شد.
برای تعطیلات کریسمس، رحیمه و حسین به ایران رفتند، جایی‌که خانواده‌اش جشن کوچکی را پیش از عروسی برای‌ او تدارک دیده بودند. حسین به دوستانش خبر داده بود که مراسم [اصلی] عر‌وسی او و رحیمه طی همین یک‌ ماه آینده در سوئد برگزار می‌گردد.
عروسی، جشن فارغ‌التحصیلی، ایجاد یک زندگی نو، بچه‌دار شدن و هزاران آرزوی دیگر این دو زوج، از فاصله چندین هزار پایی آسمان تهران هدف موشک قرار گرفت و به زمین افتاد. هنوز مشخص نیست که چه زمانی آزمایش‌های DNA تکه‌های گوشت رحیمه و حسین را مشخص می‌کند تا خانواده‌ها به‌جای جشن عروسی، مراسم تدفین برگزار کنند.
اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
دریافت بورسیه‌های ترکیه در همه رشته‌ها و مقاطع
امیر هاشمی مقدم
(در این روزها که هر ساعت منتظر وارد شدن یک شوک ویرانگر دیگریم، شاید ساعتی دور شدن از این فضا بد نباشد).
ثبت‌نام برای دریافت بورسیه‌های آموزشی ترکیه آغاز شده و علاقه‌مندان می‌توانند برای تقریبا همه رشته‌های آموزشی و همه مقاطع (کارشناسی، ارشد و دکترا) ثبت‌نام کنند.
حضور در کشوری دیگر برای آموزش دانشگاهی به خودی خود دارای خوبی‌هایی است که ارزش تجربه‌اش را دارد. در بورسیه‌های آموزشی ترکیه، پوشش همه هزینه‌های زندگی دانشجویی (خوابگاه، دانشگاه، غذا، بیمه و...)، آشنایی با دانشجویانی از کشورها و فرهنگ‌های دیگر، فراگیری زبان ترکی، امکان دریافت بورس اراسموس (فرصت شش ماهه حضور در دانشگاه‌های اروپایی) و... برخی از این ویژگی‌هاست. تا یک ماه دیگر (یکم اسفندماه، 20 فوریه) فرصت دارید برای ثبت‌نام.
به دانشجویان کارشناسی ماهانه 800 لیره، ارشد 1100 لیره و دکترا 1600 لیره پرداخت می‌شود. این مبلغ هزینه‌های زندگی دانشجویی شما را پوشش می‌دهد. حداکثر سن داوطلبان کارشناسی باید 21 سال، ارشد 30 و دکترا 35 سال باشد.
شرایط کامل ثبت‌نام، مدارک مورد نیاز و... را در اینجا (کلیک کنید) که وبسایت خود سازمان بورسیه ترکیه است می‌توانید بخوانید (در برخی ساعات که سایت پر بازدید و شلوغ می‌شود، ممکن است دیر باز شود). همچنین این یادداشت مفصل که سه سال پیش در وبلاگم درباره شرایط بورسیه ترکیه نوشته‌ام می‌تواند یاری‌دهنده باشد.
اگر کسی می‌شناسید که به دنبال چنین بورسیه‌هایی است، برای او هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
رایگان به سیل‌زدگان بلوچستان یاری برسانید.
امیر هاشمی مقدم
تاکنون چندین یادداشت درباره خوبی‌های کتاب الکترونیکی (از جمله بسیار ارزان‌تر بودن نسبت به نسخه کاغذی؛ دسترسی ساده و همه جایی با گوشی، رایانه یا دستگاه کتاب‌خوان؛ از میان نرفتن درختان برای کاغذ و...) در همین کانال (مثلاً اینجا) نوشته‌ام. اکنون کتابفروشی طاقچه (اینجا) که یکی از بهترین فروشندگان کتاب‌های الکترونیکی است، با همکاری اپلیکیشن ستاره یک (اینجا)، فروش روز دوشنبه ۳۰ دی را به هم‌میهنان‌مان در مناطق سیل‌زده اهدا کرده است. در این روز تمام پول فروش کتاب‌هایی که از طاقچه دانلود می‌کنید و یا شارژ و بسته‌ی اینترنتی که از اپلیکیشن ستاره یک می‌خرید، به مناطق سیل‌زده اهدا می‌شود. یعنی در واقع شما هیچ کمک مستقیم و‌ رایگانی به سیل‌زدگان نمی‌کنید، بلکه برای خودتان کتاب الکترونیکی یا شارژ و... می‌خرید، اما در کمک به سیل‌زدگان شریک شده‌اید.
📚پس از پایان پویش، گزارشی از مبلغ جمع‌شده و شیوه هزینه آن برای مناطق سیل‌زده ارائه می‌گردد.
📚 تنها دوشنبه ۳۰ دی! این پیام را برای دوستان‌تان هم بفرستید تا آنان نیز با یک تیر، دو نشان بزنند.
کانال مقدمه
@moghaddames
فتحعلی‌شاه، روحت شاد!
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
در دو سال گذشته شنیدن شعار «رضاشاه، روحت شاد» که از سوی برخی معترضان، حتی در شهرهای مذهبی مشهد، قم و یا شهری همچون خمین که زادگاه بنیانگذار انقلاب اسلامی است، خشم برخی مسئولین را در پی داشته؛ بی‌آنکه به‌طور ریشه‌ای و فراتر از انگ جاسوس‌زنی به شعاردهندگان، در جستجوی چرایی چنین شعارهایی باشند. آن هم پس از چهار دهه روایت یکسویه درباره تاریخ دوره پهلوی، به نظر می‌آید بخش زیادی از آنچه ریسیده بودند، پنبه شده است.
اما سیاست‌های نادرست برخی مسئولین، نه تنها درباره دوره پهلوی، بلکه به نظر می‌آید روایت رسمی درباره دیگر دوره‌های تاریخی را هم زیر سوال برده باشد. برای نمونه عموما مسئولین هنگام سخن گفتن درباره دوره قاجار، واژه‌های تحقیرآمیز درباره این دوره و پادشاهانش به کار می‌برند و کتاب‌های تاریخ مدارس نیز، آکنده از رویدادهایی است که خیانت قاجار به ایران خوانده می‌شود. در این میان، دو قرارداد ترکمانچای و گلستان که بخش‌های زیادی از خاک ایران را جدا ساخت، جایگاه ویژه‌ای دارد. برای نمونه دقیقا یکسال پیش حسن روحانی در سخنرانی 22 بهمن از جدایی بخش‌هایی از کشورمان در «دوران شاهنشاهی سست‌عنصر قاجار» و به دست «پادشاهان خائن قاجار» ابراز ناراحتی کرد.
اما نکته اینجاست که به نظر می‌آید روند جدایی بخش‌هایی از خاک کشورمان به دست روسیه، در همین دولت نیز همچنان ادامه دارد. در بدترین شرایط انزوای سیاسی ایران، روسیه با سوءاستفاده از این فرصت، کنوانسیون رژیم حقوقی دریاچه کاسپین که نزدیک به دو دهه نتوانسته بود آنگونه که می‌خواهد به ایران تحمیل کند را، دوباره به جریان انداخت. در نشست‌های این کنوانسیون که در تابستان 1397 در قزاقستان برگزار شد، به نظر می‌آید ایران از بسیاری از حقوق تاریخی و جغرافیایی خود برای این دریاچه عقب‌نشینی کرد (نقشه ایران در برخی برنامه‌های صدا و سیما که همان سهم تحمیلی ۱۱ درصدی از دریاچه را نمایش می‌دهد، نشان از تنها نبودن دولت در پذیرش این ذلت دارد).
از آنجا که حقوق‌دانان پیش از این نسبت به مفاد این کنوانسیون هشدارهای لازم را داده‌اند (برای نمونه، دکتر بهمنی قاجار در این یادداشت مفصلا به تضییع حقوق ایران در این کنوانسیون پرداخته)، در اینجا به چند نکته غیرحقوقی در این زمینه می‌پردازیم.
1. همانگونه که در یادداشت «روسیه‌پرستی تا کجا؟» نوشته بودم، به نظر می‌آید سیاست «نه شرقی، نه غربی» در جمهوری اسلامی، به سیاست «نه غربی، فقط شرقی» تغییر جهت داده است. در این راه، برخی مسئولین ما برای مقابله با غرب، به دامان شرق پناه برده‌اند. این یعنی از میان بد و بدتر، ایران گزینه بدتر را برگزیده است. چرا بدتر؟ در ادامه توضیح می‌دهم.
2. با نگاهی به کشورهای نزدیک به قدرت‌های شرقی (مشخصا روسیه و چین) و مقایسه آنها با کشورهای نزدیک به قدرت‌های غربی، می‌توان به بالاتر بودن سطح رفاه، ارتباطات بیشتر بین‌المللی، شرایط بهتر فرهنگی-اجتماعی، توسعه سیاسی بیشتر و... کشورهای گروه دوم پی برد. در حالی‌که کشورهای نزدیک به قدرت‌های شرقی (از کره شمالی گرفته تا کشورهای امریکای جنوبی) با مسائل و مشکلات گسترده اقتصادی، سیاسی، حقوق بشری، اجتماعی و... روبرو هستند. در اینکه چه قدرت‌های غربی و چه قدرت‌های شرقی، منافع خودشان را بر منافع کشورهای نزدیک به خود ترجیح داده و گاه دوستان خود را قربانی می‌کنند، تردیدی نیست. اما این کجا و آن کجا!
3. برخلاف قدرت‌های غربی که چندین دهه است استعمار مستقیم و اشغال و انضمام خاک کشورهای دیگر به سرزمین‌های خود را کنار گذارده‌اند، قدرت‌های شرقی همچنان در این زمینه فعال‌اند. کشور چین بر کشورهای تایوان و تبت، همه دریاهای اطراف خود، و خاک برخی همسایگان ادعای ارضی دارد (در یکی از آخرین موارد و پس از سال‌ها فشار بر تاجیکستان، بالاخره در سال 1390 توانست 1158 کیلومتر از خاک این کشور را به‌طور رسمی از تاجیکستان جدا کرده و به خاک خود بیفزاید). روسیه نیز (اگر از تجاوزهای تاریخی‌اش به ایران چشم بپوشیم)، بخش‌هایی از خاک گرجستان را سال‌ها پیش اشغال کرد و اکنون نیز چند سالی است علیرغم همه معاهدات و هشدارهای بین‌المللی، شبه جزیره کریمه را از کشور اوکراین جدا و به خاک خود افزوده است.
اکنون رئیس مجلس دومای روسیه به ایران آمده است. اخبار رسمی حکایت از گفتگو درباره امضای این کنوانسیون دارد. کنوانسیونی که اگر بدون برطرف شدن حفره‌های حقوقی‌اش، آن هم در دهه سوم سده 21 میلادی امضا شود، لکه ننگی است بر دامان مسئولینی که آنرا امضا کرده یا در برابرش سکوت کرده‌اند. آنگاه شگفت‌انگیز نخواهد بود که از این پس شعار «فتحعلی‌شاه، روحت شاد» هم شنیده شود؛ چرا که فتحعلی‌شاه دست‌کم ۱۳ سال برای از دست ندادن این سرزمین‌ها جنگید.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
آقای روحانی، از افغانستان بیاموز!
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
کار پژوهشی‌ای درباره افغانستان انجام داده‌ام که در بخشی از آن، به این نکته پرداخته‌ام که چرا با وجود کمک‌های فراوان ایران به افغانستان و افغانستانی‌ها (که فهرست چکیده‌ای از آنها را تهیه کرده‌ام)، همچنان بخش بزرگی از مردم افغانستان از ایران دلخورند. در میان دلایل ریز و درشت برای این دلخوری، یکی هم مسخره شدن افغانستانی‌ها، چه از سوی برخی مردم، چه از سوی برخی رسانه‌ها و چه از سوی برخی مسئولان ایرانی است. شرح داده‌ام که مسئولین هرگاه بخواهند اوج عقب‌ماندگی ایران را نشان دهند، کشورمان را با افغانستان مقایسه می‌کنند. چندین نمونه و شاهد هم آورده و افزودم که هر بار، مردم و رسانه‌های افغانستانی، واکنش تند نشان می‌دهند.
سه روز پیش حسن روحانی در همایش استانداران و فرمانداران سراسر کشور گفت: «باید انتخابات را الکترونیکی کنیم. حتی افغانستان هم این کار را کرد». سپس باشندگان در آن همایش که همگی استاندار یا فرماندار بودند نیز، خنده‌ای تمسخرآمیز سر دادند.
همانگونه که پیش‌بینی می‌شد، این بار نیز افغانستانی‌ها واکنش‌های گسترده‌ای به این مقایسه نشان دادند؛ اما یکی از این واکنش‌ها، هشدار دهنده و به باورم برای مسئولین ایرانی، نقدی تند، اما سودمند بود. هشدار درباره اینکه در حالی‌که مسئولین ایرانی دارند افغانستان را مسخره می‌کنند، افغانستان دارد راه خودش را به سوی دموکراسی، آزادی رسانه‌ها، آزادی انتخابات و... می‌رود.
شاه‌حسین مرتضوی که دانش‌آموخته روابط بین‌الملل، سیاستمدار و از اهالی رسانه در افغانستان است (اکنون نیز مشاور ارشد رئیس جمهور افغانستان است)، در واکنش به سخنان روحانی نکات جالب و تامل برانگیزی را یادآوری کرده است که در زیر می‌آید:
«به ما طعنه نزنید، از ما بیاموزید. برای افغانستانی که چهل سال را در جنگ سپری کرده است، اکنون بی‌نهایت مهم است که برای ارزش‌های دموکراسی، آزادی بیان، حقوق بشر و کرامت انسانی تلاش می‌کند. برای نمونه، افغانستان در رده‌بندی‌های آزادی بیان از همه کشورهای منطقه در جایگاه عالی قرار دارد. هم‌پذیری مذهبی و کار آزاد رسانه‌ها در افغانستان بی‌نظیر است. در سال 1393 رقیب انتخابات در افغانستان شریک قدرت شد. اما در کشور همسایه [ایران] رقیب انتخاباتی‌اش [میرحسین و کروبی] به زندان رفت. ما زندانی سیاسی نداریم، خبرنگار زندانی نداریم، جامعه تک‌صدایی نیستیم. افغانستان خوبی‌ها و زیبایی‌هایی دارد که بسیاری از کشورهای همسایه ندارد. از افغانستان بیاموزید!».
اگر از شائبه تقلب‌های گسترده در انتخابات ریاست جمهوری 1393 در افغانستان بگذریم، دیگر نکاتی که اشاره کرده کاملا درست است. در سفرنامه افغانستانم درباره آزادی گسترده رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران افغانستانی توضیح داده‌ام که به هیچ وجه قابل مقایسه با ایران نیست.
مرتضوی سال پیش هم که ایران برقراری روابطش با طالبان را برای کمک به حل درگیری‌های داخلی افغانستان اعلام کرده بود، در فیس‌بوکش نوشت که اگر ایران توانایی حل اختلافات داخلی را دارد، بهتر است با منتقدان و مخالفان داخلی خود، چه آنان که بیرون از کشورند و چه منتقدانی همچون میرحسین و کروبی که در حصرند، وارد گفتگو شود.
اگرچه دیدگاه‌های مرتضوی عموما نزدیک به جناح سیاسی‌ای در افغانستان است که چندان به ایران علاقه‌مند نیست و بنابراین از هر فرصتی برای نقد رفتارهای سیاستمداران ایرانی استفاده می‌کند، اما آنچه بیان کرده، درخور توجه و اندیشیدن است. خیلی از نکاتی که او درباره ایران می‌گوید، شعارهای انتخاباتی آقای روحانی بود که اکنون کاملا به فراموشی سپرده و حتی دیگر یادی از آنها نمی‌کند.
شوربختانه سیاستمداران و تریبون‌داران ما گاه رفتار و گفتارشان کمتر از حد انتظار است و به سادگی با بیان نسنجیده‌شان، به روابط داخلی یا بین‌المللی‌مان آسیب می‌زنند. اقدامان بعدی برای رفع سوءتفاهم، نیز اگرچه لازم است، اما آب رفته را به جوی باز نمی‌گرداند (آنچنانکه حسام الدین آشنا، مشاور روحانی در توئیتی اینچنین تلاش کرد دلجویی کند: «جناب آقای شاه‌حسین مرتضوی، ‏مشاور ارشد رئیس‌جمهوری افغانستان. ‏سلام علیکم. ‏مخاطب دکتر روحانی مسئولان ایرانی بودند که گاه کمبود امکانات را  بهانه می‌کنند. ‏تجربه خواهران و برادران ما در کشور افغانستان حاوی این درس است که با وجود تمام مشکلات تحمیلی می‌توان در مسیر پیشرفت گام برداشت»).
ای‌کاش آقای روحانی (و برخی از دیگر سیاستمداران ما) که ایران را با افغانستان مقایسه می‌کنند، در زمینه‌هایی همچون آزادی روزنامه‌نگاران، رسانه‌ها، کانال‌های تلویزیونی مستقل، زندانیان سیاسی و... نیز دست به چنین مقایسه‌هایی بزنند. بعد مشخص می‌شود که آیا همچنان با هر مقایسه، خنده تمسخر آمیز هم بر لبان‌شان می‌نشیند یا نه.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
نفوذی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
(چکیده) بسیاری از مسئولین کشور تاکنون بارها به پروژه نفوذ بیگانگان در ارکان کشور اشاره کرده‌اند. حتی در پی شهادت سردار سلیمانی و نیز ساقط کردن هواپیمای مسافربری، باز هم حدس و گمان‌هایی درباره نفوذی به میان آمد.
اگرچه تندروها عموما نفوذی را کسی می‌دانند که خواهان گفتگو با غرب، آزادی رسانه، آزادی‌های اجتماعی-فرهنگی، رفراندوم و... باشد، اما بی‌گمان نفوذی‌های جدی و خطرناک، فراتر از اینهاست و تنها به غرب خلاصه نمی‌شود. درباره روسیه‌پرستی برخی مسئولین (در اینجا) و واگذاری حقوق‌مان در دریاچه کاسپین/ خزر به روسیه (در اینجا) پیش از این نوشته‌ام. اما نفوذ خزنده روسیه به ارکان گوناگون کشورمان، هر بار ابعاد تازه‌تری می‌یابد.
یکی از آخرین نمونه‌ها که به تازگی در شبکه‌های اجتماعی (برای نمونه در اینجا)
مطرح شده، تحریف تاریخ مدارس و حذف خباثت‌ها و جنایت‌های روسیه در جنگ‌هایی است که به جدایی بخش‌های زیادی از کشورمان انجامید و هزاران هم‌میهن غیرنظامی‌مان را به خاک و خون کشید. برخی از دوستان، این کار را با مقایسه کتاب فارسی 2 پایه یازدهم چاپ سال 1396 (از اینجا دانلود کنید)
با چاپ همین کتاب در سال 1397 (از اینجا دانلود کنید) انجام داده‌اند.
برای نمونه در صفحه 72 چاپ 96 آمده: «تبریز، این شهر کهن، مرکز فرماندهی خط مقدم دفاع در برابر دست‌درازی‌های همسایه شمالی ایران، یعنی روسیه بود». اما در چاپ 97، این پاراگراف پاک شد.
در صفحه 73 چاپ 96 آمده بود: «روسیه چشم طمع بر آذربایجان دوخته بود». اما در چاپ 97 این پاراگراف هم پاک شد.
در صفحه 75 چاپ 96 آمده بود: «دیری نگذشت پرچم روس‌ها در خاک آغشته به خون بی‌گناهان به اهتزاز درآمد». اما در چاپ سال 97 جمله را اینگونه تغییر دادند: «دیری نگذشت که این منطقه به تصرف سپاه روس درآمد».
باید توجه داشت جنایات روس‌ها در این جنگ‌ها و حتی پس از آن، بسیار فراتر از اینها بود. برای نمونه در بحث قحطی بزرگ که چند سالی است مد شده و بسیاری از مسئولین با اشاره به آن، خواهان گرفتن حق ایران از انگلستان هستند، کمتر اشاره‌ای به نقش روسیه می‌شود. اما کافی است بدانیم اگر انگلیسی‌ها در آن دوره قحطی، با خرید غلات با بهایی گران‌تر از حد معمول، به‌طور غیر مستقیم مایه مرگ و میر ایرانیان شدند، روس‌ها در همان دوره مستقیما بازارها را آتش زده، وارد خانه‌های مردم شده، همه خوراکی و دام‌های‌شان را به تاراج برده، بسیاری از مردان را کشته، به زنان تجاوز کرده و در بسیاری موارد «چوب سقف، پنجره یا چارچوب درهای خانه‌ها و هر بخش چوبی دیگری را که در کلبه‌های دهقانی ایرانی به کار رفته است، به جای هیزم بر می‌دارند» (مجد. ۱۳۸۷: ۱۰۷) که طبیعتاً در سرمای زمستان، به بی‌پناهی و مرگ بسیاری از ساکنان آن خانه‌ها انجامید (به کتاب «قحطی بزرگ»، نوشته محمدقلی مجد بنگرید. اگر فرصت ندارید، معرفی ۱۱ سال پیش مرا از این کتاب در اینجا بخوانید).
اگر با همین فرمان پیش برویم، هیچ بعید نیست که به زودی نوشته‌های مورخان درباره جنگ‌های ایران و روس نیز، دچار سانسور شود.
باید توجه داشت آنچه درباره جنایات روس‌ها در کتاب‌های درسی آمده بود، حتی سر سوزنی هم از این جنایات نبود. بنابراین تحمل نکردن همان‌ها هم، نشانه‌های خطرناکی از تلاش برای تطهیر جنایات روسیه در اذهان ایرانیان دارد. اما مهمتر از آن، دلایل این تطهیر است. شاید دلیل این کار را بتوان در جمله‌ای که در صفحه 75 چاپ 96 آمده بود و در چاپ 97 حذف شد، یافت: «نگاه فزون‌خواهانه و دهشت‌یار روس‌ها به فراتر از اینها دوخته شده بود». توسعه‌طلبی روز افزون روس‌ها نسبت به همسایگانش، نه بحث تازه‌ای است و نه شواهد آن اندک است. اما اکنون بحث نفوذ در میان است. چه کسانی و در راستای چه منافعی تلاش دارند جنایات تاریخی روسیه علیه ایران را از حافظه ایرانیان پاک کنند؛ حقوق تاریخی-جغرافیایی ایران در دریاچه کاسپین را به روسیه واگذار نمایند؛ حضور جنگنده‌های روسیه در پایگاه شکاری همدان را توجیه ‌کنند؛ در هر تنش میان غرب با روسیه، کاسه داغ‌تر از آش شده و بیشتر از خود روسیه، در برابر غرب سینه سپر ‌کنند و...؟ آن هم روسیه‌ای که بارها (چه در بحث فناوری هسته‌ای، چه در بحث فروش موشک‌های اس 300، چه در بحث تحریم‌ها، چه در تنش‌های تازه میان ایران و اسرائیل در سوریه و...) نشان داده ایران را به سادگی قربانی منافع خودش در برابر غرب می‌کند.
به باورم بحث نفوذ روس و روسوفیل‌ها (روسیه‌دوستان) در ایران، اکنون جدی‌تر از هر پروژه نفوذ دیگری است که نیاز به آشکارسازی و حساسیت از سوی همگان دارد. هرچند این به معنای نادیده گرفتن تلاش‌های دیگر کشورها، به‌ویژه غرب، برای نفوذ در ایران نیست؛ بلکه هشداری است درباره بستن چشم بر روی نفوذ برخی طرف‌ها.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
پرسش‌هایی درباره شیوع کرونا در ایران
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
ویروس کرونا بالاخره به ایران رسید و تاکنون جان چند هم‌میهن‎مان را گرفت. این ویروس در برخی کشورهای دیگر هم پخش شده و در چند مورد، جان شهروندان آنان را هم گرفته است. اما سرعت پخش این ویروس در ایران و شمار تلفاتی که تاکنون بر جای گذاشته، در کنار شیوه مقابله با این ویروس، پرسش‌هایی را به میان آورده که نیازمند پاسخ آشکار مسئولین، و در صورت اثبات کوتاهی از سوی آنان، برکناری خطاکاران و مجازات آنان است. در اینجا فهرست‌وار به برخی از مهمترین آنها اشاره می‌شود:
1- چرا پس از پخش گسترده این ویروس در کشور چین، ایران برخلاف درخواست وزارت بهداشت، همچون بسیاری از دیگر کشورها پروازهایش را به چین لغو نکرد (سند).
2- آیا درست است هنگامی که دیگر کشورها پروازهای‌شان را به چین معلق کردند، هواپیمایی ماهان پذیرفت که چینی‌ها را از کشورهای ثالث، به فرودگاه امام آورده و سپس از اینجا به پکن ببرند؟ (سند).
3- چرا با آنکه هواپیمایی ماهان در روز 12 بهمن اعلام کرده بود به دلیل پخش ویروس کرونا، همه پروازهایش را به چین لغو کرده، همچنان تا واپسین روز بهمن‌ماه به این کشور پرواز داشت؟ (سند).
4- چرا برخی مسئولین در پاسخ به نگرانی‌های مردم درباره تداوم پروازها به چین، مدعی شدند این پروازها برای کمک‌های انسان‌دوستانه است؟ (سند). ایران چقدر و چه کالاهایی به چین کمک کرده است؟ این حق مردم است بدانند از بودجه‌شان چقدر به دیگر کشورها کمک می‌شود؟
5- وزیر بهداشت گفته ایران دو میلیون ماسک به چین اهدا می‌کند (سند). یکم اینکه آیا حتی دو میلیون ماسک، نیازمند این همه پرواز است؟ و دوم اینکه در شرایطی که ماسک در کشور خودمان کمیاب شده و بازار سیاه برای آن شکل گرفته، این چراغ به خانه خودمان رواتر نبود؟
6- مسئولین از همان آغاز (همانند دیگر موقعیت‌ها) مدعی شدند که ماسک به اندازه کافی در همه داروخانه‌های کشور به بهای مصوب در دسترس است. در حالی که اینگونه نبود و شکایات و انتقادات مردم در این زمینه هم راه به جایی نبرد. بالاخره در دو روز گذشته مسئولین پذیرفتند که تخلفاتی در این زمینه رخ داده. در پی افزایش بهای بنزین در آبان ماه هم، وزیر صمت گفته بود تمهیداتی اندیشیده شده که بهای کالاها به هیچ وجه افزایش پیدا نکند. اما چند روز بعد از اینکه بهای تقریبا همه چیز افزایش یافت، اظهار تعجب کرد (سند). اینگونه واکنش‌های تکراری، یا نشان از نا آگاهی مسئولین از حوزه زیردست‌شان دارد یا بیان اطلاعات نادرست. در هر دو صورت، آیا چنین مسئولینی شایستگی ادامه کار دارند؟
7- تا این لحظه، ویروس کرونا در 26 کشور پخش شده است. به جز چین و ایران، در دیگر کشورها ابتدا کشف این ویروس اعلام شد و سپس در برخی (و نه همه این 26 کشور) بعضی از مبتلایان به آن، درگذشتند. در حالی‌که در ایران و چین ابتدا برخی از مبتلایان جان‌شان را از دست دادند، سپس حضور این ویروس در کشور اعلام شد. دلیل این دیرکرد در اعلام حضور ویروس در کشور چه بود؟ (باز هم یا نشان‌دهنده نا آگاهی مسئولین از این رویداد بوده و یا پنهان‌کاری؛ که در هر دو صورت، شایستگی و صلاحیت اینان زیر سوال است).
8- چرا با اینکه ایران همسایه چین نیست، بیش از همه دیگر کشورهایی که این ویروس در آن پخش شده، تلفات داده؟ آیا میان این میزان بالای تلفات (به نسبت دیگر کشورهای درگیر با این ویروس) با ناآگاهی مسئولین/مردم و یا کم‌توجهی مسئولین به این مسئله (به‌ویژه در مسئله پروازها)، ارتباطی وجود دارد؟
9- ویروس کرونا چگونه به قم وارد شد؟ دقیقا نخستین فردی که این ویروس را وارد شهر قم (و سپس ایران) کرد، چگونه مبتلا شد؟
10- متولیان حرم حضرت معصومه (س)، سازمان پدافند غیرعامل و دیگر مسئولین، دقیقا منتظر چه رویدادی هستند که هنوز از حضور و تجمع مردم در این مکان دفاع می‌کنند؟ (سند). پافشاری بر حضور در این مکان، آن هم در حالی‌که بیشتر مدارس، دانشگاه‌ها، کنسرت‌ها، سینماها، تئاترها، بسیاری از مسابقات ورزشی، نشست‌های علمی و مدیریتی و... در سراسر کشور تعطیل شده، بازی با جان شهروندان نیست؟
این حجم از ابهامات درباره بیماری کرونا در ایران، تنها تکه‌ای است که به پازل بی‌اعتمادی مردم به مسئولین و اخبار رسمی افزوده می‌شود و طبیعتا کشش و وابستگی بیشترشان نه تنها به رسانه‌های برون‌مرزی، بلکه به بازار شایعات را در پی خواهد داشت. شاید خبرها درباره کرونا سانسور شود، اما خود کرونا بدون سانسور پخش می‌شود.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
لطفا آب در هاون نکوبید.
امیر هاشمی مقدم: وبسایت تحلیلی-خبری فرارو
بی‌بی‌سی خبر از مرگ 210 ایرانی مبتلا به کرونا تا پنجشنبه می‌دهد و وزارت بهداشت، 43 نفر تا یکشنبه. اما خبر بی‌بی‌سی دست به دست در شبکه‌های اجتماعی ایران می‌گردد. مسئله اصلی در اینجا، دلیل اولویت دادن برخی ایرانیان به اخبار شبکه‌های خارجی است. آن هم در حالی‌که این روز‌ها مسئولین و صدا و سیما و... پافشاری دارند که مردم اخبار کرونا را تنها از کانال‌های رسمی، به‌ویژه صدا و سیما پیگیری نموده و شایعات را باور نکنند.
شوربختانه به نظر نمی‌آید با این سفارش‌ها، مردم تصمیم‌شان را عوض کنند و البته نمی‌توان آنان را مقصر دانست. حتی در شبکه‌های اجتماعی درباره اخبار مبتلا شدن برخی مسئولین نیز تشکیک شده است. این حجم از بی‌اعتمادی به دولت و حکومت اگر در جهان بی‌نظیر نباشد، کم‌نظیر است. برخی از دلایل این بی‌اعتمادیِ بسیار ژرف، در زیر شرح داده شده است:
1⃣ الگوی غالب در اطلاع‌رسانی بحران‌ها در ایران، عموما اعتماد زُدا است. همچون دیگر موارد، مسئولین درباره کرونا هم سیر زیر را در پیش گرفتند: انکار --» اتهام‌زنی به دشمنان --» پذیرش مسئله به‌صورت جزئی --» و نهایتا اعلام موفقیت در برابر چیزی که از ابتدا انکار شده بود و البته همچنان نیز ادامه دارد.
در روزهای نخست شایع شدن این ویروس، زمزمه‌هایی از مبتلا شدن برخی مردم در شهر قم بر زبان‌ها افتاد. اما در روز 12 بهمن «گروه کاری سلامت و امنیت غذایی» استان قم نشستی برگزار کرده و این شایعه را قویا تکذیب کرد و دیگر مسئولین نیز اخبار ورود ویروس به کشور را به دشمنان منتسب کردند. واپسین روزهای بهمن بود که در پی مرگ برخی هم‌میهنان قمی، رسما حضور این ویروس در کشور اعلام شد. اما هنوز چیزی از اعلام این خبر نگذشته بود که مسئولین شروع کردند به بیان سخنانی درباره کنترل شدن این ویروس در کشور. یعنی از انکار شیوع کرونا در ایران تقریبا بلافاصله رسیدیم به کنترل این ویروس، بدون اینکه بحث چگونگی شیوع خود ویروس و علل و مقصران آن مشخص شود.
2⃣ در بیشتر موارد، ابتدا اخبار در این باره در رسانه‌های بیرون از کشور منتشر می‌شود و با واکنش منفی مسئولین ایرانی روبرو می‌گردد، اما بالاخره پس از آشکار شدن واقعیت، مسئولین و رسانه‌های داخلی هم آنرا می‌پذیرند. چه در بحث بالا بودن شمار کشته‌شدگان اعتراضات آبان ماه، چه در بحث ساقط شدن هواپیمای اوکراینی و چه در بحث رواج کرونا در کشور، همین الگو رایج بود. بنابراین پس از پذیرش مسئولین، طبیعتا اعتماد مردم به رسانه‌هایی که ابتدا این اخبار را منتشر کردند بیشتر از مسئولینی خواهد بود که آن را تکذیب نمودند.
3⃣ اختلاف میان آمار و اخبار ایران با رسانه‌های معتبر جهانی معمولا آنچنان زیاد است که پذیرش همزمان هر دو را ناممکن می‌سازد و بنابراین بسیاری از مردم بر پایه تجربه، سخن رسانه‌های جهانی را ترجیح می‌دهند. به‌ویژه که در برخی موارد، مسئولین ما همچنان به سربسته و مبهم ماندن رویدادها علاقه بیشتری دارند. در بحث شمار کشته‌شدگان آبان ماه، با آنکه پنج ماه از این رویداد گذشته، همچنان مسئولین از ارائه آمار خودداری کرده و مسئولیت این کار را به یکدیگر پاس‌کاری می‌کنند. در چنین فضایی شوربختانه بسیاری از مردم ناخواسته آمار رسانه‌های غربی را پذیرفته‌اند؛ چرا که هیچ آمار دقیقی از سوی مسئولین و رسانه‌های داخلی بیان نشده است.
در بحث آمار مبتلایان به کرونا در کشور نیز، این مسئله به شیوه‌ای دیگر در جریان است. در حالی‌که متخصصان جهانی و ایرانی سخن از مرگ 2 درصد از مبتلایان به این ویروس به میان می‌آورند، شمار مبتلایان اعلام‌شده با شمار مرده‌های اعلام‌شده ناهمخوان است. برای نمونه در لحظه نگارش این گزارش، آمار وزارت بهداشت 43 مرده و 593 مبتلا در سراسر کشور را نشان می‌دهد؛ در حالی‌که اگر بپذیریم 43 مرده در اثر این بیماری، 2درصد از مبتلایان بوده‌اند، بنابراین آمار مبتلایان واقعی اکنون باید نزدیک 2150، یعنی چهار برابر آمار اعلام‌شده باشد.
4⃣ خیلی از آمار و ارقام بیان‌شده داخلی، عملا نادیده گرفته شده و بدون پاسخگویی مناسب، بایکوت می‌شود. برای نمونه دو تن از نمایندگان قم در هفته گذشته سخن از مرگ بیش از پنجاه نفر تنها در شهر قم به میان آوردند. وزارت بهداشت این آمار را تکذیب کرد. اما یکی از نمایندگان یادشده مدعی شد که فهرستی از نام 40 شهروند قم که در اثر این بیماری مرده است را به وزارت بهداشت داده. درباره این فهرست و ادعای نمایندگان یادشده دیگر هیچگونه شفاف‌سازی‌ای نشد و هنوز بسیاری نمی‌دانند این ادعاها درست بود یا نه...

برای خواندن ادامه یادداشت، اینجا یا دکمه Instant در زیر را لمس کنید.
کانال مقدمه
@moghaddames