مقدمه‌
2.79K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
چند کتاب پیشنهادی
امیر هاشمی مقدم
امروز، سیزدهم شهریور، به روایتی زادروز ابوریحان بیرونی است و برای همین «روز مردم‌شناسی» نامیده شده است. ابوریحان، دانشمندی است که آثار بسیاری، از جمله کتاب ارزشمند «تحقیق ماللهند» را درباره فرهنگ هندی‌های هزار سال پیش به یادگار گذاشت. مردم‌شناسی نیز، دانش بررسی عمیق فرهنگ‌هاست.
در اینجا چند نویسنده و کتاب در زمینه مردم‌شناسی، یا آنگونه که در دانشگاه‌ها و محیط علمی کاربرد بیشتری دارد، انسان‌شناسی، معرفی می‌شود که بی‌گمان از خواندن‌شان لذت می‌برید؛ هرچند شاید برخی‌شان را خوانده باشید، بی‌آنکه بدانید نوشته یک انسان‌شناس است.
🖌 برانیسلاو مالینوسکی: اهل لهستان بود که در سال ۱۹۱۴ و میانه جنگ جهانی نخست، برای پژوهش به استرالیا رفت؛ اما او را به دلیل ملیت‌اش (لهستان جزو جبهه دشمن بود) به زندان انداختند. درخواستش برای تبعید به جزایر «تروبریاند» پذیرفته شد و تا سال ۱۹۱۸ پژوهش‌های ارزشمندی با روش «مردم‌نگاری» و «مشاهده مشارکتی» میان بومیان آنجا انجام داد. انچنان روش‌های پژوهشی وی کارا بود که بسیاری او را بنیانگذار پژوهش میدانی در انسان‌شناسی می‌دانند. یکی از کتاب‌های برگردان‌شده‌اش به فارسی، «غریزه جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی» است که در آن، نظریه «الکترا» را در برابر نظریه ادیپ فروید بیان می‌دارد. نکته جالبی که در این کتاب نشان داده، اینست که در میان جوانان تروبریاندی که ٱزادی تقریبا کامل جنسی تا پیش از ازدواج داشتند، همجنس‌بازی وجود نداشت؛ اما پس از ورود مبلغان مسیحی و ممنوع شدن آزادی‌های جنسی، همجنس‌بازی در میان‌شان رواج یافت. همچنین چکیده‌ای از پژوهش‌های وی به‌نام «تروبریاندها» نیز به فارسی برگردان شده است.
🖌 مارگارت مید: شاید جمله «هیچ زنی، زن به دنیا نمی‌آید، بلکه زن می‌شود» سیمون دوبوار، نویسنده کتاب جنس دوم (که از آن به‌عنوان مانیفست فمینیسم یاد می‌شود) را شنیده‌اید. این جمله او و بسیاری از دیدگاه‌های دیگر فمینیست‌ها، برگرفته از آثار مارگارت مید است. او که در بیست سالگی و به تنهایی از امریکا یه جزایر دورافتاده ملانزی (در اقیانوسیه) رفت و مدتها در میان مردمان آنجا پژوهش انجام داد، تلاش کرد نشان دهد ویژگی‌های رفتاری زنانه و مردانه و به‌طور کلی، شخصیت افراد بیشتر در فرهنگ و اجتماع ساخته می‌شود و یک چیز زیستی نیست. برای نمونه او سه جامعه همسایه در ملانزی را بررسی کرد و نشان داد در حالی‌که جامعه «موندو گومور» مردسالار است، در جامعه «آراپش» چه مرد و چه زن دارای طبع حساس و مهربانند. اما از همه جالب‌تر جامعه «جامبولی» بود که در آن زنان به کارهای بیرون از خانواده همچون ماهیگیری و... می‌پردازند، در حالی‌که مردان به پرورش کودکان در خانه، آرایش کردن خودشان و رقص مشغولند (هرچند برخی انسان‌شناسان، داده‌های او را به چالش کشیدند). همچنین کتاب «بلوغ در ساموآ» نوشته او که به فارسی هم برگردان شده، یکی از پر فروش‌ترین و جذاب‌ترین کتاب‌ها برای والدین در امریکا بود. اکنون این کتابهایش هم به فارسی در دسترس است.
🖌 کارلوس کاستاندا: انسان‌شناسی که برای پژوهش درباره مصرف پیوتل (همان گیاه توهم‌زایی که برخ از شمن-جادوگران سرخ‌پوست به کار می‌برند) به مکزیک رفت. در آنجا با یک عارف سرخ‌پوست به‌نام «دون خوان ماتیوس» آشنا و زندگی‌اش دگرگون شد. او سال‌ها در کنار دون خوان، چیزها و جهان غیر عادی‌ای را تجربه کرد که بخش‌هایی از آنرا در دوازده کتابش به نام‌های:
تعلیمات دون خوان، حقیقتی دیگر، سفر به دیگر سو، افسانه قدرت، دومین حلقه قدرت، هدیه عقاب، آتش درون، قدرت سکوت، هنر رؤیا دیدن، حرکات جادویی، چرخ زمان و کرانه فعال بی‌کرانگی نوشت. اگر به عرفان سرخ‌پوستی و تجربه‌های غیرعادی علاقه دارید، کتاب‌های کاستاندا (که به فارسی هم برگردان و البته گاهی ممنوع هم شده‌اند) شما را جذب خواهد کرد.
🖌 اسکار لوئیس: انسان‌شناسی که چندین سال در حاشیه شهر مکزیکوسیتی، با «خانواده سانچز» گفتگوهای عمیق کرد و نظریه «فرهنگ فقر» خود را (که برپایه آن، فقر در میان مردمان فقیر، خودش را بازتولید می‌کند) ببان داشت. کتاب پژوهشی «فرزندان سانچز» او، بیشتر به رمان جذابی می‌ماند آکنده از تجربیات جنسی گسترده کودکان فقیر، والدینی که هرگز ازدواج نکرده‌اند، ساعت و کمربندهایی که نزد مغازه‌دارها به گرو گذاشته می‌شوند، آن هم در حلبی‌آبادها.
البته انسان‌شناسی امروزه دیگر نه در میان قبایل دورافتاده، بلکه در میان هر فرهنگی به موضوعاتی همچون سینما، موسیقی، پزشکی، حاشیه‌نشینی، دین، خانواده، ورزش، روابط بین‌الملل، قوم‌گرایی، گردشگری (حوزه اصلی خودم) و... می‌پردازد. انسان‌شناسان تلاش دارند با زندگی درون یک جامعه یا نزدیکی به آنان، درک‌شان از فرهنگ آن جامعه به درک خود آن جامعه نزدیک شود.
این کتاب‌ها را به دوستان‌تان نیز پیشنهاد دهید.
کانال مقدمه
@moghaddames
شهید جاوید (باز نشر)
امیر هاشمی مقدم
اگر قرار باشد فهرست کتابهای چالش برانگیز در کل تاریخ معاصر ایران بررسی شود، کتاب «شهید جاوید» در بالای این فهرست جای خواهد داشت. کتابی که چه در دوره پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامی حاشیه‌های فراوان داشته است. در سال 1349 که منتشر شد، مایه دو دستگی روحانیون گردید و ساواک نیز تلاش کرد از این ماجرا سود ببرد. اما پس از انقلاب، با اینکه به دست یک روحانی برجسنه (آیت‌الله صالحی نجف‌آبادی) نوشته شده بود و پشتیبانی کسانی همچون آیت‌الله منتظری (که در دهه نخست انقلاب، وزنه برجسته و دومین شخصیت کشور بود) و آیت‌الله مشکینی را نیز داشت، تا سال 1378 اجازه انتشار نیافت. پس از آن هم روی آن حساسیت‌های بسیاری بود. برای نمونه، معرفی این کتاب در سال 1390 در وبلاگ شخصی‌ام، برخوردهای غیرمنصفانه‌ای از سوی نهادهای رسمی را در پی داشت که مجال بیانش در اینجا نیست.
به هر رو، این کتاب روایتی دیگر از قیام سالار کربلا بیان می‌کند؛ روایتی که با آنچه تاکنون از برخی منبری‌ها با هدف اشک ریختن بیشتر شنیده یا خوانده‌ایم، تفاوتهای بنیادین دارد.
نویسنده در این کتاب تلاش می‌کند بسیاری از آنچه که تاکنون درباره قیام امام حسین (ع) و رویدادهای کربلا شنیده‌ایم و به باور وی تحریف‌اند، بررسی و نقد کند. تلاش می‌شود چکیده‌ای از مهمترین آنها را در اینجا بیان گردد (برای خواندن معرفی کامل این کتاب، اینجا را کلیک کنید).
آگاهی امام حسین از شهادت خویش در این سفر.
نویسنده با استناد به دیدگاه بزرگان شیعه، به این مسئله می‌پردازد که اگرچه امام حسین از کلیت شهادتش خبر داشت، اما هرگز از اینکه در این سفر شهید می‌شود آگاه نبود. این دیدگاه را بزرگان شیعه (همچون شیخ مفید، شیخ طوسی، سید مرتضی و...) نیز تایید می‌کنند. ادعای آگاهی امام حسین از شهید شدنش در این سفر، نخستین بار در سده هفتم هجری و در کتاب «لُهوف» بیان شد و سپس وارد باورهای شیعه گردید که تاکنون ادامه یافته و تبدیل به دیدگاه رسمی روحانیون شیعه هم شده است.
امام حسین خانواده‌اش را هم با خود آورده بود تا پس از شهادت، به اسارت برسند و آبروی بنی‌امیه برود.
اما گفتگوهای امام حسین، حضرت زینب و امام سجاد (علیهم‌السلام) که در این کتاب به آنها پرداخته شده، گواهی بر این نادرستی است.
شهادت امام حسین برای اسلام و تشیع دستاورد داشت.
اما نویسنده نشان می‌دهد رویدادهای کربلا پیامدهای منفی بسیاری برای اسلام و شیعه داشته که به بسیاری از آنها در کتابش پرداخته است.
کوفیان بی‌وفایند.
نویسنده چنین برداشتی را درست نمی‌داند و ویژگی‌های کوفیان را همانند بسیاری از دیگر مردم، طبیعی ارزیابی می‌کند. آنچنانکه حضرت علی بارها از آنها تمجید کرده و آنان را جزو بهترین مسلمانان دانسته است.
برخی از یاران امام حسین در شب عاشورا ایشان را تنها گذارده و رفتند.
نویسنده نشان می‌دهد که این سخن نیز دروغ است و نویسنده با بررسی کتاب‌های بسیار درباره رویداد کربلا، نشانی از این فرار یاران در شب عاشورا نمی‌یابد و بلکه برعکس، کسی حاضر به تنها گذاردن امام نشد.
این کتاب به بسیاری از دیگر انحرافات نیز پاسخ داده، همچنانکه اهداف امام حسین را به زیان امروزی دربرگیرنده ابنها می‌داند: حمایت از استقلال نیروهای قانونگذاری و قضایی، حمایت از ٱزادی قلم و بیان، حمایت از عدالت در بودجه و بالاخره حمایت از موقع جهانی اسلام. یعنی به باور نویسنده، برای امام حسین دفاع از ٱزادی‌ها یا استقلال دادگاهها و قانونگزاران نسبت به گسترش اسلام مهمتر‌ بود.
در اینجا تنها به برخی از این انحرافات پرداخته شده و دانستن همه آنها، خواندن خود کتاب را بایسته می‌کند.
البته پس از انتشار کتاب، نقدهای بسیاری هم بر آن وارد شد که شاید مهمترین‌شان، کتاب «شهید آگاه»، نوشته آیت‌الله صافی گلپایگانی باشد. همانگونه که از نام کتاب پیداست، آیت‌الله صافی تلاش کرده نشان بدهد امام حسین پیش از حرکت به سوی کربلا، نسبت به رویدادهایی که پیش خواهد آمد آگاه بوده است. جدا از اینکه در آن کتاب بیشتر به ترور شخصیت نویسنده شهید جاوید پرداخته شده و البته آیت‌الله صالحی تجف‌آبادی نیز در مقام پاسخ، مقابله به مثل کرده، البته همچنان استدلال‌های نویسنده کتاب شهید جاوید به نظر بسیار قوی‌تر از استدلال‌های نویسنده کتاب شهید آگاه می‌رسد.
با این همه، پیشنهادم این است که در این روزها و در کنار حضور در تکایا و عزاداری‌ها، بخشی از زمان‌تان را هم برای خواندن این کتاب (و سپس نقدهای وارد بر آن، همچون آنچه در کتاب «شهید آگاه» آمده) کنار بگذارید. اما اگر وقت این کار را ندارید، می‌توانید معرفی کامل و چهار هزار واژه‌ای مرا درباره کتاب شهید جاوید، در وبلاگ مقدمه (اینجا) بخوانید.
اگر این معرفی کتاب را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید و خواندن اصل کتاب را به ایشان هم پیشنهاد کنید.
کانال مقدمه
@moghaddames
نقد همه چیزدان‌ها به متخصصان.
امیر هاشمی مقدم
به تازگی یک فایل صوتی دیگر (گویا قدیمی) از دکتر یوسف اباذری منتشر شده (اینجا) محسن نامجو را به «هتاکی، پرده‌دری و به کار بردن کلمات زشت» متهم می‌کند. شگفت اینکه چنین سخنانی از زیان کسی بیرون آمده که خودش در میان غیر علوم اجتماعی‌ها، به خاطر کاربرد همین ادبیات تند و عموما توهین‌آمیزش شناخته شده (نخستین بار، در پی مرگ مرتضی پاشایی)؛ ادبیاتی که در همه سخنرانی‌های وی به کار می‌رود. از جمله در همین سخنرانی‌اش هم رضا براهنی را «دلقک» می‌داند.
نکته دیگر اینکه اباذری، نامجو را متهم می‌کند که «نه صدایی دارد، نه سازی بلد است، نه دو تا نُت بلد است [...] اگر از او بخواهی یک آواز ساده بخوان، دو دانگ بخوان، بلد نیست بخواند». پس نتیجه می‌گیرد که نامجو شایستگی نقد موسیقی ایرانی را ندارد. اما برخلاف ادعای دکتر اباذری، نامجو تسلط خیلی خوبی بر موسیقی سنتی و موسیقی مقامی برخی نواحی ایران، همچون خراسان یا ترکمن‌صحرا دارد. بی‌گمان دکتر اباذری درباره موسیقی سنتی (اگر چیزی بداند)، بیشتر از حسین علیزاده نمی‌داند. علیزاده سال‌ها پیش پاسخ امثال اباذری را داده است. او در یکی از کنسرت‌هایش، به‌طور ناگهانی از نامجو که در میان تماشاگران نشسته بود می‌خواهد که روی صحنه رفته و همراه با ساز علیزاده، بخواند. بقیه داستان را از زبان خود علیزاده (در گفتگویش با حمیدرضا منبتی، ماهنامه «تجربه»، ش. 1، 1390) بخوانیم:
«در پایان برنامه [کنسرت امریکا با پژمان حدادی] از نامجو خواستم که روی صحنه بیاید تا قطعه‌ای را با هم اجرا کنیم. دوستان تعریف می‌کردند که وقتی از او دعوت کردم، آنقدر احساساتی شد که شروع کرد به گریه کردن، به‌طوری که هق هق می‌زد. اما هر کاری کردیم نامجو روی سن نیامد و حاضر نشد که کنار من و پژمان حدادی روی سن بنشیند. این هم از لطف و ادبش بود. رفتار نامجو از خیلی‌ها که ادعای اصالت می‌کنند، اصیل‌تر بود و من به‌طور شخصی دوستش دارم. راجع به کار هم اصلا نظر من مهم نیست و کارش ربطی به ارزش‌گذاری من ندارد. نهایتا [چون نیامد بالا کنار ما بنشیند] پایین سن یک صندلی گذاشتیم و ایشان آنجا نشست. من [قطعه] «ترکمن» را نواختم و نامجو روی آن به‌صورت بداهه آواز ترکمنی خواند. خب می‌دانید ترکمن قطعه‌ای نیست که برای آواز نوشته شده باشد، اما باید بگویم که الحق ترکمن را نامجو فهمید. وقتی شروع به خواندن کرد، تحریرهایش کاملا ترکمن بود. مطمئنم که نامجو آن لحظه بوی خاک ترکمن را حس می‌کرد. در هر صورت شب بسیار جذاب و شیرینی شد. خب این احساس را با چه چیزی می‌توان عوض کرد؟ و من از خودم خیلی ممنونم که این کار را کردم».
از قضا این نقد ورود و ادعا در حوزه‌ای که صاحبنظر نیستی، به خود دکتر اباذری بیش از نامجو وارد است. اباذری تاکنون بارها در سخنانش در زمینه موسیقی، ادبیات، تاریخ و... سخنانی بر زبان رانده که یک دانشجوی سال نخست این رشته‌ها هم به نادرستی آنها آگاه است (یکی از نقدهای مرا بر سخنان اباذری در این زمینه می‌توانید در اینجا بخوانید). و البته شوربختانه نامجو هم در یک گفتگویش با بی‌بی‌سی فارسی، همین سخنان نادرست را درباره تاریخ ایران بر زبان راند، که با انتقاد مورخان کشور روبرو شد. اما نامجو کارش در زمینه موسیقی است و در این باره هم سبک‌اش را بپسندیم یا نه، سالهاست کار می‌کند و چهره‌ای شناخته‌شده (حتی در سطح بین‌المللی) است.
یکی از دوستان جامعه‌شناس (در اینجا)، به اباذری انتقاد کرده که چرا در همین سخنرانی شخصیت ادبی برجسته‌ای همچون رضا براهنی که جزو منتقدان جدی و برجسته ادبیات است را دلقک نامیده؟ پیش از این در پاسخ به یادداشت یکی از دیگر دوستان جامعه‌شناس که گونه‌های جامعه‌شناسان در ایران را دسته‌بندی کرده بود، (در اینجا) نوشته بودم که امثال اباذری برخلاف جامعه‌شناسان چپ اروپایی که به تعبیر بوردیو، «رزمی‌کار» بوده و با سیاست‌های رسمی دولت‌ها و نابرابری‌ها مبارزه می‌کنند، دقیقا «کدخدا محور» هستند و از سیاست‌های رسمی (کدخدای روستا) دفاع می‌کنند، اما رزمی‌کاری‌شان در برابر غرب است که این هم، نقطه اشتراک‌شان می‌شود برای دفاع از سیاست‌های کدخدا. یعنی در حالی‌که جامعه‌شناس رزمی‌کار غربی با نقد تند و تیز سیاست‌های رسمی، خود را در معرض خطر قرار می‌دهد، جامعه‌شناسان چپ‌اندیش ایرانی (همچون دکتر اباذری) با دفاع از سیاست‌های رسمی، خود را در پناه حمایت نهادهای رسمی قرار می‌دهند.
به‌هر رو امیدوارم امثال دکتر اباذری به زودی به این نکته پی ببرند که دوره نسخه‌پیچی‌شان برای مردم به سر آمده و حتی با به کار بردن ادبیات تند و توهین‌آمیز به دیگران (و آنگاه متهم کردن دیگران به همین رفتار)، نمی‌توانند آرمان‌شهرشان را پیاده کنند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
آزار زن گردشگر ترکیه‌ای در خیابان ناصرخسرو
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز (متن کامل)
(چکیده:) سِلمین، از دوستان قدیمی‌ام و استادی جوان در دانشگاهی در ترکیه است. با آنکه خیلی از کشورهای جهان را به تنهایی سفر کرده، اما به‌خاطر سیاه‌نمایی رسانه‌ها، برای رفتن به ایران همیشه در شک بود. هر بار کلی تلاش می‌کردم نشان دهم اینها سیاه‌نمایی است، تا اینکه چندی پیش تصمیمش را گرفت و دو نفری برنامه سفرش را تنظیم کردیم. هفته پیش به ایران رفت و روز جمعه هم راهی کاخ گلستان شد. اما حدود ظهر بود که تماس تصویری گرفت و همینطور که بدنش می‌لرزید و گریه می‌کرد، از اینکه مردی در خیابان و در حضور دیگران بدنش را محکم لمس کرده، و دیگر مردان هم هیچ واکنشی نداشتند، سخن گفت. راننده تاکسی به دلیل بسته بودن خیابان، او را در ناصرخسرو پیاده کرده و گفته بود موزه نزدیک است و پیاده برود. نخستین بار بود که خرد شدن یک زن در اثر کاری که شاید در چشم ما مردان «چیز زیاد مهمی نیست» را می‌دیدم. اما به‌عنوان کسی که در زمینه انسان‌شناسی گردشگری می‌خواند و می‌نویسد، چند نکته را یادآوری می‌کنم:
الف- گردشگری بیش و پیش از زیرساختهایی همچون جاده و هتل و رستوران، زمینه‌های فرهنگی/ اجتماعی و سیاسی/ امنیتی می‌خواهد که تقریبا در هیچ یک از اینها ما جایگاه چندان خوبی نداریم. به جز برخی مقاصد گردشگرپذیر (بافت تاریخی در شهرهای بزرگ)، بیشتر جاهای ایران هنوز آمادگی لازم برای پذیرش گردشگر خارجی را ندارد. این آمادگی نداشتن لزوما به معنای برخورد بد با گردشگر نیست، بلکه گاهی برخورد نادرست با گردشگر را هم در بر می‌گیرد (همچون راننده تاکسی‌ای که یک زن گردشگر خارجی را در خیابان ناصرخسرو رها کرده و گفته بقیه‌اش را خودت پیاده برو). اما برخورد نادرست یک ایرانی با گردشگران خارجی، به پای همه ایرانیان نوشته شده و همه خوبی‌های ایرانیان در برخورد با خارجی‌ها (همچون مهمان‌نوازی‌مان) را از بین می‌برد. انسان‌شناسی گردشگری دقیقا روی همین ارتباطات میان میزبان و میهمان کار می‌کند.
ب- اما زمینه‌های سیاسی/ امنیتی، به موضع حکومت درباره گردشگری باز می‌گردد. نشانه‌های اندکی از جدی بودن حکومت ایران برای جذب گردشگران خارجی در دست است؛ برای نمونه:
ب. 1) حکومت ایران نه تنها تفاوت فرهنگی گردشگران خارجی در زمینه پوشاک، خوراک، نوشیدنی، روابط انسانی و... را نمی‌پذیرد، بلکه از زیر بار آموزش همگانی به مردم برای رفتار درست با گردشگر خارجی (حتی در چارچوب احکام اسلامی) هم شانه خالی می‌کند؛ در حالی‌که چنین آموزش‌هایی وظیفه جکومت یک کشور است. ترکیه نمونه‌ای گویاست در این زمینه. ایرانیانی که تا 15 سال پیش گذرشان به ترکیه می‌خورد (مثلا برای رفتن زمینی به سوریه یا اروپا)، خاطرات بسیار ناخوشایندی از زورگیری شهروندان یا حتی پلیس‌های ترکیه از گردشگران داشتند. اما با جدیتی که دولت ترکیه از خود نشان داد، امروزه رفتار ترکیه‌ای‌ها با گردشگران آنچنان تغییری یافته که برای نمونه، جمله‌ی: «ترکیه‌ای‌ها خیلی ایرانی‌ها را دوست دارند و به ما احترام می‌گذارند» را از زبان بسیاری از گردشگران ایرانی که از این کشور بازگشته‌اند، می‌توان شنید. در واقع حکومت ترکیه با مقررات و آموزش‌های لازم، مردمان کشورش را برای پذیرش گردشگران خارجی آماده ساخته است.
ب. 2) برخورد قانون ایران با مزاحمان گردشگران، مناسب و بازدارنده نیست. در همین ترکیه هم موارد زیادی از آزار، تجاوز و حتی کشتن گردشگران خارجی رخ می‌دهد، اما با واکنش شدید دولت و مردم روبرو می‌گردد. رسانه‌های ترکیه به شدت این رویدادها را پوشش می‌دهند و افکار عمومی نیز خواستار برخورد جدی با مجرمان و اقدامات پیشگیرانه دولت است. اما در ایران نه تنها حضور و حفاظت پلیس در جاهای گردشگرپذیر کافی نیست (نمونه‌اش بافت تاریخی تهران همچون بازار، کاخ گلستان و... که جولانگاه خلافکاران است)، بلکه پلیس در بسیاری موارد جدیت لازم برای دفاع از گردشگران خارجی نشان نمی‌دهد (نمونه‌اش گردشگر آلمانی که سال 92 همراه با خانواده‌اش با خودروی کاروان به ایران آمد و در کرج، همه مدارک و وسایل ارزشمندشان دزدیده شد؛ اما با آنکه فیلم دوربین مداربسته که آشکارا چهره دزدان را نشان می‌داد در اختیار داشتند، نیروی انتظامی گفت که نمی‌تواند کاری برای شناسایی و بازداشت دزدها انجام دهد).
ب. 3) شوربختانه گاهی برخورد نهادهای حکومتی با گردشگران خارجی (همچون دستگیری دو تابعیتی‌ها و حتی خارجی‌ها)، این احساس نا امنی گردشگران از حضور در ایران را افزایش می‌دهد.
در پایان، یادآوری می‌شود که لزوم برخورد مناسب با گردشگران خارجی (و آموزش و فرهنگ‌سازی در این زمینه) نه تنها برای گردشگران اروپایی، بلکه برای گردشگران عرب، افغانستانی، پاکستانی، جمهوری آذربایجانی و... نیز بایسته و نیاز است.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
آیت‌الله مکارم، مولانا را به ترکیه نبخشید!
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
به تازگی نامه گروهی از طلبه‌ها منتشر شده که در آن دیدگاه آیت‌الله مکارم شیرازی را درباره ساخت فیلم «مست عشق» جویا شده‌اند. این فیلم درباره شمس و مولانا و به کارگردانی حسن فتحی محصول مشترک ایران و ترکیه خواهد بود. آیت‌الله مکارم نیز در پاسخی کوتاه نوشته: «با توجه به اینکه این کار سبب ترویج فرقه ضالّه صوفیه می‌شود، شرعاً جایز نیست و باید از آن خودداری کرد». البته شیوه نگارش نامه‌ای که طلبه‌ها نوشته‌اند، خود بحث جداگانه‌ای است؛ شیوه‌ای که در آن کلا به بیان دیدگاه‌های منفی و تکفیری درباره یک شخص یا برنامه پرداخته، و آنگاه از مراجع تقلید نظر می‌خواهند. در واقع با این ادبیات، مراجع تقلید را در کار انجام‌شده قرار می‌دهند و شوربختانه مراجع نیز بسیاری اوقات، به تایید چنین دیدگاه‌های افراطی‌ای می‌پردازند؛ همچون همین پاسخ آیت‌الله مکارم.
نگارنده دقیقا همین امروز به قونیه آمده. هشتم مهرماه زادروز مولاناست و سالهاست که ترکیه در هفته نخست پاییز، جشنواره بین‌المللی موسیقی سنتی و عرفانی برگزار کرده و گروه‌های موسیقی برجسته از کشورهای گوتاگون را به این جشنواره دعوت می‌کند. هر شب موسیقی یک کشور اجرا می‌شود و امشب هم کنسرت علیرضا قربانی از ایران است. شگفت‌آور آنکه تنها کنسرت گروه‌های ایرانی در سالن «سلجوقلو» این شهر برگزار می‌شود و دیگر کشورها، کنسرت‌شان در سالن مجموعه فرهنگی مولانا برگزار می‌گردد؛ چرا که شمار ایرانیانی که در این برنامه شرکت می‌کنند، قابل قیاس با شمار گردشگران کشورهای دیگر نیست و مجموعه فرهنگی‌مولانا گنجایش‌شان‌را ندارد. در نیمه دوم آذرماه هم که به مناسبت درگذشت مولانا، 10 روز مراسم «شب عروس» برگزار می‌شود نیز، اوضاع همین است.
یک دلیل چنین استقبالی از سوی ایرانیان، به جز پیوند ناگسستنی میان ایرانیان و مولانا، محروم بودن‌شان در ایران از برنامه‌هایی اینچنین درباره مفاخر ایرانی است. شمس و مولانا را دیدگاه‌های افراطی، ضاله می‌نامند و حتی ساخت یک فیلم درباره‌شان را برنمی‌تابند. پس چه جای گلایه که ترکیه مولانا را به‌نام خویش مصادره کرده و دارد درباره شمس نیز همین کار را می‌کند؟ (توضیح آنکه مسجدی کوچک به‌نام شمس در قونیه دارند که چند سالی است دولت ترکیه بر پایه خواب‌نما شدن یک نفر، مدعی است آرامگاه شمس اینجاست؛ در حالی‌که در منابع تاریخی خود عثمانی هم بارها به آرامگاه شمس در خوی اشاره شده و سلاطین عثمانی که به ایران حمله می‌کردند، با پای پیاده به زیارتش می‌رفتند).
در واقع چنین موضع‌گیری‌هایی از سوی طلبه‌ها و مجتهدان، بیش از اینکه خدمت به ایران باشد، خدمت به ترکیه و دیگر کشورهایی است که در پی مصادره میراث فرهنگی ایران هستند و آنگاه ایرانیان مجبورند برای برنامه‌های مرتبط با آنان، راه ترکیه را در پیش بگیرند.
بر پایه دیدگاه‌های افراطی در ایران، شمس و مولانا ضاله و گمراهند، حافظ اهل سنت بوده و نباید به او پر و بال داد، سعدی دروغگو بوده و اعمال منافی عفت می‌کرده، فردوسی زبان فارسی را در برابر زبان اسلام عَلَم کرد، ناصرخسرو اسماعیلی بود، منصور حلاج «انا الحق» گفت و شرک ورزید، دیگر مفاخر هم هر یک به دلیلی، گمراه بودند. عموما هنگامی که کسی از ایران‌دوستان از تمدن ایران باستان سخن می‌گویند، همین دیدگاه‌های افراطی مدعی می‌شوند در حالی‌که ایران دوره اسلامی صدها اندیشمند برجسته داشتیم، تمدن ایران باستان اندیشمندان شناخته‌شده چندانی نداشته است. خب اگر این دیدگاه را بپذیریم، دقیقا به کدام‌یک از مفاخرمان در تمدن اسلامی فخر بورزیم که شما آنها را تکفیر نکرده باشید؟
نکته دیگر «فرقه ضالّه» دانستن صوفیه از نگاه آیت‌الله مکارم و برخی از دیگر حوزویان است. به جز اینکه ضاله و گمراه نامیدن مسلمانانی که همه اصول و فروع دین را قبول دارند، کار ساده‌ای نیست، باید نگاهی اجتماعی نیز به این پدیده داشت. در درازای تاریخ ایران عموما گروه‌های متصوفه هنگامی گسترش یافته‌اند که اوضاع اقتصادی، سیاسی و امنیتی ایران مناسب نبوده و بنابراین مردم تلاش می‌کردند با پیوستن به گروه‌های تصوف، راه گریزی از جهان پر آشوب اطراف‌شان بیابند. برای نمونه پس از حمله مغول و ویرانی‌هایی که در پی داشت، تصوف رشد چشمگیری نمود و از قضا از دل همین صوفیان بود که حکومت صفوی بر آمده و یکپارچگی و امنیت را در کشور برقرار کرد (و البته مذهب تشیع را رواج داد که همین طلاب اکنون مدافع دو آتشه‌اش هستند). اکنون نیز شرایط نامناسب اقتصادی/ اجتماعی است که تصوف و عرفان‌های اصطلاحا «نو ظهور» را گسترش داده و بنابراین برخوردهای امنیتی در این زمینه راه به جایی نخواهد برد. ای‌کاش روحانیون ما به جای تکفیر تصوف و عرفان، چاره‌ای هم برای رفع زمینه‌های پیدایش آن در دوران کنونی می‌یافتند.
اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
به کجا بَرم شکایت؟
امیر هاشمی مقدم
ترکیه وب‌سایت شناخته‌شده‌ای دارد به نام «شکایتی هست» (Şikayetvar) که هر کسی از هر نهاد، سازمان یا شرکتی که شکایت داشته باشد، یکراست رفته و بدون هیچ ترس و نگرانی‌ای، آنجا شکایتش را می‌نویسد. تنها ثبت‌نام در سایت با نام و شماره همراه ثبت‌شده (به نام شخص) امکان‌پذیر است و بنابراین کسی نمی‌تواند با هویت جعلی علیه نهادهای رقیب و... شکایت بنویسد. از سوی دیگر، پس از ثبت شکایت شما و مشخص شدن نهادی که از آن شکایت دارید، شکایت‌تان برای آن نهاد فرستاده می‌شود. نهاد یا سازمان مربوطه پس از دریافت شکایت شما، اطلاع می‌دهد که شکایت‌تان دریافت شده و به بخش مربوطه فرستاده شده است. معمولا در کمتر از 24 ساعت، و دستِ بالا در 48 ساعت به شما پاسخ کامل داده می‌شود. این پاسخ بسیاری اوقات به رفع شبهه (اگر شما اشتباه کرده باشید) یاری می‌رساند؛ و البته هنگامی هم که مشخص می‌شود اشتباه از آن نهاد بوده، پوزش‌خواهی کرده و از شاکی دلجویی می‌کند. خوبی این سایت این است که شکایت‌ها را همه مردم می‌توانند بخوانند و بنابراین نهادی که از آن شکایت شده، برای حفظ اعتبار خود ناچار است 1- پاسخ بدهد و 2- پاسخش قانع‌کننده باشد؛ بنابراین از بیان جملات و پاسخ‌های کلیشه‌ای دوری جسته و پاسخی که افکار عمومی خوانندگان را روشن و قانع کند، می‌دهند.
این سایت در واقع گونه‌ای نظارت همگانی بر دستگاه‌های دولتی و شرکت‌های خصوصی ایجاد کرده که به افزایش شفافیت از یکسو، و عملکرد بهتر دستگاه‌ها و شرکت‌ها از سوی دیگر انجامیده است. شخصا از پاسخگویی به دو شکایتی که تاکنون در این وبسایت نوشته‌ام، راضی‌ام.
این روزها خیلی‌ها در ایران هم دارند از لزوم شفافیت در نهادها و سازمان‌های دولتی سخن می‌گویند. حتی «اندیشکده شفافیت برای ایران» به دست چند جوان دغدغه‌مند درست شده و (فعلا) میزان شفافیت در نهادهای دولتی را رصد کرده و تلاش دارد تا دستگاه‌های گریزان از شفافیت (همچون مجلس شورای اسلامی) را با فشار رسانه‌ای و...، وادار به شفاف‌سازی کند. استفاده از تجربه ترکیه و راه‌اندازی چنین وب‌سایتی در ایران می‌تواند گام ارزشمندی در افزایش شفاف‌سازی در کشور باشد. به‌ویژه بسیاری اوقات که ایرانیان از یک نهاد یا سازمان شکایت داشته باشند، با دلایلی همچون: «دوندگی زیادی دارد» و یا «صدای‌مان به جایی نمی‌رسد»، قید آنرا می‌زنند. در حالی‌که در چنین سایتی، شما نه دوندگی دارید و نه صدای‌تان خاموش می‌شود؛ بلکه در عرض چند دقیقه شکایت‌تان را از خانه یا محل کارتان ثبت کرده و مطمئن هستید نهاد مربوطه پاسخگو خواهد بود؛ چرا که به دلیل دسترسی همگان به متن شکایت شما، نهادی که از آن شکایت کرده‌اید در پی حفظ اعتبار و آبروی خود است.
اما پیش‌شرط‌های راه‌اندازی چنین سایتی در ایران، دست‌کم در گام نخست اینهاست:
1- گزینشی نباشد. یعنی شکایت از یک نهاد را دریافت و منتشر کرده، اما شکایت از نهادی دیگر را نپذیرد. چنین شرطی نیازمند فراجناحی و تنها با پشتوانه مردمی بودن است. هرچند نگارنده به خوبی از دشواری چنین شرطی در ایران آگاه است.
2- شیوه فعالیت خود سایت باید آشکار و شفاف باشد. بدین صورت که مشخص شود کدام شکایت‌ها را احیانا به دلایلی چون دور از ادب یا توهین‌آمیز بودن و... منتشر نمی‌کند.
3- تضمین عملی داشته باشد که شاکیان دچار دردسر نمی‌شوند. مثلا سازمانی که از آن شکایت شده، پرونده شاکی را عمدا و برای تنبیه، دچار پیچ و خم اداری نکند؛ یا نهادی دیگر، شاکی را مورد آزار و اذیت قرار ندهد.
4- نهادها و سازمان‌هایی که از آنها شکایت شده، توجیه شوند که بیش از آنکه با کاربرد اصطلاحات لوث‌شده‌ای همچون تشویش و توهین و... به دنبال خاموش کردن صدای شاکی‌ها باشند، با پاسخ‌دهی درست تلاش کنند فاصله ایجاد شده میان خود و گیرندگان خدمات را کاهش دهند.
5- همچون سایتِ «شکایتی هست» در ترکیه، دیگر خوانندگان هم بتوانند با نام ثبت‌شده، شکایت‌های‌شان را از آن نهاد در زیر پستی که شکایت کرده، بنویسند. با این کار، به جز اینکه دیگر خوانندگان متوجه دیگر نارسایی‌های سازمان مربوطه می‌شوند (و بنابراین بیشتر مراقب حقوق خود در آن سازمان خواهند بود)، سازمان یا نهاد مربوطه هم با دیگر ابعاد نارسایی عملکرد خود، یا میزان رضایت مشتریانش آشنا شده و تلاش خواهد کرد خدمات بهتری ارائه دهد.
بی‌گمان اگر چنین سایتی با همین شرایط در ایران به راه بیفتد، به جز اینکه به شفافیت/ بهبود عملکرد سازمان‌ها و کاهش فاصله میان آنها و مردم یاری می‌رساند، بازار اخبار و تبلیغات منفی علیه دستگاه‌های کشور نیز کمرنگ‌تر می‌شود؛ چرا که آنگاه به جای آنکه حافظ شیرازی بگوید: «به کجا برم شکایت، به که گویم این حکایت»، قطعا خواهد گفت: «ناکِسَم گر به شکایت سوی بیگانه روم».
این یادداشت را اگر می‎پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
از نماد خوی یا نماینده خوی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
گمان نکنم هیجکس چندان از شنیدن خبر دزدی 250 هزار یورویی و چهارصد میلیون تومان پول نقد از خانه نماینده خوی شگفت‌زده شده باشد. دیگر گوش‌ها و چشم‌ها گویا عادت کرده و هر خبری از این دست، تنها دردی به دردهای مردمانی می‌افزاید که دیگر امیدی به موضع‌گیری علما در برابر تخلفات یا فسادهای آشکار برخی مسئولین ندارند. علمایی که برخی‌شان در هنگامه دوچرخه‌سواری زنان، حضور بانوان در ورزشگاه‌ها، برگزاری کنسرت موسیقی، ساخت فیلم و سریال درباره مفاخر ایران و...، اسلام را در خطر می‌بینند، بی‌آنکه بگویند بر پایه کدامین احکام دینی چنین احساس خطری کرده‌اند. اما در هنگامه دزدی و اختلاس و ارتشاء و... برخی مسئولین، خطری را متوجه اسلام نمی‌بینند. آن هم در حالی‌که علما و مجتهدان به‌طور تاریخی، پایگاهی اجتماعی بوده‌اند برای مظلومان.
امروز، هشتم مهرماه و به روایتی، زادروز مولاناست؛ اینکه چقدر این روایت درست است مهم نیست؛ مهم اینست که ترکیه بر پایه همین روایت و البته به لطف مواضع نادرست برخی علما و مسئولین ما، سال‌هاست که در هفته نخست مهرماه، هزاران گردشگر خارجی از سراسر دنیا، و به‌ویژه ایران را به قونیه می‌کشاند تا هتل‌ها، رستوران‌ها و فروشگاه‌های این شهر را پُر کند. و در این سو، برخی طلبه‌های افراطی با استفاده ابزاری و سوق دادن مراجع تقلید، با شدت تمام علیه شخصیت مولانا و مرادش شمس، موضع‌گیری کرده و حتی محالف کمترین کاری در راستای شناساندن آنها هستند.
شمس که برای سده‌ها نماد شهر خوی بوده، با همین مواضع نادرست و نسنجیده از سوی کسانی که کمترین آشنایی با افکار و اندیشه‌های وی داشته و تنها بر پایه چند جمله مشکوک و مبهم از میان هزاران جمله نغز و انسان‌ساز وی، او را «ضاله» می‌نامند، کم کم دارد جای خود را به کسانی می‌دهد که قانون‌شکنی، بی‌تدبیری و دو رویی‌شان نماد خوی و بلکه ایران می‌شود.
خوی اکنون نمادی کوچک از ایران بزرگ شده است؛ خوی که روزگاری هر کس نامش را می‌شنید، یاد آرامگاه شمس می‌افتاد و ناخودآگاه به وجود چنین انسانی در این سرزمین می‌بالید، این روزها با آمدن نامش، فساد و دو رویی کسی را به یاد می‌آورد که خود در همان هنگام که عضو کمیسیون اقتصادی مجلس است (آن هم با مدرک الاهیات)، بارها به مردم سفارش کرده که ارز نخرند و خود صدها هزار یورو ارز خارجی در خانه‌اش تلنبار کرده بود (آن هم در حالی که قانونا داشتن بیش از 10 هزار یورو، جرم است). شاید چون نه آن الاهیاتی که خوانده بود، واقعا الاهیات بود، نه آن کمیسیون اقتصادی‌ای که عضوش شده، واقعا با اقتصاد ربطی داشته و نه اصلا آن کرسی نمایندگی‌ای که بر آن تکیه زده، اگر به نظارت استصوابی شورای نگهبان نبود، جایی برای وی داشت. بی‌گمان شهر خوی شایستگانی واقعی دارد که این نظارت استصوابی، اهالی خوی را از وجود ایشان محروم ساخته است.
همین چند روز پیش بود که سخنگوی شورای نگهبان از نگرانی درباره ورود «پول‌های کثیف» به انتخابات مجلس سخن گفته بود. یعنی شورای نگهبان به خوبی از وجود چنین پول‌هایی آگاه است؛ اما گویا کاری فراتر از رد صلاحیت شایستگان (بدون نیاز به بیان دلیل و نشان دادن مدرک) و تایید صلاحیت کسانی که برخی‌شان یا یا فساد جنسی و اخلاقی‌شان در صدر اخبار جای می‌گیرند یا با فساد مالی‌شان، نمی‌تواند انجام دهد.
خوی، نمادی کوچک از ایران است؛ سرزمینی که فرهنگ و ادب و دانش که روزی نمادش بود، دارد جای خود را به فساد و ناکارآمدی می‌دهد.
پی‌نوشت: میزان ارز قابل نگهداری توسط هر شخص بر پایه دستورالعمل صادره توسط بانک مرکزی در تاریخ ۲۱ فروردین ۱۳۹۶ حداکثر ۱۰ هزار یورو یا برابر آن به دیگر ارزها بوده و در صورت یافتن میزان بیش از آن در نزد هر شخص، با مرتکب بر پایه قانون برخورد خواهد شد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
تامام!
امیر هاشمی مقدم: فرارو (متن کامل)
(کوتاه‌شده:) ما گروهی خانوادگی در تلگرام داریم. یکی از برادرزاده‌هایم در پایان هر جمله‌ای، یک «تامام» هم در این گروه می‌نویسد، شده تکه کلامش. از سریال‌های ترکیه‌ای آنرا گرفته. یکی دیگر از برادرزاده‌هایم هم به‌واسطه همین سریال‌ها و ترانه‌های ترکی استانبولی، کمی ترکی استانبولی یاد گرفته. این در خانواده ما رخ داده که از 7 برادر و خواهرم، 8 نفرشان یا خودشان پاسدار و روحانی‌اند یا همسرشان. از جمله پدر هر دو برادرزاده‌ای که در بالا یاد کردم، پاسدار است.
این مُشت، نمونه خوبی از خروار جامعه ایرانی است. ایران هم که باشم، خیلی‌ها که می‌فهمند ترکیه درس می‌خوانم، یک جمله یا اصطلاح ترکی استانبولی می‌گویند، یا تکه‌ای ترانه استانبولی می‌خوانند، یا درباره یکی از خوانندگان/ بازیگران ترکیه چیزی می‌پرسند. فیلم‌ها، سریال‌ها و ترانه‌های استانبولی، ایران را فتح کرده است. خوراکی‌های ترکیه (از کباب دونر گرفته تا سیمیت، باقلوا و شکلات ترکی) نیز، همچنین. بازار پوشاک‌مان هم که دست‌کم یک دهه است به‌طور تمام و کمال، در اختیار ترکیه است. حتی معماری ترکیه نیز در میان اهل سنت‌مان دارد رایج می‌شود (معماری مسجد مکی در زاهدان که چند سال گذشته بازسازی شده را هم‌سنجی/ مقایسه کنید با عکس‌های معماری همین مسجد، پیش از بازسازی‌اش). آموزشگاه‌های زبان ترکی استانبولی هم در بیشتر شهرها یکی پس از دیگری گشوده می‌شود. پیش‌فرض‌هایی که گوگل در هنگام جستجو نشان می‌دهد نیز، نشان از گستردگی جستجوی واژه‌ها به ترکی یا شهرهای تزکیه و شرایط زندگی در آن دارد. چرا که اکنون چندین سال است به‌واسطه اقتصاد ناکارامدمان، شهرهای ترکیه یکی یکی دارد به تسخیر ایرانیان و سرمایه‌های‌شان در می‌آید. این روزها اگر در خیابان‌های خیلی از شهرهای ترکیه واژه‌ای به فارسی بگویید، دست‌کم چند ایرانی پیدا می‌شود که برگردند و نگاه‌تان کنند. گویا ترکیه شده شعبه دوم ایران؛ با این تفاوت که ایرانیان آن دیار، دیر یا زود در فرهنگ ترکیه حل خواهند شد.
در این چند دهه، دیدگاه‌های افراطی به نام مبارزه با غرب‌زدگی یا فرهنگ طاغوتی یا فساد و...، آنچنان تیشه به ریشه فرهنگ و هنر ایرانی و زبان فارسی زده‌اند که هیچ دشمنی نمی‌توانست چنین کند. صد در صد با سخن وزیر اطلاعات همسو و موافقم که کسانی که به حاکمیت نفوذ می‌کنند، تندترین و افراطی‌ترین شعارها را سر می‌دهند. همینهاست که ویرانی‌ها در فرهنگ و ادب و هنرمان در پی داشته است. اینها را نمی‌توان تهاجم فرهنگی نامید؛ اینها پر شدن خلأیی است که همین دیدگاه‌های افراطی آفریده‌اند و همچنان بر آن پا می‌فشارند. همان‌هایی که موسیقی و برگزاری کنسرت را حرام، ساخت فیلم و سریال درباره تاریخ ایران باستان را ممنوع و ادبیات فارسی را سانسور می‌کنند.
همین شده که سریال تاریخی‌مان خرم سلطان است، موسیقی‌مان ابراهیم تاتلیس و ابرو گوندش، رمان‌های پر فروش‌مان اورهان پاموک و الف شفق (الیف شافاک). همه اینها ارزشمندند (به‌ویژه این دو نویسنده ترکیه‌ای که نگارنده هم خیلی نوشته‌هایشان را دوست دارد)؛ اما وقتی می‌بینی کالاهای فرهنگی ترکیه –خواه قانونی خواه غیرقانونی- بازارشان اینچنین داغ شده و بازار کالاهای فرهنگی ایرانی دچار سانسور و حرام دانستن و...، بیشتر به اهمیت آن سخن وزیر اطلاعات، پی می‌بری.
روزگاری ابن بطوطه عرب از غربی‌ترین نقطه جهان اسلام به شرقی‌ترین نقطه آن رفته و حتی از آن می‌گذرد تا با پادشاه سیام/ تایلند گفتگو کند و چون زبان یکدیگر را نمی‌دانند، بر پایه نوشته خود ابن بطوطه در سفرنامه‌اش، زبان فارسی را واسطه می‌گیرند که هر دو با آن آشنا بودند. فارسی در آن روزگار، زبان میانجی در آسیای میانه، قفقاز و حتی پر کاربرد در خودِ سرزمین‌های عثمانی بود. اما امروزه در همه این سرزمین‌ها، ترکی استانبولی دارد زبان میانجی می‌شود. حتی دیگر گویش‌های ترکی هم دارد «استامبولیزه» می‌شود؛ از جمله ترکی آذری خودمان که یکی یکی واژه‌های استانبولی دارد در آن جا باز می‌کند.
گوارای وجود ترکیه‌ای‌ها که روشنفکران و حکومت‌شان در این راه هزینه‌ها کرده و اکنون ثمرش را می‌چشند. برخلاف روشنفکران چپ‌اندیش ما که ملی‌گرایی را فاشیسم و امت‌گرایان‌مان که آنرا مخالف اسلام برشمرده و به شیوه‌های گوناگون میهن‌دوستی را سرکوب کرده‌اند. بعد همین سرکوب‌گرانِ اندیشه، شکایت دارند که چرا غربزدگی (و این روزها لابد «ترکیه‌زدگی») فضای فرهنگی کشور را در نوردیده؟
هرچند فرهنگ راه خود را پیش می‌برد، اما زیر بار این همه ندانم‌کاری و حتی شاید به روایت وزیر اطلاعات، عمدی‌کاری، فرهنگ و هنر ایرانی و زبان فارسی هر روز نحیف‌تر می‌شود. مباد روزی که بپرسند: «راستی، فرهنگ ایرانی که روزگاری در این پهنه می‌درخشید، چه شد؟» و پاسخ بشنوند: «تامام»!
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
این 50 نفر
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
دیروز کسانی که خود را «امت حزب‌الله» و «ستاد مردمی آمران به معروف و ناهیان از منکر» خوانده بودند (و در رسانه‌ها شمار آنان را حدود 50 نفر آمده)، در پی چندین روز فراخوان، روبروی مجلس تجمع اعتراضی درباره حضور زنان در ورزشگاه‌ها بر پا داشتند. در اینگونه مواقع، خودشان این کار را شیوه‌ای آزادی بیان می‌دانند که هر کسی اجازه دارد دیدگاه‌هایش را بیان کند. همانگونه که این افراد دیدگاه‌های‌شان را درباره یک پدیده اجتماعی بیان می‌کنند. اما درباره این مسئله، چند نکته را نباید از نظر دور داشت:
1- تقریبا در همه تعاریفی که از آزادی فردی و آزادی بیان به دست داده‌اند، اشاره شده که این آزادی‌ها تا جایی مجازند که مخالف آزادی دیگران نباشد. به سخن دیگر، برای آزادی‌های شخصی، اجتماعی، رسانه‌ای و... تنها خط قرمز، زیر پا نگذاشتن آزادی و حقوق دیگران است. با این توضیح، آشکار است که تجمع این افرادی که به درست یا نادرست دارند نام «امت حزب‌الله» را یدک می‌کشند، نه تنها زیر چتد آزادی جای نمی‌گیرد، بلکه آشکارا مخالف آزادی دیگران است. اینها در واقع خواهان گرفتن آزادی‌های نیمی از جامعه ایرانند. یعنی در واقع خواهان این حق اضافه برای خود هستند که بتوانند برای دیگران (زنان) تصمیم بگیرند.
2- این بدترین شیوه آسیب زدن به مفهوم آزادی، یا به سخن دیگر، سوءاستفاده از آنست. یعنی در واقع آزادی تنها برای یک عده مشخص معنا داشته باشد و دیگران از آن محروم باشند. دقیقا همین دیروز، شماری از کارگران هفت‌تپه که ماه‌هاست حقوق دریافت نکرده‌اند، برای رساندن صدای‌شان به مجلس، به سوی تهران راه افتادند. اما در خرم‌آباد دستگیر شدند. یعنی در حالی‌که برخی حتی امکان رسیدن به هزار کیلومتری مجلس را هم برای اعتراض ندارند، عده‌ای دیگر آزادانه جلوی مجلس تجمع اعتراض‌آمیز می‌کنند؛ آن هم بدون داشتن مجوز از وزارت کشور (بر پایه سخن دبیر ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان تهران). همچنانکه پیش از این نیز بارها دیده‌ایم که تجمع معلمان یا کارگرانی که تنها در پی حقوق از دست‌رفته خودشان هستند، روبروی مجلس ممنوع شده و با برخورد تند نیروی انتظامی روبرو شده‌اند. یعنی آزادی برای برخی آری، برای برخی نه. یعنی برخی حتی پس از درخواست برگزاری تجمع هم، نه درخواست‌شان پذیرفته می‌شود و نه می‌توانند تجملع کنند؛ برخی دیگر حتی نیازی به ارائه درخواست هم نمی‌بینند، بلکه فراخوان داده و در حضور نیروی انتظامی تجمع هم می‌کنند، اما نیروی انتظامی مانع‌شان نمی‌شود. اگر ایرانیانِ خواهانِ حضور زنان در ورزشگاه، می توانستند فراخوان بدهند و جلوی مجلس تجمع کنند (بیگمان آن موقع مشخص می شد در برابر این پنجاه نفر مخالف، چند نفر موافق حضور زنان در ورزشگاه ها داریم)، آنگاه می شد دم از رفتار یکسان با هر دو دیدگاه زد.
3- اینهایی که روبروی مجلس جمع شدند، همانهایی هستند که تا سخن از حقوقی همچون حضور زنان در ورزشگاه، دوچرخه‌سواری زنان یا برگزاری کنسرت موسیقی و... به میان می‌آید، مدعی می‌شوند که در شرایط حساس کنونی و وجود مسائل جدی‌تر، نباید به دنبال چنین مسائلی رفت. اما اکنون خودشان به خاطر همین مسئله غیر جدی، جلوی مجلس گرد هم آمده‌اند؛ در حالی‌که هنگام مسائل به گفته خودشان جدی‌تر (از اختلاس‌ها و فساد گرفته تا ناکارآمدی بسیاری از دستگاه‌ها و مسئولین و...) فراخوان نمی‌داده و تجمع نمی‌کردند. اتفاقا گویا همین مسائل حاشیه‌ای (همچون حضور زنان در ورزشگاه‌ها) برای این افراد خیلی جدی‌تر و حیاتی‌تر باشد تا مسائلی همچون اختلاس و فساد و ناکارآمدی و... مسئولین.
4- «این 50 نفر»، نشانه خوبی از کسانی است که مدام از سوی «مردم ایران» و «امت حزب‌الله» و... سخن می‌گویند. های و هوی‌شان زیاد است، اما نه نماینده مردم‌اند، نه نماینده حتی اکثر حزب‌اللهی‌ها؛ فقط تریبون دارند و زور. با تریبون آشکارا و آزادانه اعلام می‌کنند و با زور پیش می‌برند خواسته‌های‌شان. آنان که همیشه با سخنانی همچون «مردم ما خواهان برخورد با فلان پدیده هستند» و یا «مردم مسلمان ما فلان چیز را نمی‌پذیرند» یا حتی «ما [ایرانیان] خودمان انتخاب کردیم که یک جور دیگر زندگی کنیم» و... را به زبان می‌آورند، هیچگاه نتوانستند نشان بدهند از زبان کدام مردم و چند درصشان این سخنان را می‌گویند. «این 50 نفر» نمونه خوبی است از شمار طرفداران چنین ادعاهایی.
همه نکته‌های اشاره‌شده در بالا، سیاست یک بام و دو هوای کسانی را نشان می‌دهد که پشت نقاب برخی القاب ارزشی، در پی مسکوت گذاردن برخی موضوعات و ساکت کردن دیگران هستند؛ آن هم در حالی‌که هم ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر کشور و هم دبیر ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان تهران، هر گونه ادعایی درباره ارتباط با این افراد را رد کرده است.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
خودمان هم کُرد داریم.
امیر هاشمی مقدم
حالا که بحث کُردهای آنسوی مرز پیش آمده و بسیاری از ایرانیان هم موضع همدلانه با کردهای سوریه گرفته‌اند، نکته غیر مرتبطی را هم من بیفزایم که اگرچه به کُردها مربوط است، اما ارتباطی با داستان غم‌انگیز این روزهای کردهای سوریه ندارد.
اگر از آن دسته افرادی باشید که از مرزهای زمینی به ترکیه رفته‌اید، حتما با کردهای زیادی روبرو شده‌اید که در پایانه مرزی و آنجایی که قرار است در گذرنامه‌تان مهر خروج بزنند، بی‌نوبت می‌آیند جلوی صف و زودتر از شما از مرز می‌گذرند. کسانی که سه جعبه (باکس) سیگار (حد مجاز) را، از مرز گذر داده تا در خاک ترکیه با بهایی بیشتر بفروشند و سودش را (به خاطر گران بودن سیگار در ترکیه و ارزان‌تر بودنش در ایران) بگیرند. اگر تجربه گذر زمینی از مرز بازرگان یا رازی را داشته‌اید، حتما شما نیز همچون من بسیار عصبانی شده‌اید از این بی‌اخلاقی سیگار فروشان کُرد که حقوق شما را زیر پا گذاشته و بدون توجه به تذکرهای دیگر مسافران یا حتی گاهی دشنام‌های آنان، خود را به جلوی صف می‌رسانند. شوربختانه ماموران نیروی انتظامی هم عموما واکنشی ندارند؛ جز آنکه گاهی یک سربازشان می‌آید و چند تا کشیده یا مشت و لگد به برخی از اینها می‌زند و دوباره می‌رود دنبال کارش، بدون اینکه صف را مرتب کرده باشد. گویا برای تفنن به سراغ اینها که حکم کیسه بوکس دارند آمده باشد. و البته حقیقتا بسیار شگفت‌انگیز است و جای پرسش که چرا همچون قسمت کنترل گذرنامه در خاک ترکیه، در خاک ما جای ایستادن در صف‌ها نرده‌کشی نشده تا کسی نتوانسته باشد از بیرون صف وارد شود؟
اما یک دگرگونی در این یک سال و نیم رخ داده: تا فروردین 1397، کردهای خودمان بودند که سیگار جابجا کرده و سود می‌بردند، اما از هنگامی که عوارض خروج از کشور (یا به تعبیر زیبای یکی از گردشگران ایرانی: «جریمه خروج از کشور») به یکباره از 20 هزار تومان (برای سفر زمینی) به 220 هزار تومان برای بار نخست (330 هزار بار دوم و 440 هزار بار سوم) افزایش یافت، دیگر برای کردهای ایرانی نه تنها سودی نمی‌ماند، بلکه زیان‌ده هم بود. بنابراین، این بار کردهای ترکیه از آن سوی مرز جایگزین کردهای خودمان شده‌اند و بدون اینکه نیاز به پرداخت عوارض خروج و... داشته باشند، سود این معامله سیگار را به جیب می‌زنند. در عوض، کردهای خودمان با جعبه‌های سیگار که در دست دارند، التماس مسافران می‌کنند که برای آنها سه جعبه سیگار از مرز بگذرانند و در آن سوی مرز تحویل خریدار بدهند و در این میان، دسمتزدی هم به مسافر می‌دهند. هرچند بیشتر مسافران ایرانی همچون خود من این پیشنهاد را یا برای آنکه از سیگار خوش‌شان نمی‌آید یا آنکه نگران جاسازی چیزهایی دیگر در جعبه سیگار هستند، نمی‌پذیرند، اما حقیقتا دل آدم به حال هم‌میهنان خودمان می‌سوزد.
شوربختانه در کنار بسیاری از دیگر سیاست‌های نادرست دولت روحانی (که با سوءاستفاده از آراء ما به این جایگاه رسید و سپس به حامیانش پشت کرد)، این عوارض خروج از کشور (که آشکارا دست کردن در جیب مسافران است) هم آسیب‌های زیادی در پی داشته. همان دو سال پیش که زمزمه‌های چنین طرحی مطرح شد، در یادداشتی مفصل (در اینجا و با نام: آیا همه ایرانیان ممنوع‌الخروج شده‌اند؟) به پیامدهای منفی و استدلال‌های نادرست و گاه دروغ‌های دولت در این زمینه اشاره کردم. اما راستش اینکه هم‌میهنان خودم هم که عموما به خاطر بیکاری به رد و بدل کردن سیگار در مرز پرداخته و از این راه شکم‌شان را سیر می‌کنند، نیندیشیده بودم. همان کسانی که من و دیگر مسافران گذری از مرزهای زمینی از دست‌شان شاکی بودیم؛ اما ناکارآمدی اقتصادی از یکسو و ناتوانی پلیس مرزی از نظم بخشیدن به صف‌ها از سوی دیگر، بسیار پر رنگ‌تر از نقش آنان در به هم زدن صف و زیر پا گذاشتن نوبت و حق دیگران اهمیت دارد.
شوربختانه امید چندانی هم به برداشته شدن این عوارض خروج از کشور نیست. دولت روحانی بدعتی گذاشته که دولت‌های بعدی ضمن آنکه خود را در این بدعت‌گذاری بی‌تقصیر نشان می‌دهند، اما از درآمد آن حاضر نیستند چشم‌پوشی کنند. باز خدا پدر دولت‌های پیشین رابیامرزد که میان عوارض مرز زمینی با مرز هوایی تفاوت می‌گذاشتند. دولت روحانی همه را با یک چوب (کلفت‌تر) می‌راند. کسی هم به پیامدهای چنین طرح‌هایی اهمیتی نخواهد داد. این کردهای سیگارفروش هم بالاخره راهی برای گذران زندگی می‌یابند. مثلا کول‌بری. چه اهمیتی دارد اگر برخی‌شان از صخره‌ها بیفتند، برخی‌شان از سرما یخ زده یا زیر بهمن دفن شوند، یا برخی دیگرشان تیر خورده و از پای در آیند؟
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
ترکیه و مسئله کردها
امیر هاشمی مقدم
«شیرین توسون» جوان ۱۹ ساله کرد اهل ترکیه که ۵۰ روز در بیمارستان بیهوش بود، دیروز درگذشت. دو ماه پیش همراه خانواده‌اش به‌عنوان کارگر روزمزد در باغ‌های فندق، به شهر ساکاریا (بین استانبول و آنکارا) رفت. پنجاه روز پیش چون هوا بارانی بود و کار کردن در باغ، نا ممکن، به بازار مرکزی شهر رفت و همینطور که با دوستش کردی حرف می‌زد، شش نفر ابتدا به آنان توهین کرده و سپس با اسلحه به سر شیرین شلیک کردند. او در کما بود تا بالاخره دیروز درگذشت (لینک خبر به ترکی استانبولی).
دقیقا چهار ماه پیش رویدادی مشابه در همین شهر برای یک پدر و پسر کرد رخ داد که پدر در جا کشته شد و پسر را به بیمارستان بردند (نمی‌دانم پسر زنده ماند یا نه). خبر و توضیح آنرا هم در همین کانال نوشتم (برای خواندنش اینجا کلیک کنید).
شهرهای دیگر ترکیه هم از این دست رویدادها زیاد رخ می‌دهد. این در حالی است که شهروندان این کشور، آغوش بازی برای پذیرش فرهنگ‌ها و مردمان دیگر دارد. شمار بسبار زیادی سیاهپوست به عنوان دانشجو و... در شهرهای گوناگون این کشور زندگی می‌کنند و از قضا بسیار هم مورد احترام هستند. حدود پنج سال در این کشور زندگی کردم، اما ندیدم به سیاهپوستان، عرب‌ها، افغانستانی‌ها، ایرانیان و... به خاطر ظاهر متفاوت، ملیت یا زبان‌شان توهین کنند. اما پای کردهای خودشان که به میان می‌آید (و البته ارمنی‌ها و تا حدودی هم یونانی‌ها)، موضع بسیار تندی می‌گیرند که جز با شناخت تاریخ صد و پنجاه سال گذشته این کشور، فهمیدنی نیست.
این روزها که ارتش ترکیه به شمال سوریه حمله کرده، توجیه‌های زیادی برای این حمله ارائه شده؛ اما مطلقا بحث ترک-کرد را در این میانه مطرح نکرده‌اند. حتی بسیاری از شهروندان این کشور که از این عملیات دفاع می‌کنند، مرتبا به اینکه ترکیه هیچ مشکلی با کردها ندارد و ترک‌ها و کردها به خوبی در کنار یکدیگر در این کشور زندگی می‌کنند، اشاره دارند. اما رویدادهایی از این دست (که شوربختانه شمارشان هم اندک نیست) با ادعای آنان ناهمخوان است. اگر چه در این دو دهه که اسلامگرایان روی کار آمده‌اند، اوضاع کمی برای کردهای ترکیه بهتر شده (دیگر کردها را مقام‌های دولتی و اسناد رسمی «ترک کوهی» نمی‌نامند، سخن گفتن به زبان کردی -البته اگر کسی جرأتش را داشته باشد- جرم نیست، موسیقی و لباس کردی ممنوع نیست و...)، اما نفرت از کردها و تاکید افراطی بر هویت صرفا ترکی این کشور در طول یک سده گذشته، آنچنان در روان جمعی این کشور ریشه دوانده که به این سادگی پاک‌شدنی نیست. زمانی هم که پاک شود، دیگر خبری از زبان کردی در این کشور نخواهد بود. اکنون بسیاری از پدر و مادران کرد، به فرزندان‌شان زبان کردی نمی‌آموزانند تا مبادا در آینده خطری تهدیدشان کند. همچنانکه به جز چند شهر اندک مانند دیاربکر، در دیگر شهرهای کرد نشین این کشور، حتی اگر کردی بلد باشند هم، بیرون از خانه با یکدیگر ترکی سخن می.گویند، بهترین نمونه آشنایش برای ایرانیان، شهر وان است (که ایرانیان بسیاری برای خرید به آنجا می‌روند).
کافی است تصور ‌کنید یک ایرانی کرد، آذری/ترک، گیلک یا من بختیاری در شهری دیگر به زبان مادری‌مان سخن بگوییم، اما به همین جرم یک نفر اسلحه به روی‌مان کشیده و ما را بکشد. شوربختانه قوم‌گرایانی که به حکومت ایران درباره زبان مادری فشار می‌آورند و از سوی دیگر، کعبه آمال‌شان ترکیه است، چشمان‌شان را به هزاران رویداد از این دست در ترکیه می‌بندند (و حتی گاهی آنها را توجیه هم می‌کنند).
همین ترس از کردهاست که مایه حساسیت ترکیه درباره کردهای دیگر کشورها هم شده است و حمله به کردهای سوریه نیز، در همین راستا قابل بررسی است یا دست‌کم، این بعد را نمی‌توان نادیده گرفت. مسئله کردها (یا آنگونه که خودشان می‌گویند: «کورت مسئله‌سی»
«Kürt Meselesi»)
تا زمان پاک کردن کامل زبان کردی در ترکیه (که شوربختانه عملا به این سو می‌رود)، هم بزرگترین مسئله داخلی این کشور خواهد بود و هم بر سیاست خارجی آن سایه خواهد افکند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
همه ما را می‌شناسند و ما...؟
امیر هاشمی مقدم
همین الان از نشست رونمایی کتاب «تاریخ اندیشه در ایران»، در مرکز «ایرام» آنکارا برگشته‌ام. ایرام که چکیده «ایران آراشتیرما مرکزی» یا همان مرکز پژوهش‌های ایران است، زیر نظر دولت ترکیه فعالیت می‌کند و ساختمانی چندطبقه در مرکز شهر آنکارا دارد با شمار زیادی کارمند و پژوهشگر. نه تنها اخبار ایران را به دقت دنبال می‌کند، بلکه درباره بخش‌های گوناگون تاریخ، ادبیات، جغرافیا، سیاست، دین و... در ایران دست به پژوهش‌های دامنه‌داری زده است. کتابی که امروز منتشر شد، نتیجه بخشی از همین فعالیت‌هاست. شگفت آنکه در نشست رونمایی از این کتاب، حتی سفیر افغانستان هم آمده بود، اما از سفارت ایران کسی نبود. در عوض، امشب مانند هر پنجشنبه‌شب دیگری در سال، در رایزنی فرهنگی ایران (آنگونه که در کانال تلگرامی‌شان تبلیغ کردند)، دعای کمیل برگزار می‌شود و لابد همه آماده می‌شدند که بروند آنجا.
در سوی دیگر اما، ما چه مراکزی برای شناخت کشورهای همسایه‌مان داریم؟ همین ترکیه که سالانه میلیون‌ها گردشگر ایرانی را به سوی خود می‌کشاند؛ با میلیاردها دلار صادرات، بازار پوشاک‌مان را قبضه کرده؛ فیلم و سریال و‌موسیقی‌اش ایران را تسخیر نموده؛ هزاران ایرانی به آنجا مهاجرت کرده و یا در آنجا پناهنده شده‌اند را چقدر می‌شناسیم؟ یا افغانستان که همه‌مان مدعی هستیم تا دوره قاجار بخشی از ایران بود و کم و بیش نزدیک به سه میلیون‌شان را سالهاست به‌عنوان مهاجر، میزبانیم، چطور؟ جالب و اسف‌بار اینکه بر پایه برخی پژوهش‌ها، حتی بسیاری از دانشجویان ایرانی هم نمی‌دانند فارسی زبان رسمی در افغانستان نیز هست. تصویر افغانستان هم‌زبان و هم‌فرهنگ و هم‌تاریخ، نزد ما فراتر از طالبان و انتحار نیست؛ بنابراین درباره دیگر کشورها نباید انتظار زیادی داشت.
بیشتر تمرکز مسئولان و روشنفکران ما هم در پی غرب‌شناسی و امریکا شناسی و اسرائیل‌شناسی‌اند؛ اما همانگونه که مجید محمدی در کتاب «سر بر آستان قدسی، دل در گرو عرفی» آورده، غرب‌شناسی‌مان فراتر از موضع‌گیری در برابر غرب و پاسخ‌های ژورنالیستی دادن به غربیان نیست. که اگر بود، سخنرانان و تریبون به‌دستان‌مان مدام سخن از سقوط قریب‌الوقوع بودن فروپاشی امریکا یا نابودی اسرائیل به میان نمی‌آوردند.
برخی از نهادها هم که کارهای پژوهشی ارزشمندی در راستای شناخت کشورهای دیگر انجام داده‌اند، مانند بسیاری از دیگر داده‌ها و یافته‌های عادی، مهر محرمانه بر آنها زده و در گوشه بایگانی‌های‌شان، زیر گرد و خاک دفن شدن‌شان را نظاره‌گرند و بدین ترتیب، اندک‌شمار کارهای ارزشمندی که با بودجه بیت‌المال تهیه می‌شود نیز، بدون کاربرد رها می‌گردد.
اگر کشورهای همسایه و دورتر را نشناسیم، چگونه می‌خواهیم سیاست خارجی و روابط بین‌الملل کارسازی داشته باشیم؟ چگونه بازارهای خارجی را برای صادرات‌مان بگشاییم؟ چگونه از نفوذ –که این همه نگرانش هستیم- پیشگیری کنیم؟ ترکیه اگر دارد ایران را به سوی «تامام» می‌کشاند (این یادداشت را درباره «تامام» بخوانید)، چون خوب دارد ما را شناسایی می‌کند. نه راه رقابت با ترکیه، افزایش عوارض خروجی و ممنوع کردن پروازهای آنتالیاست، و نه راه مبارزه با امریکا و اسرائیل، شعار مرگ بر سر دادن است؛ راه رقابت اقتصادی/ فرهنگی و مبارزه سیاسی و پیشگیری از نفوذ امنیتی و...، در گام نخست، شناخت درست است و سپس، تصمیم‌گیری‌های منطقی و غیراحساسی.
پی‌نوشت: چند سالی است دانشکده مطالعات جهان در دانشگاه تهران گشایش یافته و هنوز زود است که‌درباره دستاوردهایش به داوری بنشینیم؛ اما تاکنون تجربه آموزش‌های دانشگاهی در ایران چندان کامیاب نبوده است.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
لطفا به هیچ‌وحه نرسد به گوش بازداشتی‌های محیط زیستی!
امیر هاشمی مقدم
دیروز مسابقه فوتبال میان تیم تراکتورسازی و استقلال برگزار شد و فارغ از نتیجه‌اش، حاشیه‌‌های بسیاری به همراه داشت. آنچه برای منِ غیر فوتبالی اهمیت دارد، بازتاب این حاشیه‌ها در روزنامه‌ها و رسانه‌های امروز ترکیه بود که حقیقتا عرق شرم بر پیشانی هر ایرانی میهن‌دوستی می‌نشاند. بسیاری از روزنامه‌ها و رسانه‌های ترکیه با افتخار تمام از همراهی طرفداران تیم تراکتورسازی ایران با عملیات ترکیه علیه کردها نوشته بودند. از سلام نظامی دادن (که این روزها نمادی از پپشتیبانی از این عملیات ترکیه شده) تا فریاد زدن نام ترکیه در میانه بازی و بر افراشتن پرچم ترکیه بر دستان طرفداران این تیم در ورزشگاه. البته آنها چیزی درباره زوزه کشیدن این افراد در هنگام تلاوت قرآن، شعارهای «مرگ بر فارس»، «مرگ بر کُرد» و «الخلیج الع-ر-ب-ی» گفتن و... این قوم‌گرایان چیزی ننوشتند.
همه اینها در حالی رخ داده که دستگاه دیپلماسی و همچنین مسئولین کشوری و لشکری کشورمان در یک رفتار دیپلماتیک کاملا درست و به‌جا، همگام با جامعه جهانی به انتقاد از عملیات نظامی ترکیه در خاک سوریه و علیه کردها پرداخته بودند. اتفاقا نگاهی به روزنامه‌ها و رسانه‌های ایران از یکسو، و شبکه‌های اجتماعی مورد کاربرد ایرانی‌ها از سوی دیگر، به خوبی نشان می‌دهد که بیشینه مردمان ایران نیز با این عملیات نظامی مخالف بوده‌اند. اما در این میان، قوم‌گرایانی که نام هویت‌طلب بر خود نهاده و عملا مروج سیاست‌های فرهنگی و نظامی ترکیه در ایران شده‌اند، کاملا خلاف جریان حاکم بر فضای سیاسی، نظامی و اجتماعی کشورمان، از نخستین روز آغاز عملیات ترکیه در سوریه، به پشتیبانی از این عملیات پرداخته و به شیوه‌های گوناگون به توجیه آن پرداختند.
البته این نخستین باری نبود که این افراد قوم‌گرا به پشتیبانی از ترکیه، رو در روی دولت و ملت ایران قرار گرفته‌اند. پس از آغاز درگیری‌های داخلی در سوریه که خواسته و ناخواسته پای کشورهای دیگر منطقه و حتی جهان را نیز به سوریه باز کرد، این رویارویی دیده می‌شد؛ یعنی دقیقا هنگامی که دیدگاه‌های سیاسی و فعالیت‌های نظامی ایران و ترکیه در سوریه، رویاروی یکدیگر قرار گرفت. توضیح آنکه بسیاری از ایرانیان نیز از آغاز مخالف هرگونه دخالت ایران در نا آرامی‌های سوریه بودند؛ اما هنگامی که بحث داعش و دیگر گروه‌های افراطی همچون النصرت به میان آمد، بسیاری از همان ایرانیان منتقد نیز در کنار مسئولین ایرانی، از برخورد و نبرد با این گروه‌های افراطی پشتیبانی می‌کردند و ایران نیز شهدای زیادی را در جنگ با این افراطیان از دست داد. در حالی‌که در همان زمان، ترکیه اصلی‌ترین پشتیبان همان گروه‌های افراطی شمرده می‌شد و از سوی جامعه جهانی و حتی برخی از رسانه‌های داخلی خود ترکیه نیز، زیر فشار بود.
اگر خدای ناکرده روزگاری اختلافات سیاسی-نظامی میان ایران و ترکیه فراتر از این رفت و شدت گرفت، آیا فعالیت‌های این قوم‌گرایانی که اکنون به فعالیت‌های نظامی ترکیه سلام نظامی می‌دهند و پرچم و نام ترکیه برای‌شان مقدس است، در همین حد می‌ماند؛ یا فراتر می‌رود؟ آیا شکافی که از سوی این قوم‌گرایان میان آذری/ترک‌های ما از یکسو و بقیه ایرانیان از سوی دیگر در حال ایجاد شدن است، آن موقع گسترده‌تر نخواهد شد؟ و آیا در آن زمان فرضی، رویارویی آنان با مسئولین و مردم ایران در همان دنیای مجازی محدود خواهد ماند؟ و در دنیای واقعی از سلام نظامی دادن فراتر نخواهد رفت؟ کسانی که ارتباط برخی‌شان با دستگاه‌های امنیتی کشورهای دیگر، در اسناد ویکی‌لیکس نیز فاش شده (اصل سند در اینجا، توضیحات رسانه‌های ترکیه در اینجا و توضیحات رسانه‌های ایرانی در اینجا)، اما همچنان آزادانه علیه سیاست‌های نظامی-فرهنگی ایران فعالیت‌های گسترده کرده و هر روز بر دامنه فعالیت‌های‌شان می‌افزایند.
فعالیتهای این قوم‌گرایان بی‌گمان از دید نیروها و دستگاه‌های امنیتی ایرانی پنهان نبوده است. اگرچه دلیل این همه آزادی عملی که به اینها و رسانه‌های‌شان داده، آَشکار نیست، اما امیدوارم اخبار این همه آزادی عمل که آشکارا ضد امنیت ملی‌مان است به گوش خانواده‌های زندانیان محیط زیستی و خود این زندانیان نرسد که به بهانه جاسوسی و بدون نشان دادن هیچ گونه سندی دال بر این اتهام یا برگزاری دادگاهی علنی، دو سال است در زندان به سر می‌برند. یا به گوش فعالان صنفی‌ای نرسد که تنها به دلیل مطالبه دستمزد و حقوق عقب مانده‌شان که گاه تا دو سال است پرداخت نشده، در زندان به سر می‌برند و انگ جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی خورده‌اند. یا دیگر فعالان فرهنگی، اجتماعی و زیست محیطی‌ای که بدون هیچگونه چشم‌داشتی و تنها از سر میهن‌دوستی، برخوردها و احکام سنگین را تحمل می‌کنند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
حق‌الناس و حق‌الله
امیر هاشمی مقدم
چندی پیش، دیدن روستای «قزلجه قشلاق» در سوی راست آزادراه زنجان به تبریز، بدجوری فکرم را به خود واداشت. روستایی با خانه‌های قدیمی و کاهگلی و عموما رو به ویرانی، در دو سوی کوچه‌های گِلی نامرتب، که فقر و نداری از سر و رویش می‌بارید. اما در میان این همه خانه نامناسب و نیمه‌ویران، یک بنای نوساز و شیک خودنمایی می‌کرد. بنایی بزرگ با نمای آجر سه‌سانتی؛ ساختمان مسجد روستا.
امروز که خبر زلزله در آذربایجان شرقی را خواندم، نخستین چیزی که به ذهنم آمد، نمای خانه‌های کاهگلی نیمه‌ویران آن روستا در کنار مسجد نوسازشان بود. لابد مسجدش هنوز سر پاست؛ اما بعید می‌دانم خانه‌هایی از آن دست سر پا باشند. هرچند می‌گویند حق‌الناس بر حق‌الله اولویت دارد؛ اما دیدن چنین صحنه‌هایی نه مختص این روستاست و نه استان آذربایجان ش. سراسر ایران پر است از این هم‌نشینی‌های ناهمخوان. اگر در کنار ویرانه‌ها، بناهای دینی شیک و گران‌بها ساخته شود (فرقی نمی‌کند بنای اسلامی، مسیحی، یهودی یا زردشتی باشد)، یعنی پیام اصلی دین الهی نادیده گرفته شده است.
(عکس روستای «حصار» در آذربایجان ش. از نقشه گوگل)
کانال مقدمه
@moghaddames
توبیخ پزشک برای توصیف بیماری
امیر هاشمی مقدم
پزشکی را در نظر بگیرید که بیماری یک فرد را به او گوشزد کرده و از وی خواسته برای تندرستی، خودش را درمان کند. اگر این بیمار از پزشک شکایت کند که چرا به او گفته بیماری دارد، یا حتی با پزشک برخورد کند، هیچ چیزی عوض نمی‌شود؛ جز آنکه آن پزشک و پزشکان دیگر کمی دست به عصاتر راه می‌روند و از بیان بیماری‌های افراد، خودداری می‌کنند. نتیجه این برخورد با پزشک و خودداری وی از بیان بیماری‌ها، چیزی را عوض نمی‌کند و بیماری آن فرد را از میان بر نمی‌دارد؛ بلکه بیماری در خفا و نادیده گرفتن‌ها تا آنجا پیشروی می‌کند که آن فرد را از پای در آورد.
با این مقدمه برویم به سراغ رویدادی که دو روز پیش رخ داد: دادستانی قم برای جامعه‌شناسی که رواج چند همسری و ازدواج موقت را مایه فحشا در شهر قم دانسته بود، پرونده قضایی تشکیل داده است. دکتر ابراهیم فیاض در واکنش به تبلیغ آشکار و رسمی چند همسری توسط موسسه‌ای در شهر قم، در گفتگو با رسانه‌ها گفت:
«ما ندیدیم که کسی وارد بحث چندهمسری شود [و] زندگی او دچار بحران نشود [...] اینکه پولدارها و میلیاردهای قم می‌خواهند برای خود فضای چندهمسری ایجاد کنند و فیل‌شان یاد هندوستان کرده، بحث دیگری است [...] این رویه [تبلیغ چند همسری] زمینه‌ساز اشاعه فحشا در جامعه است. همین آقایان با صیغه‌هایی که در قم کردند، این شهر را پر از فاحشه کردند. دخترانی که صیغه آقایان شده‌اند فکر می‌کنند که چرا پول در نیاورند. امروز می‌بینیم که ردیف چهارتا، چهارتا کنار خیابان‌های قم می‌ایستند، آن هم با حجاب کامل. چند شب قبل ماشین خود من در قم خراب شد و دیدم که فاحشه با چادر و مقعنه و حجاب کامل به ماشین چسبیده بود» (گفتگوی کامل فیاض با سایت خبری تحلیلی آزادی را در اینجا می‌توانید بخوانید).
در اینجا به دو دلیل بنای دفاع از دکتر فیاض نیست؛ نخست اینکه ایشان یک جامعه‌شناس اصولگرا بوده و در ارتباط نزدیک با نهادهای قدرت است و بنابراین بهتر از هر کسی می‌تواند از خودش دفاع کند؛ دوم اینکه برخی دیدگاه‌های ایشان حقیقتا جنجالی است و مایه آسیب به تحلیل‌های اجتماعی می‌شود؛ آنچنانکه در دوره احمدی‌نژاد جزو پیشنهاد دهندگان طرح غیرمنطقی لزوم افزایش جمعیت ایران بود که اگرچه جمعیت‌شناسان درباره آن هشدار دادند، اما به هر روی سخن امثال دکتر فیاض در این زمینه بیشتر در میان حاکمیت شنیده شد. سخن در اینجا درباره برخورد با پزشکان اجتماعی است که دردهای جامعه را نشان می‌دهند. بنابراین در اینجا سخن نه دفاع از فرد، که از رفتار است.
کارشناسان علوم اجتماعی (همچون جامعه‌شناسان، انسان‌شناسان، جمعیت‌شناسان، روان‌شناسان اجتماعی و...) همچون پزشکان جامعه‌اند. آنها سال‌ها درس خوانده‌اند تا بتوانند بیماری جامعه را شناسایی کرده و راه درمان آنرا نشان دهند. همانگونه که یک پزشک ممکن است بیماری را اشتباه تشخیص داده و بنابراین راه درمان را نیز اشتباه تجویز کند، یک پزشک اجتماعی (همچون انسان‌شناسان، جامعه‌شناسان و...) نیز ممکن است دچار چنین خطایی شوند. اما دقیقا همانگونه که نادرستی تشخیص و درمان پیشنهادی یک پزشک را پزشکان دیگر بهتر از هر کس دیگری می‌توانند گوشزد کنند، نادرستی تشخیص یک پزشک اجتماعی را نیز دیگر پزشکان اجتماعی بهتر از هر کس دیگری می‌توانند دریابند. برخوردهای غیرمنطقی با کارشناسان علوم اجتماعی در ایران از ابتدای فعالیت این رشته تاکنون، پیامدهایش را در رویدادهای اجتماعی ناگوار نشان داده که شوربختانه هنوز برای نادیده گرفتن‌شان تلاش می‌شود.
بسیاری از جامعه‌شناسان، انسان‌شناسان، جمعیت‌شناسان و... به دلیل تشخیص بیماری‌های اجتماعی در ایران و ارائه راه‌های درمان این بیماری‌ها، هزینه‌های گزافی داده‌اند که سزاوارش نبوده و نیستند. نتیجه چنین برخوردهایی نه برای آن کارشناسان خوب بود، نه برای مردم ایران و نه برای برخورد کنندگان. سخنان چند سال پیش آرمان ذاکری در برنامه تلویزیونی «حذف و اضافه»، به خوبی گویای این مسئله بود و هرگز رنگ کهنگی به خود نگرفته است (بخشی از این مناظره را می‌توانید در اینجا ببینید).
خطراتی که ذاکری در آن برنامه یاد کرد، همچنان علوم اجتماعی، کارشناسان این رشته و ایران را تهدید می‌کند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
صدور صنعت گنج‌یابی ایران به افغانستان
امیر هاشمی مقدم
گنج‌یابی، پیشه‌ای غیرقانونی و دروغین است که نه تنها تیشه به ریشه هزاران اثر تاریخی زده و می‌زند، بلکه هزاران انسان را هم به خاک سیاه نشانده است. همه ما داستان‌های زیادی درباره افرادی که گنج پیدا کرده و یک شبه زندگی‌شان از این رو به آن رو شده، شنیده‌ایم. اما اینکه از هر هزار داستان، یکی‌اش هم شاید راست نباشد، بی‌خبریم. این داستان‌ها را تنها آدم‌های ساده بازگو نمی‌کنند، بلکه حتی از زبان اقشاری همچون استادان دانشگاه نیز شنیده‌ایم.
همانگونه که سال‌ها پیش ذر رسانه‌ها نوشته بودم (برای نمونه اینجا)،پشت بخش قابل توجی از این داستان‌ها، فروشندگان دستگاه‌های فلزیاب یا اصطلاحا گنج‌یاب قرار دارند که با ساخت چنین داستان‌هایی و تحریک انسان‌های ساده، تلاش می‌کنند فروش بیشتری از این دستگاه‌های چند صد میلیونی و گاه چند میلیاردی داشته باشند. نتیجه‌اش به جز از دست رفتن مال و اموال خریداران چنین دستگاه‌هایی، آسیب زدن به بناهای تاریخی است که گاهی شبیه آبکش سوراخ سوراخ می‌شوند. در کنار فروشندگان این کالاهای فریبنده، سودجویان دیگری نیز کلاهبرداری می‌کنند؛ از آنان که نقشه‌های گنج کشیده و با ادعای قدیمی بودن این نقشه‌ها، آنها را به بهای گزاف به دارندگان این فلزیاب‌ها می‌فروشند گرفته تا کسانی که مدعی‌اند گنج یافته و نیاز به همکار برای فروش آن دارند.
بهانه نگارش این یادداشت و اینکه پس از چند سال دوباره به سراغ موضوعی رفتم، همین شیوه کلاهبرداری آخری است؛ یعنی کسی به شما پیام می‌دهد که گنجی یافته و چون سواد چندانی ندارد یا در آن منطقه غریبه است، از شما می‌خواهد در فروش این گنج به او کمک کرده و ثروت میلیاردی به جیب بزنید. در نخستین یا دومین دیدار هم با نشان دادن چند قطعه طلای واقعی، شما را متقاعد می‌کند که همه گنج ادعایی‌ای که یافته، همینگونه است و از شما چند صد میلیون تومانی دریافت می‌کند و همه آن گنج را به شما می‌دهد. شما هم به خیال آنکه دست‌کم چندین میلیارد تومان بهای واقعی آن گنج است، خوشحال از معامله‌اید؛ بی‌آنکه بدانید هر چه در آن کوزه به شما داده شده، بدلی‌جات است و تنها چند قطعه‌ای که به شما نشان داده یا روی کوزه گذاشته، طلای واقعی است.
چندین سال پیش من نیز از سوی همین افراد پیامکی دریافت کردم که مدعی بود چوپان است و در کوه چنین گنجی یافته و به قرآن استخاره کرده و شماره همراه من به حروف ابجد در آمده. من نیز مانند بسیاری دیگر، این پیامک را نادیده گرفتم. اما بسیاری از ساده‌لوحان باور می‌کنند و فریب می‌خورند. از آنجا که در ایران در این زمینه تقریبا به نوعی اشباع رسیده‌اند، اکنون این کلاه‌برداران به سراغ افغانستانی‌ها رفته‌اند. به‌طور تصادفی به شماره‌هایی با کد افغانستان پیام فرستاده و با این ادعا که خودشان هم کارگر افغانستانی هستند که در هنگام تخریب یک بنای قدیمی یا چوپانی در کوه و...، گنجی یافته‌اند و چون در ایران غریبه‌اند، نیازمند یک همکار در افغانستان هستند. خیلی از افغانستانی‌های ساده‌لوح هم به همین دلیل به ایران آمده و دیر یا زود با پرداخت مبلغی هنگفت، در تله آنان گرفتار می‌شوند. چند روز پیش یکی از دوستان افغانستانی‌ام (که سردبیر روزنامه «هشت صبح» افغانستان است) خبر داد که این کلاه‌برداران به سراغ او هم آمده‌اند و او دست به سرشان کرده تا با همکاری پلیس ایران، بتواند به دام‌شان بیندازد. شوربختانه پیگیری‌هایش از سوی پلیس اینترپل ایران و همچنین نیروی انتظامی بی‌پاسخ ماند و از من یاری خواست. من هم دوستانی که گمان می‌کردم در وزارت خارجه یا نیروی انتظامی کاری از دست‌شان بر می‌آید را آگاه کرده و کمک خواستم که با آنکه کلی قول و قرار دادند، رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. بالاخره آن دوستم گزارشی درباره این رویداد تهیه کرد و در روزنامه هشت صبح به چاپ رساند تا دیگر هم‌میهنان افغانستانی‌اش آگاه شده و در دام این فریب‌کاران نیفتند (گزارش کامل را می‌توانید در اینجا بخوانید؛ که البته چون سایت روزنامه هشت صبح (که حرفه‌ای‌ترین روزنامه افغانستان است) در ایران فیلتر شده، من متن کامل آنرا در این لینک گذاشته‌ام که با لمس دکمه Instant در زیر، می‌توانید آن گزارش را هم بخوانند.
پی‌نوشت: این پدیده تنها ویژه ایران یا افغانستان نیست. در همه دنیا این داستان‌ها درباره گنج‌یابی رایج است. دقیقا دو شب پیش در آنکارا مهمان دوستی بودم که باور داشت خط جدید متروی آنکارا سرپوش و بهانه‌ای است برای حفاری و یافتن گنج. مطمئن بود که اردوغان چند تن طلای باستانی از اینجا بیرون آورده. اما خاطرم آسوده بود که در ترکیه گنج‌یاب‌ها نمی‌توانند آزادانه هر جایی را که خواستند، سوراخ کرده و آسیب بزنند. کاش درباره ایران نیز همینگونه خیال‌مان آسوده بود.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
به دولت اعتمادی نیست.
امیر هاشمی مقدم
افزایش نرخ بنزین، خواسته تقریبا همه کارشناسان اقتصادی و اجتماعی است، اما واکنش‌های این دو روز (چه از سوی دیگر مسئولین و چه از سوی مردم) نشان از پیش‌بینی نکردن پیامدهای آن داشت. دولت قول داده پولی که از این راه به دست می‌آید را میان 18 میلیون خانوار ایرانی توزیع کند تا بدین وسیله دهک‌های پایین و کم درآمد زیان نبینند. اما دقیقا همین دهک‌های پایینی پیشرو و پرچمدار اعتراض‌ها بوده‌اند. آیا از اینکه پول بنزین مستقیم به جیب‌شان نرود، ناراضی‌اند؟ نه! بلکه به دولت (و به‌طور کلی حاکمیت) اعتماد ندارند. در اینجا تنها به چند مورد که بی‌اعتمادی به دولت در سالیان گذشته را افزایش داده، اشاره می‌شود:
1- یارانه که از سال 1389 در ازای افزایش بهای حامل‌های انرژی به بیشتر ایرانیان پرداخت می‌شد، با آنکه بیش از 9 سال از زمان آغازش گذشته و در این بازه زمانی تقریبا بهای همه کالاها و خدمات بیش از هزار درصد بالا رفته (یعنی بیش از 10 برابر شده)، اما مبلغ یارانه‌ها تنها حدود 10% افزایش یافته و از 40.500 تومان به 45.500 تومان رسیده است. در حالی‌که در همین بازه زمانی بهای حامل‌های انرژی هم بسیار بیشتر شده است. این در حالی است که 40.500 تومان در آن زمان برابر با 37 دلار بود و اکنون 45.000 تومان برابر با تقریبا 3.7 دلار. منصفانه نگاه کنیم، این میزان پرداختی به ایرانیان بیش از آنکه کمک باشد، توهین است.
2- همان یارانه هم که قرار بود تنها به کم‌درآمدها پرداخت شود، همچنان به بسیاری از افراد با درآمد بالا و حتی نجومی همچون پزشکان، استادان دانشگاه، مدیران و معاونان سازمان‌های دولتی، بساز و بفروش‌ها و... پرداخت می‌شود که نشان می‌دهد پس از 10 سال، همچنان دولت‌های گوناگون در به نتیجه رساندن ادعای‌شان ناکام مانده‌اند.
3- عوارض خروج از کشور (زمینی 25 و هوایی 75 هزار تومان) که دو سال پیش دولت تصمیم گرفت آنرا از 220 تا 440 هزار تومان افزایش دهد، بر پایه این توجیه نادرست دولت بود که سفر خارجی را اقشار پر درآمد می‌روند و این عوارض را که به قول دولت، در همه کشورها رایج است، ما برای توسعه زیرساخت‌های گردشگری به کار خواهیم گرفت. همه این استدلال‌ها نادرست بود: تنها شمار اندکی از کشورها عوارض خروج می‌گیرند که البته آن هم بهایش اینچنین زیاد نیست؛ بیشتر سفرهای خارجی ایرانیان (عموما به ترکیه، آذربایجان، گرجستان، ارمنستان، دوبی و...) را اقشار متوسط رو به پایین می‌روند؛ دست آخر اینکه از آن پس هیچ گزارشی از میزان درآمد به دست آمده از عوارض خروج از کشور و چگونگی هزینه آن در دست نیست. در این دو سال بودجه گردشگری کشور تغییر چشمگیری نکرده است.
4- بسته حمایتی دولت که سال پیش برای جبران تورم سرکش و فشاری که به کم درآمدها آمده ارائه شد، بسیاری از کم‌درآمدها را نادیده گرفت.. بسیاری از کم درآمدها هستند که این بسته‌ها را دریافت نکرده‌اند و به شماره‌های اعلام‌شده از سوی دولت هم پیامک و زنگ زده، اما پاسخی دریافت نکردند. همین افراد هنگامی که مستقیما به سازمان تامین اجتماعی (خیابان آزادی) مراجعه می‌کنند، متوجه می‌شوند که اطلاعات‌شان به‌عنوان کسانی که این بسته‌ها را دریافت کرده، ثبت شده است.
5- چون بحث بنزین است، بد نیست به مالیات سنگینی که به خودروهای هیبریدی (ترکیب برق و بنزین) در دولت کنونی بسته شد، اشاره شود. در روزهای پایانی سال 96 بود که دولت به یکباره تصمیم گرفت تعرفه ورودی بالایی بر خودروهای هیبریدی اعمال کند (از 25 تا 100 درصد بهای خودرو + 9% مالیات بر ارزش افزوده + 4% مالیات علی الحساب + 1% عوارض هلال احمر +...). از آنجا که این خودروها در سرعت زیر 50 کیلومتر تنها با برق کار می‌کنند و بنزین نمی‌سوزانند، برای شهرهای آلوده همچون تهران بسیار سودمند بودند. اما چنین تصمیم عجیب و نادرستی از سوی دولت گمانه‌زنی‌هایی همچون لابی‌گری خودروسازان داخلی (که توان رقابت با خودروهای خارجی، به‌ویژه هیبریدی را ندارند)، ارز آوری برای دولت که با کمبود بودجه روبروست و... مطرح شد.
اکنون نیز به همان نسبت و در نبود شفافیت و گزارش ارزیابی‌ها درباره پیامدهای افزایش بهای بنزین، طبیعتا مردمی که در دو سال گذشته به شدت زیر فشار تورم بوده و کمر خم کرده‌اند، نمی‌توانند به دولت‌هایی که در برنامه‌های پیشین‌شان نه شفافیت داشته و نه نتیجه ادعایی را به دست آورده، اعتماد کنند.
اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
چه ‌ضعیف و تنهاییم!
امروز که اینترنت کمابیش وصل شد، احساس روبروی زندان بودن داشتیم. یعنی زمانی که زندانی را آزاد می‌کنند و خانواده‌اش بیرون زندان در انتظارش هستند و با دیدن یکدیگر پس از مدتها، همدیگر را در آغوش می‌گیرند. اما نمی‌دانم در این میان، زندانی که بود و استقبال‌کننده کدام؟ آنان که در ایران بدون دسترسی به اینترنت بودند را زندانی بنامم، یا ما که بیرون از ایران در بی‌خبری مطلق از خانواده و کسان و خویشان‌مان بودیم؟ بی‌گمان وضع ما که بیرون از ایرانیم، اگر بدتر از آنانکه در ایرانند نبوده باشد، بهتر هم نبود. دست‌کم اگر ایران بودیم با تلفن و پیامک می‌توانستیم خبر از کسان‌مان بگیریم؛ اما حالا در غربت دست‌مان به هیچ کجا بند نبود؛ و چه حس ضعیف و بی‌کس بودن می‌کردیم. چه تجربه تلخی بود. ای‌کاش تکرار نشود.
@moghaddames
توزیع کاندوم در نماز جمعه.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
فردا یکشنبه، 10 آذر و یکم دسامبر، روز جهانی ایدز است و تقریبا همه کشورها کمابیش برای اطلاع‌رسانی به مردم در این زمینه، برنامه‌هایی دارند. در برخی از نقاط ترکیه نیز این برنامه‌ها در حال اجراست. جالب‌ترینش شاید دانشگاه خاورمیانه (ÖDTÜ) در آنکارا باشد (یکی از بهترین دانشگاه‌های ترکیه). چون امروز و فردا دانشگاه‌ها و ادارات ترکیه تعطیل‌اند، بنابراین آنها دو روز زودتر به استقبال این روز رفته و دیروز جمعه، برنامه‌ها و نشست‌هایی در این زمینه برگزار کرده و به شرکت‌کنندگان و همچنین دانشجویانی که در کتابخانه، سالن غذاخوری و... بودند، یک کاندوم به‌طور نمادین هدیه دادند. اما برای ما شگفت‌انگیز است بدانیم که پس از نماز جمعه دیروز در این دانشگاه، به نمازگزاران هم کاندومی داده شد (در ترکیه برخلاف ایران که نمازجمعه در هر شهر تنها در یک نقطه برگزار می‌شود، در هر محله و دانشگاه و حتی ادارات بزرگ هم نماز جمعه به‌صورت جداگانه برگزار می‌گردد).
البته نمی‌خواهم بگویم همه جای ترکیه اینگونه است. این رفتار در جاهای دیگر ترکیه ممکن بود واکنش منفی در پی داشته باشد؛ اما تا همین جا هم تفاوت دو کشور اسلامی در برخورد با مسائل اجتماعی را نشان می‌دهد.
برای نمونه، امروز آقای رئیسی، معاون وزیر بهداشت ایران درباره مشکلات اطلاع‌رسانی در زمینه ایدز گفته: «گاهی هنگامی که قصد انجام مباحث آموزشی را داریم، بلافاصله از برخی نهادها نامه‌ای به دست من می‌رسد که ما را محکوم به ترویج فحشا می‌کند».
اینگونه فشارها نه تنها نهادهای مسئول، بلکه تک تکِ ما را هم خواسته و ناخواسته وادار به خودسانسوری می‌کند (همین که نگارنده نیم ساعت داشت فکر می‌کرد واژه «کاندوم» را در این متن بنویسد یا واژه‌ای دیگر به جایش به کار بگیرد، خودش نشان می‌دهد چقدر نگرانی در این زمینه‌ها داریم). اما نه ایدز و نه دیگر مسائل اجتماعی، این فشارها و سانسورها سرشان نمی‌شود. وقتی بیایند هم نگران این نیستند که فلان نهاد و فلان مسئول آنرا محکوم می‌کند یا نه. اتفاقا آنجایی که بیشتر سانسورشان کنند را بیشتر دوست دارند و همانجا بهتر وارد می‌شوند.
همین یک ماه پیش بود که خبر ابتلای نزدیک به 30 هم‌میهن‌مان در روستای چنار محمودی در استان چهارمحال و بختیاری، حتی در رسانه‌های برون‌مرزی هم پخش شد. بر پایه روایت وزارت بهداشت، یکی از اهالی دارای ویروس اچ‌آی‌دی در بدنش بوده و به دلیل تزریق مواد مخدر با سرنگ مشترک توسط او و دیگر معتادان روستا (که شوربختانه شمارشان هم زیاد بود)، این ویروس در روستا منتشر شد (بر پایه دیدگاه کارشناسان، این روایت پذیرفتنی است. ضمن اینکه برادر بهورز آن روستا که خودش جامعه‌شناس است نیز، همین روایت را می‌گوید. هرچند اهالی عصبانی روستا، خانه‌شان را به آتش کشیدند). با این همه نمی‌توان وزارت بهداشت و به‌طور کلی دولت و حاکمیت را از آنچه در این روستا رخ داد، تبرئه کرد. آگاهی‌رسانی‌ای که سانسور می‌شود و وزارتی که زیر بار این فشارها، از انجام وظیفه‌اش سرباز می‌زند، گناهکار است.
به همین ترتیب، بقیه مسائل اجتماعی ایران هم که زیر فشارهای افراد و نهادهای رسمی و غیر رسمی، مسئول و غیرمسئول، زیر خاکستر پنهان می‌شوند، دیر یا زود همچون روستای چنار محمودی بیرون می‌زنند. شاید در این میان و در شرایطی که نهادهای متولی خواسته و ناخواسته شانه از زیر بار مسئولیت خالی می‌کنند، کاری که از دست ما برمی‌آید، آگاهی‌رسانی است. برای نمونه، شاید پدر و مادرها کم کم باید داستانِ آوردنِ نوزاد از بیمارستان، از آسمان، از خاله فرشته و... را کنار بگذارند و پیش از آنکه دیگران به بچه‌های‌شان این چیزها را یاد بدهند، خودشان در حد و فهم کودکانه آنان را با واقعیت روبرو کنند (دست‌کم چندین کتاب درباره توضیح مسائل جنسی به کودکان در ایران منتشر شده که می‌تواند راهنمای خوبی برای پدر و مادرها باشد).
به‌طور کلی در شرایطی که هر مسئله اجتماعی یا کتمان می‌شود و یا اگر هم پذیرفته گردد، انگشت اتهام به سوی خود مردم نشانه می‌رود، شاید خود مردم هم باید آگاهی‌شان و راه‌های مقابله با آن مسائل را فرا بگیرند؛ باشد که روزی دستگاه‌های مسئول هم به دور از دخالت افراد و نهادهای غیرمسئول، وظایف‌شان را به خوبی به انجام رسانند.
اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
دشوار شدن شرایط ترکیه برای ایرانیان.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ترکیه به‌عنوان همسایه‌ای که هم بیشترین گردشگران ایرانی (البته به جز زائرانی که به عراق می‌روند) را به خود می‌کشاند، هم بیشترین خریداران خانه و پناهجویان ایرانی را، از هفته گذشته به فهرست کشورهایی پیوست که بانک‌هایش حساب‌های ایرانیان را می‌بندند.
البته تاکنون تنها چند بانک ترکیه به مشتریان ایرانی‌شان این مسئله را گفته‌اند. آن هم غیرمستقیم. آنها به آدرس مشتریان ایرانی‌شان اخطارنامه فرستاده و نوشته‌اند که تا یک ماه حساب‌شان بسته خواهد شد. بنابراین هرچه زودتر به بانک مراجعه کنند. پس از رفتن به بانک، به آنها گفته شده که پول‌شان را از حساب‌شان بیرون بیاورند، وگرنه پس از پایان فرصت یک ماهه، دیگر نمی‌توانند چنین کاری کرده و هیچگونه مسئولیتی هم بر دوش بانک نیست.
تاکنون محدودیت بانک‌های «گارانتی» (Garanti) و حالک/خلق (Halk) قطعی شده، اما احتمال اینکه بانک‌های دیگری هم اینچنین باشند، هست. البته پیش از این نیز برخی از بانک‌های ترکیه همچون «یاپی» (Yapı) از ارائه هر گونه خدمتی به ایرانیان خودداری می‌کردند؛ اما افزوده شدن بانک‌های تازه، به‌ویژه بانکی همچون حالک/ خلق که پیش از این به نزدیکی با ایران و انجام فعالیت‌های تجاری با کشورمان مشهور بود، جای نگرانی دارد؛ به‌ویژه اینکه برخی از کالاهای اساسی کشور به‌واسطه این بانک به ایران وارد می‌شد.
البته فعلا نقطه امیدواری اینجاست که همچنان برخی از بانک‌های ترکیه به ایرانیان خدمات می‌دهند. برای نمونه، برخی از مشتریانی که در پی دریافت اخطارنامه به بانک‌های اشاره شده رفته و به ناچار حساب‌های خود را بسته بودند، بلافاصله توانستند در بانک‌های دیگری همچون زراعت (Ziraat) حساب باز کنند. اما اینکه این بانک‌ها تا چه زمانی به ایرانیان خدمات بدهند و آنها هم دچار سرنوشت بانک‌هایی همچون یاپی، حالک/خلق و گارانتی خواهند شد یا نه، مشخص نیست.
اگر اوضاع اینگونه پیش برود، احتمالا در آینده‌ای نه چندان دور، ایرانیانی که در ترکیه زندگی می‌کنند نیز باید همچون گردشگران ایرانی که به ترکیه می‌روند، همه پول‌های‌شان را همراه خود جابجا کنند. البته این در شرایطی است که زندگی ایرانیان در ترکیه هم با دشواری بیشتری روبرو نشود. فعلا که بر پایه قانون دیگری که آن هم از هفته پیش اجرایی شد، محدودیت‌های تازه‌ای بر اقامت توریستی هم‌میهنان‌مان در ترکیه اعمال شده و دیگر هر ایرانی نمی‌تواند پس از سه ماه که به نام گردشگر در ترکیه به سر برد، با یکبار حضور کوتاه‌مدت در ایران و مهر ورود به ایران زدن در گذرنامه‌اش، دوباره به ترکیه بازگردد.
از این پس به ازای هر سه ماه حضور در ترکیه، ایرانیانی که به نام گردشگر در این کشور به سر می‌برند، دست‌کم سه ماه را هم باید در ایران (یا هر کشور دیگری به جز ترکیه) به سر ببرند تا بتوانند دوباره به این کشور بروند. احتمال اینکه شرایط این گروه از ایرانیان باز هم دشوارتر شود وجود دارد. هرچند به نظر نمی‌آید دولت ترکیه تمایل داشته باشد شرایط برای گردشگران واقعی ایرانی (که فعلا پنجمین کشور گردشگرفرست به ترکیه است) را دشوار کرده و به صنعت گردشگری خود آسیب برساند. اما به نظر می‌آید این کشور با قوانین تازه درباره ایرانیان دارد میان دو گروه تمایز قائل می‌شود: ایرانیانی که با خرید خانه‌های بالای 250 هزار دلار و یا پس‌انداز بالای 500 هزار دلار در بانک‌های ترکیه، شهروندی این کشور را دریافت کرده و در کنار گردشگران واقعی ایرانی، به اقتصاد ترکیه کمک چشمگیری می‌کنند ؛ و کسانی که با خرید خانه‌های ارزان یا اجاره خانه در این کشور و حضور در کارهای سیاه (کارهای بدون مجوز رسمی از دولت ترکیه)، نه تنها کمکی به اقتصاد این کشور نمی‌کنند، بلکه عموما در رقابت با قشر ضعیف ترکیه در خرید یا اجاره خانه‌های ارزان و یا انجام کارهای ساده و غیر حرفه‌ای، به آنان آسیب می‌زنند. هر چند در این میان، بخشی از ایرانیانی که به دعوت شرکت‌ها و سازمان‌های ترکیه در مشاغل حرفه‌ای مشغول به کار هستند نیز مشمول قوانین محدودکننده تازه شده و آسیب می‌بینند.
به‌هر روی این خبرها برای ایرانیان، به‌ویژه کسانی که در پی شرایط اقتصادی و نا آرامی‌های تازه در کشور، ترکیه را به‌عنوان گریزگاهی در نظر گرفته بودند، چندان خوشایند نیست. طبیعتا آنکه باید به فکر ایرانیان باشد نه دولت ترکیه، بلکه دولت خود ایران است؛ اَفَلا یَتَدَبَّرون!
اگر می‌پسندید برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
«من کی گفتم جمهوری اعلام کن؟»
امیر هاشمی مقدم
امروز 21 آذر است. در چنین روزی در سال 1304، مجلس موسسان، سلطنت ایران را به «آقای رضا پهلوی» واگذار کرد. تا چندی پیش از این تاریخ، رضاشاه در پی برقراری جمهوری در ایران بود. اما این ایده به شدت از سوی علما رد شد و بنابراین رضاشاه از ایده‌اش دست کشید. یکی از بهترین منابع در این زمینه، خاطرات ممدوح شوکت بیگ، سفیر جمهوری نوپای ترکیه در تهران است که در آبان 1304 به این جایگاه رسید؛ یعنی دقیقا زمانی که مجلس پنجم از یکسو به دلیل فشارهای طرفداران رضاشاه و از سوی دیگر بی‌توجهی احمدشاه به پادشاهی و ترجیح دادن زندگی در اروپا، احمدشاه را از سلطنت کنار گذاشته بود. او از همان آغاز، از مشوقان جدی رضاشاه برای برپایی جمهوری در ایران بود؛ به‌ویژه که «خلافت عثمانی» هم به تازگی، «جمهوری ترکیه» شده بود و برپایی جمهوری دیگری در همسایگی‌اش، در تحکیم پایه‌های جمهوری در ترکیه نیز اثرگذار بود.
در بحث تغییر سلطنت، دو نکته در نوشته‌های شوکت بیگ برجسته است:
1- رضاشاه را انگلیسی‌ها روی کار نیاورده‌اند.
شوکت بیگ در جای جای خاطراتش می‌نویسد که این شایعات درباره دخالت انگلیس در روی کار آمدن رضاشاه نادرست است. زمینه اجتماعی ایران و بدگمانی‌های روسیه به انگلستان به این بحث دامن می‌زند. «شایع است که این حرکت [روی کار آمدن رضاخان] کار انگلیسی‌هاست [...] اما من به این سخنان هم باور ندارم» (ص: 37). همچنین او نقل قول‌های مفصلی از دیدار خودش با رضاشاه را آورده که در آنها رضاشاه از انواع دشمنی‌های انگلستان و سنگ‌اندازی‌هایش بر سر راه رضاشاه، چه در روی کار آوردن جمهوریت و چه مسائل داخلی کشور گلایه می‌کند. شوکت بیگ می‌گوید سخنان رضاشاه در این زمینه با آنچه او از دیگران شنیده همخوانی دارد.
2- رضاشاه ناچار از ایده جمهوری دست برداشت و به سلطنت گروید.
اگرچه شوکت بیگ خیلی تلاش کرد تا رضاشاه را متقاعد کند اعلان جمهوریت نماید، اما نهایتا می‌پذیرد که فشارهای داخلی و خارجی به او این اجازه را نمی‌دهد. حتی در این زمینه سفیر روس (ص: 41) و میرزارضاخان افشار از اعضای مجلس مبعوثان و نماینده مردم ارومیه نیز با شوکت بیگ هم‌عقیده‌اند که به‌ویژه روحانیون به رضاخان اجازه برپایی جمهوریت نمی‌دهند. به قول همان افشار (نماینده ارومیه) «اعلام جمهوری در ترکیه روحانیون ایران را ترسانده است. سخنان افشار به‌طور کامل با عقاید من درباره رضاخان مطابقت دارد» (ص: 44). خود او بخشی از داستان مخالفت روحانیون با جمهوری را اینگونه توصیف می‌کند:
«در اثنای آمادگی برای اعلان جمهوری، تبلیغات ضد جمهوری هم آغاز می‌شود. عده‌ای به منزل شیخ جمال‌الدین اصفهانی از علمای بزرگ تهران می‌روند و او را به مجلس می‌آورند که در خیابان‌ها به تظاهرات علیه جمهوری و سینه‌زنی می‌پردازند. همان روز، خالصی‌زاده از روحانیون تهران به کرسی می‌رود و یکی از کتب مقدس بهائیان را به مردم نشان می‌دهد، آیه‌ای از آن را می‌خواند. در این آیه گفته شده بود که روزی در ایران جمهوری برپا خواهد شد. خالصی‌زاده ضمن سخنرانی گفته بود رضاخان بهایی است [...] مدرس هم [...] به کرسی می‌رود و نطق شدید بر ضد جمهوری می‌کند [...] انگلیسی‌ها شماری از مریدان پر و پا قرص را به ایران آوردند و این عده به قم رفتند. در حالی‌که همه چیز داشت برای اعلان جمهوریت آماده می‌شد و تلگراف تبریک و اعلام حمایت از جمهوری دم به دم می‌رسید، ناگهان جریان امور وارونه شد. به‌ویژه آنکه علمای قم نامه‌های تند و اعتراض‌آمیز به رضاخان نوشتند. همچنین در یکی از آن روزها رضاخان برای دیدار علما به قم رفت. علمای قم در دیدار با رضاخان او را تنفیذ کردند. یکی از ملاها از او پرسیده بود: «از کی تقلید می‌کنی؟». رضاخان هم یکی از علمای حاضر در آنجا را نشان داده و گفته بودم مقلد ایشان هستم. چرا که اگر می‌گفت از کسی تقلید نمی‌کنم تکفیرش می‌کردند. ملای مذکور گفته بود: اگر از من تقلید می‌کنی، من چه وقت به شما گفته‌ام جمهوری اعلام کنید؟» (صص: 59-58).
همین دشواری‌ها بود که باعث شد رضاخان در این باره به او بگوید: «در ترکیه با شلیک توپ جمهوری اعلام شد. اینجا ترکیه نیست. این مردم پدرسوخته راه سفارتخانه‌ها را یاد گرفته‌اند. اینجا نمی‌شود با شلیک توپ جمهوری برپا کرد» (ص: 90).
البته اینها به معنای پذیرش بی‌چون و چرای سخنان رضاشاه از سوی او نبود. او بارها (برای نمونه در بحث فرستادن لشکر به مرز شوروی/ترکمنستان و یا موروثی کردن سلطنت در خاندان پهلوی‌ها) از رضاشاه انتقاد هم می‌کند. اما آنچه در این کتاب ارائه می‌دهد، نکاتی ارزشمند در بر دارد که در کنار دیگر منابع می‌تواند به روشن شدن این بخش از تاریخ‌مان یاری برساند.
پایه: اسندال، ممدوح شوکت بیگ (1390)، خاطرات تهران، برگردان حسن اسدی. تهران: شیرازه
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames