مقدمه‌
2.79K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
قیاس‌های اباذرانه (1) فردوسی و هومر
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران (4)
ایلیاد و اودیسه هومر، دو اثر حماسی به جای مانده از پیش از میلاد است که شهرتی چشمگیر در جهان دارد. ایلیاد، داستان جنگ تروا است و اودیسه، سرگذشت اودسیوس، از قهرمانان جنگ تروآ که می‌خواهد به خانه‌اش باز گردد. در لابلای صفحات این دو کتاب، هومر به ویژگی‌های خدایان و قهرمانان یونانی نیز می‌پردازد. دکتر #اباذری در مقام قیاس فردوسی و هومر بر آمده، از فرصت استفاده کرده تا دوباره به فردوسی و شاهنامه بتازد. او یکبار می‌گوید:
«من وقتی می‌گویم یونان خاستگاه اروپاست، [چون] هومر دارد. فردوسی هومر نیست. [شاهنامه] فردوسی در دوران اسلامی نوشته شده. هومر... شما [؟نامفهوم] را بخوانید. به تمام اندیشه یونانی شکل می‌دهد. به فلسفه یونانی، به نمایشنامه یونانی، به تراژدی یونانی، به کمدی یونانی، به همه چیز یونانی. فردوسی بعد از ماجرا نوشته شده. چطور این را با آن مقایسه می‌کنید؟ ربطی به هم ندارد. او به تمام یونان شکل داده. این بعد از اسلام نوشته شده و یک نوستالوژی برای تاریخ است، یک نوستالوژی برای شعر [است]. من احترام زائدالوصفی برای فردوسی قائلم. فردوسی، یکی از بزرگترین چه می‌دانم، چیزهاست. در این تردیدی نیست. منتها من درباره نقشی که برایش اهاله می‌کنند... فردوسی مال بعد از اسلام است. دویست سال بعد از آن است، سیصد سال بعد از آن است، چهارصد سال بعد از آن است، نمی‌دانم. من تاریخش را درست نمی‌دانم [...]».
او همچنین در جلسه پایان‌نامه یکی از دانشجویانش می‌گوید:
«حالا قربان‌شان بروم شاهنامه را که... من هم شاهنامه را خیلی دوست دارم. شاهنامه دو تا قهرمان دارد. دو تا هویت دارد. یکی اسکندر است. حتی هگل هم می‌گوید من خیلی تعجب می‌کنم ایرانیان یک حماسه ملی ساختند که قهرمانش اسکندر است. دومی [؟]».
به باور اباذری، فردوسی قابل مقایسه با هومر نیست؛ چرا که هومر به شعر و نمایشنامه و... یونان شکل داده، اما چون فردوسی بعد از اسلام شاهنامه را نوشته، قابل مقایسه با کارهای هومر نیست. اتفاقا همان نسبتی که هومر با یونان دارد، فردوسی با ایران دارد. فردوسی در شکل‌گیری فهم مردم از تاریخ ایران، اساطیر ایرانی، سنت شاهنامه‌خوانی و نقالی که خودش شیوه‌ای هنر نمایشی است، بیشترین اثر را داشته است. تا پیش از رواج تاریخ‌نگاری غربی در ایران که از سالیان پایانی دوره قاجار آغاز شد، فهم همه ایرانیان از تاریخ ایران، تنها به‌واسطه داستان‌های شاهنامه بود. بی‌گمان شهرت هومر در جهان بسیار بیشتر از فردوسی است، اما نقش هومر برای یونان دقیقا قابل مقایسه است با نقش فردوسی برای ایران. شگفت آنکه اباذری نشان می‌دهد حتی نمی‌داند فردوسی در چه سده‌ای می‌زیسته، اما با این همه درباره وی و نقشش در ایران نظر می‌دهد.
اباذری همچنین مدعی می‌شود که شاهنامه تنها دو قهرمان داشته: اولی اسکندر و دومی را هم نام نمی‌برد. برخلاف ادعای اباذری، ایرانیان چهره‌هایی همچون رستم، سهراب، اسفندیار، زال، سیاوش و... را قهرمانان شاهنامه می‌دانند نه اسکندر. حتی افراسیاب هم که به‌عنوان دشمن ایران معرفی می‌شود، نزد ایرانیان شاهنامه‌خوان بسیار شناخته‌شده‌تر از اسکندر است.
بی‌گمان یک مسئله که ما در ایران با آن دست به گریبانیم و غربیان نه، همین شیوه برخورد روشنفکرها با داشته‌های‌مان است. ایلیاد و اودیسه تنها داستان یک جنگ و پس از آنرا شرح می‌دهند، اما ده‌ها فیلم تاریخی تاکنون بر پایه همان‌ها ساخته شده است. از سوی دیگر، شاهنامه ده‌ها داستان جداگانه دارد که هر کدام‌شان به تنهایی می‌تواند یک اثر سینمایی ارزشمند بیافریند، اما از یکسو با ممنوعیت‌های رسمی بر سر راه ساخت آثار سینمایی مربوط به پیش از اسلام روبرو هستیم و از سوی دیگر با کینه‌ورزی گروهی از روشنفکران علیه ایران باستان، شاهنامه، فردوسی، تمدن ایرانی و.... اگر شاهنامه اثری غربی (مثلا یونانی بود)، بی‌گمان تاکنون صدها فیلم بر پایه داستان‌های ضحاک و کاوه آهنگر، سیاوش، اکوان دیو، بیژن و منیژه، رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، هفت خوان رستم و... ساخته می‌شد. از این نگاه، حقیقتا فردوسی و شاهنامه کمی بدشانس بودند!
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
سفرنامه شیعه باستان‌دوست (اربعین 1397)
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
روز هفتم:
...از دروازه پشتی آرامگاه سلمان فارسی بیرون رفته و راه طاق کسرا را در پیش گرفتم. راستش به‌عنوان یک ایران‌گرا و باستان‌دوست، احساس عجیبی داشتم از اینکه می‌خواهم این اثر بزرگ، این یادگار دوران شکوه ایران باستان را ببینم. به قول تورج دریایی، کاخ کسرا نماد تمدن ایران باستان و به‌ویژه دوره ساسانی است. به‌ویژه به این دلیل که ایرانیان پس از اسلام، درباره هخامنشیان و تخت جمشید، اطلاعات درستی نداشتند و بیشتر با تاریخ اساطیری و پهلوانی‌مان آمیخته بود؛ اما درباره ساسانیان، تیسفون و طاق کسرا، اطلاعات روشن و آشکاری داشتیم که حکومت‌های ایرانی پس از اسلام، حتی ترکان مهاجر نیز، خود را به آن دوره شکوهمند پیوند می‌زدند.
اعتراف می‌کنم که هیچ وقت از این قصیده خاقانی که می‌گوید: «ایوان مدائن را آیینه عبرت دان» خوشم نمی‌آمد. همچنین از آن روایت جعلی که می‌گوید هنگام تولد پیامبر اسلام (ص)، این طاق تَرَک برداشت؛ روایتی که در هیچ منبعی نیامده است. بر پایه همین روایت و نیز کتمان شکوه تاریخ ایران پیش از اسلام، در گفتمان پس از انقلاب بود که همیشه این طاق باشکوه را به‌عنوان نماد ظلم و ستم حکومت‌های پیش از اسلام به مردم ایران بازنمایی می‌کردند و هرگز در پی یاری رساندن به مرمت و نگهداری این بنا یا ثبت جهانی آن در یونسکو نبودند. وقتی این رفتارها را مقایسه می‌کنم با آنچه دولت ترکیه در مغولستان انجام می‌دهد (از ساخت موزه ملی مغولستان گرفته تا ساخت راه دسترسی به نخستین نوشته‌های خط ترکی حکومت «گوک ترکها» در چند نقطه از دره اورخون (که سفرنامه آنرا هم نوشته‌ام)، می‌فهمم ما کجاییم و آنها کجا. تازه تمدن گوک ترکها بی‌گمان از نظر ژنتیکی هیچ ارتباطی با ترکیه‌ای‌های امرزوین که عمدتا نوادگان ساکنان روم شرقی و بیزانس هستند، ندارد؛ در حالی‌که ما ایرانی‌ها (فارس و لر و کرد و آذری/ترک و بلوچ و...) هزاران سال است در همین نقطه از زمین ساکن و به نام ایرانی شناخته می‌شویم. یک مشکل جدی تاریخنگاری ما پس از انقلاب این است که به شکلی عجیب از یکسو اسلام را با اعراب پیوند زده‌ایم، و از سوی دیگر به کتمان همه دستاوردهای تمدنی پیش از اسلام‌مان کمر همت بسته‌ایم. از سوی دیگر، گویی حکومت‌های پیش از سلام گناهکار بوده‌اند که در آن دوره روی کار آمدند. مورخان رسمی ما تلاش دارند نشان بدهند ما در ایران هیچ تمدن و انسانیتی نداشته‌ایم و با آمدن اسلام بود که فضای تنفس یافتیم. همین است که یک دوگانه اسلام/ ایران باستان به وجود آورده‌اند که هر کسی اسلام را دوست دارد، لاجرم باید از ایران باستان بدش بیاید و هر کسی ایران باستان را دوست دارد، حتما باید از اسلام متنفر باشد. یعنی واقعا نمی‌شود هم مسلمان بود و هم ایران باستان را دوست داشت؟ نمی‌شود این «سفرنامه یک شیعه باستان‌دوست» باشد؟
بگذریم؛ روبروی ایوان و به فاصله تقریبا پانصد متری، موزه «پانوراما» دیده می‌شود که اکنون متروکه است. این موزه را در دهه 1360 خورشیدی صدام حسین ساخت تا نبرد قادسیه را در آنجا به نمایش بگذارد. طاق کسرا برای صدام حسین بیشتر نمادی بود از شکست ایرانیان در خاک عراق. از قضا قادسیه که نبرد مهم میان ایرانیان و اعراب بود و به شکست ایرانیان انجامید، در نزدیکی همین تیسفون جای داشت. یعنی طاق کسرا در دهه‌های اخیر هم از سوی ایران و هم از سوی عراق به‌عنوان نمادی بد، مورد بهره‌برداری ایدئولوژیک قرار گرفته است؛ در حالی‌که می‌توانست به‌عنوان میراثی مشترک به ثبت برسد.
باز هم بگذریم. خودم را به ایوان رساندم. برخلاف عکسی که از آن دیده بودم، جلویش نخلستان مرتب و فضای سبز تمیزی نبود. یک دروازه امنیتی داشت که دو-سه سرباز به نگهبانی می‌پرداختند. دور تا دور ایوان را خار و خاشاک پوشانده بود. بیشترش هم گِل بود و باید از روی سنگ و آجرهایی که روی زمین گذاشته بودند، می‌گذشتی تا وارد گِل و لای نشوی. اما شوق دیدن ایوان این‌ها را در نگاهم بی‌اهمیت می‌کرد...
آنچه خواندید، بخشی از هفتمین قسمت «سفرنامه شیعه باستان‌دوست: اربعین 1397» بود که در هشت قسمت در خبرگزاری مهر منتشر شد. آنها را در وبلاگم بازنشر کرده‌ام که اگر دوست داشتید، با لمس روی نام هر بخش، می‌توانید همان بخش را بخوانید:
1: از آنکارا تا نجف
2: آغاز پیاده‌روی
3: اربعین راهی برای وحدت‌بخشی یا...؟
4: بی‌ارزشی ریال اینجا معلوم شد!
5: حضور فراگیر ساقی کربلا
6: از زبان انگلیسی تا مهربانی عراقی
7: همجواری سلمان فارسی با طاق کسرا
8: سفر نیمه‌تمام...
دیگر یادداشتهای رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
جشن بهمنگان و حیوان‌آزاری
امیر هاشمی مقدم
(توضیحات مربوط به عکس و کلیپهای پیوست در کانال مقدمه)
دیروز «بهمنگان»، یکی از جشنهای ایران باستان بود که در روز بهمن (دومین روز هر ماه را در گاهشماری ایران باستان) ماه بهمن برگزار می‌شد (چون همه ماه‌های ایران باستان سی روزه بود و اکنون ماه‌های بهار و تابستان سی و یک روزه، بنابراین جشن بهمنگان شده 26 دی ماه). مهمترین آداب این جشن، احترام به حقوق جانوران، پرهیز از خوردن گوشت در این روز و به جای آن، خوردن خوراکی‌های گیاهی بود.
هفته پیش اما خبر تلخی خواندیم. چند نفر به بانوی تبریزی، «ژیلا پور ایرانی» که سالهاست به نگهداری از سگ‌های خیابانی در محوطه‌ای بیرون شهر تبریز می‌پردازد و همه دوستداران حقوق حیوانات ایشان را می‌شناسند، حمله کرده و او و خانواده‌اش را زده بودند. با آنکه بسیاری از ایرانیان مشکلی با جانوران نداشته و حتی حیوان‌دوست هستند، اما نبود قوانین ضد حیوان‌آزاری، دست حیوان‌آزارها را باز گذاشته است. طرح‌های غیر انسانی کشتار سگ‌های ولگرد توسط شهرداری‌ها نیز، مایه دلگرمی حیوان‌آزارهاست.
این در حالی است که به‌طور تاریخی در فرهنگ ایران‌زمین، آزار به جانوران، به‌ویژه سگ‌ها نکوهش شده است. در آیین زردشت اگرچه به کشتن «خِرَفستَران» (حشرات و جانوران موذی مانند مار) سفارش شده، اما همزمان به رفتار خوب با جانورانی همچون سگ تاکید شده است. در کتاب «ارداویراف‌نامه» (شرح سفر یک موبد زردشتی به جهان دیگر و دیدن وضعیت گناهکاران و نیکوکاران) نشان داده می‌شود کسانی که در این جهان سگ‌ها را آزار داده یا بکشند، در آن جهان سخت مجازات می‌شوند.
در دوران اسلامی نیز، یکی از وظایف داروغه‌ها توجه به حقوق جانوران بود. برای نمونه، آنگونه که «آن لمپتون» (ایران‌شناس انگلیسی) در کتاب «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» بر پایه اسناد تاریخی استنباط کرده، چنانچه صاحبان چارپایان بیش از حد از آنها کار می‌کشیدند، داروغه آنها را جریمه می‌کرد.
بنابراین حیوان‌آزاری بیش از آنکه ریشه در فرهنگ رفتاری ایرانیان داشته باشد، به مواردی همچون: ضعف قوانین حمایتی از حقوق حیوانات، الگوسازی برخی نهادهای دولتی همچون شهرداری‌ها در حیوان‌ستیزی و بالاخره تفسیرهای خشک دینی درباره حیواناتی همچون سگ باز گردد.
اما در ترکیه که قوانینی در حمایت از حقوق جانوران وجود دارد، در شهرها سگ‌ها آزادانه در همه خیابان‌ها و پارک‌ها حضور داشته و حتی بسیاری اوقات می‌توان آنها را در فروشگاه‌های بزرگی دید که یک گوشه خوابیده‌اند. شهرداری‌ها در ترکیه موظف‌اند سگهای خیابانی را واکسن زده، شماره‌گذاری کرده و سرپناه، خوراک و آب برای‌شان فراهم کنند. همچنین یکی از مشاغل کاذب در ترکیه، فروش بسته‌های کوچک گندم به مردم برای دانه دادن به کبوترها و گنجشک‌هاست. پرندگان با کمترین ترسی در نزدیکی آدمها هستند. گاهی حتی گنجشک‌ها بر سر میز شما در رستوران آمده و از ظرف شما غذا بر می‌دارند.
اوضاع حیوانات در دانشگاه‌های ترکیه از این هم بهتر است. گروهی از دانشجویان دانشگاه‌مان، هر روز ته‌مانده ناهار و شام دانشجویان دیگر را جمع کرده و برای سگ‌ها و گربه‌ها، و همچنین روباه‌های جنگل نزدیک دانشگاه می‌برند. بخشی از فضای دانشگاه هم، برای سگ‌های بیمار، زخمی و... که نیاز به مراقبت دارند فنس‌کشی شده است. همیشه شماری از دانشجویان در آنجا مشغول تیمار، غذادهی یا تعمیر و تمیز کردن وسایل این کمپ هستند.
رفتار سگها و گربه‌ها در دانشگاه برای بسیاری از دانشجویان جالب است. همانگونه که در یکی از کلیپ‌ها می‌بینید، «تیمروس» یکی از ده‌ها سگی است که در دانشگاه‌مان خوشگذرانی می‌کند. او شیفته اتوبوس‌سواری است. هر روز دست‌کم چندین بار سوار بر اتوبوس‌های دانشگاه، فاصله میان دانشگاه تا ایستگاه مترو را رفته و برمی‌گردد. «شانسلی»، سگ دیگری است که مدام لابلای قفسه‌های کتابخانه و میز و صندلی‌ها می‌چرخد تا دانشجویان نوازشش کنند و دست آخر یک گوشه کتابخانه می‌خوابد.
برای گربه‌ها هم برای اینکه دور از گزند سگ‌ها باشند، داخل ساختمان دانشکده‌ها جا درست کرده و آب و خوراک‌شان را هم همانجا می‌گذارند.
در خوابگاه‌مان به جز گربه‌ها، چند تا خارپشت هم داریم که همیشه می‌آیند جلوی غذاخوری خوابگاه و بدون ترس از دانشجویان، استخوان‌هایی که برای گربه‌ها گذاشته‌ایم را می‌خورند و می‌روند.
این تفاوتهای رفتاری در دو کشور بیش از آنکه به فرهنگ مردمانش بستگی داشته باشد، مربوط به قوانین حمایتی و دولتی و همچنین توصیه‌های اخلاقی در این زمینه است. امیدواریم تا زمانی که مسئولین اصلاحات لازم را در این زمینه به جای بیاورند، خود ما همچون نیاکان‌مان، توجه بیشتری به حقوق جانوران داشته باشیم. بهمنگان‌تان هم فرخنده باد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
استعمار فرانسوی و دوگانه‌ی ایرانی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
(چکیده:) ایتالیا به تازگی فرانسه را متهم به تداوم استعمار قاره افریقا کرده که همین استعمار باعث مهاجرت میلیون‌ها افریقایی به اروپا می‌شود. دولت راستگرای افراطی ایتالیا، مخالف لنگر انداختن قایق‌های پناهجویان در سواحلش است و فرانسه هم ایتالیا را برای این رفتارش سرزنش می‌کند. بنابراین ایتالیا هم اتهامات متقابلی به فرانسه وارد می‌سازد. اگرچه ایتالیا دلش برای پناهجویان نمی‌سوزد، اما سخنان معاون نخست‌وزیر ایتالیا، مو به مو درست است.
فرانسه جزو اندک کشورهایی است که همچنان مستقیم‌ترین شیوه استعمار را در افریفا دنبال می‌کند. رواج پول فرانسوی در بیش از 10 کشور افریقایی و پیشگیری از رواج پول واحد افریقایی (که برخی شخصیت‌های پان‌افریقایی پیگیری می‌کنند)، ترور رهبران سیاسی مخالف اسثتمار فرانسه، غارت مستقیم معادن ارزشمند افریقا و...، تنها گوشه‌ای از جنایاتی است که این زادگاه و مهد دموکراسی و این سرزمین روشنفکران همچنان بر سر کشورهای دیگر می‌آورد.
ما هم در ایران کم از بازی‌های سیاسی فرانسه آسیب ندیده‌ایم. بازی‌هایی که از دوران قاجار رنگ و بوی جدی به خود گرفت و بارها ایران را قربانی کرد. اکنون نیز فرانسه یکی از سرسخت‌ترین کشورهای مخالف پیشرفت و توسعه ایران (و نه لزوما جمهوری اسلامی) است؛ هرچند برخی رفتارهای جمهوری اسلامی هم بهانه‌های لازم را به این کشور می‌دهد.
در این میان، نگاهی در میان برخی از منتقدین هست که ایران با نزدیکی‌اش به غرب و دوری گزیدن از کشورهای مسلمان (یعنی در عین مسلمان بودن، مسئله‌اش با مسئله جهان اسلام یکی نباشد) می‌تواند به پیشرفتی که درخور کشورمان است دست یابد. بخشی از این نگاه، ساده‌انگارانه است. ایران اگر دین رسمی‌اش را مسیحیت و زبان رسمی‌اش را فرانسوی (یا انگلیسی) کند، باز هم کشورهای غربی تمایلی به پیشرفت‌اش نخواهند داشت. دست‌کم تجربه ده‌ها کشور افریقایی که دین رسمی‌شان مسیحی و زبان رسمی‌شان انگلیسی یا فرانسوی شد، این را نشان می‌دهد. البته در این میان، تفاوتهای فرهنگی و تاریخی ایران را نمی‌توان و نباید نادیده گرفت، اما حتی این تفاوتها هم مانعی در برابر مداخله‌های بیشتر نخواهد شد.
ایران به هر دلیلی که بوده (از جمله جبر جغرافیایی) در میان دیگر کشورهای مسلمان جای گرفته و سرنوشتش عمیقا با جهان اسلام پیوند خورده است. نه هیچ حکومت سکولار و حتی نه هیچ حکومت لائیکی نمی‌تواند پیوند میان ایران و اسلام را بگسلاند. توسل هوشمندانه به بُعد اسلامی فرهنگ ایرانی می‌تواند مایه نزدیک‌تر شدن به دیگر کشورهای اسلامی شود. برای نمونه اکنون یکی از فرصت‌های تاریخی برای نزدیکی سیاسی و مدیریت منطقه‌ای میان ایران و ترکیه فراهم شده است. هم سیاستمداران هر دو کشور دیدگاه‌های به نسبت نزدیکی پیدا کرده‌اند، هم دست‌کم بخش زیادی از مردم ترکیه به این باور رسیده‌اند که کشورشان در کنار ایران می‌تواند خیلی قدرتمندتر شود. اما ایران تاکنون در این زمینه به ناکجا آباد رفته است؛ به چند دلیل:
1- مسئولین ایرانی به جای آنکه اسلام را یکی از بخش‌های مهم هویت ایرانی در نظر بگیرند، تلاش کرده‌اند آنرا به‌عنوان تنها مولفه هویت ایرانی معرفی کرده و بنابراین به نفی دیگر ابعاد هویتی کشور پرداخته‌اند. نزدیکی راهبردی با جهان اسلام به معنای افتادن در دام امت‌گرایی و در این راه کاسه داغ‌تر از آش شدن نیست. ایران تنها کشوری است در دنیا که به نفی و سرکوب بسیاری از داشته‌های فرهنگی و تاریخی خود به سود امت‌گرایی می‌پردازد.
2- مراقب بودن برای نیفتادن در دام استعمار و استثمار غربی، به معنای بی‌گُدار به آب زدن و دشمن‌تراشی بیهوده نیست. همین که ما مجبور بشویم با دور زدن تحریم‌ها و...، کالاهای مورد نیازمان را به چند برابر بهای واقعی‌اش بخریم، نشان‌دهنده موفقیت بیشتر استثمارگران و زیان دیدن بیشتر ماست.
3- فرار از استعمار غربی و غرب‌ستیزیِ نا به‌جای ما، باعث شده از سوی دیگر بام بیفتیم. شوربختانه روابط کنونی ما با کشورهای بلوک شرق قدیم (که اکنون خلاصه آنرا در روسیه و چین می‌شود دید) چیزی کم از استثمار ندارد. شعار «نه شرقی، نه غربی» ما اکنون مطلقا تبدیل به شعار «نه غربی، نه غربی» شده است.
در نتیجه، نه آنگونه که برخی منتقدان می‌اندیشند، کنار غرب جای گرفتن می‌تواند تضمینی برای پیشرفت ایران باشد و نه آنگونه که برخی سیاستمداران می‌اندیشند، گریز از و مبارزه با استعمار غربی، تضمینی است برای نیفتادن کشور در دام استثمار شرقی. در پیش گرفتن سیاست خارجی معتدل و میانه، چیزی است که جای خالی‌اش چه در عملگرایی سیاسیون و چه در دیدگاه‌های مردم احساس می‌شود.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امامزاده بیژن‌ها زنده‌اند!
امیر هاشمی مقدم
چند سال پیش بود که در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا، از پیداش امامزاده در گوشه و کنار ایران انتقاد کرده و بیشتر به استان مازندران که ساکن آنجا بودم پرداختم. در این میان، گریزی هم به امامزاده بیژن در روستای کپ سفلی (منطقه سردسیری شهرستان نور) زده و توضیح دادم در گفتگویی که با مردم آن روستا درباره این امامزاده داشتم، روایت‌های زیادی درباره‌اش گفته شد؛ از جمله اینکه در این روستا دو تا امامزاده هست که در یکی‌شان جن دیده می‌شود و در این یکی، نه. برای همین، آنرا امامزاده «بی‌جن» می‌گفتند که بعدها بیژن شد. آن گفتگویم با ایسنا (در اینجا)، سر و صدای زیادی در رسانه‌های داخلی و خارجی به پا کرد و سازمان اوقاف را به پاسخگویی و تهدید واداشت. اما نکته جالب اینکه چند روز پس از انتشار آن گفتگو، همان سازمان اوقاف که مرا متهم به بیان سخنان نادرست و موهن کرده بود، تابلوی امامزاده را از بیژن به بی‌جن تغییر داد!
حالا این روزها سخن از امامزاده شدن پدر یکی از نمایندگان مجلس (آقای میرزاده) در شهرستان گرمی استان اردبیل به میان است. شخصی که گویا قرآن می‌خوانده و پول می‌گرفته و خودش هم وصیت کرده برایش آرامگاه بسازند. آقای نماینده هم مدعی است که این امامزاده شدن، هیچ ربطی به وی ندارد (در اینجا). در حالیکه گویا بر سر متولی شدن برای این آرامگاه، کار به دادگاه کشیده و حکم به تولیت فرزندانش داده شده است (در اینجا بیشتر بخوانید) و بنابراین فرزندان وی نمی‌توانند ادعا کنند که در این زمینه نقشی نداشته‌اند.
البته سازمان اوقاف به تازگی اعلام کرده که اجازه ساخت امامزاده جدید را نمی‌دهد. نفس این سخن بدین معناست که تاکنون چنین اجازه‌ای داده می‌شد؛ به‌ویژه که نگاهی به فعالیتهای این نهاد در چند دهه گذشته نشان می‌دهد اتفاقا با روی خوش به پیشواز امامزاده‌ها و زیارتگاه‌های جدید می‌رفت. شخصا در بسیاری از استان‌ها (حتی سیستان و بلوچستان که کمترین شمار امامزاده‌ها را در میان استان‌های کشور دارد) بارها دیده‌ام که چگونه با تابلو زدن سازمان اوقاف یا شیوه‌های دیگر، به زیارتگاه‌های نوساخته رسمیت می‌بخشند.
شوربختانه در پیدایش امامزاده‌ها چند نکته منفی هست که سازمان اوقات و دیگر مسئولان چشمانشان را بر آنها بسته‌اند:
1⃣ سوءاستفاده برخی افراد از امامزاده‌سازی است که با تحریک باورهای دینی مردم از یکسو و تایید سازمان اوقاف (که شاید بی‌ارتباط با درآمدزایی زیارتگاه‌ها نباشد)، به خالی کردن جیب مردم می‌پردازند.
2⃣ گسترش واژه امامزاده به هر شخص حتی معاصری، طبیعتا راه را برای تداوم امامزاده‌سازی هموار کرده و بنابراین با یک بخشنامه توقف امامزاده‌سازی، نمی‌توان از آن پیشگیری کرد.
3⃣ این گسترش امامزاده‌سازی، نه تنها به گسترش دینداری نمی‌انجامد، بلکه باور ایرانیان به امامزاده‌های اصیل هم کاهش یافته و با دیدن امامزاده‌های نوظهور، در اصالت امامزاده‌های واقعی نیز شک می‌کنند.
4⃣ این امامزاده‌سازی، به هویت شیعه هم آسیب زده و به درستی بهانه به دست منتقدان تشیع می‌دهد.
5⃣ به قول دکتر جبار رحمانی (انسان‌شناس دین) توجه بیشتر مردم به امامزاده‌ها، نه به معنای دینداری بیشتر مردم، بلکه به معنای بحرانی بودن شرایط جامعه و نیاز مردم به یاری‌جویی از نیروهای ماورایی برای گذر از این شرایط است. بنابراین به امامزاده‌ها متوسل می‌شوند و همچون مناسک جادویی (در معنای انسان‌شناختی‌اش) بده و بستان می‌کنند؛ یعنی به قدرت ماوراء (در اینجا، امامزاده) نذر می‌دهند تا او گره از کارشان بگشاید. چنین بده بستانی، گردش مالی بالایی به وجود می‌آورد که بسیاری از افراد و نهادها را به سمت خودش می‌کشاند. بنابراین، این همه امامزاده و زیارتگاه از یکسو نشان‌دهنده شرایط بحرانی در جامعه است و از سوی دیگر نشان‌دهنده بازی منافع توسط برخی افراد و نهادها از این شرایط بحرانی است. افزایش امامزاده‌ها برای مردم نشان‌دهنده افزایش گرایش آنها به مأمنی معنوی در جامعه‌ای پرمخاطره و ناامن است؛ جامعه‌ای که در آن امید و اعتماد به جهان اجتماعی رو به افول است. حتی نهاد سنتی دین نیز کفاف نیاز معنوی و مذهبی مردم را نمی‌دهد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
ما، فوتبال و آمارهای پیشرفت
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
همین دیروز آقای سلطانی‌فر، وزیر ورزش می‌گفت ما پیش از انقلاب، مجموعا چهار مدال طلای ورزشی گرفته بودیم و پس از انقلاب، شانزده تا.
اما دیشب و پس از باخت تیم فوتبال‌مان از ژاپن، کسی حاضر نشد بگوید پس از انقلاب هرگز تیم فوتبال‌مان موفقیت درخشانی نداشته و پایش حتی به فینال هم باز نشده؛ در حالی‌که پیش از انقلاب سه دوره پیاپی قهرمان جام ملت‌های آسیا شده بودیم.
من نه با فوتبال آشنایم و نه اخبارش را پیگیری می‌کنم (تنها، نتیجه بازی‌های ملی برایم مهم است)، اما منطق ادعای آقای سلطانی‌فر و آقایان سلطانی‌فر برایم آشناست: ارائه و بیان گزینشی آمار برای نشان دادن کامیابی‌های پس از انقلاب از یکسو، و انکار یا نادیده گرفتن کامیابی‌های پیش از انقلاب، از سوی دیگر.
راستش درباره آن چهار مدال طلای ایران پیش از انقلاب و مقایسه‌اش با شانزده مدال پس از انقلاب چیزی نمی‌دانم و گمان می‌کنم باید دید شرایط دیگر کشورهای توسعه‌نیافته که در سال‌های اخیر مدال‌های بسیار آورده‌اند، چگونه بوده و آیا اصلا در چهار دهه پیش که ایران مدال می‌گرفته، آنها هم چنین توانمندی‌ای داشته‌اند یا نه. اما دو نکته را به خوبی می‌دانم:
نخست اینکه توان ما برای دریافت مدال طلا در این چهار دهه، بسیار بیش از شانزده تا بوده، اما موقعیت طلاهای بسیاری را با «باید ببازی» ها از دست داده‌ایم. همانگونه که به دلیل اهمیت کافی ندادن و پشتیبانی نکردن از بسیاری مدال‌آوران، یا آنان را خانه‌نشین کرده‌ایم و یا دو دستی به کشورهای دیگر تقدیم داشته‌ایم تا در برخی ورزش‌ها، مدال‌های‌شان از ما پیشی بگیرد. آنچنانکه بسیاری از تکواندو کاران و کشتی‌گیران و... تیم ملی جمهوری آذربایجان، ایرانیانی هستند که در اینجا آرزوهای‌شان را بر باد دیده، برای کشوری دیگر مدال‌آور شدند.
نکته دوم اینکه همه این مدال‌آوران در ورزش‌های یک‌نفره (همچون کشتی، تکواندو، وزنه‌برداری و...) کامیاب شده‌اند که تلاش فردی و عرق ملی اثر بیشتری در آنها دارد. در حالی‌که ورزشی همچون فوتبال است که مدیریت در آن نقشی فراتر از توانمندی‌های شخصی داشته و کامیابی یا ناکامی در آنرا باید به پای مدیریت و برنامه‌ریزی ورزشی نوشت. اما مدیران ورزشی که آمار مدال‌های انفرادی را در کارنامه خود می‌نویسند، از پذیرش مسئولیت ناکامی در ورزش‌های گروهی همچون فوتبال، سر باز می‌زنند.
ما در این چهار دهه فوتبال‌مان نه تنها هیچ دستاورد بزرگی نداشته‌ایم، بلکه آنرا به عرصه‌ای آسیب‌زا (از جمله برای کشمکش‌های سیاسی یا بیان تمایلات قومگرایانه) تبدیل کرده‌ایم.
در آستانه چهلمین سال انقلاب هستیم و چهل سالگی را، سن پختگی و عقلانیت می‌دانند. ای‌کاش برای یکبار هم که شده، یکی از مسئولین شجاعانه اعتراف می‌کرد که ما پس از انقلاب، در برخی زمینه‌ها (همچون فوتبال) پسرفت هم داشته‌ایم و باید تلاش کنیم خود را دوباره به آن سطح برسانیم.
تاکنون مسئولان ما در زمینه پیشرفت هر چیز ورزشی و غیر ورزشی، دون‌کیشوت‌وار در برابر سایه حکومت برچیده‌شده پهلوی مانده‌اند و به جای مقایسه میزان پیشرفت کشور در برابر کشورهایی همچون کره جنوبی، سنگاپور، مالزی یا همسایگانی همچون ترکیه، امارات، قطر و... در این چهار دهه، همچنان در برابر شبح پهلوی گارد گرفته و مدام به مقایسه دستاوردهای پیش و پس از انقلاب می‌پردازند؛ بی‌آنکه به تفاوت سطح توسعه امکانات، تکنولوژی و... در این دو دوره اشاره کنند (برای نمونه، هنگامی که به توسعه راه‌ها پس از انقلاب می‌پردازیم، به نبود یا ابتدایی بودن ماشین‌های راهسازی در آن دوره نیز اشاره کنیم).
اما اگر دروازه‌مان بر همین پاشنه نگاه ایدئولوژیک به تاریخ و پیشرفت و... بچرخد، در گرداب بی‌تاریخی درجا خواهیم زد و به جای واقع‌گرایی و به‌روز بودن، هر چیزی را به نسبت وضعیتش در چهل سال پیش سنجیده و آنگاه احساس پیشرفت می‌کنیم؛ بی‌آنکه نگاهی به کشورهای دور و بر خود بیندازیم و فاصله گرفتن‌شان از خودمان را ببینیم.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
شاملو، شاعر خوبی بود، اما...
امیر هاشمی مقدم
زنده‌یاد احمد شاملو در کلیپ قدیمی زیر می‌گوید چون ما در موسیقی‌مان تنها هفت دستگاه (ماهور، شور، سه‌گاه، چهارگاه، راست پنجگاه، نوا و همایون- و البته متعلقات یا «آواز»های بیات اصفهان، بیات ترک، افشاری، ابوعطا و دشتی) داریم، بنابراین با یک دایره بسته روبرو هستیم که نوآوری ندارد (تعریف کردن دستگاه موسیقی برایم دشوار است. در نظر بگیرید وقتی استاد شجریان آواز می‌خواند، عموما با صدای آرام آغاز می‌کند (گوشه درآمد)، سپس کم‌کم اوج می‌گیرد (گوشه‌هایی همچون عشاق یا حجاز) و آخر سر دوباره فرود می‌آید (گوشه فرود). هر کدام از اینها، گوشه‌هایی هستند که مشخص می‌کنند در کدام دستگاه دارد آواز می‌خواند).
راستش شاملو شاعر خوبی بود، اما گاهی در زمینه‌هایی سخن می‌گفت که هیچ سررشته‌ای در آن نداشت یا دست‌کم نقدهایی چنین جدی، نیاز به دانشی فراگیر در آن زمینه‌ها داشت. همین مسئله باعث شد در سال‌های پایانی عمر، نسبت به برخی از گفته‌ها و نقدهای پیشین‌اش، احساس و ابراز پشیمانی کند. با یک آشنایی سطحی با موسیقی، می‌توان این دیدگاه وی را نقد کرد.
نخست اینکه چنین ادعایی، موسیقی همه ملل و اقوام را زیر سوال می‌برد. برای نمونه، ما در موسیقی سنتی نواحی گوناگون ایران (همچون آذربایجان، کردستان، بختیاری، لرستان، بلوچستان) و حتی کشورهای همسایه ترک و عرب، به جای دستگاه، با شمار اندکی «مقام» روبرو هستیم که همه آهنگ‌ها و ترانه‌ها در همان‌ها اجرا می‌شود. همچنانکه در موسیقی کلاسیک غربی نیز تنها با دو گام (ماژور و مینور) روبروییم که همه آهنگ‌ها در همان‌ها اجرا می‌شود. بنابراین می‌توان گفت شاملو چنین نقدی را به‌صورت پایه‌ای، به همه گونه‌های موسیقی سنتی سراسر دنیا وارد کرده است. در حالی‌که تاکنون نشنیده‌ایم کسی موسیقی دیگر سرزمین‌ها یا موسیقی سرزمین خودش (به جز ایران) را به دلیل داشتن شمار اندکی مقام یا گام، سرزنش و نقد کند و بگوید تکراری است. همچنانکه ما هرگز با شنیدن آوازی که استاد شجریان مثلا در دستگاه ماهور بخواند، از شنیدن آواز استاد ناظری یا دیگر بزرگان موسیقی در همان دستگاه، خسته نمی‌شویم. حتی اگر هر دو نفرشان در یک دستگاه، شعر یکسانی را بخوانند. یا اگر مثلا کیوان ساکت و حسین علیزاده هر دو نفرشان با ساز تار، آهنگی در دستگاه همایون بنوازند، کسی احساس نمی‌کند که هر دو نفرشان یک چیز یکسان نواخته‌اند و تکراری است.
همچنین شاملو به موسیقی ایرانی نقد وارد می‌کند که برخلاف موسیقی ژاپنی و چینی، خیلی حزن‌انگیز است. اورهان پاموک در کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» می‌نویسد که موسیقی ترکیه و ایران غم‌انگیز است، چون خاطرات تلخی‌های تاریخ را در خود دارد. البته ترکیه چندین دهه است دارد شادی‌ها را تجربه می‌کند و موسیقی‌اش هم رنگ شادی گرفته. شاید اگر روزی ایرانیان مردمان شادی بشوند، موسیقی‌مان هم به سوی شادی بیشتر برود. اما وقتی همه پژوهش‌ها نشان می‌دهد ایرانیان مردمان شادی نیستند، نمی‌توان انتظار موسیقی شاد از این مردمان غمگین داشت. جالب آنکه شاملو خودش از شاعرانی است که عموما فضای تاریک و سیاه را در شعرهایش نشان می‌دهد و آنگاه، انتظار شادی در موسیقی‌مان را دارد.
شاملو هرچند خودش به ادبیات این مرز و بوم، خدمت بزرگی کرد، اما شوربختانه از همان دسته روشنفکران پر شمارِ ایرانی «خاک بر سر پندار» است که مدام تلاش می‌کنند بگویند عناصر فرهنگ تاریخ و فرهنگی ایران، بی‌ارزش یا کم‌ارزش است و همیشه بُعد سیاه را می‌بینند؛ اگر سیاه‌نمایی نکنند. همچنانکه شاملو فردوسی و شاهنامه را نیز یکبار نقد تند و تیز غیرمنصفانه‌ای کرد (هرچند بعدها ابراز پشیمانی کرد).
شگفت‌انگیز اینکه برخی از خبرنگاران یا باشندگان در این نشست، از شاملو درباره موسیقی ایرانی پرسش‌های تخصصی کرده و انتظار ارزش‌گذاری درباره موسیقی ایرانی از کسی دارند که تخصص‌اش نه در موسیقی، بلکه در ادبیات است (هر چقدر هم که میان این دو پیوند وجود داشته باشد). شاید همین انتظارات بی‌جای ما از دیگران است که آنان را به اظهار نظر درباره هر موضوع با ربط و بی‌ربطی وا می‌دارد. و شاید اگر ما از شاملو انتظار سخن گفتن تنها در زمینه ادبیات (و به‌ویژه شعر نو)، از زیباکلام انتظار سخن گفتن درباره سیاست، از اباذری انتظار سخن گفتن درباره جامعه‌شناسی، از ملکیان انتظار سخن گفتن درباره اخلاق و به همین ترتیب از هر کسی انتظار سخن گفتن در حوزه تخصصی‌اش داشته باشیم، آنها هم کمتر وارد حوزه‌های بی‌ربط با دانش‌شان و گفتن سخنان بی‌پایه شوند. البته شاملو در همین سخنرانی نشان می‌دهد که با موسیقی سنتی تا حدودی آشناست؛ برخی روشنفکران در زمینه‌هایی سخن می‌گویند که حقیقتا کمترین آشنایی‌ای با آن ندارند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
نشست سیزدهم نقد و بررسی کتاب:
«سفر به سرزمین آریایی‌ها: سفرنامه افغانستان»

باحضور:
امیر هاشمی‌مقدم (نویسنده کتاب)
محمدکاظم کاظمی (شاعر و نویسنده افغانستانی)
سیدابوطالب مظفری (شاعر و نویسنده افغانستانی)
محسن اسلام‌زاده (کارگردان مستند «تنها میان طالبان)

دبیر نشست:
سید حسام رضوی (کارشناس امور افغانستان در برنامه تلویزیونی «وطن‌دار»)

زمان : سه‌شنبه، ۱۶ بهمن، ساعت ۱۸
مکان : چهارراه دکترا، بازار کتاب گلستان، کافه کتاب آفتاب
حضور برای همگان آزاد است.
@moghaddames
@cafe_ketab_aftab
«مجمع تشخیص مصلحت وطن»
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
(چکیده:) سخنان چند روز پیش علیرضا کمالی در نشست خبری فیلم «سمفونی نهم» درباره تضعیف هویت ملی و نیاز به تشکیل «مجمع تشخیص مصلحت وطن»، واکنش‌های زیادی در پی داشت. پایه سخن ایشان شوربختانه درست بود؛ چه در زمینه تضعیف هویت ملی و علاقه به میهن در این چند دهه و چه درباره نیاز به ایجاد نهادهایی قدرتمند که اولویت‌شان کشور باشد؛ دقیقا همانگونه که نهادهای بسیاری داریم که اولویت‌شان نظام است. درباره تضعیف هویت ملی که به رشد هویت‌طلبی‌های قومی و گاه جدایی‌طلبانه انجامیده، پیش از این بارها نوشته‌ام. بنابراین در اینجا تنها به کم‌توجی به میهن در برابر توجه زیاد به نظام می‌پردازم.
اصولا نمی‌توان مدعی شد که در جمهوری اسلامی، خدمات شایان توجهی به کشور نشده و به جز نیروهای مغرض، کسی چنین ادعایی ندارد. اما از سوی دیگر نمی‌توان این را هم انکار کرد که حفظ نظام، اولویت همه نهادهای رسمی بوده و در این راه، نظام جمهوری اسلامی بر موجودیت ایران ترجیح داده می‌شود. در زیر تنها چند نمونه برای اثبات این گزاره نشان می‌دهم.
✳️ سرود ملی: در همه کشورها، سرود ملی نشان‌دهنده تاریخ، فرهنگ و تمدن آنهاست. اما در ایران پس از انقلاب، هر دو سرود ملی، تنها به جمهوری اسلامی پرداخته و هر آنچه پیش از آن داشته‌ایم را نادیده گرفته. چه سرود پیشین (شد جمهوری اسلامی به پا) و چه در سرود کنونی (سر زد از افق). در هیچ یک از این دو، هیچ نشانی از تاریخ گذشته، فرهنگ درخشان و تمدن گسترده ایران، حتی در دوره اسلامی دیده نمی‌شود. رگه‌هایی هم اگر از ایران در سرود ملی پیشین دیده می‌شد، در سرود کنونی پاک شده است. البته در زمان پهلوی و قاجار هم در سرودهای ملی به خاندان پادشاهی اشاره می‌شود، اما بخش بیشتر سرود ملی، همانگونه که انتظار می‌رفت و می‌رود، مربوط به کشور ایران است.
✳️ نشان پرچم: نشان شیر و خورشید دست‌کم چندین سده پیشینه داشته و حتی پیش از درج شدن بر روی پرچم، در دوره‌هایی همچون سلجوقیان و صفویان، کاربرد بسیاری داشته است. همانگونه که در یادداشتی دیگر در اینجا نشان دادم شیر و خورشید نمادی است که در آن عناصری از فرهنگ‌های پیش و پس از اسلام، زردشتی، یهودی، شیعی، ایرانی، عربی، مغولی و ترکی دیده می‌شود و بنابراین به تمام معنا، نمادی است کاملا ایرانی و متعلق به همه ایرانیان. البته که انتقاد به پاک کردن نماد ملی شیر و خورشید از پرچم کشور، «به معنای مخالفت با کاربرد نمادهای اسلامی و دینی نیست؛ بلکه تاکید بر این است که هر عنصری باید در ساختار فرهنگی کشور، سر جای خودش باشد» و به بهانه دین، نباید تاریخ و فرهنگ و تمدن یک کشور را نادیده گرفت و پاک کرد.
✳️ تمبرهای پستی: شاید توجه به تمبرهای پستی در اینجا، کمی عجیب باشد. دو روز پیش در موزه تمبر و اسکناس آستان امام رضا، نگاهی تطبیقی داشتم به تمبرهای پستی در دوره جمهوری اسلامی با دوره‌های پیشین. به سادگی می‌شد فهمید که نمادهای غالب تمبرهای کنونی، نمادهای نظام جمهوری اسلامی است؛ در حالیکه مثلا در تمبرهای دوره‌های پیشین، در کنار تمبرهای یادبود شاهان یا جشن‌های حکومتی، تمبرهای بسیاری هم به ایران، فرهنگ، تمدن و بزرگان آن اختصاص یافته بود. تمبرهای موضوعی «هفت هزار سال تمدن ایران»، «بیست و پنجمین سده بنیانگذاری ایران»، «ورزش‌های باستانی»، «هنر موسیقی»، «یادبود هزار و صدمین زادروز رودکی»، «یادبود هزاره فارابی»، «جشن هزار ساله ابن‌سینا»، «بزرگداشت فردوسی»، «هفتصد و هفتادمین زادروز سعدی»، «هفتصدمین سالروز درگذشت خواجه نصیرالدین توسی» و ده‌ها مجموعه و سری تمبر دیگر که هر کدام معمولا چندین سال (و همزمان با انتشار دیگر تمبرها) منتشر می‌گردید و مقایسه آنها با این چند دهه، به خوبی نشان می‌دهد که توجه به نمادها و عناصر هویتی و ملی و تاریخی دیگر چندان در مرکز توجه نیست و به جای آن، بیشتر موضوعات تمبرها، مناسبت‌های مرتبط با جمهوری اسلامی است (که اگرچه نیاز است، اما دلیلی نمی‌شود برای کم‌توجهی به موضوعات ملی). به باورم می‌توان با نشانه‌شناسی همین تمبرها، یک تحلیل جالب از ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی و مقایسه آن با دوره‌های پیشین نوشت.
✳️ همین توجه یکسویه به نظام و نادیده گرفتن موجودیت مستقلی به نام کشور ایران که هزاران سال پیش از روی کار آمدن جمهوری اسلامی وجود داشته، باعث برداشت‌های گاه نادرست میان مسئولان شده است. برای نمونه، در یادداشتی دیگر در اینجا نشان دادم که حتی حسن روحانی هم به نادرست، نظام را در جایگاهی بالاتر از ایران می‌بیند.
یادمان باشد اگر مصلحت کشور بالاتر از مصلحت حکومتها نشانده نشود، هیچ نظامی باقی نخواهد ماند که به فکر مصلحتش باشیم.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
آنچه نمی‌خواستند.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
(چکیده:) در فرهنگ گذشته ما بختیاری‌ها، خانواده‌ای که چشم به راه پسر بود، اما دختر گیرش می‌آمد، نام‌هایی همچون «خدابس»، «دختر بس»، «گل‌بس» و... می‌گذاشت که شیوه‌ای درخواست از خدا بود برای اینکه دیگر به آنها فرزند دختر نداده و به جایش پسر بدهد. اما اگر فرزند بعدی باز هم دختر می‌شد، نام «نخواسته» برایش می‌گذاشتند. یعنی دختری که نمی‌خواستندش، اما آمد.
جمهوری اسلامی برای بسیاری، حکم همان «نخواسته» را دارد؛ فرزندی که مدتها چشم به راهش بودند، اما وقتی به دنیا آمد، دیدند آن چیزی نیست که می‌خواستند. یعنی همچنان عزیز است و از آن مراقبت می‌کنند، اما همیشه آرزو می‌کنند ای‌کاش به جای این (دختر)، یکی دیگر (پسر) می‌بود.
چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب به پایان رسید و جمهوری اسلامی، وارد چهل و یکمین سال زندگی‌اش شد. اما چه موافقان، چه مخالفان و چه منتقدانش (که هم ممکن است موافقش باشند، هم مخالفش) در یک چیز با یکدیگر هم‌باورند و آن، تحریف انقلاب اسلامی است.
1⃣ موافقان (به‌ویژه اصولگرایان تندرو) عموما با استناد به این سخن بنیانگذار جمهوری اسلامی که «من چه در میان شما باشم و چه نباشم، نگذارید این انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان بیفتد»، حضور برخی افراد (عموما اصلاح‌طلب) در جایگاه‌های حساس کشور را مصداق زیر پا گذاشتن این سخن دانسته و آنرا مایه اصلی تجمل‌گرایی، گسترش فقر، سازش با استکبار، تضعیف دین و... می‌دانند؛ مواردی که قرار نبود پس از انقلاب رخ بدهد.
2⃣ مخالفان انقلاب از همان آغاز تلاش داشتند نشان بدهند که مردم دارند فریب می‌خورند و با هر رویدادی، صدای «دیدید گفتیم»شان دوباره بلند می‌شود.

منتقدان جمهوری اسلامی هم تلاش دارند نشان دهند انقلاب اسلامی آن چیزی نبود که معترضان می‌خواستند. به جز دو دسته موافق و مخالف بالا که انتقادهایی به جمهوری اسلامی دارند، منتقدان جمهوری اسلامی دو گروه زیر را هم در بر می‌گیرد:
3⃣ منتقدانی که خودشان در آغاز بخشی از نیروهای انقلابی بودند که پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی، کم‌کم با آن فاصله گرفته و دست آخر به مخالفت با آن برخاستند. راهپیمایی زنانی که مخالف حجاب اجباری بودند؛ احزاب و گروه‌هایی که در پیروزی انقلاب سهم بزرگی داشتند، اما پس از مدت کوتاهی از قطار انقلاب پیاده شده یا بیرون رانده شدند؛ مسئولان نزدیک به حزب جمهوری اسلامی که کم‌کم برکنار یا بعضا اعدام شدند؛ و همه آن کسانی که به قول بازنشستگان اصفهانی، باور داشته یا دارند که: «ما اشتباه کردیم، که انقلاب کردیم».
4⃣ منتقدانی که گمان می‌کنند همچنان می‌توان جمهوری اسلامی را اصلاح کرده و از پیامدهای منفی و آسیب‌هایش کاست (همچون نیروهای اصلاح‌طلب).
5⃣ در کنار اینها می‌توان به دسته دیگری از منتقدان اشاره کرد که اگرچه از ابتدا نه بخشی از بدنه فعال انقلاب بودند و نه مخالف سرسخت آن، اما گاهی در جایگاه اهالی رسانه، استاد دانشگاه، نویسنده و... به انتقاد از برخی رویکردهای جمهوری اسلامی می‌پردازند.
✳️ نقطه اشتراک همه این گروه‌ها(ی مختلف و گاه مخالف یکدیگر) باور به اینست که انقلاب اسلامی در رسیدن به دستاوردهایش چندان کامیاب نبود. هرچند مصداق‌های هر گروه برای این ناکامی‌ها، متفاوت است. اگر مسئولین بخواهند رو راست باشند، باید ببینند چرا آن انقلاب آرمانی به جایی رسید که دوست و دشمنش می‌گویند آن چیزی نبوده که می‌خواسته یا ادعا داشته. چه شد که می‌گویند: «چه می‌خواستیم، چه شد!». همین «خواسته‌ها»، یکی از دلایل نگاه انتقادی به جمهوری اسلامی است.
پیش از انقلاب، انقلابیون هدف مشترک داشتند (سرنگونی شاه)؛ اما مانند بسیاری از انقلابهای دیگر، آینده آرمانی پیش روی‌شان تعریف نشده بود. پس از انقلاب اما تفاوت «خواسته‌ها» خود را نشان داد.
شخصا به‌عنوان کسی که بیشتر فعالیتهایم در زمینه فرهنگی است، مطمئنم اگر پیش از انقلاب می‌بودم، هرگز انتظار اینکه با کنسرت موسیقی, اجازه اجرای بانوان، نمایش ساز در تلویزیون، توجه به تاریخ و تمدن ایران باستان، اجازه ساخت فیلم و سریال درباره ایران باستان، حضور بانوان در ورزشگاه‌ها، دوچرخه‌سواری بانوان و... مخالفت شود را نداشتم. بسیاری افراد دیگر هم موارد دیگری بود که انتظارش را در دوره آرمانی پس از انقلاب نداشتند. اما جمهوری اسلامی این انتظارات را تاکنون نادیده گرفته است.
چهل سالگی را سن پختگی می‌دانند. جمهوری اسلامی تاکنون جوان بوده و جوانان، بسیاری از اختلافات‌شان با دیگران را از راه‌هایی به جز گفتگو حل و فصل می‌کنند. اما پا به سن گذاشته‌ها و پخته‌ها به سراغ گفتگو می‌روند. یکی اژ نشانه‌های پختگی این انقلاب می‌تواند همین گفتگویش با صداهای ناشنیده و خواسته‌ها/نخواسته‌های نادیده از انقلاب باشد.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانه‌ای‌ام در کانال مقدمه (اینجا):
@moghaddames
استادِ «خاک بر سر»
امیر هاشمی مقدم
به تازگی سخنرانی و نقد تند دکتر نعمت‌الله فاضلی (انسان‌شناس) به وضعیت دانشگاه‌ها و استادان، با واکنش‌های زیادی در فضای دانشگاهی ایران روبرو شد.
او در این سخنرانی با اشاره به برخی پژوهش‌های انجام‌شده، می‌گوید وضعیت منش و اخلاق استادان دانشگاه در این چند دهه بسیار بدتر شده است. اگرچه به ظاهر در برخی زمینه‌ها (همچون آشنایی با رایانه و زبان انگلیسی) بهتر شده و رزومه‌های طولانی (گاه چندصد مقاله‌ای) دارند، اما بسیاری‌شان سواد دانشگاهی (به معنای درک مطلب، اندیشه انتقادی و...) ندارند. در دانشگاه‌ها دزدی و استثمار دانشجو زیاد است و بسیاری استادان با آنکه هیچ نقشی در نگارش مقاله دانشجویان‌شان ندارند، اما نام خود را به زور در آنها می‌نویسند. بخشی از این مسئله به آیین‌نامه‌های ارتقا و شیوه‌های ارزشیابی استادان باز می‌گردد. پس از بیان اینهاست که دکتر فاضلی می‌زند به سیم آخر و می‌گوید خاک بر سر آن استادی که این همه نابرابری و بحران را در کشور می‌بیند، اما بی‌توجه به اینها به فکر رزومه درست کردن است.
واکنش‌های گسترده‌ای به‌ویژه از سوی استادان علوم اجتماعی به این سخنرانی شد. موافقان از اینکه بالاخره یخ سکوت در برابر فساد و ناکارآمدی دانشگاه دارد آب می‌شود خوشحال بودند و منتقدان نگران سیاه‌نمایی بیش از حد وضعیت دانشگاه‌های ایرانی، نادیده گرفته شدن نقش سیستم و نظام دانشگاهی در این فساد، فراموشی مشکلات (عمدتا اقتصادی) استادان که آنان را به سوی چنین بی‌اخلاقی‌هایی سوق می‌دهد و... بودند.
گمان می‌کنم هر دو بحث مهم است و نمی‌توان به بهانه یکی، دیگری را نادیده گرفت: یعنی هم بحث اخلاق علمی و دانشگاهی در میان بخش قابل توجهی از استادان دانشگاه کمرنگ شده است و هم نظام دانشگاه با شیوه‌های گزینش و ارزیابی استادان، به این بی‌اخلاقی دامن می‌زند. برای بیان بهتر مطلب، این موضوع را با مقایسه نظام دانشگاهی ایران با ترکیه (که با آن آشنایم) پیش می‌برم.
استادان دانشگاه در ترکیه، دغدغه مالی کمتری نسبت به استادان ایرانی دارند. حتی دانشجویان ترکیه هم دغدغه مالی چندانی ندارند. تقریبا 40% دانشجویان ترکیه کمک هزینه دانشجویی دریافت می‌کنند. (هر دانشجوی کارشناسی ماهانه 500 لیره، کارشناسی ارشد 1000 و دکترا 1500 لیره. هر لیره اکنون 2300 تومان). به جز اینها، تقریبا همه دانشجویان دکترا و بخش زیادی از دانشجویان ارشد، دستیار استاد می‌شوند که به چنین دانشجویان کارشناسی ارشدی، ماهانه 3 هزار لیره و به دانشجویان دکترای دستیار استاد ماهانه 4500 لیره می‌دهند (البته از این نیمسال قرار است این مبلغ 35% افزایش پیدا کند). یعنی مثلا همکلاس ترکیه‌ای من اکنون دارد ماهانه بیش از 10 میلیون تومان به پول ایران دستمزد می‌گیرد (اگرچه هزینه زندگی در ترکیه بیشتر از ایران است. اما اگر بخواهم به نسبت هزینه‌های زندگی در ایران بیان کنم، مانند این است که یک دانشجوی دکترا در ایران ماهانه 6-5 میلیون تومان دستمزد بگیرد).
اما در همان ترکیه هم بسیاری از استادان تلاش می‌کنند خیلی زود با رزومه‌های سنگین، استاد تمام شوند و آنگاه پافشاری دارند که حتما جلوی نام‌شان همیشه «پروفسور دکتر...» نوشته شود. اتفاقا میانگین سن استاد تمام شدن در ترکیه پایین‌تر از ایران است و بنابراین آنها هم برای زودتر رسیدن به استاد تمامی، به پایان‌نامه و مقاله‌هایی که توسط دانشجویان نوشته شده و آنان نقش چندانی در آن نداشتند، متوسل می‌شوند. اما دغدغه مالی کمتری که نسبت به استادان ایرانی دارند، باعث شده که مثلا هیچ استادی شریک جرم پایان‌نامه‌نویسی برای دانشجویان نشود و نظارت و ارزیابی پایان‌نامه‌ها بهتر از ایران باشد.
بنابراین استادان ترکیه اگرچه دغدغه مالی کمتری دارند و ساختار و نظام دانشگاهی هم فشار چندانی روی آنان ندارد، اما نقش فرد کنشگر (شخص استاد) را نباید در این زمینه نادیده گرفت (همچنانکه بسیاری از استادان ترکیه و همچنین ایران، تن به بی‌اخلاقی‌های دانشگاهی نمی‌دهند). یعنی ضمن پذیرش نقش ساختارها، نباید از نقش کنشگران غافل بود.
استادان در ایران اگرچه نسبت به همکاران‌شان در کشورهایی همچون ترکیه حقوق کمتری می‌گیرند، اما همچنان نسبت به بیشتر مردم ایران درآمدشان بالاست. به قول دکتر فاضلی، اینها نمی‌توانند به مسائل و مشکلات کشور که گریبانگیر مردم است بی‌توجه بوده و به بهانه ساختار آموزشی و دغدغه‌های مالی، تنها به فکر خویش باشند. شوربختانه همه چیز را به مشکلات ساختاری کشور ربط دادن و ندیدن نقشِ فرد کنشگر، توجیه‌کننده هر گونه ناکارآمدی و فساد شده است. دست‌کم از قشر استاد و فرهیخته دانشگاهی که بسیاری‌شان لقب روشنفکر را با خود یدک می‌کشند، چنین توجیهاتی پذیرفتنی نیست.
این یادداشت را اگر می پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
ویتگنشتاین‌های ایرانی
امیر هاشمی مقدم
لودویک ویتگنشتاین (۱۸۸۹-۱۹۵۱) از بزرگ‌ترین فیلسوفان سده بیستم، هنگامی که از پایان‌نامه دکترایش در دانشگاه کمبریج دفاع کرد و آمد پایین، به آرامی روی شانه‌های داوران پایان‌نامه‌اش زد و گفت: «ناراحت نباشید. می‌دانم هرگز آنچه نوشته‌ام را نخواهید فهمید». حالا این داوران چه کسانی بودند؟ یکی‌شان برتراند راسل که خودش معرف حضور هست، دیگری هم مور، دوست قدیمی ویتگنشتاین و استاد فلسفه کمبریج.
جالب‌تر اینکه آنچه ویتگنشتاین به‌عنوان پایان‌نامه دکترا دفاع کرد، سال‌ها پیش برای پایان‌نامه کارشناسی‌اش آماده شده بود؛ اما هرگز از آن دفاع نکرد و بنابراین کارشناسی و کارشناسی ارشد هم نداشت. نکته‌ای که بر این شگفتی می‌افزاید اینست که همان چند صفحه را هم خود ویتگنشتاین ننوشته بود، بلکه دوست قدیمی‌اش مور (که حالا در جایگاه داوری پایان‌نامه دکترایش نشسته بود) نوشت؛ آن هم هنگامی که دید ویتگنشتاین گویا قید درس را زده و نمی‌خواهد پایان‌نامه بنویسد، نزدش رفت و همان تفکرات فلسفی‌ای که ویتگنشتاین همیشه با صدای بلند می‌اندیشید را نوشت و خودش هم آنها را ویرایش و مرتب کرد. اما چون ویتگنشتاین حتی حاضر نشد مقدمه و نتیجه‌گیری برای همان‌ها بنویسد و تازه طلبکار شد و به مور گفت: «اگر حاضر نیستی اینها را به‌همین شکل به دانشگاه بدهی، امیدوارم خدا تو را به حهنم ببرد»، بنابراین به دانشگاه ارائه نشد. سالها بعد که ویتگنشتاین به خاطر نوشته‌های منطق و فلسفه‌اش چهره‌ای سرشناس شد، دانشگاه کمبریج پذیرفت که او با دفاع از پایان‌نامه دکترا، بدون پشت سر گذاشتن کارشناسی و کارشناسی ارشد، به یکباره دکترایش را بگیرد (هیتون و گراوز. 1392)*.
حالا حسابش را بکنید اگر در ایران چنین اجازه‌ای را به دانشگاه‌ها می‌دادند که با صلاح‌دید خود به افراد شایسته مدرک دکترا (بدون نیاز به مدرک کارشناسی و ارشد) بدهند، چه رخ می‌داد؟ اصلا منظورم این نیست که ما در ایران چهره‌ها و اندیشمندان استثنایی‌ای نداریم که شایسته چنین جایگاهی باشند، بلکه روی سخنم با مسئولین مدرک‌گراست. همانهایی که برای دست و پا کردن مدرک دکترای جعلی، به همه جا چنگ می‌زنند و هر روز هم خبرش از گوشه و کنار به گوش می‌رسد. همین هفته گذشته بود که نامه وزارت علوم در پاسخ به استعلام معاون نظارت مجلس، رسانه‌ای شد که یکی از وزیران (که سالهاست با ادعای کارشناسی ارشد، همچون آچار فرانسه بر صندلی وزارتخانه‌های گوناگون، از وزارت شیر مرغ تا وزارت جان آدمیزاد تکیه زده)، حتی مدرک کارشناسی‌اش را هم ارائه نداده است و وزارت علوم از دانشگاه کارشناسی ارشد این وزیر هم بی‌خبر است.
سخن بر سر اینکه مسئولین ما حتما باید دارای مدرک دکترا یا دست‌کم کارشناسی ارشد باشند هم نیست. بسیاری از نمایندگان مجلس ما (جدا از اینکه دکترای‌شان را چگونه و از کجا گرفته‌اند؛ اگر واقعا دکترایی دلشته باشند) پافشاری دارند که حتما دکتر خطاب شوند و روی سربرگ و زیر امضای‌شان هم حتما باید واژه «دکتر» نوشته شده باشد.
تا در اینجای بحث هستیم، یک حاشیه‌نویسی هم داشته باشم. اورهان پاموک در کتاب «استانبول: خاطرات و شهر» با بررسی روزنامه‌های دهه‌های 20 و 30 استانبول، گزارش‌ها و نقدهای بامزه‌ای پیدا می‌کند که نویسندگانش به زمین و زمان گیر می‌دهند و این را نشانه‌ای از یک سبک نگارش رسانه‌ای موفق می‌دانند. من اگر در آن دوره بودم، احتمالا در همین چارچوب یک یادداشت می‌نوشتم با عنوان: «چرا سنگ قبرهای‌مان اینقدر کوچک است؟» و در آن اشاره می‌کردم که اندازه سنگ قبرها دیگر پاسخگوی القاب مردگان نیست؛ چرا که بر روی سنگ قبر بسیاری از مرده‌ها حتما باید نوشته شود: «زنده‌یاد دکتر حاج ... نویسنده، مترجم، پژوهشگر و استادی برجسته و وارسته ...» که وقتی شما رزومه آن خدا بیامرز را نگاه کنی، می‌بینی کلا یک یادداشت روزنامه‌ای را ترجمه کرده و در یک نشریه محلی هم یادداشتی نوشته و بر پایه همین‌هاست که خود را نویسنده و مترجم و پژوهشگر و استاد می‌داند.
بی‌گمان اگر روزی قرار باشد دانشگاه‌های ما نیز همچون کمبریج، صلاحیت دادن دکترا به شایستگانی که حتی مدرک کارشناسی هم ندارند را داشته باشد، روابط قدرت بر شایستگی چیره شده و نمایندگان و وزیران و...، جای ویتگنشتاین‌های ایرانی را اشغال خواهند کرد. برای همین است که فعلا و در این شرایط، حتی کنکور (با همه ناکارآمدی‌ها و شبکه فسادی که دورش را گرفته) خوشبینانه‌تر از طرح‌هایی است که می‌تواند شایستگی ورود به دانشگاه را سلیقه‌ای تعیین کند.
* هیتون، جان و گراوز، جودی (1392)، لودویگ ویتگنشتاین، برگردان محمد فیروزگوهی، نشر شیرازه.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
آنچه خود داشت...
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
۱- اگر سفرنامه ابوالحسن خان ایلچی، یا همان «حیرت‌نامه» را خوانده باشید، می‌دانید که یک جاهایی از متن، ابوالحسن که از جانب فتحعلی‌شاه به‌عنوان سفیر/ ایلچی به انگلستان رفته و بسیاری اوقات همراه سر گوراوزلی به مهمانی‌های رسمی و... می‌رود، از اینکه زیاد مورد توجه زنان انگلیسی قرار می‌گیرد و آنها دوست دارند به وی نزدیک شوند، زیاد نوشته است. در اینجا خواننده کمی دچار شک و تردید می‌شود که مگر این ابوالحسن خانِ از خود راضی، فکر می‌کرده کیست که زنان انگلیسی به او علاقمند باشند؟
راستش خود من هم وقتی سفرنامه او را می‌خواندم، گمان می‌کردم دارد درباره خودش بزرگنمایی می‌کند. تا اینکه چند سال بعد کتاب «ایرانیان در میان انگلیسی‌ها» را خواندم و به درستی سخن وی پی بردم. این کتاب که نوشته‌ی دنیس رایت، یکی از سیاستمداران انگلیسی است که سالها در سفارتخانه انگلستان در تهران کار کرده، بر پایه اخبار و گزارش‌های روزنامه‌های آن زمان در لندن، نه تنها بر درستی ادعای ابوالحسن خان مهر تایید می‌زند، بلکه نشان می‌دهد که جناب سفیر خیلی هم محجوب بوده که تنها به اشاره‌هایی گذرا بسنده کرده است.
در این اخبار می‌بینیم که سفیر ایران با آن ریش بلند و قبای ایرانی‌ای که بر تن دارد، بسیار مورد توجه مردان و زنان انگلیسی است و آنان تلاش دارند نگاه وی را به خود بکشانند و از هم‌نشینی با او لذت می‌برند.
شاید بخشی از این چرایی، به باور نداشتن به خودمان و اعتماد به نفس پایین‌مان در برابر غربی‌ها باز گردد. پس از شکست‌های سنگینی که در دو جنگ پی در پی از روسیه خوردیم (اگرچه همراه با دلاوری‌ها و از جان گذشتگی‌های سپاهیان ایرانی همراه بود)، ذهنیت‌مان ما را در جایگاه پایین‌تری نسبت به غرب قرار داد و از همین رو، همیشه داشته‌های خود را در برابر داشته‌ها و دستاوردهای غرب، دست‌کم گرفته‌ایم.
۲- این روزها که در ایران به سر می‌برم، احساس می‌کنم نه تنها فروشگاه‌ها و خیابان‌های شهری، بلکه جاده‌های میان شهرها نیز به تصرف عروسک‌های خرس ولنتاین در آمده است. چندی پیش هم که سال نوی مسیحی آغاز شد، تصاویر بسیاری از ایرانیان با کلاه بابانوئل و درختان کاج آذین‌بندی شده در شبکه‌های اجتماعی، نشان از رشد آرام آرام این جشن‌های غربی در میان مردم ایران داشت.
۳- حکومت ما اگرچه تلاش دارد «آنچه خود داریم» را در برابر داشته‌های غرب برجسته کند، اما به دو دلیل به بیراهه می‌رود:
نخست اینکه حکومت ما دیدگاه و سیاست غالبش، غرب‌ستیزی است نه غرب‌شناسی و سپس گزینش بخش‌های خوب و سودمند از بخش‌های بد و زیان‌ده. این پدیده اشاعه فرهنگ غربی، بخشی از جهانی شدن است و کشوری که بخواهد (یا حتی اگر نخواهد) با دیگر کشورهای جهان ارتباط داشته باشد، ناچار دروازه‌هایش به روی بخشی از فرهنگ رایج و مسلط در جهان باز خواهد شد. بنابراین با بخشنامه‌های اماکن و... برای برخورد با فروشندگان عروسک خرس در روزهای نزدیک به ولنتاین و... نمی‌توان جلوی این پیشروی فرهنگ غربی را گرفت.
دوم اینکه تاکید تصمیم گیرندگان فرهنگی ما بر «آنچه خود داریم»، تنها گوشه‌ای از داشته‌های (اسلامی) ما را در بر گرفته و بخش عمده‌ای از آنرا (ملی) نه تنها نادیده می‌گیرد، بلکه تلاش برای برخورد با این بخش از داشته‌های به کنار نهاده شده، اگر شدیدتر از برخورد با مظاهر فرهنگ غربی نباشد، کمتر از آن هم نیست. دیدگاه‌های افراطی در سال‌های نخست انقلاب، تا آنجا پیش رفت که گروهی حتی خواهان برچیده شدن جشن نوروز شده و آنگاه که در این راه کامیاب نگشتند، تلاش کردند با دگرگونی در نام جشن‌های مرتبط با نوروز (همچون «چهارشنبه آخر سال» به جای «چهارشنبه سوری»، «روز طبیعت» به جای «سیزده به در» و...) آنها را از اصالت خویش دور سازند.
جشن سپندارمذگان یا آنگونه که ابوریحان بیرونی می‌گوید: «جشن مرد گیران»، یکی از همین جشنهاست (که چون این روزها خوشبختانه درباره‌اش زیاد نوشته می‌شود، در اینجا دوباره به آن نمی‌پردازیم). اما واقعیت اینست که بیشتر جوانان ما، حتی همان‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی درباره جشن سپندازمذگان پیام‌هایی را با افتخار به اشتراک می‌گذارند، خودشان پای عمل که برسد، مشتری خرس‌های ولنتاینی هستند. جوانان ما نه تنها مرعوب دستاوردهای مادی غرب شده‌اند، بلکه حقیقتا تسلیم فرهنگ غیرمادی غرب نیز گشته‌اند و در این میان، مسئولین ما به جای آنکه سنگرهای فرهنگ ایرانی را مستحکم‌تر کنند، به ویران کردن این سنگرها پرداخته و آنگاه مدعی تهاجم فرهنگی به عرصه‌هایی می‌شوند که خودشان پیشتر سنگرهایش را خالی و عرصه را برای بیگانگان تهی کرده‌اند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
بهای گوشت در کشورهای همسایه
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چند روز پیش آقای روحانی در واکنش به گرانی بهای گوشت گفته بود: «بروید در کشورهای همسایه و ببینید که گوشت در آنجا چند دلار است».
البته این تنها بخشی از سخنان وی بود که برخی رسانه‌های انحصارطلب با برجسته کردن همین بخش، تلاش داشتند بسان همیشه، از آب گل‌آلود ماهی گرفته و علیه دولت روحانی بیشتر سیاه‌نمایی کنند. هرچند کارنامه دولت روحانی آنچنان دچار کاستی است که نیاز به سیاه‌نمایی و استفاده ابزاری از بریده‌های سخنان وی نیست.
روحانی به هر روی در این سخنانش اشاره کرده که چون بهای گوشت و بنزین در کشورهای همسایه ما بالاست، این کالاها به آن کشورهای قاچاق می‌شود. استدلالش کاملا درست است. اما دو نکته را باید در نظر داشت:
نخست اینکه اگرچه بالا بردن بهای این کالاها به متوسط بهای جهانی و سپس توزیع عادلانه سرمایه‌ها میان مردم کشور می‌تواند از اینگونه قاچاق‌ها پیشگیری کند، اما تجربه نشان داده در چنین برنامه‌هایی، دولت‌های ما بخش نخست کار (یعنی افزایش بهای کالاهای اساسی) را خیلی خوب انجام می‌دهند، اما در انجام بخش دوم آن (توزیع عادلانه امکانات در میان مردم) ناکام مانده و بنابراین مرم زیان اصلی را خواهند دید.
نکته دوم اینست که اگرچه روحانی در این سخنان هدفش واقعا مقایسه میان بهای گوشت میان ایران و همسایگان نبود، اما همچون بسیاری از دیگر مسئولین، از چنین شیوه مقایسه‌ای بدش نمی‌آید.
در اینجا به مقایسه و هم‌سنجی بهای گوشت در برخی کشورهای همسایه که شخصا به آن کشورها سفر کرده‌ام، پرداخته و نشان می‌دهم یک کارگر یا کارمند ساده با دستمزد یک ماهش، چند کیلو گوشت گوسفندی بدون استخوان می‌تواند بخرد.
عراق: در عراق، یک کیلو گوشت گوسفندی بدون استخوان 15 هزار دینار است و میانگین دستمزد ماهانه یک کارگر ساده، 750 هزار دینار، که می‌شود پنجاه کیلو گوشت بی‌استخوان گوسفند.
افغانستان: گوشت گوسفند بی‌استخوان در افغانستان، کیلویی 300 افغانی (واحد پول افغانستان) است و یک کارمند پایه به‌طور میانگین اگر در ادارات دولتی باشد، ماهانه 14 هزار افغانی و در نهادهای غیردولتی، 30 هزار افغانی دستمزد می‌گیرد. بنابراین کارمند نهادهای دولتی می‌تواند ماهانه نزدیک 47 کیلو و کارمند نهادهای خصوصی، ماهانه یکصد کیلوگرم گوشت گوسفند بی‌استخوان بخرد.
ترکمنستان: اگرچه میانگین دستمزد ماهانه یک کارگر در این کشور پایبن است (تقریبا صد دلار)، اما بسیاری از خدمات و کالاها هم در این کشور رایگان (همچون گاز شهری) یا ارزان (همچون مواد خوراکی) است. گوشت گوسفندی بی‌استخوان هم هر کیلو ۶۵ سِنت است. به سخن دیگر، یک کارگر با دستمزد یک ماه می‌تواند صد و پنجاه کیلو گوشت بخرد (مسئولان ما ببینند که از آنجا گوشت اینچنین ارزان، قاچاق نمی‌شود).
ازبکستان: بهای یک کیلو گوشت بی‌استخوان گوسفندی در این کشورِ نزدیک به ما (و نه همسایه) 40 هزار «سامانی» است که می‌شود 4.8 دلار. میانگین دستمزد یک کارمند در این کشور، ماهانه 1.550.000 سامانی است که می‌شود 186 دلار. یعنی یک کارمند می‌تواند ماهانه 38 کیلو گوشت بی‌استخوان گوسفند بخرد.
مغولستان: مغولستان گزینه جالبی است برای توصیف بازار گوشت (گوسفند، شتر، گاو، اسب و خوک). بهای یک کیلو گوشت گوسفند در این کشور، کمتر از سه دلار است و البته برای همگان (که بیشترشان دامدارند)، در دسترس. نکته جالب اینکه مغول‌ها خیلی مشتاقند به ایران گوشت یا دام زنده بفروشند. در دیداری که با معاون اداره دام این کشور داشتم، تلاش زیادی کرد متقاعدم کند تا واسطه میان آنها و مسئولین ایرانی شوم برای صدور گوشت یا دام زنده (ایران در مغولستان سفارتخانه ندارد و سطح روابط دیپلماتیک‌مان بسیار پایین است). اما نامه‌نگاری‌ها و پیگیری‌هایم با مسئولین ایرانی بی‌پاسخ ماند. شاید در این شرایط بد نباشد مسئولان یا سرمایه‌داران خصوصی، به توانمندی‌های مغولستان در این زمینه بیشتر توجه کنند.
ایران: بهای گوشت بی‌استخوان گوسفند در ایران، تقریبا ۷ دلار است و دستمزد یک کارگر ایرانی (با همسر و دو فرزند) یک و نیم میلیون تومان یا ۱۱۵ دلار. بنابراین با یک ماه دستمزدش می‌تواند ۱۶.۵ کیلو گوشت گوسفند بدون استخوان بخرد که پایین‌تر از همه کشورهای همسایه و نزدیکی است که بررسی کردیم.
البته که با هم‌سنجی و مقایسه بهای یک کالا(ی حتی اساسی) نمی‌توان درباره میزان رفاه مردم یک کشور نتیجه‌گیری کرد. اما می‌توان به ادعاهای نادرست برخی مسئولین پاسخ داد؛ مسئولینی که هنگام اشاره به سطح رفاه، ایران را با کشورهای توسعه‌نیافته مقایسه می‌کنند و هنگام اشاره به بهای کالاها، با کشورهای پیشرفته. هرچند همانگونه که نشان دادیم، همین آمارها و ادعاها هم گاهی نادرست است.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames