تولید شما چیست؟
امیر هاشمی مقدم: فرارو
(چکیده) آقای رحیمپور ازغدی به تازگی گفته:
«آیا ژاپن به خاطر تسلیم امریکا شدن پیشرفت کرد؟ نه. یک عالمه کشور داریم که تسلیم مطلق امریکا شدند، اما هیچ پیشرفتی نداشتند، بلکه پسرفت هم داشتهاند. یکیاش همین ایران زمان شاه بود. اصلا یک کارخانه مستقل نداشتیم. بالای سرشان همه خارجی بودند. ایرانی نبوده اصلا [...] پیشرفت ژاپن چایی دیگر است علتش. ژاپنی زحمت میکشد و کار میکند. ایرانی نمیکند [...] ژاپنی تولیدش از مصرفش بیشتر است، ما مصرفمان از تولیدمان بیشتر است [...] مثل بعضی آدمهای ساده که میگویند غربیها در این صدسال بیحجابی، بیدینی، شرابخواری، چقدر پیشرفت کردهاند! آقا این پیشرفت مال بیدینی نیست، مال نظم، کار، تحقیق، دقت و اینهاست [...] همین آلسعود و قطر و امارات که تسلیم مطلق امریکا شدند، پیشرفت کردند؟ یک عده میروند دو تا پاساژ و خیابان اصلی اینها را میبینند میگویند اینها پیشرفت کردند. اینها آب خوردنشان را از بیرون میآورند. کدام پیشرفت؟».
این بخش کوتاه سخنرانی ایشان در بردارنده چندین ادعای نادرست است:
1- بحث منتقدان این نیست که چون ژاپن تسلیم شده پیشرفت کرده، بلکه اینست که ژاپن بهعنوان بزرگترین قربانی امریکا در جنگ جهانی دوم، روابطش را با امریکا عادیسازی کرد و اکنون با سونی، تویوتا و... امریکا را به وحشت انداخته، نه با شعارهای مرگ بر امریکا و آتش زدن پرچم این کشور.
2- برخلاف ادعای ایشان، مشاور یا رئیس خارجی برای یک کارخانه، لزوما به معنای غیرمستقل بودن آن نیست و یکی از رموز موفقیت ژاپن هم در همین امر نهفته است. به قول دکتر لشکربلوکی (در اینجا): «هنوز که هنوز است، «بهرهکشی» (عمدا کلمه بهرهکشی را استفاده کردهام) ژاپن از خارجیها ادامه دارد. نه تنها در کسوت مشاور که بسیاری از مدیران ارشد شرکتهای معروف ژاپنی، خارجی بودند و یا هستند: یک فرانسوی رییس نیسان است، مزدا از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ مدیران عامل غیر ژاپنی داشته است. آلبرت کریچمن مدیر عامل گروه میتسوبیشی فوسو است و ...».
3- برخلاف ادعای آقای ازغدی، همه کارخانههای ایرانی زمان شاه روسای خارجی نداشتند. بسیاری از آنها، یا همه یا بیشتر مدیرانشان ایرانی بوده و در منطقه و حتی اروپا، برند شناختهشدهای بودند: آزمایش، ارج، پارس الکتریک، کفشهای ملی و بلّا، شرکت مینو، نساجی مازندران، ماشینسازی هپکو و... بخشی از این برندهاست که اکنون عموما تعطیل شدهاند. دکتر سعیدی در چهار جلد کتاب که به «موقعیت تجار و صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی» میپردازد (اینجا)، نشان میدهد که بخش اصلی مشکل نه از تنبلی ایرانی در برابر سختکوشی ژاپنی، بلکه به مسائلی همچون مصادره اموال این صنعتدارانِ ایراندوست و برخوردهای نادرست با ایشان پس از انقلاب باز میگردد.
4- پیامد کینهورزی با کشورهایی همچون امریکا در تفاوت برندهای پیش و پس از انقلاب هم دیده میشود. برای نمونه، هواپیمایی هما جزو معتبرترین، امنترین و پر سودترین خطوط هواپیمایی جهان بود که طولانیترین پرواز مستقیم جهان (از تهران به نیویورک) را در کارنامه داشت؛ اما اکنون هواپیماهای فرسودهمان نه تنها جزو نامعتبرترین هواپیماهای جهان به شمار میآیند، بلکه حتی از دریافت سوخت در فرودگاهها نیز محرومند.
5- برخلاف ادعای ایشان، امارات و قطر خیلی فراتر از یکی دو خیابان و پاساژشان پیشرفته است. اکنون معماری این دو کشور جزو توسعهیافتهترین معماریها در خاورمیانه است. میتوان وضعیت سیاسی و اجتماعی این کشورها را نقد کرد، اما پیشرفت شهری و اقتصادیشان را هم دید. همانگونه که منصفانه نیست به بخش ناچیزی از آب آشامیدنی این کشورهای بیابانی که از خارج میآید اشاره کنیم، اما به اینکه بزرگترین آبشیرینکنهای جهان در عربستان و امارات فعالیت و 70 درصد آب آنها را تامین میکند، نپردازیم.
6- البته آقای ازغدی سخنان درستی هم در این میان گفته است. برای نمونه، پیشرفت به کار و تلاش و تحقیق بسته است نه به بیحجابی و شراب نوشیدن. اما ایکاش ایشان به برخی همفکران خودشان که مداما از بدحجابی و... در ایران بهعنوان دلایل همه بدبختیهای اقتصادی و محیط زیستی نام میبرند هم این نکته را یادآوری میکردند.
7- وی همچنین درست گفته که ژاپنیها بیش از مصرفشان تولید میکنند و ایرانیان بیش از تولیدشان، مصرف. اما استثنا هم داریم. برای نمونه ما در ایران بیش از نیاز و مصرفمان، تولید سخنران و سخنرانی داریم. سخنرانانی که تولیداتشان سخنان غیرمستند و عوامفریبانه است. البته اینها که در همه شبکههای رادیو و تلویزیونی، وزارتخانهها، ادارات، دانشگاهها و مدارس و... حضور پررنگ دارند، مصرف خودشان بیش از تولیداتشان است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
(چکیده) آقای رحیمپور ازغدی به تازگی گفته:
«آیا ژاپن به خاطر تسلیم امریکا شدن پیشرفت کرد؟ نه. یک عالمه کشور داریم که تسلیم مطلق امریکا شدند، اما هیچ پیشرفتی نداشتند، بلکه پسرفت هم داشتهاند. یکیاش همین ایران زمان شاه بود. اصلا یک کارخانه مستقل نداشتیم. بالای سرشان همه خارجی بودند. ایرانی نبوده اصلا [...] پیشرفت ژاپن چایی دیگر است علتش. ژاپنی زحمت میکشد و کار میکند. ایرانی نمیکند [...] ژاپنی تولیدش از مصرفش بیشتر است، ما مصرفمان از تولیدمان بیشتر است [...] مثل بعضی آدمهای ساده که میگویند غربیها در این صدسال بیحجابی، بیدینی، شرابخواری، چقدر پیشرفت کردهاند! آقا این پیشرفت مال بیدینی نیست، مال نظم، کار، تحقیق، دقت و اینهاست [...] همین آلسعود و قطر و امارات که تسلیم مطلق امریکا شدند، پیشرفت کردند؟ یک عده میروند دو تا پاساژ و خیابان اصلی اینها را میبینند میگویند اینها پیشرفت کردند. اینها آب خوردنشان را از بیرون میآورند. کدام پیشرفت؟».
این بخش کوتاه سخنرانی ایشان در بردارنده چندین ادعای نادرست است:
1- بحث منتقدان این نیست که چون ژاپن تسلیم شده پیشرفت کرده، بلکه اینست که ژاپن بهعنوان بزرگترین قربانی امریکا در جنگ جهانی دوم، روابطش را با امریکا عادیسازی کرد و اکنون با سونی، تویوتا و... امریکا را به وحشت انداخته، نه با شعارهای مرگ بر امریکا و آتش زدن پرچم این کشور.
2- برخلاف ادعای ایشان، مشاور یا رئیس خارجی برای یک کارخانه، لزوما به معنای غیرمستقل بودن آن نیست و یکی از رموز موفقیت ژاپن هم در همین امر نهفته است. به قول دکتر لشکربلوکی (در اینجا): «هنوز که هنوز است، «بهرهکشی» (عمدا کلمه بهرهکشی را استفاده کردهام) ژاپن از خارجیها ادامه دارد. نه تنها در کسوت مشاور که بسیاری از مدیران ارشد شرکتهای معروف ژاپنی، خارجی بودند و یا هستند: یک فرانسوی رییس نیسان است، مزدا از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ مدیران عامل غیر ژاپنی داشته است. آلبرت کریچمن مدیر عامل گروه میتسوبیشی فوسو است و ...».
3- برخلاف ادعای آقای ازغدی، همه کارخانههای ایرانی زمان شاه روسای خارجی نداشتند. بسیاری از آنها، یا همه یا بیشتر مدیرانشان ایرانی بوده و در منطقه و حتی اروپا، برند شناختهشدهای بودند: آزمایش، ارج، پارس الکتریک، کفشهای ملی و بلّا، شرکت مینو، نساجی مازندران، ماشینسازی هپکو و... بخشی از این برندهاست که اکنون عموما تعطیل شدهاند. دکتر سعیدی در چهار جلد کتاب که به «موقعیت تجار و صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی» میپردازد (اینجا)، نشان میدهد که بخش اصلی مشکل نه از تنبلی ایرانی در برابر سختکوشی ژاپنی، بلکه به مسائلی همچون مصادره اموال این صنعتدارانِ ایراندوست و برخوردهای نادرست با ایشان پس از انقلاب باز میگردد.
4- پیامد کینهورزی با کشورهایی همچون امریکا در تفاوت برندهای پیش و پس از انقلاب هم دیده میشود. برای نمونه، هواپیمایی هما جزو معتبرترین، امنترین و پر سودترین خطوط هواپیمایی جهان بود که طولانیترین پرواز مستقیم جهان (از تهران به نیویورک) را در کارنامه داشت؛ اما اکنون هواپیماهای فرسودهمان نه تنها جزو نامعتبرترین هواپیماهای جهان به شمار میآیند، بلکه حتی از دریافت سوخت در فرودگاهها نیز محرومند.
5- برخلاف ادعای ایشان، امارات و قطر خیلی فراتر از یکی دو خیابان و پاساژشان پیشرفته است. اکنون معماری این دو کشور جزو توسعهیافتهترین معماریها در خاورمیانه است. میتوان وضعیت سیاسی و اجتماعی این کشورها را نقد کرد، اما پیشرفت شهری و اقتصادیشان را هم دید. همانگونه که منصفانه نیست به بخش ناچیزی از آب آشامیدنی این کشورهای بیابانی که از خارج میآید اشاره کنیم، اما به اینکه بزرگترین آبشیرینکنهای جهان در عربستان و امارات فعالیت و 70 درصد آب آنها را تامین میکند، نپردازیم.
6- البته آقای ازغدی سخنان درستی هم در این میان گفته است. برای نمونه، پیشرفت به کار و تلاش و تحقیق بسته است نه به بیحجابی و شراب نوشیدن. اما ایکاش ایشان به برخی همفکران خودشان که مداما از بدحجابی و... در ایران بهعنوان دلایل همه بدبختیهای اقتصادی و محیط زیستی نام میبرند هم این نکته را یادآوری میکردند.
7- وی همچنین درست گفته که ژاپنیها بیش از مصرفشان تولید میکنند و ایرانیان بیش از تولیدشان، مصرف. اما استثنا هم داریم. برای نمونه ما در ایران بیش از نیاز و مصرفمان، تولید سخنران و سخنرانی داریم. سخنرانانی که تولیداتشان سخنان غیرمستند و عوامفریبانه است. البته اینها که در همه شبکههای رادیو و تلویزیونی، وزارتخانهها، ادارات، دانشگاهها و مدارس و... حضور پررنگ دارند، مصرف خودشان بیش از تولیداتشان است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
اباذری و کشف فاشیسم ایرانی
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران (2)
دکتر یوسفعلی #اباذری اگرچه در فضای علوم اجتماعی ایران چهرهای شناختهشده است، اما تا پیش از مرگ مرتضی پاشایی برای جامعه ایرانی چندان شناختهشده نبود. پس از مرگ پاشایی و در نشست علمیای که قرار بود دلایل اهمیت و گستردگی واکنشهای همدلانه نسبت به مرگ این خواننده پاپ در جامعه بررسی شود، سخنان تندی علیه این واکنشها بر زبان راند که نامش را در شبکههای اجتماعی بر سر زبانها انداخت. پس از آن بود که چند دیدگاه وی در نشستهای گوناگون درباره ایران هم خبرساز گردید و به سرعت بهعنوان چهرهای که نه تنها علیه ملیگرایی ایرانی، بلکه علیه تمدن و فرهنگ ایرانی مواضع تند میگیرد، شناخته شد.
اباذری با آنکه در زمینههایی همچون جامعهشناسی نظری و ادبی، توانمند است، اما در زمینههایی همچون تاریخ ایران و ادبیات فارسی نه شناختی در حد حتی متوسط دارد و نه میتواند جلوی سوگیریهایش را بگیرد. او در سخنرانیهایش (حتی آنهایی که ربطی به تاریخ و ادبیات ایران نداشته باشد) جزو غیرمستندترین استادان علوم اجتماعی ایران است که نه تنها هیچ منبعی برای گفتههایش نمیآورد، بلکه حتی خلاف یافتهها و دادههای اثباتشده موجود سخن میراند.
اباذری وابستگی فکری و نظری به مکتب فرانکفورت دارد. هابرماس بهعنوان یکی از بزرگترین چهرههای مرتبط با مکتب فرانکفورت (که البته خودش را در چارچوب این مکتب محدود نکرد)، به تازگی در گفتگو با نشریه اسپانیایی «ال’پایس» (2018) با افتخار خود را یک میهندوست آلمانی معرفی کرده است. اما اندیشمندان چپ در ایران، همچون اباذری، نه تنها خود را میهندوست نمیدانند، بلکه هیچگونه نشانهای از ایراندوستی را برنتافته و با ادبیاتی غیردانشگاهی به آن حمله میکنند.
اباذری همیشه با ادبیاتی تند و دور از جایگاه یک دانشگاهی، نه تنها هرگونه سخن گفتن از ایراندوستی و ملیگرایی، بلکه پدیدههای دیگری همچون همدلی و حضور گسترده مردم در تشییع جنازه پاشایی را با تعابیری همچون «فاشیسم» برچسب میزند. وی در نشست «پدیدارشناسی فرهنگی یک مرگ» که در تاریخ 18 آذر 1393 برای بررسی علل حضور گسترده مردم در تشییع جنازه مرتضی پاشایی برگزار گردید، مدعی شد که موسیقی پاشایی از مبتذلترین انواع پاپ بوده و «ترویج موسیقی مبتذل به فاشیسم میانجامد». به نظر میآید این سخن اباذری برگرفته از دیدگاه قدیمی مکتب فرانکفورت باشد؛ دیدگاهی که در مطالعات فرهنگی نو به کناری نهاده شده است. چرا که هیچ دلیل منطقی یا داده تجربی، چنین ادعایی را اثبات نکرده است. او با این ادعا که وقتی مردم ایران به صدای پاشایی گوش میدهند، نمیتوانند به بتهون گوش بدهند، آنها را ابله دانسته که «باید به این مردم توهین کرد». گویا معیار وی برای فاشیست نبودن، گوش دادن به موسیقی کلاسیک غربی است.
اباذری بار دیگر در همایش «عقلانیت و اعتدال در جهان معاصر» که در 24 آبان 1395 برگزار شد، به شعارهای ضدعرب شماری از شرکتکنندگان در تجمع پاسارگاد پرداخته و نتیجهگیری کرد که گرایشهای فاشیستی در ایران دارد مشروع میشود. محمدرضا جلاییپور در یادداشتی (1395) توضیح داده که در گردهمایی بسیار بزرگ کوروش در آن سال «تنها حدود پنجاه نفر شعار سر دادند. در همان تجمع، اكثر شعارهاي جمعيت فاقد عناصر عربستيز بوده است و حتي تعدادي عرب ايراني هم شركت كرده بودند [...] در جامعهاي كه دو تا سه ميليون نفر براي شركت در آيين راهپيمايي و زيارت اربعين به عراق سفر ميكنند، چهار ميليون نفر در روز شهادت امام هشتم شيعيان با پاي پياده و وسايل نقليه به مشهد ميروند و بيش از صد هزار نفر براي داربيهاي تهران در ورزشگاه جمع ميشوند و در زمانهاي كه مثلا در كنسرتهاي ستارههاي موسيقي راك بيش از ٥٠ هزار نفر شركت ميكنند، تجمع كمتر از پنجاه هزار نفر در مراسم شبه آييني، ايراندوستانه و سرگرمكننده بزرگداشتِ شخصيتي ملي و تاريخي -كوروش- در پاسارگاد چندان عجيب و لزوما نشانه ظهور فاشيسم نيست».
در یادداشتهای بعدی، نشان میدهیم که بهطور کلی سخنان اباذری درباره ایران باستان و زبان فارسی دارای چند ویژگی است:
الف) کمترین استنادی در سخنانش دیده نمیشود. بر پایه شواهدی که از سخنانش به دست میآید، برخلاف جامعهشناسی، هیچ آشنایی با تاریخ ایران و ادبیات فارسی پیشامشروطه ندارد.
ب) نه تنها شکوه ایران باستان و توانمندی زبان فارسی، بلکه حتی کلیت ایران باستان را نیز نفی میکند.
ج) ادعاها و گفتمان وی در این زمینه بسیار شبیه گفتمان قومگرایان و حتی گاهی نازلتر از آنهاست.
د) سخنان وی در این زمینه احساسی و فاقد بنیه علمی است و میانهای با دانش اجتماعی ندارد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران (2)
دکتر یوسفعلی #اباذری اگرچه در فضای علوم اجتماعی ایران چهرهای شناختهشده است، اما تا پیش از مرگ مرتضی پاشایی برای جامعه ایرانی چندان شناختهشده نبود. پس از مرگ پاشایی و در نشست علمیای که قرار بود دلایل اهمیت و گستردگی واکنشهای همدلانه نسبت به مرگ این خواننده پاپ در جامعه بررسی شود، سخنان تندی علیه این واکنشها بر زبان راند که نامش را در شبکههای اجتماعی بر سر زبانها انداخت. پس از آن بود که چند دیدگاه وی در نشستهای گوناگون درباره ایران هم خبرساز گردید و به سرعت بهعنوان چهرهای که نه تنها علیه ملیگرایی ایرانی، بلکه علیه تمدن و فرهنگ ایرانی مواضع تند میگیرد، شناخته شد.
اباذری با آنکه در زمینههایی همچون جامعهشناسی نظری و ادبی، توانمند است، اما در زمینههایی همچون تاریخ ایران و ادبیات فارسی نه شناختی در حد حتی متوسط دارد و نه میتواند جلوی سوگیریهایش را بگیرد. او در سخنرانیهایش (حتی آنهایی که ربطی به تاریخ و ادبیات ایران نداشته باشد) جزو غیرمستندترین استادان علوم اجتماعی ایران است که نه تنها هیچ منبعی برای گفتههایش نمیآورد، بلکه حتی خلاف یافتهها و دادههای اثباتشده موجود سخن میراند.
اباذری وابستگی فکری و نظری به مکتب فرانکفورت دارد. هابرماس بهعنوان یکی از بزرگترین چهرههای مرتبط با مکتب فرانکفورت (که البته خودش را در چارچوب این مکتب محدود نکرد)، به تازگی در گفتگو با نشریه اسپانیایی «ال’پایس» (2018) با افتخار خود را یک میهندوست آلمانی معرفی کرده است. اما اندیشمندان چپ در ایران، همچون اباذری، نه تنها خود را میهندوست نمیدانند، بلکه هیچگونه نشانهای از ایراندوستی را برنتافته و با ادبیاتی غیردانشگاهی به آن حمله میکنند.
اباذری همیشه با ادبیاتی تند و دور از جایگاه یک دانشگاهی، نه تنها هرگونه سخن گفتن از ایراندوستی و ملیگرایی، بلکه پدیدههای دیگری همچون همدلی و حضور گسترده مردم در تشییع جنازه پاشایی را با تعابیری همچون «فاشیسم» برچسب میزند. وی در نشست «پدیدارشناسی فرهنگی یک مرگ» که در تاریخ 18 آذر 1393 برای بررسی علل حضور گسترده مردم در تشییع جنازه مرتضی پاشایی برگزار گردید، مدعی شد که موسیقی پاشایی از مبتذلترین انواع پاپ بوده و «ترویج موسیقی مبتذل به فاشیسم میانجامد». به نظر میآید این سخن اباذری برگرفته از دیدگاه قدیمی مکتب فرانکفورت باشد؛ دیدگاهی که در مطالعات فرهنگی نو به کناری نهاده شده است. چرا که هیچ دلیل منطقی یا داده تجربی، چنین ادعایی را اثبات نکرده است. او با این ادعا که وقتی مردم ایران به صدای پاشایی گوش میدهند، نمیتوانند به بتهون گوش بدهند، آنها را ابله دانسته که «باید به این مردم توهین کرد». گویا معیار وی برای فاشیست نبودن، گوش دادن به موسیقی کلاسیک غربی است.
اباذری بار دیگر در همایش «عقلانیت و اعتدال در جهان معاصر» که در 24 آبان 1395 برگزار شد، به شعارهای ضدعرب شماری از شرکتکنندگان در تجمع پاسارگاد پرداخته و نتیجهگیری کرد که گرایشهای فاشیستی در ایران دارد مشروع میشود. محمدرضا جلاییپور در یادداشتی (1395) توضیح داده که در گردهمایی بسیار بزرگ کوروش در آن سال «تنها حدود پنجاه نفر شعار سر دادند. در همان تجمع، اكثر شعارهاي جمعيت فاقد عناصر عربستيز بوده است و حتي تعدادي عرب ايراني هم شركت كرده بودند [...] در جامعهاي كه دو تا سه ميليون نفر براي شركت در آيين راهپيمايي و زيارت اربعين به عراق سفر ميكنند، چهار ميليون نفر در روز شهادت امام هشتم شيعيان با پاي پياده و وسايل نقليه به مشهد ميروند و بيش از صد هزار نفر براي داربيهاي تهران در ورزشگاه جمع ميشوند و در زمانهاي كه مثلا در كنسرتهاي ستارههاي موسيقي راك بيش از ٥٠ هزار نفر شركت ميكنند، تجمع كمتر از پنجاه هزار نفر در مراسم شبه آييني، ايراندوستانه و سرگرمكننده بزرگداشتِ شخصيتي ملي و تاريخي -كوروش- در پاسارگاد چندان عجيب و لزوما نشانه ظهور فاشيسم نيست».
در یادداشتهای بعدی، نشان میدهیم که بهطور کلی سخنان اباذری درباره ایران باستان و زبان فارسی دارای چند ویژگی است:
الف) کمترین استنادی در سخنانش دیده نمیشود. بر پایه شواهدی که از سخنانش به دست میآید، برخلاف جامعهشناسی، هیچ آشنایی با تاریخ ایران و ادبیات فارسی پیشامشروطه ندارد.
ب) نه تنها شکوه ایران باستان و توانمندی زبان فارسی، بلکه حتی کلیت ایران باستان را نیز نفی میکند.
ج) ادعاها و گفتمان وی در این زمینه بسیار شبیه گفتمان قومگرایان و حتی گاهی نازلتر از آنهاست.
د) سخنان وی در این زمینه احساسی و فاقد بنیه علمی است و میانهای با دانش اجتماعی ندارد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
قلمیاران
✔️بخش نگاه شمارۀ 14 نشریه قلمیاران با عنوان بیخردی جامعهشناسی
✍️در این بخش مقالهای از دکتر جواد طباطبایی با عنوان حلقۀ بیخردی:«اباذری و همسرایان دانشکده علوم اجتماعی»، به طبع رسیده است که دکتر جواد طباطبایی به نقد آراء یوسف اباذری و دیگر جامعهشناسان…
✍️در این بخش مقالهای از دکتر جواد طباطبایی با عنوان حلقۀ بیخردی:«اباذری و همسرایان دانشکده علوم اجتماعی»، به طبع رسیده است که دکتر جواد طباطبایی به نقد آراء یوسف اباذری و دیگر جامعهشناسان…
درازهی و زخم کهنهای که باز کرد!
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
محمد باسط درازهی، نماینده سراوان که برخوردش با کارمند گمرک خبرساز شده بود، پس از رو شدن کپیکاریاش از مقاله یک پروفسور آلمانی، مدعی شده که در تهیه و انتشار آن مقاله هیچ نقشی نداشته و دانشجویش «به اجبار» نام او را در مقاله گنجانده است.
در یادداشتی تحلیلی که پیش از این درباره رفتار درازهی و توجیهش نوشتیم (در اینجا)، نشان داده شد که شوربختانه وی درباره توهینهایی که به قوم بلوچ و اهل سنت شده، سخن نا راست گفته و تنها میخواسته از احساسات اهل سنت و بلوچ، بهرهبرداری کرده و فضای جامعه را برای پوشاندن رفتار نادرست خود، ملتهب سازد. بنابراین در اینجا هم پیشفرض نگارنده اینست که ایشان درباره بیاختیار بودن در قرار گرفتن نامش بهعنوان نویسنده مقاله، سخن ناراست میگوید؛ بهویژه آنجا که ادعا کرده دانشجوی یادشده، نام وی را به اجبار در مقاله گنجانیده است. کی است که در فضای دانشگاهی ایران به سر برده و ندانسته باشد این بسیاری از استادان بیاخلاق هستند که «به اجبار» دانشجو را وادار میکنند در کار پژوهشیای که استاد کمترین نقشی در آن نداشته، نام استاد را هم در ابتدا بنویسد. حتی خودداری برخی از دانشجویان برای اجرای خواسته ناحق و نامشروع برخی از استادان در این زمینه، پیامدهای زیانباری برایشان دارد. اما دستکم تاکنون هیچ مورد برعکسی، یعنی اینکه یک دانشجو «به اجبار» نام استاد را در مقالهاش بگنجاند، دیده و شنیده نشده است.
در این میان، وزارت علوم به جای در پیش گرفتن راهکارهایی برای پیشگیری از این رفتارهای غیراخلاقی و غیرعلمی استادان، خودش با قانونی و اجباری کردن این کار، زخم بر این زخم کهنه پاشید.
سال 1393 آخرین سالی بود که نگارنده، مقالهای که نتیجه پژوهش میدانی تکنفرهاش بود را برای نشریهای علمی پژوهشی فرستاد. پس از تایید اولیه، سردبیر نشریه اعلام کرد که بنا به دستور وزارت علوم، همه نشریات علمی-پژوهشی موظفاند نام یک عضو هیئت علمی دانشگاه را بهعنوان نویسنده اول مقاله درج کنند. باورش دشوار بود؛ اما با یک بررسی ساده مشخص شد که سردبیر درست میگوید و وزارت علوم چنین دستوری را صادر کرده است (پس از آن بود که دیگر برای نشریات علمی-پژوهشی مقاله ننوشتم). این کار، یعنی وزارت علوم به یاری استادان غیراخلاقی شتافته و برای این رفتار غیرقانونیشان، الزام و اجبار قانونی درست کرده تا حتی اگر دانشجویی از چنگ استادان طماع توانست بگریزد، وزارت علوم او را دوباره نزد این استادان باز گرداند. این کار یعنی وزارت علوم به هیچ کسی که عضو هیئت علمی دانشگاه نباشد، اجازه رشد و نگارش مقالات علمی-پژوهشی نمیدهد؛ مگر آنکه زیر سایه یک عضو هیئت علمی باشد. وزارت علوم با این کارش نقش پلیسی را بازی میکند که بر سر گردنهای ایستاده و رهگذران را میگیرد، سپس به رهزنان خبر میدهد که «بیایید، برایتان طعمه گیر آوردم!». وزارت علوم تنها یکی از وزارتخانهها و نهادهایی است که زمینه توجیه رفتار غیرقانونی و غیرشرعی را برای دیگران فراهم میسازد تا یکی اختلاس علمی کند و یکی اختلاس میلیارد دلاری.
از عمدهترین دلایلی که برای این رفتار وزارت علوم میتوان برشمرد، ارتقای رزومه اعضای هیئت علمی دانشگاهها است تا بر پایه آن، مدعی افزایش سطح کیفی آموزش عالی در کشور شده و بتواند بر آمارها و ارقام افتخاری خویش بیفزاید.
طبیعتا در همین چارچوب است که شخصی همچون درازهی نه تنها نمیترسد از بیان این اینکه در تولید یا کپیبرداری مقالهای که نامش در ابتدا آمده، هیچ نقشی نداشته، بلکه آشکارا آنرا بیان کرده و حتی از یکسو از دانشجویی که چنین کاری کرده دفاع میکند و از سوی دیگر به داوران همایشهایی که مقالهاش را فرستاده، انتقاد وارد میسازد که تقصیر خودشان است که نفهمیدهاند مقاله کپیبرداری است!
و در همین چارچوب است که میتوان فهمید چرا چنین سارقانی میتوانند استاد دانشگاه شده و سپس نماینده مجلس شوند؛ بیآنکه در پی برملا شدن رفتارهای غیر فرهنگیشان، با سخنان نا راست و در حالیکه میلیونها ایرانی شگفتزده را مخاطب قرار میدهند، دست پیش گرفته و از زمین و زمان طلبکار میشوند.
گاهی اوقات هیچ چیزی نمیتواند اینها را بهتر از طنزهای تلخ بیان کند؛ همانگونه که سوریلند مدتها پیش به خوبی این رفتار برخی استادان را (در کلیپ زیر) نشان داده بود.
این یادداشت را اگر میپسندید برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
محمد باسط درازهی، نماینده سراوان که برخوردش با کارمند گمرک خبرساز شده بود، پس از رو شدن کپیکاریاش از مقاله یک پروفسور آلمانی، مدعی شده که در تهیه و انتشار آن مقاله هیچ نقشی نداشته و دانشجویش «به اجبار» نام او را در مقاله گنجانده است.
در یادداشتی تحلیلی که پیش از این درباره رفتار درازهی و توجیهش نوشتیم (در اینجا)، نشان داده شد که شوربختانه وی درباره توهینهایی که به قوم بلوچ و اهل سنت شده، سخن نا راست گفته و تنها میخواسته از احساسات اهل سنت و بلوچ، بهرهبرداری کرده و فضای جامعه را برای پوشاندن رفتار نادرست خود، ملتهب سازد. بنابراین در اینجا هم پیشفرض نگارنده اینست که ایشان درباره بیاختیار بودن در قرار گرفتن نامش بهعنوان نویسنده مقاله، سخن ناراست میگوید؛ بهویژه آنجا که ادعا کرده دانشجوی یادشده، نام وی را به اجبار در مقاله گنجانیده است. کی است که در فضای دانشگاهی ایران به سر برده و ندانسته باشد این بسیاری از استادان بیاخلاق هستند که «به اجبار» دانشجو را وادار میکنند در کار پژوهشیای که استاد کمترین نقشی در آن نداشته، نام استاد را هم در ابتدا بنویسد. حتی خودداری برخی از دانشجویان برای اجرای خواسته ناحق و نامشروع برخی از استادان در این زمینه، پیامدهای زیانباری برایشان دارد. اما دستکم تاکنون هیچ مورد برعکسی، یعنی اینکه یک دانشجو «به اجبار» نام استاد را در مقالهاش بگنجاند، دیده و شنیده نشده است.
در این میان، وزارت علوم به جای در پیش گرفتن راهکارهایی برای پیشگیری از این رفتارهای غیراخلاقی و غیرعلمی استادان، خودش با قانونی و اجباری کردن این کار، زخم بر این زخم کهنه پاشید.
سال 1393 آخرین سالی بود که نگارنده، مقالهای که نتیجه پژوهش میدانی تکنفرهاش بود را برای نشریهای علمی پژوهشی فرستاد. پس از تایید اولیه، سردبیر نشریه اعلام کرد که بنا به دستور وزارت علوم، همه نشریات علمی-پژوهشی موظفاند نام یک عضو هیئت علمی دانشگاه را بهعنوان نویسنده اول مقاله درج کنند. باورش دشوار بود؛ اما با یک بررسی ساده مشخص شد که سردبیر درست میگوید و وزارت علوم چنین دستوری را صادر کرده است (پس از آن بود که دیگر برای نشریات علمی-پژوهشی مقاله ننوشتم). این کار، یعنی وزارت علوم به یاری استادان غیراخلاقی شتافته و برای این رفتار غیرقانونیشان، الزام و اجبار قانونی درست کرده تا حتی اگر دانشجویی از چنگ استادان طماع توانست بگریزد، وزارت علوم او را دوباره نزد این استادان باز گرداند. این کار یعنی وزارت علوم به هیچ کسی که عضو هیئت علمی دانشگاه نباشد، اجازه رشد و نگارش مقالات علمی-پژوهشی نمیدهد؛ مگر آنکه زیر سایه یک عضو هیئت علمی باشد. وزارت علوم با این کارش نقش پلیسی را بازی میکند که بر سر گردنهای ایستاده و رهگذران را میگیرد، سپس به رهزنان خبر میدهد که «بیایید، برایتان طعمه گیر آوردم!». وزارت علوم تنها یکی از وزارتخانهها و نهادهایی است که زمینه توجیه رفتار غیرقانونی و غیرشرعی را برای دیگران فراهم میسازد تا یکی اختلاس علمی کند و یکی اختلاس میلیارد دلاری.
از عمدهترین دلایلی که برای این رفتار وزارت علوم میتوان برشمرد، ارتقای رزومه اعضای هیئت علمی دانشگاهها است تا بر پایه آن، مدعی افزایش سطح کیفی آموزش عالی در کشور شده و بتواند بر آمارها و ارقام افتخاری خویش بیفزاید.
طبیعتا در همین چارچوب است که شخصی همچون درازهی نه تنها نمیترسد از بیان این اینکه در تولید یا کپیبرداری مقالهای که نامش در ابتدا آمده، هیچ نقشی نداشته، بلکه آشکارا آنرا بیان کرده و حتی از یکسو از دانشجویی که چنین کاری کرده دفاع میکند و از سوی دیگر به داوران همایشهایی که مقالهاش را فرستاده، انتقاد وارد میسازد که تقصیر خودشان است که نفهمیدهاند مقاله کپیبرداری است!
و در همین چارچوب است که میتوان فهمید چرا چنین سارقانی میتوانند استاد دانشگاه شده و سپس نماینده مجلس شوند؛ بیآنکه در پی برملا شدن رفتارهای غیر فرهنگیشان، با سخنان نا راست و در حالیکه میلیونها ایرانی شگفتزده را مخاطب قرار میدهند، دست پیش گرفته و از زمین و زمان طلبکار میشوند.
گاهی اوقات هیچ چیزی نمیتواند اینها را بهتر از طنزهای تلخ بیان کند؛ همانگونه که سوریلند مدتها پیش به خوبی این رفتار برخی استادان را (در کلیپ زیر) نشان داده بود.
این یادداشت را اگر میپسندید برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
آیا تمدن ایران باستان، نانویسا بود؟
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران(3)
از نشانههای روشنفکری امروزی، یکی هم حمله به تاریخ و تمدن ایران باستان و زبان فارسی است. برای نمونه دکتر #اباذری در یک سخنرانی، به یکباره به سراغ تاریخ ایران باستان رفته و میگوید:
«تاریخ [ایران] قبل از اسلامی هیچی ندارد. هیچی نیست. یک دانه درخت آسوریک است. یک دانه بندهشن دارد و از این حرفها. یک سری کتاب مقدس دارد که آنرا همه دارند. فلان قبیله افریقایی هم شما بروید بالاخره یک کتابی دارد یک چیزی دارد. [ایران باستان] هیچی نیست [...] هیچی نیست [تاریخ باستان ایران] یک برهوتی است که هیچی درونش نیست به جز یک امپراتوری هشت الهفت بوروکراتی که تنها کارش این بوده که حمله کند به این و آن».
این سخنان اباذری اشتباهات و نادرستیهای فاحش بسیار دارد. از جملاتی همچون «ایران باستان هیچی نیست» که ایشان مکررا و کینهورزانه بیان میکند میگذریم. اما دیگر مواردی که بیان کرده را یک به یک بررسی میکنیم:
نخست اینکه مدعی میشود ایران باستان هیچ کتاب و متنی ندارد به جز درخت آسوریک و بندهشن. این ادعا را بسیاری از دیگر افراد نیز همچون دکتر اباذری، بدون کمترین آشناییای با تاریخ و تمدن ایران باستان به زبان راندهاند. در واقع اگر از سنگنوشتهها و نوشتههای روی سکهها و دهها هزار لوح گلی دوران باستان (که اکنون دانشگاه شیکاگو بسیاری از آنها را بهعنوان باجخواهی از ایران گرفته و پس نمیدهد) چشمپوشی کنیم، از وجود کتابهای بسیاری از ایران پیش از اسلام آگاهیم. برخی از اینها همچون بندهشن (و همچنین دینکرد، شایست نشایست، دادستان دینی، گزیدههای زادسپرم و...) دینی هستند که ریشه در دوره ساسانی دارند. همچنین است کتابهای دینی مانویان که بسیارند.
به جز این کتابهای دینی، میتوان از کتابهای دیگری همچون «شارستانهای ایرانشهر»، «کارنامه اردشیر پاپکان»، «شاپورگان مانی»، «اندرز خسرو قبادان»، «آیین نامهنویسی» و... نام برد که بیشتر دادههای سیاسی و جغرافیایی دارند. به جز اینها دسته دیگری از کتابها را میتوان نام برد که مترجمان مسلمان از پهلوی به عربی برگرداندهاند و اکنون اصل پهلوی آنان در دسترس نیست، اما بنا به نوشته مترجمان، در ایران و به پهلوی موجود بودهاند. ابن ندیم، مسعودی، حمزه اصفهانی و... فهرستهایی از مترجمان را نام میبرند که در دستگاه خلافت، کتابهایی در زمینههای پزشکی، نجوم، علمی، اندرزنامه و... را از پهلوی به عربی بر میگرداندند. همچنین است کتابهای بسیاری که در کتابخانه گُندیشاپور بوده و آنرا تبدیل به بزرگترین کتابخانه روزگار خویش کرده بود. درباره کتابخانه گندیشاپور هم نویسندگان رومی و هم نویسندگان عرب و مسلمان بسیار نوشتهاند. همین است که حتی اندیشمند عربی همچون ابن خلدون نیز افسوس خورده و اشاره به کتابهای «فُرُس» (فارسها) میکند که به دستور خلیفه دوم در رودخانه ریخته شدند؛ چرا که اگر سودمند بودند، کتاب قرآن سودمندتر است و با وجود آن، نیازی به کتابهای دیگر نیست و اگر سودمند نباشد، پس دلیلی بر نگهداریشان نیست.
بنابراین، این ادعا که ایران باستان منبع مکتوب و کتاب نداشته، واهی و ناشی از ناآگاهی است.
نکته دوم اینکه اباذری مدعی میشود چون بندهشن کتابی مذهبی است، به شمار نمیآید؛ زیرا حتی قبایل افریقایی هم برای مذاهبشان کتاب دارند. یک استاد جامعهشناسی تنها بهواسطه کینه و دشمنی است که میتواند چنین ادعایی داشته باشد. اصولا در مطالعات انسانشناختی، از فرهنگ اجتماعاتی همچون قبایل افریقایی بهعنوان «فرهنگ نا نِویسا» (non-writing cultures) یاد میشود. بنابراین باید از ایشان پرسید آیا میتواند نام چند تا از این قبایل افریقایی و کتابهای مذهبی باستان یا حتی مربوط به یکی دو سده پیششان را بیان کند؟
دست آخر، وی دوباره مدعی میشود که تاریخ ایران باستان هیچی نبوده به جز یک برهوت. اما یک امپراتوری داشته که کارش تنها کشورگشایی بوده است. همینکه اباذری بپذیرد هخامنشیان امپراتوری بودند، سخنش را نقض میکند. چرا که مدیریت یک امپراتوری (که بهطور عجیبی از نگاه اباذری در یک برهوت به وجود آمده) نیازمند سیاستهای گسترده (چه در مرکز امپراتوری و چه از شبکه ارتباطات گسترده با ساتراپهایی که ایده هخامنشیان بود)، نظام اقتصادی و مالی (مثلا رواج سکههای دریک)، ارتباطات (ساخت هزاران کیلومتر راه از شرق تا غربِ امپراتوری که راه شاهی مهمترینشان بود و چاپارخانههایی که تحسین مورخان را در پی داشته)، راهاندازی نیروی دریایی قوی، ساخت سازههایی همچون تخت جمشید و... بوده است. اباذری که شیفته تمدن یونان باستان است، دستکم میتوانست منابع یونان باستان درباره ایران باستان را بخواند.
ادامه دارد...
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران(3)
از نشانههای روشنفکری امروزی، یکی هم حمله به تاریخ و تمدن ایران باستان و زبان فارسی است. برای نمونه دکتر #اباذری در یک سخنرانی، به یکباره به سراغ تاریخ ایران باستان رفته و میگوید:
«تاریخ [ایران] قبل از اسلامی هیچی ندارد. هیچی نیست. یک دانه درخت آسوریک است. یک دانه بندهشن دارد و از این حرفها. یک سری کتاب مقدس دارد که آنرا همه دارند. فلان قبیله افریقایی هم شما بروید بالاخره یک کتابی دارد یک چیزی دارد. [ایران باستان] هیچی نیست [...] هیچی نیست [تاریخ باستان ایران] یک برهوتی است که هیچی درونش نیست به جز یک امپراتوری هشت الهفت بوروکراتی که تنها کارش این بوده که حمله کند به این و آن».
این سخنان اباذری اشتباهات و نادرستیهای فاحش بسیار دارد. از جملاتی همچون «ایران باستان هیچی نیست» که ایشان مکررا و کینهورزانه بیان میکند میگذریم. اما دیگر مواردی که بیان کرده را یک به یک بررسی میکنیم:
نخست اینکه مدعی میشود ایران باستان هیچ کتاب و متنی ندارد به جز درخت آسوریک و بندهشن. این ادعا را بسیاری از دیگر افراد نیز همچون دکتر اباذری، بدون کمترین آشناییای با تاریخ و تمدن ایران باستان به زبان راندهاند. در واقع اگر از سنگنوشتهها و نوشتههای روی سکهها و دهها هزار لوح گلی دوران باستان (که اکنون دانشگاه شیکاگو بسیاری از آنها را بهعنوان باجخواهی از ایران گرفته و پس نمیدهد) چشمپوشی کنیم، از وجود کتابهای بسیاری از ایران پیش از اسلام آگاهیم. برخی از اینها همچون بندهشن (و همچنین دینکرد، شایست نشایست، دادستان دینی، گزیدههای زادسپرم و...) دینی هستند که ریشه در دوره ساسانی دارند. همچنین است کتابهای دینی مانویان که بسیارند.
به جز این کتابهای دینی، میتوان از کتابهای دیگری همچون «شارستانهای ایرانشهر»، «کارنامه اردشیر پاپکان»، «شاپورگان مانی»، «اندرز خسرو قبادان»، «آیین نامهنویسی» و... نام برد که بیشتر دادههای سیاسی و جغرافیایی دارند. به جز اینها دسته دیگری از کتابها را میتوان نام برد که مترجمان مسلمان از پهلوی به عربی برگرداندهاند و اکنون اصل پهلوی آنان در دسترس نیست، اما بنا به نوشته مترجمان، در ایران و به پهلوی موجود بودهاند. ابن ندیم، مسعودی، حمزه اصفهانی و... فهرستهایی از مترجمان را نام میبرند که در دستگاه خلافت، کتابهایی در زمینههای پزشکی، نجوم، علمی، اندرزنامه و... را از پهلوی به عربی بر میگرداندند. همچنین است کتابهای بسیاری که در کتابخانه گُندیشاپور بوده و آنرا تبدیل به بزرگترین کتابخانه روزگار خویش کرده بود. درباره کتابخانه گندیشاپور هم نویسندگان رومی و هم نویسندگان عرب و مسلمان بسیار نوشتهاند. همین است که حتی اندیشمند عربی همچون ابن خلدون نیز افسوس خورده و اشاره به کتابهای «فُرُس» (فارسها) میکند که به دستور خلیفه دوم در رودخانه ریخته شدند؛ چرا که اگر سودمند بودند، کتاب قرآن سودمندتر است و با وجود آن، نیازی به کتابهای دیگر نیست و اگر سودمند نباشد، پس دلیلی بر نگهداریشان نیست.
بنابراین، این ادعا که ایران باستان منبع مکتوب و کتاب نداشته، واهی و ناشی از ناآگاهی است.
نکته دوم اینکه اباذری مدعی میشود چون بندهشن کتابی مذهبی است، به شمار نمیآید؛ زیرا حتی قبایل افریقایی هم برای مذاهبشان کتاب دارند. یک استاد جامعهشناسی تنها بهواسطه کینه و دشمنی است که میتواند چنین ادعایی داشته باشد. اصولا در مطالعات انسانشناختی، از فرهنگ اجتماعاتی همچون قبایل افریقایی بهعنوان «فرهنگ نا نِویسا» (non-writing cultures) یاد میشود. بنابراین باید از ایشان پرسید آیا میتواند نام چند تا از این قبایل افریقایی و کتابهای مذهبی باستان یا حتی مربوط به یکی دو سده پیششان را بیان کند؟
دست آخر، وی دوباره مدعی میشود که تاریخ ایران باستان هیچی نبوده به جز یک برهوت. اما یک امپراتوری داشته که کارش تنها کشورگشایی بوده است. همینکه اباذری بپذیرد هخامنشیان امپراتوری بودند، سخنش را نقض میکند. چرا که مدیریت یک امپراتوری (که بهطور عجیبی از نگاه اباذری در یک برهوت به وجود آمده) نیازمند سیاستهای گسترده (چه در مرکز امپراتوری و چه از شبکه ارتباطات گسترده با ساتراپهایی که ایده هخامنشیان بود)، نظام اقتصادی و مالی (مثلا رواج سکههای دریک)، ارتباطات (ساخت هزاران کیلومتر راه از شرق تا غربِ امپراتوری که راه شاهی مهمترینشان بود و چاپارخانههایی که تحسین مورخان را در پی داشته)، راهاندازی نیروی دریایی قوی، ساخت سازههایی همچون تخت جمشید و... بوده است. اباذری که شیفته تمدن یونان باستان است، دستکم میتوانست منابع یونان باستان درباره ایران باستان را بخواند.
ادامه دارد...
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
افغانستانیها هم ما را مسخره میکنند!
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیروز کلیپ کوتاهی از گزارشگر افغانستانی درباره پخش زنده فوتبال در ایران در شبکههای اجتماعی دست به دست شد که واکنشهای بسیاری را در پی داشت. یک گروه میگفتند راست گفته؛ شمار بیشتری میگفتند حالا دیگر افغانستانیها هم ما را مسخره میکنند؛ و یک عده هم خونشان از اینکه یک افغانستانی ایران را مسخره کرده به جوش آمد و حتی در برنامههای زنده تلویزیونی هم به این گزارش، واکنشی تمسخرآمیز نشان دادند. درباره این مسئله باید چند نکته را باید یادآوری کرد:
🔷 آن گزارشگر افغانستانی تنها یک گزاره خبری را بیان کرد؛ بدون اینکه مسخره کرده یا حتی لحن طعنهآمیزی داشته باشد. اینکه برخی از ما حساس شدهایم و با بیان ساده برخی کمبودها (همچون امکان نداشتن پخش مستقیم فوتبال در کشورمان) واکنش نشان میدهیم، بیش از اینکه به عامل بیرونی ربط داشته باشد، به عوامل درونی مرتبط است.
🔷 این نخستین بار نیست ما جملاتی همچون «حالا دیگر افغانستانیها هم...» به زبان میآوریم. همین چند وقت پیش و در پی گران شدن رب گوجه در ایران و واردات آن از افغانستان، کلیپی پخش شد که یک ایرانی با سخنانی تأسفانگیز میگفت: «خاک بر سر ما که حالا دیگر باید از افغانستان رب گوجه وارد کنیم». اینگونه سخنان حقارتآمیز، نشانگر وجود نژادپرستی نزد برخی از ایرانیان است. واقعا نمیدانم چقدر این ادعای «ایران قدرتمند در منطقه قدرتمند» که دولت آقای روحانی تاکنون بارها بیان کرده، خط مشی واقعی دولتمردان و فراتر از شعارهای همیشگی است؛ اما بیگمان رمز موفقیت ایران یا هر کشور دیگری در داشتن همسایگان قدرتمند و پیشرفته است. بنابراین یک ایرانی باید از اینکه افغانستان و دیگر همسایگانمان توسعه یابند، خرسند باشد. اینکه افغانستان کالاهای خوب تولید کند، زنان این کشور از رفتن به ورزشگاه محروم نیستند و حتی پیش از برگزاری مسابقات فوتبال، کنسرت در ورزشگاه برگزار میکنند، نمیتواند و نباید مایه ناخرسندی ایرانیان شود.
🔷 از قضا برخی از گزارشگران ورزشی ایران تاکنون بارها افغانستانیها را بدون دلیل مورد توهین و تمسخر خود قرار دادهاند. برای نمونه وقتی تکواندو کار ایرانی روبروی حریف افغانستانی قرار گرفت، گزارشگر با لحن تمسخرآمیز میگوید: «مورچه چیه که کله پاچهاش چی باشه». سه سال پیش نیز هنگام بازی تیمهای فوتیال امید ایران و افغانستان در ورزشگاه آزادی، گزارشگر ایرانی به تماشاگران پرشمار افغانستانی توهین میکند. اما در نقطه مقابل و با یک گزاره خبری ساده، این میزان واکنش تند نشان دادن، شگفتانگیز است.
🔷 برخی از مجریان ایرانی، با واکنشی تمسخرآمیز به آن گزارش افغانستانی پاسخ دادند. یعنی در واقع به اتهام مسخره شدن، خودشان دیگران را مسخره میکنند. جدا از اینکه نا آگاهانه لهجه فارسی افغانستانی (که از قضا زادگاه فارسی دری است و همچنان به شیوه فارسی هزار سال پیش نزدیکتر است) را به نوعی به سخره گرفتند، این نشان از ناکارآمدی نهادهای رسمی ما در ریشهکن کردن رفتارهای توهینآمیز و تمسخر گونه در میان کارمندان و کارکنانشان از یکسو، و بیثمر بودن گزینشهای طولانیمدت برای پذیرش و استخدام از سوی دیگر دارد؛ گزینشهایی که به نظر میآید سلامت اخلاقی در آن چندان جایگاهی نداشته و تنها برخی وابستگیهای سیاسی مهم است. این پدیده تاکنون بارها هم در صدا و سیما، هم در نیروی انتظامی و هم در بسیاری از نهادهای دیگر مایه بدنامی ایرانیان شده است. هر بار ابتدا مسئولین این نهادها با انکار ماجرا یا توجیههایی همچون «قصد اهانت نبوده» و...، تلاش دارند مسئله را نادیده بگیرند و نهایتا پس از انتقادات بسیار، قول رسیدگی میدهند. رسیدگیای که هرگز جامه عمل به خود نمیپوشاند؛ وگرنه شاهد تکرار دوباره این رفتارها نبودیم.
🔷 دست آخر ما درباره افغانستانیها دچار پدیدهای شدهایم که جامعهشناس معروف، آنتونی گیدنز آنرا «بلاگردانی» مینامد؛ یعنی افغانستانیها را در زمینههایی گناهکار میدانیم و سرزنش میکنیم که واقعا ربطی به آنها ندارد، بلکه خود ما توانایی حل اصولیاش را نداریم و بنابراین به دنبال یک دیوار کوتاه میگردیم تا تقصیر را به گردن او بیندازیم. باور کنیم نه آن گزارشگر افغانستانی ما را مسخره کرد، و نه او مقصر حضور نیافتن زنان ایرانی در ورزشگاه یا پخش با تاخیر فوتبال در تلویزیون ایران است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیروز کلیپ کوتاهی از گزارشگر افغانستانی درباره پخش زنده فوتبال در ایران در شبکههای اجتماعی دست به دست شد که واکنشهای بسیاری را در پی داشت. یک گروه میگفتند راست گفته؛ شمار بیشتری میگفتند حالا دیگر افغانستانیها هم ما را مسخره میکنند؛ و یک عده هم خونشان از اینکه یک افغانستانی ایران را مسخره کرده به جوش آمد و حتی در برنامههای زنده تلویزیونی هم به این گزارش، واکنشی تمسخرآمیز نشان دادند. درباره این مسئله باید چند نکته را باید یادآوری کرد:
🔷 آن گزارشگر افغانستانی تنها یک گزاره خبری را بیان کرد؛ بدون اینکه مسخره کرده یا حتی لحن طعنهآمیزی داشته باشد. اینکه برخی از ما حساس شدهایم و با بیان ساده برخی کمبودها (همچون امکان نداشتن پخش مستقیم فوتبال در کشورمان) واکنش نشان میدهیم، بیش از اینکه به عامل بیرونی ربط داشته باشد، به عوامل درونی مرتبط است.
🔷 این نخستین بار نیست ما جملاتی همچون «حالا دیگر افغانستانیها هم...» به زبان میآوریم. همین چند وقت پیش و در پی گران شدن رب گوجه در ایران و واردات آن از افغانستان، کلیپی پخش شد که یک ایرانی با سخنانی تأسفانگیز میگفت: «خاک بر سر ما که حالا دیگر باید از افغانستان رب گوجه وارد کنیم». اینگونه سخنان حقارتآمیز، نشانگر وجود نژادپرستی نزد برخی از ایرانیان است. واقعا نمیدانم چقدر این ادعای «ایران قدرتمند در منطقه قدرتمند» که دولت آقای روحانی تاکنون بارها بیان کرده، خط مشی واقعی دولتمردان و فراتر از شعارهای همیشگی است؛ اما بیگمان رمز موفقیت ایران یا هر کشور دیگری در داشتن همسایگان قدرتمند و پیشرفته است. بنابراین یک ایرانی باید از اینکه افغانستان و دیگر همسایگانمان توسعه یابند، خرسند باشد. اینکه افغانستان کالاهای خوب تولید کند، زنان این کشور از رفتن به ورزشگاه محروم نیستند و حتی پیش از برگزاری مسابقات فوتبال، کنسرت در ورزشگاه برگزار میکنند، نمیتواند و نباید مایه ناخرسندی ایرانیان شود.
🔷 از قضا برخی از گزارشگران ورزشی ایران تاکنون بارها افغانستانیها را بدون دلیل مورد توهین و تمسخر خود قرار دادهاند. برای نمونه وقتی تکواندو کار ایرانی روبروی حریف افغانستانی قرار گرفت، گزارشگر با لحن تمسخرآمیز میگوید: «مورچه چیه که کله پاچهاش چی باشه». سه سال پیش نیز هنگام بازی تیمهای فوتیال امید ایران و افغانستان در ورزشگاه آزادی، گزارشگر ایرانی به تماشاگران پرشمار افغانستانی توهین میکند. اما در نقطه مقابل و با یک گزاره خبری ساده، این میزان واکنش تند نشان دادن، شگفتانگیز است.
🔷 برخی از مجریان ایرانی، با واکنشی تمسخرآمیز به آن گزارش افغانستانی پاسخ دادند. یعنی در واقع به اتهام مسخره شدن، خودشان دیگران را مسخره میکنند. جدا از اینکه نا آگاهانه لهجه فارسی افغانستانی (که از قضا زادگاه فارسی دری است و همچنان به شیوه فارسی هزار سال پیش نزدیکتر است) را به نوعی به سخره گرفتند، این نشان از ناکارآمدی نهادهای رسمی ما در ریشهکن کردن رفتارهای توهینآمیز و تمسخر گونه در میان کارمندان و کارکنانشان از یکسو، و بیثمر بودن گزینشهای طولانیمدت برای پذیرش و استخدام از سوی دیگر دارد؛ گزینشهایی که به نظر میآید سلامت اخلاقی در آن چندان جایگاهی نداشته و تنها برخی وابستگیهای سیاسی مهم است. این پدیده تاکنون بارها هم در صدا و سیما، هم در نیروی انتظامی و هم در بسیاری از نهادهای دیگر مایه بدنامی ایرانیان شده است. هر بار ابتدا مسئولین این نهادها با انکار ماجرا یا توجیههایی همچون «قصد اهانت نبوده» و...، تلاش دارند مسئله را نادیده بگیرند و نهایتا پس از انتقادات بسیار، قول رسیدگی میدهند. رسیدگیای که هرگز جامه عمل به خود نمیپوشاند؛ وگرنه شاهد تکرار دوباره این رفتارها نبودیم.
🔷 دست آخر ما درباره افغانستانیها دچار پدیدهای شدهایم که جامعهشناس معروف، آنتونی گیدنز آنرا «بلاگردانی» مینامد؛ یعنی افغانستانیها را در زمینههایی گناهکار میدانیم و سرزنش میکنیم که واقعا ربطی به آنها ندارد، بلکه خود ما توانایی حل اصولیاش را نداریم و بنابراین به دنبال یک دیوار کوتاه میگردیم تا تقصیر را به گردن او بیندازیم. باور کنیم نه آن گزارشگر افغانستانی ما را مسخره کرد، و نه او مقصر حضور نیافتن زنان ایرانی در ورزشگاه یا پخش با تاخیر فوتبال در تلویزیون ایران است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
قیاسهای اباذرانه (1) فردوسی و هومر
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران (4)
ایلیاد و اودیسه هومر، دو اثر حماسی به جای مانده از پیش از میلاد است که شهرتی چشمگیر در جهان دارد. ایلیاد، داستان جنگ تروا است و اودیسه، سرگذشت اودسیوس، از قهرمانان جنگ تروآ که میخواهد به خانهاش باز گردد. در لابلای صفحات این دو کتاب، هومر به ویژگیهای خدایان و قهرمانان یونانی نیز میپردازد. دکتر #اباذری در مقام قیاس فردوسی و هومر بر آمده، از فرصت استفاده کرده تا دوباره به فردوسی و شاهنامه بتازد. او یکبار میگوید:
«من وقتی میگویم یونان خاستگاه اروپاست، [چون] هومر دارد. فردوسی هومر نیست. [شاهنامه] فردوسی در دوران اسلامی نوشته شده. هومر... شما [؟نامفهوم] را بخوانید. به تمام اندیشه یونانی شکل میدهد. به فلسفه یونانی، به نمایشنامه یونانی، به تراژدی یونانی، به کمدی یونانی، به همه چیز یونانی. فردوسی بعد از ماجرا نوشته شده. چطور این را با آن مقایسه میکنید؟ ربطی به هم ندارد. او به تمام یونان شکل داده. این بعد از اسلام نوشته شده و یک نوستالوژی برای تاریخ است، یک نوستالوژی برای شعر [است]. من احترام زائدالوصفی برای فردوسی قائلم. فردوسی، یکی از بزرگترین چه میدانم، چیزهاست. در این تردیدی نیست. منتها من درباره نقشی که برایش اهاله میکنند... فردوسی مال بعد از اسلام است. دویست سال بعد از آن است، سیصد سال بعد از آن است، چهارصد سال بعد از آن است، نمیدانم. من تاریخش را درست نمیدانم [...]».
او همچنین در جلسه پایاننامه یکی از دانشجویانش میگوید:
«حالا قربانشان بروم شاهنامه را که... من هم شاهنامه را خیلی دوست دارم. شاهنامه دو تا قهرمان دارد. دو تا هویت دارد. یکی اسکندر است. حتی هگل هم میگوید من خیلی تعجب میکنم ایرانیان یک حماسه ملی ساختند که قهرمانش اسکندر است. دومی [؟]».
به باور اباذری، فردوسی قابل مقایسه با هومر نیست؛ چرا که هومر به شعر و نمایشنامه و... یونان شکل داده، اما چون فردوسی بعد از اسلام شاهنامه را نوشته، قابل مقایسه با کارهای هومر نیست. اتفاقا همان نسبتی که هومر با یونان دارد، فردوسی با ایران دارد. فردوسی در شکلگیری فهم مردم از تاریخ ایران، اساطیر ایرانی، سنت شاهنامهخوانی و نقالی که خودش شیوهای هنر نمایشی است، بیشترین اثر را داشته است. تا پیش از رواج تاریخنگاری غربی در ایران که از سالیان پایانی دوره قاجار آغاز شد، فهم همه ایرانیان از تاریخ ایران، تنها بهواسطه داستانهای شاهنامه بود. بیگمان شهرت هومر در جهان بسیار بیشتر از فردوسی است، اما نقش هومر برای یونان دقیقا قابل مقایسه است با نقش فردوسی برای ایران. شگفت آنکه اباذری نشان میدهد حتی نمیداند فردوسی در چه سدهای میزیسته، اما با این همه درباره وی و نقشش در ایران نظر میدهد.
اباذری همچنین مدعی میشود که شاهنامه تنها دو قهرمان داشته: اولی اسکندر و دومی را هم نام نمیبرد. برخلاف ادعای اباذری، ایرانیان چهرههایی همچون رستم، سهراب، اسفندیار، زال، سیاوش و... را قهرمانان شاهنامه میدانند نه اسکندر. حتی افراسیاب هم که بهعنوان دشمن ایران معرفی میشود، نزد ایرانیان شاهنامهخوان بسیار شناختهشدهتر از اسکندر است.
بیگمان یک مسئله که ما در ایران با آن دست به گریبانیم و غربیان نه، همین شیوه برخورد روشنفکرها با داشتههایمان است. ایلیاد و اودیسه تنها داستان یک جنگ و پس از آنرا شرح میدهند، اما دهها فیلم تاریخی تاکنون بر پایه همانها ساخته شده است. از سوی دیگر، شاهنامه دهها داستان جداگانه دارد که هر کدامشان به تنهایی میتواند یک اثر سینمایی ارزشمند بیافریند، اما از یکسو با ممنوعیتهای رسمی بر سر راه ساخت آثار سینمایی مربوط به پیش از اسلام روبرو هستیم و از سوی دیگر با کینهورزی گروهی از روشنفکران علیه ایران باستان، شاهنامه، فردوسی، تمدن ایرانی و.... اگر شاهنامه اثری غربی (مثلا یونانی بود)، بیگمان تاکنون صدها فیلم بر پایه داستانهای ضحاک و کاوه آهنگر، سیاوش، اکوان دیو، بیژن و منیژه، رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، هفت خوان رستم و... ساخته میشد. از این نگاه، حقیقتا فردوسی و شاهنامه کمی بدشانس بودند!
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران (4)
ایلیاد و اودیسه هومر، دو اثر حماسی به جای مانده از پیش از میلاد است که شهرتی چشمگیر در جهان دارد. ایلیاد، داستان جنگ تروا است و اودیسه، سرگذشت اودسیوس، از قهرمانان جنگ تروآ که میخواهد به خانهاش باز گردد. در لابلای صفحات این دو کتاب، هومر به ویژگیهای خدایان و قهرمانان یونانی نیز میپردازد. دکتر #اباذری در مقام قیاس فردوسی و هومر بر آمده، از فرصت استفاده کرده تا دوباره به فردوسی و شاهنامه بتازد. او یکبار میگوید:
«من وقتی میگویم یونان خاستگاه اروپاست، [چون] هومر دارد. فردوسی هومر نیست. [شاهنامه] فردوسی در دوران اسلامی نوشته شده. هومر... شما [؟نامفهوم] را بخوانید. به تمام اندیشه یونانی شکل میدهد. به فلسفه یونانی، به نمایشنامه یونانی، به تراژدی یونانی، به کمدی یونانی، به همه چیز یونانی. فردوسی بعد از ماجرا نوشته شده. چطور این را با آن مقایسه میکنید؟ ربطی به هم ندارد. او به تمام یونان شکل داده. این بعد از اسلام نوشته شده و یک نوستالوژی برای تاریخ است، یک نوستالوژی برای شعر [است]. من احترام زائدالوصفی برای فردوسی قائلم. فردوسی، یکی از بزرگترین چه میدانم، چیزهاست. در این تردیدی نیست. منتها من درباره نقشی که برایش اهاله میکنند... فردوسی مال بعد از اسلام است. دویست سال بعد از آن است، سیصد سال بعد از آن است، چهارصد سال بعد از آن است، نمیدانم. من تاریخش را درست نمیدانم [...]».
او همچنین در جلسه پایاننامه یکی از دانشجویانش میگوید:
«حالا قربانشان بروم شاهنامه را که... من هم شاهنامه را خیلی دوست دارم. شاهنامه دو تا قهرمان دارد. دو تا هویت دارد. یکی اسکندر است. حتی هگل هم میگوید من خیلی تعجب میکنم ایرانیان یک حماسه ملی ساختند که قهرمانش اسکندر است. دومی [؟]».
به باور اباذری، فردوسی قابل مقایسه با هومر نیست؛ چرا که هومر به شعر و نمایشنامه و... یونان شکل داده، اما چون فردوسی بعد از اسلام شاهنامه را نوشته، قابل مقایسه با کارهای هومر نیست. اتفاقا همان نسبتی که هومر با یونان دارد، فردوسی با ایران دارد. فردوسی در شکلگیری فهم مردم از تاریخ ایران، اساطیر ایرانی، سنت شاهنامهخوانی و نقالی که خودش شیوهای هنر نمایشی است، بیشترین اثر را داشته است. تا پیش از رواج تاریخنگاری غربی در ایران که از سالیان پایانی دوره قاجار آغاز شد، فهم همه ایرانیان از تاریخ ایران، تنها بهواسطه داستانهای شاهنامه بود. بیگمان شهرت هومر در جهان بسیار بیشتر از فردوسی است، اما نقش هومر برای یونان دقیقا قابل مقایسه است با نقش فردوسی برای ایران. شگفت آنکه اباذری نشان میدهد حتی نمیداند فردوسی در چه سدهای میزیسته، اما با این همه درباره وی و نقشش در ایران نظر میدهد.
اباذری همچنین مدعی میشود که شاهنامه تنها دو قهرمان داشته: اولی اسکندر و دومی را هم نام نمیبرد. برخلاف ادعای اباذری، ایرانیان چهرههایی همچون رستم، سهراب، اسفندیار، زال، سیاوش و... را قهرمانان شاهنامه میدانند نه اسکندر. حتی افراسیاب هم که بهعنوان دشمن ایران معرفی میشود، نزد ایرانیان شاهنامهخوان بسیار شناختهشدهتر از اسکندر است.
بیگمان یک مسئله که ما در ایران با آن دست به گریبانیم و غربیان نه، همین شیوه برخورد روشنفکرها با داشتههایمان است. ایلیاد و اودیسه تنها داستان یک جنگ و پس از آنرا شرح میدهند، اما دهها فیلم تاریخی تاکنون بر پایه همانها ساخته شده است. از سوی دیگر، شاهنامه دهها داستان جداگانه دارد که هر کدامشان به تنهایی میتواند یک اثر سینمایی ارزشمند بیافریند، اما از یکسو با ممنوعیتهای رسمی بر سر راه ساخت آثار سینمایی مربوط به پیش از اسلام روبرو هستیم و از سوی دیگر با کینهورزی گروهی از روشنفکران علیه ایران باستان، شاهنامه، فردوسی، تمدن ایرانی و.... اگر شاهنامه اثری غربی (مثلا یونانی بود)، بیگمان تاکنون صدها فیلم بر پایه داستانهای ضحاک و کاوه آهنگر، سیاوش، اکوان دیو، بیژن و منیژه، رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، هفت خوان رستم و... ساخته میشد. از این نگاه، حقیقتا فردوسی و شاهنامه کمی بدشانس بودند!
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
سفرنامه شیعه باستاندوست (اربعین 1397)
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
روز هفتم:
...از دروازه پشتی آرامگاه سلمان فارسی بیرون رفته و راه طاق کسرا را در پیش گرفتم. راستش بهعنوان یک ایرانگرا و باستاندوست، احساس عجیبی داشتم از اینکه میخواهم این اثر بزرگ، این یادگار دوران شکوه ایران باستان را ببینم. به قول تورج دریایی، کاخ کسرا نماد تمدن ایران باستان و بهویژه دوره ساسانی است. بهویژه به این دلیل که ایرانیان پس از اسلام، درباره هخامنشیان و تخت جمشید، اطلاعات درستی نداشتند و بیشتر با تاریخ اساطیری و پهلوانیمان آمیخته بود؛ اما درباره ساسانیان، تیسفون و طاق کسرا، اطلاعات روشن و آشکاری داشتیم که حکومتهای ایرانی پس از اسلام، حتی ترکان مهاجر نیز، خود را به آن دوره شکوهمند پیوند میزدند.
اعتراف میکنم که هیچ وقت از این قصیده خاقانی که میگوید: «ایوان مدائن را آیینه عبرت دان» خوشم نمیآمد. همچنین از آن روایت جعلی که میگوید هنگام تولد پیامبر اسلام (ص)، این طاق تَرَک برداشت؛ روایتی که در هیچ منبعی نیامده است. بر پایه همین روایت و نیز کتمان شکوه تاریخ ایران پیش از اسلام، در گفتمان پس از انقلاب بود که همیشه این طاق باشکوه را بهعنوان نماد ظلم و ستم حکومتهای پیش از اسلام به مردم ایران بازنمایی میکردند و هرگز در پی یاری رساندن به مرمت و نگهداری این بنا یا ثبت جهانی آن در یونسکو نبودند. وقتی این رفتارها را مقایسه میکنم با آنچه دولت ترکیه در مغولستان انجام میدهد (از ساخت موزه ملی مغولستان گرفته تا ساخت راه دسترسی به نخستین نوشتههای خط ترکی حکومت «گوک ترکها» در چند نقطه از دره اورخون (که سفرنامه آنرا هم نوشتهام)، میفهمم ما کجاییم و آنها کجا. تازه تمدن گوک ترکها بیگمان از نظر ژنتیکی هیچ ارتباطی با ترکیهایهای امرزوین که عمدتا نوادگان ساکنان روم شرقی و بیزانس هستند، ندارد؛ در حالیکه ما ایرانیها (فارس و لر و کرد و آذری/ترک و بلوچ و...) هزاران سال است در همین نقطه از زمین ساکن و به نام ایرانی شناخته میشویم. یک مشکل جدی تاریخنگاری ما پس از انقلاب این است که به شکلی عجیب از یکسو اسلام را با اعراب پیوند زدهایم، و از سوی دیگر به کتمان همه دستاوردهای تمدنی پیش از اسلاممان کمر همت بستهایم. از سوی دیگر، گویی حکومتهای پیش از سلام گناهکار بودهاند که در آن دوره روی کار آمدند. مورخان رسمی ما تلاش دارند نشان بدهند ما در ایران هیچ تمدن و انسانیتی نداشتهایم و با آمدن اسلام بود که فضای تنفس یافتیم. همین است که یک دوگانه اسلام/ ایران باستان به وجود آوردهاند که هر کسی اسلام را دوست دارد، لاجرم باید از ایران باستان بدش بیاید و هر کسی ایران باستان را دوست دارد، حتما باید از اسلام متنفر باشد. یعنی واقعا نمیشود هم مسلمان بود و هم ایران باستان را دوست داشت؟ نمیشود این «سفرنامه یک شیعه باستاندوست» باشد؟
بگذریم؛ روبروی ایوان و به فاصله تقریبا پانصد متری، موزه «پانوراما» دیده میشود که اکنون متروکه است. این موزه را در دهه 1360 خورشیدی صدام حسین ساخت تا نبرد قادسیه را در آنجا به نمایش بگذارد. طاق کسرا برای صدام حسین بیشتر نمادی بود از شکست ایرانیان در خاک عراق. از قضا قادسیه که نبرد مهم میان ایرانیان و اعراب بود و به شکست ایرانیان انجامید، در نزدیکی همین تیسفون جای داشت. یعنی طاق کسرا در دهههای اخیر هم از سوی ایران و هم از سوی عراق بهعنوان نمادی بد، مورد بهرهبرداری ایدئولوژیک قرار گرفته است؛ در حالیکه میتوانست بهعنوان میراثی مشترک به ثبت برسد.
باز هم بگذریم. خودم را به ایوان رساندم. برخلاف عکسی که از آن دیده بودم، جلویش نخلستان مرتب و فضای سبز تمیزی نبود. یک دروازه امنیتی داشت که دو-سه سرباز به نگهبانی میپرداختند. دور تا دور ایوان را خار و خاشاک پوشانده بود. بیشترش هم گِل بود و باید از روی سنگ و آجرهایی که روی زمین گذاشته بودند، میگذشتی تا وارد گِل و لای نشوی. اما شوق دیدن ایوان اینها را در نگاهم بیاهمیت میکرد...
آنچه خواندید، بخشی از هفتمین قسمت «سفرنامه شیعه باستاندوست: اربعین 1397» بود که در هشت قسمت در خبرگزاری مهر منتشر شد. آنها را در وبلاگم بازنشر کردهام که اگر دوست داشتید، با لمس روی نام هر بخش، میتوانید همان بخش را بخوانید:
1: از آنکارا تا نجف
2: آغاز پیادهروی
3: اربعین راهی برای وحدتبخشی یا...؟
4: بیارزشی ریال اینجا معلوم شد!
5: حضور فراگیر ساقی کربلا
6: از زبان انگلیسی تا مهربانی عراقی
7: همجواری سلمان فارسی با طاق کسرا
8: سفر نیمهتمام...
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
روز هفتم:
...از دروازه پشتی آرامگاه سلمان فارسی بیرون رفته و راه طاق کسرا را در پیش گرفتم. راستش بهعنوان یک ایرانگرا و باستاندوست، احساس عجیبی داشتم از اینکه میخواهم این اثر بزرگ، این یادگار دوران شکوه ایران باستان را ببینم. به قول تورج دریایی، کاخ کسرا نماد تمدن ایران باستان و بهویژه دوره ساسانی است. بهویژه به این دلیل که ایرانیان پس از اسلام، درباره هخامنشیان و تخت جمشید، اطلاعات درستی نداشتند و بیشتر با تاریخ اساطیری و پهلوانیمان آمیخته بود؛ اما درباره ساسانیان، تیسفون و طاق کسرا، اطلاعات روشن و آشکاری داشتیم که حکومتهای ایرانی پس از اسلام، حتی ترکان مهاجر نیز، خود را به آن دوره شکوهمند پیوند میزدند.
اعتراف میکنم که هیچ وقت از این قصیده خاقانی که میگوید: «ایوان مدائن را آیینه عبرت دان» خوشم نمیآمد. همچنین از آن روایت جعلی که میگوید هنگام تولد پیامبر اسلام (ص)، این طاق تَرَک برداشت؛ روایتی که در هیچ منبعی نیامده است. بر پایه همین روایت و نیز کتمان شکوه تاریخ ایران پیش از اسلام، در گفتمان پس از انقلاب بود که همیشه این طاق باشکوه را بهعنوان نماد ظلم و ستم حکومتهای پیش از اسلام به مردم ایران بازنمایی میکردند و هرگز در پی یاری رساندن به مرمت و نگهداری این بنا یا ثبت جهانی آن در یونسکو نبودند. وقتی این رفتارها را مقایسه میکنم با آنچه دولت ترکیه در مغولستان انجام میدهد (از ساخت موزه ملی مغولستان گرفته تا ساخت راه دسترسی به نخستین نوشتههای خط ترکی حکومت «گوک ترکها» در چند نقطه از دره اورخون (که سفرنامه آنرا هم نوشتهام)، میفهمم ما کجاییم و آنها کجا. تازه تمدن گوک ترکها بیگمان از نظر ژنتیکی هیچ ارتباطی با ترکیهایهای امرزوین که عمدتا نوادگان ساکنان روم شرقی و بیزانس هستند، ندارد؛ در حالیکه ما ایرانیها (فارس و لر و کرد و آذری/ترک و بلوچ و...) هزاران سال است در همین نقطه از زمین ساکن و به نام ایرانی شناخته میشویم. یک مشکل جدی تاریخنگاری ما پس از انقلاب این است که به شکلی عجیب از یکسو اسلام را با اعراب پیوند زدهایم، و از سوی دیگر به کتمان همه دستاوردهای تمدنی پیش از اسلاممان کمر همت بستهایم. از سوی دیگر، گویی حکومتهای پیش از سلام گناهکار بودهاند که در آن دوره روی کار آمدند. مورخان رسمی ما تلاش دارند نشان بدهند ما در ایران هیچ تمدن و انسانیتی نداشتهایم و با آمدن اسلام بود که فضای تنفس یافتیم. همین است که یک دوگانه اسلام/ ایران باستان به وجود آوردهاند که هر کسی اسلام را دوست دارد، لاجرم باید از ایران باستان بدش بیاید و هر کسی ایران باستان را دوست دارد، حتما باید از اسلام متنفر باشد. یعنی واقعا نمیشود هم مسلمان بود و هم ایران باستان را دوست داشت؟ نمیشود این «سفرنامه یک شیعه باستاندوست» باشد؟
بگذریم؛ روبروی ایوان و به فاصله تقریبا پانصد متری، موزه «پانوراما» دیده میشود که اکنون متروکه است. این موزه را در دهه 1360 خورشیدی صدام حسین ساخت تا نبرد قادسیه را در آنجا به نمایش بگذارد. طاق کسرا برای صدام حسین بیشتر نمادی بود از شکست ایرانیان در خاک عراق. از قضا قادسیه که نبرد مهم میان ایرانیان و اعراب بود و به شکست ایرانیان انجامید، در نزدیکی همین تیسفون جای داشت. یعنی طاق کسرا در دهههای اخیر هم از سوی ایران و هم از سوی عراق بهعنوان نمادی بد، مورد بهرهبرداری ایدئولوژیک قرار گرفته است؛ در حالیکه میتوانست بهعنوان میراثی مشترک به ثبت برسد.
باز هم بگذریم. خودم را به ایوان رساندم. برخلاف عکسی که از آن دیده بودم، جلویش نخلستان مرتب و فضای سبز تمیزی نبود. یک دروازه امنیتی داشت که دو-سه سرباز به نگهبانی میپرداختند. دور تا دور ایوان را خار و خاشاک پوشانده بود. بیشترش هم گِل بود و باید از روی سنگ و آجرهایی که روی زمین گذاشته بودند، میگذشتی تا وارد گِل و لای نشوی. اما شوق دیدن ایوان اینها را در نگاهم بیاهمیت میکرد...
آنچه خواندید، بخشی از هفتمین قسمت «سفرنامه شیعه باستاندوست: اربعین 1397» بود که در هشت قسمت در خبرگزاری مهر منتشر شد. آنها را در وبلاگم بازنشر کردهام که اگر دوست داشتید، با لمس روی نام هر بخش، میتوانید همان بخش را بخوانید:
1: از آنکارا تا نجف
2: آغاز پیادهروی
3: اربعین راهی برای وحدتبخشی یا...؟
4: بیارزشی ریال اینجا معلوم شد!
5: حضور فراگیر ساقی کربلا
6: از زبان انگلیسی تا مهربانی عراقی
7: همجواری سلمان فارسی با طاق کسرا
8: سفر نیمهتمام...
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
جشن بهمنگان و حیوانآزاری
امیر هاشمی مقدم
(توضیحات مربوط به عکس و کلیپهای پیوست در کانال مقدمه)
دیروز «بهمنگان»، یکی از جشنهای ایران باستان بود که در روز بهمن (دومین روز هر ماه را در گاهشماری ایران باستان) ماه بهمن برگزار میشد (چون همه ماههای ایران باستان سی روزه بود و اکنون ماههای بهار و تابستان سی و یک روزه، بنابراین جشن بهمنگان شده 26 دی ماه). مهمترین آداب این جشن، احترام به حقوق جانوران، پرهیز از خوردن گوشت در این روز و به جای آن، خوردن خوراکیهای گیاهی بود.
هفته پیش اما خبر تلخی خواندیم. چند نفر به بانوی تبریزی، «ژیلا پور ایرانی» که سالهاست به نگهداری از سگهای خیابانی در محوطهای بیرون شهر تبریز میپردازد و همه دوستداران حقوق حیوانات ایشان را میشناسند، حمله کرده و او و خانوادهاش را زده بودند. با آنکه بسیاری از ایرانیان مشکلی با جانوران نداشته و حتی حیواندوست هستند، اما نبود قوانین ضد حیوانآزاری، دست حیوانآزارها را باز گذاشته است. طرحهای غیر انسانی کشتار سگهای ولگرد توسط شهرداریها نیز، مایه دلگرمی حیوانآزارهاست.
این در حالی است که بهطور تاریخی در فرهنگ ایرانزمین، آزار به جانوران، بهویژه سگها نکوهش شده است. در آیین زردشت اگرچه به کشتن «خِرَفستَران» (حشرات و جانوران موذی مانند مار) سفارش شده، اما همزمان به رفتار خوب با جانورانی همچون سگ تاکید شده است. در کتاب «ارداویرافنامه» (شرح سفر یک موبد زردشتی به جهان دیگر و دیدن وضعیت گناهکاران و نیکوکاران) نشان داده میشود کسانی که در این جهان سگها را آزار داده یا بکشند، در آن جهان سخت مجازات میشوند.
در دوران اسلامی نیز، یکی از وظایف داروغهها توجه به حقوق جانوران بود. برای نمونه، آنگونه که «آن لمپتون» (ایرانشناس انگلیسی) در کتاب «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» بر پایه اسناد تاریخی استنباط کرده، چنانچه صاحبان چارپایان بیش از حد از آنها کار میکشیدند، داروغه آنها را جریمه میکرد.
بنابراین حیوانآزاری بیش از آنکه ریشه در فرهنگ رفتاری ایرانیان داشته باشد، به مواردی همچون: ضعف قوانین حمایتی از حقوق حیوانات، الگوسازی برخی نهادهای دولتی همچون شهرداریها در حیوانستیزی و بالاخره تفسیرهای خشک دینی درباره حیواناتی همچون سگ باز گردد.
اما در ترکیه که قوانینی در حمایت از حقوق جانوران وجود دارد، در شهرها سگها آزادانه در همه خیابانها و پارکها حضور داشته و حتی بسیاری اوقات میتوان آنها را در فروشگاههای بزرگی دید که یک گوشه خوابیدهاند. شهرداریها در ترکیه موظفاند سگهای خیابانی را واکسن زده، شمارهگذاری کرده و سرپناه، خوراک و آب برایشان فراهم کنند. همچنین یکی از مشاغل کاذب در ترکیه، فروش بستههای کوچک گندم به مردم برای دانه دادن به کبوترها و گنجشکهاست. پرندگان با کمترین ترسی در نزدیکی آدمها هستند. گاهی حتی گنجشکها بر سر میز شما در رستوران آمده و از ظرف شما غذا بر میدارند.
اوضاع حیوانات در دانشگاههای ترکیه از این هم بهتر است. گروهی از دانشجویان دانشگاهمان، هر روز تهمانده ناهار و شام دانشجویان دیگر را جمع کرده و برای سگها و گربهها، و همچنین روباههای جنگل نزدیک دانشگاه میبرند. بخشی از فضای دانشگاه هم، برای سگهای بیمار، زخمی و... که نیاز به مراقبت دارند فنسکشی شده است. همیشه شماری از دانشجویان در آنجا مشغول تیمار، غذادهی یا تعمیر و تمیز کردن وسایل این کمپ هستند.
رفتار سگها و گربهها در دانشگاه برای بسیاری از دانشجویان جالب است. همانگونه که در یکی از کلیپها میبینید، «تیمروس» یکی از دهها سگی است که در دانشگاهمان خوشگذرانی میکند. او شیفته اتوبوسسواری است. هر روز دستکم چندین بار سوار بر اتوبوسهای دانشگاه، فاصله میان دانشگاه تا ایستگاه مترو را رفته و برمیگردد. «شانسلی»، سگ دیگری است که مدام لابلای قفسههای کتابخانه و میز و صندلیها میچرخد تا دانشجویان نوازشش کنند و دست آخر یک گوشه کتابخانه میخوابد.
برای گربهها هم برای اینکه دور از گزند سگها باشند، داخل ساختمان دانشکدهها جا درست کرده و آب و خوراکشان را هم همانجا میگذارند.
در خوابگاهمان به جز گربهها، چند تا خارپشت هم داریم که همیشه میآیند جلوی غذاخوری خوابگاه و بدون ترس از دانشجویان، استخوانهایی که برای گربهها گذاشتهایم را میخورند و میروند.
این تفاوتهای رفتاری در دو کشور بیش از آنکه به فرهنگ مردمانش بستگی داشته باشد، مربوط به قوانین حمایتی و دولتی و همچنین توصیههای اخلاقی در این زمینه است. امیدواریم تا زمانی که مسئولین اصلاحات لازم را در این زمینه به جای بیاورند، خود ما همچون نیاکانمان، توجه بیشتری به حقوق جانوران داشته باشیم. بهمنگانتان هم فرخنده باد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
(توضیحات مربوط به عکس و کلیپهای پیوست در کانال مقدمه)
دیروز «بهمنگان»، یکی از جشنهای ایران باستان بود که در روز بهمن (دومین روز هر ماه را در گاهشماری ایران باستان) ماه بهمن برگزار میشد (چون همه ماههای ایران باستان سی روزه بود و اکنون ماههای بهار و تابستان سی و یک روزه، بنابراین جشن بهمنگان شده 26 دی ماه). مهمترین آداب این جشن، احترام به حقوق جانوران، پرهیز از خوردن گوشت در این روز و به جای آن، خوردن خوراکیهای گیاهی بود.
هفته پیش اما خبر تلخی خواندیم. چند نفر به بانوی تبریزی، «ژیلا پور ایرانی» که سالهاست به نگهداری از سگهای خیابانی در محوطهای بیرون شهر تبریز میپردازد و همه دوستداران حقوق حیوانات ایشان را میشناسند، حمله کرده و او و خانوادهاش را زده بودند. با آنکه بسیاری از ایرانیان مشکلی با جانوران نداشته و حتی حیواندوست هستند، اما نبود قوانین ضد حیوانآزاری، دست حیوانآزارها را باز گذاشته است. طرحهای غیر انسانی کشتار سگهای ولگرد توسط شهرداریها نیز، مایه دلگرمی حیوانآزارهاست.
این در حالی است که بهطور تاریخی در فرهنگ ایرانزمین، آزار به جانوران، بهویژه سگها نکوهش شده است. در آیین زردشت اگرچه به کشتن «خِرَفستَران» (حشرات و جانوران موذی مانند مار) سفارش شده، اما همزمان به رفتار خوب با جانورانی همچون سگ تاکید شده است. در کتاب «ارداویرافنامه» (شرح سفر یک موبد زردشتی به جهان دیگر و دیدن وضعیت گناهکاران و نیکوکاران) نشان داده میشود کسانی که در این جهان سگها را آزار داده یا بکشند، در آن جهان سخت مجازات میشوند.
در دوران اسلامی نیز، یکی از وظایف داروغهها توجه به حقوق جانوران بود. برای نمونه، آنگونه که «آن لمپتون» (ایرانشناس انگلیسی) در کتاب «تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران» بر پایه اسناد تاریخی استنباط کرده، چنانچه صاحبان چارپایان بیش از حد از آنها کار میکشیدند، داروغه آنها را جریمه میکرد.
بنابراین حیوانآزاری بیش از آنکه ریشه در فرهنگ رفتاری ایرانیان داشته باشد، به مواردی همچون: ضعف قوانین حمایتی از حقوق حیوانات، الگوسازی برخی نهادهای دولتی همچون شهرداریها در حیوانستیزی و بالاخره تفسیرهای خشک دینی درباره حیواناتی همچون سگ باز گردد.
اما در ترکیه که قوانینی در حمایت از حقوق جانوران وجود دارد، در شهرها سگها آزادانه در همه خیابانها و پارکها حضور داشته و حتی بسیاری اوقات میتوان آنها را در فروشگاههای بزرگی دید که یک گوشه خوابیدهاند. شهرداریها در ترکیه موظفاند سگهای خیابانی را واکسن زده، شمارهگذاری کرده و سرپناه، خوراک و آب برایشان فراهم کنند. همچنین یکی از مشاغل کاذب در ترکیه، فروش بستههای کوچک گندم به مردم برای دانه دادن به کبوترها و گنجشکهاست. پرندگان با کمترین ترسی در نزدیکی آدمها هستند. گاهی حتی گنجشکها بر سر میز شما در رستوران آمده و از ظرف شما غذا بر میدارند.
اوضاع حیوانات در دانشگاههای ترکیه از این هم بهتر است. گروهی از دانشجویان دانشگاهمان، هر روز تهمانده ناهار و شام دانشجویان دیگر را جمع کرده و برای سگها و گربهها، و همچنین روباههای جنگل نزدیک دانشگاه میبرند. بخشی از فضای دانشگاه هم، برای سگهای بیمار، زخمی و... که نیاز به مراقبت دارند فنسکشی شده است. همیشه شماری از دانشجویان در آنجا مشغول تیمار، غذادهی یا تعمیر و تمیز کردن وسایل این کمپ هستند.
رفتار سگها و گربهها در دانشگاه برای بسیاری از دانشجویان جالب است. همانگونه که در یکی از کلیپها میبینید، «تیمروس» یکی از دهها سگی است که در دانشگاهمان خوشگذرانی میکند. او شیفته اتوبوسسواری است. هر روز دستکم چندین بار سوار بر اتوبوسهای دانشگاه، فاصله میان دانشگاه تا ایستگاه مترو را رفته و برمیگردد. «شانسلی»، سگ دیگری است که مدام لابلای قفسههای کتابخانه و میز و صندلیها میچرخد تا دانشجویان نوازشش کنند و دست آخر یک گوشه کتابخانه میخوابد.
برای گربهها هم برای اینکه دور از گزند سگها باشند، داخل ساختمان دانشکدهها جا درست کرده و آب و خوراکشان را هم همانجا میگذارند.
در خوابگاهمان به جز گربهها، چند تا خارپشت هم داریم که همیشه میآیند جلوی غذاخوری خوابگاه و بدون ترس از دانشجویان، استخوانهایی که برای گربهها گذاشتهایم را میخورند و میروند.
این تفاوتهای رفتاری در دو کشور بیش از آنکه به فرهنگ مردمانش بستگی داشته باشد، مربوط به قوانین حمایتی و دولتی و همچنین توصیههای اخلاقی در این زمینه است. امیدواریم تا زمانی که مسئولین اصلاحات لازم را در این زمینه به جای بیاورند، خود ما همچون نیاکانمان، توجه بیشتری به حقوق جانوران داشته باشیم. بهمنگانتان هم فرخنده باد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
استعمار فرانسوی و دوگانهی ایرانی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
(چکیده:) ایتالیا به تازگی فرانسه را متهم به تداوم استعمار قاره افریقا کرده که همین استعمار باعث مهاجرت میلیونها افریقایی به اروپا میشود. دولت راستگرای افراطی ایتالیا، مخالف لنگر انداختن قایقهای پناهجویان در سواحلش است و فرانسه هم ایتالیا را برای این رفتارش سرزنش میکند. بنابراین ایتالیا هم اتهامات متقابلی به فرانسه وارد میسازد. اگرچه ایتالیا دلش برای پناهجویان نمیسوزد، اما سخنان معاون نخستوزیر ایتالیا، مو به مو درست است.
فرانسه جزو اندک کشورهایی است که همچنان مستقیمترین شیوه استعمار را در افریفا دنبال میکند. رواج پول فرانسوی در بیش از 10 کشور افریقایی و پیشگیری از رواج پول واحد افریقایی (که برخی شخصیتهای پانافریقایی پیگیری میکنند)، ترور رهبران سیاسی مخالف اسثتمار فرانسه، غارت مستقیم معادن ارزشمند افریقا و...، تنها گوشهای از جنایاتی است که این زادگاه و مهد دموکراسی و این سرزمین روشنفکران همچنان بر سر کشورهای دیگر میآورد.
ما هم در ایران کم از بازیهای سیاسی فرانسه آسیب ندیدهایم. بازیهایی که از دوران قاجار رنگ و بوی جدی به خود گرفت و بارها ایران را قربانی کرد. اکنون نیز فرانسه یکی از سرسختترین کشورهای مخالف پیشرفت و توسعه ایران (و نه لزوما جمهوری اسلامی) است؛ هرچند برخی رفتارهای جمهوری اسلامی هم بهانههای لازم را به این کشور میدهد.
در این میان، نگاهی در میان برخی از منتقدین هست که ایران با نزدیکیاش به غرب و دوری گزیدن از کشورهای مسلمان (یعنی در عین مسلمان بودن، مسئلهاش با مسئله جهان اسلام یکی نباشد) میتواند به پیشرفتی که درخور کشورمان است دست یابد. بخشی از این نگاه، سادهانگارانه است. ایران اگر دین رسمیاش را مسیحیت و زبان رسمیاش را فرانسوی (یا انگلیسی) کند، باز هم کشورهای غربی تمایلی به پیشرفتاش نخواهند داشت. دستکم تجربه دهها کشور افریقایی که دین رسمیشان مسیحی و زبان رسمیشان انگلیسی یا فرانسوی شد، این را نشان میدهد. البته در این میان، تفاوتهای فرهنگی و تاریخی ایران را نمیتوان و نباید نادیده گرفت، اما حتی این تفاوتها هم مانعی در برابر مداخلههای بیشتر نخواهد شد.
ایران به هر دلیلی که بوده (از جمله جبر جغرافیایی) در میان دیگر کشورهای مسلمان جای گرفته و سرنوشتش عمیقا با جهان اسلام پیوند خورده است. نه هیچ حکومت سکولار و حتی نه هیچ حکومت لائیکی نمیتواند پیوند میان ایران و اسلام را بگسلاند. توسل هوشمندانه به بُعد اسلامی فرهنگ ایرانی میتواند مایه نزدیکتر شدن به دیگر کشورهای اسلامی شود. برای نمونه اکنون یکی از فرصتهای تاریخی برای نزدیکی سیاسی و مدیریت منطقهای میان ایران و ترکیه فراهم شده است. هم سیاستمداران هر دو کشور دیدگاههای به نسبت نزدیکی پیدا کردهاند، هم دستکم بخش زیادی از مردم ترکیه به این باور رسیدهاند که کشورشان در کنار ایران میتواند خیلی قدرتمندتر شود. اما ایران تاکنون در این زمینه به ناکجا آباد رفته است؛ به چند دلیل:
1- مسئولین ایرانی به جای آنکه اسلام را یکی از بخشهای مهم هویت ایرانی در نظر بگیرند، تلاش کردهاند آنرا بهعنوان تنها مولفه هویت ایرانی معرفی کرده و بنابراین به نفی دیگر ابعاد هویتی کشور پرداختهاند. نزدیکی راهبردی با جهان اسلام به معنای افتادن در دام امتگرایی و در این راه کاسه داغتر از آش شدن نیست. ایران تنها کشوری است در دنیا که به نفی و سرکوب بسیاری از داشتههای فرهنگی و تاریخی خود به سود امتگرایی میپردازد.
2- مراقب بودن برای نیفتادن در دام استعمار و استثمار غربی، به معنای بیگُدار به آب زدن و دشمنتراشی بیهوده نیست. همین که ما مجبور بشویم با دور زدن تحریمها و...، کالاهای مورد نیازمان را به چند برابر بهای واقعیاش بخریم، نشاندهنده موفقیت بیشتر استثمارگران و زیان دیدن بیشتر ماست.
3- فرار از استعمار غربی و غربستیزیِ نا بهجای ما، باعث شده از سوی دیگر بام بیفتیم. شوربختانه روابط کنونی ما با کشورهای بلوک شرق قدیم (که اکنون خلاصه آنرا در روسیه و چین میشود دید) چیزی کم از استثمار ندارد. شعار «نه شرقی، نه غربی» ما اکنون مطلقا تبدیل به شعار «نه غربی، نه غربی» شده است.
در نتیجه، نه آنگونه که برخی منتقدان میاندیشند، کنار غرب جای گرفتن میتواند تضمینی برای پیشرفت ایران باشد و نه آنگونه که برخی سیاستمداران میاندیشند، گریز از و مبارزه با استعمار غربی، تضمینی است برای نیفتادن کشور در دام استثمار شرقی. در پیش گرفتن سیاست خارجی معتدل و میانه، چیزی است که جای خالیاش چه در عملگرایی سیاسیون و چه در دیدگاههای مردم احساس میشود.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
(چکیده:) ایتالیا به تازگی فرانسه را متهم به تداوم استعمار قاره افریقا کرده که همین استعمار باعث مهاجرت میلیونها افریقایی به اروپا میشود. دولت راستگرای افراطی ایتالیا، مخالف لنگر انداختن قایقهای پناهجویان در سواحلش است و فرانسه هم ایتالیا را برای این رفتارش سرزنش میکند. بنابراین ایتالیا هم اتهامات متقابلی به فرانسه وارد میسازد. اگرچه ایتالیا دلش برای پناهجویان نمیسوزد، اما سخنان معاون نخستوزیر ایتالیا، مو به مو درست است.
فرانسه جزو اندک کشورهایی است که همچنان مستقیمترین شیوه استعمار را در افریفا دنبال میکند. رواج پول فرانسوی در بیش از 10 کشور افریقایی و پیشگیری از رواج پول واحد افریقایی (که برخی شخصیتهای پانافریقایی پیگیری میکنند)، ترور رهبران سیاسی مخالف اسثتمار فرانسه، غارت مستقیم معادن ارزشمند افریقا و...، تنها گوشهای از جنایاتی است که این زادگاه و مهد دموکراسی و این سرزمین روشنفکران همچنان بر سر کشورهای دیگر میآورد.
ما هم در ایران کم از بازیهای سیاسی فرانسه آسیب ندیدهایم. بازیهایی که از دوران قاجار رنگ و بوی جدی به خود گرفت و بارها ایران را قربانی کرد. اکنون نیز فرانسه یکی از سرسختترین کشورهای مخالف پیشرفت و توسعه ایران (و نه لزوما جمهوری اسلامی) است؛ هرچند برخی رفتارهای جمهوری اسلامی هم بهانههای لازم را به این کشور میدهد.
در این میان، نگاهی در میان برخی از منتقدین هست که ایران با نزدیکیاش به غرب و دوری گزیدن از کشورهای مسلمان (یعنی در عین مسلمان بودن، مسئلهاش با مسئله جهان اسلام یکی نباشد) میتواند به پیشرفتی که درخور کشورمان است دست یابد. بخشی از این نگاه، سادهانگارانه است. ایران اگر دین رسمیاش را مسیحیت و زبان رسمیاش را فرانسوی (یا انگلیسی) کند، باز هم کشورهای غربی تمایلی به پیشرفتاش نخواهند داشت. دستکم تجربه دهها کشور افریقایی که دین رسمیشان مسیحی و زبان رسمیشان انگلیسی یا فرانسوی شد، این را نشان میدهد. البته در این میان، تفاوتهای فرهنگی و تاریخی ایران را نمیتوان و نباید نادیده گرفت، اما حتی این تفاوتها هم مانعی در برابر مداخلههای بیشتر نخواهد شد.
ایران به هر دلیلی که بوده (از جمله جبر جغرافیایی) در میان دیگر کشورهای مسلمان جای گرفته و سرنوشتش عمیقا با جهان اسلام پیوند خورده است. نه هیچ حکومت سکولار و حتی نه هیچ حکومت لائیکی نمیتواند پیوند میان ایران و اسلام را بگسلاند. توسل هوشمندانه به بُعد اسلامی فرهنگ ایرانی میتواند مایه نزدیکتر شدن به دیگر کشورهای اسلامی شود. برای نمونه اکنون یکی از فرصتهای تاریخی برای نزدیکی سیاسی و مدیریت منطقهای میان ایران و ترکیه فراهم شده است. هم سیاستمداران هر دو کشور دیدگاههای به نسبت نزدیکی پیدا کردهاند، هم دستکم بخش زیادی از مردم ترکیه به این باور رسیدهاند که کشورشان در کنار ایران میتواند خیلی قدرتمندتر شود. اما ایران تاکنون در این زمینه به ناکجا آباد رفته است؛ به چند دلیل:
1- مسئولین ایرانی به جای آنکه اسلام را یکی از بخشهای مهم هویت ایرانی در نظر بگیرند، تلاش کردهاند آنرا بهعنوان تنها مولفه هویت ایرانی معرفی کرده و بنابراین به نفی دیگر ابعاد هویتی کشور پرداختهاند. نزدیکی راهبردی با جهان اسلام به معنای افتادن در دام امتگرایی و در این راه کاسه داغتر از آش شدن نیست. ایران تنها کشوری است در دنیا که به نفی و سرکوب بسیاری از داشتههای فرهنگی و تاریخی خود به سود امتگرایی میپردازد.
2- مراقب بودن برای نیفتادن در دام استعمار و استثمار غربی، به معنای بیگُدار به آب زدن و دشمنتراشی بیهوده نیست. همین که ما مجبور بشویم با دور زدن تحریمها و...، کالاهای مورد نیازمان را به چند برابر بهای واقعیاش بخریم، نشاندهنده موفقیت بیشتر استثمارگران و زیان دیدن بیشتر ماست.
3- فرار از استعمار غربی و غربستیزیِ نا بهجای ما، باعث شده از سوی دیگر بام بیفتیم. شوربختانه روابط کنونی ما با کشورهای بلوک شرق قدیم (که اکنون خلاصه آنرا در روسیه و چین میشود دید) چیزی کم از استثمار ندارد. شعار «نه شرقی، نه غربی» ما اکنون مطلقا تبدیل به شعار «نه غربی، نه غربی» شده است.
در نتیجه، نه آنگونه که برخی منتقدان میاندیشند، کنار غرب جای گرفتن میتواند تضمینی برای پیشرفت ایران باشد و نه آنگونه که برخی سیاستمداران میاندیشند، گریز از و مبارزه با استعمار غربی، تضمینی است برای نیفتادن کشور در دام استثمار شرقی. در پیش گرفتن سیاست خارجی معتدل و میانه، چیزی است که جای خالیاش چه در عملگرایی سیاسیون و چه در دیدگاههای مردم احساس میشود.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
امامزاده بیژنها زندهاند!
امیر هاشمی مقدم
چند سال پیش بود که در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا، از پیداش امامزاده در گوشه و کنار ایران انتقاد کرده و بیشتر به استان مازندران که ساکن آنجا بودم پرداختم. در این میان، گریزی هم به امامزاده بیژن در روستای کپ سفلی (منطقه سردسیری شهرستان نور) زده و توضیح دادم در گفتگویی که با مردم آن روستا درباره این امامزاده داشتم، روایتهای زیادی دربارهاش گفته شد؛ از جمله اینکه در این روستا دو تا امامزاده هست که در یکیشان جن دیده میشود و در این یکی، نه. برای همین، آنرا امامزاده «بیجن» میگفتند که بعدها بیژن شد. آن گفتگویم با ایسنا (در اینجا)، سر و صدای زیادی در رسانههای داخلی و خارجی به پا کرد و سازمان اوقاف را به پاسخگویی و تهدید واداشت. اما نکته جالب اینکه چند روز پس از انتشار آن گفتگو، همان سازمان اوقاف که مرا متهم به بیان سخنان نادرست و موهن کرده بود، تابلوی امامزاده را از بیژن به بیجن تغییر داد!
حالا این روزها سخن از امامزاده شدن پدر یکی از نمایندگان مجلس (آقای میرزاده) در شهرستان گرمی استان اردبیل به میان است. شخصی که گویا قرآن میخوانده و پول میگرفته و خودش هم وصیت کرده برایش آرامگاه بسازند. آقای نماینده هم مدعی است که این امامزاده شدن، هیچ ربطی به وی ندارد (در اینجا). در حالیکه گویا بر سر متولی شدن برای این آرامگاه، کار به دادگاه کشیده و حکم به تولیت فرزندانش داده شده است (در اینجا بیشتر بخوانید) و بنابراین فرزندان وی نمیتوانند ادعا کنند که در این زمینه نقشی نداشتهاند.
البته سازمان اوقاف به تازگی اعلام کرده که اجازه ساخت امامزاده جدید را نمیدهد. نفس این سخن بدین معناست که تاکنون چنین اجازهای داده میشد؛ بهویژه که نگاهی به فعالیتهای این نهاد در چند دهه گذشته نشان میدهد اتفاقا با روی خوش به پیشواز امامزادهها و زیارتگاههای جدید میرفت. شخصا در بسیاری از استانها (حتی سیستان و بلوچستان که کمترین شمار امامزادهها را در میان استانهای کشور دارد) بارها دیدهام که چگونه با تابلو زدن سازمان اوقاف یا شیوههای دیگر، به زیارتگاههای نوساخته رسمیت میبخشند.
شوربختانه در پیدایش امامزادهها چند نکته منفی هست که سازمان اوقات و دیگر مسئولان چشمانشان را بر آنها بستهاند:
1⃣ سوءاستفاده برخی افراد از امامزادهسازی است که با تحریک باورهای دینی مردم از یکسو و تایید سازمان اوقاف (که شاید بیارتباط با درآمدزایی زیارتگاهها نباشد)، به خالی کردن جیب مردم میپردازند.
2⃣ گسترش واژه امامزاده به هر شخص حتی معاصری، طبیعتا راه را برای تداوم امامزادهسازی هموار کرده و بنابراین با یک بخشنامه توقف امامزادهسازی، نمیتوان از آن پیشگیری کرد.
3⃣ این گسترش امامزادهسازی، نه تنها به گسترش دینداری نمیانجامد، بلکه باور ایرانیان به امامزادههای اصیل هم کاهش یافته و با دیدن امامزادههای نوظهور، در اصالت امامزادههای واقعی نیز شک میکنند.
4⃣ این امامزادهسازی، به هویت شیعه هم آسیب زده و به درستی بهانه به دست منتقدان تشیع میدهد.
5⃣ به قول دکتر جبار رحمانی (انسانشناس دین) توجه بیشتر مردم به امامزادهها، نه به معنای دینداری بیشتر مردم، بلکه به معنای بحرانی بودن شرایط جامعه و نیاز مردم به یاریجویی از نیروهای ماورایی برای گذر از این شرایط است. بنابراین به امامزادهها متوسل میشوند و همچون مناسک جادویی (در معنای انسانشناختیاش) بده و بستان میکنند؛ یعنی به قدرت ماوراء (در اینجا، امامزاده) نذر میدهند تا او گره از کارشان بگشاید. چنین بده بستانی، گردش مالی بالایی به وجود میآورد که بسیاری از افراد و نهادها را به سمت خودش میکشاند. بنابراین، این همه امامزاده و زیارتگاه از یکسو نشاندهنده شرایط بحرانی در جامعه است و از سوی دیگر نشاندهنده بازی منافع توسط برخی افراد و نهادها از این شرایط بحرانی است. افزایش امامزادهها برای مردم نشاندهنده افزایش گرایش آنها به مأمنی معنوی در جامعهای پرمخاطره و ناامن است؛ جامعهای که در آن امید و اعتماد به جهان اجتماعی رو به افول است. حتی نهاد سنتی دین نیز کفاف نیاز معنوی و مذهبی مردم را نمیدهد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
چند سال پیش بود که در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا، از پیداش امامزاده در گوشه و کنار ایران انتقاد کرده و بیشتر به استان مازندران که ساکن آنجا بودم پرداختم. در این میان، گریزی هم به امامزاده بیژن در روستای کپ سفلی (منطقه سردسیری شهرستان نور) زده و توضیح دادم در گفتگویی که با مردم آن روستا درباره این امامزاده داشتم، روایتهای زیادی دربارهاش گفته شد؛ از جمله اینکه در این روستا دو تا امامزاده هست که در یکیشان جن دیده میشود و در این یکی، نه. برای همین، آنرا امامزاده «بیجن» میگفتند که بعدها بیژن شد. آن گفتگویم با ایسنا (در اینجا)، سر و صدای زیادی در رسانههای داخلی و خارجی به پا کرد و سازمان اوقاف را به پاسخگویی و تهدید واداشت. اما نکته جالب اینکه چند روز پس از انتشار آن گفتگو، همان سازمان اوقاف که مرا متهم به بیان سخنان نادرست و موهن کرده بود، تابلوی امامزاده را از بیژن به بیجن تغییر داد!
حالا این روزها سخن از امامزاده شدن پدر یکی از نمایندگان مجلس (آقای میرزاده) در شهرستان گرمی استان اردبیل به میان است. شخصی که گویا قرآن میخوانده و پول میگرفته و خودش هم وصیت کرده برایش آرامگاه بسازند. آقای نماینده هم مدعی است که این امامزاده شدن، هیچ ربطی به وی ندارد (در اینجا). در حالیکه گویا بر سر متولی شدن برای این آرامگاه، کار به دادگاه کشیده و حکم به تولیت فرزندانش داده شده است (در اینجا بیشتر بخوانید) و بنابراین فرزندان وی نمیتوانند ادعا کنند که در این زمینه نقشی نداشتهاند.
البته سازمان اوقاف به تازگی اعلام کرده که اجازه ساخت امامزاده جدید را نمیدهد. نفس این سخن بدین معناست که تاکنون چنین اجازهای داده میشد؛ بهویژه که نگاهی به فعالیتهای این نهاد در چند دهه گذشته نشان میدهد اتفاقا با روی خوش به پیشواز امامزادهها و زیارتگاههای جدید میرفت. شخصا در بسیاری از استانها (حتی سیستان و بلوچستان که کمترین شمار امامزادهها را در میان استانهای کشور دارد) بارها دیدهام که چگونه با تابلو زدن سازمان اوقاف یا شیوههای دیگر، به زیارتگاههای نوساخته رسمیت میبخشند.
شوربختانه در پیدایش امامزادهها چند نکته منفی هست که سازمان اوقات و دیگر مسئولان چشمانشان را بر آنها بستهاند:
1⃣ سوءاستفاده برخی افراد از امامزادهسازی است که با تحریک باورهای دینی مردم از یکسو و تایید سازمان اوقاف (که شاید بیارتباط با درآمدزایی زیارتگاهها نباشد)، به خالی کردن جیب مردم میپردازند.
2⃣ گسترش واژه امامزاده به هر شخص حتی معاصری، طبیعتا راه را برای تداوم امامزادهسازی هموار کرده و بنابراین با یک بخشنامه توقف امامزادهسازی، نمیتوان از آن پیشگیری کرد.
3⃣ این گسترش امامزادهسازی، نه تنها به گسترش دینداری نمیانجامد، بلکه باور ایرانیان به امامزادههای اصیل هم کاهش یافته و با دیدن امامزادههای نوظهور، در اصالت امامزادههای واقعی نیز شک میکنند.
4⃣ این امامزادهسازی، به هویت شیعه هم آسیب زده و به درستی بهانه به دست منتقدان تشیع میدهد.
5⃣ به قول دکتر جبار رحمانی (انسانشناس دین) توجه بیشتر مردم به امامزادهها، نه به معنای دینداری بیشتر مردم، بلکه به معنای بحرانی بودن شرایط جامعه و نیاز مردم به یاریجویی از نیروهای ماورایی برای گذر از این شرایط است. بنابراین به امامزادهها متوسل میشوند و همچون مناسک جادویی (در معنای انسانشناختیاش) بده و بستان میکنند؛ یعنی به قدرت ماوراء (در اینجا، امامزاده) نذر میدهند تا او گره از کارشان بگشاید. چنین بده بستانی، گردش مالی بالایی به وجود میآورد که بسیاری از افراد و نهادها را به سمت خودش میکشاند. بنابراین، این همه امامزاده و زیارتگاه از یکسو نشاندهنده شرایط بحرانی در جامعه است و از سوی دیگر نشاندهنده بازی منافع توسط برخی افراد و نهادها از این شرایط بحرانی است. افزایش امامزادهها برای مردم نشاندهنده افزایش گرایش آنها به مأمنی معنوی در جامعهای پرمخاطره و ناامن است؛ جامعهای که در آن امید و اعتماد به جهان اجتماعی رو به افول است. حتی نهاد سنتی دین نیز کفاف نیاز معنوی و مذهبی مردم را نمیدهد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
ما، فوتبال و آمارهای پیشرفت
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
همین دیروز آقای سلطانیفر، وزیر ورزش میگفت ما پیش از انقلاب، مجموعا چهار مدال طلای ورزشی گرفته بودیم و پس از انقلاب، شانزده تا.
اما دیشب و پس از باخت تیم فوتبالمان از ژاپن، کسی حاضر نشد بگوید پس از انقلاب هرگز تیم فوتبالمان موفقیت درخشانی نداشته و پایش حتی به فینال هم باز نشده؛ در حالیکه پیش از انقلاب سه دوره پیاپی قهرمان جام ملتهای آسیا شده بودیم.
من نه با فوتبال آشنایم و نه اخبارش را پیگیری میکنم (تنها، نتیجه بازیهای ملی برایم مهم است)، اما منطق ادعای آقای سلطانیفر و آقایان سلطانیفر برایم آشناست: ارائه و بیان گزینشی آمار برای نشان دادن کامیابیهای پس از انقلاب از یکسو، و انکار یا نادیده گرفتن کامیابیهای پیش از انقلاب، از سوی دیگر.
راستش درباره آن چهار مدال طلای ایران پیش از انقلاب و مقایسهاش با شانزده مدال پس از انقلاب چیزی نمیدانم و گمان میکنم باید دید شرایط دیگر کشورهای توسعهنیافته که در سالهای اخیر مدالهای بسیار آوردهاند، چگونه بوده و آیا اصلا در چهار دهه پیش که ایران مدال میگرفته، آنها هم چنین توانمندیای داشتهاند یا نه. اما دو نکته را به خوبی میدانم:
نخست اینکه توان ما برای دریافت مدال طلا در این چهار دهه، بسیار بیش از شانزده تا بوده، اما موقعیت طلاهای بسیاری را با «باید ببازی» ها از دست دادهایم. همانگونه که به دلیل اهمیت کافی ندادن و پشتیبانی نکردن از بسیاری مدالآوران، یا آنان را خانهنشین کردهایم و یا دو دستی به کشورهای دیگر تقدیم داشتهایم تا در برخی ورزشها، مدالهایشان از ما پیشی بگیرد. آنچنانکه بسیاری از تکواندو کاران و کشتیگیران و... تیم ملی جمهوری آذربایجان، ایرانیانی هستند که در اینجا آرزوهایشان را بر باد دیده، برای کشوری دیگر مدالآور شدند.
نکته دوم اینکه همه این مدالآوران در ورزشهای یکنفره (همچون کشتی، تکواندو، وزنهبرداری و...) کامیاب شدهاند که تلاش فردی و عرق ملی اثر بیشتری در آنها دارد. در حالیکه ورزشی همچون فوتبال است که مدیریت در آن نقشی فراتر از توانمندیهای شخصی داشته و کامیابی یا ناکامی در آنرا باید به پای مدیریت و برنامهریزی ورزشی نوشت. اما مدیران ورزشی که آمار مدالهای انفرادی را در کارنامه خود مینویسند، از پذیرش مسئولیت ناکامی در ورزشهای گروهی همچون فوتبال، سر باز میزنند.
ما در این چهار دهه فوتبالمان نه تنها هیچ دستاورد بزرگی نداشتهایم، بلکه آنرا به عرصهای آسیبزا (از جمله برای کشمکشهای سیاسی یا بیان تمایلات قومگرایانه) تبدیل کردهایم.
در آستانه چهلمین سال انقلاب هستیم و چهل سالگی را، سن پختگی و عقلانیت میدانند. ایکاش برای یکبار هم که شده، یکی از مسئولین شجاعانه اعتراف میکرد که ما پس از انقلاب، در برخی زمینهها (همچون فوتبال) پسرفت هم داشتهایم و باید تلاش کنیم خود را دوباره به آن سطح برسانیم.
تاکنون مسئولان ما در زمینه پیشرفت هر چیز ورزشی و غیر ورزشی، دونکیشوتوار در برابر سایه حکومت برچیدهشده پهلوی ماندهاند و به جای مقایسه میزان پیشرفت کشور در برابر کشورهایی همچون کره جنوبی، سنگاپور، مالزی یا همسایگانی همچون ترکیه، امارات، قطر و... در این چهار دهه، همچنان در برابر شبح پهلوی گارد گرفته و مدام به مقایسه دستاوردهای پیش و پس از انقلاب میپردازند؛ بیآنکه به تفاوت سطح توسعه امکانات، تکنولوژی و... در این دو دوره اشاره کنند (برای نمونه، هنگامی که به توسعه راهها پس از انقلاب میپردازیم، به نبود یا ابتدایی بودن ماشینهای راهسازی در آن دوره نیز اشاره کنیم).
اما اگر دروازهمان بر همین پاشنه نگاه ایدئولوژیک به تاریخ و پیشرفت و... بچرخد، در گرداب بیتاریخی درجا خواهیم زد و به جای واقعگرایی و بهروز بودن، هر چیزی را به نسبت وضعیتش در چهل سال پیش سنجیده و آنگاه احساس پیشرفت میکنیم؛ بیآنکه نگاهی به کشورهای دور و بر خود بیندازیم و فاصله گرفتنشان از خودمان را ببینیم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
همین دیروز آقای سلطانیفر، وزیر ورزش میگفت ما پیش از انقلاب، مجموعا چهار مدال طلای ورزشی گرفته بودیم و پس از انقلاب، شانزده تا.
اما دیشب و پس از باخت تیم فوتبالمان از ژاپن، کسی حاضر نشد بگوید پس از انقلاب هرگز تیم فوتبالمان موفقیت درخشانی نداشته و پایش حتی به فینال هم باز نشده؛ در حالیکه پیش از انقلاب سه دوره پیاپی قهرمان جام ملتهای آسیا شده بودیم.
من نه با فوتبال آشنایم و نه اخبارش را پیگیری میکنم (تنها، نتیجه بازیهای ملی برایم مهم است)، اما منطق ادعای آقای سلطانیفر و آقایان سلطانیفر برایم آشناست: ارائه و بیان گزینشی آمار برای نشان دادن کامیابیهای پس از انقلاب از یکسو، و انکار یا نادیده گرفتن کامیابیهای پیش از انقلاب، از سوی دیگر.
راستش درباره آن چهار مدال طلای ایران پیش از انقلاب و مقایسهاش با شانزده مدال پس از انقلاب چیزی نمیدانم و گمان میکنم باید دید شرایط دیگر کشورهای توسعهنیافته که در سالهای اخیر مدالهای بسیار آوردهاند، چگونه بوده و آیا اصلا در چهار دهه پیش که ایران مدال میگرفته، آنها هم چنین توانمندیای داشتهاند یا نه. اما دو نکته را به خوبی میدانم:
نخست اینکه توان ما برای دریافت مدال طلا در این چهار دهه، بسیار بیش از شانزده تا بوده، اما موقعیت طلاهای بسیاری را با «باید ببازی» ها از دست دادهایم. همانگونه که به دلیل اهمیت کافی ندادن و پشتیبانی نکردن از بسیاری مدالآوران، یا آنان را خانهنشین کردهایم و یا دو دستی به کشورهای دیگر تقدیم داشتهایم تا در برخی ورزشها، مدالهایشان از ما پیشی بگیرد. آنچنانکه بسیاری از تکواندو کاران و کشتیگیران و... تیم ملی جمهوری آذربایجان، ایرانیانی هستند که در اینجا آرزوهایشان را بر باد دیده، برای کشوری دیگر مدالآور شدند.
نکته دوم اینکه همه این مدالآوران در ورزشهای یکنفره (همچون کشتی، تکواندو، وزنهبرداری و...) کامیاب شدهاند که تلاش فردی و عرق ملی اثر بیشتری در آنها دارد. در حالیکه ورزشی همچون فوتبال است که مدیریت در آن نقشی فراتر از توانمندیهای شخصی داشته و کامیابی یا ناکامی در آنرا باید به پای مدیریت و برنامهریزی ورزشی نوشت. اما مدیران ورزشی که آمار مدالهای انفرادی را در کارنامه خود مینویسند، از پذیرش مسئولیت ناکامی در ورزشهای گروهی همچون فوتبال، سر باز میزنند.
ما در این چهار دهه فوتبالمان نه تنها هیچ دستاورد بزرگی نداشتهایم، بلکه آنرا به عرصهای آسیبزا (از جمله برای کشمکشهای سیاسی یا بیان تمایلات قومگرایانه) تبدیل کردهایم.
در آستانه چهلمین سال انقلاب هستیم و چهل سالگی را، سن پختگی و عقلانیت میدانند. ایکاش برای یکبار هم که شده، یکی از مسئولین شجاعانه اعتراف میکرد که ما پس از انقلاب، در برخی زمینهها (همچون فوتبال) پسرفت هم داشتهایم و باید تلاش کنیم خود را دوباره به آن سطح برسانیم.
تاکنون مسئولان ما در زمینه پیشرفت هر چیز ورزشی و غیر ورزشی، دونکیشوتوار در برابر سایه حکومت برچیدهشده پهلوی ماندهاند و به جای مقایسه میزان پیشرفت کشور در برابر کشورهایی همچون کره جنوبی، سنگاپور، مالزی یا همسایگانی همچون ترکیه، امارات، قطر و... در این چهار دهه، همچنان در برابر شبح پهلوی گارد گرفته و مدام به مقایسه دستاوردهای پیش و پس از انقلاب میپردازند؛ بیآنکه به تفاوت سطح توسعه امکانات، تکنولوژی و... در این دو دوره اشاره کنند (برای نمونه، هنگامی که به توسعه راهها پس از انقلاب میپردازیم، به نبود یا ابتدایی بودن ماشینهای راهسازی در آن دوره نیز اشاره کنیم).
اما اگر دروازهمان بر همین پاشنه نگاه ایدئولوژیک به تاریخ و پیشرفت و... بچرخد، در گرداب بیتاریخی درجا خواهیم زد و به جای واقعگرایی و بهروز بودن، هر چیزی را به نسبت وضعیتش در چهل سال پیش سنجیده و آنگاه احساس پیشرفت میکنیم؛ بیآنکه نگاهی به کشورهای دور و بر خود بیندازیم و فاصله گرفتنشان از خودمان را ببینیم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
شاملو، شاعر خوبی بود، اما...
امیر هاشمی مقدم
زندهیاد احمد شاملو در کلیپ قدیمی زیر میگوید چون ما در موسیقیمان تنها هفت دستگاه (ماهور، شور، سهگاه، چهارگاه، راست پنجگاه، نوا و همایون- و البته متعلقات یا «آواز»های بیات اصفهان، بیات ترک، افشاری، ابوعطا و دشتی) داریم، بنابراین با یک دایره بسته روبرو هستیم که نوآوری ندارد (تعریف کردن دستگاه موسیقی برایم دشوار است. در نظر بگیرید وقتی استاد شجریان آواز میخواند، عموما با صدای آرام آغاز میکند (گوشه درآمد)، سپس کمکم اوج میگیرد (گوشههایی همچون عشاق یا حجاز) و آخر سر دوباره فرود میآید (گوشه فرود). هر کدام از اینها، گوشههایی هستند که مشخص میکنند در کدام دستگاه دارد آواز میخواند).
راستش شاملو شاعر خوبی بود، اما گاهی در زمینههایی سخن میگفت که هیچ سررشتهای در آن نداشت یا دستکم نقدهایی چنین جدی، نیاز به دانشی فراگیر در آن زمینهها داشت. همین مسئله باعث شد در سالهای پایانی عمر، نسبت به برخی از گفتهها و نقدهای پیشیناش، احساس و ابراز پشیمانی کند. با یک آشنایی سطحی با موسیقی، میتوان این دیدگاه وی را نقد کرد.
نخست اینکه چنین ادعایی، موسیقی همه ملل و اقوام را زیر سوال میبرد. برای نمونه، ما در موسیقی سنتی نواحی گوناگون ایران (همچون آذربایجان، کردستان، بختیاری، لرستان، بلوچستان) و حتی کشورهای همسایه ترک و عرب، به جای دستگاه، با شمار اندکی «مقام» روبرو هستیم که همه آهنگها و ترانهها در همانها اجرا میشود. همچنانکه در موسیقی کلاسیک غربی نیز تنها با دو گام (ماژور و مینور) روبروییم که همه آهنگها در همانها اجرا میشود. بنابراین میتوان گفت شاملو چنین نقدی را بهصورت پایهای، به همه گونههای موسیقی سنتی سراسر دنیا وارد کرده است. در حالیکه تاکنون نشنیدهایم کسی موسیقی دیگر سرزمینها یا موسیقی سرزمین خودش (به جز ایران) را به دلیل داشتن شمار اندکی مقام یا گام، سرزنش و نقد کند و بگوید تکراری است. همچنانکه ما هرگز با شنیدن آوازی که استاد شجریان مثلا در دستگاه ماهور بخواند، از شنیدن آواز استاد ناظری یا دیگر بزرگان موسیقی در همان دستگاه، خسته نمیشویم. حتی اگر هر دو نفرشان در یک دستگاه، شعر یکسانی را بخوانند. یا اگر مثلا کیوان ساکت و حسین علیزاده هر دو نفرشان با ساز تار، آهنگی در دستگاه همایون بنوازند، کسی احساس نمیکند که هر دو نفرشان یک چیز یکسان نواختهاند و تکراری است.
همچنین شاملو به موسیقی ایرانی نقد وارد میکند که برخلاف موسیقی ژاپنی و چینی، خیلی حزنانگیز است. اورهان پاموک در کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» مینویسد که موسیقی ترکیه و ایران غمانگیز است، چون خاطرات تلخیهای تاریخ را در خود دارد. البته ترکیه چندین دهه است دارد شادیها را تجربه میکند و موسیقیاش هم رنگ شادی گرفته. شاید اگر روزی ایرانیان مردمان شادی بشوند، موسیقیمان هم به سوی شادی بیشتر برود. اما وقتی همه پژوهشها نشان میدهد ایرانیان مردمان شادی نیستند، نمیتوان انتظار موسیقی شاد از این مردمان غمگین داشت. جالب آنکه شاملو خودش از شاعرانی است که عموما فضای تاریک و سیاه را در شعرهایش نشان میدهد و آنگاه، انتظار شادی در موسیقیمان را دارد.
شاملو هرچند خودش به ادبیات این مرز و بوم، خدمت بزرگی کرد، اما شوربختانه از همان دسته روشنفکران پر شمارِ ایرانی «خاک بر سر پندار» است که مدام تلاش میکنند بگویند عناصر فرهنگ تاریخ و فرهنگی ایران، بیارزش یا کمارزش است و همیشه بُعد سیاه را میبینند؛ اگر سیاهنمایی نکنند. همچنانکه شاملو فردوسی و شاهنامه را نیز یکبار نقد تند و تیز غیرمنصفانهای کرد (هرچند بعدها ابراز پشیمانی کرد).
شگفتانگیز اینکه برخی از خبرنگاران یا باشندگان در این نشست، از شاملو درباره موسیقی ایرانی پرسشهای تخصصی کرده و انتظار ارزشگذاری درباره موسیقی ایرانی از کسی دارند که تخصصاش نه در موسیقی، بلکه در ادبیات است (هر چقدر هم که میان این دو پیوند وجود داشته باشد). شاید همین انتظارات بیجای ما از دیگران است که آنان را به اظهار نظر درباره هر موضوع با ربط و بیربطی وا میدارد. و شاید اگر ما از شاملو انتظار سخن گفتن تنها در زمینه ادبیات (و بهویژه شعر نو)، از زیباکلام انتظار سخن گفتن درباره سیاست، از اباذری انتظار سخن گفتن درباره جامعهشناسی، از ملکیان انتظار سخن گفتن درباره اخلاق و به همین ترتیب از هر کسی انتظار سخن گفتن در حوزه تخصصیاش داشته باشیم، آنها هم کمتر وارد حوزههای بیربط با دانششان و گفتن سخنان بیپایه شوند. البته شاملو در همین سخنرانی نشان میدهد که با موسیقی سنتی تا حدودی آشناست؛ برخی روشنفکران در زمینههایی سخن میگویند که حقیقتا کمترین آشناییای با آن ندارند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
زندهیاد احمد شاملو در کلیپ قدیمی زیر میگوید چون ما در موسیقیمان تنها هفت دستگاه (ماهور، شور، سهگاه، چهارگاه، راست پنجگاه، نوا و همایون- و البته متعلقات یا «آواز»های بیات اصفهان، بیات ترک، افشاری، ابوعطا و دشتی) داریم، بنابراین با یک دایره بسته روبرو هستیم که نوآوری ندارد (تعریف کردن دستگاه موسیقی برایم دشوار است. در نظر بگیرید وقتی استاد شجریان آواز میخواند، عموما با صدای آرام آغاز میکند (گوشه درآمد)، سپس کمکم اوج میگیرد (گوشههایی همچون عشاق یا حجاز) و آخر سر دوباره فرود میآید (گوشه فرود). هر کدام از اینها، گوشههایی هستند که مشخص میکنند در کدام دستگاه دارد آواز میخواند).
راستش شاملو شاعر خوبی بود، اما گاهی در زمینههایی سخن میگفت که هیچ سررشتهای در آن نداشت یا دستکم نقدهایی چنین جدی، نیاز به دانشی فراگیر در آن زمینهها داشت. همین مسئله باعث شد در سالهای پایانی عمر، نسبت به برخی از گفتهها و نقدهای پیشیناش، احساس و ابراز پشیمانی کند. با یک آشنایی سطحی با موسیقی، میتوان این دیدگاه وی را نقد کرد.
نخست اینکه چنین ادعایی، موسیقی همه ملل و اقوام را زیر سوال میبرد. برای نمونه، ما در موسیقی سنتی نواحی گوناگون ایران (همچون آذربایجان، کردستان، بختیاری، لرستان، بلوچستان) و حتی کشورهای همسایه ترک و عرب، به جای دستگاه، با شمار اندکی «مقام» روبرو هستیم که همه آهنگها و ترانهها در همانها اجرا میشود. همچنانکه در موسیقی کلاسیک غربی نیز تنها با دو گام (ماژور و مینور) روبروییم که همه آهنگها در همانها اجرا میشود. بنابراین میتوان گفت شاملو چنین نقدی را بهصورت پایهای، به همه گونههای موسیقی سنتی سراسر دنیا وارد کرده است. در حالیکه تاکنون نشنیدهایم کسی موسیقی دیگر سرزمینها یا موسیقی سرزمین خودش (به جز ایران) را به دلیل داشتن شمار اندکی مقام یا گام، سرزنش و نقد کند و بگوید تکراری است. همچنانکه ما هرگز با شنیدن آوازی که استاد شجریان مثلا در دستگاه ماهور بخواند، از شنیدن آواز استاد ناظری یا دیگر بزرگان موسیقی در همان دستگاه، خسته نمیشویم. حتی اگر هر دو نفرشان در یک دستگاه، شعر یکسانی را بخوانند. یا اگر مثلا کیوان ساکت و حسین علیزاده هر دو نفرشان با ساز تار، آهنگی در دستگاه همایون بنوازند، کسی احساس نمیکند که هر دو نفرشان یک چیز یکسان نواختهاند و تکراری است.
همچنین شاملو به موسیقی ایرانی نقد وارد میکند که برخلاف موسیقی ژاپنی و چینی، خیلی حزنانگیز است. اورهان پاموک در کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» مینویسد که موسیقی ترکیه و ایران غمانگیز است، چون خاطرات تلخیهای تاریخ را در خود دارد. البته ترکیه چندین دهه است دارد شادیها را تجربه میکند و موسیقیاش هم رنگ شادی گرفته. شاید اگر روزی ایرانیان مردمان شادی بشوند، موسیقیمان هم به سوی شادی بیشتر برود. اما وقتی همه پژوهشها نشان میدهد ایرانیان مردمان شادی نیستند، نمیتوان انتظار موسیقی شاد از این مردمان غمگین داشت. جالب آنکه شاملو خودش از شاعرانی است که عموما فضای تاریک و سیاه را در شعرهایش نشان میدهد و آنگاه، انتظار شادی در موسیقیمان را دارد.
شاملو هرچند خودش به ادبیات این مرز و بوم، خدمت بزرگی کرد، اما شوربختانه از همان دسته روشنفکران پر شمارِ ایرانی «خاک بر سر پندار» است که مدام تلاش میکنند بگویند عناصر فرهنگ تاریخ و فرهنگی ایران، بیارزش یا کمارزش است و همیشه بُعد سیاه را میبینند؛ اگر سیاهنمایی نکنند. همچنانکه شاملو فردوسی و شاهنامه را نیز یکبار نقد تند و تیز غیرمنصفانهای کرد (هرچند بعدها ابراز پشیمانی کرد).
شگفتانگیز اینکه برخی از خبرنگاران یا باشندگان در این نشست، از شاملو درباره موسیقی ایرانی پرسشهای تخصصی کرده و انتظار ارزشگذاری درباره موسیقی ایرانی از کسی دارند که تخصصاش نه در موسیقی، بلکه در ادبیات است (هر چقدر هم که میان این دو پیوند وجود داشته باشد). شاید همین انتظارات بیجای ما از دیگران است که آنان را به اظهار نظر درباره هر موضوع با ربط و بیربطی وا میدارد. و شاید اگر ما از شاملو انتظار سخن گفتن تنها در زمینه ادبیات (و بهویژه شعر نو)، از زیباکلام انتظار سخن گفتن درباره سیاست، از اباذری انتظار سخن گفتن درباره جامعهشناسی، از ملکیان انتظار سخن گفتن درباره اخلاق و به همین ترتیب از هر کسی انتظار سخن گفتن در حوزه تخصصیاش داشته باشیم، آنها هم کمتر وارد حوزههای بیربط با دانششان و گفتن سخنان بیپایه شوند. البته شاملو در همین سخنرانی نشان میدهد که با موسیقی سنتی تا حدودی آشناست؛ برخی روشنفکران در زمینههایی سخن میگویند که حقیقتا کمترین آشناییای با آن ندارند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
Moosighi sonati
بیانات احمد شاملو در مورد موسیقی اصیل
دانشگاه کالیفرنیا ۱۹۹۰
نظر خود را در رابطه با انتقادات مطرح شده به موسیقی ایرانی در اینستاگرام ما بیان بفرمایید
@moosighi_sonati
دانشگاه کالیفرنیا ۱۹۹۰
نظر خود را در رابطه با انتقادات مطرح شده به موسیقی ایرانی در اینستاگرام ما بیان بفرمایید
@moosighi_sonati
نشست سیزدهم نقد و بررسی کتاب:
«سفر به سرزمین آریاییها: سفرنامه افغانستان»
باحضور:
امیر هاشمیمقدم (نویسنده کتاب)
محمدکاظم کاظمی (شاعر و نویسنده افغانستانی)
سیدابوطالب مظفری (شاعر و نویسنده افغانستانی)
محسن اسلامزاده (کارگردان مستند «تنها میان طالبان)
دبیر نشست:
سید حسام رضوی (کارشناس امور افغانستان در برنامه تلویزیونی «وطندار»)
زمان : سهشنبه، ۱۶ بهمن، ساعت ۱۸
مکان : چهارراه دکترا، بازار کتاب گلستان، کافه کتاب آفتاب
حضور برای همگان آزاد است.
@moghaddames
@cafe_ketab_aftab
«سفر به سرزمین آریاییها: سفرنامه افغانستان»
باحضور:
امیر هاشمیمقدم (نویسنده کتاب)
محمدکاظم کاظمی (شاعر و نویسنده افغانستانی)
سیدابوطالب مظفری (شاعر و نویسنده افغانستانی)
محسن اسلامزاده (کارگردان مستند «تنها میان طالبان)
دبیر نشست:
سید حسام رضوی (کارشناس امور افغانستان در برنامه تلویزیونی «وطندار»)
زمان : سهشنبه، ۱۶ بهمن، ساعت ۱۸
مکان : چهارراه دکترا، بازار کتاب گلستان، کافه کتاب آفتاب
حضور برای همگان آزاد است.
@moghaddames
@cafe_ketab_aftab
«مجمع تشخیص مصلحت وطن»
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
(چکیده:) سخنان چند روز پیش علیرضا کمالی در نشست خبری فیلم «سمفونی نهم» درباره تضعیف هویت ملی و نیاز به تشکیل «مجمع تشخیص مصلحت وطن»، واکنشهای زیادی در پی داشت. پایه سخن ایشان شوربختانه درست بود؛ چه در زمینه تضعیف هویت ملی و علاقه به میهن در این چند دهه و چه درباره نیاز به ایجاد نهادهایی قدرتمند که اولویتشان کشور باشد؛ دقیقا همانگونه که نهادهای بسیاری داریم که اولویتشان نظام است. درباره تضعیف هویت ملی که به رشد هویتطلبیهای قومی و گاه جداییطلبانه انجامیده، پیش از این بارها نوشتهام. بنابراین در اینجا تنها به کمتوجی به میهن در برابر توجه زیاد به نظام میپردازم.
اصولا نمیتوان مدعی شد که در جمهوری اسلامی، خدمات شایان توجهی به کشور نشده و به جز نیروهای مغرض، کسی چنین ادعایی ندارد. اما از سوی دیگر نمیتوان این را هم انکار کرد که حفظ نظام، اولویت همه نهادهای رسمی بوده و در این راه، نظام جمهوری اسلامی بر موجودیت ایران ترجیح داده میشود. در زیر تنها چند نمونه برای اثبات این گزاره نشان میدهم.
✳️ سرود ملی: در همه کشورها، سرود ملی نشاندهنده تاریخ، فرهنگ و تمدن آنهاست. اما در ایران پس از انقلاب، هر دو سرود ملی، تنها به جمهوری اسلامی پرداخته و هر آنچه پیش از آن داشتهایم را نادیده گرفته. چه سرود پیشین (شد جمهوری اسلامی به پا) و چه در سرود کنونی (سر زد از افق). در هیچ یک از این دو، هیچ نشانی از تاریخ گذشته، فرهنگ درخشان و تمدن گسترده ایران، حتی در دوره اسلامی دیده نمیشود. رگههایی هم اگر از ایران در سرود ملی پیشین دیده میشد، در سرود کنونی پاک شده است. البته در زمان پهلوی و قاجار هم در سرودهای ملی به خاندان پادشاهی اشاره میشود، اما بخش بیشتر سرود ملی، همانگونه که انتظار میرفت و میرود، مربوط به کشور ایران است.
✳️ نشان پرچم: نشان شیر و خورشید دستکم چندین سده پیشینه داشته و حتی پیش از درج شدن بر روی پرچم، در دورههایی همچون سلجوقیان و صفویان، کاربرد بسیاری داشته است. همانگونه که در یادداشتی دیگر در اینجا نشان دادم شیر و خورشید نمادی است که در آن عناصری از فرهنگهای پیش و پس از اسلام، زردشتی، یهودی، شیعی، ایرانی، عربی، مغولی و ترکی دیده میشود و بنابراین به تمام معنا، نمادی است کاملا ایرانی و متعلق به همه ایرانیان. البته که انتقاد به پاک کردن نماد ملی شیر و خورشید از پرچم کشور، «به معنای مخالفت با کاربرد نمادهای اسلامی و دینی نیست؛ بلکه تاکید بر این است که هر عنصری باید در ساختار فرهنگی کشور، سر جای خودش باشد» و به بهانه دین، نباید تاریخ و فرهنگ و تمدن یک کشور را نادیده گرفت و پاک کرد.
✳️ تمبرهای پستی: شاید توجه به تمبرهای پستی در اینجا، کمی عجیب باشد. دو روز پیش در موزه تمبر و اسکناس آستان امام رضا، نگاهی تطبیقی داشتم به تمبرهای پستی در دوره جمهوری اسلامی با دورههای پیشین. به سادگی میشد فهمید که نمادهای غالب تمبرهای کنونی، نمادهای نظام جمهوری اسلامی است؛ در حالیکه مثلا در تمبرهای دورههای پیشین، در کنار تمبرهای یادبود شاهان یا جشنهای حکومتی، تمبرهای بسیاری هم به ایران، فرهنگ، تمدن و بزرگان آن اختصاص یافته بود. تمبرهای موضوعی «هفت هزار سال تمدن ایران»، «بیست و پنجمین سده بنیانگذاری ایران»، «ورزشهای باستانی»، «هنر موسیقی»، «یادبود هزار و صدمین زادروز رودکی»، «یادبود هزاره فارابی»، «جشن هزار ساله ابنسینا»، «بزرگداشت فردوسی»، «هفتصد و هفتادمین زادروز سعدی»، «هفتصدمین سالروز درگذشت خواجه نصیرالدین توسی» و دهها مجموعه و سری تمبر دیگر که هر کدام معمولا چندین سال (و همزمان با انتشار دیگر تمبرها) منتشر میگردید و مقایسه آنها با این چند دهه، به خوبی نشان میدهد که توجه به نمادها و عناصر هویتی و ملی و تاریخی دیگر چندان در مرکز توجه نیست و به جای آن، بیشتر موضوعات تمبرها، مناسبتهای مرتبط با جمهوری اسلامی است (که اگرچه نیاز است، اما دلیلی نمیشود برای کمتوجهی به موضوعات ملی). به باورم میتوان با نشانهشناسی همین تمبرها، یک تحلیل جالب از ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی و مقایسه آن با دورههای پیشین نوشت.
✳️ همین توجه یکسویه به نظام و نادیده گرفتن موجودیت مستقلی به نام کشور ایران که هزاران سال پیش از روی کار آمدن جمهوری اسلامی وجود داشته، باعث برداشتهای گاه نادرست میان مسئولان شده است. برای نمونه، در یادداشتی دیگر در اینجا نشان دادم که حتی حسن روحانی هم به نادرست، نظام را در جایگاهی بالاتر از ایران میبیند.
یادمان باشد اگر مصلحت کشور بالاتر از مصلحت حکومتها نشانده نشود، هیچ نظامی باقی نخواهد ماند که به فکر مصلحتش باشیم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
(چکیده:) سخنان چند روز پیش علیرضا کمالی در نشست خبری فیلم «سمفونی نهم» درباره تضعیف هویت ملی و نیاز به تشکیل «مجمع تشخیص مصلحت وطن»، واکنشهای زیادی در پی داشت. پایه سخن ایشان شوربختانه درست بود؛ چه در زمینه تضعیف هویت ملی و علاقه به میهن در این چند دهه و چه درباره نیاز به ایجاد نهادهایی قدرتمند که اولویتشان کشور باشد؛ دقیقا همانگونه که نهادهای بسیاری داریم که اولویتشان نظام است. درباره تضعیف هویت ملی که به رشد هویتطلبیهای قومی و گاه جداییطلبانه انجامیده، پیش از این بارها نوشتهام. بنابراین در اینجا تنها به کمتوجی به میهن در برابر توجه زیاد به نظام میپردازم.
اصولا نمیتوان مدعی شد که در جمهوری اسلامی، خدمات شایان توجهی به کشور نشده و به جز نیروهای مغرض، کسی چنین ادعایی ندارد. اما از سوی دیگر نمیتوان این را هم انکار کرد که حفظ نظام، اولویت همه نهادهای رسمی بوده و در این راه، نظام جمهوری اسلامی بر موجودیت ایران ترجیح داده میشود. در زیر تنها چند نمونه برای اثبات این گزاره نشان میدهم.
✳️ سرود ملی: در همه کشورها، سرود ملی نشاندهنده تاریخ، فرهنگ و تمدن آنهاست. اما در ایران پس از انقلاب، هر دو سرود ملی، تنها به جمهوری اسلامی پرداخته و هر آنچه پیش از آن داشتهایم را نادیده گرفته. چه سرود پیشین (شد جمهوری اسلامی به پا) و چه در سرود کنونی (سر زد از افق). در هیچ یک از این دو، هیچ نشانی از تاریخ گذشته، فرهنگ درخشان و تمدن گسترده ایران، حتی در دوره اسلامی دیده نمیشود. رگههایی هم اگر از ایران در سرود ملی پیشین دیده میشد، در سرود کنونی پاک شده است. البته در زمان پهلوی و قاجار هم در سرودهای ملی به خاندان پادشاهی اشاره میشود، اما بخش بیشتر سرود ملی، همانگونه که انتظار میرفت و میرود، مربوط به کشور ایران است.
✳️ نشان پرچم: نشان شیر و خورشید دستکم چندین سده پیشینه داشته و حتی پیش از درج شدن بر روی پرچم، در دورههایی همچون سلجوقیان و صفویان، کاربرد بسیاری داشته است. همانگونه که در یادداشتی دیگر در اینجا نشان دادم شیر و خورشید نمادی است که در آن عناصری از فرهنگهای پیش و پس از اسلام، زردشتی، یهودی، شیعی، ایرانی، عربی، مغولی و ترکی دیده میشود و بنابراین به تمام معنا، نمادی است کاملا ایرانی و متعلق به همه ایرانیان. البته که انتقاد به پاک کردن نماد ملی شیر و خورشید از پرچم کشور، «به معنای مخالفت با کاربرد نمادهای اسلامی و دینی نیست؛ بلکه تاکید بر این است که هر عنصری باید در ساختار فرهنگی کشور، سر جای خودش باشد» و به بهانه دین، نباید تاریخ و فرهنگ و تمدن یک کشور را نادیده گرفت و پاک کرد.
✳️ تمبرهای پستی: شاید توجه به تمبرهای پستی در اینجا، کمی عجیب باشد. دو روز پیش در موزه تمبر و اسکناس آستان امام رضا، نگاهی تطبیقی داشتم به تمبرهای پستی در دوره جمهوری اسلامی با دورههای پیشین. به سادگی میشد فهمید که نمادهای غالب تمبرهای کنونی، نمادهای نظام جمهوری اسلامی است؛ در حالیکه مثلا در تمبرهای دورههای پیشین، در کنار تمبرهای یادبود شاهان یا جشنهای حکومتی، تمبرهای بسیاری هم به ایران، فرهنگ، تمدن و بزرگان آن اختصاص یافته بود. تمبرهای موضوعی «هفت هزار سال تمدن ایران»، «بیست و پنجمین سده بنیانگذاری ایران»، «ورزشهای باستانی»، «هنر موسیقی»، «یادبود هزار و صدمین زادروز رودکی»، «یادبود هزاره فارابی»، «جشن هزار ساله ابنسینا»، «بزرگداشت فردوسی»، «هفتصد و هفتادمین زادروز سعدی»، «هفتصدمین سالروز درگذشت خواجه نصیرالدین توسی» و دهها مجموعه و سری تمبر دیگر که هر کدام معمولا چندین سال (و همزمان با انتشار دیگر تمبرها) منتشر میگردید و مقایسه آنها با این چند دهه، به خوبی نشان میدهد که توجه به نمادها و عناصر هویتی و ملی و تاریخی دیگر چندان در مرکز توجه نیست و به جای آن، بیشتر موضوعات تمبرها، مناسبتهای مرتبط با جمهوری اسلامی است (که اگرچه نیاز است، اما دلیلی نمیشود برای کمتوجهی به موضوعات ملی). به باورم میتوان با نشانهشناسی همین تمبرها، یک تحلیل جالب از ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی و مقایسه آن با دورههای پیشین نوشت.
✳️ همین توجه یکسویه به نظام و نادیده گرفتن موجودیت مستقلی به نام کشور ایران که هزاران سال پیش از روی کار آمدن جمهوری اسلامی وجود داشته، باعث برداشتهای گاه نادرست میان مسئولان شده است. برای نمونه، در یادداشتی دیگر در اینجا نشان دادم که حتی حسن روحانی هم به نادرست، نظام را در جایگاهی بالاتر از ایران میبیند.
یادمان باشد اگر مصلحت کشور بالاتر از مصلحت حکومتها نشانده نشود، هیچ نظامی باقی نخواهد ماند که به فکر مصلحتش باشیم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com