مونسان با «کیش»، میراث فرهنگی را «مات» کرد!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی علی اصغر مونسان بهعنوان ریاست سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، امیررضا شریفنیا را که پیش از این رئیس دانشگاه آزاد واحد کیش بوده و مدرک دندانپزشکی داشته، به مدیریت مجموعه تاریخی-فرهنگی کاح نیاوران گمارده است. جالب اینجاست که شریفنیا در حالی ریاست واحد بینالمللی کیش دانشگاه آزاد را بر دوش گرفته بود که هیچ سابقه و تجربهای در زمینه مدیریت، چه در دانشگاه و چه بیرون از آن نداشت و به تازگی با مدرک دندانپزشکی (که برابر است با کارشناسی ارشد) از روسیه بازگشته و یکی از اعضایی است که به «حلقه مسکو» مشهور شدند (هرچند رسانههای پشتیبان این حلقه، به جای پاسخگویی درباره سابقه نداشتن این افراد، به انتساب منتقدان به «عناصر ضد انقلاب» بسنده کردند). با این همه، در حکم مدیریتش بر دانشگاه آزاد نوشته شده بود: «نظر به مراتب تعهد، تخصص و تجربه جنابعالی...»، بیآنکه توضیح داده شود این تعهد، تخصص و تجربه کِی و کجا به دست آمده است.
این یکی از آخرین حاتمبخشیهایی است که ریاست سازمان میراث، به نزدیکانش در جزیره کیش داده است. مونسان یکی از بهترین مصداقها برای مدیران اتوبوسی ایران است. کسی که وقتی از مدیرعاملی سازمان منطقه آزاد کیش به کرسی ریاست سازمان میراث فرهنگی تکیه زد، شمار بسیاری از کارشناسان و خبرگان میراث فرهنگی را برکنار یا جابجا نمود تا جای خالی برای دوستان خود در کیش بیابد. تکیه زدن خود مونسان بر ریاست سازمان میراث فرهنگی، آن هم در حالیکه رشته دانشگاهیاش (عمران) هیچ ارتباطی با میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ندارد، یادآور همان مشکل همیشگی است؛ یعنی میراث فرهنگی به مثابه حیاط خلوت روسای جمهور ایران (اینجا بخوانید).
در اینجا تنها گوشهای از جابجاییهای اتوبوسی مونسان در سازمان میراث را نشان میدهیم:
❌ همین دو ماه پیش بود که آقای محب خدایی بالاخره در پی انتقادات گسترده فعالان حوزه گردشگری، از معاونت گردشگری سازمان میراث کنارهگیری کرد. او پیش از این معاون گردشگری سازمان منطقه آزاد کیش بود. جالب اینکه با کنارهگیری او، مونسان سریعا خیاطیان را سرپرست این معاونت کرد؛
❌ همین آقای محمد خیاطیان که مدتی سرپرست معاونت گردشگری بود، همزمان معاون توسعه مدیریت سازمان میراث فرهنگی هم هست. او نیز پیش از این مشاور منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ معاون سرمایهگذاری سازمان میراث، آقای حسین اربابی است که پیش از این مشاور مدیرعامل و سرپرست مدیریت حقوقی، امور قراردادها و املاک منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ مدیر کل حقوقی و املاک سازمان، آقای ایراهیم شقاقی است که پیش از این سرپرست مدیریت امور حقوقی قرادادها و املاک سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ رئیس مرکز روابط عمومی و اطلاعرسانی سازمان، آقای روحالله مهدینژاد است که پیش از این مدیر روابط عمومی و امور بینالملل سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ مدیر کل دفتر ریاست سازمان، آقای قدرت ابراهیمی است که پیش از این مدیر کل دفتر مدیر عامل سازمان منطقه کیش بوده؛
❌ مدیر عامل کانون اتومبیلرانی و جهانگردی سازمان، آقای رامین افشاری است که پیش از این معاون عمرانی و زیربنایی سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ مدیر کل حراست سازمان، آقای جواد جهانبانی است که پیش از این مدیر حراست منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ رئیس مرکز فناوری اطلاعات سازمان، آقای سید رزگار پور احمدی است که پیش از این عضو هیئت امنای اپراتور تلفن همراه (!) منطقه آزاد تجاری کیش بوده؛
اینها تنها برخی از مدیران و معاونانی هستند که همراه با مونسان، اتوبوسی از منطقه آزاد کیش به سازمان میراث تهران آمدند.
بسیاری از این مدیران آمده از کیش، خودشان هم چندین کارمند و زیردست وفادار را از کیش به سازمان میراث فرهنگی آوردهاند.
البته این رابطه با کیش، گاهی برعکس هم شده؛ آنگونه که مثلا مدیر کل پیشین امور بینالملل، خانم لادن تهرانی، اکنون مدیر تبلیغات و بازاریابی معاونت گردشگری کیش شده است.
از چنین سازمان میراثی که با هر رئیس تازه، همه مدیران و معاونان هم عوض شده و کسانی روی کار میآیند که همچون خود رئیس سازمان، کمترین آشنایی با میراث فرهنگی، صنایع دستی یا گردشگری ندارند، نمیتوان انتظار داشت که موتور مهمترین سازمان متولی فرهنگ در ایران را به کار اندازد. تا زمانی که سازمان میراث فرهنگی، حیاط خلوت روسایجمهوری باشد و روسای آن را بتوان بدون نیاز به رای اعتماد از مجلس، از میان دوستان و آشنایان برگزید، همین راه ادامه خواهد داشت.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
نوشتههای مرتبط در این کانال:
✅ روسیهپرستی تا به کجا؟
✅ سطح دانش مسئول مادامالعمر
✅ حیاط خلوت روسای جمهور
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی علی اصغر مونسان بهعنوان ریاست سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، امیررضا شریفنیا را که پیش از این رئیس دانشگاه آزاد واحد کیش بوده و مدرک دندانپزشکی داشته، به مدیریت مجموعه تاریخی-فرهنگی کاح نیاوران گمارده است. جالب اینجاست که شریفنیا در حالی ریاست واحد بینالمللی کیش دانشگاه آزاد را بر دوش گرفته بود که هیچ سابقه و تجربهای در زمینه مدیریت، چه در دانشگاه و چه بیرون از آن نداشت و به تازگی با مدرک دندانپزشکی (که برابر است با کارشناسی ارشد) از روسیه بازگشته و یکی از اعضایی است که به «حلقه مسکو» مشهور شدند (هرچند رسانههای پشتیبان این حلقه، به جای پاسخگویی درباره سابقه نداشتن این افراد، به انتساب منتقدان به «عناصر ضد انقلاب» بسنده کردند). با این همه، در حکم مدیریتش بر دانشگاه آزاد نوشته شده بود: «نظر به مراتب تعهد، تخصص و تجربه جنابعالی...»، بیآنکه توضیح داده شود این تعهد، تخصص و تجربه کِی و کجا به دست آمده است.
این یکی از آخرین حاتمبخشیهایی است که ریاست سازمان میراث، به نزدیکانش در جزیره کیش داده است. مونسان یکی از بهترین مصداقها برای مدیران اتوبوسی ایران است. کسی که وقتی از مدیرعاملی سازمان منطقه آزاد کیش به کرسی ریاست سازمان میراث فرهنگی تکیه زد، شمار بسیاری از کارشناسان و خبرگان میراث فرهنگی را برکنار یا جابجا نمود تا جای خالی برای دوستان خود در کیش بیابد. تکیه زدن خود مونسان بر ریاست سازمان میراث فرهنگی، آن هم در حالیکه رشته دانشگاهیاش (عمران) هیچ ارتباطی با میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ندارد، یادآور همان مشکل همیشگی است؛ یعنی میراث فرهنگی به مثابه حیاط خلوت روسای جمهور ایران (اینجا بخوانید).
در اینجا تنها گوشهای از جابجاییهای اتوبوسی مونسان در سازمان میراث را نشان میدهیم:
❌ همین دو ماه پیش بود که آقای محب خدایی بالاخره در پی انتقادات گسترده فعالان حوزه گردشگری، از معاونت گردشگری سازمان میراث کنارهگیری کرد. او پیش از این معاون گردشگری سازمان منطقه آزاد کیش بود. جالب اینکه با کنارهگیری او، مونسان سریعا خیاطیان را سرپرست این معاونت کرد؛
❌ همین آقای محمد خیاطیان که مدتی سرپرست معاونت گردشگری بود، همزمان معاون توسعه مدیریت سازمان میراث فرهنگی هم هست. او نیز پیش از این مشاور منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ معاون سرمایهگذاری سازمان میراث، آقای حسین اربابی است که پیش از این مشاور مدیرعامل و سرپرست مدیریت حقوقی، امور قراردادها و املاک منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ مدیر کل حقوقی و املاک سازمان، آقای ایراهیم شقاقی است که پیش از این سرپرست مدیریت امور حقوقی قرادادها و املاک سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ رئیس مرکز روابط عمومی و اطلاعرسانی سازمان، آقای روحالله مهدینژاد است که پیش از این مدیر روابط عمومی و امور بینالملل سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ مدیر کل دفتر ریاست سازمان، آقای قدرت ابراهیمی است که پیش از این مدیر کل دفتر مدیر عامل سازمان منطقه کیش بوده؛
❌ مدیر عامل کانون اتومبیلرانی و جهانگردی سازمان، آقای رامین افشاری است که پیش از این معاون عمرانی و زیربنایی سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ مدیر کل حراست سازمان، آقای جواد جهانبانی است که پیش از این مدیر حراست منطقه آزاد کیش بوده؛
❌ رئیس مرکز فناوری اطلاعات سازمان، آقای سید رزگار پور احمدی است که پیش از این عضو هیئت امنای اپراتور تلفن همراه (!) منطقه آزاد تجاری کیش بوده؛
اینها تنها برخی از مدیران و معاونانی هستند که همراه با مونسان، اتوبوسی از منطقه آزاد کیش به سازمان میراث تهران آمدند.
بسیاری از این مدیران آمده از کیش، خودشان هم چندین کارمند و زیردست وفادار را از کیش به سازمان میراث فرهنگی آوردهاند.
البته این رابطه با کیش، گاهی برعکس هم شده؛ آنگونه که مثلا مدیر کل پیشین امور بینالملل، خانم لادن تهرانی، اکنون مدیر تبلیغات و بازاریابی معاونت گردشگری کیش شده است.
از چنین سازمان میراثی که با هر رئیس تازه، همه مدیران و معاونان هم عوض شده و کسانی روی کار میآیند که همچون خود رئیس سازمان، کمترین آشنایی با میراث فرهنگی، صنایع دستی یا گردشگری ندارند، نمیتوان انتظار داشت که موتور مهمترین سازمان متولی فرهنگ در ایران را به کار اندازد. تا زمانی که سازمان میراث فرهنگی، حیاط خلوت روسایجمهوری باشد و روسای آن را بتوان بدون نیاز به رای اعتماد از مجلس، از میان دوستان و آشنایان برگزید، همین راه ادامه خواهد داشت.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
نوشتههای مرتبط در این کانال:
✅ روسیهپرستی تا به کجا؟
✅ سطح دانش مسئول مادامالعمر
✅ حیاط خلوت روسای جمهور
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
یک «حرام است» دلچسب!
امیر هاشمی مقدم
آیتالله مکارم شیرازی در میان بخشی از مردم و بهویژه جوانان و کاربران شبکههای اجتماعی، به خاطر غیرجایز و حرام شمردن برخی از رفتارها شناخته میشود. این بار هم یک «حرام است» دیگر گفته؛ اما برای من که گاهی در رسانهها از ایشان برای برخی مواضعش (مثلا اینجا درباره ورود زنان به ورزشگاه) انتقاد کردهام، این یکی «حرام است»، خیلی دلچسب بود. بهویژه وقتی آنرا مقایسه کردم با دیدگاه برخی از دیگر مراجع که اما و اگرهای زیادی آورده بودند.
شوربختانه چند سدهای است که مجالسی به نام «عید الزهرا» در نهم ربیعالاول در برخی جاهای ایران برگزار میشود که مناسبتش، کشته شدن خلیفه دوم اهل سنت، عمر بن خطاب بود. از آنجا که ایشان نزد شیعیان بهعنوان کُشنده حضرت زهرا شناخته میشود، روز کشته شدن خود وی به دست فیروز ایرانی (معروف به ابو لولو) را به عید الزهرا نیز میشناسند (هرچند گویا ایشان در ذیالحجه کشته شده). اما در میان عامه مردم، این روز را «عمر کُشون» مینامیدند. شوربختانه برخی باور داشتند در این روز هر کار زشتی انجام دهند، گناهش ثبت نمیشود (رفعالقلم) و از همین رو گاهی در این مجالس سخنانی بر زبان رانده و یا رفتارهایی انجام میشد که عرق شرم بر پیشانی هر کسی مینشاند.
البته برخی پژوهشگران (1)، عمر کُشان را دگرگونشده جشن مُغکشان میدانند که گویا پس از کشته شدن گتومات مغ (بردیای دروغین) به دست داریوش در سال 522 پ.م، در ایران رایج شده بود. اینچنین دگرگونیها، برای بسیاری از دیگر جشنهای پیش از اسلام نیز رخ داده است.
خوشبختانه در چند دهه اخیر و به دلایلی همچون افزایش آگاهی مردم و ممنوعیت قانونی برگزاری این مراسم، از گستردگی آن کاسته شده و دیگر در هیچ خانه یا محلهای بهصورت خودجوش برگزار نمیشود؛ مگر در برخی محافل خاص. امسال کانال تلگرامی «سرائر» که به چالشهای حوزه و روحانیت میپردازد، در تماس تلفنی با دفتر برخی مراجع، دیدگاه آنان را درباره این مراسم جویا شد (در اینجا). تقریبا هیچ مرجعی آشکارا این مراسم را تایید نکرد. دیدگاه آنان را میتوان در دو دسته گنجاند: آنهایی که با قاطعیت برگزاری این مراسم را رد کرده، و دستهای که اما و اگرهایی بر آن گذاردهاند؛ مثلا به شرطی که مجلس خصوصی باشد و هیچ فایل صوتی و تصویریای از آن منتشر نشود.
برخی از مراجع همچون آیتالله خامنهای، آیتالله مظاهری و آیتالله صانعی با قاطعیت هرگونه حضور در این مراسم را رد کردهاند. اما آن «حرام است» آیتالله مکارم شیرازی در این دسته، برای من دلچسبتر بود؛ آنجا که گفته: «حضور در این مجالس شرعا حرام است و فرقی بین خصوصی و عمومی بودن آن نیست». البته برخی از دیگر مراجع همچون آیتالله شاهرودی هم شروطی را بر این مراسم گذاردهاند که عملا در صورت اجرایی شدن، فلسفه این مراسم از میان میرود و چیزی به نام عید الزهرا نخواهد بود.
گمان میکنم به همان اندازه که نسبت به توهینهای قومیتی و زبانی حساسیت وجود دارد، باید درباره توهینهای دینی و مذهبی هم حساسیت داشت و اتفاقا این دسته اخیر اگر مهمتر نباشد، بیگمان اهمیتشان از مسائل قومی و زبانی کمتر نیست. اما کمتر کسی به این حوزه میپردازد. سال 1392 که اپراتور ایرانسل در یک مسابقه پیامکی، به خلیفه دوم اهل سنت توهین کرده بود، بلافاصله برای یکی از روزنامههایی که در آن موقع با آن همکاری میکردم یادداشتی فرستاده و انتقاد کردم که نمیتوان اختلافات شیعه و سنی را به انگلیس و اسرائیل منتسب کرد، اما دست عدهای را برای توهینهای مذهبی درون کشور باز گذاشت و انتظار داشت اقلیتهای دینی و مذهبی دلآزرده نشوند. آن یادداشتم تایید و برای انتشار در روزنامه صفحهبندی شد، اما در مراحل پایانی حذف گردید و من آنرا تنها در وبلاگ و صفحه فیسبوکم منتشر کردم. رسانهها به این مسئله حساسیتی نشان ندادند تا جایی که اعتراضات و انتقادات اهل سنت بالا گرفت، و مسئولین وادار به ورود به موضوع شدند و ایرانسل هم آن سوال مسابقه را حذف کرده و توضیحاتی در این باره منتشر کرد (اگرچه آن توضیحات، عذر بدتر از گناه بود).
یکی از راههای کوتاه کردن دست بیگانگان از ابزار تفاوتهای دینی و مذهبی، موضعگیری قاطع و بدون اما و اگر علما و مجتهدان در برابر اهانت به مقدسات و شخصیتهای محترم دیگر مذاهب و ادیان کشور است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
1- Malekpour, Jamshid (2004), The Islamic Drama, London: Frank Cass.
امیر هاشمی مقدم
آیتالله مکارم شیرازی در میان بخشی از مردم و بهویژه جوانان و کاربران شبکههای اجتماعی، به خاطر غیرجایز و حرام شمردن برخی از رفتارها شناخته میشود. این بار هم یک «حرام است» دیگر گفته؛ اما برای من که گاهی در رسانهها از ایشان برای برخی مواضعش (مثلا اینجا درباره ورود زنان به ورزشگاه) انتقاد کردهام، این یکی «حرام است»، خیلی دلچسب بود. بهویژه وقتی آنرا مقایسه کردم با دیدگاه برخی از دیگر مراجع که اما و اگرهای زیادی آورده بودند.
شوربختانه چند سدهای است که مجالسی به نام «عید الزهرا» در نهم ربیعالاول در برخی جاهای ایران برگزار میشود که مناسبتش، کشته شدن خلیفه دوم اهل سنت، عمر بن خطاب بود. از آنجا که ایشان نزد شیعیان بهعنوان کُشنده حضرت زهرا شناخته میشود، روز کشته شدن خود وی به دست فیروز ایرانی (معروف به ابو لولو) را به عید الزهرا نیز میشناسند (هرچند گویا ایشان در ذیالحجه کشته شده). اما در میان عامه مردم، این روز را «عمر کُشون» مینامیدند. شوربختانه برخی باور داشتند در این روز هر کار زشتی انجام دهند، گناهش ثبت نمیشود (رفعالقلم) و از همین رو گاهی در این مجالس سخنانی بر زبان رانده و یا رفتارهایی انجام میشد که عرق شرم بر پیشانی هر کسی مینشاند.
البته برخی پژوهشگران (1)، عمر کُشان را دگرگونشده جشن مُغکشان میدانند که گویا پس از کشته شدن گتومات مغ (بردیای دروغین) به دست داریوش در سال 522 پ.م، در ایران رایج شده بود. اینچنین دگرگونیها، برای بسیاری از دیگر جشنهای پیش از اسلام نیز رخ داده است.
خوشبختانه در چند دهه اخیر و به دلایلی همچون افزایش آگاهی مردم و ممنوعیت قانونی برگزاری این مراسم، از گستردگی آن کاسته شده و دیگر در هیچ خانه یا محلهای بهصورت خودجوش برگزار نمیشود؛ مگر در برخی محافل خاص. امسال کانال تلگرامی «سرائر» که به چالشهای حوزه و روحانیت میپردازد، در تماس تلفنی با دفتر برخی مراجع، دیدگاه آنان را درباره این مراسم جویا شد (در اینجا). تقریبا هیچ مرجعی آشکارا این مراسم را تایید نکرد. دیدگاه آنان را میتوان در دو دسته گنجاند: آنهایی که با قاطعیت برگزاری این مراسم را رد کرده، و دستهای که اما و اگرهایی بر آن گذاردهاند؛ مثلا به شرطی که مجلس خصوصی باشد و هیچ فایل صوتی و تصویریای از آن منتشر نشود.
برخی از مراجع همچون آیتالله خامنهای، آیتالله مظاهری و آیتالله صانعی با قاطعیت هرگونه حضور در این مراسم را رد کردهاند. اما آن «حرام است» آیتالله مکارم شیرازی در این دسته، برای من دلچسبتر بود؛ آنجا که گفته: «حضور در این مجالس شرعا حرام است و فرقی بین خصوصی و عمومی بودن آن نیست». البته برخی از دیگر مراجع همچون آیتالله شاهرودی هم شروطی را بر این مراسم گذاردهاند که عملا در صورت اجرایی شدن، فلسفه این مراسم از میان میرود و چیزی به نام عید الزهرا نخواهد بود.
گمان میکنم به همان اندازه که نسبت به توهینهای قومیتی و زبانی حساسیت وجود دارد، باید درباره توهینهای دینی و مذهبی هم حساسیت داشت و اتفاقا این دسته اخیر اگر مهمتر نباشد، بیگمان اهمیتشان از مسائل قومی و زبانی کمتر نیست. اما کمتر کسی به این حوزه میپردازد. سال 1392 که اپراتور ایرانسل در یک مسابقه پیامکی، به خلیفه دوم اهل سنت توهین کرده بود، بلافاصله برای یکی از روزنامههایی که در آن موقع با آن همکاری میکردم یادداشتی فرستاده و انتقاد کردم که نمیتوان اختلافات شیعه و سنی را به انگلیس و اسرائیل منتسب کرد، اما دست عدهای را برای توهینهای مذهبی درون کشور باز گذاشت و انتظار داشت اقلیتهای دینی و مذهبی دلآزرده نشوند. آن یادداشتم تایید و برای انتشار در روزنامه صفحهبندی شد، اما در مراحل پایانی حذف گردید و من آنرا تنها در وبلاگ و صفحه فیسبوکم منتشر کردم. رسانهها به این مسئله حساسیتی نشان ندادند تا جایی که اعتراضات و انتقادات اهل سنت بالا گرفت، و مسئولین وادار به ورود به موضوع شدند و ایرانسل هم آن سوال مسابقه را حذف کرده و توضیحاتی در این باره منتشر کرد (اگرچه آن توضیحات، عذر بدتر از گناه بود).
یکی از راههای کوتاه کردن دست بیگانگان از ابزار تفاوتهای دینی و مذهبی، موضعگیری قاطع و بدون اما و اگر علما و مجتهدان در برابر اهانت به مقدسات و شخصیتهای محترم دیگر مذاهب و ادیان کشور است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
1- Malekpour, Jamshid (2004), The Islamic Drama, London: Frank Cass.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
خودبزرگبینی فارسها و رنجهای افغانستانیها
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دکتر محسن رنانی به تازگی یادداشتی در کانال تلگرامیاش منتشر کرده به نام «محاکمه تاریخ» (در اینجا) که دکلمه یک دختر نوجوان افغانستانی درباره رنجهایی که در ایران کشیدهاند را در یوتیوب، بازنشر میکند. شخصا دکتر رنانی را اقتصاددان آگاهی میدانم که نگاهش به بیشتر موضوعات، انسانی است و از همین رو، در برخی فراخوانهایی که برای یاری به دیگران میدهد، در حد توانم همراهی میکنم. یادداشت «محاکمه تاریخ» ایشان هم در همین راستا قابل ارزیابی است. او به درستی در این یادداشت نشان میدهد که در این زمینه، نه دسیسههای بیرونی، بلکه همه ما، از حکومت ایدئولوگمان گرفته تا روشنفکران دانشگاهی و حوزههای علمیه و مردم ایران مقصر اصلی بودهایم.
اما نکتهای که مرا واداشت تا این یادداشت را برای پارهای توضیحات بنویسم، این است که دکتر رنانی به جای مردم ایران، تنها به فارسها اشاره کرده و نوشته «خودبزرگبینی ما فارسها، اگر نگوییم نژادپرستیمان». در این جمله، دکتر رنانی نه اینکه مردم ایران را به فارسها تقلیل داده باشد، بلکه جور و ستم به افغانستانیهای مهاجر در ایران و تلویحا نژادپرستی علیه آنان را تنها به فارسها محدود کرده است.
نمیدانم دکتر رنانی چه شواهدی درباره این گزارهاش دارد، و عمیقا امیدوارم اگر چنین شواهدی دارد، نشان بدهد؛ بهویژه اینکه این نخستین بار نیست که ایشان چنین ادعا (و ادعاهای مشابه دیگری) کردهاند. اما بهعنوان کسی که بیشتر از دکتر رنانی با افغانستان آشنا هستم و بیشتر و پیشتر از ایشان در دفاع از حقوق مهاجران افغانستانی در ایران، یادداشتهای فراوان در رسانههای گوناگون نوشته، مقالات و گزارشهای زیادی درباره افغانستانیها به سفارش سازمانهای مختلف دولتی ایران تهیه کرده و چند روز دیگر هم جلسه نقد و بررسی چاپ دوم سفرنامه افغانستانم در تهران برگزار میشود، به دلایل زیر این ادعای ایشان را با قاطعیت رد میکنم.
⭕️ ذات گزارهای همچون خودبزرگبینی یا نژادپرستی فارسهای ایران علیه مهاجران افغانستانی، دارای پارادوکس و تضاد است. چرا که نژادپرستی بر پایه زبان، قاعدتا معطوف به سخنوران به زبانی دیگر است؛ در حالیکه مهاجران افغانستانی در ایران، بیشتر یا هزارهاند یا تاجیک، که زبان هر دو گروه فارسی است. به جز فارسی، دیگر زبان رایج و رسمی در افغانستان، پشتو است. پشتونها (که زبانشان پشتو -از خانواده زبانهای ایرانی شرقی- و بیشتر در جنوب و شرق این کشور ساکنند)، در هنگام ناامنیها به پاکستان (که بخشهایی از غرب و شمال غربیاش پشتوننشین است) مهاجرت میکنند و شمار مهاجرانشان در ایران بسیار بسیار ناچیز است.
⭕️ واکنشهای منفی در میان گروههایی که زبان محلیشان فارسی نیست، اگر منفیتر از فارسزبانها نباشد، مثبتتر از آنها هم نیست. برای نمونه بد نیست بدانیم که یکی از دلایلی که قومگرایان و تجزیهطلبان علیه حکومت ایران بیان میکنند، هزینههایی است که برای فارسزبانهای افغانستان و تاجیکستان در راستای آنچه پانفارسیسم مینامند، میشود. البته هزینههایی که اعلام میشود، عموما خیالی و تنها برای تحریک افکار عمومی اقوام است. همچنین باید یادآوری کرد در حالیکه در این چهار دهه، بیشتر مناطق ایران میزبان مهاجران افغانستانی بود، برخی از مناطق قومی با همین استدلال، به این افراد اجازه ورود به شهر و استانشان را نمیدادند (این مسئله حتی مربوط به پیش از اعلام مناطق ممنوعه برای مهاجران است). همچنانکه در منطقه قومی همتباران بختیاریام نیز، بارها شاهد چنین برخوردهایی با افغانستانیها بودهام.
⭕️ در یادداشتی دیگر که درباره مفاهیم نژادپرستی نوین و شیوههای آن در ایران در همین کانال (اینجا) منتشر کردم، اشاره داشتم که اگرچه نشانههای آشکاری از رفتارهای نژادپرستانه در ایران دیده میشود، اما نباید در این دام افتاد که: الف) همه ایرانیان را نژادپرست بدانیم؛ ب) نژادپرستی در ایران را تنها برابر با نژادپرستی فارسها تلقی کرده، و ج) چشممان را بر روی نژادپرستیهای قومگرایانه که اتفاقا شدت و گسترهشان بسیار بیشتر است، ببندیم. این یک آسیب بزرگ است که بسیاری از روشنفکران ایرانی در دام آن افتادهاند؛ تا جایی که در یادداشتی دیگر به نام «روشنفکر ایرانستیز» (در اینجا) نشان دادهام که شوربختانه یکی از نشانههای روشنفکری در ایران، حمله به ایراندوستی و زدن برجسبهایی همچون نژادپرست به میهندوستان است. فاصله میان روشنفکر میهندوست که به فکر اصلاح جامعه است با روشنفکر ایرانستیز که به نام نقد جامعه، برای گروههای معارض و تجزیهطلب خوراک فکری فراهم میکند، بسیار نازک است.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دکتر محسن رنانی به تازگی یادداشتی در کانال تلگرامیاش منتشر کرده به نام «محاکمه تاریخ» (در اینجا) که دکلمه یک دختر نوجوان افغانستانی درباره رنجهایی که در ایران کشیدهاند را در یوتیوب، بازنشر میکند. شخصا دکتر رنانی را اقتصاددان آگاهی میدانم که نگاهش به بیشتر موضوعات، انسانی است و از همین رو، در برخی فراخوانهایی که برای یاری به دیگران میدهد، در حد توانم همراهی میکنم. یادداشت «محاکمه تاریخ» ایشان هم در همین راستا قابل ارزیابی است. او به درستی در این یادداشت نشان میدهد که در این زمینه، نه دسیسههای بیرونی، بلکه همه ما، از حکومت ایدئولوگمان گرفته تا روشنفکران دانشگاهی و حوزههای علمیه و مردم ایران مقصر اصلی بودهایم.
اما نکتهای که مرا واداشت تا این یادداشت را برای پارهای توضیحات بنویسم، این است که دکتر رنانی به جای مردم ایران، تنها به فارسها اشاره کرده و نوشته «خودبزرگبینی ما فارسها، اگر نگوییم نژادپرستیمان». در این جمله، دکتر رنانی نه اینکه مردم ایران را به فارسها تقلیل داده باشد، بلکه جور و ستم به افغانستانیهای مهاجر در ایران و تلویحا نژادپرستی علیه آنان را تنها به فارسها محدود کرده است.
نمیدانم دکتر رنانی چه شواهدی درباره این گزارهاش دارد، و عمیقا امیدوارم اگر چنین شواهدی دارد، نشان بدهد؛ بهویژه اینکه این نخستین بار نیست که ایشان چنین ادعا (و ادعاهای مشابه دیگری) کردهاند. اما بهعنوان کسی که بیشتر از دکتر رنانی با افغانستان آشنا هستم و بیشتر و پیشتر از ایشان در دفاع از حقوق مهاجران افغانستانی در ایران، یادداشتهای فراوان در رسانههای گوناگون نوشته، مقالات و گزارشهای زیادی درباره افغانستانیها به سفارش سازمانهای مختلف دولتی ایران تهیه کرده و چند روز دیگر هم جلسه نقد و بررسی چاپ دوم سفرنامه افغانستانم در تهران برگزار میشود، به دلایل زیر این ادعای ایشان را با قاطعیت رد میکنم.
⭕️ ذات گزارهای همچون خودبزرگبینی یا نژادپرستی فارسهای ایران علیه مهاجران افغانستانی، دارای پارادوکس و تضاد است. چرا که نژادپرستی بر پایه زبان، قاعدتا معطوف به سخنوران به زبانی دیگر است؛ در حالیکه مهاجران افغانستانی در ایران، بیشتر یا هزارهاند یا تاجیک، که زبان هر دو گروه فارسی است. به جز فارسی، دیگر زبان رایج و رسمی در افغانستان، پشتو است. پشتونها (که زبانشان پشتو -از خانواده زبانهای ایرانی شرقی- و بیشتر در جنوب و شرق این کشور ساکنند)، در هنگام ناامنیها به پاکستان (که بخشهایی از غرب و شمال غربیاش پشتوننشین است) مهاجرت میکنند و شمار مهاجرانشان در ایران بسیار بسیار ناچیز است.
⭕️ واکنشهای منفی در میان گروههایی که زبان محلیشان فارسی نیست، اگر منفیتر از فارسزبانها نباشد، مثبتتر از آنها هم نیست. برای نمونه بد نیست بدانیم که یکی از دلایلی که قومگرایان و تجزیهطلبان علیه حکومت ایران بیان میکنند، هزینههایی است که برای فارسزبانهای افغانستان و تاجیکستان در راستای آنچه پانفارسیسم مینامند، میشود. البته هزینههایی که اعلام میشود، عموما خیالی و تنها برای تحریک افکار عمومی اقوام است. همچنین باید یادآوری کرد در حالیکه در این چهار دهه، بیشتر مناطق ایران میزبان مهاجران افغانستانی بود، برخی از مناطق قومی با همین استدلال، به این افراد اجازه ورود به شهر و استانشان را نمیدادند (این مسئله حتی مربوط به پیش از اعلام مناطق ممنوعه برای مهاجران است). همچنانکه در منطقه قومی همتباران بختیاریام نیز، بارها شاهد چنین برخوردهایی با افغانستانیها بودهام.
⭕️ در یادداشتی دیگر که درباره مفاهیم نژادپرستی نوین و شیوههای آن در ایران در همین کانال (اینجا) منتشر کردم، اشاره داشتم که اگرچه نشانههای آشکاری از رفتارهای نژادپرستانه در ایران دیده میشود، اما نباید در این دام افتاد که: الف) همه ایرانیان را نژادپرست بدانیم؛ ب) نژادپرستی در ایران را تنها برابر با نژادپرستی فارسها تلقی کرده، و ج) چشممان را بر روی نژادپرستیهای قومگرایانه که اتفاقا شدت و گسترهشان بسیار بیشتر است، ببندیم. این یک آسیب بزرگ است که بسیاری از روشنفکران ایرانی در دام آن افتادهاند؛ تا جایی که در یادداشتی دیگر به نام «روشنفکر ایرانستیز» (در اینجا) نشان دادهام که شوربختانه یکی از نشانههای روشنفکری در ایران، حمله به ایراندوستی و زدن برجسبهایی همچون نژادپرست به میهندوستان است. فاصله میان روشنفکر میهندوست که به فکر اصلاح جامعه است با روشنفکر ایرانستیز که به نام نقد جامعه، برای گروههای معارض و تجزیهطلب خوراک فکری فراهم میکند، بسیار نازک است.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
توانمندیهای موسیقی ایرانی در ترکیه
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
از راهروی گروه انسانشناسی دانشگاهمان داشتم میگذشتم که یکی از استادان صدایم زد. برگشته و وارد اتاقش شدم. صدای موسیقی رایانهاش را بیشتر کرد و گفت: «این را برایم معنی کن». آهنگ میکس شده «من و تو» در مایه بیات اصفهان بود که گروهی به نام «نو» (NU) خوانده است.
تنها دو بیت از یک شعر هفت بیتی از دیوان شمس است که تکرار میشود:
«خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو»
به استادم میگویم این یکی از شعرهای مولاناست و بعد هم دست و پا شکسته به ترکی برگردانش میکنم. اما چون برگردان چنین شعری به زبانی دیگر واقعا دشوار است، برگردان ترکیاش را از اینترنت یافته و نشانش دادم. میگوید چند روز است دارد این آهنگ را گوش میدهد.
راست میگوید. تکرار همین دو بیت آنچنان در ترکیه پرطرفدار است که آن 12 میلیون بازدیدش در یوتیوپ ترکیهایها (اینجا) برای بسیاریشان ارضاکننده نبوده و بنابراین یکی دیگر آمده همین آهنگ 10 دقیقهای را، آنچنان کنار هم چیده تا تکرارهایش چهار ساعت شود و نیاز به زدن دکمه تکرار/ریپلای نباشد. همین آهنگ چهار ساعته هم چهار و نیم میلیون بار (اینجا) شنیده شده است.
جذابیت موسیقی ایران برای ترکیهایها بسیار زیاد است. محسن نامجو را همه جوانان ترکیه میشناسند و کنسرتهایش در شهرهای گوناگون این کشور، بهویژه استانبول و آنکارا همیشه جزو شلوغترینهاست. به تازگی برخی کارهای همایون شجریان (همچون «آرایش غلیط») هم میانشان مشهور شده است. مهر 1394 که استاد شجریان آخرین کنسرتش را در قونیه اجرا کرد (که واقعا امیدوارم آخرینش تا الان باشد نه برای همیشه)، با چشمان خودم دیدم که برخی ترکیهایها همینطور که توی صف ورود به سالن ایستاده بودند، آهنگ مرغ سحر او را همخوانی میکردند.
در حالیکه دولت ترکیه بیشترین پشتیبانی را از گسترش و پخش آثار هنرمندان ترکیه کرده و یا دستکم دستشان را باز میگذارد، بیشترین خوانندگان و هنرمندان ایرانیای که در ترکیه طرفدار دارند، در ایران با محدودیت روبرو هستند. حتی شوربختانه بخش قابل توجهی از گردشگران ایرانیای که به ترکیه میروند هم، برای مصرف فرهنگ ایرانی است. یعنی چون بخشهایی از فرهنگ ایرانی را در خود ایران نمیتوانند مصرف کنند، این خواسته و نیازشان را در ترکیه برآورده میکنند. موسیقی و کنسرت، یکی از همین بخشهاست. بسیاری از خوانندگان ما، بدون اینکه اشعاری با مضمون سیاسی یا غیراخلاقی خوانده باشند، ناچار به ترک وطن شده و همچنان آمدنشان به ایران ممکن نیست؛ آن هم در حالیکه میلیونها ایرانی شنونده پر و پا قرص آهنگهای آنها هستند. بنابراین طبیعی است که در تعطیلات نوروز یا تابستان، کنسرت اینان در ترکیه، جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، کردستان عراق، دبی و... بتواند دهها هزار ایرانی را به سوی خود کشانده و پولی که میتوانست در اقتصاد گردشگری داخلی کشور بچرخد، به جیب کشورهای دیگر برود. مثلا واقعا برایم فهم این مسئله دشوار است که آهنگهای آقای معین یا رفتار و گفتار خودش در این سالهای غربتنشینی چه مشکلی داشته است؟
اینها به کنار، سنتیترین خوانندگانمان همچون استاد شجریان، ناظری، سراج و حتی افتخاری (که سال 88 آن همه جنجال درباره پشتیبانیاش از احمدینژاد درست شد) هم گاهی نمیتوانند در کشور خودشان کنسرت برگزار کنند. مسئولین برخی استانها همچون خراسان رضوی هم که کلا دارند تجزیهطلبی فرهنگی میکنند و به دیگر همفکران خود در استانهای دیگر، راه و روش نشان میدهند.
به هر رو نمیتوان انتظار داشت موسیقی ایرانی را در تگنا و تحریم قرار دهیم، بعد هم انتظار داشته باشیم موسیقی غربی و استانبولی و... درون هر خانواده نفوذ نکند و از تهاجم فرهنگی هم بنالیم. تهاجم فرهنگی دقیقا به چه چیزی؟ به چیزی که خودمان داریم از میانش برده و میدان را خالی میکنیم؟ گمان نمیکنم هیچ موسیقیدان ایرانی یا حتی شهروند منطقیای از دولت و حکومت انتظار پشتیبانی از موسیقی ایرانی را داشته باشد. اما شکی نیست که اگر کاری به کار موسیقی ایرانی نداشته باشند و جلویش سنگاندازی نکنند، توانمندی بسیار بالایی برای نفوذ و گسترش در کشورهای دیگر دارد.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
از راهروی گروه انسانشناسی دانشگاهمان داشتم میگذشتم که یکی از استادان صدایم زد. برگشته و وارد اتاقش شدم. صدای موسیقی رایانهاش را بیشتر کرد و گفت: «این را برایم معنی کن». آهنگ میکس شده «من و تو» در مایه بیات اصفهان بود که گروهی به نام «نو» (NU) خوانده است.
تنها دو بیت از یک شعر هفت بیتی از دیوان شمس است که تکرار میشود:
«خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
من و تو بیمن و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو»
به استادم میگویم این یکی از شعرهای مولاناست و بعد هم دست و پا شکسته به ترکی برگردانش میکنم. اما چون برگردان چنین شعری به زبانی دیگر واقعا دشوار است، برگردان ترکیاش را از اینترنت یافته و نشانش دادم. میگوید چند روز است دارد این آهنگ را گوش میدهد.
راست میگوید. تکرار همین دو بیت آنچنان در ترکیه پرطرفدار است که آن 12 میلیون بازدیدش در یوتیوپ ترکیهایها (اینجا) برای بسیاریشان ارضاکننده نبوده و بنابراین یکی دیگر آمده همین آهنگ 10 دقیقهای را، آنچنان کنار هم چیده تا تکرارهایش چهار ساعت شود و نیاز به زدن دکمه تکرار/ریپلای نباشد. همین آهنگ چهار ساعته هم چهار و نیم میلیون بار (اینجا) شنیده شده است.
جذابیت موسیقی ایران برای ترکیهایها بسیار زیاد است. محسن نامجو را همه جوانان ترکیه میشناسند و کنسرتهایش در شهرهای گوناگون این کشور، بهویژه استانبول و آنکارا همیشه جزو شلوغترینهاست. به تازگی برخی کارهای همایون شجریان (همچون «آرایش غلیط») هم میانشان مشهور شده است. مهر 1394 که استاد شجریان آخرین کنسرتش را در قونیه اجرا کرد (که واقعا امیدوارم آخرینش تا الان باشد نه برای همیشه)، با چشمان خودم دیدم که برخی ترکیهایها همینطور که توی صف ورود به سالن ایستاده بودند، آهنگ مرغ سحر او را همخوانی میکردند.
در حالیکه دولت ترکیه بیشترین پشتیبانی را از گسترش و پخش آثار هنرمندان ترکیه کرده و یا دستکم دستشان را باز میگذارد، بیشترین خوانندگان و هنرمندان ایرانیای که در ترکیه طرفدار دارند، در ایران با محدودیت روبرو هستند. حتی شوربختانه بخش قابل توجهی از گردشگران ایرانیای که به ترکیه میروند هم، برای مصرف فرهنگ ایرانی است. یعنی چون بخشهایی از فرهنگ ایرانی را در خود ایران نمیتوانند مصرف کنند، این خواسته و نیازشان را در ترکیه برآورده میکنند. موسیقی و کنسرت، یکی از همین بخشهاست. بسیاری از خوانندگان ما، بدون اینکه اشعاری با مضمون سیاسی یا غیراخلاقی خوانده باشند، ناچار به ترک وطن شده و همچنان آمدنشان به ایران ممکن نیست؛ آن هم در حالیکه میلیونها ایرانی شنونده پر و پا قرص آهنگهای آنها هستند. بنابراین طبیعی است که در تعطیلات نوروز یا تابستان، کنسرت اینان در ترکیه، جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، کردستان عراق، دبی و... بتواند دهها هزار ایرانی را به سوی خود کشانده و پولی که میتوانست در اقتصاد گردشگری داخلی کشور بچرخد، به جیب کشورهای دیگر برود. مثلا واقعا برایم فهم این مسئله دشوار است که آهنگهای آقای معین یا رفتار و گفتار خودش در این سالهای غربتنشینی چه مشکلی داشته است؟
اینها به کنار، سنتیترین خوانندگانمان همچون استاد شجریان، ناظری، سراج و حتی افتخاری (که سال 88 آن همه جنجال درباره پشتیبانیاش از احمدینژاد درست شد) هم گاهی نمیتوانند در کشور خودشان کنسرت برگزار کنند. مسئولین برخی استانها همچون خراسان رضوی هم که کلا دارند تجزیهطلبی فرهنگی میکنند و به دیگر همفکران خود در استانهای دیگر، راه و روش نشان میدهند.
به هر رو نمیتوان انتظار داشت موسیقی ایرانی را در تگنا و تحریم قرار دهیم، بعد هم انتظار داشته باشیم موسیقی غربی و استانبولی و... درون هر خانواده نفوذ نکند و از تهاجم فرهنگی هم بنالیم. تهاجم فرهنگی دقیقا به چه چیزی؟ به چیزی که خودمان داریم از میانش برده و میدان را خالی میکنیم؟ گمان نمیکنم هیچ موسیقیدان ایرانی یا حتی شهروند منطقیای از دولت و حکومت انتظار پشتیبانی از موسیقی ایرانی را داشته باشد. اما شکی نیست که اگر کاری به کار موسیقی ایرانی نداشته باشند و جلویش سنگاندازی نکنند، توانمندی بسیار بالایی برای نفوذ و گسترش در کشورهای دیگر دارد.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
تقریبا یک ماه پیش چاپ دوم سفرنامهام، یعنی «سفر به سرزمین آریاییها: سفرنامه افغانستان» (انتشارات سپیدهباوران) روانه بازار شد که در برخی کتابفروشیهای سراسر کشور و از جمله روبروی دانشگاه تهران در دسترس است. همچنین نسخه الکترونیکیاش از کتابفروشی طاقچه (در اینجا) قابل خریداری است. هرچند 60 صفحه آغازین آنرا میتوانید به رایگان دانلود کرده و بخوانید.
سهشنبه 6 آذر 1397، از ساعت 16 تا 18جلسه نقد و بررسی همین کتاب توسط «انجمن دیاران» که در زمینه مهاجرین افغانستانی در ایران فعالیت میکند و با همکاری «موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران» برگزار میشود. اگر دوست داشتید، میتوانید در این نشست حضور یابید. من نیز از طریق اسکایپ با این جلسه همراهی خواهم کرد.
آدرس: تهران، بلوار کشاورز، خیابان وصال، کوچه شاهد، پلاک 8، موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، طبقه پنجم. سالن کنفرانس.
پینوشت: در کتابهای تاریخ که در افغانستان منتشر میشود، نام قدیمی این سرزمین را آریانا میدانند و نام سفرنامه نیز اشاره به همان دارد.
دوستانتان را نیز میتوانید به این نشست دعوت کنید.
کانال تلگرامی مقدمه
سهشنبه 6 آذر 1397، از ساعت 16 تا 18جلسه نقد و بررسی همین کتاب توسط «انجمن دیاران» که در زمینه مهاجرین افغانستانی در ایران فعالیت میکند و با همکاری «موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران» برگزار میشود. اگر دوست داشتید، میتوانید در این نشست حضور یابید. من نیز از طریق اسکایپ با این جلسه همراهی خواهم کرد.
آدرس: تهران، بلوار کشاورز، خیابان وصال، کوچه شاهد، پلاک 8، موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، طبقه پنجم. سالن کنفرانس.
پینوشت: در کتابهای تاریخ که در افغانستان منتشر میشود، نام قدیمی این سرزمین را آریانا میدانند و نام سفرنامه نیز اشاره به همان دارد.
دوستانتان را نیز میتوانید به این نشست دعوت کنید.
کانال تلگرامی مقدمه
دنبالهرو افغانستان شویم/نشویم.
امیر هاشمی مقدم
از آنجا که بسیاری از استادان امروزی دانشگاههای افغانستان، دانشآموخته دانشگاههای ایران هستند، بنابراین در نظام آموزش دانشگاهی و برنامهریزی درسی رشتههای دانشگاهی افغانستان میتوان نشانههای جدی تاثیرپذیریشان را دید. برای نمونه، برنامه درسی کارشناسی جامعهشناسی دانشگاههای افغانستان، کاملا از برنامه درسی رشته علوم اجتماعی، گرایش پژوهشگری ایران برداشت شده است. اما در برنامه این رشته در افغانستان سه درس جالب دیده میشود که در ایران نیست: جامعهشناسی مواد مخدر، جامعهشناسی محیط زیست و جامعهشناسی مهاجرت.
دستکم هر سه درسی که در برنامه آنهاست، به پدیدههایی مربوط است که بر پایه تعاریف علمی از «مسئله اجتماعی»، در ایران هم مسئلههایی جدیاند. به سخن دیگر، ما در این مسائل اجتماعی دنبالهرو افغانستان شدهایم. سخنم در اینجا بر پایه نگاه تحقیرآمیز به افغانستان نیست، بلکه درباره پدیدههایی است که در افغانستان چندین دهه مسئله جدی اجتماعی بودهاند و فکر و ذهن دانشگاهیان این کشور را به خود مشغول داشته است. اکنون همین پدیدهها در قالب مسئله اجتماعی در ایران هم دارند جدی و پر رنگ میشوند و بنابر بهتر است از دانشگاهیان و پژوهشگران افغانستانی الگو بگیریم. اگر نگاهی به این سه پدیده در ایران بیندازیم، بهتر متوجه میشویم.
پدیده مهاجرت دستکم برای چهار دهه به شیوههای گوناگون در ایران پر رنگ بوده، اما چشممان را بر آن بسته بودیم. پس از انقلاب 57 که بسیاری از کارخانهداران، سرمایهداران، دانشگاهیان و بهطور کلی طبقه بالای اقتصادی و فرهنگی از ایران رخت بر بسته و رفتند، با توجیهات ایدئولوژیک تلاش کردیم رفتن آنها را بهعنوان عناصری نامطلوب، به سود ایران نشان دهیم. جدا از اینکه با رفتن آنها بسیاری از کارخانههایمان خوابید یا زیانده شد و بسیاری از تولیدات فکریمان سر از کشورهای دیگر در آورد و ما مجبور شدیم نوشتههای ارزشمند همان ایرانیان را برای استفاده، از زبانهای انگلیسی و... به فارسی برگردانیم.
اما این تنها بیتوجهی ما به بررسی پدیده مهاجرت نبود. در همان سالها که در پی حمله نظامی شوروی به افغانستان، میلیونها پناهنده از این کشور به سوی ایران سرازیر شدند نیز، ما هرگز مطالعات سامانمند و جدی درباره پدیده مهاجرت را آغاز نکرده و چهار دهه بدون هیچگونه برنامهریزیای، در برابر مهاجران افغانستانی سر در گم بودیم؛ هزینه کردیم و نارضایتی (چه از سوی میزبانان ایرانی و چه از سوی مهمانان افغانستانی) درو نمودیم.
این روزها به نظر میآید پدیده مهاجرت از ایران دوباره پر رنگ شده و برخی را حساس کرده؛ اما این برخی، بیشتر رسانهها هستند نه دولتمردان یا اندیشمندانی که با کارهای گسترده و دنبالهدار، این پدیده را ریشهیابی کرده و مسئولین را به پاسخگویی وادارند.
به جز پدیده مهاجرت، هر دو مبحث محیط زیست و مواد مخدر که به نظر میآید دانشگاهیان افغانستانی زودتر از ما نسبت به آن حساس شدهاند نیز درخور توجه است. برای نمونه، خشکسالیهای شدید چند سال گذشته ایران، خالی شدن سفرههای زیرزمینی آبمان، خشک شدن رودخانهها و دریاچهها، کاهش سطح پوشش جنگلی، فرو نشست زمین و...، مواردی است که زنگ خطرش به صدا در آمده است.
البته شاید این مسئله برای بحث مواد مخدر در ایران کمی متفاوت باشد. اگرچه میزان مصرف مواد مخدر در ایران به اندازه افغانستان نیست؛ اما درباره اینکه مصرف مواد مخدر صنعتی و نیز قرصهای اعتیادآور در ایران بیش از افغانستان است، تقریبا مطمئنیم.
بنابراین گاهی بد نیست از کشورهایی همچون افغانستان نیز الگو یا دستکم درس بگیریم. الگو در برخی موارد ولو کوچک همچون همین برنامه درسی رشته جامعهشناسی. اکنون ایران در کنار افغانستان و سوریه به یکی از مهاجرفرستترین کشورهای منطقه تبدیل شده است؛ بنابراین بد نیست دانشگاهیانمان هم به پیروی از اصحاب علوم اجتماعی افغانستان، توجه به پدیدههایی همچون مهاجرت (در کنار موارد دیگری همچون محیط زیست، مواد مخدر و...) را جدیتر بگیرند.
از سوی دیگر افغانستان میتواند آیینهای روبروی ما بگذارد که اگر افراطگرایی دینی، قومگرایی، گروههای شبهنظامی خودسر، فساد دولتمردان و... بیش از این رشد کند، باید چشم به راه چه نتیجهای باشیم. این روزها افغانستان (بهویژه با همکاری دانشگاهیان و پژوهشگران) دارد تلاش جدی میکند تا خود را از ورطه این مسائل اجتماعی بیرون بکشد. هم میتوانیم از آنها درباره این مسائل درس بگیریم و هم از تجربیاتشان استفاده کنیم؛ وگرنه بیگمان دنبالهرو مسائل اجتماعیشان خواهیم شد.
این یادداشت را اگر میپسندید برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم
از آنجا که بسیاری از استادان امروزی دانشگاههای افغانستان، دانشآموخته دانشگاههای ایران هستند، بنابراین در نظام آموزش دانشگاهی و برنامهریزی درسی رشتههای دانشگاهی افغانستان میتوان نشانههای جدی تاثیرپذیریشان را دید. برای نمونه، برنامه درسی کارشناسی جامعهشناسی دانشگاههای افغانستان، کاملا از برنامه درسی رشته علوم اجتماعی، گرایش پژوهشگری ایران برداشت شده است. اما در برنامه این رشته در افغانستان سه درس جالب دیده میشود که در ایران نیست: جامعهشناسی مواد مخدر، جامعهشناسی محیط زیست و جامعهشناسی مهاجرت.
دستکم هر سه درسی که در برنامه آنهاست، به پدیدههایی مربوط است که بر پایه تعاریف علمی از «مسئله اجتماعی»، در ایران هم مسئلههایی جدیاند. به سخن دیگر، ما در این مسائل اجتماعی دنبالهرو افغانستان شدهایم. سخنم در اینجا بر پایه نگاه تحقیرآمیز به افغانستان نیست، بلکه درباره پدیدههایی است که در افغانستان چندین دهه مسئله جدی اجتماعی بودهاند و فکر و ذهن دانشگاهیان این کشور را به خود مشغول داشته است. اکنون همین پدیدهها در قالب مسئله اجتماعی در ایران هم دارند جدی و پر رنگ میشوند و بنابر بهتر است از دانشگاهیان و پژوهشگران افغانستانی الگو بگیریم. اگر نگاهی به این سه پدیده در ایران بیندازیم، بهتر متوجه میشویم.
پدیده مهاجرت دستکم برای چهار دهه به شیوههای گوناگون در ایران پر رنگ بوده، اما چشممان را بر آن بسته بودیم. پس از انقلاب 57 که بسیاری از کارخانهداران، سرمایهداران، دانشگاهیان و بهطور کلی طبقه بالای اقتصادی و فرهنگی از ایران رخت بر بسته و رفتند، با توجیهات ایدئولوژیک تلاش کردیم رفتن آنها را بهعنوان عناصری نامطلوب، به سود ایران نشان دهیم. جدا از اینکه با رفتن آنها بسیاری از کارخانههایمان خوابید یا زیانده شد و بسیاری از تولیدات فکریمان سر از کشورهای دیگر در آورد و ما مجبور شدیم نوشتههای ارزشمند همان ایرانیان را برای استفاده، از زبانهای انگلیسی و... به فارسی برگردانیم.
اما این تنها بیتوجهی ما به بررسی پدیده مهاجرت نبود. در همان سالها که در پی حمله نظامی شوروی به افغانستان، میلیونها پناهنده از این کشور به سوی ایران سرازیر شدند نیز، ما هرگز مطالعات سامانمند و جدی درباره پدیده مهاجرت را آغاز نکرده و چهار دهه بدون هیچگونه برنامهریزیای، در برابر مهاجران افغانستانی سر در گم بودیم؛ هزینه کردیم و نارضایتی (چه از سوی میزبانان ایرانی و چه از سوی مهمانان افغانستانی) درو نمودیم.
این روزها به نظر میآید پدیده مهاجرت از ایران دوباره پر رنگ شده و برخی را حساس کرده؛ اما این برخی، بیشتر رسانهها هستند نه دولتمردان یا اندیشمندانی که با کارهای گسترده و دنبالهدار، این پدیده را ریشهیابی کرده و مسئولین را به پاسخگویی وادارند.
به جز پدیده مهاجرت، هر دو مبحث محیط زیست و مواد مخدر که به نظر میآید دانشگاهیان افغانستانی زودتر از ما نسبت به آن حساس شدهاند نیز درخور توجه است. برای نمونه، خشکسالیهای شدید چند سال گذشته ایران، خالی شدن سفرههای زیرزمینی آبمان، خشک شدن رودخانهها و دریاچهها، کاهش سطح پوشش جنگلی، فرو نشست زمین و...، مواردی است که زنگ خطرش به صدا در آمده است.
البته شاید این مسئله برای بحث مواد مخدر در ایران کمی متفاوت باشد. اگرچه میزان مصرف مواد مخدر در ایران به اندازه افغانستان نیست؛ اما درباره اینکه مصرف مواد مخدر صنعتی و نیز قرصهای اعتیادآور در ایران بیش از افغانستان است، تقریبا مطمئنیم.
بنابراین گاهی بد نیست از کشورهایی همچون افغانستان نیز الگو یا دستکم درس بگیریم. الگو در برخی موارد ولو کوچک همچون همین برنامه درسی رشته جامعهشناسی. اکنون ایران در کنار افغانستان و سوریه به یکی از مهاجرفرستترین کشورهای منطقه تبدیل شده است؛ بنابراین بد نیست دانشگاهیانمان هم به پیروی از اصحاب علوم اجتماعی افغانستان، توجه به پدیدههایی همچون مهاجرت (در کنار موارد دیگری همچون محیط زیست، مواد مخدر و...) را جدیتر بگیرند.
از سوی دیگر افغانستان میتواند آیینهای روبروی ما بگذارد که اگر افراطگرایی دینی، قومگرایی، گروههای شبهنظامی خودسر، فساد دولتمردان و... بیش از این رشد کند، باید چشم به راه چه نتیجهای باشیم. این روزها افغانستان (بهویژه با همکاری دانشگاهیان و پژوهشگران) دارد تلاش جدی میکند تا خود را از ورطه این مسائل اجتماعی بیرون بکشد. هم میتوانیم از آنها درباره این مسائل درس بگیریم و هم از تجربیاتشان استفاده کنیم؛ وگرنه بیگمان دنبالهرو مسائل اجتماعیشان خواهیم شد.
این یادداشت را اگر میپسندید برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
علاقه به فرهنگ ایران در ترکیه
امیر هاشمی مقدم
سال گذشته انتشارات «کارا کارگا» در ترکیه آغاز به نشر کتابهایی درباره افسانههای کشورهای گوناگون کرد. از جمله افسانههای ایرانی، عبری، ژاپنی، وایکینگی و هندی و... . اما در این میان، افسانههای ایرانی (عکس زیر) با استقبالی بسیار گسترده روبرو شد؛ به گونهای که در این یکسال، به چاپ بیست و یکم رسیده و همین باعث شده جلد دوم افسانههای ایرانی هم منتشر شود. در حالیکه دیگر کتابهای این مجموعه، نه با چنین استقبالی روبرو شده و نه جلد دوم برای هیچکدامشان منتشر شده است.
دیروز که گذرم به کتابفروشی «دوست» در آنکارا افتاد، جلد دوم افسانههای ایرانی را هم خریدم (که از قضا داستانهای این جلد، افسانههای ما بختیاریهاست که صد سال پیش توسط لوریمر گردآوری شده است). پیش از این درباره علاقمندی ترکیهایها به موسیقی ایرانی (در همین کانال) نوشته بودم. همین توانمندی درباره زبان فارسی هم در ترکیه دیده میشود که جداگانه دربارهاش خواهم نوشت.
اینها توانمندیهای فرهنگی ایران در ترکیه است که بیهیچ زحمتی زمینهاش فراهم بوده و تنها نیاز به پروراندن دارد. همانگونه که تاکنون در چندین یادداشت دیگر هم نوشتهام، شوربختانه رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه، هر چیزی که برایش مهم باشد، فرهنگ برایش چندان موضوعیتی ندارد. این در حالی است که فعالیت قومگرایان و تجزیهطلبان آذری/ترک ایرانی در ترکیه گسترش یافته و در انفعال رایزنی فرهنگی، بخشی از کتابهایی که درباره/علیه ایران در ترکیه منتشر میشود را به خود اختصاص داده است. یعنی کنجکاوی و اشتیاق ترکیهایها درباره ایران، دارد به سوی کتابها و آثاری میرود که توسط تجزیهطلبان درباره ایران نوشته میشود. اگر این فرایند ادامه یابد، بیگمان در تغییر نگاه ترکیهایها به ایران اثرگذار خواهد بود. به نظر میآید یکی از مهمترین وظایفی که رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه (همچون دیگر کشورها) دارد، پیگیری هرگونه خبر، کتاب، مقاله، فیلم، موسیقی و... است که درباره ایران در ترکیه منتشر میشود تا:
1) موضوعاتی که مربوط به ایران بوده و برای ترکیهایها جالب است را شناسایی کرده و بر پایه آن، برای گسترش فرهنگ ایرانی تلاش کند؛
2) تحریفات و موضوعات نادرستی که درباره ایران منتشر میشود را پیگیری و اصلاح کرده یا جوابیه بدهد.
یکی از دلایلی که با وجود این همه اشتیاق در ترکیه، کمتر گردشگران ترکیه را در ایران میبینیم، اخبار بسیار سیاهنماییشده درباره ایران است که یا از رسانههای غربی در رسانههای ترکیه ترجمه میشود، یا توسط تجزیهطلبان، قومگرایان و ایرانیانی که میخواهند به هر قیمتی پناهندگی بگیرند، در ترکیه منتشر میشود. رایزنی فرهنگی ایران از کنار همه اینها به سادگی میگذرد. تنها فعالیت همیشگی و آشکاری که رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه زیاد انجام میدهد، برگزاری دعای کمیل در شبهای جمعه است که حتی در آن مورد هم نتوانسته از جمعیت چند ده هزار نفری ایرانیان در آنکارا، به اندازه انگشتان دو دست مخاطب جمع کند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
دیگر یادداشتهای مرتبط در این کانال:
🔹 اگر کسی در ایران بدنش را خالکوبی کند، اعدام میشود.
🔹 ترکیهایها درباره ما چه میاندیشند؟
🔹 چرا گردشگران ترکیه به ایران نمیآیند؟
🔹 استقبال رایزنی فرهنگی ایران از ترک نامیدن ابن سینا
🔹 توانمندیهای موسیقی ایرانی در ترکیه
امیر هاشمی مقدم
سال گذشته انتشارات «کارا کارگا» در ترکیه آغاز به نشر کتابهایی درباره افسانههای کشورهای گوناگون کرد. از جمله افسانههای ایرانی، عبری، ژاپنی، وایکینگی و هندی و... . اما در این میان، افسانههای ایرانی (عکس زیر) با استقبالی بسیار گسترده روبرو شد؛ به گونهای که در این یکسال، به چاپ بیست و یکم رسیده و همین باعث شده جلد دوم افسانههای ایرانی هم منتشر شود. در حالیکه دیگر کتابهای این مجموعه، نه با چنین استقبالی روبرو شده و نه جلد دوم برای هیچکدامشان منتشر شده است.
دیروز که گذرم به کتابفروشی «دوست» در آنکارا افتاد، جلد دوم افسانههای ایرانی را هم خریدم (که از قضا داستانهای این جلد، افسانههای ما بختیاریهاست که صد سال پیش توسط لوریمر گردآوری شده است). پیش از این درباره علاقمندی ترکیهایها به موسیقی ایرانی (در همین کانال) نوشته بودم. همین توانمندی درباره زبان فارسی هم در ترکیه دیده میشود که جداگانه دربارهاش خواهم نوشت.
اینها توانمندیهای فرهنگی ایران در ترکیه است که بیهیچ زحمتی زمینهاش فراهم بوده و تنها نیاز به پروراندن دارد. همانگونه که تاکنون در چندین یادداشت دیگر هم نوشتهام، شوربختانه رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه، هر چیزی که برایش مهم باشد، فرهنگ برایش چندان موضوعیتی ندارد. این در حالی است که فعالیت قومگرایان و تجزیهطلبان آذری/ترک ایرانی در ترکیه گسترش یافته و در انفعال رایزنی فرهنگی، بخشی از کتابهایی که درباره/علیه ایران در ترکیه منتشر میشود را به خود اختصاص داده است. یعنی کنجکاوی و اشتیاق ترکیهایها درباره ایران، دارد به سوی کتابها و آثاری میرود که توسط تجزیهطلبان درباره ایران نوشته میشود. اگر این فرایند ادامه یابد، بیگمان در تغییر نگاه ترکیهایها به ایران اثرگذار خواهد بود. به نظر میآید یکی از مهمترین وظایفی که رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه (همچون دیگر کشورها) دارد، پیگیری هرگونه خبر، کتاب، مقاله، فیلم، موسیقی و... است که درباره ایران در ترکیه منتشر میشود تا:
1) موضوعاتی که مربوط به ایران بوده و برای ترکیهایها جالب است را شناسایی کرده و بر پایه آن، برای گسترش فرهنگ ایرانی تلاش کند؛
2) تحریفات و موضوعات نادرستی که درباره ایران منتشر میشود را پیگیری و اصلاح کرده یا جوابیه بدهد.
یکی از دلایلی که با وجود این همه اشتیاق در ترکیه، کمتر گردشگران ترکیه را در ایران میبینیم، اخبار بسیار سیاهنماییشده درباره ایران است که یا از رسانههای غربی در رسانههای ترکیه ترجمه میشود، یا توسط تجزیهطلبان، قومگرایان و ایرانیانی که میخواهند به هر قیمتی پناهندگی بگیرند، در ترکیه منتشر میشود. رایزنی فرهنگی ایران از کنار همه اینها به سادگی میگذرد. تنها فعالیت همیشگی و آشکاری که رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه زیاد انجام میدهد، برگزاری دعای کمیل در شبهای جمعه است که حتی در آن مورد هم نتوانسته از جمعیت چند ده هزار نفری ایرانیان در آنکارا، به اندازه انگشتان دو دست مخاطب جمع کند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
دیگر یادداشتهای مرتبط در این کانال:
🔹 اگر کسی در ایران بدنش را خالکوبی کند، اعدام میشود.
🔹 ترکیهایها درباره ما چه میاندیشند؟
🔹 چرا گردشگران ترکیه به ایران نمیآیند؟
🔹 استقبال رایزنی فرهنگی ایران از ترک نامیدن ابن سینا
🔹 توانمندیهای موسیقی ایرانی در ترکیه
چرایی برخورد گرجستان با ایرانیان
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: هفته پیش، شماری از ایرانیان از گرجستان اخراج شدند. برخی آژانسهای گردشگری حدس زدهاند تا حدودی به رفتارهای غیرمسئولانه گردشگران ایرانی در گرجستان مربوط باشد. بر پایه همین ادعا، برخی از فعالان حوزه گردشگری درباره رفتارهای گردشگران ایرانی در دیگر کشورها و نداشتن آموزشهای لازم پیش از سفر، انتقادهایی را بیان کردند. در این یادداشت توضیحاتی درباره این موارد ارائه میدهم.
رفتارهای هنجارشکنانه گردشگران، تنها ویژه ایرانیان نیست و اتفاقا نام ایران در میان کشورهایی که گردشگرانشان به داشتن رفتارهای هنجارشکنانه معروفند، دیده نمیشود. اگر در وبسایتهای انگلیسیزبان جستجوی کنید، میبینید بیشتر رفتارهای ناپسند به گردشگران چینی، انگلیسی، آلمانی، امریکایی، اسرائیلی، روس، ایتالیایی، برزیلی و... نسبت داده میشود.
گردشگران چینی برای رفتارهای بیادبانهشان، گردشگران انگلیسی برای بد مست شدنشان، گردشگران آلمانی برای بهانهجویی و شکایت زیادشان، گردشگران امریکایی برای اینکه گمان میکنند در هنگام سفر، همه باید در خدمت آنها باشند، گردشگران اسرائیلی برای اخلاق بد و مصرف مواد مخدرشان در مقصد (که این آخری توجه انسانشناسان را هم به خود جلب کرده)، گردشگران روسی برای رفتار تحقیرآمیزشان با دیگران (تا جایی که وزارت خارجه این کشور بروشوری برای گردشگران روسی تهیه کرد که در بخشی از آن آمده: «از سیخونک زدن به کنیایی [افریقایی] ها و میمون نامیدن آنها پرهیز کنید»).
البته درباره این دستهبندیها بیان چند نکته لازم است:
1- این ارزیابیها علمی و بر پایه پژوهش نیست، ولی تقریبا اجماعی دربارهشان دیده میشود.
2- این اجماع به این معنا نیست که همه گردشگران این کشورها رفتارهای زننده دارند؛ بلکه تنها بخشی از آنها چنین رفتارهایی دارند و گناهش پای همه هممیهنانشان نوشته میشود.
3- ایران در هیچیک از این فهرستها جایی ندارد؛ که البته این هم به معنای نبود رفتارهای هنجارشکنانه میان گردشگران ایرانی نیست.
حال بازگردیم به موانع حضور ایرانیان در گرجستان. به نظر میآید این موانع، فراتر از رفتارهای ناپسند این گردشگران و بیشتر به دلایل، سیاسی و اقتصادی باشد؛ بهویژه در پی فشار امریکا و نیز شروط اتحادیه اروپا برای پیوستن به آن. وگرنه شمار گردشگران ایرانی در ترکیه بسیار بیشتر از گردشگران ایرانی در گرجستان است؛ در حالیکه تاکنون چنین ادلهای از سوی مقامهای ترکیه نشنیدهایم. همچنین باید توجه داشت صنعت گردشگری، نمیتواند صنعتی نازک نارنجی باشد که با رفتار عدهای گردشگر، رو در روی آنها بایستد. که اگر چنین کند، گردشگری مقصد هرگز رشد نخواهد داشت. همین است که با وجود رفتار ناپسند گردشگران چینی که شهره عالم است، بیشتر مقاصد گردشگری برنامههای درازمدت برای کشاندن این گردشگران، به کشور خودشان دارند. همچنانکه گرجستان اگر واقعا در پی گسترش صنعت گردشگریاش بود، چشمش را بر روی رفتار ناپسند اندکشمار گردشگر ایرانی میبست تا شاید بتواند همچون ترکیه سالانه نزدیک به سه میلیون گردشگر ایرانی را به سوی خود بکشاند.
از سوی دیگر، اگر گرجستان بتواند با این بهانه، حسابهای ایرانیان در این کشور را بلوکه کند، سود هنگفتی برای این کشور کوچک (با اقتصاد ضعیف و جمعیت کمتر از چهار میلیون) خواهد داشت. همچنانکه چند سال پیش دولت تاجیکستان برای بالا کشیدن سرمایهگذاریهای بابک زنجانی در آن کشور و پاسخگو نبودن به دولت ایران، حکومت ایران را به پشتیبانی از تروریستهای داخل تاجیکستان متهم کرده و روابطش با ایران را کاهش داد (هرچند ایران هم بهانههای لازم را به این کشور داده بود). در واقع همانگونه که در یاداشت «گندهلاتها را بیخیال، بچه سوسولها را بچسبید» (اینجا) نوشتم، انزوای بینالمللی ایران باعث شده کشورکهای کوجکی که تازه از ایران جدا شده و در نقشه روئیدهاند، برای ایران شاخ و شانه بکشند.
نکته پایانی و مهم اینست که اگرچه گردشگران ایرانی به داشتن رفتارهای ناپسند شهره نیستند، اما یادمان باشد بیشتر کشورها با تهیه دستورالعملهایی برای گردشگرانشان، آموزشهای لازم را هنگام سفر به کشورهای دیگر میدهند. ایکاش مسئولین ایرانی به جای نادیده گرفتن گردشگران ایرانی در دیگر کشورها و مانعتراشی برای سفر خارجی (با طرحهایی همچون عوارض بالای خروج از کشور)، برای آنها هم برنامهریزی داشته و همچون آموزشهایی که برای مقاصد زیارتی (حج و عتبات) به زائران میدادند، به گردشگران به کشورهای همسایه نیز آموزشهای لازم داده میشد تا نه تنها همین اندک رفتارهای ناهنجار گردشگران ایرانی هم کاهش مییافت، بلکه بهانه از دست مقاصد بهانهجو نیز گرفته میشد.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: هفته پیش، شماری از ایرانیان از گرجستان اخراج شدند. برخی آژانسهای گردشگری حدس زدهاند تا حدودی به رفتارهای غیرمسئولانه گردشگران ایرانی در گرجستان مربوط باشد. بر پایه همین ادعا، برخی از فعالان حوزه گردشگری درباره رفتارهای گردشگران ایرانی در دیگر کشورها و نداشتن آموزشهای لازم پیش از سفر، انتقادهایی را بیان کردند. در این یادداشت توضیحاتی درباره این موارد ارائه میدهم.
رفتارهای هنجارشکنانه گردشگران، تنها ویژه ایرانیان نیست و اتفاقا نام ایران در میان کشورهایی که گردشگرانشان به داشتن رفتارهای هنجارشکنانه معروفند، دیده نمیشود. اگر در وبسایتهای انگلیسیزبان جستجوی کنید، میبینید بیشتر رفتارهای ناپسند به گردشگران چینی، انگلیسی، آلمانی، امریکایی، اسرائیلی، روس، ایتالیایی، برزیلی و... نسبت داده میشود.
گردشگران چینی برای رفتارهای بیادبانهشان، گردشگران انگلیسی برای بد مست شدنشان، گردشگران آلمانی برای بهانهجویی و شکایت زیادشان، گردشگران امریکایی برای اینکه گمان میکنند در هنگام سفر، همه باید در خدمت آنها باشند، گردشگران اسرائیلی برای اخلاق بد و مصرف مواد مخدرشان در مقصد (که این آخری توجه انسانشناسان را هم به خود جلب کرده)، گردشگران روسی برای رفتار تحقیرآمیزشان با دیگران (تا جایی که وزارت خارجه این کشور بروشوری برای گردشگران روسی تهیه کرد که در بخشی از آن آمده: «از سیخونک زدن به کنیایی [افریقایی] ها و میمون نامیدن آنها پرهیز کنید»).
البته درباره این دستهبندیها بیان چند نکته لازم است:
1- این ارزیابیها علمی و بر پایه پژوهش نیست، ولی تقریبا اجماعی دربارهشان دیده میشود.
2- این اجماع به این معنا نیست که همه گردشگران این کشورها رفتارهای زننده دارند؛ بلکه تنها بخشی از آنها چنین رفتارهایی دارند و گناهش پای همه هممیهنانشان نوشته میشود.
3- ایران در هیچیک از این فهرستها جایی ندارد؛ که البته این هم به معنای نبود رفتارهای هنجارشکنانه میان گردشگران ایرانی نیست.
حال بازگردیم به موانع حضور ایرانیان در گرجستان. به نظر میآید این موانع، فراتر از رفتارهای ناپسند این گردشگران و بیشتر به دلایل، سیاسی و اقتصادی باشد؛ بهویژه در پی فشار امریکا و نیز شروط اتحادیه اروپا برای پیوستن به آن. وگرنه شمار گردشگران ایرانی در ترکیه بسیار بیشتر از گردشگران ایرانی در گرجستان است؛ در حالیکه تاکنون چنین ادلهای از سوی مقامهای ترکیه نشنیدهایم. همچنین باید توجه داشت صنعت گردشگری، نمیتواند صنعتی نازک نارنجی باشد که با رفتار عدهای گردشگر، رو در روی آنها بایستد. که اگر چنین کند، گردشگری مقصد هرگز رشد نخواهد داشت. همین است که با وجود رفتار ناپسند گردشگران چینی که شهره عالم است، بیشتر مقاصد گردشگری برنامههای درازمدت برای کشاندن این گردشگران، به کشور خودشان دارند. همچنانکه گرجستان اگر واقعا در پی گسترش صنعت گردشگریاش بود، چشمش را بر روی رفتار ناپسند اندکشمار گردشگر ایرانی میبست تا شاید بتواند همچون ترکیه سالانه نزدیک به سه میلیون گردشگر ایرانی را به سوی خود بکشاند.
از سوی دیگر، اگر گرجستان بتواند با این بهانه، حسابهای ایرانیان در این کشور را بلوکه کند، سود هنگفتی برای این کشور کوچک (با اقتصاد ضعیف و جمعیت کمتر از چهار میلیون) خواهد داشت. همچنانکه چند سال پیش دولت تاجیکستان برای بالا کشیدن سرمایهگذاریهای بابک زنجانی در آن کشور و پاسخگو نبودن به دولت ایران، حکومت ایران را به پشتیبانی از تروریستهای داخل تاجیکستان متهم کرده و روابطش با ایران را کاهش داد (هرچند ایران هم بهانههای لازم را به این کشور داده بود). در واقع همانگونه که در یاداشت «گندهلاتها را بیخیال، بچه سوسولها را بچسبید» (اینجا) نوشتم، انزوای بینالمللی ایران باعث شده کشورکهای کوجکی که تازه از ایران جدا شده و در نقشه روئیدهاند، برای ایران شاخ و شانه بکشند.
نکته پایانی و مهم اینست که اگرچه گردشگران ایرانی به داشتن رفتارهای ناپسند شهره نیستند، اما یادمان باشد بیشتر کشورها با تهیه دستورالعملهایی برای گردشگرانشان، آموزشهای لازم را هنگام سفر به کشورهای دیگر میدهند. ایکاش مسئولین ایرانی به جای نادیده گرفتن گردشگران ایرانی در دیگر کشورها و مانعتراشی برای سفر خارجی (با طرحهایی همچون عوارض بالای خروج از کشور)، برای آنها هم برنامهریزی داشته و همچون آموزشهایی که برای مقاصد زیارتی (حج و عتبات) به زائران میدادند، به گردشگران به کشورهای همسایه نیز آموزشهای لازم داده میشد تا نه تنها همین اندک رفتارهای ناهنجار گردشگران ایرانی هم کاهش مییافت، بلکه بهانه از دست مقاصد بهانهجو نیز گرفته میشد.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آغاز مراسم «شب عروس» مولانا در شهر قونیه
امیر هاشمی مقدم
از امروز مراسم #شب_عروس مولانا در قونیه آغاز شد.
در کلیپ کوتاهی که از مراسم امروز است، دورنمای آرامگاه مولانا، سپس دو سوارکار با لباس سربازان عثمانی، پشت سرشان صف درویشان فرقه مولویه که دارند ذکر میگویند، سپس بزرگان شهر و درویشان که در میانشان «اسین چلبی»، نواده بیست و دوم مولانا را با روسری زردرنگ میبینید. البته در سالهای پیش، این مراسم با روشن کردن شمع و قندیلها از جایگاهی که نخستین دیدار شمس و مولانا (بازار پنبهفروشان قدیم) در آنجا رخ داد (و بنا بر روایتی، امروز سالگرد همان دیدار است) آغاز شده و سپس رژه صوفیان و گروههایی دیگر با ساز و برگ و پوشاک سربازان دوره عثمانی به سوی آرامگاه مولانا ادامه مییافت. اما مراسم امسال به طرزی شگفتانگیز، کمرنگتر از سالیان پیش شده بود. حتی به طور همزمان، بخش اصلی آرامگاه مولانا، مسجد شمس و مسجد علاءالدین به دلیل تعمیرات بسته است. چراییاش را هرگاه مطمئن شدم، خواهم نوشت.
در این مدت 10 روز که مراسم اجرا میشود، یادداشتها، گزارشها و تحلیلهایی در این باره در همین کانال مقدمه (اینجا) منتشر خواهد. شد.
امیر هاشمی مقدم
از امروز مراسم #شب_عروس مولانا در قونیه آغاز شد.
در کلیپ کوتاهی که از مراسم امروز است، دورنمای آرامگاه مولانا، سپس دو سوارکار با لباس سربازان عثمانی، پشت سرشان صف درویشان فرقه مولویه که دارند ذکر میگویند، سپس بزرگان شهر و درویشان که در میانشان «اسین چلبی»، نواده بیست و دوم مولانا را با روسری زردرنگ میبینید. البته در سالهای پیش، این مراسم با روشن کردن شمع و قندیلها از جایگاهی که نخستین دیدار شمس و مولانا (بازار پنبهفروشان قدیم) در آنجا رخ داد (و بنا بر روایتی، امروز سالگرد همان دیدار است) آغاز شده و سپس رژه صوفیان و گروههایی دیگر با ساز و برگ و پوشاک سربازان دوره عثمانی به سوی آرامگاه مولانا ادامه مییافت. اما مراسم امسال به طرزی شگفتانگیز، کمرنگتر از سالیان پیش شده بود. حتی به طور همزمان، بخش اصلی آرامگاه مولانا، مسجد شمس و مسجد علاءالدین به دلیل تعمیرات بسته است. چراییاش را هرگاه مطمئن شدم، خواهم نوشت.
در این مدت 10 روز که مراسم اجرا میشود، یادداشتها، گزارشها و تحلیلهایی در این باره در همین کانال مقدمه (اینجا) منتشر خواهد. شد.
آرامگاه شمس را هم بردند!
امیر هاشمی مقدم
دیروز مراسم ۱۰ روزه #شب_عروس مولانا از روبروی مسجد شمس در قونیه آغاز شد. تصویر زیر، مربوط به همین مسجد است که تازگیها ادعا میکنند آرامگاه شمس هم آنجاست. شوربختانه تبلیغات اداره فرهنگ و گردشگری قونیه برای معرفی مسجد شمس بهعنوان آرامگاه وی، هر سال دارد جدیتر میشود؛ تا جایی که برخی از دفترهای گردشگری ایران هم برای فروش بیشتر تور قونیه، یکی از گزینههایی که برای تبلیغات مینویسند، «بازدید از آرامگاه شمس» است. ایرانیانی که به قونیه میآیند هم، به دنبال «آرامگاه شمس» در این شهر میگردند. این در حالی است که در هیچ منبعی به اینکه شمس در اینجا خاک شده باشد بر نمیخوریم. تنها بر تابلوی کنار این مسجد، نوشته شده بر پایه برخی روایتها (که منبع این روایتها هم مشخص نیست)، پس از کشته شدن شمس به دست پیروان مولانا، سرش را درون چاهی در اینجا انداختند. البته این مسجد تاریخی است و در سال 889 خورشیدی به دست امیر اسحاق پسر عبدالرزاق ساخته شده است، اما هیچ روایتی درباره آرامگاه یا جسد شمس در اینجا دیده نشده است.
جالب اینکه در همه منابع تاریخی خود ترکیه که به دوران عثمانیها مربوط است، آرامگاه شمس را در شهر خوی (استان آذربایجان غربی) معرفی کردهاند و حتی برخی سلاطین عثمانی (همچون سلطان سلیمان اول) که به تبریز حمله میکردند، پس از بازگشت، به زیارت آرامگاه شمس رفته و نویسندگان و نگارگران همراه آنها نیز، هم تصویر این آرامگاه را بهعنوان مزار شمس کشیدهاند و هم به اینکه اینجا مزار شمس است اشاره کردهاند. شاه اسماعیل صفوی هم به دلیل ارادتش به شمس، کاخ خود را کنار آرامگاه وی ساخت و تصویر این کاخ هم در نقاشیهای عثمانیها هست. آن هم شاه اسماعیلی که هر کجا آرامگاه و زیارتگاه غیرمعتبری مییافت، آنرا ویران میکرد، اما به آرامگاه شمس احترام ویژهای داشته است. آنچنانکه استاد محمد امین ریاحی (که خودش اهل خوی بود) میگوید، این محدوده کاخ و آرامگاه بین اهالی خوی به «باغ شاه» شناخته میشد که وقف آرامگاه شده بود.
بعدها به چند دلیل همچون: حملات بعدی عثمانیها به آذربایجان، سیلی که در پایان سده یازدهم خورشیدی و زلزلهای که در اواخر سده دوازدهم خورشیدی در خوی رخ داد، کاخ شاه اسماعیل و همچنین دو منار از سه مناره باستانی کنار این آرامگاه ویران شد و اکنون تنها یک مناره باقی مانده است. دست آخر در سال 1198 خورشیدی، این زمین وقفی قطعه قطعه شد و به فروش رفت.
همچنین تا چندین دهه پیش، برخی درویشان ترکیه در روزهای خاصی از سال، شمع به دست به زیارت آرامگاه شمس میآمدهاند. آن زمان هیچکس در ترکیه ادعای اینکه آرامگاه شمس در قونیه باشد را نداشت.
اما یکی از دلایلی که ترکیه به سادگی میتواند مفاخر و حتی آرامگاههای ایرانیها را مصادره کند، دانستن قدر و ارزش اینهاست. ترکیه تنها با آرامگاه مولانا برای خود اعتباری جهانی ساخته و شهر قونیه را شهره خاص و عام کرده است. هر سال، 10 روز از سردترین روزهای سال –آن هم در شهری که خودش به سرد بودن شناخته میشود- هزاران گردشگر را از سراسر دنیا گرد هم میآورد و رونقی گرم به این شهر میدهد. در عوض، در ایران همچنان همایشها و سخنرانیهایی علیه مولانا برگزار شده، در برنامههای تلویزیونیمان به حافظ حمله میشود، علیه سعدی بهعنوان دروغگویی که هرگز سیاحت نکرده و در نظامیه درس نخوانده و بچهباز بوده، کتاب منتشر میشود، حمله به فردوسی که به گردن تاریخ و زبان و فرهنگ این کشور حق زیادی دارد، نشانه روشنفکری میشود (آن هم توسط کسانی که بیگمان نه ۱۰ بیت از شاهنامه را میتوانند درست روخوانی کنند و نه تفاوت نسخ شاهنامه و ابیات اصلی با الحاقی را میدانند).
#رایزنی_فرهنگی ایران در ترکیه هم وظیفهای در این زمینه بر دوش خود نمیبیند و به این مصادره فرهنگ و بزرگان فرهنگ ایرانی کاری ندارد.
شاید در وصف حال شیوه برخورد مسئولان فرهنگی دو کشور با بزرگان فرهنگ و هنر بشود گفت: «قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهری».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) ببینید.
امیر هاشمی مقدم
دیروز مراسم ۱۰ روزه #شب_عروس مولانا از روبروی مسجد شمس در قونیه آغاز شد. تصویر زیر، مربوط به همین مسجد است که تازگیها ادعا میکنند آرامگاه شمس هم آنجاست. شوربختانه تبلیغات اداره فرهنگ و گردشگری قونیه برای معرفی مسجد شمس بهعنوان آرامگاه وی، هر سال دارد جدیتر میشود؛ تا جایی که برخی از دفترهای گردشگری ایران هم برای فروش بیشتر تور قونیه، یکی از گزینههایی که برای تبلیغات مینویسند، «بازدید از آرامگاه شمس» است. ایرانیانی که به قونیه میآیند هم، به دنبال «آرامگاه شمس» در این شهر میگردند. این در حالی است که در هیچ منبعی به اینکه شمس در اینجا خاک شده باشد بر نمیخوریم. تنها بر تابلوی کنار این مسجد، نوشته شده بر پایه برخی روایتها (که منبع این روایتها هم مشخص نیست)، پس از کشته شدن شمس به دست پیروان مولانا، سرش را درون چاهی در اینجا انداختند. البته این مسجد تاریخی است و در سال 889 خورشیدی به دست امیر اسحاق پسر عبدالرزاق ساخته شده است، اما هیچ روایتی درباره آرامگاه یا جسد شمس در اینجا دیده نشده است.
جالب اینکه در همه منابع تاریخی خود ترکیه که به دوران عثمانیها مربوط است، آرامگاه شمس را در شهر خوی (استان آذربایجان غربی) معرفی کردهاند و حتی برخی سلاطین عثمانی (همچون سلطان سلیمان اول) که به تبریز حمله میکردند، پس از بازگشت، به زیارت آرامگاه شمس رفته و نویسندگان و نگارگران همراه آنها نیز، هم تصویر این آرامگاه را بهعنوان مزار شمس کشیدهاند و هم به اینکه اینجا مزار شمس است اشاره کردهاند. شاه اسماعیل صفوی هم به دلیل ارادتش به شمس، کاخ خود را کنار آرامگاه وی ساخت و تصویر این کاخ هم در نقاشیهای عثمانیها هست. آن هم شاه اسماعیلی که هر کجا آرامگاه و زیارتگاه غیرمعتبری مییافت، آنرا ویران میکرد، اما به آرامگاه شمس احترام ویژهای داشته است. آنچنانکه استاد محمد امین ریاحی (که خودش اهل خوی بود) میگوید، این محدوده کاخ و آرامگاه بین اهالی خوی به «باغ شاه» شناخته میشد که وقف آرامگاه شده بود.
بعدها به چند دلیل همچون: حملات بعدی عثمانیها به آذربایجان، سیلی که در پایان سده یازدهم خورشیدی و زلزلهای که در اواخر سده دوازدهم خورشیدی در خوی رخ داد، کاخ شاه اسماعیل و همچنین دو منار از سه مناره باستانی کنار این آرامگاه ویران شد و اکنون تنها یک مناره باقی مانده است. دست آخر در سال 1198 خورشیدی، این زمین وقفی قطعه قطعه شد و به فروش رفت.
همچنین تا چندین دهه پیش، برخی درویشان ترکیه در روزهای خاصی از سال، شمع به دست به زیارت آرامگاه شمس میآمدهاند. آن زمان هیچکس در ترکیه ادعای اینکه آرامگاه شمس در قونیه باشد را نداشت.
اما یکی از دلایلی که ترکیه به سادگی میتواند مفاخر و حتی آرامگاههای ایرانیها را مصادره کند، دانستن قدر و ارزش اینهاست. ترکیه تنها با آرامگاه مولانا برای خود اعتباری جهانی ساخته و شهر قونیه را شهره خاص و عام کرده است. هر سال، 10 روز از سردترین روزهای سال –آن هم در شهری که خودش به سرد بودن شناخته میشود- هزاران گردشگر را از سراسر دنیا گرد هم میآورد و رونقی گرم به این شهر میدهد. در عوض، در ایران همچنان همایشها و سخنرانیهایی علیه مولانا برگزار شده، در برنامههای تلویزیونیمان به حافظ حمله میشود، علیه سعدی بهعنوان دروغگویی که هرگز سیاحت نکرده و در نظامیه درس نخوانده و بچهباز بوده، کتاب منتشر میشود، حمله به فردوسی که به گردن تاریخ و زبان و فرهنگ این کشور حق زیادی دارد، نشانه روشنفکری میشود (آن هم توسط کسانی که بیگمان نه ۱۰ بیت از شاهنامه را میتوانند درست روخوانی کنند و نه تفاوت نسخ شاهنامه و ابیات اصلی با الحاقی را میدانند).
#رایزنی_فرهنگی ایران در ترکیه هم وظیفهای در این زمینه بر دوش خود نمیبیند و به این مصادره فرهنگ و بزرگان فرهنگ ایرانی کاری ندارد.
شاید در وصف حال شیوه برخورد مسئولان فرهنگی دو کشور با بزرگان فرهنگ و هنر بشود گفت: «قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهری».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) ببینید.
۱۸۰۰ کیلومتر پیادهروی به عشق مولانا
اینجا آرامگاه مولاناست و آنکه کنارم ایستاده و شال آبی دارد، یونس غلامی، 38 ساله اهل روستای رشکلای آمل مازندران است. دانشگاه نرفته و کارگر روزمزد است. اما همه کتابهای شعر و نثر مولانا را خوانده و دارد تفسیرها درباره مثنوی را میخواند. اما نکته مهم اینکه...
در سرمای استخوانسوز آناتولی، ۱۸۰۰ کیلومتر پیادهروی کرده. از تبریز تا قونیه. آن هم ۴۹ روز! جالب اینکه این نخستین سفر خارجیاش بود و زبان خارجی هم نمیدانست. اما آنکه مولانا را بفهمد، همدلی برایش از همزبانی مهمتر است. همین است که بیشتر شبها در راه را نه در هتل، بلکه مهمان خانه یا مسجد یا فروشگاههای ترکیهایها بود. میگوید: «حتی دکهداران توی راه هم وقتی میفهمیدند دارم برای زیارت مولانا پیاده میروم، کلید دکه یا فروشگاهشان را میدادند و میرفتند. صبح میآمدند. بیآنکه مرا بشناسند».
بسیاری از شبکههای خبری ترکیه هم در میانه راه با او گفتگو کرده بودند. خلاصه وقتی به قونیه رسید که حسابی شناختهشده بود.
پینوشت: این عکس/سفر وی مربوط به سال ۱۳۹۵ است.
مصاحبه طولانیام با او را در اینجا (خبرگزاری مهر) بخوانید.
@moghaddames
اینجا آرامگاه مولاناست و آنکه کنارم ایستاده و شال آبی دارد، یونس غلامی، 38 ساله اهل روستای رشکلای آمل مازندران است. دانشگاه نرفته و کارگر روزمزد است. اما همه کتابهای شعر و نثر مولانا را خوانده و دارد تفسیرها درباره مثنوی را میخواند. اما نکته مهم اینکه...
در سرمای استخوانسوز آناتولی، ۱۸۰۰ کیلومتر پیادهروی کرده. از تبریز تا قونیه. آن هم ۴۹ روز! جالب اینکه این نخستین سفر خارجیاش بود و زبان خارجی هم نمیدانست. اما آنکه مولانا را بفهمد، همدلی برایش از همزبانی مهمتر است. همین است که بیشتر شبها در راه را نه در هتل، بلکه مهمان خانه یا مسجد یا فروشگاههای ترکیهایها بود. میگوید: «حتی دکهداران توی راه هم وقتی میفهمیدند دارم برای زیارت مولانا پیاده میروم، کلید دکه یا فروشگاهشان را میدادند و میرفتند. صبح میآمدند. بیآنکه مرا بشناسند».
بسیاری از شبکههای خبری ترکیه هم در میانه راه با او گفتگو کرده بودند. خلاصه وقتی به قونیه رسید که حسابی شناختهشده بود.
پینوشت: این عکس/سفر وی مربوط به سال ۱۳۹۵ است.
مصاحبه طولانیام با او را در اینجا (خبرگزاری مهر) بخوانید.
@moghaddames
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی در یکی از رسانهها مقالهای منتشر شده با نام «زیستن میان حرام و تحریم» که گزینش چنین نامی، دقت نظر نویسنده را میرساند. ایرانیان از یکسو در زیر بار فشار تحریمهای بینالمللی دارند له میشوند و از سوی دیگر گریزگاههایی که میتوانند با تنفس در آنجا، غم و غصه تحریمها را برای لحظاتی به فراموشی بسپارند، بر ایشان حرام شده است.
این روزها که در قونیهام، بسیاری از ایرانیان را میبینم که برای گریز از حرامهای میهنی، به این شهر پناه آوردهاند. قونیه این روزها، شهری است بیشتر ایرانی و پر از ایرانیان که در هر گوشه و کنار خیابان که بنگری، دارند به فارسی با یکدیگر سخن میگویند. از همه شگفتانگیزتر اینکه اینها آمدهاند اینجا تا فرهنگ ایرانی را مصرف کنند. آن هم نه بخش ظاهری و دنیویاش را؛ بلکه بخش عرفانی و ادبیاش را.
برای هر ایرانیای که به قونیه بیاید، نشستن پای رقص سماع، یکی از اصلیترین گزینههاست که اگر تجربه نکند، گویا سفرش به قونیه نیمهتمام مانده است. رقص سماع را میتوان در مرکز فرهنگی مولانا به تماشا نشست که با مدیریت دولت ترکیه برگزار میشود. اما بسیاری از ایرانیان ترجیحشان این است که به خانقاههای مولویه در گوشه و کنار شهر بروند و مجالس ذکر و سماع را نه آنگونه که در مرکز فرهنگی مولانا به صورت نمایشی برگزار میشود، بلکه بهصورت واقعیاش ببینند.
به جز این، در این خانقاهها ایرانیان میتوانند مشارکتی فراتر از تماشاگر محض بودن داشته باشند. همین است که خیلی از ایرانیان هر ساله سازشان را روی دوش گرفته و به ترکیه میآورند تا بتوانند در این خانقاهها دف، تنبور و... بنوازند. و حتی برخیشان بتوانند به میانه میدان رفته و هرچند دست و پا شکسته، سماع برقصند. در این میان، شیخ و صوفیان این خانقاهها با آغوش باز این ایرانیان را پذیرفته و اجازه میدهند در کنارشان این مجالس را تجربه کنند؛ حتی اگر ناشیگریشان در برنامه خانقاه کمی اختلال بیافریند.
گویا همان آغوش باز و روحیهای که مولانا و پدرش را به این سرزمین کشاند، هنوز در این سرزمین هست. و همان روحیه تحجری که صوفیان و عارفان را در ایران تحمل نمیکرد، همچنان در ایران نیز حاکم است. بنابراین بیگمان اگر مولوی امروز هم در ایران (که در اینجا منظور، ایران بزرگ فرهنگی است) میبود، راه سرزمینی دیگر را در پیش میگرفت.
تاریخ اجتماعی ایران را که بخوانیم، در مییابیم که گروههای تصوف بیشتر در دورههایی رواج داشته که شرایط اقتصادی و سیاسی کشور مناسب نبوده است. بنابراین تصوف گریزگاهی میشده برای بسیاری از مردم تا با این توجیه که «دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ»، خود را توجیه کرده و شرایط را برای خود تحملپذیرتر کنند. بنابراین طبیعی است در دوره کنونی که شرایط اقتصادی و سیاسی نیز متلاطم است، گرایش به تصوف و عرفانهای نوظهور گسترش یابد. اما شیوهای که در برخورد با این گرایشها در پیش گرفته شده، نشانهای است از جنگ با تاریخ و تجربههای تاریخی.
برخورد با گروههایی همچون گنابادیها که بیشترین نزدیکی را با فقه رایج و رسمی شیعی داشته و کمتر اهل فعالیتهایی همچون مجالس سماع و... بودند، نشان میدهد که با هیچ گونهای از تصوف و عرفان مدارا نخواهد شد. جالب اینجاست که حتی اهل تصوف و عرفان در مذهب اهل سنت نیز، با ارادتشان به دوازده امام و چهارده معصوم، بیشترین نزدیکی را به شیعیان داشته و در مجالسشان مدام به ذکر خیر چهارده معصوم و ذکر مصیبتهایی که بر ایشان گذشت میپردازند. تا آنجا که بسیاری از ایرانیان هنگام حضور در خانقاههای قونیه گمان میکنند آنها شیعه هستند که اینچنین از ائمه و چهارده معصوم یاد کرده و در و دیوار خانقاهشان را با نامهای این بزرگواران پوشاندهاند. بنابراین در حالت منطقی، یک قدرت و حکومت شیعه باید از صوفیان و عرفای اهل سنت نیز پشتیبانی کند. اما...
با این توصیفها، طبیعی است که بخش زیادی از بینندگان و باشندگان در خانقاههای قونیه، ایرانیان و بهویژه صوفیان باشند. دیدن گروههای پرشمار دراویش گنابادی و دیگر شاخههای تصوف و عرفان ایرانی در قونیه بسیار ساده است.
شاید در این تکرار تاریخ، دوباره از دل همین هزاران ایرانیای که همه ساله به قونیه میآیند تا عرفان ایرانی را در ترکیه تجربه کنند، یک مولانای دیگر بیرون بیاید و نه خاک میهن، که اینجا را مأمن و پناهگاه خویش بیابد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دبگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی در یکی از رسانهها مقالهای منتشر شده با نام «زیستن میان حرام و تحریم» که گزینش چنین نامی، دقت نظر نویسنده را میرساند. ایرانیان از یکسو در زیر بار فشار تحریمهای بینالمللی دارند له میشوند و از سوی دیگر گریزگاههایی که میتوانند با تنفس در آنجا، غم و غصه تحریمها را برای لحظاتی به فراموشی بسپارند، بر ایشان حرام شده است.
این روزها که در قونیهام، بسیاری از ایرانیان را میبینم که برای گریز از حرامهای میهنی، به این شهر پناه آوردهاند. قونیه این روزها، شهری است بیشتر ایرانی و پر از ایرانیان که در هر گوشه و کنار خیابان که بنگری، دارند به فارسی با یکدیگر سخن میگویند. از همه شگفتانگیزتر اینکه اینها آمدهاند اینجا تا فرهنگ ایرانی را مصرف کنند. آن هم نه بخش ظاهری و دنیویاش را؛ بلکه بخش عرفانی و ادبیاش را.
برای هر ایرانیای که به قونیه بیاید، نشستن پای رقص سماع، یکی از اصلیترین گزینههاست که اگر تجربه نکند، گویا سفرش به قونیه نیمهتمام مانده است. رقص سماع را میتوان در مرکز فرهنگی مولانا به تماشا نشست که با مدیریت دولت ترکیه برگزار میشود. اما بسیاری از ایرانیان ترجیحشان این است که به خانقاههای مولویه در گوشه و کنار شهر بروند و مجالس ذکر و سماع را نه آنگونه که در مرکز فرهنگی مولانا به صورت نمایشی برگزار میشود، بلکه بهصورت واقعیاش ببینند.
به جز این، در این خانقاهها ایرانیان میتوانند مشارکتی فراتر از تماشاگر محض بودن داشته باشند. همین است که خیلی از ایرانیان هر ساله سازشان را روی دوش گرفته و به ترکیه میآورند تا بتوانند در این خانقاهها دف، تنبور و... بنوازند. و حتی برخیشان بتوانند به میانه میدان رفته و هرچند دست و پا شکسته، سماع برقصند. در این میان، شیخ و صوفیان این خانقاهها با آغوش باز این ایرانیان را پذیرفته و اجازه میدهند در کنارشان این مجالس را تجربه کنند؛ حتی اگر ناشیگریشان در برنامه خانقاه کمی اختلال بیافریند.
گویا همان آغوش باز و روحیهای که مولانا و پدرش را به این سرزمین کشاند، هنوز در این سرزمین هست. و همان روحیه تحجری که صوفیان و عارفان را در ایران تحمل نمیکرد، همچنان در ایران نیز حاکم است. بنابراین بیگمان اگر مولوی امروز هم در ایران (که در اینجا منظور، ایران بزرگ فرهنگی است) میبود، راه سرزمینی دیگر را در پیش میگرفت.
تاریخ اجتماعی ایران را که بخوانیم، در مییابیم که گروههای تصوف بیشتر در دورههایی رواج داشته که شرایط اقتصادی و سیاسی کشور مناسب نبوده است. بنابراین تصوف گریزگاهی میشده برای بسیاری از مردم تا با این توجیه که «دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ»، خود را توجیه کرده و شرایط را برای خود تحملپذیرتر کنند. بنابراین طبیعی است در دوره کنونی که شرایط اقتصادی و سیاسی نیز متلاطم است، گرایش به تصوف و عرفانهای نوظهور گسترش یابد. اما شیوهای که در برخورد با این گرایشها در پیش گرفته شده، نشانهای است از جنگ با تاریخ و تجربههای تاریخی.
برخورد با گروههایی همچون گنابادیها که بیشترین نزدیکی را با فقه رایج و رسمی شیعی داشته و کمتر اهل فعالیتهایی همچون مجالس سماع و... بودند، نشان میدهد که با هیچ گونهای از تصوف و عرفان مدارا نخواهد شد. جالب اینجاست که حتی اهل تصوف و عرفان در مذهب اهل سنت نیز، با ارادتشان به دوازده امام و چهارده معصوم، بیشترین نزدیکی را به شیعیان داشته و در مجالسشان مدام به ذکر خیر چهارده معصوم و ذکر مصیبتهایی که بر ایشان گذشت میپردازند. تا آنجا که بسیاری از ایرانیان هنگام حضور در خانقاههای قونیه گمان میکنند آنها شیعه هستند که اینچنین از ائمه و چهارده معصوم یاد کرده و در و دیوار خانقاهشان را با نامهای این بزرگواران پوشاندهاند. بنابراین در حالت منطقی، یک قدرت و حکومت شیعه باید از صوفیان و عرفای اهل سنت نیز پشتیبانی کند. اما...
با این توصیفها، طبیعی است که بخش زیادی از بینندگان و باشندگان در خانقاههای قونیه، ایرانیان و بهویژه صوفیان باشند. دیدن گروههای پرشمار دراویش گنابادی و دیگر شاخههای تصوف و عرفان ایرانی در قونیه بسیار ساده است.
شاید در این تکرار تاریخ، دوباره از دل همین هزاران ایرانیای که همه ساله به قونیه میآیند تا عرفان ایرانی را در ترکیه تجربه کنند، یک مولانای دیگر بیرون بیاید و نه خاک میهن، که اینجا را مأمن و پناهگاه خویش بیابد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دبگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
خدا پدر مسئولین ترکیه را بیامرزد!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
دیشب کنسرت شهرام ناظری در مرکز سلجوقیان شهر قونیه برگزار شد. با اینکه بیرون از شهر بود و ایرانیان باید با تاکسی دربست و... خود را به آنجا میرساندند، اما همه 1300 صندلی این سالن پر شد و بسیاری هم روی پا ایستاده بودند. من هم یک ساعت زودتر از برگزاری کنسرت، خود را به آنجا رسانده بودم تا به خیال خود، جزو نخستین کسانی باشم که وارد سالن شده و در ردیفهای جلویی بنشینم. اما دیدن جمعیتی که زودتر از من آمده و پشت درهای سالن منتظر ایستاده بودند، شگفتزدهام کرد.
پیش از این هم کنسرت استاد شجریان را در همین قونیه دیده بودم. همایون شجریان هم دو ماه پیش به این شهر دعوت شده و کنسرت برگزار کرده بود. حسین علیزاده، کیهان کلهر و بسیاری از دیگر بزرگان موسیقی ایرانی هم در این شهر اجرا داشتهاند.
اینها البته به خودی خود برگزار نمیشود. پیگیریهای مسئولین شهر قونیه، بهویژه اداره فرهنگ و گردشگریاش که این بزرگان و استادان را دعوت کرده و همه گونه امکاناتی در اختیارشان میگذارند، از یکسو، و محدودیتهایی که همین افراد در سرزمین خودشان برای برگزاری کنسرت دارند، از سوی دیگر باعث میشود بسیاری از ایرانیان یکی از اهدافشان برای سفر به ترکیه و قونیه، حضور در همین کنسرتها و دیدن بزرگان موسیقی ایرانی (آن هم در سرزمینی به جز ایران) باشد.
شاید بیان یک نمونه از پیگیریهای مسئولین قونیه برای برگزاری این کنسرتهای ایرانی در ترکیه جالب باشد. برای کنسرت دیشب شهرام ناظری، دقیقا سه ماه پیش «عبدالستار یارار»، مدیر اداره فرهنگ و گردشگری قونیه به همراه هیئتی به تهران و خانه شهرام ناظری رفته و رسما برای برگزاری این کنسرت در هنگامه برگزاری مراسم «شب عروس» مولانا (که هر ساله به مناسبت درگذشت مولانا و وصال وی به معشوقش، حضرت حق، از 7 تا 17 دسامبر در قونیه برگزار میشود)، دعوت کرده بود. این در حالی است که شهرام ناظری تقریبا همه ساله در این روزها به قونیه میآید و بنابراین مسئولین این شهر میتوانستند از آمدن وی به قونیه اطمینان خاطر داشته و دستِ بالا با یک تلفن یا نامه، او را دعوت نمایند. اما ترجیح دادند به محترمانهترین شیوه ممکن او را دعوت کنند. در پایان کنسرت نیز، همان مدیر اداره فرهنگ و گردشگری قونیه کلی از ناظری تمجید کرده و هدایایی که از مدتها پیش سفارش داده بودند که بهطور ویژه برای استاد ناظری ساخته شود را به وی اهدا کرد.
در این چند روزه، دیوارهای شهر قونیه نیز پر بود از پوسترهای تبلیغاتی این کنسرت به زبان فارسی. زیرش هم به فارسی نوشته شده بود: «اداره فرهنگ و گردشگری قونیه».
حتی دیروز که استاد کیوان ساکت، نوازنده بزرگ تار ایران هم به قونیه آمده بود، به محضی که مسئولین این شهر فهمیدند، با وی دیدار و اعلام آمادگی کردند که هر کجا که ایشان بخواهد و به هر شیوه ممکن، شرایط اجرا برایش فراهم میکنند. حالا چشم به راهیم تا ببینیم از شنیدن صدای شگفتانگیز تار این استاد نیز در قونیه بهرهمند خواهیم شد یا نه.
اگرچه بیشتر این شیوهها را مسئولین قونیه و بهطور کلی ترکیه برای رونق گردشگری در این شهر انجام میدهند، اما دستکم من یکی که از آنها خیلی سپاسگزارم. اطمینان دارم بیشتر آنهایی که دیشب پای کنسرت استاد ناظری نشسته بودند نیز همین احساس مرا داشتند. دستکم اینجا خبری از لغو کنسرتها به خاطر تنگنظری یک فرد غیرمسئول که هیچ ارتباطی با موسیقی و فرهنگ ندارد، یا فشار و حمله یک گروه به اصطلاح خودسر، کنسل نمیشود. ترکیه اکنون میراثدار بهتری است برای موسیقی ایران؛ حتی اگر هدفش چیز دیگری باشد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
دیشب کنسرت شهرام ناظری در مرکز سلجوقیان شهر قونیه برگزار شد. با اینکه بیرون از شهر بود و ایرانیان باید با تاکسی دربست و... خود را به آنجا میرساندند، اما همه 1300 صندلی این سالن پر شد و بسیاری هم روی پا ایستاده بودند. من هم یک ساعت زودتر از برگزاری کنسرت، خود را به آنجا رسانده بودم تا به خیال خود، جزو نخستین کسانی باشم که وارد سالن شده و در ردیفهای جلویی بنشینم. اما دیدن جمعیتی که زودتر از من آمده و پشت درهای سالن منتظر ایستاده بودند، شگفتزدهام کرد.
پیش از این هم کنسرت استاد شجریان را در همین قونیه دیده بودم. همایون شجریان هم دو ماه پیش به این شهر دعوت شده و کنسرت برگزار کرده بود. حسین علیزاده، کیهان کلهر و بسیاری از دیگر بزرگان موسیقی ایرانی هم در این شهر اجرا داشتهاند.
اینها البته به خودی خود برگزار نمیشود. پیگیریهای مسئولین شهر قونیه، بهویژه اداره فرهنگ و گردشگریاش که این بزرگان و استادان را دعوت کرده و همه گونه امکاناتی در اختیارشان میگذارند، از یکسو، و محدودیتهایی که همین افراد در سرزمین خودشان برای برگزاری کنسرت دارند، از سوی دیگر باعث میشود بسیاری از ایرانیان یکی از اهدافشان برای سفر به ترکیه و قونیه، حضور در همین کنسرتها و دیدن بزرگان موسیقی ایرانی (آن هم در سرزمینی به جز ایران) باشد.
شاید بیان یک نمونه از پیگیریهای مسئولین قونیه برای برگزاری این کنسرتهای ایرانی در ترکیه جالب باشد. برای کنسرت دیشب شهرام ناظری، دقیقا سه ماه پیش «عبدالستار یارار»، مدیر اداره فرهنگ و گردشگری قونیه به همراه هیئتی به تهران و خانه شهرام ناظری رفته و رسما برای برگزاری این کنسرت در هنگامه برگزاری مراسم «شب عروس» مولانا (که هر ساله به مناسبت درگذشت مولانا و وصال وی به معشوقش، حضرت حق، از 7 تا 17 دسامبر در قونیه برگزار میشود)، دعوت کرده بود. این در حالی است که شهرام ناظری تقریبا همه ساله در این روزها به قونیه میآید و بنابراین مسئولین این شهر میتوانستند از آمدن وی به قونیه اطمینان خاطر داشته و دستِ بالا با یک تلفن یا نامه، او را دعوت نمایند. اما ترجیح دادند به محترمانهترین شیوه ممکن او را دعوت کنند. در پایان کنسرت نیز، همان مدیر اداره فرهنگ و گردشگری قونیه کلی از ناظری تمجید کرده و هدایایی که از مدتها پیش سفارش داده بودند که بهطور ویژه برای استاد ناظری ساخته شود را به وی اهدا کرد.
در این چند روزه، دیوارهای شهر قونیه نیز پر بود از پوسترهای تبلیغاتی این کنسرت به زبان فارسی. زیرش هم به فارسی نوشته شده بود: «اداره فرهنگ و گردشگری قونیه».
حتی دیروز که استاد کیوان ساکت، نوازنده بزرگ تار ایران هم به قونیه آمده بود، به محضی که مسئولین این شهر فهمیدند، با وی دیدار و اعلام آمادگی کردند که هر کجا که ایشان بخواهد و به هر شیوه ممکن، شرایط اجرا برایش فراهم میکنند. حالا چشم به راهیم تا ببینیم از شنیدن صدای شگفتانگیز تار این استاد نیز در قونیه بهرهمند خواهیم شد یا نه.
اگرچه بیشتر این شیوهها را مسئولین قونیه و بهطور کلی ترکیه برای رونق گردشگری در این شهر انجام میدهند، اما دستکم من یکی که از آنها خیلی سپاسگزارم. اطمینان دارم بیشتر آنهایی که دیشب پای کنسرت استاد ناظری نشسته بودند نیز همین احساس مرا داشتند. دستکم اینجا خبری از لغو کنسرتها به خاطر تنگنظری یک فرد غیرمسئول که هیچ ارتباطی با موسیقی و فرهنگ ندارد، یا فشار و حمله یک گروه به اصطلاح خودسر، کنسل نمیشود. ترکیه اکنون میراثدار بهتری است برای موسیقی ایران؛ حتی اگر هدفش چیز دیگری باشد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
حال مجلس خوب نیست.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چکیده: به تازگی کلیپی از آقای درازهی، نماینده سراوان در مجلس منتشر شده که دشنام دادن وی به یک کارمند گمرک و واکنش مردم به رفتار وی را نشان میدهد.
آقای درازهی مدعی شده که این کلیپ «با استفاده از ترفندهای کامپیوتری» تحریف شده و آن شهروندی که وی را از اداره بیرون کرده، با تحریک کارمند گمرک به اهل سنت و قوم بلوچ توهین کرده است.
او دوباره همینها را در مجلس ادعا و تهدید به استعفا کرده است. ضمن آنکه با همراهی دستکم چهل نماینده دیگر، خواهان استیضاح وزیر اقتصاد از یکسو، و برکناری رئیس و کارمند گمرک است. رفتار برخی نمایندگان مجلس در چنین مواردی، از چند الگوی کلی زیر پیروی میکند:
⭕️ جداسازی: شوربختانه مجلس، رسمیترین پایگاه کسانی است که اقدام به تهیه خوراک برای جداییطلبان میکنند. این بار نیز نماینده سراوان به دروغ متوسل شده و پشت قوم بلوچ و اهل سنت پنهان میشود. شگفتا که کارمند گمرک که این نماینده به وی توهین کرده، خودش اهل سنت است.
در پی نظارت استصوابی که بسیاری از شایستگان را از راهیابی به مجلس کنار مینهد، برخی چهرهها وارد مجلس میشوند که توانمندی لازم را ندارند. این افراد برای پوشش ناتوانیهای خود، بیشتر به مسائل تحریکآمیز همچون قومگرایی متوسل میشوند. آنچنانکه مثلا اوج نفرتپراکنیهای قومی در برخی حوزههای شمال غربی کشور، در هنگامه انتخابات مجلس دیده میشود و دلیلش، سخنان تحریکآمیز برخی کاندیداها برای جلب رأی است. تقریبا ناتوانترین نمایندگان، از حوزههایی بیرون میآیند که بحثهای قومگرایانه در آنها دامن زده شده و گزینش نماینده نیز، بر پایه همین بحثهاست. بنابراین نمایندهای که نانش در تنشهای قومی باشد، طبیعتا از خاموش شدن این فتنه پیشگیری خواهد کرد تا همه ناکامیهای خود را پای آن بنویسند.
⭕️ تهدید به جای پوزش: در میان سیاستمداران کمتر کشوری میتوان دید که پس از یک رفتار نادرست، نه تنها پوزشخواهی نکنند، بلکه دروغ گفته و برای دیگران خط و نشان هم بکشند. نمونههای بسیاری را میتوان در جهان سراغ گرفت که نمایندهای پس از یک خطای کوچک، پیش از واکنش مردم و رسانهها، خودش استعفا داده یا حتی حزبش از او خواسته کنارهگیری کند. جالب است که برخی از همین نمایندگان مجلس ایران، گاهی برای ماهی گرفتن از همین آب گلآلود قومی، ایران را با کشورهای پبشرفته مقایسه میکنند. برای نمونه به تازگی جلال محمودزاده (نماینده مهاباد) در نامهای که به امضای چند نماینده دیگر هم رسانده، از وزیر آموزش و پرورش پرسیده چرا در ایران نیز همچون آلمان و سوئد، زبانهای محلی نیز در مدارس آموزش داده نمیشود. اما او اشاره نمیکند که در مجالس آن کشورها، میزان دارایی نمایندگان پیش و پس از ورود به مجلس مشخص است؛ رأیشان به مصوبات مجلس آشکار و شفاف است؛ اینکه هزینه تبلیغاتشان از کجا آمده را باید توضیح بدهند و... . هرگاه رفتار نمایندگان ما همچون رفتار نمایندگان آلمان و سوئد شد، آنگاه میتوانند خواستههایی مانند آنان نیز داشته باشند. ایکاش نمایندگان مجلس شورای اسلامی، دستکم رفتارشان را با رفتار و پرستیژ نمایندگان و سناتورهای ایرانی پیش از انقلاب مقایسه میکردند؛ بقیهاش پیشکش.
⭕️ سهمخواهی: یکی از دردسرهای همه دولتها در ایران پس از انقلاب، سهمخواهی نمایندگان مجلس از کابینه بوده است. این امر بهویژه در هنگام رأی اعتماد دادن به وزرا و یا استیضاح آنان دیده میشود. اشارات چند ماه پیش علی ربیعی در هنگام استضاح و برکناریاش، از آخرین موارد این باجخواهیهای برخی نمایندگان مجلس است. تهدید وزیر اقتصاد توسط آقای درازهی نیز در همین دسته میگنجد.
⭕️ استعفا: آقای درازهی تهدید به استعفا هم کرده و گفته گچ و تخته دانشگاه منتظر وی است. البته این حرکات نمایشی هرگز صورت واقعی به خود نمیگیرد. چندی پیش 18 نماینده استان اصفهان نیز دستهجمعی استعفای صوری دادند. اما مگر میشود نمایندگانی که میلیاردی هزینه تبلیغات میکنند تا وارد مجلس شوند، به این سادگی دست از مجلس بشویند؟ اسفبار اینکه برخی نمایندگان که رفتارشان مایه سرافکندگی است، سریعا تهدید میکنند که به تدریس در دانشگاه باز خواهند گشت. پیش از این نیز، جعفرزاده (نماینده رشت) گفته بود هنگام تدریس در دانشگاه فقط میخوابیده و هشت میلیون تومان حقوق میگرفته. معلوم است استادی که به جای آموزش و پژوهش، فقط بخورد و بخوابد، پایش که به مجلس باز شد، باز هم به دنبال خوردن و خوابیدن است.
به هر روی تا هنگامیکه نظارت استصوابی بر پذیرش نمایندگان مجلس باشد و مهمتر، معیارهای این نظارت نه توانمندیها و تخصصها، بلکه خط و ربطهای سیاسی باشد، مجلس از این بهتر نخواهد شد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چکیده: به تازگی کلیپی از آقای درازهی، نماینده سراوان در مجلس منتشر شده که دشنام دادن وی به یک کارمند گمرک و واکنش مردم به رفتار وی را نشان میدهد.
آقای درازهی مدعی شده که این کلیپ «با استفاده از ترفندهای کامپیوتری» تحریف شده و آن شهروندی که وی را از اداره بیرون کرده، با تحریک کارمند گمرک به اهل سنت و قوم بلوچ توهین کرده است.
او دوباره همینها را در مجلس ادعا و تهدید به استعفا کرده است. ضمن آنکه با همراهی دستکم چهل نماینده دیگر، خواهان استیضاح وزیر اقتصاد از یکسو، و برکناری رئیس و کارمند گمرک است. رفتار برخی نمایندگان مجلس در چنین مواردی، از چند الگوی کلی زیر پیروی میکند:
⭕️ جداسازی: شوربختانه مجلس، رسمیترین پایگاه کسانی است که اقدام به تهیه خوراک برای جداییطلبان میکنند. این بار نیز نماینده سراوان به دروغ متوسل شده و پشت قوم بلوچ و اهل سنت پنهان میشود. شگفتا که کارمند گمرک که این نماینده به وی توهین کرده، خودش اهل سنت است.
در پی نظارت استصوابی که بسیاری از شایستگان را از راهیابی به مجلس کنار مینهد، برخی چهرهها وارد مجلس میشوند که توانمندی لازم را ندارند. این افراد برای پوشش ناتوانیهای خود، بیشتر به مسائل تحریکآمیز همچون قومگرایی متوسل میشوند. آنچنانکه مثلا اوج نفرتپراکنیهای قومی در برخی حوزههای شمال غربی کشور، در هنگامه انتخابات مجلس دیده میشود و دلیلش، سخنان تحریکآمیز برخی کاندیداها برای جلب رأی است. تقریبا ناتوانترین نمایندگان، از حوزههایی بیرون میآیند که بحثهای قومگرایانه در آنها دامن زده شده و گزینش نماینده نیز، بر پایه همین بحثهاست. بنابراین نمایندهای که نانش در تنشهای قومی باشد، طبیعتا از خاموش شدن این فتنه پیشگیری خواهد کرد تا همه ناکامیهای خود را پای آن بنویسند.
⭕️ تهدید به جای پوزش: در میان سیاستمداران کمتر کشوری میتوان دید که پس از یک رفتار نادرست، نه تنها پوزشخواهی نکنند، بلکه دروغ گفته و برای دیگران خط و نشان هم بکشند. نمونههای بسیاری را میتوان در جهان سراغ گرفت که نمایندهای پس از یک خطای کوچک، پیش از واکنش مردم و رسانهها، خودش استعفا داده یا حتی حزبش از او خواسته کنارهگیری کند. جالب است که برخی از همین نمایندگان مجلس ایران، گاهی برای ماهی گرفتن از همین آب گلآلود قومی، ایران را با کشورهای پبشرفته مقایسه میکنند. برای نمونه به تازگی جلال محمودزاده (نماینده مهاباد) در نامهای که به امضای چند نماینده دیگر هم رسانده، از وزیر آموزش و پرورش پرسیده چرا در ایران نیز همچون آلمان و سوئد، زبانهای محلی نیز در مدارس آموزش داده نمیشود. اما او اشاره نمیکند که در مجالس آن کشورها، میزان دارایی نمایندگان پیش و پس از ورود به مجلس مشخص است؛ رأیشان به مصوبات مجلس آشکار و شفاف است؛ اینکه هزینه تبلیغاتشان از کجا آمده را باید توضیح بدهند و... . هرگاه رفتار نمایندگان ما همچون رفتار نمایندگان آلمان و سوئد شد، آنگاه میتوانند خواستههایی مانند آنان نیز داشته باشند. ایکاش نمایندگان مجلس شورای اسلامی، دستکم رفتارشان را با رفتار و پرستیژ نمایندگان و سناتورهای ایرانی پیش از انقلاب مقایسه میکردند؛ بقیهاش پیشکش.
⭕️ سهمخواهی: یکی از دردسرهای همه دولتها در ایران پس از انقلاب، سهمخواهی نمایندگان مجلس از کابینه بوده است. این امر بهویژه در هنگام رأی اعتماد دادن به وزرا و یا استیضاح آنان دیده میشود. اشارات چند ماه پیش علی ربیعی در هنگام استضاح و برکناریاش، از آخرین موارد این باجخواهیهای برخی نمایندگان مجلس است. تهدید وزیر اقتصاد توسط آقای درازهی نیز در همین دسته میگنجد.
⭕️ استعفا: آقای درازهی تهدید به استعفا هم کرده و گفته گچ و تخته دانشگاه منتظر وی است. البته این حرکات نمایشی هرگز صورت واقعی به خود نمیگیرد. چندی پیش 18 نماینده استان اصفهان نیز دستهجمعی استعفای صوری دادند. اما مگر میشود نمایندگانی که میلیاردی هزینه تبلیغات میکنند تا وارد مجلس شوند، به این سادگی دست از مجلس بشویند؟ اسفبار اینکه برخی نمایندگان که رفتارشان مایه سرافکندگی است، سریعا تهدید میکنند که به تدریس در دانشگاه باز خواهند گشت. پیش از این نیز، جعفرزاده (نماینده رشت) گفته بود هنگام تدریس در دانشگاه فقط میخوابیده و هشت میلیون تومان حقوق میگرفته. معلوم است استادی که به جای آموزش و پژوهش، فقط بخورد و بخوابد، پایش که به مجلس باز شد، باز هم به دنبال خوردن و خوابیدن است.
به هر روی تا هنگامیکه نظارت استصوابی بر پذیرش نمایندگان مجلس باشد و مهمتر، معیارهای این نظارت نه توانمندیها و تخصصها، بلکه خط و ربطهای سیاسی باشد، مجلس از این بهتر نخواهد شد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
کالای ایرانی و فرصتسوزیهایش
امیر هاشمی مقدم: فرارو
(امشب تا فردا صبح، وبسایت کارخانه ایرانی جیالایکس، تخفیفهای خوبی به مناسبت شب چله دارد. اگر دوست داشتید، سری به سایت آن (اینجا) بزنید. پیش یا پس از خرید، میتوانید این یادداشت قدیمی من درباره این کارخانه را هم بخوانید):
چکیده: چندی پیش وزیر ارتباطات گفت که گوشیهای جیالایکس، هفتمین برند مورد استفاده ایرانیهاست و این وزارتخانه تلاش دارد پشتیبانی بیشتری از اینچنین کالاها بکند؛ بهویژه در سالی که به نام «حمایت از کالای ایرانی» خواندهاند. شخصا اخبار جیالایکس را به چند دلیل دنبال میکنم:
نخست، گمان میکنم کسی که ادعای ایراندوستی دارد، درباره کالاهای تولید داخل هم باید حساس بوده و اولویت خودش با این کالاها باشد. در ترکیه همیشه به دوستانم، کالاهای ایرانیای که دارم را با مباهات و افتخار، معرفی میکنم.
دوم، حقیقتا به کیفیت بالا و بهای پایین برخی از کالاهای ایرانی باور داشته و آنرا تجربه کردهام. برای نمونه، کفش طبی و مجلسی تبریز با این بها و کیفیت، در جهان بینظیر است. گوشی جیالایکس هم کیفیت و بهایش همینگونه است.
سوم، تقریبا هشت سال است گوشیهایی که خودم به کار میبرم، جیالایکس است. چند نفر از دوستان و آشنایانم را هم تشویق به این کار کردهام.
چهارم، ترکیب سه دلیل بالا، باعث شده شخصا به یکی از مُبلغان و همزمان، منتقدان جدی جیالایکس تبدیل شوم. خوبیهای جیالایکس از نگاه من اینهاست:
✅ تولید ملی است و اگر بتواند برند خوب و شناختهشدهای شود، مایه سرافرازی هر ایرانی خواهد بود.
✅ بهای گوشیهای جیالایکس به نسبت گوشیهای مشابه برندهای معروف، تقریبا نیمه است. بهعنوان مشتری قدیمی جیالایکس، کیفیت گوشیها و تبلتهای آنرا بیش از بهایی میدانم که میپردازیم.
✅ جیالایکس یک کارخانه ایرانی است و با ایرانیان، خواستهها و ذائقهشان میتواند بیشتر آشنا باشد. بنابراین با یک بازاریابی همهجانبه، میتواند کالاهایی تولید کند که بیشتر از دیگر برندهای گوشی تلفن، مورد پسند ایرانیان باشد.
اما این یک سوی ماجراست. جیالایکس به باور من نمونهای از فرصتسوزی موقعیتها در ایران است. جیالایکس با توانمندی بالقوهای که در بازار گوشیهای ایران دارد، میتوانست خیلی بهتر از اینها عمل کند. چند انتقاد عمده به این کارخانه اینهاست:
❌ کارخانهای ایرانی با نامی غیرایرانی است. بیشتر کارخانههای جهان، نامشان بومی کشورشان است.
❌ تولیداتش بسیار اندک است. از هر مدل گوشی، بین هزار تا چند هزار تولید میکند و سپس به سراغ مدل بعدی میرود. برای نمونه، گوشی کنونی من مدل پارس است که دو سال پیش تولید و به بهای پانصد هزار تومان فروخته شد (همان موقع گوشیهایی با این مشخصات، بهایشان بیش از یک میلیون تومان بود). اما کلا هزار دانه از این گوشی تولید شد و سپس به سراغ مدلهای دیگر رفت. در حالیکه این گوشی با توجه به برخی از ویژگیهایش (همچون باتری 6 هزار میلی آمپری که در گوشیهای دیگر سراغ ندارم)، مورد استقبال خوبی قرار گرفت. همچنین تنها کارخانه تولید گوشی همراه ایرانی، بیشتر اوقات هیچ گوشیای برای فروش ندارد.
❌ نداشتن نمایندگی: این کارخانه پافشاری عجیبی دارد که نمایندگی فروش در استانها نداشته باشد و همه مشتریان، کالاها را مستقیما از سایت خود این کارخانه بخرند. بنابراین کسانی که مثلا دوست دارند پیش از خرید، گوشی را در دست گرفته و برانداز کنند، نمیتوانند مشتری این برند شوند.
❌ کمبود لوازم جانبی: شما اگر یک گوشی سامسونگ، هواوی یا آیفون بخرید، میتوانید از بین دهها نمونه کیف و جلد، یکی که مدل و رنگ مورد نظر شماست را بخرید. اما جیالایکس برای هر مدل گوشیاش، تقریبا تنها یک نمونه کیف یا جلد میسازد و مشتری چارهای جز خرید آن ندارد. تازه همان هم به شمار بسیار اندک.
❌ مشترینداری: تلاشهای ظاهری این کارخانه برای مشتریمداری، عملا مشترینداری شده است. برای نمونه چندین آیدی در شبکههای اجتماعی برای ارتباط و درخواستهای گوناگون معرفی کرده است. اما اینها یا دیدگاه و درخواستهای مشتریان را میخوانند و پاسخ نمیدهند؛ یا اصلا نمیخوانند.
به جز اینها، این کارخانه هم توانمندیهای دیگر و هم ناکامیهای دیگری دارد که در این یادداشت اشاره نشده است. کارخانهای که به نظرم اگر مسئولینش کمی به دیگر کارخانههای کامیاب در دنیا نگاه کرده و از آنها تجربه بیاموزند، میتواند برندی معتبر و مایه سرافرازی هر ایرانی شود. اما اکنون نمونهایست از بسیاری دیگر کارخانهها و کالاهای ایرانی که اگرچه بها و کیفیت خوبی دارند، اما حتی نتوانستهاند درون مرزهای ایران هم شکوفا شوند؛ چه رسد به بیرون از مرزها.
با خرید، انتقاد و پیشنهاد خود، به پیشرفت این کارخانه ایرانی یاری رسانیم.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
(امشب تا فردا صبح، وبسایت کارخانه ایرانی جیالایکس، تخفیفهای خوبی به مناسبت شب چله دارد. اگر دوست داشتید، سری به سایت آن (اینجا) بزنید. پیش یا پس از خرید، میتوانید این یادداشت قدیمی من درباره این کارخانه را هم بخوانید):
چکیده: چندی پیش وزیر ارتباطات گفت که گوشیهای جیالایکس، هفتمین برند مورد استفاده ایرانیهاست و این وزارتخانه تلاش دارد پشتیبانی بیشتری از اینچنین کالاها بکند؛ بهویژه در سالی که به نام «حمایت از کالای ایرانی» خواندهاند. شخصا اخبار جیالایکس را به چند دلیل دنبال میکنم:
نخست، گمان میکنم کسی که ادعای ایراندوستی دارد، درباره کالاهای تولید داخل هم باید حساس بوده و اولویت خودش با این کالاها باشد. در ترکیه همیشه به دوستانم، کالاهای ایرانیای که دارم را با مباهات و افتخار، معرفی میکنم.
دوم، حقیقتا به کیفیت بالا و بهای پایین برخی از کالاهای ایرانی باور داشته و آنرا تجربه کردهام. برای نمونه، کفش طبی و مجلسی تبریز با این بها و کیفیت، در جهان بینظیر است. گوشی جیالایکس هم کیفیت و بهایش همینگونه است.
سوم، تقریبا هشت سال است گوشیهایی که خودم به کار میبرم، جیالایکس است. چند نفر از دوستان و آشنایانم را هم تشویق به این کار کردهام.
چهارم، ترکیب سه دلیل بالا، باعث شده شخصا به یکی از مُبلغان و همزمان، منتقدان جدی جیالایکس تبدیل شوم. خوبیهای جیالایکس از نگاه من اینهاست:
✅ تولید ملی است و اگر بتواند برند خوب و شناختهشدهای شود، مایه سرافرازی هر ایرانی خواهد بود.
✅ بهای گوشیهای جیالایکس به نسبت گوشیهای مشابه برندهای معروف، تقریبا نیمه است. بهعنوان مشتری قدیمی جیالایکس، کیفیت گوشیها و تبلتهای آنرا بیش از بهایی میدانم که میپردازیم.
✅ جیالایکس یک کارخانه ایرانی است و با ایرانیان، خواستهها و ذائقهشان میتواند بیشتر آشنا باشد. بنابراین با یک بازاریابی همهجانبه، میتواند کالاهایی تولید کند که بیشتر از دیگر برندهای گوشی تلفن، مورد پسند ایرانیان باشد.
اما این یک سوی ماجراست. جیالایکس به باور من نمونهای از فرصتسوزی موقعیتها در ایران است. جیالایکس با توانمندی بالقوهای که در بازار گوشیهای ایران دارد، میتوانست خیلی بهتر از اینها عمل کند. چند انتقاد عمده به این کارخانه اینهاست:
❌ کارخانهای ایرانی با نامی غیرایرانی است. بیشتر کارخانههای جهان، نامشان بومی کشورشان است.
❌ تولیداتش بسیار اندک است. از هر مدل گوشی، بین هزار تا چند هزار تولید میکند و سپس به سراغ مدل بعدی میرود. برای نمونه، گوشی کنونی من مدل پارس است که دو سال پیش تولید و به بهای پانصد هزار تومان فروخته شد (همان موقع گوشیهایی با این مشخصات، بهایشان بیش از یک میلیون تومان بود). اما کلا هزار دانه از این گوشی تولید شد و سپس به سراغ مدلهای دیگر رفت. در حالیکه این گوشی با توجه به برخی از ویژگیهایش (همچون باتری 6 هزار میلی آمپری که در گوشیهای دیگر سراغ ندارم)، مورد استقبال خوبی قرار گرفت. همچنین تنها کارخانه تولید گوشی همراه ایرانی، بیشتر اوقات هیچ گوشیای برای فروش ندارد.
❌ نداشتن نمایندگی: این کارخانه پافشاری عجیبی دارد که نمایندگی فروش در استانها نداشته باشد و همه مشتریان، کالاها را مستقیما از سایت خود این کارخانه بخرند. بنابراین کسانی که مثلا دوست دارند پیش از خرید، گوشی را در دست گرفته و برانداز کنند، نمیتوانند مشتری این برند شوند.
❌ کمبود لوازم جانبی: شما اگر یک گوشی سامسونگ، هواوی یا آیفون بخرید، میتوانید از بین دهها نمونه کیف و جلد، یکی که مدل و رنگ مورد نظر شماست را بخرید. اما جیالایکس برای هر مدل گوشیاش، تقریبا تنها یک نمونه کیف یا جلد میسازد و مشتری چارهای جز خرید آن ندارد. تازه همان هم به شمار بسیار اندک.
❌ مشترینداری: تلاشهای ظاهری این کارخانه برای مشتریمداری، عملا مشترینداری شده است. برای نمونه چندین آیدی در شبکههای اجتماعی برای ارتباط و درخواستهای گوناگون معرفی کرده است. اما اینها یا دیدگاه و درخواستهای مشتریان را میخوانند و پاسخ نمیدهند؛ یا اصلا نمیخوانند.
به جز اینها، این کارخانه هم توانمندیهای دیگر و هم ناکامیهای دیگری دارد که در این یادداشت اشاره نشده است. کارخانهای که به نظرم اگر مسئولینش کمی به دیگر کارخانههای کامیاب در دنیا نگاه کرده و از آنها تجربه بیاموزند، میتواند برندی معتبر و مایه سرافرازی هر ایرانی شود. اما اکنون نمونهایست از بسیاری دیگر کارخانهها و کالاهای ایرانی که اگرچه بها و کیفیت خوبی دارند، اما حتی نتوانستهاند درون مرزهای ایران هم شکوفا شوند؛ چه رسد به بیرون از مرزها.
با خرید، انتقاد و پیشنهاد خود، به پیشرفت این کارخانه ایرانی یاری رسانیم.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
www.glx.ir
فروشگاه انواع گوشی، تبلت و لوازم جانبی جی ال ایکس
آیا اجازه توسعه گردشگری عرفانی در ایران را میدهند؟
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
هفته پیش مراسم 10 روزه «شب عروس» که به مناسبت مرگ مولانا در قونیه برگزار شده بود، پایان یافت. چه از ایران، چه از ترکیه و چه از کشورهای غربی، شیفتگان عرفان بیشترین شمار گردشگران را تشکیل میدادند و در این زمینه، ایرانیان در هتلها یا خانقاهها، حکم میزبان را داشتند که حتی ترکیهایها هم مهمان برنامههای گوناگون ایشان بودند.
در سالن یکی از همین هتلها بود که با زوجی هلندی برخورد کردم که سالهاست روی صوفیان ترکیه کار پژوهشی میکردند. یکیشان میگفت در ترکیه و دیگر جاها هرچقدر هم که تلاش کنند، به غنای عرفان و تصوف ایران نخواهند رسید. راست هم میگفت. بیشتر چهرههای شناختهشده عرفان، ایرانی بودهاند و آرامگاه بیشترشان نیز در ایران است. عارفانی که نه تنها در جهان اسلام، بلکه در میان بسیاری از غیرمسلمانان نیز شناخته شدهاند.
همین است که ایران اگر بخواهد، میتواند برای گردشگران خارجی و داخلی نقشه راه گردشگری عرفانی تدوین کند که مثلا از آرامگاه شمس تبریزی در خوی (آذربایجان غربی) آغاز شده و پس از گذر از اردبیل (شیخ صفی و فرزندان، پیر الوان و...)، گیلان (شیخ زاهد، پیر شرفشاه، آپیر جنگلی و...)، مازندران (شیخ بالوی زاهد، میرحیدر آملی و...)، سمنان (بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و...)، به خراسان (زادگاه حاجی بکتاش ولی، عطار، شیخ احمد جام و...) رفته و در راه بازگشت، از کرمان (شاه تعمتالله ولی، مشتاقیه، 72 عارف کوهبنان و...)، یزد (شاه محمود، شیخ علی بنیمان و...)، فارس (حافظ، باباکوهی، باغ هفت تنان و...)، اصفهان (بابا رکنالدین، جهانگیرخان قشقایی و...) دیدن کرده و دست آخر به تهران رسیده و با هواپیما به کشور خودشان بازگردند.
هرچند این یک راه پیشنهادی است که با ارزیابیهای دقیق، میتوان گزینههای دیگری به آن افزود یا از آن کاست، اما این راه چند مزیت دارد:
یکم: با آرامگاه شمس و از شهر خوی آغاز میشود. شهری کنار مرز ترکیه. بیشتر گردشگران خارجی که از راه زمینی به ایران میآیند، مرز ترکیه را برای این کار بر میگزینند و پیش از آمدن به ایران، از ترکیه بازدید میکنند. بسیاری از گردشگران خارجی در ترکیه، مولانا را میشناسند و بهواسطه او با نام شمس و عرفان ایرانی نیز آشنایند. بنابراین میتوان آنان را ترغیب به تکمیل گردشگری عرفانی خود در ایران نمود.
دوم: خود ترکیهایها هم به چنین گزینهای بسیار علاقمندند. شمس را همه ترکیهایها میشناسند و حاجی بکتاش ولی، شخصیت مقدس و محترم بین 15 تا 20 میلیون علوی ترکیه است. عطار و حافظ نیز نامهایی بسیار آشنا برای آنهاست و البته گوششان با نامهایی همچون ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی، بیگانه نیست.
سوم: ترکیهایها و دیگر گردشگران خارجی آرامگاه شمس را در خوی دیده و با نصب یک تابلوی توضیحی به زبانهای انگلیسی و ترکی میفهمند که حتی سلاطین عثمانی هم برای زیارت آرامگاه وی به خوی میرفتهاند. بنابراین شاید دست از تبلیغ مسجد شمس در قونیه بهعنوان آرامگاه شمس (که هیچ سندیت تاریخیای ندارد) بردارند.
چهارم: این مسیر پیشنهادی، شناختهشدهترین استانها و مقاصد گردشگری ایران را در خود جای داده و بنابراین به خودی خود میتواند برای گردشگران خارجی جذاب باشد. اما چون بسیار مفصل است و بازدید کوتاه از آنها هم دستکم دو هفته طول میکشد، بنابراین میتوان مسیرهای گوناگونی برای تورهای عرفانی پیشنهاد کرد که هر گردشگر بنا بر زمان، بودجه و جاذبه مورد علاقهاش، تنها بخشی از آنرا برگزیند.
پنجم: ساماندهی تورها میتواند از شهر خوی (که به جز آرامگاه شمس، دهها اثر تاریخی برجسته، اما ناشناخته دیگر هم دارد) یا حتی لب مرز آغاز شده و با اتوبوسهای ویآیپی، گردشگران مشتاق عرفان ایرانی را همراه با راهنمایان کار بلد، شهر به شهر گردانده و به صرفهجویی هزینه و زمان آنان نیز یاری برسانند.
البته لازمه همه اینها، کنار نهادن کینه برخی از تندروان و متحجران نسبت به عرفان ایرانی است. ترکیه تنها با یک مولانا توانسته برندسازی کرده و قونیه را قطب گردشگری ادبی و عرفانی کشورش نماید. مرکز شهر قونیه در واقع یک مجموعه بزرگ است از سه گونه مکان: یکم، هتلهای سه تا پنج ستاره؛ دوم فروشگاههای سوغات و صنایع دستی و سوم، رستورانها و خوراکخوریها. هر سه این مکانها نیز وابستگی کامل به گردشگران دارند و البته با استقبال گردشگران، بازارشان هم گرمی ویژهای دارد. اما همه اینها در پی برنامهریزی و پشتیبانی دولت ترکیه پیش آمده است. گردشگری نیاز به عملگرایی دارد نه شعار زدگی.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
هفته پیش مراسم 10 روزه «شب عروس» که به مناسبت مرگ مولانا در قونیه برگزار شده بود، پایان یافت. چه از ایران، چه از ترکیه و چه از کشورهای غربی، شیفتگان عرفان بیشترین شمار گردشگران را تشکیل میدادند و در این زمینه، ایرانیان در هتلها یا خانقاهها، حکم میزبان را داشتند که حتی ترکیهایها هم مهمان برنامههای گوناگون ایشان بودند.
در سالن یکی از همین هتلها بود که با زوجی هلندی برخورد کردم که سالهاست روی صوفیان ترکیه کار پژوهشی میکردند. یکیشان میگفت در ترکیه و دیگر جاها هرچقدر هم که تلاش کنند، به غنای عرفان و تصوف ایران نخواهند رسید. راست هم میگفت. بیشتر چهرههای شناختهشده عرفان، ایرانی بودهاند و آرامگاه بیشترشان نیز در ایران است. عارفانی که نه تنها در جهان اسلام، بلکه در میان بسیاری از غیرمسلمانان نیز شناخته شدهاند.
همین است که ایران اگر بخواهد، میتواند برای گردشگران خارجی و داخلی نقشه راه گردشگری عرفانی تدوین کند که مثلا از آرامگاه شمس تبریزی در خوی (آذربایجان غربی) آغاز شده و پس از گذر از اردبیل (شیخ صفی و فرزندان، پیر الوان و...)، گیلان (شیخ زاهد، پیر شرفشاه، آپیر جنگلی و...)، مازندران (شیخ بالوی زاهد، میرحیدر آملی و...)، سمنان (بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و...)، به خراسان (زادگاه حاجی بکتاش ولی، عطار، شیخ احمد جام و...) رفته و در راه بازگشت، از کرمان (شاه تعمتالله ولی، مشتاقیه، 72 عارف کوهبنان و...)، یزد (شاه محمود، شیخ علی بنیمان و...)، فارس (حافظ، باباکوهی، باغ هفت تنان و...)، اصفهان (بابا رکنالدین، جهانگیرخان قشقایی و...) دیدن کرده و دست آخر به تهران رسیده و با هواپیما به کشور خودشان بازگردند.
هرچند این یک راه پیشنهادی است که با ارزیابیهای دقیق، میتوان گزینههای دیگری به آن افزود یا از آن کاست، اما این راه چند مزیت دارد:
یکم: با آرامگاه شمس و از شهر خوی آغاز میشود. شهری کنار مرز ترکیه. بیشتر گردشگران خارجی که از راه زمینی به ایران میآیند، مرز ترکیه را برای این کار بر میگزینند و پیش از آمدن به ایران، از ترکیه بازدید میکنند. بسیاری از گردشگران خارجی در ترکیه، مولانا را میشناسند و بهواسطه او با نام شمس و عرفان ایرانی نیز آشنایند. بنابراین میتوان آنان را ترغیب به تکمیل گردشگری عرفانی خود در ایران نمود.
دوم: خود ترکیهایها هم به چنین گزینهای بسیار علاقمندند. شمس را همه ترکیهایها میشناسند و حاجی بکتاش ولی، شخصیت مقدس و محترم بین 15 تا 20 میلیون علوی ترکیه است. عطار و حافظ نیز نامهایی بسیار آشنا برای آنهاست و البته گوششان با نامهایی همچون ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی، بیگانه نیست.
سوم: ترکیهایها و دیگر گردشگران خارجی آرامگاه شمس را در خوی دیده و با نصب یک تابلوی توضیحی به زبانهای انگلیسی و ترکی میفهمند که حتی سلاطین عثمانی هم برای زیارت آرامگاه وی به خوی میرفتهاند. بنابراین شاید دست از تبلیغ مسجد شمس در قونیه بهعنوان آرامگاه شمس (که هیچ سندیت تاریخیای ندارد) بردارند.
چهارم: این مسیر پیشنهادی، شناختهشدهترین استانها و مقاصد گردشگری ایران را در خود جای داده و بنابراین به خودی خود میتواند برای گردشگران خارجی جذاب باشد. اما چون بسیار مفصل است و بازدید کوتاه از آنها هم دستکم دو هفته طول میکشد، بنابراین میتوان مسیرهای گوناگونی برای تورهای عرفانی پیشنهاد کرد که هر گردشگر بنا بر زمان، بودجه و جاذبه مورد علاقهاش، تنها بخشی از آنرا برگزیند.
پنجم: ساماندهی تورها میتواند از شهر خوی (که به جز آرامگاه شمس، دهها اثر تاریخی برجسته، اما ناشناخته دیگر هم دارد) یا حتی لب مرز آغاز شده و با اتوبوسهای ویآیپی، گردشگران مشتاق عرفان ایرانی را همراه با راهنمایان کار بلد، شهر به شهر گردانده و به صرفهجویی هزینه و زمان آنان نیز یاری برسانند.
البته لازمه همه اینها، کنار نهادن کینه برخی از تندروان و متحجران نسبت به عرفان ایرانی است. ترکیه تنها با یک مولانا توانسته برندسازی کرده و قونیه را قطب گردشگری ادبی و عرفانی کشورش نماید. مرکز شهر قونیه در واقع یک مجموعه بزرگ است از سه گونه مکان: یکم، هتلهای سه تا پنج ستاره؛ دوم فروشگاههای سوغات و صنایع دستی و سوم، رستورانها و خوراکخوریها. هر سه این مکانها نیز وابستگی کامل به گردشگران دارند و البته با استقبال گردشگران، بازارشان هم گرمی ویژهای دارد. اما همه اینها در پی برنامهریزی و پشتیبانی دولت ترکیه پیش آمده است. گردشگری نیاز به عملگرایی دارد نه شعار زدگی.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
پرونده «فرصتهای گردشگری برای چالشهای اقتصادی»- ۱۶ توانمندیهای گردشگری عرفانی در ایران/ درآمد نجومی ترکیه با قونیه
ترکیه تنها با یک مولانا توانسته برندسازی کرده و قونیه را قطب گردشگری ادبی و عرفانی کشورش نماید. آیا ایران با این همه جاذبه نمیتواند؟
دفاع از حقوق اقوام یا قومگرایی؟
امیر هاشمی مقدم
«قدیر ساکچی» 43 ساله و پسرش «برهان» 16 ساله همینطور که در خیابانی در ساکاریا (نام شهر و استانی میان آنکارا و استانبول در ترکیه) راه میروند، با یکدیگر کُردی حرف میزنند. «حکمت اوستا»، یک ترک افراطی خود را به آنها رسانده و میپرسد: «کُرد هستید؟» و وقتی پاسخ «بله» میشنود، میگوید: «کلا از شماها خوشم نمیآید» و بلافاصله کلت کمریاش را در آورده و به آنها شلیک میکند. پدر در جا کشته میشود و پسر اکنون در بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکند. این خبر را دیروز رسانههای ترکیه منتشر کردند (کسانی که ترکی استانبولی میدانند، میتوانند اصل خبر را از اینجا یا دیگر سایتهای خبری ترکیه بخوانند). چند سال پیش هم دقیقا رویدادی شبیه همین در همین شهر رخ داد که به کشته شدن شهروند کُردتباری که کردی حرف میزد، انجامید. بهطور کلی اعلام انزجار از کُردی حرف زدن در این کشور عادی است و مثلا اگر کسی در دانشگاه یا خوابگاه جرأت کردی حرف زدن داشته باشد، با واکنش منفی دانشجویان ترک روبرو خواهد شد. اورهان پاموک در کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» به رفتارهای تهدیدآمیز علیه یونانیتبارهایی که در استانبول، یعنی شهر آبا و اجدادیشان به یونانی سخن میگفتند، پرداخته و نشان میدهد همین عامل باعث شد این شهر که در اوایل سده بیستم، بیش از نیمی از جمعیتش یونانی بود، بالاخره تقریبا خالی از یونانیها شود.
سه روز پیش، یعنی پنجشنبه هفته گذشته نیز، «احمد تلّی» در دانشگاه حاجتتپه (آنکارا) سخنرانی داشت. نویسنده و شاعر کُرد تبار اهل ترکیه است. اما به دلیل دیدگاههایش در پشتیبانی از زبان کردی، شمار زیادی از دانشجویان در سالن سخنرانی حضور یافته و به او اجازه سخنرانی ندادند. بعد هم تا بیرون رفتنش از دانشگاه، با شعار «حاجتتپه را گور تو خواهیم کرد»، او را بدرقه کردند (اصل خبر به ترکی استانبولی را میتوانید در اینجا یا دیگر وبسایتهای خبری ترکیه بخوانید).
از این دست اخبار در ترکیه زیاد میتوان شنید، خواند و حتی دید. البته پس از روی کار آمدن دولت اسلامگرای اردوغان، جلوی این تندرویها تا حدودی دارد گرفته میشود. اما کسی که ادعای دفاع از زبان مادری یا اقلیتهای زبانی دارد، نمیتواند بهطور همزمان مدافع وضعیت فرهنگی ترکیه هم باشد. ترکیه بیگمان در خیلی از زمینههای حتی فرهنگی از ایران جلوتر است و من بارها در رسانههای گوناگون و در همین کانال به برخی از آنها پرداختهام؛ اما در مواردی همچون زبان مادری و زبانهای اقوام، ما خیلی جلوتر از آنها هستیم. اینجاست که وضعیت قومگرایانی که شیفته ترکیهاند، مشخص میشود که نه به دنبال آموزش زبان مادری، بلکه به دنبال چیزهای دیگرند.
همچنین برخی از کسانی که ظاهرا مدافع حقوق اقوام هستند نیز، در این دسته جای میگیرند. دکتر یوسف #اباذری که عضو هیئت علمی گروه جامعهشناسی دانشگاه تهران است، تاکنون چندین سخنرانی آتشین علیه ملیگرایی ایرانی، زبان فارسی، تمدن ایران باستان و... داشته، اما تقریبا در همه آنها به شدت از سیاستهای زبانی ترکیه و تاریخنگاریهای این کشور دفاع کرده است. در شماره 14 نشریه قلمیاران (اینجا)، مقالهای داشتم با نام «در جستجوی فاشیسم» که به نقد دیدگاههای دکتر اباذری پرداختهام که به بهانه مبارزه با نژادپرستی و فاشیسم، به همه نشانههای هویتی ایران حمله کرده و به دفاع از قومگرایی ترکی میپردازد. با توجه به طولانی بودن آن مقاله، به مرور آنرا در هفت بخش جداگانه در همین کانال مقدمه (اینجا) منتشر خواهم کرد.
امیر هاشمی مقدم
«قدیر ساکچی» 43 ساله و پسرش «برهان» 16 ساله همینطور که در خیابانی در ساکاریا (نام شهر و استانی میان آنکارا و استانبول در ترکیه) راه میروند، با یکدیگر کُردی حرف میزنند. «حکمت اوستا»، یک ترک افراطی خود را به آنها رسانده و میپرسد: «کُرد هستید؟» و وقتی پاسخ «بله» میشنود، میگوید: «کلا از شماها خوشم نمیآید» و بلافاصله کلت کمریاش را در آورده و به آنها شلیک میکند. پدر در جا کشته میشود و پسر اکنون در بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکند. این خبر را دیروز رسانههای ترکیه منتشر کردند (کسانی که ترکی استانبولی میدانند، میتوانند اصل خبر را از اینجا یا دیگر سایتهای خبری ترکیه بخوانند). چند سال پیش هم دقیقا رویدادی شبیه همین در همین شهر رخ داد که به کشته شدن شهروند کُردتباری که کردی حرف میزد، انجامید. بهطور کلی اعلام انزجار از کُردی حرف زدن در این کشور عادی است و مثلا اگر کسی در دانشگاه یا خوابگاه جرأت کردی حرف زدن داشته باشد، با واکنش منفی دانشجویان ترک روبرو خواهد شد. اورهان پاموک در کتاب «استانبول، خاطرات و شهر» به رفتارهای تهدیدآمیز علیه یونانیتبارهایی که در استانبول، یعنی شهر آبا و اجدادیشان به یونانی سخن میگفتند، پرداخته و نشان میدهد همین عامل باعث شد این شهر که در اوایل سده بیستم، بیش از نیمی از جمعیتش یونانی بود، بالاخره تقریبا خالی از یونانیها شود.
سه روز پیش، یعنی پنجشنبه هفته گذشته نیز، «احمد تلّی» در دانشگاه حاجتتپه (آنکارا) سخنرانی داشت. نویسنده و شاعر کُرد تبار اهل ترکیه است. اما به دلیل دیدگاههایش در پشتیبانی از زبان کردی، شمار زیادی از دانشجویان در سالن سخنرانی حضور یافته و به او اجازه سخنرانی ندادند. بعد هم تا بیرون رفتنش از دانشگاه، با شعار «حاجتتپه را گور تو خواهیم کرد»، او را بدرقه کردند (اصل خبر به ترکی استانبولی را میتوانید در اینجا یا دیگر وبسایتهای خبری ترکیه بخوانید).
از این دست اخبار در ترکیه زیاد میتوان شنید، خواند و حتی دید. البته پس از روی کار آمدن دولت اسلامگرای اردوغان، جلوی این تندرویها تا حدودی دارد گرفته میشود. اما کسی که ادعای دفاع از زبان مادری یا اقلیتهای زبانی دارد، نمیتواند بهطور همزمان مدافع وضعیت فرهنگی ترکیه هم باشد. ترکیه بیگمان در خیلی از زمینههای حتی فرهنگی از ایران جلوتر است و من بارها در رسانههای گوناگون و در همین کانال به برخی از آنها پرداختهام؛ اما در مواردی همچون زبان مادری و زبانهای اقوام، ما خیلی جلوتر از آنها هستیم. اینجاست که وضعیت قومگرایانی که شیفته ترکیهاند، مشخص میشود که نه به دنبال آموزش زبان مادری، بلکه به دنبال چیزهای دیگرند.
همچنین برخی از کسانی که ظاهرا مدافع حقوق اقوام هستند نیز، در این دسته جای میگیرند. دکتر یوسف #اباذری که عضو هیئت علمی گروه جامعهشناسی دانشگاه تهران است، تاکنون چندین سخنرانی آتشین علیه ملیگرایی ایرانی، زبان فارسی، تمدن ایران باستان و... داشته، اما تقریبا در همه آنها به شدت از سیاستهای زبانی ترکیه و تاریخنگاریهای این کشور دفاع کرده است. در شماره 14 نشریه قلمیاران (اینجا)، مقالهای داشتم با نام «در جستجوی فاشیسم» که به نقد دیدگاههای دکتر اباذری پرداختهام که به بهانه مبارزه با نژادپرستی و فاشیسم، به همه نشانههای هویتی ایران حمله کرده و به دفاع از قومگرایی ترکی میپردازد. با توجه به طولانی بودن آن مقاله، به مرور آنرا در هفت بخش جداگانه در همین کانال مقدمه (اینجا) منتشر خواهم کرد.
علوم اجتماعی، ایراندوستی و قومگرایی
امیر هاشمی مقدم:نشریه قلمیاران(1)
علوم اجتماعی و بهویژه رشتههایی همچون انسانشناسی، بهطور تاریخی خود را مدافع حقوق اقلیتها و کسانی که صدایشان به گوش دیگران نمیرسد میدانند. بر همین پایه، علوم اجتماعی در ایران نیز توجه ویژهای به اقلیتها و اقوام دارد. تا آنجا که برخی از جامعهشناسان و انسانشناسان ایرانی، چهرههای شناختهشدهای در این زمینه هستند.
با این همه به نظر میآید علوم اجتماعی ایران در این زمینه دچار افراط و تفریط شده باشد. گاهی استادان این رشتهها پا را از حمایت از اقوام فراتر نهاده و به تهیه خوراک فکری برای جریانهای قومگرا میپردازند. از سوی دیگر، بسیاری از این افراد با حمله به ملیگرایی و میهندوستی، با هر گونه ابراز علاقهمندی به ایران به شدت مخالفت کرده و نشانههای فاشیسم، شوونیسم و نژادپرستی را در آن مییابند. همین است که برخی از این افراد تبدیل به منبع ارجاع و استناد جریانهای قومگرا و حتی تجزیهطلب شدهاند. این در حالی است که اگر از استثناهایی همچون دکتر حمیدرضا جلاییپور بگذریم، تقریبا هیچ یک از استادان علوم اجتماعی خود را ملزم به واکنش نشان دادن در برابر جریانهای قومگرایی که در حال نفرتپراکنی از تریبون ورزشگاهها، رسانههای مجاز و غیرمجاز، کتابهایی که مجوز چاپ و نشر از اداره ارشاد میگیرند و...، نمیبینند. آن هم در حالیکه شدت عمل و گستردگی فعالیتهای قومگرایان و تجزیهطلبان، بسیار بیشتر از ملیگرایان حتی افراطی در ایران است. نگاهی به شمار فراوان کانالهای تلگرامی (بهعنوان پر کاربردترین شبکه اجتماعی در ایران) این افراد و تعداد کاربرانشان، و مقایسه آن با کانالهای ملیگرایی، خود گواهی گویاست.
بهعنوان دانشجوی انسانشناسی که نزدیک به دو دهه است در فضای علوم اجتماعی ایران و کشورهای همسایه به سر میبرد، از این سوگیری علوم اجتماعی علیه تمدن ایران باستان و زبان فارسی از یکسو، و به سود جریانهای قومگرا از سوی دیگر، احساس نگرانی میکنم. آن هم در حالیکه بیشتر این افراد هیچ واکنشی به افراطگریها و شعارهای نفرتپراکن جریانهای قومگرا ندارند. به تعبیر شافیلد (1986)، این خود شیوهای «نژادپرستی کور رنگی» است؛ یعنی شما نشانههای نژادپرستی فرهنگی و قومگرایی (که امروزه به عنوان گونهای نژادپرستی از آن یاد میشود) را ببینی، اما چشمانت را بر روی آنها ببندی. آن هم کسانی که خود را نسبت به رشد نژادپرستی و فاشیسم در ایران، نگران نشان میدهند. گاهی ادبیات استادان علوم اجتماعی ایران در نقد و در واقع حمله به تمدن ایران و زبان فارسی آنچنان نازل و کوچه بازاری است که شاید نیازمند دیدگاه اجتماعی برای تحلیل این پدیده در بین ایشان باشیم.
همچنین به باور نویسنده، بسیاری از استادان و روشنفکران ایرانی، جزیرهنشینند. آنها هنگام پرداختن به مباحثی همچون ملیگرایی و یا بهویژه زبان اقوام، ایران را با کشورهایی همچون سوییس مقایسه میکنند؛ بدون توجه به این نکته که ایران کشوری است در خاورمیانه و نه اروپای غربی. نگارنده اکنون پنجمین سالی است که در فضای دانشگاهی ترکیه به سر میبرد. بیگمان اگر یکی از سخنانی که بسیاری از استادان ایرانی علیه تاریخ و فرهنگ ایرانی یا زبان فارسی بر زبان آورده، اینجا کسی بر زبان بیاورد، نه تنها با برخورد سخت مردم و دانشجویان، بلکه با قانون روبرو خواهد شد. دقیقا پنجشنبه گذشته در دانشگاهمان (حاجتتپه: آنکارا) نویسنده و شاعر کُرد، «احمد تِلّی» درباره ادبیات ترکی سخنرانی داشت. اما دانشجویان به دلیل دیدگاههایش در حمایت از کُردها، اجازه این کار را به وی نداده و با شعار «حاجتتپه گور تو خواهد شد» او را از دانشگاه بیرون کردند.
آنچنانکه اورهان پاموک (برنده نوبل ادبیات) یکبار به قتل عام ارامنه در دوره عثمانی اشاره کرد؛ اما دادگاهی و وادار به پوزشخواهی شد؛ وگرنه زندان چشم به راهش بود. بر پایه ماده ۳۰۱ قانون کیفری ترکیه، هرگونه توهین به روح ترکبودن جرم و مستحق مجازات است و هر نوع انتقادی به زبان، تاریخ یا بزرگان ترک، در این راستا می گنجد.
در این زمینه، استادان علوم اجتماعی در ایران، چه چپگراها، چه امتگراها و چه جهانوطنها، وجه مشترک دارند. حتی برخی از این استادان، رسما در چارچوب گفتمان قومگرایی سخن میگویند. در نوشتههای آینده (که بخشهایی از مقالهام در نشریه قلمیاران است)، تنها به یکی از این افراد میپردازیم که اگرچه با دیدگاههای چپ و فرانکفورتیاش شناخته میشود، اما دیدگاههایش کاملا در چارچوب قومگرایی نیز قابل ارزیابی است: دکتر یوسف #اباذری. بهویژه که دیدگاههای وی، عصاره ادعاهای قومگرایان است و پاسخ به وی، پاسخ به قومگرایان نیز هست.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم:نشریه قلمیاران(1)
علوم اجتماعی و بهویژه رشتههایی همچون انسانشناسی، بهطور تاریخی خود را مدافع حقوق اقلیتها و کسانی که صدایشان به گوش دیگران نمیرسد میدانند. بر همین پایه، علوم اجتماعی در ایران نیز توجه ویژهای به اقلیتها و اقوام دارد. تا آنجا که برخی از جامعهشناسان و انسانشناسان ایرانی، چهرههای شناختهشدهای در این زمینه هستند.
با این همه به نظر میآید علوم اجتماعی ایران در این زمینه دچار افراط و تفریط شده باشد. گاهی استادان این رشتهها پا را از حمایت از اقوام فراتر نهاده و به تهیه خوراک فکری برای جریانهای قومگرا میپردازند. از سوی دیگر، بسیاری از این افراد با حمله به ملیگرایی و میهندوستی، با هر گونه ابراز علاقهمندی به ایران به شدت مخالفت کرده و نشانههای فاشیسم، شوونیسم و نژادپرستی را در آن مییابند. همین است که برخی از این افراد تبدیل به منبع ارجاع و استناد جریانهای قومگرا و حتی تجزیهطلب شدهاند. این در حالی است که اگر از استثناهایی همچون دکتر حمیدرضا جلاییپور بگذریم، تقریبا هیچ یک از استادان علوم اجتماعی خود را ملزم به واکنش نشان دادن در برابر جریانهای قومگرایی که در حال نفرتپراکنی از تریبون ورزشگاهها، رسانههای مجاز و غیرمجاز، کتابهایی که مجوز چاپ و نشر از اداره ارشاد میگیرند و...، نمیبینند. آن هم در حالیکه شدت عمل و گستردگی فعالیتهای قومگرایان و تجزیهطلبان، بسیار بیشتر از ملیگرایان حتی افراطی در ایران است. نگاهی به شمار فراوان کانالهای تلگرامی (بهعنوان پر کاربردترین شبکه اجتماعی در ایران) این افراد و تعداد کاربرانشان، و مقایسه آن با کانالهای ملیگرایی، خود گواهی گویاست.
بهعنوان دانشجوی انسانشناسی که نزدیک به دو دهه است در فضای علوم اجتماعی ایران و کشورهای همسایه به سر میبرد، از این سوگیری علوم اجتماعی علیه تمدن ایران باستان و زبان فارسی از یکسو، و به سود جریانهای قومگرا از سوی دیگر، احساس نگرانی میکنم. آن هم در حالیکه بیشتر این افراد هیچ واکنشی به افراطگریها و شعارهای نفرتپراکن جریانهای قومگرا ندارند. به تعبیر شافیلد (1986)، این خود شیوهای «نژادپرستی کور رنگی» است؛ یعنی شما نشانههای نژادپرستی فرهنگی و قومگرایی (که امروزه به عنوان گونهای نژادپرستی از آن یاد میشود) را ببینی، اما چشمانت را بر روی آنها ببندی. آن هم کسانی که خود را نسبت به رشد نژادپرستی و فاشیسم در ایران، نگران نشان میدهند. گاهی ادبیات استادان علوم اجتماعی ایران در نقد و در واقع حمله به تمدن ایران و زبان فارسی آنچنان نازل و کوچه بازاری است که شاید نیازمند دیدگاه اجتماعی برای تحلیل این پدیده در بین ایشان باشیم.
همچنین به باور نویسنده، بسیاری از استادان و روشنفکران ایرانی، جزیرهنشینند. آنها هنگام پرداختن به مباحثی همچون ملیگرایی و یا بهویژه زبان اقوام، ایران را با کشورهایی همچون سوییس مقایسه میکنند؛ بدون توجه به این نکته که ایران کشوری است در خاورمیانه و نه اروپای غربی. نگارنده اکنون پنجمین سالی است که در فضای دانشگاهی ترکیه به سر میبرد. بیگمان اگر یکی از سخنانی که بسیاری از استادان ایرانی علیه تاریخ و فرهنگ ایرانی یا زبان فارسی بر زبان آورده، اینجا کسی بر زبان بیاورد، نه تنها با برخورد سخت مردم و دانشجویان، بلکه با قانون روبرو خواهد شد. دقیقا پنجشنبه گذشته در دانشگاهمان (حاجتتپه: آنکارا) نویسنده و شاعر کُرد، «احمد تِلّی» درباره ادبیات ترکی سخنرانی داشت. اما دانشجویان به دلیل دیدگاههایش در حمایت از کُردها، اجازه این کار را به وی نداده و با شعار «حاجتتپه گور تو خواهد شد» او را از دانشگاه بیرون کردند.
آنچنانکه اورهان پاموک (برنده نوبل ادبیات) یکبار به قتل عام ارامنه در دوره عثمانی اشاره کرد؛ اما دادگاهی و وادار به پوزشخواهی شد؛ وگرنه زندان چشم به راهش بود. بر پایه ماده ۳۰۱ قانون کیفری ترکیه، هرگونه توهین به روح ترکبودن جرم و مستحق مجازات است و هر نوع انتقادی به زبان، تاریخ یا بزرگان ترک، در این راستا می گنجد.
در این زمینه، استادان علوم اجتماعی در ایران، چه چپگراها، چه امتگراها و چه جهانوطنها، وجه مشترک دارند. حتی برخی از این استادان، رسما در چارچوب گفتمان قومگرایی سخن میگویند. در نوشتههای آینده (که بخشهایی از مقالهام در نشریه قلمیاران است)، تنها به یکی از این افراد میپردازیم که اگرچه با دیدگاههای چپ و فرانکفورتیاش شناخته میشود، اما دیدگاههایش کاملا در چارچوب قومگرایی نیز قابل ارزیابی است: دکتر یوسف #اباذری. بهویژه که دیدگاههای وی، عصاره ادعاهای قومگرایان است و پاسخ به وی، پاسخ به قومگرایان نیز هست.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
سالروز شهادت زردشت
امیر هاشمی مقدم
بر پایه روایت زردشتیان، امروز (پنجم دی ماه) سالروز به شهادت رسیدن حضرت زردشت در 1691 پ.م است؛ اما بیشتر پژوهشگران، زمان زندگی وی را بین 600 تا 1200 پ.م میدانند. او به نزد گشتاسپ، پادشاه بلخ میرود و این پادشاه به آیین او در میآید. اما ارجاسپ که از این کار ناراضی است، به بلخ حمله برده و در آتشکده بلخ زردشت و یارانش را به شهادت میرساند.
این آتشکده بعدها معبد بوداییان شد و برمکیان هم مسئول آن بودند. پس از اسلام، این آتشکدهی نخستین و معبد بودایی بعدی، به مسجد تبدیل میشود که بنابر روایتی، مسجد «نُه گنبد» شهر بلخ، همان است.
عکس بالا را در پاییز 1392 که این مسجد در حال مرمت بود، گرفتم.
جالب اینکه امروز، زادروز بهرام بیضایی نیز هست. او تنها کارگردان ایرانی پس از انقلاب است که به تاریخ ایران باستان علاقمند بوده و در برخی نمایشنامههایش به آن میپردازد. فیلم «مرگ یزدگرد» وی هم که بیشتر به تئاتر و نمایش نزدیک است، مانند دیگر فیلمهای تولیدشده درباره ایران پیش از اسلام، هرگز اجازه پخش نگرفت.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
بر پایه روایت زردشتیان، امروز (پنجم دی ماه) سالروز به شهادت رسیدن حضرت زردشت در 1691 پ.م است؛ اما بیشتر پژوهشگران، زمان زندگی وی را بین 600 تا 1200 پ.م میدانند. او به نزد گشتاسپ، پادشاه بلخ میرود و این پادشاه به آیین او در میآید. اما ارجاسپ که از این کار ناراضی است، به بلخ حمله برده و در آتشکده بلخ زردشت و یارانش را به شهادت میرساند.
این آتشکده بعدها معبد بوداییان شد و برمکیان هم مسئول آن بودند. پس از اسلام، این آتشکدهی نخستین و معبد بودایی بعدی، به مسجد تبدیل میشود که بنابر روایتی، مسجد «نُه گنبد» شهر بلخ، همان است.
عکس بالا را در پاییز 1392 که این مسجد در حال مرمت بود، گرفتم.
جالب اینکه امروز، زادروز بهرام بیضایی نیز هست. او تنها کارگردان ایرانی پس از انقلاب است که به تاریخ ایران باستان علاقمند بوده و در برخی نمایشنامههایش به آن میپردازد. فیلم «مرگ یزدگرد» وی هم که بیشتر به تئاتر و نمایش نزدیک است، مانند دیگر فیلمهای تولیدشده درباره ایران پیش از اسلام، هرگز اجازه پخش نگرفت.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
تولید شما چیست؟
امیر هاشمی مقدم: فرارو
(چکیده) آقای رحیمپور ازغدی به تازگی گفته:
«آیا ژاپن به خاطر تسلیم امریکا شدن پیشرفت کرد؟ نه. یک عالمه کشور داریم که تسلیم مطلق امریکا شدند، اما هیچ پیشرفتی نداشتند، بلکه پسرفت هم داشتهاند. یکیاش همین ایران زمان شاه بود. اصلا یک کارخانه مستقل نداشتیم. بالای سرشان همه خارجی بودند. ایرانی نبوده اصلا [...] پیشرفت ژاپن چایی دیگر است علتش. ژاپنی زحمت میکشد و کار میکند. ایرانی نمیکند [...] ژاپنی تولیدش از مصرفش بیشتر است، ما مصرفمان از تولیدمان بیشتر است [...] مثل بعضی آدمهای ساده که میگویند غربیها در این صدسال بیحجابی، بیدینی، شرابخواری، چقدر پیشرفت کردهاند! آقا این پیشرفت مال بیدینی نیست، مال نظم، کار، تحقیق، دقت و اینهاست [...] همین آلسعود و قطر و امارات که تسلیم مطلق امریکا شدند، پیشرفت کردند؟ یک عده میروند دو تا پاساژ و خیابان اصلی اینها را میبینند میگویند اینها پیشرفت کردند. اینها آب خوردنشان را از بیرون میآورند. کدام پیشرفت؟».
این بخش کوتاه سخنرانی ایشان در بردارنده چندین ادعای نادرست است:
1- بحث منتقدان این نیست که چون ژاپن تسلیم شده پیشرفت کرده، بلکه اینست که ژاپن بهعنوان بزرگترین قربانی امریکا در جنگ جهانی دوم، روابطش را با امریکا عادیسازی کرد و اکنون با سونی، تویوتا و... امریکا را به وحشت انداخته، نه با شعارهای مرگ بر امریکا و آتش زدن پرچم این کشور.
2- برخلاف ادعای ایشان، مشاور یا رئیس خارجی برای یک کارخانه، لزوما به معنای غیرمستقل بودن آن نیست و یکی از رموز موفقیت ژاپن هم در همین امر نهفته است. به قول دکتر لشکربلوکی (در اینجا): «هنوز که هنوز است، «بهرهکشی» (عمدا کلمه بهرهکشی را استفاده کردهام) ژاپن از خارجیها ادامه دارد. نه تنها در کسوت مشاور که بسیاری از مدیران ارشد شرکتهای معروف ژاپنی، خارجی بودند و یا هستند: یک فرانسوی رییس نیسان است، مزدا از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ مدیران عامل غیر ژاپنی داشته است. آلبرت کریچمن مدیر عامل گروه میتسوبیشی فوسو است و ...».
3- برخلاف ادعای آقای ازغدی، همه کارخانههای ایرانی زمان شاه روسای خارجی نداشتند. بسیاری از آنها، یا همه یا بیشتر مدیرانشان ایرانی بوده و در منطقه و حتی اروپا، برند شناختهشدهای بودند: آزمایش، ارج، پارس الکتریک، کفشهای ملی و بلّا، شرکت مینو، نساجی مازندران، ماشینسازی هپکو و... بخشی از این برندهاست که اکنون عموما تعطیل شدهاند. دکتر سعیدی در چهار جلد کتاب که به «موقعیت تجار و صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی» میپردازد (اینجا)، نشان میدهد که بخش اصلی مشکل نه از تنبلی ایرانی در برابر سختکوشی ژاپنی، بلکه به مسائلی همچون مصادره اموال این صنعتدارانِ ایراندوست و برخوردهای نادرست با ایشان پس از انقلاب باز میگردد.
4- پیامد کینهورزی با کشورهایی همچون امریکا در تفاوت برندهای پیش و پس از انقلاب هم دیده میشود. برای نمونه، هواپیمایی هما جزو معتبرترین، امنترین و پر سودترین خطوط هواپیمایی جهان بود که طولانیترین پرواز مستقیم جهان (از تهران به نیویورک) را در کارنامه داشت؛ اما اکنون هواپیماهای فرسودهمان نه تنها جزو نامعتبرترین هواپیماهای جهان به شمار میآیند، بلکه حتی از دریافت سوخت در فرودگاهها نیز محرومند.
5- برخلاف ادعای ایشان، امارات و قطر خیلی فراتر از یکی دو خیابان و پاساژشان پیشرفته است. اکنون معماری این دو کشور جزو توسعهیافتهترین معماریها در خاورمیانه است. میتوان وضعیت سیاسی و اجتماعی این کشورها را نقد کرد، اما پیشرفت شهری و اقتصادیشان را هم دید. همانگونه که منصفانه نیست به بخش ناچیزی از آب آشامیدنی این کشورهای بیابانی که از خارج میآید اشاره کنیم، اما به اینکه بزرگترین آبشیرینکنهای جهان در عربستان و امارات فعالیت و 70 درصد آب آنها را تامین میکند، نپردازیم.
6- البته آقای ازغدی سخنان درستی هم در این میان گفته است. برای نمونه، پیشرفت به کار و تلاش و تحقیق بسته است نه به بیحجابی و شراب نوشیدن. اما ایکاش ایشان به برخی همفکران خودشان که مداما از بدحجابی و... در ایران بهعنوان دلایل همه بدبختیهای اقتصادی و محیط زیستی نام میبرند هم این نکته را یادآوری میکردند.
7- وی همچنین درست گفته که ژاپنیها بیش از مصرفشان تولید میکنند و ایرانیان بیش از تولیدشان، مصرف. اما استثنا هم داریم. برای نمونه ما در ایران بیش از نیاز و مصرفمان، تولید سخنران و سخنرانی داریم. سخنرانانی که تولیداتشان سخنان غیرمستند و عوامفریبانه است. البته اینها که در همه شبکههای رادیو و تلویزیونی، وزارتخانهها، ادارات، دانشگاهها و مدارس و... حضور پررنگ دارند، مصرف خودشان بیش از تولیداتشان است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
(چکیده) آقای رحیمپور ازغدی به تازگی گفته:
«آیا ژاپن به خاطر تسلیم امریکا شدن پیشرفت کرد؟ نه. یک عالمه کشور داریم که تسلیم مطلق امریکا شدند، اما هیچ پیشرفتی نداشتند، بلکه پسرفت هم داشتهاند. یکیاش همین ایران زمان شاه بود. اصلا یک کارخانه مستقل نداشتیم. بالای سرشان همه خارجی بودند. ایرانی نبوده اصلا [...] پیشرفت ژاپن چایی دیگر است علتش. ژاپنی زحمت میکشد و کار میکند. ایرانی نمیکند [...] ژاپنی تولیدش از مصرفش بیشتر است، ما مصرفمان از تولیدمان بیشتر است [...] مثل بعضی آدمهای ساده که میگویند غربیها در این صدسال بیحجابی، بیدینی، شرابخواری، چقدر پیشرفت کردهاند! آقا این پیشرفت مال بیدینی نیست، مال نظم، کار، تحقیق، دقت و اینهاست [...] همین آلسعود و قطر و امارات که تسلیم مطلق امریکا شدند، پیشرفت کردند؟ یک عده میروند دو تا پاساژ و خیابان اصلی اینها را میبینند میگویند اینها پیشرفت کردند. اینها آب خوردنشان را از بیرون میآورند. کدام پیشرفت؟».
این بخش کوتاه سخنرانی ایشان در بردارنده چندین ادعای نادرست است:
1- بحث منتقدان این نیست که چون ژاپن تسلیم شده پیشرفت کرده، بلکه اینست که ژاپن بهعنوان بزرگترین قربانی امریکا در جنگ جهانی دوم، روابطش را با امریکا عادیسازی کرد و اکنون با سونی، تویوتا و... امریکا را به وحشت انداخته، نه با شعارهای مرگ بر امریکا و آتش زدن پرچم این کشور.
2- برخلاف ادعای ایشان، مشاور یا رئیس خارجی برای یک کارخانه، لزوما به معنای غیرمستقل بودن آن نیست و یکی از رموز موفقیت ژاپن هم در همین امر نهفته است. به قول دکتر لشکربلوکی (در اینجا): «هنوز که هنوز است، «بهرهکشی» (عمدا کلمه بهرهکشی را استفاده کردهام) ژاپن از خارجیها ادامه دارد. نه تنها در کسوت مشاور که بسیاری از مدیران ارشد شرکتهای معروف ژاپنی، خارجی بودند و یا هستند: یک فرانسوی رییس نیسان است، مزدا از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۳ مدیران عامل غیر ژاپنی داشته است. آلبرت کریچمن مدیر عامل گروه میتسوبیشی فوسو است و ...».
3- برخلاف ادعای آقای ازغدی، همه کارخانههای ایرانی زمان شاه روسای خارجی نداشتند. بسیاری از آنها، یا همه یا بیشتر مدیرانشان ایرانی بوده و در منطقه و حتی اروپا، برند شناختهشدهای بودند: آزمایش، ارج، پارس الکتریک، کفشهای ملی و بلّا، شرکت مینو، نساجی مازندران، ماشینسازی هپکو و... بخشی از این برندهاست که اکنون عموما تعطیل شدهاند. دکتر سعیدی در چهار جلد کتاب که به «موقعیت تجار و صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی» میپردازد (اینجا)، نشان میدهد که بخش اصلی مشکل نه از تنبلی ایرانی در برابر سختکوشی ژاپنی، بلکه به مسائلی همچون مصادره اموال این صنعتدارانِ ایراندوست و برخوردهای نادرست با ایشان پس از انقلاب باز میگردد.
4- پیامد کینهورزی با کشورهایی همچون امریکا در تفاوت برندهای پیش و پس از انقلاب هم دیده میشود. برای نمونه، هواپیمایی هما جزو معتبرترین، امنترین و پر سودترین خطوط هواپیمایی جهان بود که طولانیترین پرواز مستقیم جهان (از تهران به نیویورک) را در کارنامه داشت؛ اما اکنون هواپیماهای فرسودهمان نه تنها جزو نامعتبرترین هواپیماهای جهان به شمار میآیند، بلکه حتی از دریافت سوخت در فرودگاهها نیز محرومند.
5- برخلاف ادعای ایشان، امارات و قطر خیلی فراتر از یکی دو خیابان و پاساژشان پیشرفته است. اکنون معماری این دو کشور جزو توسعهیافتهترین معماریها در خاورمیانه است. میتوان وضعیت سیاسی و اجتماعی این کشورها را نقد کرد، اما پیشرفت شهری و اقتصادیشان را هم دید. همانگونه که منصفانه نیست به بخش ناچیزی از آب آشامیدنی این کشورهای بیابانی که از خارج میآید اشاره کنیم، اما به اینکه بزرگترین آبشیرینکنهای جهان در عربستان و امارات فعالیت و 70 درصد آب آنها را تامین میکند، نپردازیم.
6- البته آقای ازغدی سخنان درستی هم در این میان گفته است. برای نمونه، پیشرفت به کار و تلاش و تحقیق بسته است نه به بیحجابی و شراب نوشیدن. اما ایکاش ایشان به برخی همفکران خودشان که مداما از بدحجابی و... در ایران بهعنوان دلایل همه بدبختیهای اقتصادی و محیط زیستی نام میبرند هم این نکته را یادآوری میکردند.
7- وی همچنین درست گفته که ژاپنیها بیش از مصرفشان تولید میکنند و ایرانیان بیش از تولیدشان، مصرف. اما استثنا هم داریم. برای نمونه ما در ایران بیش از نیاز و مصرفمان، تولید سخنران و سخنرانی داریم. سخنرانانی که تولیداتشان سخنان غیرمستند و عوامفریبانه است. البته اینها که در همه شبکههای رادیو و تلویزیونی، وزارتخانهها، ادارات، دانشگاهها و مدارس و... حضور پررنگ دارند، مصرف خودشان بیش از تولیداتشان است.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
اباذری و کشف فاشیسم ایرانی
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران (2)
دکتر یوسفعلی #اباذری اگرچه در فضای علوم اجتماعی ایران چهرهای شناختهشده است، اما تا پیش از مرگ مرتضی پاشایی برای جامعه ایرانی چندان شناختهشده نبود. پس از مرگ پاشایی و در نشست علمیای که قرار بود دلایل اهمیت و گستردگی واکنشهای همدلانه نسبت به مرگ این خواننده پاپ در جامعه بررسی شود، سخنان تندی علیه این واکنشها بر زبان راند که نامش را در شبکههای اجتماعی بر سر زبانها انداخت. پس از آن بود که چند دیدگاه وی در نشستهای گوناگون درباره ایران هم خبرساز گردید و به سرعت بهعنوان چهرهای که نه تنها علیه ملیگرایی ایرانی، بلکه علیه تمدن و فرهنگ ایرانی مواضع تند میگیرد، شناخته شد.
اباذری با آنکه در زمینههایی همچون جامعهشناسی نظری و ادبی، توانمند است، اما در زمینههایی همچون تاریخ ایران و ادبیات فارسی نه شناختی در حد حتی متوسط دارد و نه میتواند جلوی سوگیریهایش را بگیرد. او در سخنرانیهایش (حتی آنهایی که ربطی به تاریخ و ادبیات ایران نداشته باشد) جزو غیرمستندترین استادان علوم اجتماعی ایران است که نه تنها هیچ منبعی برای گفتههایش نمیآورد، بلکه حتی خلاف یافتهها و دادههای اثباتشده موجود سخن میراند.
اباذری وابستگی فکری و نظری به مکتب فرانکفورت دارد. هابرماس بهعنوان یکی از بزرگترین چهرههای مرتبط با مکتب فرانکفورت (که البته خودش را در چارچوب این مکتب محدود نکرد)، به تازگی در گفتگو با نشریه اسپانیایی «ال’پایس» (2018) با افتخار خود را یک میهندوست آلمانی معرفی کرده است. اما اندیشمندان چپ در ایران، همچون اباذری، نه تنها خود را میهندوست نمیدانند، بلکه هیچگونه نشانهای از ایراندوستی را برنتافته و با ادبیاتی غیردانشگاهی به آن حمله میکنند.
اباذری همیشه با ادبیاتی تند و دور از جایگاه یک دانشگاهی، نه تنها هرگونه سخن گفتن از ایراندوستی و ملیگرایی، بلکه پدیدههای دیگری همچون همدلی و حضور گسترده مردم در تشییع جنازه پاشایی را با تعابیری همچون «فاشیسم» برچسب میزند. وی در نشست «پدیدارشناسی فرهنگی یک مرگ» که در تاریخ 18 آذر 1393 برای بررسی علل حضور گسترده مردم در تشییع جنازه مرتضی پاشایی برگزار گردید، مدعی شد که موسیقی پاشایی از مبتذلترین انواع پاپ بوده و «ترویج موسیقی مبتذل به فاشیسم میانجامد». به نظر میآید این سخن اباذری برگرفته از دیدگاه قدیمی مکتب فرانکفورت باشد؛ دیدگاهی که در مطالعات فرهنگی نو به کناری نهاده شده است. چرا که هیچ دلیل منطقی یا داده تجربی، چنین ادعایی را اثبات نکرده است. او با این ادعا که وقتی مردم ایران به صدای پاشایی گوش میدهند، نمیتوانند به بتهون گوش بدهند، آنها را ابله دانسته که «باید به این مردم توهین کرد». گویا معیار وی برای فاشیست نبودن، گوش دادن به موسیقی کلاسیک غربی است.
اباذری بار دیگر در همایش «عقلانیت و اعتدال در جهان معاصر» که در 24 آبان 1395 برگزار شد، به شعارهای ضدعرب شماری از شرکتکنندگان در تجمع پاسارگاد پرداخته و نتیجهگیری کرد که گرایشهای فاشیستی در ایران دارد مشروع میشود. محمدرضا جلاییپور در یادداشتی (1395) توضیح داده که در گردهمایی بسیار بزرگ کوروش در آن سال «تنها حدود پنجاه نفر شعار سر دادند. در همان تجمع، اكثر شعارهاي جمعيت فاقد عناصر عربستيز بوده است و حتي تعدادي عرب ايراني هم شركت كرده بودند [...] در جامعهاي كه دو تا سه ميليون نفر براي شركت در آيين راهپيمايي و زيارت اربعين به عراق سفر ميكنند، چهار ميليون نفر در روز شهادت امام هشتم شيعيان با پاي پياده و وسايل نقليه به مشهد ميروند و بيش از صد هزار نفر براي داربيهاي تهران در ورزشگاه جمع ميشوند و در زمانهاي كه مثلا در كنسرتهاي ستارههاي موسيقي راك بيش از ٥٠ هزار نفر شركت ميكنند، تجمع كمتر از پنجاه هزار نفر در مراسم شبه آييني، ايراندوستانه و سرگرمكننده بزرگداشتِ شخصيتي ملي و تاريخي -كوروش- در پاسارگاد چندان عجيب و لزوما نشانه ظهور فاشيسم نيست».
در یادداشتهای بعدی، نشان میدهیم که بهطور کلی سخنان اباذری درباره ایران باستان و زبان فارسی دارای چند ویژگی است:
الف) کمترین استنادی در سخنانش دیده نمیشود. بر پایه شواهدی که از سخنانش به دست میآید، برخلاف جامعهشناسی، هیچ آشنایی با تاریخ ایران و ادبیات فارسی پیشامشروطه ندارد.
ب) نه تنها شکوه ایران باستان و توانمندی زبان فارسی، بلکه حتی کلیت ایران باستان را نیز نفی میکند.
ج) ادعاها و گفتمان وی در این زمینه بسیار شبیه گفتمان قومگرایان و حتی گاهی نازلتر از آنهاست.
د) سخنان وی در این زمینه احساسی و فاقد بنیه علمی است و میانهای با دانش اجتماعی ندارد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: نشریه قلمیاران (2)
دکتر یوسفعلی #اباذری اگرچه در فضای علوم اجتماعی ایران چهرهای شناختهشده است، اما تا پیش از مرگ مرتضی پاشایی برای جامعه ایرانی چندان شناختهشده نبود. پس از مرگ پاشایی و در نشست علمیای که قرار بود دلایل اهمیت و گستردگی واکنشهای همدلانه نسبت به مرگ این خواننده پاپ در جامعه بررسی شود، سخنان تندی علیه این واکنشها بر زبان راند که نامش را در شبکههای اجتماعی بر سر زبانها انداخت. پس از آن بود که چند دیدگاه وی در نشستهای گوناگون درباره ایران هم خبرساز گردید و به سرعت بهعنوان چهرهای که نه تنها علیه ملیگرایی ایرانی، بلکه علیه تمدن و فرهنگ ایرانی مواضع تند میگیرد، شناخته شد.
اباذری با آنکه در زمینههایی همچون جامعهشناسی نظری و ادبی، توانمند است، اما در زمینههایی همچون تاریخ ایران و ادبیات فارسی نه شناختی در حد حتی متوسط دارد و نه میتواند جلوی سوگیریهایش را بگیرد. او در سخنرانیهایش (حتی آنهایی که ربطی به تاریخ و ادبیات ایران نداشته باشد) جزو غیرمستندترین استادان علوم اجتماعی ایران است که نه تنها هیچ منبعی برای گفتههایش نمیآورد، بلکه حتی خلاف یافتهها و دادههای اثباتشده موجود سخن میراند.
اباذری وابستگی فکری و نظری به مکتب فرانکفورت دارد. هابرماس بهعنوان یکی از بزرگترین چهرههای مرتبط با مکتب فرانکفورت (که البته خودش را در چارچوب این مکتب محدود نکرد)، به تازگی در گفتگو با نشریه اسپانیایی «ال’پایس» (2018) با افتخار خود را یک میهندوست آلمانی معرفی کرده است. اما اندیشمندان چپ در ایران، همچون اباذری، نه تنها خود را میهندوست نمیدانند، بلکه هیچگونه نشانهای از ایراندوستی را برنتافته و با ادبیاتی غیردانشگاهی به آن حمله میکنند.
اباذری همیشه با ادبیاتی تند و دور از جایگاه یک دانشگاهی، نه تنها هرگونه سخن گفتن از ایراندوستی و ملیگرایی، بلکه پدیدههای دیگری همچون همدلی و حضور گسترده مردم در تشییع جنازه پاشایی را با تعابیری همچون «فاشیسم» برچسب میزند. وی در نشست «پدیدارشناسی فرهنگی یک مرگ» که در تاریخ 18 آذر 1393 برای بررسی علل حضور گسترده مردم در تشییع جنازه مرتضی پاشایی برگزار گردید، مدعی شد که موسیقی پاشایی از مبتذلترین انواع پاپ بوده و «ترویج موسیقی مبتذل به فاشیسم میانجامد». به نظر میآید این سخن اباذری برگرفته از دیدگاه قدیمی مکتب فرانکفورت باشد؛ دیدگاهی که در مطالعات فرهنگی نو به کناری نهاده شده است. چرا که هیچ دلیل منطقی یا داده تجربی، چنین ادعایی را اثبات نکرده است. او با این ادعا که وقتی مردم ایران به صدای پاشایی گوش میدهند، نمیتوانند به بتهون گوش بدهند، آنها را ابله دانسته که «باید به این مردم توهین کرد». گویا معیار وی برای فاشیست نبودن، گوش دادن به موسیقی کلاسیک غربی است.
اباذری بار دیگر در همایش «عقلانیت و اعتدال در جهان معاصر» که در 24 آبان 1395 برگزار شد، به شعارهای ضدعرب شماری از شرکتکنندگان در تجمع پاسارگاد پرداخته و نتیجهگیری کرد که گرایشهای فاشیستی در ایران دارد مشروع میشود. محمدرضا جلاییپور در یادداشتی (1395) توضیح داده که در گردهمایی بسیار بزرگ کوروش در آن سال «تنها حدود پنجاه نفر شعار سر دادند. در همان تجمع، اكثر شعارهاي جمعيت فاقد عناصر عربستيز بوده است و حتي تعدادي عرب ايراني هم شركت كرده بودند [...] در جامعهاي كه دو تا سه ميليون نفر براي شركت در آيين راهپيمايي و زيارت اربعين به عراق سفر ميكنند، چهار ميليون نفر در روز شهادت امام هشتم شيعيان با پاي پياده و وسايل نقليه به مشهد ميروند و بيش از صد هزار نفر براي داربيهاي تهران در ورزشگاه جمع ميشوند و در زمانهاي كه مثلا در كنسرتهاي ستارههاي موسيقي راك بيش از ٥٠ هزار نفر شركت ميكنند، تجمع كمتر از پنجاه هزار نفر در مراسم شبه آييني، ايراندوستانه و سرگرمكننده بزرگداشتِ شخصيتي ملي و تاريخي -كوروش- در پاسارگاد چندان عجيب و لزوما نشانه ظهور فاشيسم نيست».
در یادداشتهای بعدی، نشان میدهیم که بهطور کلی سخنان اباذری درباره ایران باستان و زبان فارسی دارای چند ویژگی است:
الف) کمترین استنادی در سخنانش دیده نمیشود. بر پایه شواهدی که از سخنانش به دست میآید، برخلاف جامعهشناسی، هیچ آشنایی با تاریخ ایران و ادبیات فارسی پیشامشروطه ندارد.
ب) نه تنها شکوه ایران باستان و توانمندی زبان فارسی، بلکه حتی کلیت ایران باستان را نیز نفی میکند.
ج) ادعاها و گفتمان وی در این زمینه بسیار شبیه گفتمان قومگرایان و حتی گاهی نازلتر از آنهاست.
د) سخنان وی در این زمینه احساسی و فاقد بنیه علمی است و میانهای با دانش اجتماعی ندارد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
قلمیاران
✔️بخش نگاه شمارۀ 14 نشریه قلمیاران با عنوان بیخردی جامعهشناسی
✍️در این بخش مقالهای از دکتر جواد طباطبایی با عنوان حلقۀ بیخردی:«اباذری و همسرایان دانشکده علوم اجتماعی»، به طبع رسیده است که دکتر جواد طباطبایی به نقد آراء یوسف اباذری و دیگر جامعهشناسان…
✍️در این بخش مقالهای از دکتر جواد طباطبایی با عنوان حلقۀ بیخردی:«اباذری و همسرایان دانشکده علوم اجتماعی»، به طبع رسیده است که دکتر جواد طباطبایی به نقد آراء یوسف اباذری و دیگر جامعهشناسان…