مقدمه‌
2.79K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
پایان دوره انجیل‌خوانی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
چند روزی است پس از تعطیلات تابستانه، به ترکیه باز گشته‌ام. در مدت حضورم در ایران و برای دسترسی به تلگرام و فیس‌بوک، همانند ده‌ها میلیون کاربر ایرانی دیگر، فیلترشکن به کار می‌بردم. آن هم نه یکی، بلکه چندین فیلترشکن گوناگون نصب کرده بودم تا اگر یکی کار نکرد، دیگری را به کار اندازم.
اما وجه مشترک همه این فیلترشکن‌ها یکی بود: تبلیغ آیین مسیحیت. هر چند دقیقه یکبار، به ناگاه صفحه‌ای تبلیغی باز می‌شد و با جملاتی همچون: «آیا مایلید خدا را بهتر بشناسید؟» و یا «آیا می‌دانید انجیل درباره فلان موضوع چه می‌گوید؟»، مرا تشویق می‌کرد به باز کردن انجیل و آموختن بیشتر درباره این آیین. وقتی از دوستان پرسیدم، فهمیدم برای بسیاری دیگر که فیلترشکن به کار می‌برند نیز، از این دست تبلیغات زیاد می‌آید.
در اینجا کاری به خوب یا بد بودن مسیحیت یا بالا یا پایین‌تر بودنش نسبت به اسلام ندارم (به‌عنوان دانشجوی انسان‌شناسی، با اینگونه بحثها موافق نیستم). اما نکته جالب توجه، نتیجه‌ای است که مسئولین کشور از فیلتر کردن نرم‌افزارهایی همچون تلگرام به دست می‌آورند.
همان هنگام که صحبتهایی جدی درباره بستن تلگرام در میان بود، در چند یادداشت رسانه‌ای (برای نمونه، اینجا و اینجا) به پیامدهای منفی چنین کاری اشاره کردم. اتفاقا اشاره هم کرده بودم که بیشتر کاربران تلگرام با کاربرد فیلترشکن، همچنان از این نرم‌افزار استفاده کرده و تنها قبح رویارویی با حکومت نزدشان می‌شکند. حتی نوشته بودم که با به کارگیری فیلترشکن، کاربران به سراغ سایت‌هایی می‌روند که اگر دسترسی‌شان به تلگرام محدود نشود، هرگز به سراغ آنها نخواهند رفت. اما واقعیت این است که فکرم به این پیامد نرسیده بود.
اینکه نتیجه بستن تلگرام چه خواهد شد، در واقع به بحث جدی‌تری باز می‌گردد و آن هم، اولویت «وسیله» یا «هدف» است. به نظر می‌آید هنوز سیاستگذاران رده بالای کشور، به جمع‌بندی درباره اینکه بالاخره هدف اولویت دارد یا وسیله، نرسیده‌اند. برای نمونه، در رویدادهای 88 بسیاری از مسئولین با اشاره به جمله بنیانگذار انقلاب که گفته بود: «حفظ نظام، اوجب واجبات است»، باور به توجیه هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف که حفظ نظام باشد، داشتند.
اما از سوی دیگر، برخی در انتقاد به سیاست‎های سختگیرانه و محدودکننده در زمینه‌هایی همچون پوشش، موسیقی، دوچرخه‌سواری زنان یا حضورشان در ورزشگاه‌ها و...، توجیه‌شان این است که وظیفه اصلی حکومت اسلامی، اجرای قوانین است نه واکنش‌های مردم به پیاده کردن این قوانین. در واقع اجرای قانون در هر جامعه‌ای، نه هدف، بلکه وسیله‌ای است برای رسیدن به آرمان‌های آن جامعه.
در اینجا بحث دیگری پیش می‌آید و آن اولویت «جمهوری» و یا «جکومت اسلامی» بر دیگری است. حکومت اسلامی در ایران واژه‌ای دیگر در خود دارد به نام «جمهوری» که آنرا به شکل «جمهوری اسلامی» در آورده است. واژه جمهوری هم الزامات خود را به همراه دارد؛ به‌ویژه در زمینه دریافت و رعایت خواسته‌های مردم یا همان شهروندان. شهروند مفهومی است مدرن و در بردارنده حقوق و تکالیفی که در سده‌های گذشته چنین چیزی وجود نداشت. در جامعه کنونی، شهروندان به حقوقی به مراتب بیشتر از جوامع پیشین دست یافته و یا انتظار دارند دست بیابند. جمهوری‌خواهان بر این باورند که حکومت اسلامی تنها بر پایه خواسته شهروندان می‌تواند برقرار شود و چنانچه مردم میلی به این حکومت نداشته باشند، نباید و نمی‌تواند وجود داشته باشد.
از سوی دیگر، نظریه‌پردازانی همچون آیت‌الله مصباح یا رحیم‌پور ازغدی، حکومت اسلامی را ورای جمهوریت می‌دانند و بنابراین اگر حکمی در این حکومت صادر شود، جدا از اینکه حتی همه شهروندان (جمهوری) هم آنرا قبول نداشته باشند، باید اجرایی شود.
بنابراین در بحث بستن تلگرام در ایران، ما با دو گروه دوگانه روبروییم: از یکسو هدف یا وسیله و از سوی دیگر جمهوری یا جکومت اسلامی. اینگونه که پیداست، تصمیم‌گیرندگان هنوز نمی‌دانند که بستن شبکه‌های اجتماعی‌ای همچون تلگرام، هدف است یا وسیله. بی‌گمان تمایل ایرانیان مسلمان به دینی به جز اسلام، هرگز خواسته مسئولین کشور نبوده و نیست؛ اما به نظر می‌آید پیامدهای رفتار سیاستگذاران دارد ناخواسته نقش اسلام را در زندگی حتی خصوصی ایرانیان نیز کمرنگ‌تر می‌کند.
از سوی دیگر، نگاه چیره و غالب مسئولین کشور، به اولویت حکومت اسلامی بر جمهوری است. بنابراین تصمیمهایی که می‌گیرند را، حتی اگر بیشتر مردم کشور با آن مخالف باشند (گستردگی کاربرد تلگرام با وجود فیلترینگش، خود گواهی آشکار است)، به اجرا می‌گذارند. هرچند هر تصمیمی که در حکومت اسلامی گرفته شود (همچون بستن شبکه‌های اجتماعی) لزوما توجیه دینی ندارد.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مفدمه (اینجا) بخوانید.
ایستادگی در برابر صربستان!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
دیروز خبری تلخ در رسانه‌های نه تنها ایران، بلکه جهان منتشر شد: صربستان دیگر به گردشگران ایرانی بدون روادید اجازه سفر به این کشور را نمی‌دهد. در یکسال گذشته که روادید برای گردشگران ایرانی برداشته شده بود، انتقادهای زیادی از سوی برخی رسانه‌ها و چهره‌های سیاسی به این تصمیم وارد شد. چرا که شمار زیادی از گردشگران ایرانی یا می‌خواستند از آنجا به کشورهای اروپایی بروند و یا اینکه در همانجا درخواست پناهندگی می‌دادند. بیش از هزار پناهنده ایرانی اکنون در این کشور به سر می‌برند که هزینه‌های جاری آنان نیز بر دوش دولت است و بر این کشور که اقتصاد مناسبی ندارد، فشار وارد می‌آورد. اکنون این کشور با درخواست دوباره روادید از گردشگران ایرانی، از فشارهای بیشتر در آینده پیشگیری کرده است. چنین تصمیمی از چند سو برای‌مان بسیار بد است:
تصویر ما و گردشگران‌مان در جهان خدشه‌دارتر می‌شود. حتی اگر کشور دیگری به این می‌اندیشید که برای جذب گردشگران ایرانی، روادید را بردارد، اکنون که وضعیت صربستان را دیده، از اندیشیدن بیشتر در این باره دست کشیده است.
کشورهای بسیار اندکی که تاکنون گردشگران ایرانی را بدون روادید می‌پذیرفتند، ممکن است در این قاعده بازاندیشی کنند. البته و شوربختانه بیشتر این کشورها یا ناشناخته‌اند (همچون میکرونزی) یا آنچنان دورند که کمتر ایرانی‌ای فکر سفر به آنجا به سرش خطور می‌کند (همچون نیکاراگوئه، اکوادور، دومینیکا، زیمبابوه و...). اما اندک کشورهایی همچون ترکیه، گرجستان، ارمنستان و... هنوز بدون نیاز به روادید در دسترس ایرانیان و مورد توجه آنان است. موج پناهندگی ایرانیان به کشورها اگر به همین شیوه ادامه یابد، دیر یا زود شرایط سفر به آنها هم دشوارتر خواهد شد.
بهانه‌هایی که برخی از ایرانیان برای پناهندگی اعلام می‌کنند (همچون در صربستان)، نگاه کلی به ایرانیان را تغییر می‌دهد. نگارنده دست‌کم این تغییر نگاه به ایرانیان در ترکیه را دارد از نزدیک می‌بیند. تاکنون به دلیل حضور سالانه میلیونها گردشگر ایرانی که برای اقتصاد این کشور مهم بود، ترکیه‌ای‌ها به ایرانیان احترام می‌گذاشتند (برخلاف چیزی که گاهی در شبکه‌های اجتماعی به‌واسطه پخش یک کلیپ و... گفته می‌شود). اما در چند ماه گذشته حضور پناهندگان ایرانی که بسیاری‌شان با بهانه‌هایی همچون همجنس‌گرایی یا تغییر دین به ترکیه می‌آیند، بسیار گسترده شده. این در حالی است که ترکیه کشوری به شدت مذهبی است (برخلاف باور برخی از ایرانیان) و به همجنس‌گرایی یا خروج از دین اسلام، به هیچ وجه روی خوش نشان نمی‌دهد. بسیاری از همجنس‌گرایان در این کشور به طرز فجیعی کشته می‌شوند.
ادعاهای بسیاری از ایرانیان برای دریافت پناهندگی باعث می‌شود چهره‌ای بسیار تاریک از ایران نزد دیگران ساخته شود. چند ماه پیش در یادداشتی دیگر(اینجا) نوشته بودم که چگونه یک دختر و پسر ایرانی که قرار بود از ترکیه دیپورت شوند، ادعا کردند به خاطر خالکوبی پسر و بی‌حجابی دختر، در ایران اعدام خواهند شد. شوربختانه مردم و رسانه‌های ترکیه هم این ادعاها را باور کرد و خواهان نگه داشتن این دو در کشورشان شدند (رایزنی فرهنگی ایران هم در این میان تنها تماشاگر بود و هیچ واکنشی به این ادعا نشان نداد).
تلاش ایرانیان برای خروج از کشور دارد به گزینه‌های پایین‌تری می‌رسد. زمانی بود که ایرانیان تنها به فکر مهاجرت یا پناهندگی در امریکا بودند. بعد به کشورهای اروپای غربی رسید. اکنون به اروپای شرقی و یا همسایگانی همچون ترکیه و گرجستان رسیده که روزگاری آرزوی رسیدن به سطح توسعه ایران را داشتند.
همه اینها را نوشتم تا دوباره به مسئولین یادآوری شود در اندیشه‌های‌شان بازنگری کنند. می‌پذیریم که برخی از ایرانیانی که درخواست پناهندگی به کشورهای دیگر می‌دهند، هر کجا که باشند، مایه سرافکندگی ایران هستند، اما همه‌شان اینگونه نیستند. بسیاری از کسانی که این روزها به دنبال مهاجرت یا پناهندگی‌اند، حقیقتا انسان‌های شریفی هستند. گاهی کسانی از من شرایط اقامت یا پناهندگی در ترکیه را می‌پرسند که اصلا به ذهنم نمی‌رسید روزی بخواهند از ایران بروند.
واقعا نمی‌دانم مسئولینی که همیشه در برابر انتقاداتی که به ندانم‌کاری‌های داخلی‌شان می‌شود، از «ایستادگی» ایرانیان در برابر استکبار و... سخن می‌گویند، چقدر خودشان به این شعارها باور دارند. اما این را می‌دانم که ایستادگی ایرانیان یک بخش مهم دیگر هم دارد که مسئولین نمی‌بینند: ایستادگی از شب تا صبح جلوی درب سفارتخانه‌ها؛ ایستادگی جلوی دفاتر سازمان ملل در کشورهایی همچون ترکیه؛ ایستادگی جلوی صرافی‌ها برای تبدیل پول دار و نداری که فروخته‌اند تا دلارش کنند و بروند از این کشور.
این نوشته را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
همین ساحل دریای خزر ما را بس!
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چکیده: بحث ناکامی ایران در کنوانسیون دریای مازندران همچنان داغ است. یکی از انتقادات که در چارچوب طعنه بیان می‌شد، این بود که برای مسئولین ما، همین ساحل دریای مازندران (و حتی نه خط ساحلی 10 مایلی‌اش) کافی است تا بتوانند طرح امر به معروف را اجرایی کنند.
آنچنانکه سالها پیش در کتاب «بررسی متون طنزآمیز عامیانه ایرانی» نشان دادیم، یکی از کارکردهای شوخی، بیان انتقادات به این زبان است. وافعیت این است که به دلیل نگرانی‌های شرعی، از بخش مهمی از منافعی که می‌توانستیم از دریای مازندران به دست آوریم، چشم پوشیده‌ایم. بیشتر گردشگران ایرانی‌ای که به ترکیه می‌روند، یکی از گزینه‌های‌شان در طول سفر، تور کشتی (تنگه بسفر، دریای اژه، دریای مدیترانه و...) است. یعنی در واقع یکی از جاذبه‌های ترکیه برای گردشگران ایرانی، چیزی است که در شمال و جنوب کشورمان به سادگی در دسترس است، اما استفاده‌ای از آن نمی‌شود. به بیان بهتر، اجازه استفاده از آن را نمی‌دهند.
تا آنجا که نگارنده می‌داند، تنها یک کشتی کوچک به نام «میرزا کوچک خان» در بندر انزلی بود که تور دریا برگزار می‌کرد؛ آن هم به‌صورت بسیار محدود. که گویا در یکی از تورها، چند نفر از مسافران دستی فشانده و پایی کوبیده بودند و همین باعث شد مجوز فعالیت آن کشتی هم باطل شده و به گل بنشیند.
اجازه دهید از رویدادی که نگارنده بیشتر در جریانش بود، نمونه بیاورم. قرار بود در سال 1391، همایش بین‌المللی‌ای درباره گردشگری سواحل دریای مازندران برگزار کنیم. بنابراین در جلسه‌ای در استانداری مازندران حاضر شدیم تا درباره اهداف چنین همایشی به مسئولین استانی توضیح بدهیم. در آن جلسه به جز ما، چند نفر دیگر هم که طرح‌های بزرگی درباره مازندران در دست داشتند، برای بیان اهداف‌شان آمده بودند. از جمله یک ایرانی ساکن امریکا به همراه وکیلش آمده بود و می‌گفت 63 میلیون دلار سرمایه کنار گذارده برای راه‌اندازی راه دریایی از آستارا به خلیج گرگان که با کشتی تفریحی، هم مسافران ایرانی و هم مسافران جمهوری آذربایجان که می‌خواهند به زیارت امام رضا در مشهد بروند را، با این وسیله جابجا کند. اما نهادهای دولتی عملا به وی فهمانده‌اند که این کار، نشدنی است. تعجب می‌کرد چنین سرمایه‌ای را آورده و می‌خواهد در زمینه توسعه گردشگری ایران آنرا به کار بگیرد، اما اجازه نمی‌دهند.
به هر رو، یکی از انتقادات اصلی به کنوانسیون اخیر درباره دریای مازندران، چشم‌پوشی ضمنی ایران از محدوده‌ای است که چاه‌های نفتی پر ارزشی دارد. به نظر می‌آید نفت دریای مازندران را از دست داده‌ایم؛ اما همچنان فرصتهای زیادی برای بهره‌برداری از این دریا داریم که اگر درست به کار بگیریم، از درآمد نفت برای‌مان بیشتر خواهد بود و البته پیامدهای منفی صنعت نفت (همچون آلودگی دریا و...) را هم ندارد. گردشگری شاید بهترین فرصت‌مان باشد.
گردشگری در دریای مازندران (که نه تنها ساحل، بلکه روی خود دریا را هم در بر می‌گیرد) برای دو گروه می‌تواند جذاب باشد: نخست خود ایرانیان؛ و دوم، گردشگران برخی کشورهای همسایه همچون افغانستان و کشورهای عربی کناره خلیج فارس. اگرچه نگارنده تاکنون بارها به ضرورت توجه بیشتر به گردشگران افغانستانی و عرب پرداخته، اما در اینجا به بیان همین نکته بسنده می‌کند که در گردشگری، پیش‌داوری‌های منفی و توجه به شایعات بی‌پایه، از پایه‌ای‌ترین موانع توسعه است.
با همه اینها، در راه‌اندازی تور کشتی دریای مازندران باید چند نکته را در نظر داشت:
1- مسئولین نهادهای مرتبط با دریای مازندران، به توافق قطعی در این باره برسند که آیا واقعا تصمیم به توسعه گردشگری در دریای مازندران دارند یا نه؟ بی‌گمان یافتن سرمایه‌گذار برای خرید کشتی و ساخت اسکله و... چندان دشوار نیست. همچنین اگر شخصی هنجارشکنی کرد، تنها باید با خود وی در چارچوب قانون برخورد شود، نه بیشتر. ضمناً باید در تعریف‌مان از هنجارشکنی هم بازنگری کنیم (هرچند به نظر می‌آید تا همینجا هم هیچ تعریف روشنی از هنجارشکنی نداریم و بنابراین همین است که با تفسیر به رأی یک مامور یا مسئول، دچار سردرگمی و دردسر می‌شویم).
2- پیش از راه‌اندازی تورهای کشتی، ارزیابی‌های همه‌جانبه‌ای از پیامدهای این طرح داشته باشیم. این ارزیابی‌ها به ما امکان می‌دهد که به بهانه توسعه گردشگری، استانهای ساحلی دریای مازندران را بیش از این نابود نکنیم.
3- با توجه به حساسیت جامعه ایران به شهروندان برخی کشورهای همسایه، می‌توان جاهای ویژه‌ای را برای گردشگری خارجی در کناره‌های دریای مازندران در نظر گرفت. گزینش این جاها پس از پایان ارزیابی پیامدها انجام شده و با همکاری مردم محلی خواهد بود.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
ورود ایرانی، افغانی و سوری ممنوع!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
عکس و خبرش به سرعت در فضای مجازی ایران پیچید. روی کاغذی پشت شیشه یک اغذیه‌فروشی در شهر دنیزلی ترکیه، نوشته: «ورود مشتریان ایرانی، سوری و افغانستانی به این فروشگاه و خریدشان ممنوع است. اگر وارد شوند، کتک می‌خورند و مسئولیتش با ما نیست».
به‌عنوان کسی که چندین سال است در ترکیه زندگی می‌کند و پایان‌نامه دکترایش هم درباره ایرانیانی است که به ترکیه می‌آیند، چند نکته را درباره این عکس توضیح می‌دهم:
1- بارها نوشته‌ام که نگاه عمومی ترکیه‌ای‌ها به ایرانیان بسیار خوب است. ترکیه بخش عمده‌ای از اقتصادش بر پایه گردشگری است و ایران هم بخش عمده‌ای از گردشگرانش (سالانه دو و نیم میلیون نفر) به ترکیه می‌رود. بنابراین هم دولت و مردم این کشور تلاش دارند ایرانیان را در ترکیه راضی نگه دارند تا این بازار را از دست ندهند. همین است که برای نوروز، بسیاری از شهرهای شرقی ترکیه مراسم استقبال رسمی از گردشگران ایرانی برگزار می‌کنند و شهرهای دیگری همچون استانبول هم، پر است از بنرهایی که به فارسی نوروز را به ایرانیان شادباش می‌گوید. برخوردهای منفی با ایرانیان بسیار استثنایی است و نمی‌تواند مایه صدور حکم کلی شود.
2- در اینگونه موارد، بسیاری از ایرانیان سخن از تحریم گردشگری ترکیه به میان می‌آورند. شوربختانه واقعیت تلخ این است که ترکیه اکنون جزو اندک‌شمار کشورهایی است که گردشگران ایرانی را به سادگی می‌پذیرد و به آنان احترام می‌گذارد. یادمان باشد سال‌ها سخن از تحریم حج به میان می‌آوردیم تا عربستان را به ظن خود وادار به پوزش‌خواهی کنیم. اما عربستان خودش پیش‌دستی کرد و دو سال پیش شرایط حج برای ایرانیان را بسیار دشوار ساخت؛ تا جایی که اگر با آنان وارد مذاکره نمی‌شدیم، حاجیان ایرانی را نمی‌پذیرفت.
4- فروشگاهی که پشت شیشه‌اش این جمله را نوشته بود، در دنیزلی است. شهر دنیزلی با وجود جاذبه‌هایی همچون پاموک‌قلعه، چندان مورد توجه گردشگران ایرانی نیست. در عوض، بسیاری از پناهجویان ایرانی به این شهر فرستاده می‌شوند. بر پایه آمار سال پیش، نزدیک 10 هزار پناهجوی سوری، نزدیک 3.5 هزار پناهجوی ایرانی و بیش از دو هزار پناهجوی افغانستانی در این شهر به سر می‌برند. اینها رتبه نخست تا سوم پناهجویان را در این شهر دارند. همانگونه که در یادداشت‌های دیگر اشاره کرده‌ام، بسیاری از ایرانیانی که در ترکیه درخواست پناهندگی می‌دهند، ادعاهایی همچون همجنس‌گرایی یا تغییر دین به مسیحیت دارند که با باورهای دینی مردم ترکیه به شدت ناهمخوان است. در چند ماه گذشته که شدت مهاجرت و درخواست پناهندگی ایرانیان به ترکیه شتاب گرفته، حضور این افراد هم در ترکیه پر رنگ‌تر شده است. با توجه به افزایش عوارض خروج از کشور از یکسو و گران شدن تورهای سفر به ترکیه به دلیل افت ارزش ریال، چنانچه میزان سفر گردشگران ایرانی به ترکیه هم کاهش یابد، دور از انتظار نیست که نگاه ترکیه‌ای‌ها به ایرانیان منفی شود. زیرا در حالی‌که مزایای حضور گردشگران ایرانی را از دست داده‌اند، باید با مشکلات اقتصادی و فرهنگی پناهجویان ایرانی دست و پنجه نرم کنند.
5- نصب حتی چندساعته این کاغذ پشت شیشه یک اغذیه‌فروشی در شهر نه چندان مهمی چون دنیزلی، می‌تواند برای ما ایرانیان یک تلنگر باشد. اکنون بهتر می‌توانیم افغانستانی‌هایی را درک کنیم که ورودشان به پارک صفه اصفهان، استخر شنا، مدرسه کودکان‌مان و... ممنوع اعلام می‌کردیم.
6- چند ساعت پس از نوشتن چنین متنی، پلیس وارد عمل شده، فروشنده را بازداشت و به اداره پلیس برد. پس از کتک‌کاری وی، تعهد کتبی گرفت که دیگر چنین کاری را تکرار نکند. واکنش برخی از رسانه‌ها و مردم ترکیه در شبکه‌های اجتماعی، اعلام برائت و انزجار از این رفتار «نژادپرستانه» بود. کاش پلیس ما هم اگر با آزار دهندگان افغانستانی‌ها در ایران کاری ندارد، دست‌کم خودش به آنها بیش از این توهین نمی‌کرد.
7- تلنگر دیگر هم به ما مردم است و هم به مسئولین‌مان. پناهجویی نه تنها مایه خفت و خواری خود پناهجو می‌شود، بلکه به آبروی کلا کشور وی آسیب می‌زند. اگرچه شوربختانه عرصه برای برخی (و نه همه) بسیار تنگ شده، اما اگر بسیاری از کارهایی که دیده‌ام پناهجویان ایرانی در ترکیه انجام می‌دهند را در همان ایران انجام دهند، وضع‌مان خیلی بهتر از اینها می‌شد. مسئولین‌مان هم کاش سرشان را از زیر برف بیرون می‌آوردند و می‌دیدند وضعیت کشور بدتر از آن است که با شعارهای توخالی بتوان بر آن سرپوش گذاشت. نرخ مهاجرت و پناهجویی ایرانیان در کنار کشورهایی همچون سوریه و افغانستان جای گرفته است. آیا منتظرند سوریه‌ای شدن و افغانستان شدن ایران را عینی‌تر از این ببینند؟
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
فارسی‌دوستی و باستان‌گرایی قاجاریان
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
چکیده (متن کامل در اینجا): برخی قوم‌گرایان می‌گویند که بیشتر حکومت‌های ایران سده سوم پس از اسلام تا قاجار، ترک بودند؛ اما پهلوی که آمد، سیاست باستان‌گرایی و فارسی‌گرایی را در پیش گرفت و زبان‌هایی همچون ترکی را به کناری نهاد.
در این یادداشت نشان می‌دهم که حتی اگر قاجار باقی مانده بود، باز هم همین روش در پیش گرفته می‌شد.
تا نیمه دوره قاجار همچنان شاهنامه اصلی‌ترین منبع تاریخ ایرانیان بود و شاهان قاجار نیز شاهنامه را پاس می‌داشتند. آغامحمدخان دستور داده بود شبها برایش شاهنامه بخوانند. اما فتحعلی شاه خودش شاهنامه‌خوان بود و دستور داد تاریخ قاجار و رشادت‌های عباس میرزا در جنگ با روس را در کتابی به نظم شاهنامه بسرایند که «شهنشاه‌نامه صبا» نام گرفت.
خود عباس میرزا، آنچنانکه منشی سفیر انگلیس در خاطراتش نوشته، «شاهنامه فردوسی را بسیار دوست دارد و همیشه آنرا مطالعه می‌کند».
باستان‌گرایی هم از دوره قاجار آغاز می‌شود. به‌ویژه از دوره فتحعلی شاه. «تاج کیانی» نخستین بار پس از فروپاشی ساسانیان، به دستور همین فتحعلی شاه ساخته شد و بر سر او و شاهان بعدی قاجار جای گرفت. اما آنچنانکه عباس امانت در «قبله عالم» نشان داده، در دوره ناصرالدین شاه این باستان‌گرایی اوج می‌گیرد.
در میان مردم نیز، عموما آذربایجانی‌هایی همچون میرزا فتحعلی آخوندزاده و زین‌العابدین مراغه‌ای جزو پیشگامان باستان‌گرایی بودند.
باستان‌گرایی در بسیاری از جنبه‌های هنر قاجار هم رسوخ کرد. از فرش‌بافی و تصویرسازی کتابها گرفته تا کاشی‌کاری و دیگر تزئینات خانه‌ها و کاخ‌هایی که بیشترشان برای شاهان و شاهزادگان قاجار ساخته می‌شد. برای نمونه، «فرش هوشنگ‌شاهی» در همین دوره رواج یافت. در این گونه فرش، تصاویر شاهان باستان ایران بر روی فرش بافته می‌شد که چون بیش از همه تصویر هوشنگ بود، به فرش هوشنگ‌شاهی شناخته می‌شد. در بسیاری از این فرش‌ها، تصویر شاهان قاجار در کنار تصویر هوشنگ یا دیگر شاهان باستان بافته می‌شد.
سره‌نویسی فارسی، یعنی تنها به کار گرفتن واژه‌های فارسی و دوری گزیدن از واژه‌های عربی، نخستین بار در دوره قاجار و آن هم بیشتر به دست شاهزادگان قاجار آاغاز گردید. جلال‌الدین میرزا، پسر فتحعلی شاه قاجار کتاب «نامه خسروان» را در ستایش شاهان ایران باستان به فارسی سره نوشته است. سالها بعد، نادرمیرزای قاجار که از نوادگان فتحعلی شاه بود، این سره‌نویسی فارسی را در کتاب ارزشمند «خوراک‌های ایرانی» پی گرفت؛ آن هم در شهر تبریز.
اما کنار رفتن زبانهای محلی به نفع زبان ملی هم نه از دوره پهلوی، بلکه از دوره قاجار آغاز گشت. چه در مدارسی که در دوره قاجار به شیوه مدارس مدرن گشایش یافت و تنها به زبان فارسی تدریس می‌شد (ناگفته نماند که در مکتبخانه‌های قدیمی و پیش از قاجار نیز تنها زبان فارسی و عربی آموخته می‌شد، حتی در تبریز و دیگر نقاط کشور)، چه در برگردان آثار و کتابهای اروپایی به زبان فارسی (و نه زبانهای محلی همچون ترکی آذری). جالب اینکه هم بنیانگذاران مدارس نوین در ایران خودشان همچون میرزاحسن رشدیه تبریزی، اهل آذربایجان بودند و هم بیشتر مترجمان و نویسندگان سالهای پایانی دوره قاجار.
در این میان از همه جالب‌تر، حکایت واپسین نسل خاندان شاهان قاجار است که از میان دو زبان ترکی که زبان قومی‌شان بود و زبان فارسی که زبان ملی‌شان، دومی را برگزیدند. شاهزاده «سلطانعلی میرزا» برادرزاده احمدشاه که واپسین رئیس ایل قاجار بود، در گفتگو با بی‌بی‌سی در سال ۱۳۹۱ شرح می‌دهد که مادر احمدشاه قاجار که در تربیت او نقش به‌سزایی داشت، به وی تنها زبان فارسی را آموخت و برای همین بود که سلطانعلی میرزا زبان ترکی را نمی‌دانست. همچنین در همان گفتگو اشاره می‌کند که پدرش، سلطان مجیدمیرزا قاجار (برادر احمدشاه) چگونه به او تاکید می‌کرده که در فرانسه بر هویت ایرانی‌اش پافشاری کند.
بسیاری از نوادگان قاجار، همچنان در ایران هستند. جالب این است که تقریبا همه این افراد هم تنها زبان فارسی را می‌دانند و نه زبان ترکی آذری. بسیاری از اینان، انتقادات زیادی به حکومت پهلوی دارند؛ اما سیاست زبانی در این میان جایی ندارد؛ بلکه بیشتر به خاطر بیش از حد سیاه و تاریک نشان دادن دوره قاجار دلخورند. جالب آنجاست که برخی از این قجرزادگان، اکنون در صف مقدم مبارزه با قوم‌گرایی، دفاع از تاریخ ایران باستان و همچنین زبان فارسی‌اند و همین است که برخی‌شان به شدت نزد جریان‌های قوم‌گرا، منفورند.
نگاه منفی به این دوره (به‌ویژه برای عهدنامه‌های ترکمانچای و گلستان) باعث شده بسیاری از جنبه‌ها و زوایای این دوران، نادیده گرفته شود.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
مهربان‌تر از ما با خودمان
امیر هاشمی مقدم
برای نخستین بار به پیاده‌روی اربعین آمدم. درباره آنچه دیدم و تجربه کردم به زودی خواهم نوشت (فعلا با گوشی بیش از این دشوار است و تا چند روز دیگر هم در سفر خواهم بود). اما آنچه در این چند روز بیش از هر چیز دیگر توجهم را جلب کرد، شیوه نگاه عراقی‌ها به ایرانیان بود. از همان مرز که وارد می‌شوی، با نگاه و سخن و مهمان‌نوازی‌شان، سنگ تمام می‌گذارند. البته شیعیان‌شان (که جمعیت‌شان نسبت به عربهای اهل سنت و کردها بیشتر است) به همه زائران احترام می‌گذارند، اما به ایرانی‌ها بیشتر. چندین بار دیدم که وقتی از یک ایرانی می‌پرسیدند: «ایرانی»؟ و پاسخ بله می‌شنیدند، سرشان را کمی پایین آورده و دو دست را روی سرشان می‌گذاشتند؛ یعنی جای ایرانی‌ها روی سر ماست. اگر هم این کار را نکنند، بی‌گمان با گفتن «حبیبی» یا «اهلا و سهلا» (خوش آمدید) پاسخ می‌دهند.
در این چند روز، پولدار و بی‌پول (که به نظر بیشترشان فقیر یا متوسط می‌آیند) هر چه در توان داشتند وسط گذاشتند برای پذیرایی از مسافران یا به قول خودشان مهمانان امام حسین. چند شیوه خدمات‌رسانی داشتند:
۱- کسانی که شبها به زور، گروه گروه زائران را به خانه‌های کوچک‌شان می‌بردند و خودشان در آشپزخانه می‌خوابیدند تا مهمانان در تنها اتاق خانه بخوابند. شام و شیرینی و میوه و چای هم در اختیار مهمانان بود. حمام خانه هم صد البته.
۲- کسانی که نذر دارند و جلوی خانه‌های‌شان یا در هیئت‌ها آنرا اجابت می‌کنند. واقعا تا آنجا که در توان‌شان باشد نذری می‌دهند. بیشتر خوراکی (از کباب و برنج گرفته تا فلافل، میوه، شیر داغ و...). بسیاری هم چای یا آب سرد می‌دهند.
۳- آنها که هیچ نداشته باشند، دست‌کم درب خانه‌شان را باز می‌گذارند که زائران از دستشویی آن استفاده کنند. گاهی هم یک سه‌راهی برق از خانه‌شان می‌آورند سر راه زائران تا گوشی‌شان را شارژ کنند. عده‌ای هم زائران را که پیاده‌روی کرده و خسته‌اند، ماساژ می‌دهند یا کفش‌های‌شان را واکس می‌زنند. گاهی البته ممکن است یکی هم نذری بدهد، هم زائران را شب به خانه‌اش ببرد و هم درب خانه‌اش باز باشد برای استفاده زائران از دستشویی. خلاصه هر کس تا آنجا که از دستش بر بیاید، یاری می‌دهد.
اینها را آنهایی که به اربعین رفته باشند، تجربه کرده و می‌دانند. چنین مردمان همسایه‌ای سزاوار این نیستند که با پخش یک عکس یا کلیپ جعلی، متهم به دست‌درازی به دختران ایرانی شوند و از مسئولین انتظار جلوگیری از ورودشان به ایران را داشته باشیم. بیشتر شهروندان کشورهای همسایه، به‌ویژه همانهایی که ما کمتر به آنها توجه می‌کنیم (همچون عراق، پاکستان و افغانستان)، واقعا هم به ایران بسیار علاقه‌مندند و هم بهترین متحدان ما هستند (کافی است بدانیم در نظرسنجی‌های جهانی، بیشترین نگاه مثبت به ایران را پاکستانی‌ها دارند).
چندین سده است به بهانه‌های گوناگون میان‌مان تفرقه می‌افکنند تا از آب گل‌آلود، ماهی بگیرند. اگر نمی‌توانیم موقعیت‌های خوب بیافرینیم، دست‌کم موقعیتهای خوب‌مان را هم ویران نکنیم.
اگر این نوشته را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر نوشته‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
شب عروسی مولانا
امیر هاشمی مقدم
شب عروسی مولانا، یا آنگونه که ترکیه‌ای‌ها می‌گویند: «شب عروس» [Şebi Arus] برابر است با 27 آذرماه که سالگرد درگذشت مولانا در سال 672 هجری است. به باور مریدان وی، مولانا آنچنان شیفته آفریدگار بود که مرگش وصال به حق و رسیدن به معشوق بود. بنابراین آنرا به شب عروسی مولانا تشبیه می‌کنند. واژه شب از زبان فارسی و واژه عروس از زبان عربی گرفته شده است (بنابراین اینکه برخی سایت‌ها و آژانس‌های ایرانی نام این مراسم را «شب عرس» می‌نویسند، نادرست است. «عرس» در ترکی استانبولی معنای خوبی نمی‌دهد).
اما بر پایه روایتی، 17 آذرماه هم برابر با روزی است که مولانا برای نخستین بار در نزدیکی مدرسه و بازار پنبه‌فروشان قونیه در سال 642 هجری با شمس روبرو شد و شیفته او گردید. هر سال فاصله بین این 10 روز، یعنی از 17 آذر تا ۲۷ آذرماه، شهر قونیه حال و هوای دیگری دارد. مراسم از نیمروز 17 آذر آغاز می‌شود. از همانجایی که شمس و مولانا نخستین دیدار را داشتند. شمع‌ها در همان مکان و با حضور یکی از نوادگان مولانا روشن می‌شود (فاروق همدم چلبی و خواهرش اسین چلبی که با 22 نسل، به مولانا می‌رسند. اکنون ریاست بنیاد بین‌المللی مولانا و شیخوخیت فرقه مولویه با فاروق است و معاونت آن با خواهرش اسین). سپس صوفیان در کنار صدها نفری که پوشاک سربازان دوره عثمانی را بر تن دارند، رژه‌شان را همراه با ساز و دهل‌ها آغاز کرده و به سوی آرامگاه مولانا که تقریبا در فاصله یک کیلومتری از این جایگاه قرار دارد، می‌روند. هر شب هم در مجموعه فرهنگی در همان نزدیکی، مراسم رقص سماع برگزار می‌شود. بیشترین جنش و جوش شهر قونیه، در همین دهه است. دهه‌ای که سرمای استخوان‌سوز قونیه را گرما می‌بخشد.
امسال پنجمین سالی است که برای این مراسم به قونیه می‌روم و در چهار سال گذشته، با زیر و بم آن آشنا شده‌ام. تورهای زیادی از ایران برای این بازه زمانی به قونیه می‌آیند که با یک جستجوی ساده در اینترنت می‌توانید آنها را بیابید. من امسال قرار است راهنمای یکی از همین تورها باشم که مسافران را با اتوبوس وی‌آی‌پی به ترکیه می‌آورد. چکیده برنامه‌ای که برگزار می‌شود به شرحی است که در زیر می‌آید. اگر دوست داشتید شرکت کنید، با شماره تلفنی که در پایان آمده تماس بگیرید تا توضیحات بیشتری به شما بدهند. وگرنه، ادامه این نوشتار را به دلیل تبلیغی بودن، می‌توانید نخوانده و نادیده بگیرید.

🕌 همزمان با سالگرد مولانا، تور زمینی قونیه
هفت روز و شش شب (چهار شب در هتل و دو شب در راه)
از 14 تا 20 آذرماه: 2.990 تومان
همراه با راهنمای فارسی‌زبان.
برنامه سفر:
روز 1⃣ چهارشنبه 14 آذر:
ساعت 11 ظهر حرکت از پایانه بیهقی با اتوبوس وی‌آی‌پی 25 نفره.
روز 2⃣ پنجشنبه 15 آذر:
عصر رسیدن به آنکارا. ساعت 20 حرکت با قطار سریع‌السیر به قونیه. ساعت 22 رسیدن به قونیه و استقرار در هتل بایکارا.
روز 3⃣ جمعه 16 آذر:
ساعت یازده و نیم بازدید از تپه و مسجد سلطان علاءالدین. ساعت یک آغاز مراسم از محل نخستین دیدار شمس و مولانا و همراهی با رژه صوفیان، نوازندگان و سربازان دوره عثمانی، از مرکز شهر تا آرامگاه مولانا، زیارت آرامگاه مولانا. برگشتن به هتل. ساعت هشت تا ساعت 9:30 شب رفتن به مراسم رقص سماع در مرکز فرهنگی مولانا.
روز 4⃣ شنبه 17 آذر:
صبح بازدید از مسجد شمس، بازدید از منطقه ییلاقی قونیه (مرام باغلاری) و مجموعه آرامگاه‌های مریدان مولانا، بعدازظهر در اختیار. شب صرف شام به‌عنوان مهمان، تماشای رقص سماع و ذکرخوانی دراویش در خانه درویشان مولویه.
روز 5⃣ یکشنبه 18 آذر:
در اختیار.
روز 6⃣ دوشنبه 19 آذر:
ساعت 12 رفتن به ایستگاه قطار و حرکت به سوی آنکارا. ساعت 14 رسیدن به آنکارا. رفتن به پایانه اتوبوسرانی. ساعت 16 حرکت به سوی ایران.
روز 7⃣ سه‌شنبه ۲۰ آذر:
نیمه‌شب رسیدن به تهران.
خدمات تور:
بلیط اتوبوس بلیط قطار سریع‌السیر جابجایی بین پایانه اتوبوسرانی، ایستگاه راه‌آهن و هتل چهار شب در هتل سه‌ستاره با صبحانه یک گشت شهری رایگان بلیط ورودی رقص سماع بیمه راهنمای فارسی‌زبان تمام وقت.
توضیحات:
🔵 قیمت برای اتاق‌های دوتخته و بیشتر است. اتاق‌های تک‌نفره به ازای هر شب اقامت در هتل، 200 هزار تومان بیشتر پرداخت می‌شود.
🔵 مسئولیت کنترل اعتیار گذرنامه (دست‌کم‌ شش ماه) با مسافر است.
🔵 عوارض خروج از کشور (220 هزار تومان) با مسافر است.
🔵 آخرین مهلت ثبت‌نام: 30 آبان 1397
🔵 با تکمیل شدن ظرفیت اتوبوس، ثبت‌نام متوقف می‌شود.
🔵 بهای تور بر پایه لیره 2500 تومانی بسته شده است. در صورت افزایش یا کاهش بهای لیر، به همان میزان بهای تور هم افزایش یا کاهش می‌یابد.
📞 تلفن تماس و رزرو: ۰۹۳۳۱۵۱۱۱۸۳
پیامبران شکست‌خورده ایرانی
امیر هاشمی مقدم
هالوی و باتامور کتاب کوچکی دارند به نام «روشنفکران و شکست در پیامبری». نویسندگان در این کتاب، به نقد رفتارهای پیامبرگونه روشنفکران غربی پرداخته‌اند. آنها شرح می‌دهند که روشنفکران چگونه خود را مانند پیامبران دانسته، پیش‌بینی‌های پیامبرانه کرده و مدام جامعه را به خاطر اشتباهاتش مورد نکوهش قرار می‌دهند.
اگرچه نویسندگان چندین بار یادآوری می‌کنند که در این کتاب تنها به روشنفکران غربی می‌پردازند، اما برخی از نشانه‌هایی که برای روشنفکران برمی‌شمرند، به طرزی شگفت‌انگیز با روشنفکران ایرانی نیز همخوان است. من در اینجا از میان نشانه‌های کتاب یادشده، به نکوهش جامعه توسط روشنفکران می‌پردازم. پدیده‌ای که نه تنها در میان روشنفکران ایرانی بسیار گسترده است، بلکه به شیوه‌ای مسری دارد در میان جامعه ایرانی نیز رایج می‌شود. به بیان دیگر، بخش قابل توجهی از جامعه ایران به تبعیت از روشنفکران، دست به نکوهش و تخریب خود می‌زند.
پیش از هر چیز شاید بهتر باشد به تعریف روشنفکر از نگاه نویسندگان بپردازیم. همانگونه که نویسندگان هم اشاره کرده‌اند، به سادگی نمی‌توان تعریفی مشخص از روشنفکران ارائه داد. حتی نمی‌توان از طبقه‌ای به نام روشنفکر یاد کرد. برای همین است که ما هم به برخی از ویژگی‌های روشنفکران از نگاه نویسندگان می‌پردازیم. روشنفکران اگرچه قدرت‌شان اندک است، اما نفوذی بسیار دارند؛ یعنی قدرت احرایی ندارند، اما می‌توانند دیگران را متقاعد کنند که آنچه می‌گویند، درست است. همچنانکه در مشروعیت‌بخشی یا مشروعیت‌زدایی به ساخت سیاسی و اجتماعی توانمندی دارند (ص: 23). البته یکی از ویژگی‌هایی که از آغاز پیدایش این قشر، نشانه تمایزشان شد، سوگیری‌شان علیه سیاست‌ها و تصمیمات حاکمان بود (ص: 20). نویسندگان در سراسر کتاب تلاش دارد نشان دهند که روشنفکران غربی نه تنها آنگونه که مدعی بودند، نتوانستند گرهی از مشکلات جامعه باز کنند، بلکه خود بر مشکلات جامعه افزودند.
آنچه امروزه در جامعه به‌عنوان روشنفکری شناخته می‌شود، برخی نشانه‌های بالا را دارد و برخی را نه. برای نمونه، روشنفکران ایرانی (که در اینجا منظورمان کسانی است که از نگاه مردم روشنفکر شناخته می‌شوند) در نکوهش جامعه ایرانی یدی طولا و دستی دراز دارند. از آنانکه «سی ویژگی جهان سومی‌ها» و... درباره ایرانیان می‌نویسند گرفته تا آنانکه هر خرسندی و خوشحالی خیابانی ایرانیان را نژادپرستی دانسته و یا ایرانیان را به خاطر شنیدن «موسیقی مبتذل» مرتضی پاشایی ابله نامیده که «باید به این مردم توهین کرد».
از سوی دیگر می‌توان مدعی شد بخشی از روشنفکران ایرانی، به جای توجه به ساخت سیاسی کشور، بیشتر بر ساخت اجتماعی متمرکز شده و از سوگیری علیه سیاستهای حاکم بر کشور پرهیز می‌کنند. حتی اگر این سخن را هم نپذیریم، قابل کتمان نیست که این روشنفکران چون جسارت نقد سیاستهای حاکم را ندارند، به ساخت اجتماعی و مردم ایران روی آورده‌اند.
اما یک تفاوت مهم روشنفکران ایرانی با نمونه‌های غربی در اینست که روشنفکران غربی عموما بر پایه پژوهش‌های تجربی خود یا دیگران، ادعاهای پیامبرانه می‌کنند؛ در حالی‌که روشنفکران ایرانی عموما خود را بی‌نیاز از استناد به یافته‌های پژوهشی می‌دانند. هیچ‌یک از اتهامات روشنفکران ایرانی درباره فاشیست، نژادپرست، ابله، سزاوار توهین بودن، دارای ویژگی‌های جهان سومی و... ایرانی‌ها، بر پایه پژوهش‌های میدانی یا اسنادی مشخصی نیست (وجود نشانه‌هایی از رفتارهایی همچون نژادپرستی در یک جامعه، با تعمیم این رفتار به کل افراد آن جامعه بسیار متفاوت است).
همچنین روشنفکران ایرانی عموما جزیره‌نشینند. به شیوه‌ای درباره ایرانیان سخن می‌گویند که گویا ایران جزیره‌ایست که اطرافش تهی از جوامع و کشورهای دیگر است. اگر هم مقایسه ای صورت بدهند، با کشورهایی همچون سوییس و امریکاست، بی‌آنکه توجه داشته باشند ایران کشوری است خاورمیانه‌ای با همسایگان و مردمانی مشخص و شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی متفاوت از غرب.
روشنفکران ایرانی نه تنها تاکنون کامیابی‌ای در زدودن مشکلات جامعه نداشته‌اند، بلکه همانگونه که نویسندگان کتاب یادشده درباره روشنفکران غربی نوشته‌اند، خودشان بر مشکلات افزوده‌اند (که خودزنی و تحقیر هویت جمعی ایرانیان، از دستاوردهای همین روشنفکران است).
نویسندگان کتاب یادشده، بیش از سی سال پیش تلاش کردند ردای پیامبری را از دوش روشنفکران غربی در آورند. شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که ما نیز ردای پیامبری را از دوش روشنفکران ایرانی در آوریم یا دست‌کم، دست از بیعت با این پیامبران کاذب برداریم.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
دیگر نوشته‌های مرتبط در این کانال:
روشنفکر ایران‌ستیز
ایرانی‌بازی یا خودشرق‌شناسی ما
نو نژادپرستی در ایران
مونسان با «کیش»، میراث فرهنگی را «مات» کرد!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی علی اصغر مونسان به‌عنوان ریاست سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، امیررضا شریف‌نیا را که پیش از این رئیس دانشگاه آزاد واحد کیش بوده و مدرک دندانپزشکی داشته، به مدیریت مجموعه تاریخی-فرهنگی کاح نیاوران گمارده است. جالب اینجاست که شریف‌نیا در حالی ریاست واحد بین‌المللی کیش دانشگاه آزاد را بر دوش گرفته بود که هیچ سابقه و تجربه‌ای در زمینه مدیریت، چه در دانشگاه و چه بیرون از آن نداشت و به تازگی با مدرک دندانپزشکی (که برابر است با کارشناسی ارشد) از روسیه بازگشته و یکی از اعضایی است که به «حلقه مسکو» مشهور شدند (هرچند رسانه‌های پشتیبان این حلقه، به جای پاسخگویی درباره سابقه نداشتن این افراد، به انتساب منتقدان به «عناصر ضد انقلاب» بسنده کردند). با این همه، در حکم مدیریتش بر دانشگاه آزاد نوشته شده بود: «نظر به مراتب تعهد، تخصص و تجربه جنابعالی...»، بی‌آنکه توضیح داده شود این تعهد، تخصص و تجربه کِی و کجا به دست آمده است.
این یکی از آخرین حاتم‌بخشی‌هایی است که ریاست سازمان میراث، به نزدیکانش در جزیره کیش داده است. مونسان یکی از بهترین مصداق‌ها برای مدیران اتوبوسی ایران است. کسی که وقتی از مدیرعاملی سازمان منطقه آزاد کیش به کرسی ریاست سازمان میراث فرهنگی تکیه زد، شمار بسیاری از کارشناسان و خبرگان میراث فرهنگی را برکنار یا جابجا نمود تا جای خالی برای دوستان خود در کیش بیابد. تکیه زدن خود مونسان بر ریاست سازمان میراث فرهنگی، آن هم در حالی‌که رشته دانشگاهی‌اش (عمران) هیچ ارتباطی با میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ندارد، یادآور همان مشکل همیشگی است؛ یعنی میراث فرهنگی به مثابه حیاط خلوت روسای جمهور ایران (اینجا بخوانید).
در اینجا تنها گوشه‌ای از جابجایی‌های اتوبوسی مونسان در سازمان میراث را نشان می‌دهیم:
همین دو ماه پیش بود که آقای محب خدایی بالاخره در پی انتقادات گسترده فعالان حوزه گردشگری، از معاونت گردشگری سازمان میراث کناره‌گیری کرد. او پیش از این معاون گردشگری سازمان منطقه آزاد کیش بود. جالب اینکه با کناره‌گیری او، مونسان سریعا خیاطیان را سرپرست این معاونت کرد؛
همین آقای محمد خیاطیان که مدتی سرپرست معاونت گردشگری بود، همزمان معاون توسعه مدیریت سازمان میراث فرهنگی هم هست. او نیز پیش از این مشاور منطقه آزاد کیش بوده؛
معاون سرمایه‌گذاری سازمان میراث، آقای حسین اربابی است که پیش از این مشاور مدیرعامل و سرپرست مدیریت حقوقی، امور قراردادها و املاک منطقه آزاد کیش بوده؛
مدیر کل حقوقی و املاک سازمان، آقای ایراهیم شقاقی است که پیش از این سرپرست مدیریت امور حقوقی قرادادها و املاک سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
رئیس مرکز روابط عمومی و اطلاع‌رسانی سازمان، آقای روح‌الله مهدی‌نژاد است که پیش از این مدیر روابط عمومی و امور بین‌الملل سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
مدیر کل دفتر ریاست سازمان، آقای قدرت ابراهیمی است که پیش از این مدیر کل دفتر مدیر عامل سازمان منطقه کیش بوده؛
مدیر عامل کانون اتومبیل‌رانی و جهانگردی سازمان، آقای رامین افشاری است که پیش از این معاون عمرانی و زیربنایی سازمان منطقه آزاد کیش بوده؛
مدیر کل حراست سازمان، آقای جواد جهانبانی است که پیش از این مدیر حراست منطقه آزاد کیش بوده؛
رئیس مرکز فناوری اطلاعات سازمان، آقای سید رزگار پور احمدی است که پیش از این عضو هیئت امنای اپراتور تلفن همراه (!) منطقه آزاد تجاری کیش بوده؛
اینها تنها برخی از مدیران و معاونانی هستند که همراه با مونسان، اتوبوسی از منطقه آزاد کیش به سازمان میراث تهران آمدند.
بسیاری از این مدیران آمده از کیش، خودشان هم چندین کارمند و زیردست وفادار را از کیش به سازمان میراث فرهنگی آورده‌اند.
البته این رابطه با کیش، گاهی برعکس هم شده؛ آنگونه که مثلا مدیر کل پیشین امور بین‌الملل، خانم لادن تهرانی، اکنون مدیر تبلیغات و بازاریابی معاونت گردشگری کیش شده است.
از چنین سازمان میراثی که با هر رئیس تازه، همه مدیران و معاونان هم عوض شده و کسانی روی کار می‌آیند که همچون خود رئیس سازمان، کمترین آشنایی با میراث فرهنگی، صنایع دستی یا گردشگری ندارند، نمی‌توان انتظار داشت که موتور مهمترین سازمان متولی فرهنگ در ایران را به کار اندازد. تا زمانی که سازمان میراث فرهنگی، حیاط خلوت روسای‌جمهوری باشد و روسای آن را بتوان بدون نیاز به رای اعتماد از مجلس، از میان دوستان و آشنایان برگزید، همین راه ادامه خواهد داشت.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
نوشته‌های مرتبط در این کانال:
روسیه‌پرستی تا به کجا؟
سطح دانش مسئول مادام‌العمر
حیاط خلوت روسای جمهور
یک «حرام است» دلچسب!
امیر هاشمی مقدم
آیت‌الله مکارم شیرازی در میان بخشی از مردم و به‌ویژه جوانان و کاربران شبکه‌های اجتماعی، به خاطر غیرجایز و حرام شمردن برخی از رفتارها شناخته می‌شود. این بار هم یک «حرام است» دیگر گفته؛ اما برای من که گاهی در رسانه‌ها از ایشان برای برخی مواضعش (مثلا اینجا درباره ورود زنان به ورزشگاه) انتقاد کرده‌ام، این یکی «حرام است»، خیلی دلچسب بود. به‌ویژه وقتی آنرا مقایسه کردم با دیدگاه برخی از دیگر مراجع که اما و اگرهای زیادی آورده بودند.
شوربختانه چند سده‌ای است که مجالسی به نام «عید الزهرا» در نهم ربیع‌الاول در برخی جاهای ایران برگزار می‌شود که مناسبتش، کشته شدن خلیفه دوم اهل سنت، عمر بن خطاب بود. از آنجا که ایشان نزد شیعیان به‌عنوان کُشنده حضرت زهرا شناخته می‌شود، روز کشته شدن خود وی به دست فیروز ایرانی (معروف به ابو لولو) را به عید الزهرا نیز می‌شناسند (هرچند گویا ایشان در ذی‌الحجه کشته شده). اما در میان عامه مردم، این روز را «عمر کُشون» می‌نامیدند. شوربختانه برخی باور داشتند در این روز هر کار زشتی انجام دهند، گناهش ثبت نمی‌شود (رفع‌القلم) و از همین رو گاهی در این مجالس سخنانی بر زبان رانده و یا رفتارهایی انجام می‌شد که عرق شرم بر پیشانی هر کسی می‌نشاند.
البته برخی پژوهشگران (1)، عمر کُشان را دگرگون‌شده جشن مُغ‌کشان می‌دانند که گویا پس از کشته شدن گتومات مغ (بردیای دروغین) به دست داریوش در سال 522 پ.م، در ایران رایج شده بود. اینچنین دگرگونی‌ها، برای بسیاری از دیگر جشن‌های پیش از اسلام نیز رخ داده است.
خوشبختانه در چند دهه اخیر و به دلایلی همچون افزایش آگاهی مردم و ممنوعیت قانونی برگزاری این مراسم، از گستردگی آن کاسته شده و دیگر در هیچ خانه یا محله‌ای به‌صورت خودجوش برگزار نمی‌شود؛ مگر در برخی محافل خاص. امسال کانال تلگرامی «سرائر» که به چالش‌های حوزه و روحانیت می‌پردازد، در تماس تلفنی با دفتر برخی مراجع، دیدگاه آنان را درباره این مراسم جویا شد (در اینجا). تقریبا هیچ مرجعی آشکارا این مراسم را تایید نکرد. دیدگاه آنان را می‌توان در دو دسته گنجاند: آنهایی که با قاطعیت برگزاری این مراسم را رد کرده، و دسته‌ای که اما و اگرهایی بر آن گذارده‌اند؛ مثلا به شرطی که مجلس خصوصی باشد و هیچ فایل صوتی و تصویری‌ای از آن منتشر نشود.
برخی از مراجع همچون آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله مظاهری و آیت‌الله صانعی با قاطعیت هرگونه حضور در این مراسم را رد کرده‌اند. اما آن «حرام است» آیت‌الله مکارم شیرازی در این دسته، برای من دلچسب‌تر بود؛ آنجا که گفته: «حضور در این مجالس شرعا حرام است و فرقی بین خصوصی و عمومی بودن آن نیست». البته برخی از دیگر مراجع همچون آیت‌الله شاهرودی هم شروطی را بر این مراسم گذارده‌اند که عملا در صورت اجرایی شدن، فلسفه این مراسم از میان می‌رود و چیزی به نام عید الزهرا نخواهد بود.
گمان می‌کنم به همان اندازه که نسبت به توهین‌های قومیتی و زبانی حساسیت وجود دارد، باید درباره توهین‌های دینی و مذهبی هم حساسیت داشت و اتفاقا این دسته اخیر اگر مهمتر نباشد، بی‌گمان اهمیت‌شان از مسائل قومی و زبانی کمتر نیست. اما کمتر کسی به این حوزه می‌پردازد. سال 1392 که اپراتور ایرانسل در یک مسابقه پیامکی، به خلیفه دوم اهل سنت توهین کرده بود، بلافاصله برای یکی از روزنامه‌هایی که در آن موقع با آن همکاری می‌کردم یادداشتی فرستاده و انتقاد کردم که نمی‌توان اختلافات شیعه و سنی را به انگلیس و اسرائیل منتسب کرد، اما دست عده‌ای را برای توهین‌های مذهبی درون کشور باز گذاشت و انتظار داشت اقلیت‌های دینی و مذهبی دل‌آزرده نشوند. آن یادداشتم تایید و برای انتشار در روزنامه صفحه‌بندی شد، اما در مراحل پایانی حذف گردید و من آنرا تنها در وبلاگ و صفحه فیس‌بوکم منتشر کردم. رسانه‌ها به این مسئله حساسیتی نشان ندادند تا جایی که اعتراضات و انتقادات اهل سنت بالا گرفت، و مسئولین وادار به ورود به موضوع شدند و ایرانسل هم آن سوال مسابقه را حذف کرده و توضیحاتی در این باره منتشر کرد (اگرچه آن توضیحات، عذر بدتر از گناه بود).
یکی از راه‌های کوتاه کردن دست بیگانگان از ابزار تفاوت‌های دینی و مذهبی، موضع‌گیری قاطع و بدون اما و اگر علما و مجتهدان در برابر اهانت به مقدسات و شخصیت‌های محترم دیگر مذاهب و ادیان کشور است.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
1- Malekpour, Jamshid (2004), The Islamic Drama, London: Frank Cass.
خودبزرگ‌بینی فارس‌ها و رنج‌های افغانستانی‌ها
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
دکتر محسن رنانی به تازگی یادداشتی در کانال تلگرامی‌اش منتشر کرده به نام «محاکمه تاریخ» (در اینجا) که دکلمه یک دختر نوجوان افغانستانی درباره رنج‌هایی که در ایران کشیده‌اند را در یوتیوب، بازنشر می‌کند. شخصا دکتر رنانی را اقتصاددان آگاهی می‌دانم که نگاهش به بیشتر موضوعات، انسانی است و از همین رو، در برخی فراخوان‌هایی که برای یاری به دیگران می‌دهد، در حد توانم همراهی می‌کنم. یادداشت «محاکمه تاریخ» ایشان هم در همین راستا قابل ارزیابی است. او به درستی در این یادداشت نشان می‌دهد که در این زمینه، نه دسیسه‌های بیرونی، بلکه همه ما، از حکومت ایدئولوگ‌مان گرفته تا روشنفکران دانشگاهی و حوزه‌های علمیه و مردم ایران مقصر اصلی بوده‌ایم.
اما نکته‌ای که مرا واداشت تا این یادداشت را برای پاره‌ای توضیحات بنویسم، این است که دکتر رنانی به جای مردم ایران، تنها به فارس‌ها اشاره کرده و نوشته «خودبزرگ‌بینی ما فارس‌ها، اگر نگوییم نژادپرستی‌مان». در این جمله، دکتر رنانی نه اینکه مردم ایران را به فارس‌ها تقلیل داده باشد، بلکه جور و ستم به افغانستانی‌های مهاجر در ایران و تلویحا نژادپرستی علیه آنان را تنها به فارس‌ها محدود کرده است.
نمی‌دانم دکتر رنانی چه شواهدی درباره این گزاره‌اش دارد، و عمیقا امیدوارم اگر چنین شواهدی دارد، نشان بدهد؛ به‌ویژه اینکه این نخستین بار نیست که ایشان چنین ادعا (و ادعاهای مشابه دیگری) کرده‌اند. اما به‌عنوان کسی که بیشتر از دکتر رنانی با افغانستان آشنا هستم و بیشتر و پیش‌تر از ایشان در دفاع از حقوق مهاجران افغانستانی در ایران، یادداشت‌های فراوان در رسانه‌های گوناگون نوشته، مقالات و گزارش‌های زیادی درباره افغانستانی‌ها به سفارش سازمان‌های مختلف دولتی ایران تهیه کرده و چند روز دیگر هم جلسه نقد و بررسی چاپ دوم سفرنامه افغانستانم در تهران برگزار می‌شود، به دلایل زیر این ادعای ایشان را با قاطعیت رد می‌کنم.
⭕️ ذات گزاره‌ای همچون خودبزرگ‌بینی یا نژادپرستی فارس‌های ایران علیه مهاجران افغانستانی، دارای پارادوکس و تضاد است. چرا که نژادپرستی بر پایه زبان، قاعدتا معطوف به سخنوران به زبانی دیگر است؛ در حالی‌که مهاجران افغانستانی در ایران، بیشتر یا هزاره‌اند یا تاجیک، که زبان هر دو گروه فارسی است. به جز فارسی، دیگر زبان رایج و رسمی در افغانستان، پشتو است. پشتون‌ها (که زبان‌شان پشتو -از خانواده زبان‌های ایرانی شرقی- و بیشتر در جنوب و شرق این کشور ساکنند)، در هنگام ناامنی‌ها به پاکستان (که بخش‌هایی از غرب و شمال غربی‌اش پشتون‌نشین است) مهاجرت می‌کنند و شمار مهاجران‌شان در ایران بسیار بسیار ناچیز است.
⭕️ واکنش‌های منفی در میان گروه‌هایی که زبان محلی‌شان فارسی نیست، اگر منفی‌تر از فارس‌زبان‌ها نباشد، مثبت‌تر از آنها هم نیست. برای نمونه بد نیست بدانیم که یکی از دلایلی که قوم‌گرایان و تجزیه‌طلبان علیه حکومت ایران بیان می‌کنند، هزینه‌هایی است که برای فارس‌زبان‌های افغانستان و تاجیکستان در راستای آنچه پان‌فارسیسم می‌نامند، می‌شود. البته هزینه‌هایی که اعلام می‌شود، عموما خیالی و تنها برای تحریک افکار عمومی اقوام است. همچنین باید یادآوری کرد در حالی‌که در این چهار دهه، بیشتر مناطق ایران میزبان مهاجران افغانستانی بود، برخی از مناطق قومی با همین استدلال، به این افراد اجازه ورود به شهر و استان‌شان را نمی‌دادند (این مسئله حتی مربوط به پیش از اعلام مناطق ممنوعه برای مهاجران است). همچنانکه در منطقه قومی همتباران بختیاری‌ام نیز، بارها شاهد چنین برخوردهایی با افغانستانی‌ها بوده‌ام.
⭕️ در یادداشتی دیگر که درباره مفاهیم نژادپرستی نوین و شیوه‌های آن در ایران در همین کانال (اینجا) منتشر کردم، اشاره داشتم که اگرچه نشانه‌های آشکاری از رفتارهای نژادپرستانه در ایران دیده می‌شود، اما نباید در این دام افتاد که: الف) همه ایرانیان را نژادپرست بدانیم؛ ب) نژادپرستی در ایران را تنها برابر با نژادپرستی فارس‌ها تلقی کرده، و ج) چشم‌مان را بر روی نژادپرستی‌های قوم‌گرایانه که اتفاقا شدت و گستره‌شان بسیار بیشتر است، ببندیم. این یک آسیب بزرگ است که بسیاری از روشنفکران ایرانی در دام آن افتاده‌اند؛ تا جایی که در یادداشتی دیگر به نام «روشنفکر ایران‌ستیز» (در اینجا) نشان داده‌ام که شوربختانه یکی از نشانه‌های روشنفکری در ایران، حمله به ایران‌دوستی و زدن برجسب‌هایی همچون نژادپرست به میهن‌دوستان است. فاصله میان روشنفکر میهن‌دوست که به فکر اصلاح جامعه است با روشنفکر ایران‌ستیز که به نام نقد جامعه، برای گروه‌های معارض و تجزیه‌طلب خوراک فکری فراهم می‌کند، بسیار نازک است.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
توانمندی‌های موسیقی ایرانی در ترکیه
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
از راهروی گروه انسان‌شناسی دانشگاه‌مان داشتم می‌گذشتم که یکی از استادان صدایم زد. برگشته و وارد اتاقش شدم. صدای موسیقی رایانه‌اش را بیشتر کرد و گفت: «این را برایم معنی کن». آهنگ میکس شده «من و تو» در مایه بیات اصفهان بود که گروهی به نام «نو» (NU) خوانده است.
تنها دو بیت از یک شعر هفت بیتی از دیوان شمس است که تکرار می‌شود:
«خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو»
به استادم می‌گویم این یکی از شعرهای مولاناست و بعد هم دست و پا شکسته به ترکی برگردانش می‌کنم. اما چون برگردان چنین شعری به زبانی دیگر واقعا دشوار است، برگردان ترکی‌اش را از اینترنت یافته و نشانش دادم. می‌گوید چند روز است دارد این آهنگ را گوش می‌دهد.
راست می‌گوید. تکرار همین دو بیت آنچنان در ترکیه پرطرفدار است که آن 12 میلیون بازدیدش در یوتیوپ ترکیه‌ای‌ها (اینجا) برای بسیاری‌شان ارضاکننده نبوده و بنابراین یکی دیگر آمده همین آهنگ 10 دقیقه‌ای را، آنچنان کنار هم چیده تا تکرارهایش چهار ساعت شود و نیاز به زدن دکمه تکرار/ریپلای نباشد. همین آهنگ چهار ساعته هم چهار و نیم میلیون بار (اینجا) شنیده شده است.
جذابیت موسیقی ایران برای ترکیه‌ای‌ها بسیار زیاد است. محسن نامجو را همه جوانان ترکیه می‌شناسند و کنسرت‌هایش در شهرهای گوناگون این کشور، به‌ویژه استانبول و آنکارا همیشه جزو شلوغ‌ترین‌هاست. به تازگی برخی کارهای همایون شجریان (همچون «آرایش غلیط») هم میان‌شان مشهور شده است. مهر 1394 که استاد شجریان آخرین کنسرتش را در قونیه اجرا کرد (که واقعا امیدوارم آخرینش تا الان باشد نه برای همیشه)، با چشمان خودم دیدم که برخی ترکیه‌ای‌ها همینطور که توی صف ورود به سالن ایستاده بودند، آهنگ مرغ سحر او را همخوانی می‌کردند.
در حالی‌که دولت ترکیه بیشترین پشتیبانی را از گسترش و پخش آثار هنرمندان ترکیه کرده و یا دست‌کم دست‌شان را باز می‌گذارد، بیشترین خوانندگان و هنرمندان ایرانی‌ای که در ترکیه طرفدار دارند، در ایران با محدودیت روبرو هستند. حتی شوربختانه بخش قابل توجهی از گردشگران ایرانی‌ای که به ترکیه می‌روند هم، برای مصرف فرهنگ ایرانی است. یعنی چون بخش‌هایی از فرهنگ ایرانی را در خود ایران نمی‌توانند مصرف کنند، این خواسته و نیازشان را در ترکیه برآورده می‌کنند. موسیقی و کنسرت، یکی از همین بخش‌هاست. بسیاری از خوانندگان ما، بدون اینکه اشعاری با مضمون سیاسی یا غیراخلاقی خوانده باشند، ناچار به ترک وطن شده و همچنان آمدن‌شان به ایران ممکن نیست؛ آن هم در حالی‌که میلیون‌ها ایرانی شنونده پر و پا قرص آهنگ‌های آنها هستند. بنابراین طبیعی است که در تعطیلات نوروز یا تابستان، کنسرت اینان در ترکیه، جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، کردستان عراق، دبی و... بتواند ده‌ها هزار ایرانی را به سوی خود کشانده و پولی که می‌توانست در اقتصاد گردشگری داخلی کشور بچرخد، به جیب کشورهای دیگر برود. مثلا واقعا برایم فهم این مسئله دشوار است که آهنگ‌های آقای معین یا رفتار و گفتار خودش در این سال‌های غربت‌نشینی چه مشکلی داشته است؟
اینها به کنار، سنتی‌ترین خوانندگان‌مان همچون استاد شجریان، ناظری، سراج و حتی افتخاری (که سال 88 آن همه جنجال درباره پشتیبانی‌اش از احمدی‌نژاد درست شد) هم گاهی نمی‌توانند در کشور خودشان کنسرت برگزار کنند. مسئولین برخی استان‌ها همچون خراسان رضوی هم که کلا دارند تجزیه‌طلبی فرهنگی می‌کنند و به دیگر همفکران خود در استان‌های دیگر، راه و روش نشان می‌دهند.
به هر رو نمی‌توان انتظار داشت موسیقی ایرانی را در تگنا و تحریم قرار دهیم، بعد هم انتظار داشته باشیم موسیقی غربی و استانبولی و... درون هر خانواده نفوذ نکند و از تهاجم فرهنگی هم بنالیم. تهاجم فرهنگی دقیقا به چه چیزی؟ به چیزی که خودمان داریم از میانش برده و میدان را خالی می‌کنیم؟ گمان نمی‌کنم هیچ موسیقی‌دان ایرانی یا حتی شهروند منطقی‌ای از دولت و حکومت انتظار پشتیبانی از موسیقی ایرانی را داشته باشد. اما شکی نیست که اگر کاری به کار موسیقی ایرانی نداشته باشند و جلویش سنگ‌اندازی نکنند، توانمندی بسیار بالایی برای نفوذ و گسترش در کشورهای دیگر دارد.
اگر این نوشته را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
تقریبا یک ماه پیش چاپ دوم سفرنامه‌ام، یعنی «سفر به سرزمین آریایی‌ها: سفرنامه افغانستان» (انتشارات سپیده‌باوران) روانه بازار شد که در برخی کتابفروشی‌های سراسر کشور و از جمله روبروی دانشگاه تهران در دسترس است. همچنین نسخه الکترونیکی‌اش از کتابفروشی طاقچه (در اینجا) قابل خریداری است. هرچند 60 صفحه آغازین آنرا می‌توانید به رایگان دانلود کرده و بخوانید.
سه‌شنبه 6 آذر 1397، از ساعت 16 تا 18جلسه نقد و بررسی همین کتاب توسط «انجمن دیاران» که در زمینه مهاجرین افغانستانی در ایران فعالیت می‌کند و با همکاری «موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران» برگزار می‌شود. اگر دوست داشتید، می‌توانید در این نشست حضور یابید. من نیز از طریق اسکایپ با این جلسه همراهی خواهم کرد.
آدرس: تهران، بلوار کشاورز، خیابان وصال، کوچه شاهد، پلاک 8، موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، طبقه پنجم. سالن کنفرانس.
پی‌نوشت: در کتابهای تاریخ که در افغانستان منتشر می‌شود، نام قدیمی این سرزمین را آریانا می‌دانند و نام سفرنامه نیز اشاره به همان دارد.
دوستان‌تان را نیز می‌توانید به این نشست دعوت کنید.
کانال تلگرامی مقدمه
دنباله‌رو افغانستان شویم/نشویم.
امیر هاشمی مقدم
از آنجا که بسیاری از استادان امروزی دانشگاه‌های افغانستان، دانش‌آموخته دانشگاه‌های ایران هستند، بنابراین در نظام آموزش دانشگاهی و برنامه‌ریزی درسی رشته‌های دانشگاهی افغانستان می‌توان نشانه‌های جدی تاثیرپذیری‌شان را دید. برای نمونه، برنامه درسی کارشناسی جامعه‌شناسی دانشگاه‌های افغانستان، کاملا از برنامه درسی رشته علوم اجتماعی، گرایش پژوهشگری ایران برداشت شده است. اما در برنامه این رشته در افغانستان سه درس جالب دیده می‌شود که در ایران نیست: جامعه‌شناسی مواد مخدر، جامعه‌شناسی محیط زیست و جامعه‌شناسی مهاجرت.
دست‌کم هر سه درسی که در برنامه آنهاست، به پدیده‌هایی مربوط است که بر پایه تعاریف علمی از «مسئله اجتماعی»، در ایران هم مسئله‌هایی جدی‌اند. به سخن دیگر، ما در این مسائل اجتماعی دنباله‌رو افغانستان شده‌ایم. سخنم در اینجا بر پایه نگاه تحقیرآمیز به افغانستان نیست، بلکه درباره پدیده‌هایی است که در افغانستان چندین دهه مسئله جدی اجتماعی بوده‌اند و فکر و ذهن دانشگاهیان این کشور را به خود مشغول داشته است. اکنون همین پدیده‌ها در قالب مسئله اجتماعی در ایران هم دارند جدی و پر رنگ می‌شوند و بنابر بهتر است از دانشگاهیان و پژوهشگران افغانستانی الگو بگیریم. اگر نگاهی به این سه پدیده در ایران بیندازیم، بهتر متوجه می‌شویم.
پدیده مهاجرت دست‌کم برای چهار دهه به شیوه‌های گوناگون در ایران پر رنگ بوده، اما چشم‌مان را بر آن بسته بودیم. پس از انقلاب 57 که بسیاری از کارخانه‌داران، سرمایه‌داران، دانشگاهیان و به‌طور کلی طبقه بالای اقتصادی و فرهنگی از ایران رخت بر بسته و رفتند، با توجیهات ایدئولوژیک تلاش کردیم رفتن آنها را به‌عنوان عناصری نامطلوب، به سود ایران نشان دهیم. جدا از اینکه با رفتن آنها بسیاری از کارخانه‌های‌مان خوابید یا زیان‌ده شد و بسیاری از تولیدات فکری‌مان سر از کشورهای دیگر در آورد و ما مجبور شدیم نوشته‌های ارزشمند همان ایرانیان را برای استفاده، از زبان‌های انگلیسی و... به فارسی برگردانیم.
اما این تنها بی‌توجهی ما به بررسی پدیده مهاجرت نبود. در همان سالها که در پی حمله نظامی شوروی به افغانستان، میلیون‌ها پناهنده از این کشور به سوی ایران سرازیر شدند نیز، ما هرگز مطالعات سامان‌مند و جدی درباره پدیده مهاجرت را آغاز نکرده و چهار دهه بدون هیچ‌گونه برنامه‌ریزی‌ای، در برابر مهاجران افغانستانی سر در گم بودیم؛ هزینه کردیم و نارضایتی (چه از سوی میزبانان ایرانی و چه از سوی مهمانان افغانستانی) درو نمودیم.
این روزها به نظر می‌آید پدیده مهاجرت از ایران دوباره پر رنگ شده و برخی را حساس کرده؛ اما این برخی، بیشتر رسانه‌ها هستند نه دولتمردان یا اندیشمندانی که با کارهای گسترده و دنباله‌دار، این پدیده را ریشه‌یابی کرده و مسئولین را به پاسخگویی وادارند.
به جز پدیده مهاجرت، هر دو مبحث محیط زیست و مواد مخدر که به نظر می‌آید دانشگاهیان افغانستانی زودتر از ما نسبت به آن حساس شده‌اند نیز درخور توجه است. برای نمونه، خشکسالی‌های شدید چند سال گذشته ایران، خالی شدن سفره‌های زیرزمینی آب‌مان، خشک شدن رودخانه‌ها و دریاچه‌ها، کاهش سطح پوشش جنگلی، فرو نشست زمین و...، مواردی است که زنگ خطرش به صدا در آمده است.
البته شاید این مسئله برای بحث مواد مخدر در ایران کمی متفاوت باشد. اگرچه میزان مصرف مواد مخدر در ایران به اندازه افغانستان نیست؛ اما درباره اینکه مصرف مواد مخدر صنعتی و نیز قرص‌های اعتیادآور در ایران بیش از افغانستان است، تقریبا مطمئنیم.
بنابراین گاهی بد نیست از کشورهایی همچون افغانستان نیز الگو یا دست‌کم درس بگیریم. الگو در برخی موارد ولو کوچک همچون همین برنامه درسی رشته جامعه‌شناسی. اکنون ایران در کنار افغانستان و سوریه به یکی از مهاجرفرست‌ترین کشورهای منطقه تبدیل شده است؛ بنابراین بد نیست دانشگاهیان‌مان هم به پیروی از اصحاب علوم اجتماعی افغانستان، توجه به پدیده‌هایی همچون مهاجرت (در کنار موارد دیگری همچون محیط زیست، مواد مخدر و...) را جدی‌تر بگیرند.
از سوی دیگر افغانستان می‌تواند آیینه‌ای روبروی ما بگذارد که اگر افراط‌گرایی دینی، قوم‌گرایی، گروه‌های شبه‌نظامی خودسر، فساد دولتمردان و... بیش از این رشد کند، باید چشم به راه چه نتیجه‌ای باشیم. این روزها افغانستان (به‌ویژه با همکاری دانشگاهیان و پژوهشگران) دارد تلاش جدی می‌کند تا خود را از ورطه این مسائل اجتماعی بیرون بکشد. هم می‌توانیم از آنها درباره این مسائل درس بگیریم و هم از تجربیات‌شان استفاده کنیم؛ وگرنه بی‌گمان دنباله‌رو مسائل اجتماعی‌شان خواهیم شد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
علاقه به فرهنگ ایران در ترکیه
امیر هاشمی مقدم
سال گذشته انتشارات «کارا کارگا» در ترکیه آغاز به نشر کتابهایی درباره افسانه‌های کشورهای گوناگون کرد. از جمله افسانه‌های ایرانی، عبری، ژاپنی، وایکینگی و هندی و... . اما در این میان، افسانه‌های ایرانی (عکس زیر) با استقبالی بسیار گسترده روبرو شد؛ به گونه‌ای که در این یکسال، به چاپ بیست و یکم رسیده و همین باعث شده جلد دوم افسانه‌های ایرانی هم منتشر شود. در حالی‌که دیگر کتابهای این مجموعه، نه با چنین استقبالی روبرو شده و نه جلد دوم برای هیچکدام‌شان منتشر شده است.
دیروز که گذرم به کتابفروشی «دوست» در آنکارا افتاد، جلد دوم افسانه‌های ایرانی را هم خریدم (که از قضا داستانهای این جلد، افسانه‌های ما بختیاری‌هاست که صد سال پیش توسط لوریمر گردآوری شده است). پیش از این درباره علاقمندی ترکیه‌ای‌ها به موسیقی ایرانی (در همین کانال) نوشته بودم. همین توانمندی درباره زبان فارسی هم در ترکیه دیده می‌شود که جداگانه درباره‌اش خواهم نوشت.
اینها توانمندی‌های فرهنگی ایران در ترکیه است که بی‌هیچ زحمتی زمینه‌اش فراهم بوده و تنها نیاز به پروراندن دارد. همانگونه که تاکنون در چندین یادداشت دیگر هم نوشته‌ام، شوربختانه رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه، هر چیزی که برایش مهم باشد، فرهنگ برایش چندان موضوعیتی ندارد. این در حالی است که فعالیت قوم‌گرایان و تجزیه‌طلبان آذری/ترک ایرانی در ترکیه گسترش یافته و در انفعال رایزنی فرهنگی، بخشی از کتابهایی که درباره/علیه ایران در ترکیه منتشر می‌شود را به خود اختصاص داده است. یعنی کنجکاوی و اشتیاق ترکیه‌ای‌ها درباره ایران، دارد به سوی کتابها و آثاری می‌رود که توسط تجزیه‌طلبان درباره ایران نوشته می‌شود. اگر این فرایند ادامه یابد، بی‌گمان در تغییر نگاه ترکیه‌ای‌ها به ایران اثرگذار خواهد بود. به نظر می‌آید یکی از مهمترین وظایفی که رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه (همچون دیگر کشورها) دارد، پیگیری هرگونه خبر، کتاب، مقاله، فیلم، موسیقی و... است که درباره ایران در ترکیه منتشر می‌شود تا:
1) موضوعاتی که مربوط به ایران بوده و برای ترکیه‌ای‌ها جالب است را شناسایی کرده و بر پایه آن، برای گسترش فرهنگ ایرانی تلاش کند؛
2) تحریفات و موضوعات نادرستی که درباره ایران منتشر می‌شود را پیگیری و اصلاح کرده یا جوابیه بدهد.
یکی از دلایلی که با وجود این همه اشتیاق در ترکیه، کمتر گردشگران ترکیه را در ایران می‌بینیم، اخبار بسیار سیاه‌نمایی‌شده درباره ایران است که یا از رسانه‌های غربی در رسانه‌های ترکیه ترجمه می‌شود، یا توسط تجزیه‌طلبان، قوم‌گرایان و ایرانیانی که می‌خواهند به هر قیمتی پناهندگی بگیرند، در ترکیه منتشر می‌شود. رایزنی فرهنگی ایران از کنار همه اینها به سادگی می‌گذرد. تنها فعالیت همیشگی و آشکاری که رایزنی فرهنگی ایران در ترکیه زیاد انجام می‌دهد، برگزاری دعای کمیل در شب‌های جمعه است که حتی در آن مورد هم نتوانسته از جمعیت چند ده هزار نفری ایرانیان در آنکارا، به اندازه انگشتان دو دست مخاطب جمع کند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
دیگر یادداشتهای مرتبط در این کانال:
🔹 اگر کسی در ایران بدنش را خالکوبی کند، اعدام می‌شود.
🔹 ترکیه‌ای‌ها درباره ما چه می‌اندیشند؟
🔹 چرا گردشگران ترکیه به ایران نمی‌آیند؟
🔹 استقبال رایزنی فرهنگی ایران از ترک نامیدن ابن سینا
🔹 توانمندی‌های موسیقی ایرانی در ترکیه
چرایی برخورد گرجستان با ایرانیان
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: هفته پیش، شماری از ایرانیان از گرجستان اخراج شدند. برخی آژانس‌های گردشگری حدس زده‌اند تا حدودی به رفتارهای غیرمسئولانه گردشگران ایرانی در گرجستان مربوط باشد. بر پایه همین ادعا، برخی از فعالان حوزه گردشگری درباره رفتارهای گردشگران ایرانی در دیگر کشورها و نداشتن آموزش‌های لازم پیش از سفر، انتقادهایی را بیان کردند. در این یادداشت توضیحاتی درباره این موارد ارائه می‌دهم.
رفتارهای هنجارشکنانه گردشگران، تنها ویژه ایرانیان نیست و اتفاقا نام ایران در میان کشورهایی که گردشگران‌شان به داشتن رفتارهای هنجارشکنانه معروفند، دیده نمی‌شود. اگر در وبسایت‌های انگلیسی‌زبان جستجوی کنید، می‌بینید بیشتر رفتارهای ناپسند به گردشگران چینی، انگلیسی، آلمانی، امریکایی، اسرائیلی، روس، ایتالیایی، برزیلی و... نسبت داده می‌شود.
گردشگران چینی برای رفتارهای بی‌ادبانه‌شان، گردشگران انگلیسی برای بد مست شدن‌شان، گردشگران آلمانی برای بهانه‌جویی و شکایت زیادشان، گردشگران امریکایی برای اینکه گمان می‌کنند در هنگام سفر، همه باید در خدمت آنها باشند، گردشگران اسرائیلی برای اخلاق بد و مصرف مواد مخدرشان در مقصد (که این آخری توجه انسان‌شناسان را هم به خود جلب کرده)، گردشگران روسی برای رفتار تحقیرآمیزشان با دیگران (تا جایی که وزارت خارجه این کشور بروشوری برای گردشگران روسی تهیه کرد که در بخشی از آن آمده: «از سیخونک زدن به کنیایی [افریقایی] ها و میمون نامیدن آنها پرهیز کنید»).
البته درباره این دسته‌بندی‌ها بیان چند نکته لازم است:
1- این ارزیابی‌ها علمی و بر پایه پژوهش نیست، ولی تقریبا اجماعی درباره‌شان دیده می‌شود.
2- این اجماع به این معنا نیست که همه گردشگران این کشورها رفتارهای زننده دارند؛ بلکه تنها بخشی از آنها چنین رفتارهایی دارند و گناهش پای همه هم‌میهنان‌شان نوشته می‌شود.
3- ایران در هیچ‌یک از این فهرست‌ها جایی ندارد؛ که البته این هم به معنای نبود رفتارهای هنجارشکنانه میان گردشگران ایرانی نیست.
حال بازگردیم به موانع حضور ایرانیان در گرجستان. به نظر می‌آید این موانع، فراتر از رفتارهای ناپسند این گردشگران و بیشتر به دلایل، سیاسی و اقتصادی باشد؛ به‌ویژه در پی فشار امریکا و نیز شروط اتحادیه اروپا برای پیوستن به آن. وگرنه شمار گردشگران ایرانی در ترکیه بسیار بیشتر از گردشگران ایرانی در گرجستان است؛ در حالی‌که تاکنون چنین ادله‌ای از سوی مقام‌های ترکیه نشنیده‌ایم. همچنین باید توجه داشت صنعت گردشگری، نمی‌تواند صنعتی نازک نارنجی باشد که با رفتار عده‌ای گردشگر، رو در روی آنها بایستد. که اگر چنین کند، گردشگری مقصد هرگز رشد نخواهد داشت. همین است که با وجود رفتار ناپسند گردشگران چینی که شهره عالم است، بیشتر مقاصد گردشگری برنامه‌های درازمدت برای کشاندن این گردشگران، به کشور خودشان دارند. همچنانکه گرجستان اگر واقعا در پی گسترش صنعت گردشگری‌اش بود، چشمش را بر روی رفتار ناپسند اندک‌شمار گردشگر ایرانی می‌بست تا شاید بتواند همچون ترکیه سالانه نزدیک به سه میلیون گردشگر ایرانی را به سوی خود بکشاند.
از سوی دیگر، اگر گرجستان بتواند با این بهانه، حسابهای ایرانیان در این کشور را بلوکه کند، سود هنگفتی برای این کشور کوچک (با اقتصاد ضعیف و جمعیت کمتر از چهار میلیون) خواهد داشت. همچنانکه چند سال پیش دولت تاجیکستان برای بالا کشیدن سرمایه‌گذاری‌های بابک زنجانی در آن کشور و پاسخگو نبودن به دولت ایران، حکومت ایران را به پشتیبانی از تروریست‌های داخل تاجیکستان متهم کرده و روابطش با ایران را کاهش داد (هرچند ایران هم بهانه‌های لازم را به این کشور داده بود). در واقع همانگونه که در یاداشت «گنده‌لات‌ها را بی‌خیال، بچه سوسول‌ها را بچسبید» (اینجا) نوشتم، انزوای بین‌المللی ایران باعث شده کشورک‌های کوجکی که تازه از ایران جدا شده و در نقشه روئیده‌اند، برای ایران شاخ و شانه بکشند.
نکته پایانی و مهم اینست که اگرچه گردشگران ایرانی به داشتن رفتارهای ناپسند شهره نیستند، اما یادمان باشد بیشتر کشورها با تهیه دستورالعمل‌هایی برای گردشگران‌شان، آموزش‌های لازم را هنگام سفر به کشورهای دیگر می‌دهند. ای‌کاش مسئولین ایرانی به جای نادیده گرفتن گردشگران ایرانی در دیگر کشورها و مانع‌تراشی برای سفر خارجی (با طرح‌هایی همچون عوارض بالای خروج از کشور)، برای آنها هم برنامه‌ریزی داشته و همچون آموزش‌هایی که برای مقاصد زیارتی (حج و عتبات) به زائران می‌دادند، به گردشگران به کشورهای همسایه نیز آموزش‌های لازم داده می‌شد تا نه تنها همین اندک رفتارهای ناهنجار گردشگران ایرانی هم کاهش می‌یافت، بلکه بهانه از دست مقاصد بهانه‌جو نیز گرفته می‌شد.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آغاز مراسم «شب عروس» مولانا در شهر قونیه
امیر هاشمی مقدم
از امروز مراسم #شب_عروس مولانا در قونیه آغاز شد.
در کلیپ کوتاهی که از مراسم امروز است، دورنمای آرامگاه مولانا، سپس دو سوارکار با لباس سربازان عثمانی، پشت سرشان صف درویشان فرقه مولویه که دارند ذکر می‌گویند، سپس بزرگان شهر و درویشان که در میان‌شان «اسین چلبی»، نواده بیست و دوم‌ مولانا را با روسری زردرنگ می‌بینید. البته در سالهای پیش، این مراسم با روشن کردن شمع و قندیل‌ها از جایگاهی که نخستین دیدار شمس و مولانا (بازار پنبه‌فروشان قدیم) در آنجا رخ داد (و بنا بر روایتی، امروز سالگرد همان دیدار است) آغاز شده و سپس رژه صوفیان و گروه‌هایی دیگر با ساز و برگ و پوشاک سربازان دوره عثمانی به سوی آرامگاه مولانا ادامه می‌یافت. اما مراسم امسال به طرزی شگفت‌انگیز، کمرنگ‌تر از سالیان پیش شده بود. حتی به طور همزمان، بخش اصلی آرامگاه مولانا، مسجد شمس و مسجد علاءالدین به دلیل تعمیرات بسته است. چرایی‌اش را هرگاه مطمئن شدم، خواهم نوشت.
در این مدت 10 روز که مراسم اجرا می‌شود، یادداشت‌ها، گزارش‌ها و تحلیل‌هایی در این باره در همین کانال مقدمه (اینجا) منتشر خواهد. شد.
آرامگاه شمس را هم بردند!
امیر هاشمی مقدم
دیروز مراسم ۱۰ روزه #شب_عروس مولانا از روبروی مسجد شمس در قونیه آغاز شد. تصویر زیر، مربوط به همین مسجد است که تازگی‌ها ادعا می‌کنند آرامگاه شمس هم آنجاست. شوربختانه تبلیغات اداره فرهنگ و گردشگری قونیه برای معرفی مسجد شمس به‌عنوان آرامگاه وی، هر سال دارد جدی‌تر می‌شود؛ تا جایی که برخی از دفترهای گردشگری ایران هم برای فروش بیشتر تور قونیه، یکی از گزینه‌هایی که برای تبلیغات می‌نویسند، «بازدید از آرامگاه شمس» است. ایرانیانی که به قونیه می‌آیند هم، به دنبال «آرامگاه شمس» در این شهر می‌گردند. این در حالی است که در هیچ منبعی به اینکه شمس در اینجا خاک شده باشد بر نمی‌خوریم. تنها بر تابلوی کنار این مسجد، نوشته شده بر پایه برخی روایت‌ها (که منبع این روایت‌ها هم مشخص نیست)، پس از کشته شدن شمس به دست پیروان مولانا، سرش را درون چاهی در اینجا انداختند. البته این مسجد تاریخی است و در سال 889 خورشیدی به دست امیر اسحاق پسر عبدالرزاق ساخته شده است، اما هیچ روایتی درباره آرامگاه یا جسد شمس در اینجا دیده نشده است.
جالب اینکه در همه منابع تاریخی خود ترکیه که به دوران عثمانی‌ها مربوط است، آرامگاه شمس را در شهر خوی (استان آذربایجان غربی) معرفی کرده‌اند و حتی برخی سلاطین عثمانی (همچون سلطان سلیمان اول) که به تبریز حمله می‌کردند، پس از بازگشت، به زیارت آرامگاه شمس رفته و نویسندگان و نگارگران همراه آنها نیز، هم تصویر این آرامگاه را به‌عنوان مزار شمس کشیده‌اند و هم به اینکه اینجا مزار شمس است اشاره کرده‌اند. شاه اسماعیل صفوی هم به دلیل ارادتش به شمس، کاخ خود را کنار آرامگاه وی ساخت و تصویر این کاخ هم در نقاشی‌های عثمانی‌ها هست. آن هم شاه اسماعیلی که هر کجا آرامگاه و زیارتگاه غیرمعتبری می‌یافت، آنرا ویران می‌کرد، اما به آرامگاه شمس احترام ویژه‌ای داشته است. آنچنانکه استاد محمد امین ریاحی (که خودش اهل خوی بود) می‌گوید، این محدوده کاخ و آرامگاه بین اهالی خوی به «باغ شاه» شناخته می‌شد که وقف آرامگاه شده بود.
بعدها به چند دلیل همچون: حملات بعدی عثمانی‌ها به آذربایجان، سیلی که در پایان سده یازدهم خورشیدی و زلزله‌ای که در اواخر سده دوازدهم خورشیدی در خوی رخ داد، کاخ شاه اسماعیل و همچنین دو منار از سه مناره باستانی کنار این آرامگاه ویران شد و اکنون تنها یک مناره باقی مانده است. دست آخر در سال 1198 خورشیدی، این زمین وقفی قطعه قطعه شد و به فروش رفت.
همچنین تا چندین دهه پیش، برخی درویشان ترکیه در روزهای خاصی از سال، شمع به دست به زیارت آرامگاه شمس می‌آمده‌اند. آن زمان هیچکس در ترکیه ادعای اینکه آرامگاه شمس در قونیه باشد را نداشت.
اما یکی از دلایلی که ترکیه به سادگی می‌تواند مفاخر و حتی آرامگاه‌های ایرانی‌ها را مصادره کند، دانستن قدر و ارزش اینهاست. ترکیه تنها با آرامگاه مولانا برای خود اعتباری جهانی ساخته و شهر قونیه را شهره خاص و عام کرده است. هر سال، 10 روز از سردترین روزهای سال –آن هم در شهری که خودش به سرد بودن شناخته می‌شود- هزاران گردشگر را از سراسر دنیا گرد هم می‌آورد و رونقی گرم به این شهر می‌دهد. در عوض، در ایران همچنان همایش‌ها و سخنرانی‌هایی علیه مولانا برگزار شده، در برنامه‌های تلویزیونی‌مان به حافظ حمله می‌شود، علیه سعدی به‌عنوان دروغگویی که هرگز سیاحت نکرده و در نظامیه درس نخوانده و بچه‌باز بوده، کتاب منتشر می‌شود، حمله به فردوسی که به گردن تاریخ و زبان و فرهنگ این کشور حق زیادی دارد، نشانه روشنفکری می‌شود (آن هم توسط کسانی که بی‌گمان نه ۱۰ بیت از شاهنامه را می‌توانند درست روخوانی کنند و نه تفاوت نسخ شاهنامه و ابیات اصلی با الحاقی را می‌دانند).
#رایزنی_فرهنگی ایران در ترکیه هم وظیفه‌ای در این زمینه بر دوش خود نمی‌بیند و به این مصادره فرهنگ و بزرگان فرهنگ ایرانی کاری ندارد.
شاید در وصف حال شیوه برخورد مسئولان فرهنگی دو کشور با بزرگان فرهنگ و هنر بشود گفت: «قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهری».
اگر این نوشته را می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر نوشته‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) ببینید.
۱۸۰۰ کیلومتر پیاده‌روی به عشق مولانا
اینجا آرامگاه مولاناست و آنکه کنارم ایستاده و شال آبی دارد، یونس غلامی، 38 ساله اهل روستای رشکلای آمل مازندران است. دانشگاه نرفته و کارگر روزمزد است. اما همه کتابهای شعر و نثر مولانا را خوانده و دارد تفسیرها درباره مثنوی را می‌خواند. اما نکته مهم اینکه...
در سرمای استخوان‌سوز آناتولی، ۱۸۰۰ کیلومتر پیاده‌روی کرده. از تبریز تا قونیه. آن هم ۴۹ روز! جالب اینکه این نخستین سفر خارجی‌اش بود و زبان خارجی هم نمی‌دانست. اما آنکه مولانا را بفهمد، همدلی برایش از همزبانی مهمتر است. همین است که بیشتر شبها در راه را نه در هتل، بلکه مهمان خانه یا مسجد یا فروشگاه‌های ترکیه‌ای‌ها بود. می‌گوید: «حتی دکه‌داران توی راه هم وقتی می‌فهمیدند دارم برای زیارت مولانا پیاده می‌روم، کلید دکه یا فروشگاه‌شان را می‌دادند و می‌رفتند. صبح می‌آمدند. بی‌آنکه مرا بشناسند».
بسیاری از شبکه‌های خبری ترکیه هم در میانه راه با او گفتگو کرده بودند. خلاصه وقتی به قونیه رسید که حسابی شناخته‌شده بود.
پی‌نوشت: این عکس/سفر وی مربوط به سال ۱۳۹۵ است.
مصاحبه طولانی‌ام با او را در اینجا (خبرگزاری مهر) بخوانید.
@moghaddames
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
به تازگی در یکی از رسانه‌ها مقاله‌ای منتشر شده با نام «زیستن میان حرام و تحریم» که گزینش چنین نامی، دقت نظر نویسنده را می‌رساند. ایرانیان از یکسو در زیر بار فشار تحریم‌های بین‌المللی دارند له می‌شوند و از سوی دیگر گریزگاه‌هایی که می‌توانند با تنفس در آنجا، غم و غصه تحریم‌ها را برای لحظاتی به فراموشی بسپارند، بر ایشان حرام شده است.
این روزها که در قونیه‌ام، بسیاری از ایرانیان را می‌بینم که برای گریز از حرام‌های میهنی، به این شهر پناه آورده‌اند. قونیه این روزها، شهری است بیشتر ایرانی و پر از ایرانیان که در هر گوشه و کنار خیابان که بنگری، دارند به فارسی با یکدیگر سخن می‌گویند. از همه شگفت‌انگیزتر اینکه اینها آمده‌اند اینجا تا فرهنگ ایرانی را مصرف کنند. آن هم نه بخش ظاهری و دنیوی‌اش را؛ بلکه بخش عرفانی و ادبی‌اش را.
برای هر ایرانی‌ای که به قونیه بیاید، نشستن پای رقص سماع، یکی از اصلی‌ترین گزینه‌هاست که اگر تجربه نکند، گویا سفرش به قونیه نیمه‌تمام مانده است. رقص سماع را می‌توان در مرکز فرهنگی مولانا به تماشا نشست که با مدیریت دولت ترکیه برگزار می‌شود. اما بسیاری از ایرانیان ترجیح‌شان این است که به خانقاه‌های مولویه در گوشه و کنار شهر بروند و مجالس ذکر و سماع را نه آنگونه که در مرکز فرهنگی مولانا به صورت نمایشی برگزار می‌شود، بلکه به‌صورت واقعی‌اش ببینند.
به جز این، در این خانقاه‌ها ایرانیان می‌توانند مشارکتی فراتر از تماشاگر محض بودن داشته باشند. همین است که خیلی از ایرانیان هر ساله سازشان را روی دوش گرفته و به ترکیه می‌آورند تا بتوانند در این خانقاه‌ها دف، تنبور و... بنوازند. و حتی برخی‌شان بتوانند به میانه میدان رفته و هرچند دست و پا شکسته، سماع برقصند. در این میان، شیخ و صوفیان این خانقاه‌ها با آغوش باز این ایرانیان را پذیرفته و اجازه می‌دهند در کنارشان این مجالس را تجربه کنند؛ حتی اگر ناشی‌گری‌شان در برنامه خانقاه کمی اختلال بیافریند.
گویا همان آغوش باز و روحیه‌ای که مولانا و پدرش را به این سرزمین کشاند، هنوز در این سرزمین هست. و همان روحیه تحجری که صوفیان و عارفان را در ایران تحمل نمی‌کرد، همچنان در ایران نیز حاکم است. بنابراین بی‌گمان اگر مولوی امروز هم در ایران (که در اینجا منظور، ایران بزرگ فرهنگی است) می‌بود، راه سرزمینی دیگر را در پیش می‌گرفت.
تاریخ اجتماعی ایران را که بخوانیم، در می‌یابیم که گروه‌های تصوف بیشتر در دوره‌هایی رواج داشته که شرایط اقتصادی و سیاسی کشور مناسب نبوده است. بنابراین تصوف گریزگاهی می‌شده برای بسیاری از مردم تا با این توجیه که «دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ»، خود را توجیه کرده و شرایط را برای خود تحمل‌پذیرتر کنند. بنابراین طبیعی است در دوره کنونی که شرایط اقتصادی و سیاسی نیز متلاطم است، گرایش به تصوف و عرفان‌های نوظهور گسترش یابد. اما شیوه‌ای که در برخورد با این گرایش‌ها در پیش گرفته شده، نشانه‌ای است از جنگ با تاریخ و تجربه‌های تاریخی.
برخورد با گروه‌هایی همچون گنابادی‌ها که بیشترین نزدیکی را با فقه رایج و رسمی شیعی داشته و کمتر اهل فعالیت‌هایی همچون مجالس سماع و... بودند، نشان می‌دهد که با هیچ گونه‌ای از تصوف و عرفان مدارا نخواهد شد. جالب اینجاست که حتی اهل تصوف و عرفان در مذهب اهل سنت نیز، با ارادت‌شان به دوازده امام و چهارده معصوم، بیشترین نزدیکی را به شیعیان داشته و در مجالس‌شان مدام به ذکر خیر چهارده معصوم و ذکر مصیبت‌هایی که بر ایشان گذشت می‌پردازند. تا آنجا که بسیاری از ایرانیان هنگام حضور در خانقاه‌های قونیه گمان می‌کنند آنها شیعه هستند که اینچنین از ائمه و چهارده معصوم یاد کرده و در و دیوار خانقاه‌شان را با نام‌های این بزرگواران پوشانده‌اند. بنابراین در حالت منطقی، یک قدرت و حکومت شیعه باید از صوفیان و عرفای اهل سنت نیز پشتیبانی کند. اما...
با این توصیف‌ها، طبیعی است که بخش زیادی از بینندگان و باشندگان در خانقاه‌های قونیه، ایرانیان و به‌ویژه صوفیان باشند. دیدن گروه‌های پرشمار دراویش گنابادی و دیگر شاخه‌های تصوف و عرفان ایرانی در قونیه بسیار ساده است.
شاید در این تکرار تاریخ، دوباره از دل همین هزاران ایرانی‌ای که همه ساله به قونیه می‌آیند تا عرفان ایرانی را در ترکیه تجربه کنند، یک مولانای دیگر بیرون بیاید و نه خاک میهن، که اینجا را مأمن و پناهگاه خویش بیابد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دبگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
خدا پدر مسئولین ترکیه را بیامرزد!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
دیشب کنسرت شهرام ناظری در مرکز سلجوقیان شهر قونیه برگزار شد. با اینکه بیرون از شهر بود و ایرانیان باید با تاکسی دربست و... خود را به آنجا می‌رساندند، اما همه 1300 صندلی این سالن پر شد و بسیاری هم روی پا ایستاده بودند. من هم یک ساعت زودتر از برگزاری کنسرت، خود را به آنجا رسانده بودم تا به خیال خود، جزو نخستین کسانی باشم که وارد سالن شده و در ردیف‌های جلویی بنشینم. اما دیدن جمعیتی که زودتر از من آمده و پشت درهای سالن منتظر ایستاده بودند، شگفت‌زده‌ام کرد.
پیش از این هم کنسرت استاد شجریان را در همین قونیه دیده بودم. همایون شجریان هم دو ماه پیش به این شهر دعوت شده و کنسرت برگزار کرده بود. حسین علیزاده، کیهان کلهر و بسیاری از دیگر بزرگان موسیقی ایرانی هم در این شهر اجرا داشته‌اند.
اینها البته به خودی خود برگزار نمی‌شود. پیگیری‌های مسئولین شهر قونیه، به‌ویژه اداره فرهنگ و گردشگری‌اش که این بزرگان و استادان را دعوت کرده و همه گونه امکاناتی در اختیارشان می‌گذارند، از یکسو، و محدودیتهایی که همین افراد در سرزمین خودشان برای برگزاری کنسرت دارند، از سوی دیگر باعث می‌شود بسیاری از ایرانیان یکی از اهداف‌شان برای سفر به ترکیه و قونیه، حضور در همین کنسرت‌ها و دیدن بزرگان موسیقی ایرانی (آن هم در سرزمینی به جز ایران) باشد.
شاید بیان یک نمونه از پیگیری‌های مسئولین قونیه برای برگزاری این کنسرت‌های ایرانی در ترکیه جالب باشد. برای کنسرت دیشب شهرام ناظری، دقیقا سه ماه پیش «عبدالستار یارار»، مدیر اداره فرهنگ و گردشگری قونیه به همراه هیئتی به تهران و خانه شهرام ناظری رفته و رسما برای برگزاری این کنسرت در هنگامه برگزاری مراسم «شب عروس» مولانا (که هر ساله به مناسبت درگذشت مولانا و وصال وی به معشوقش، حضرت حق، از 7 تا 17 دسامبر در قونیه برگزار می‌شود)، دعوت کرده بود. این در حالی است که شهرام ناظری تقریبا همه ساله در این روزها به قونیه می‌آید و بنابراین مسئولین این شهر می‌توانستند از آمدن وی به قونیه اطمینان خاطر داشته و دستِ بالا با یک تلفن یا نامه، او را دعوت نمایند. اما ترجیح دادند به محترمانه‌ترین شیوه ممکن او را دعوت کنند. در پایان کنسرت نیز، همان مدیر اداره فرهنگ و گردشگری قونیه کلی از ناظری تمجید کرده و هدایایی که از مدتها پیش سفارش داده بودند که به‌طور ویژه برای استاد ناظری ساخته شود را به وی اهدا کرد.
در این چند روزه، دیوارهای شهر قونیه نیز پر بود از پوسترهای تبلیغاتی این کنسرت به زبان فارسی. زیرش هم به فارسی نوشته شده بود: «اداره فرهنگ و گردشگری قونیه».
حتی دیروز که استاد کیوان ساکت، نوازنده بزرگ تار ایران هم به قونیه آمده بود، به محضی که مسئولین این شهر فهمیدند، با وی دیدار و اعلام آمادگی کردند که هر کجا که ایشان بخواهد و به هر شیوه ممکن، شرایط اجرا برایش فراهم می‌کنند. حالا چشم به راهیم تا ببینیم از شنیدن صدای شگفت‌انگیز تار این استاد نیز در قونیه بهره‌مند خواهیم شد یا نه.
اگرچه بیشتر این شیوه‌ها را مسئولین قونیه و به‌طور کلی ترکیه برای رونق گردشگری در این شهر انجام می‌دهند، اما دست‌کم من یکی که از آنها خیلی سپاسگزارم. اطمینان دارم بیشتر آنهایی که دیشب پای کنسرت استاد ناظری نشسته بودند نیز همین احساس مرا داشتند. دست‌کم اینجا خبری از لغو کنسرت‌ها به خاطر تنگ‌نظری یک فرد غیرمسئول که هیچ ارتباطی با موسیقی و فرهنگ ندارد، یا فشار و حمله یک گروه به اصطلاح خودسر، کنسل نمی‌شود. ترکیه اکنون میراث‌دار بهتری است برای موسیقی ایران؛ حتی اگر هدفش چیز دیگری باشد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.