مسئولین هم در شادی مردم شریک شوند.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیشب ایران غرق در شادی بود. از ارومیه در شمالغربی تا زاهدان در حنوب شرقی. حتی فیلمها و عکسهای ایرانیان بیرون کشور هم همین شادی را نشان میداد.
این شادی ایران از آن جهت صد چندان ارزشمند است که به سادگی به دست نیامده. در همین یک ماه، چقدر اخبار نگرانکننده درباره جام جهانی شنیدیم؟ چه اینکه قصه فوتبال ایران نیز، همانند همه دیگر بخشها و رویدادهای کشور، حاشیههایش پررنگتر از زمینه اصلی است. اینها بخشی از حاشیههای فوتبالمان در جام جهانی امسال است: لغو بازیهای تدارکاتیمان با دیگر کشورها؛ تلاش برخی نمایندگان بیربط مجلس برای حضور در جام جهانی با پول بیتالمال؛ ایران بهعنوان تنها کشوری که به میزبانی هیچیک از گزینههای جام جهانی 2026 رأی نداد؛ بنر میدان ولیعصر که یکبار زنان را نادیده میگیرد و بار دیگر بازیکنانی که مطابق میلشان نیستند؛ پخش نشدن کامل افتتاحیه بازیها؛ پخش نشدن تصویر تماشاچیان ایرانی در ورزشگاه؛ و آخرین خبری که پازل ممنوعیتها و محدودیتهای فوتبالی را کامل میکند: لغو پخش باری در بسیاری از ورزشگاهها و سینماهای تهران (و احتمالا برخی از دیگر شهرها)، با وجود فروش بلیط.
گویا مسئولین و بهویژه اماکن اجازه این کار را ندادهاند. چرا؟ کسی نمیداند. یعنی در واقع ما نمیدانیم؛ اما مسئولین میدانند. به عبارت دیگر، نه آنها ما را میفهمند و نه ما آنها و دلایلشان را. نه ما میفهمیم چرا آنها از همه چیز میترسند و همه چیز را امنیتی یا ضد دینی و ضداخلاقی میبینند، نه آنها نیازها و خواستههای ما را میفهمند. ما و مسئولین در دو جهان متفاوت زندگی میکنیم. گمان نمیکنم در میان همه کشورهای جهان، کشوری را بتوان یافت که بین درک مسئولینش از امور با درک مردمش از همان امور این همه فاصله باشد.
از سوی دیگر، کشورهای زیادی در جهان هستند که فقر و فساد اقتصادی در آن گسترده است، کشورهای زیاد دیگری هم هستند که خط قرمزهای سیاسی زیادی دارند، کشورهای دیگری هم میتوان یافت که محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی برای مردمانش تعیین میشود، اما کشوری که همه اینها را همزمان داشته باشد، نمیتوان یافت. دستکم من نمیشناسم. یعنی مثلا کشوری که خط قرمزهای سیاسی زیادی داشته باشد، به شهروندانش آزادیهای اجتماعی و فرهنگی بیشتری میدهد تا دستکم فشارهای سیاسی را در جایی دیگر تخلیه کنند. اما اگر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی همزمان وارد شود و هیچ راه گریزی نباشد، طبیعتا یک جایی این فشارها بیرون میزند که مسئولین انتظارش را ندارند. همانگونه که در دی ماه سال پیش دیدیم. خدا بیامرزد دکتر محمد امین قانعیراد، رئیس پیشین انجمن جامعهشناسی ایران که دو شب پیش از این جهان رخت بربست. آخرین بار که دیدمش، چهارم بهمن ماه بود که نشست «بررسی ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ناآرامیهای دیماه 96» با همکاری انجمن جامعهشناسی ایران و خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. زندهیاد دکتر قانعیراد هم جزو سخنرانان بود. او در بخش پایانی سخنانش نکاتی را درباره شرایط جامعه بیان کرد که به نظرم با آن میتوان این یادداشت را به پایان رساند:
«مردم برای خودشان تئوری امنیت اجتماعی دارند و مسئولین هم تئوری امنیت ملی دارند، این دو تئوری باید به مصاف هم برود و با هم گفتگو کند. چرا فکر میکنیم که درک همه باید از امنیت اجتماعی یکی باشد؟ چرا فکر میکنیم که درک یک جوان 25 ساله باید با درک یک فرد امنیتی یکی باشد؟ این موضوع باید به رسمیت شناخته شود. دولت در یک شکلی میتواند برای شهروندان خودش فضای عاطفی سیاسی ایجاد کند. جوانان احساس کنند از آنها حمایت میشود. مانند دورههای انتخابات که رفتارهای اجتماعی معنادار میشود. در غیر این صورت رفتار اجتماعی بیمعنا خواهد شد. انسانهایی هم که رفتار اجتماعی معنادار نداشته باشند، به رفتارهای پیشبینینشده دست میزنند. من امیدوارم فرضیهام غلط باشد، معتقدم اگر این 3 شکافها شناخته و درمان اساسی نشود، احتمال دارد موجهای بعدی اعتراض در زمانبندیهای کوتاهتر و با خشونت بیشتری همراه شود، که امیدوارم چنین نشود».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیشب ایران غرق در شادی بود. از ارومیه در شمالغربی تا زاهدان در حنوب شرقی. حتی فیلمها و عکسهای ایرانیان بیرون کشور هم همین شادی را نشان میداد.
این شادی ایران از آن جهت صد چندان ارزشمند است که به سادگی به دست نیامده. در همین یک ماه، چقدر اخبار نگرانکننده درباره جام جهانی شنیدیم؟ چه اینکه قصه فوتبال ایران نیز، همانند همه دیگر بخشها و رویدادهای کشور، حاشیههایش پررنگتر از زمینه اصلی است. اینها بخشی از حاشیههای فوتبالمان در جام جهانی امسال است: لغو بازیهای تدارکاتیمان با دیگر کشورها؛ تلاش برخی نمایندگان بیربط مجلس برای حضور در جام جهانی با پول بیتالمال؛ ایران بهعنوان تنها کشوری که به میزبانی هیچیک از گزینههای جام جهانی 2026 رأی نداد؛ بنر میدان ولیعصر که یکبار زنان را نادیده میگیرد و بار دیگر بازیکنانی که مطابق میلشان نیستند؛ پخش نشدن کامل افتتاحیه بازیها؛ پخش نشدن تصویر تماشاچیان ایرانی در ورزشگاه؛ و آخرین خبری که پازل ممنوعیتها و محدودیتهای فوتبالی را کامل میکند: لغو پخش باری در بسیاری از ورزشگاهها و سینماهای تهران (و احتمالا برخی از دیگر شهرها)، با وجود فروش بلیط.
گویا مسئولین و بهویژه اماکن اجازه این کار را ندادهاند. چرا؟ کسی نمیداند. یعنی در واقع ما نمیدانیم؛ اما مسئولین میدانند. به عبارت دیگر، نه آنها ما را میفهمند و نه ما آنها و دلایلشان را. نه ما میفهمیم چرا آنها از همه چیز میترسند و همه چیز را امنیتی یا ضد دینی و ضداخلاقی میبینند، نه آنها نیازها و خواستههای ما را میفهمند. ما و مسئولین در دو جهان متفاوت زندگی میکنیم. گمان نمیکنم در میان همه کشورهای جهان، کشوری را بتوان یافت که بین درک مسئولینش از امور با درک مردمش از همان امور این همه فاصله باشد.
از سوی دیگر، کشورهای زیادی در جهان هستند که فقر و فساد اقتصادی در آن گسترده است، کشورهای زیاد دیگری هم هستند که خط قرمزهای سیاسی زیادی دارند، کشورهای دیگری هم میتوان یافت که محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی برای مردمانش تعیین میشود، اما کشوری که همه اینها را همزمان داشته باشد، نمیتوان یافت. دستکم من نمیشناسم. یعنی مثلا کشوری که خط قرمزهای سیاسی زیادی داشته باشد، به شهروندانش آزادیهای اجتماعی و فرهنگی بیشتری میدهد تا دستکم فشارهای سیاسی را در جایی دیگر تخلیه کنند. اما اگر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی همزمان وارد شود و هیچ راه گریزی نباشد، طبیعتا یک جایی این فشارها بیرون میزند که مسئولین انتظارش را ندارند. همانگونه که در دی ماه سال پیش دیدیم. خدا بیامرزد دکتر محمد امین قانعیراد، رئیس پیشین انجمن جامعهشناسی ایران که دو شب پیش از این جهان رخت بربست. آخرین بار که دیدمش، چهارم بهمن ماه بود که نشست «بررسی ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ناآرامیهای دیماه 96» با همکاری انجمن جامعهشناسی ایران و خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. زندهیاد دکتر قانعیراد هم جزو سخنرانان بود. او در بخش پایانی سخنانش نکاتی را درباره شرایط جامعه بیان کرد که به نظرم با آن میتوان این یادداشت را به پایان رساند:
«مردم برای خودشان تئوری امنیت اجتماعی دارند و مسئولین هم تئوری امنیت ملی دارند، این دو تئوری باید به مصاف هم برود و با هم گفتگو کند. چرا فکر میکنیم که درک همه باید از امنیت اجتماعی یکی باشد؟ چرا فکر میکنیم که درک یک جوان 25 ساله باید با درک یک فرد امنیتی یکی باشد؟ این موضوع باید به رسمیت شناخته شود. دولت در یک شکلی میتواند برای شهروندان خودش فضای عاطفی سیاسی ایجاد کند. جوانان احساس کنند از آنها حمایت میشود. مانند دورههای انتخابات که رفتارهای اجتماعی معنادار میشود. در غیر این صورت رفتار اجتماعی بیمعنا خواهد شد. انسانهایی هم که رفتار اجتماعی معنادار نداشته باشند، به رفتارهای پیشبینینشده دست میزنند. من امیدوارم فرضیهام غلط باشد، معتقدم اگر این 3 شکافها شناخته و درمان اساسی نشود، احتمال دارد موجهای بعدی اعتراض در زمانبندیهای کوتاهتر و با خشونت بیشتری همراه شود، که امیدوارم چنین نشود».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
با شیشه نوشابه که تجاوز نمیشه!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی آقای ابطحی، نماینده خمینیشهر، دستهگل تازه دیگری به آب داده است. پیش از این، وی نامه اعتراضی به رییس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به خاطر رسانهای شدن بحث تجاوز به کودک شش ساله افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور که این خبر را رسانهای کرده بود، شد. اما این نامه وی در شبکههای اجتماعی به شدت مورد انتقاد کاربران قرار گرفت. این بار نامبرده پرسش و ادعای شگفتانگیز دیگری طرح کرده است:
«یعنی بچه کوچک را به طرق مختلف نمیشود رفع بکارت کرد؟ فقط باید تعرض جنسی صورت گرفته باشد؟ [...] اگر بر اساس ورود «شیشه پپسی» بوده باشد چه؟».
جناب ابطحی! شما میدانید «رفع بکارت» از یک دختر پنج و نیم ساله یعنی چه؟ میفهمید «ورود شیشه پپسی» به بدن یک دختر خردسال چه معنایی میدهد؟ حقیقتا اینها را میفهمید و باز هم اینگونه آسان اینچنین جملاتی بر زبان میآورید؟ یا هنوز از درک موضوعی به این سادگی عاجزید؟
به یک دختر خردسال تجاوز وحشیانه شده، به گونهای که برای پیشگیری از خونریزی بیشتر، کارش به اتاق عمل بیمارستان و چندین روز بستری شدن کشیده است؛ آن هم در شهری که شما نمایندهاش هستید. اما به جای پذیرش واقعیت و جبران کمکاریهایی که در زمینه شهرتان داشتهاید، ابتدا موضوع را تکذیب کرده و خواستار برکناری کسانی هستید که بر پایه وظیفهشان، به این مسئله رسیدگی میکردند و برای پیشگیری از شایعات بیشتر، رسما خبر را تایید نمودند. بعد که همه شواهد و واکنشهای ایرانیان علیه این خواسته شما بود، به تئوری «شیشه پپسی» متوسل شدید.
اینها را بهعنوان نماینده مردم به زبان میآورید؛ در حالیکه گوینده چنین سخنانی بیگمان نماینده ما نیست. اگر میبینید به مجلس راه یافتهاید، بهخاطر خالی بودن بیشه است و نظارت استصوابی؛ وگرنه جای شما مجلس نبود.
اصلا گیرم با شیشه پپسی از این دخترک معصوم «رفع بکارت» شده باشد. این از شما رفع تکلیف میکند؟ که مثلا چون تجاوز با شیشه پپسی بوده، بنابراین نباید رسانهای شود؟ یا نکند باور دارید تجاوز با شیشه نوشابه، ایرادی ندارد؟ گمان نمیکنید که چون کمکاریهای شما را –چه در حوزه انتخابیهتان و چه کوتاهیتان در لایحه رسیدگی به حقوق کودکان در مجلس- برملا میکند، با رسانهای شدنش مخالفید؟
آیا در کارنامهتان در مجلس، مورد مشابه دیگری هم در گوشهای دیگر از ایران بوده که نسبت به آن هم همین موضع را گرفته باشید؟ آن موقع میفهمیم که سخن و موضع کنونی شما نه از روی تعصب و شانه خالی کردن از بار مسئولیت، بلکه به خاطر چیزی است که به آن باور دارید. و الا اینکه رسانهای شدن این خبر را کار دشمنان اسلام و انقلاب و بنیانگذار انقلاب و رهبر کشور و امت شهیدپرور و... بدانید، نه هیچ دردی را دوا میکند و نه کسی باور میکند. افرادی همچون شما اینقدر از همه اینها برای پیشبرد اهداف شخصیشان هزینه کردهاند که دیگر حنایشان برای کسی رنگ ندارد.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
یادداشت پیشینم درباره موضعگیری آقای ابطحی را میتوانید از اینجا بخوانید:
https://t.me/moghaddames/103
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی آقای ابطحی، نماینده خمینیشهر، دستهگل تازه دیگری به آب داده است. پیش از این، وی نامه اعتراضی به رییس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به خاطر رسانهای شدن بحث تجاوز به کودک شش ساله افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور که این خبر را رسانهای کرده بود، شد. اما این نامه وی در شبکههای اجتماعی به شدت مورد انتقاد کاربران قرار گرفت. این بار نامبرده پرسش و ادعای شگفتانگیز دیگری طرح کرده است:
«یعنی بچه کوچک را به طرق مختلف نمیشود رفع بکارت کرد؟ فقط باید تعرض جنسی صورت گرفته باشد؟ [...] اگر بر اساس ورود «شیشه پپسی» بوده باشد چه؟».
جناب ابطحی! شما میدانید «رفع بکارت» از یک دختر پنج و نیم ساله یعنی چه؟ میفهمید «ورود شیشه پپسی» به بدن یک دختر خردسال چه معنایی میدهد؟ حقیقتا اینها را میفهمید و باز هم اینگونه آسان اینچنین جملاتی بر زبان میآورید؟ یا هنوز از درک موضوعی به این سادگی عاجزید؟
به یک دختر خردسال تجاوز وحشیانه شده، به گونهای که برای پیشگیری از خونریزی بیشتر، کارش به اتاق عمل بیمارستان و چندین روز بستری شدن کشیده است؛ آن هم در شهری که شما نمایندهاش هستید. اما به جای پذیرش واقعیت و جبران کمکاریهایی که در زمینه شهرتان داشتهاید، ابتدا موضوع را تکذیب کرده و خواستار برکناری کسانی هستید که بر پایه وظیفهشان، به این مسئله رسیدگی میکردند و برای پیشگیری از شایعات بیشتر، رسما خبر را تایید نمودند. بعد که همه شواهد و واکنشهای ایرانیان علیه این خواسته شما بود، به تئوری «شیشه پپسی» متوسل شدید.
اینها را بهعنوان نماینده مردم به زبان میآورید؛ در حالیکه گوینده چنین سخنانی بیگمان نماینده ما نیست. اگر میبینید به مجلس راه یافتهاید، بهخاطر خالی بودن بیشه است و نظارت استصوابی؛ وگرنه جای شما مجلس نبود.
اصلا گیرم با شیشه پپسی از این دخترک معصوم «رفع بکارت» شده باشد. این از شما رفع تکلیف میکند؟ که مثلا چون تجاوز با شیشه پپسی بوده، بنابراین نباید رسانهای شود؟ یا نکند باور دارید تجاوز با شیشه نوشابه، ایرادی ندارد؟ گمان نمیکنید که چون کمکاریهای شما را –چه در حوزه انتخابیهتان و چه کوتاهیتان در لایحه رسیدگی به حقوق کودکان در مجلس- برملا میکند، با رسانهای شدنش مخالفید؟
آیا در کارنامهتان در مجلس، مورد مشابه دیگری هم در گوشهای دیگر از ایران بوده که نسبت به آن هم همین موضع را گرفته باشید؟ آن موقع میفهمیم که سخن و موضع کنونی شما نه از روی تعصب و شانه خالی کردن از بار مسئولیت، بلکه به خاطر چیزی است که به آن باور دارید. و الا اینکه رسانهای شدن این خبر را کار دشمنان اسلام و انقلاب و بنیانگذار انقلاب و رهبر کشور و امت شهیدپرور و... بدانید، نه هیچ دردی را دوا میکند و نه کسی باور میکند. افرادی همچون شما اینقدر از همه اینها برای پیشبرد اهداف شخصیشان هزینه کردهاند که دیگر حنایشان برای کسی رنگ ندارد.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
یادداشت پیشینم درباره موضعگیری آقای ابطحی را میتوانید از اینجا بخوانید:
https://t.me/moghaddames/103
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
سطح دانش مسئول مادامالعمر سازمان میراث فرهنگی
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ریاست سازمان میراث فرهنگی ایران برخلاف وزرا، نیاز به تایید مجلس ندارد و بنابراین تبدیل به حیاط خلوت روسایجمهوری شده که نزدیکانشان را دز آنجا بگمارند. بر همین پایه، میراث فرهنگی ایران یکی از حوزههایی است که به دلیل کار نابلدی رؤسایش، آسیب بسیار دیده است.
سیدمحمد بهشتی، یکی از این مسئولین مادامالعمر سازمان میراث فرهنگی کشور است که هر بار این مسئولیتش در قالب یکی از سِمَتهای بلندپایه همچون ریاست این سازمان یا معاونت پژوهشیاش حلول میکند. سخنان و نوشتههای بیپایه و اساس و بدون استناد ایشان، به خوبی سطح دانش مربوطه وی را نشان میدهد.
یکبار در گفتگو با حسین دهباشی، جنگهای ایران و روسیه را مربوط به آذربایجان و روسیه میداند که ربطی به ایران نداشته و سپاهیان دیگر مناطق ایران در آن حضور نداشتهاند (در حالیکه اسناد تاریخی آن دوره، حتی تعداد سپاهیان ایرانی غیر آذری این جنگ را هم نشان دادهاند. یادداشت پیشینم در اینباره:
https://t.me/moghaddames/65
یکجا در روزنامه اعتماد مینویسد: «ما در حالی با شنیدن نام ساسانی یا صفوی یاد گربۀ نشسته میافتیم که کودکان افغان نیز در تاریخ مدارس خود، سلسلههای ساسانی یا صفوی را بخشی از سرگذشت خود میشناسند». یقین دارم آقای بهشتی حتی چشمش به جلد کتابهای تاریخ مدارس افغانستان هم نیفتاده؛ چرا که در این کتابها، ساسانیان و صفویان را نه تنها متعلق به افغانستان نمیدانند، بلکه حکومتهایی متجاوز به خاک این کشور میشمارند (سخنم درباره درستی یا نادرستی کتابهای تاریخ مدارس افغانستان نیست؛ بلکه درباره نادرستی ادعای آقای بهشتی است).
به تازگی هم شمار گویشهای ایرانی را هفتاد هزار دانسته است. آقای بهشتی یا نمیداند گویش چیست یا نمیداند هفتاد هزار یعنی چند تا. زبانشناسان و نهادهای پژوهشی، این رقم را زیر یکصد میدانند؛ مثلا دکتر منتظری زبانشناس، شمار گویشهای ایران را 39 و مرکز مطالعات تابستانی زبان، این شمار را 87 میداند.
کلیت بحثهای زبانشناسی میگوید دو نفر که لهجهشان با هم فرق کند (مثلا لهجه فارسی تهرانی و اصفهانی)، بدون مشکل میتوانند با یکدیگر صحبت کنند. در حالیکه دو نفر با گویشهای متفاوت (برای نمونه گیلکی و بختیاری) به دشواری میتوانند زبان یکدیگر را بفهمند. دست آخر، دو نفر با زبان مختلف (مثلا فارسی و ترکی) اصلا نمیتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. آیا با این معیار، واقعا هفتاد هزار گویش در ایران وجود دارد که مثلا منِ بختیاری نمیتوانم آنها را بفهمم؟
بدتر آنکه آقای بهشتی در همین سخنرانی آخرش (یازدهمین نشست تخصصی «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟») به آن پرداخته، میگوید تا زمان رضاشاه، «این سرزمین هرگز به نام ایران نبود و به اسم سرزمین پارس شناخته میشد». این دقیقا ادعای تجزیهطلبان و دشمنان ایران است که از دهان رسمیترین مسئول فرهنگی جمهوری اسلامی بیرون میآید. آقای بهشتی که ظاهرا به دوره قاجار علاقمند است، تاکنون یکبار اسناد قاجاری را نگاه کرده تا ببیند در همه آنها نام این کشور ایران و نام پادشاهان هم شاه ایران نوشته میشد یا نه؟ سکههایشان را چطور؟ سکههای پیش از آنها همچون نادرشاه افشار را چطور؟ اسناد رسمی با همسایگانی همچون عثمانی را چطور؟ حتی در یکی از آنها، از نام پارس برای کشورمان استفاده شده است؟ نقشههای جغرافیدانان عثمانی همچون «ابراهیم متفرقه افندی» از ایران سده یازدهم هجری را چطور؟ ایشان واقعا نمیداند تنها کشورهای غربی بودند که نام کشورمان را پارس یا پرشیا میدانستند و رضاشاه در نامه رسمیاش، خواستار کاربرد همان نامی برای کشورمان شد که در خود ایران هم کاربرد داشت؟
آقای بهشتی با همین سطح سواد چهل سال است چسبیدهاند به بالاترین کرسیهای فرهنگی این کشور؟
ایشان در پی انتقادات پس از مرگ زندهیاد ملکمطیعی (که همین آقای بهشتی عامل اصلی کنار نهادن ملکمطیعی، فردین و بهروز وثوقی از سینمای پس از انقلاب بود؛ چرا که با مدرک معماری توانسته بود نه تنها در میراث فرهنگی، که در مهمترین نهادهای تصمیمگیرنده سینمایی هم همهکاره شود) میگوید: «این خیلی بیانصافی است که بعضیها یک صورتحساب چهل ساله میگذارند روی میز». نه آقای بهشتی! بیانصافی این است که شما چهل سال است بر بالاترین کرسیهای فرهنگی، هنری، سینمایی و... ایران تکیه زده؛ درباره شیر مرغ تا جان آدمیزاد اظهار نظر غیرمستند کرده؛ به بحثها و ابهاماتی که درباره ارقام نجومی بازنشستگی و حقوق دوبارهتان پس از بازنشستگی صوری در میان است پاسخ نداده؛ و با همه اینها، از گلویتان صدای تجزیهطلبان و دشمنان ایران بیرون میآید.
(اگر پسندیدید، به اشتراک بگذارید تا شاید برسد به دست آقای بهشتی)
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ریاست سازمان میراث فرهنگی ایران برخلاف وزرا، نیاز به تایید مجلس ندارد و بنابراین تبدیل به حیاط خلوت روسایجمهوری شده که نزدیکانشان را دز آنجا بگمارند. بر همین پایه، میراث فرهنگی ایران یکی از حوزههایی است که به دلیل کار نابلدی رؤسایش، آسیب بسیار دیده است.
سیدمحمد بهشتی، یکی از این مسئولین مادامالعمر سازمان میراث فرهنگی کشور است که هر بار این مسئولیتش در قالب یکی از سِمَتهای بلندپایه همچون ریاست این سازمان یا معاونت پژوهشیاش حلول میکند. سخنان و نوشتههای بیپایه و اساس و بدون استناد ایشان، به خوبی سطح دانش مربوطه وی را نشان میدهد.
یکبار در گفتگو با حسین دهباشی، جنگهای ایران و روسیه را مربوط به آذربایجان و روسیه میداند که ربطی به ایران نداشته و سپاهیان دیگر مناطق ایران در آن حضور نداشتهاند (در حالیکه اسناد تاریخی آن دوره، حتی تعداد سپاهیان ایرانی غیر آذری این جنگ را هم نشان دادهاند. یادداشت پیشینم در اینباره:
https://t.me/moghaddames/65
یکجا در روزنامه اعتماد مینویسد: «ما در حالی با شنیدن نام ساسانی یا صفوی یاد گربۀ نشسته میافتیم که کودکان افغان نیز در تاریخ مدارس خود، سلسلههای ساسانی یا صفوی را بخشی از سرگذشت خود میشناسند». یقین دارم آقای بهشتی حتی چشمش به جلد کتابهای تاریخ مدارس افغانستان هم نیفتاده؛ چرا که در این کتابها، ساسانیان و صفویان را نه تنها متعلق به افغانستان نمیدانند، بلکه حکومتهایی متجاوز به خاک این کشور میشمارند (سخنم درباره درستی یا نادرستی کتابهای تاریخ مدارس افغانستان نیست؛ بلکه درباره نادرستی ادعای آقای بهشتی است).
به تازگی هم شمار گویشهای ایرانی را هفتاد هزار دانسته است. آقای بهشتی یا نمیداند گویش چیست یا نمیداند هفتاد هزار یعنی چند تا. زبانشناسان و نهادهای پژوهشی، این رقم را زیر یکصد میدانند؛ مثلا دکتر منتظری زبانشناس، شمار گویشهای ایران را 39 و مرکز مطالعات تابستانی زبان، این شمار را 87 میداند.
کلیت بحثهای زبانشناسی میگوید دو نفر که لهجهشان با هم فرق کند (مثلا لهجه فارسی تهرانی و اصفهانی)، بدون مشکل میتوانند با یکدیگر صحبت کنند. در حالیکه دو نفر با گویشهای متفاوت (برای نمونه گیلکی و بختیاری) به دشواری میتوانند زبان یکدیگر را بفهمند. دست آخر، دو نفر با زبان مختلف (مثلا فارسی و ترکی) اصلا نمیتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. آیا با این معیار، واقعا هفتاد هزار گویش در ایران وجود دارد که مثلا منِ بختیاری نمیتوانم آنها را بفهمم؟
بدتر آنکه آقای بهشتی در همین سخنرانی آخرش (یازدهمین نشست تخصصی «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟») به آن پرداخته، میگوید تا زمان رضاشاه، «این سرزمین هرگز به نام ایران نبود و به اسم سرزمین پارس شناخته میشد». این دقیقا ادعای تجزیهطلبان و دشمنان ایران است که از دهان رسمیترین مسئول فرهنگی جمهوری اسلامی بیرون میآید. آقای بهشتی که ظاهرا به دوره قاجار علاقمند است، تاکنون یکبار اسناد قاجاری را نگاه کرده تا ببیند در همه آنها نام این کشور ایران و نام پادشاهان هم شاه ایران نوشته میشد یا نه؟ سکههایشان را چطور؟ سکههای پیش از آنها همچون نادرشاه افشار را چطور؟ اسناد رسمی با همسایگانی همچون عثمانی را چطور؟ حتی در یکی از آنها، از نام پارس برای کشورمان استفاده شده است؟ نقشههای جغرافیدانان عثمانی همچون «ابراهیم متفرقه افندی» از ایران سده یازدهم هجری را چطور؟ ایشان واقعا نمیداند تنها کشورهای غربی بودند که نام کشورمان را پارس یا پرشیا میدانستند و رضاشاه در نامه رسمیاش، خواستار کاربرد همان نامی برای کشورمان شد که در خود ایران هم کاربرد داشت؟
آقای بهشتی با همین سطح سواد چهل سال است چسبیدهاند به بالاترین کرسیهای فرهنگی این کشور؟
ایشان در پی انتقادات پس از مرگ زندهیاد ملکمطیعی (که همین آقای بهشتی عامل اصلی کنار نهادن ملکمطیعی، فردین و بهروز وثوقی از سینمای پس از انقلاب بود؛ چرا که با مدرک معماری توانسته بود نه تنها در میراث فرهنگی، که در مهمترین نهادهای تصمیمگیرنده سینمایی هم همهکاره شود) میگوید: «این خیلی بیانصافی است که بعضیها یک صورتحساب چهل ساله میگذارند روی میز». نه آقای بهشتی! بیانصافی این است که شما چهل سال است بر بالاترین کرسیهای فرهنگی، هنری، سینمایی و... ایران تکیه زده؛ درباره شیر مرغ تا جان آدمیزاد اظهار نظر غیرمستند کرده؛ به بحثها و ابهاماتی که درباره ارقام نجومی بازنشستگی و حقوق دوبارهتان پس از بازنشستگی صوری در میان است پاسخ نداده؛ و با همه اینها، از گلویتان صدای تجزیهطلبان و دشمنان ایران بیرون میآید.
(اگر پسندیدید، به اشتراک بگذارید تا شاید برسد به دست آقای بهشتی)
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
روسیهپرستی تا به کجا؟
امیر هاشمی مقدم: وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی سید محمد بهشتی در گفتگو با حسین دهباشی، سخنان شگفتی درباره جنگهای ایران و روس بر زبان رانده است. از میان ادعاها و تحریفات ایشان، من تنها به یکی، آن هم در حد یک یادداشت روزنامهای میپردازم:…
امیر هاشمی مقدم: وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی سید محمد بهشتی در گفتگو با حسین دهباشی، سخنان شگفتی درباره جنگهای ایران و روس بر زبان رانده است. از میان ادعاها و تحریفات ایشان، من تنها به یکی، آن هم در حد یک یادداشت روزنامهای میپردازم:…
به خواهران معصوم ایرانشهریام
امیر هاشمی مقدم
خبر تلخ و تکاندهنده است. چندین دختر ایرانشهری در روزهای گذشته، بهویژه در ماه رمضان و با زبان روزه، ربوده و مورد تجاوز جمعی قرار گرفتهاند. همچون دیگر رویدادهای مهم، هر منبعی روایتی متفاوت دربارهاش دارد. امام جمعه ایرانشهر بر پایه اعترافات یکی از متهمان شمار این قربانیان را 41 دختر اعلام میکند؛ نماینده ایرانشهر در مجلس خبر از دریافت پشتیبانیهای پزشکی توسط چهار تن از این قربانیان به میان میآورد؛ مقامهای قضایی استان خبر از سه مورد شکایت میدهند؛ و دست آخر، دادستان کل کشور هم سخن از «تعقیب قضایی» امام جمعه ایرانشهر که این خبر را نخستین بار اعلام کرد به میان میآورد؛ چرا که «موضوع به این ترتیبی که مطرح شده، تکذیب میگردد» و مایه تشویش اذهان عمومی شده است. آن هم در حالیکه نماینده مجلس و عضور کمیسیون امور زنان، سخن از ارتباط متجاوزان با پایگاههای قدرت و ثروت به میان میآورد؛ بخشدار نیکشهر در همان استان، سخن از عرف و سنتهایی به میان میآورد که اجازه نمیدهد قربانیان شکایت کنند، سنتهایی که به باور او ممکن است این دختران قربانی را که اکنون همچون «لکههای ننگ» دیده میشوند را، با حذف فیزیکی پاک کند.
بیگمان اگر هاروی واینستین (تهیهکننده مشهور هالیوود که به جرم آزار جنسی به زنان بازیگر در سالیان گذشته، به تازگی رسوا و از کار بیرون شد) در ایران میبود، کسی نه جرأت شکایت از او را داشت و نه اگر شکایت میکرد، دستش به جایی بند میشد. واینستین اگرچه به تطمیع و فریب متوسل شده بود، اما به هیچکدام از زنان به زور تجاوز نکرده بود. همچنانکه از برخی موارد حدود سی سال گذشته و بنابراین امکان اثباتشان هم نبود. اما در آن کشور، همین که زنان گفتند او آنها را فریب داده و تطمیع کرده، همه سخنشان را پذیرفتند. واینستین هم هرگز ارتباط جنسی با آنها را کتمان نکرد؛ بلکه سخنش بر سر این بود که آنها آگاهانه و با رضایت خودشان با او همبستر شدهاند. به راستی اگر در ایران چنین چیزی رخ میداد، واکنشها چه بود؟ به جز اینکه مقامهای رسمی میگفتند زنان باید شاهد بیاورند و آزمایش شوند؟ بعد هم اگر مشخص میشد با فریب و تطمیع بوده و نه زور، زنان پیش و بیش از متجاوز تنبیه شده و به فحشا متهم میشدند.
خواهران ایرانشهریمان را دریابیم. شهری که نام مقدس ایران بر آن نهاده شده، نباید مورد بیمهری ایرانیان قرار بگیرد. خواهران ایرانشهریمان نه تنها مورد تجاوز، بلکه مورد تبعیض چندسویه هم قرار گرفتهاند. ایرانشهر، جایگرفته در استان سیستان و بلوچستان. جایی که طبیعت با آنها قهر کرده و نعمتهایش را از آنان دریغ میدارد؛ جایی که مورد بیمهری مسئولین و حنی ما مردم عادی قرار گرفته، فراموش شده، و فقر اقتصادی، بیکاری گسترده و توسعهنیافتگیاش را کسی نمیبیند. اعتراف کنیم که ایرانشهر و بلوچستان را هرگز مورد توجه جدی قرار ندادهایم. شخصا چندین بار شمال و جنوب، خاور و باختر این استان را گشته و عمق فقر و نداریشان را با چشمانم دیدهام. اما دیدن این فقر کجا و تجربه هر روزه آن کجا؟
و فقر فرهنگیای که اکنون بیش از هر چیز، خواهرانمان را تهدید میکند. مبادا که این دخترانِ سرزمینِ من و تو، این دخترانِ من و تو، همچون لکه ننگی بر دامان خانواده یا شهر شناخته شوند. مبادا که کسی یا کسانی اندیشه اهریمنی حذف اینان را در سر داشته باشند؟ حذف این «ایراندختها» تنها حذف فیزیکی نیست؛ حذف اجتماعی هم هست. مبادا نادیده گرفته و طرد شوند.
خرسندم که خواهران خراسانیشان برای پذیرش وکالت ایشان اعلام آمادگی کردهاند. اما این چیزی از بار مسئولیت ما کم نمیکند. «ایراندُختان ایرانشهری» را در مرکز توجهمان قرار دهیم تا از نادیده گرفته شدنشان پیشگیری نماییم.
برسانید به دست خواهران ایرانشهریمان تا بدانند قلب هر ایرانی با آنهاست.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
خبر تلخ و تکاندهنده است. چندین دختر ایرانشهری در روزهای گذشته، بهویژه در ماه رمضان و با زبان روزه، ربوده و مورد تجاوز جمعی قرار گرفتهاند. همچون دیگر رویدادهای مهم، هر منبعی روایتی متفاوت دربارهاش دارد. امام جمعه ایرانشهر بر پایه اعترافات یکی از متهمان شمار این قربانیان را 41 دختر اعلام میکند؛ نماینده ایرانشهر در مجلس خبر از دریافت پشتیبانیهای پزشکی توسط چهار تن از این قربانیان به میان میآورد؛ مقامهای قضایی استان خبر از سه مورد شکایت میدهند؛ و دست آخر، دادستان کل کشور هم سخن از «تعقیب قضایی» امام جمعه ایرانشهر که این خبر را نخستین بار اعلام کرد به میان میآورد؛ چرا که «موضوع به این ترتیبی که مطرح شده، تکذیب میگردد» و مایه تشویش اذهان عمومی شده است. آن هم در حالیکه نماینده مجلس و عضور کمیسیون امور زنان، سخن از ارتباط متجاوزان با پایگاههای قدرت و ثروت به میان میآورد؛ بخشدار نیکشهر در همان استان، سخن از عرف و سنتهایی به میان میآورد که اجازه نمیدهد قربانیان شکایت کنند، سنتهایی که به باور او ممکن است این دختران قربانی را که اکنون همچون «لکههای ننگ» دیده میشوند را، با حذف فیزیکی پاک کند.
بیگمان اگر هاروی واینستین (تهیهکننده مشهور هالیوود که به جرم آزار جنسی به زنان بازیگر در سالیان گذشته، به تازگی رسوا و از کار بیرون شد) در ایران میبود، کسی نه جرأت شکایت از او را داشت و نه اگر شکایت میکرد، دستش به جایی بند میشد. واینستین اگرچه به تطمیع و فریب متوسل شده بود، اما به هیچکدام از زنان به زور تجاوز نکرده بود. همچنانکه از برخی موارد حدود سی سال گذشته و بنابراین امکان اثباتشان هم نبود. اما در آن کشور، همین که زنان گفتند او آنها را فریب داده و تطمیع کرده، همه سخنشان را پذیرفتند. واینستین هم هرگز ارتباط جنسی با آنها را کتمان نکرد؛ بلکه سخنش بر سر این بود که آنها آگاهانه و با رضایت خودشان با او همبستر شدهاند. به راستی اگر در ایران چنین چیزی رخ میداد، واکنشها چه بود؟ به جز اینکه مقامهای رسمی میگفتند زنان باید شاهد بیاورند و آزمایش شوند؟ بعد هم اگر مشخص میشد با فریب و تطمیع بوده و نه زور، زنان پیش و بیش از متجاوز تنبیه شده و به فحشا متهم میشدند.
خواهران ایرانشهریمان را دریابیم. شهری که نام مقدس ایران بر آن نهاده شده، نباید مورد بیمهری ایرانیان قرار بگیرد. خواهران ایرانشهریمان نه تنها مورد تجاوز، بلکه مورد تبعیض چندسویه هم قرار گرفتهاند. ایرانشهر، جایگرفته در استان سیستان و بلوچستان. جایی که طبیعت با آنها قهر کرده و نعمتهایش را از آنان دریغ میدارد؛ جایی که مورد بیمهری مسئولین و حنی ما مردم عادی قرار گرفته، فراموش شده، و فقر اقتصادی، بیکاری گسترده و توسعهنیافتگیاش را کسی نمیبیند. اعتراف کنیم که ایرانشهر و بلوچستان را هرگز مورد توجه جدی قرار ندادهایم. شخصا چندین بار شمال و جنوب، خاور و باختر این استان را گشته و عمق فقر و نداریشان را با چشمانم دیدهام. اما دیدن این فقر کجا و تجربه هر روزه آن کجا؟
و فقر فرهنگیای که اکنون بیش از هر چیز، خواهرانمان را تهدید میکند. مبادا که این دخترانِ سرزمینِ من و تو، این دخترانِ من و تو، همچون لکه ننگی بر دامان خانواده یا شهر شناخته شوند. مبادا که کسی یا کسانی اندیشه اهریمنی حذف اینان را در سر داشته باشند؟ حذف این «ایراندختها» تنها حذف فیزیکی نیست؛ حذف اجتماعی هم هست. مبادا نادیده گرفته و طرد شوند.
خرسندم که خواهران خراسانیشان برای پذیرش وکالت ایشان اعلام آمادگی کردهاند. اما این چیزی از بار مسئولیت ما کم نمیکند. «ایراندُختان ایرانشهری» را در مرکز توجهمان قرار دهیم تا از نادیده گرفته شدنشان پیشگیری نماییم.
برسانید به دست خواهران ایرانشهریمان تا بدانند قلب هر ایرانی با آنهاست.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
چند پرسش از آیت الله مکارم شیرازی درباره ورود زنان به ورزشگاه
امیر هاشمی مقدم: فرارو
حضور گرامی آیتالله مکارم شیرازی
با درود و خسته نباشید
در دیدار سردار اشتری، فرمانده نیروی انتظامی کشور با جنابعالی، نکاتی بیان شد و تردیدهایی به وجود آورد. سردار اشتری گفته بود که «ما فقط براساس قانون عمل میکنیم» و حضرتعالی در تأیید ایشان، با اشاره به شرایط کنونی کشور فرمودید: «چه ضرورتی دارد که زنان به ورزشگاه بروند و چه مشکلی پیش میآید اگر نروند؟». جدا از اینکه به نظر میآید برخلاف فرموده سردار اشتری، در هیچ کجای قانون اساسی سخن از ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاهها نیامده است، در اینجا تنها به بیان چند پرسش درباره سخن حضرتعالی میپردازم.
جنابعالی از بهانهجوییهای غربیان بهعنوان عاملی اثرگذار بر شرایط کشور سخن رانده و در این شرایط از عدم ضرورت حضور زنان در ورزشگاهها سخن به میان آوردهاید. نخست اینکه به نظر نمیآید بهانهجوییهای غربیان اثری بر این امر داشته باشد. حضور زنان در ورزشگاه یک خواسته عمومی است و این حضور نه تنها بهانهجوییهای غربیان را در پی ندارد، بلکه میتواند پاسخی مناسب به برخی از بهانهجوییهای ایشان درباره محدودیتهای زنان در ایران باشد.
از سوی دیگر شرایطی که حضرتعالی از آنها سخن به میان آوردهاید در طول این چهار دهه با شدت و ضعف ادامه داشته و به نظر نمیآید به این زودیها از میان برداشته شود. بنابراین نمیتوان از حق نیمی از افراد جامعه با این توجیه چشمپوشی کرد.
نکته دوم این است که به نظر میآید هم بر پایه قانون و هم بر پایه شرع، اصل بر برائت افراد است نه اتهام. بر همین پایه بهطور منطقی اگر قرار است از انجام امری پیشگیری شود باید دلیلی برای آن بیان گردد نه اینکه توجیه بیاوریم که حالا اگر جلوی این کار گرفته شود چه میشود؟ اگر اینگونه باشد بسیاری از امور هستند که میتوان با این توجیه از انجامشان پیشگیری کرد. همانگونه که عبادات بخشی از نیازهای روحی انسانها برشمرده میشود، انجام دادن، دیدن، شنیدن و لذت بردن از بسیاری از هنرها و ورزشها نیز، بخشی لازم از تغذیه روحی انسانها به شمار میآید.
همین محدودیتها باعث شده که میزان افسردگی در جامعه ایران بنا به گفته کارشناسان بسیار بالا باشد. رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران میگوید 25% درصد ایرانیها دچار بیماری روانی بوده و 50% مراجعان به پزشکان عمومی نیز دارای یک یا چند بیماری روانی هستند. البته این میزان مشکلات روحی و روانی در میان زنان و دختران ایرانی بالاتر است. آنگونه که انجمن روانشناسی ایران سهم زنان ایرانی از اختلالات روانی را سه تا چهار برابر بیشتر از مردان میداند؛ تا جایی که ایران از نظر افسردگی زنان جزو پنج کشور نخست دنیا به شمار میآید. بخش عمدهای از چراییاش را باید در اعمال همین محدودیتها یافت که نه دلیل قانونی دارد و نه دلیل شرعی.
در اینجا و به این بهانه، پرسشی دیگر هم دارم:
چند سال پیش در کار پژوهشیای که درباره ترویج فرهنگ دوچرخهسواری در شهر تهران و به سفارش شهرداری تهران صورت میگرفت، نگارنده نیز دستی بر آتش داشت. به نظر میآمد یکی از دلایل عدم استقبال از دوچرخه در ایران (که میتواند بار ترافیک و آلودگی را کاهش دهد)، تکجنسیتی بودن آن باشد. یعنی تنها مردها و پسرها اجازه دوچرخهسواری دارند و همین عامل باعث میشود دوچرخه برخلاف خودرو، بهعنوان وسیله نقلیه اعضای خانواده مورد استفاده قرار نگیرد. بنابراین به دفاتر علما و مراجع تقلید پرسشهایی درباره استفاده بانوان از دوچرخه فرستاده شد. تقریباً همه علما با دوچرخهسواری زنان مخالف بودند. پرسش اینجاست که چگونه است که سوارکاری در صدر اسلام برای زنان ممنوع نبود و زنان حتی گاهی در جنگها رکاب به رکاب مردان میجنگیدند. اکنون تنها وسیله نقلیه عوض شده است. اتفاقاً به نظر میآید سوار شدن زنان بر استر بیشتر باعث تکان خوردن بدن ایشان شود تا دوچرخهسواری.
در مقام بیان، بهطور مرتب از برابری حقوق زن و مرد در اسلام و ایران سخن به میان میآید. اما واقعیت این است که چنین رفتارهایی، شکافی بین گفتار و کردار مسئولین ایجاد کرده است؛ شکافی که به پای دین اسلام نوشته میشود. بهعنوان پژوهشگر اجتماعی کمترین تردیدی ندارم که این ممانعتها نتیجه عکس داده و باعث گریزان شدن مردم و بهویژه جوانان از دین میشود.
پینوشت: این یادداشت را دو سال پیش در فرارو منتشر کرده بودم. اکنون به بهانه انتشار کتاب «حضور زنان در ورزشگاه: پژوهشی فقهی» توسط مرکز بررسیهای استراتژیک ریاستجمهوری که یافتههایش حضور زنان در ورزشگاه را جایز شرعی نشان میدهد، چکیده یادداشتم را در اینجا بازنشر کردم.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
حضور گرامی آیتالله مکارم شیرازی
با درود و خسته نباشید
در دیدار سردار اشتری، فرمانده نیروی انتظامی کشور با جنابعالی، نکاتی بیان شد و تردیدهایی به وجود آورد. سردار اشتری گفته بود که «ما فقط براساس قانون عمل میکنیم» و حضرتعالی در تأیید ایشان، با اشاره به شرایط کنونی کشور فرمودید: «چه ضرورتی دارد که زنان به ورزشگاه بروند و چه مشکلی پیش میآید اگر نروند؟». جدا از اینکه به نظر میآید برخلاف فرموده سردار اشتری، در هیچ کجای قانون اساسی سخن از ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاهها نیامده است، در اینجا تنها به بیان چند پرسش درباره سخن حضرتعالی میپردازم.
جنابعالی از بهانهجوییهای غربیان بهعنوان عاملی اثرگذار بر شرایط کشور سخن رانده و در این شرایط از عدم ضرورت حضور زنان در ورزشگاهها سخن به میان آوردهاید. نخست اینکه به نظر نمیآید بهانهجوییهای غربیان اثری بر این امر داشته باشد. حضور زنان در ورزشگاه یک خواسته عمومی است و این حضور نه تنها بهانهجوییهای غربیان را در پی ندارد، بلکه میتواند پاسخی مناسب به برخی از بهانهجوییهای ایشان درباره محدودیتهای زنان در ایران باشد.
از سوی دیگر شرایطی که حضرتعالی از آنها سخن به میان آوردهاید در طول این چهار دهه با شدت و ضعف ادامه داشته و به نظر نمیآید به این زودیها از میان برداشته شود. بنابراین نمیتوان از حق نیمی از افراد جامعه با این توجیه چشمپوشی کرد.
نکته دوم این است که به نظر میآید هم بر پایه قانون و هم بر پایه شرع، اصل بر برائت افراد است نه اتهام. بر همین پایه بهطور منطقی اگر قرار است از انجام امری پیشگیری شود باید دلیلی برای آن بیان گردد نه اینکه توجیه بیاوریم که حالا اگر جلوی این کار گرفته شود چه میشود؟ اگر اینگونه باشد بسیاری از امور هستند که میتوان با این توجیه از انجامشان پیشگیری کرد. همانگونه که عبادات بخشی از نیازهای روحی انسانها برشمرده میشود، انجام دادن، دیدن، شنیدن و لذت بردن از بسیاری از هنرها و ورزشها نیز، بخشی لازم از تغذیه روحی انسانها به شمار میآید.
همین محدودیتها باعث شده که میزان افسردگی در جامعه ایران بنا به گفته کارشناسان بسیار بالا باشد. رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران میگوید 25% درصد ایرانیها دچار بیماری روانی بوده و 50% مراجعان به پزشکان عمومی نیز دارای یک یا چند بیماری روانی هستند. البته این میزان مشکلات روحی و روانی در میان زنان و دختران ایرانی بالاتر است. آنگونه که انجمن روانشناسی ایران سهم زنان ایرانی از اختلالات روانی را سه تا چهار برابر بیشتر از مردان میداند؛ تا جایی که ایران از نظر افسردگی زنان جزو پنج کشور نخست دنیا به شمار میآید. بخش عمدهای از چراییاش را باید در اعمال همین محدودیتها یافت که نه دلیل قانونی دارد و نه دلیل شرعی.
در اینجا و به این بهانه، پرسشی دیگر هم دارم:
چند سال پیش در کار پژوهشیای که درباره ترویج فرهنگ دوچرخهسواری در شهر تهران و به سفارش شهرداری تهران صورت میگرفت، نگارنده نیز دستی بر آتش داشت. به نظر میآمد یکی از دلایل عدم استقبال از دوچرخه در ایران (که میتواند بار ترافیک و آلودگی را کاهش دهد)، تکجنسیتی بودن آن باشد. یعنی تنها مردها و پسرها اجازه دوچرخهسواری دارند و همین عامل باعث میشود دوچرخه برخلاف خودرو، بهعنوان وسیله نقلیه اعضای خانواده مورد استفاده قرار نگیرد. بنابراین به دفاتر علما و مراجع تقلید پرسشهایی درباره استفاده بانوان از دوچرخه فرستاده شد. تقریباً همه علما با دوچرخهسواری زنان مخالف بودند. پرسش اینجاست که چگونه است که سوارکاری در صدر اسلام برای زنان ممنوع نبود و زنان حتی گاهی در جنگها رکاب به رکاب مردان میجنگیدند. اکنون تنها وسیله نقلیه عوض شده است. اتفاقاً به نظر میآید سوار شدن زنان بر استر بیشتر باعث تکان خوردن بدن ایشان شود تا دوچرخهسواری.
در مقام بیان، بهطور مرتب از برابری حقوق زن و مرد در اسلام و ایران سخن به میان میآید. اما واقعیت این است که چنین رفتارهایی، شکافی بین گفتار و کردار مسئولین ایجاد کرده است؛ شکافی که به پای دین اسلام نوشته میشود. بهعنوان پژوهشگر اجتماعی کمترین تردیدی ندارم که این ممانعتها نتیجه عکس داده و باعث گریزان شدن مردم و بهویژه جوانان از دین میشود.
پینوشت: این یادداشت را دو سال پیش در فرارو منتشر کرده بودم. اکنون به بهانه انتشار کتاب «حضور زنان در ورزشگاه: پژوهشی فقهی» توسط مرکز بررسیهای استراتژیک ریاستجمهوری که یافتههایش حضور زنان در ورزشگاه را جایز شرعی نشان میدهد، چکیده یادداشتم را در اینجا بازنشر کردم.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
خوبیهای نادیدهمان به مهاجران
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
آنچه میخوانید، چکیدهای است از نوشتهام در پاسخ به درخواست انصافنیوز، که چرا خدمات ایران به مهاجران افغانستانی دیده نمیشود. این نوشتار، چرایی چنین نگاههای غیرمنصافانهای را بررسی میکند.
1- دولت ترامپ، 2500 کودک مهاجر غیرقانونی را از پدر و مادرشان جدا کرده است؛ رفتاری که در چهار دهه میزبانی ایران از مهاجرین و پناهندگان افغانستانی، از این کشور سر نزده است؛ آن هم کشوری که خودش همچنان با مشکلات اقتصادی دست به گریبان است.
2- امریکا سالانه به 9 هزار نفر از کشورهای دیگر، به شرط پیوستن به ارتش و جنگیدن برای این کشور در مناطق خطرناک، شهروندی میدهد. ایران برای نخستین بار، چند سال پیش همین راه را پیش پای کسانی که مهاجرت غیرقانونی به ایران کرده بودند گذاشت که یا به کشورشان باز گردند، یا در سوریه علیه داعش جنگیده و سپس شهروندی ایران برای خود و خانوادهشان به دست آورند. چرا علیه ایران موج منفی به راه افتاد؟ تفاوت رفتار دولت ایران با دولت امریکا چه بود؟ این به معنای پشتیبانی از فرستادن افغانستانیها به سوریه نیست؛ بلکه بحث درباره رویکرد دوگانه به یک رفتار است.
3- پاکستان شرایط تقریبا مشابهی با ایران دارد (مهاجران زیاد افغانستانی)، رفتارشان هم کمابیش شبیه رفتار ایرانیهاست. برخورد با جمعیت سه میلیونی مهاجران سوری در ترکیه هم همینگونه است و برخوردهای خشن زیادی میانشان (همچون حمله به کمپهای مهاجران) رخ میدهد. این در حالی است که تازه شش سال است پای مهاجران سوری به ترکیه باز شده و به این زودی کاسه صبر ترکیهایها لبریز شد.
اما به راستی چرا اینچنین است؟ چرا همه رفتارهای منفی ایران در برابر مهاجران دیده شده، اما رفتارهای مثبت دیده نمیشود؟ چرا بسیاری از رسانههای افغانستان برخوردهای ناشایست با مهاجران افغانستانی در ایران را پوشش گسترده میدهند، اما از خدمات ایران به مهاجران افغانستانی سخنی به میان نمیآورند؟
در کنار وابستگی مالی بسیاری از رسانههای افغانستان به کشورهای غربی، بیگمان یک دلیلش سیاست مبهم حاکمیت ما نسبت به افغانستانیها است. ما پس از چهار دهه از حضور این مهاجران، هنوز تکلیفمان را مشخص نکردهایم که در برابر آنها چه برنامهای داریم؟ اگر میخواهیمشان چه برنامهای داریم و اگر نمیخواهیمشان چه تصمیمی برایشان گرفتهایم؟
پیچیدگی قوانین شهروندی ایران باعث شده ما حتی نخبگان افغانستانی را هم نپذیریم. کسی که پدر و مادرش در ایران زندگی کرده و خودش اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده را، همچنان بهعنوان مهاجر میبینیم. شنیدن اخباری درباره وزیر، نمانیده پارلمان یا شهردار فلان پایتخت کشور اروپایی شدن یک مهاجر هم، مایه بازاندیشی در سیاستهایمان نمیشود.
برخلاف باور برخی، قوانین در ایران ضدمهاجر نیست، بلکه مبهم، برنامهریزی نشده و بدون پشتوانه اجرایی است. به تعبیر محمدحسین جعفریان، «رنگین کمانی» است؛ یعنی در حالیکه هزینه قابل توجهی برای مهاجرین افغانستانی میشود، اما نبود یک برنامه منسجم در برابر آنها، فضا را همیشه علیه ایران منفی میسازد.
بنا بر گفته رئیس دفتر کمیساریای عالی امور پناهندگان، این کمیساریا تنها به مهاجران قانونی در ایران رسیدگی کرده و تازه برای همانها هم چیزی کمتر از 10% هزینههایشان را میپردازد و بقیه را دولت ایران پرداخت میکند، اما بسیاری افغانستانیها گمان میکنند کمیساریا بودجه زیادی برای مهاجرین و پناهندگان افغانستانی به ایران میپردازد، ولی ایران آنرا برای خودش بر میدارد!
نمونهای دیگر از این بیبرنامگی ایران را میتوان در پرونده تجاوز به دختر بچه افغانستانی دید. خانواده او یازده نفره است. جدا از اینکه وقتی یک خانوادهای 9 فرزند داشته باشد، توجه و رسیدگیاش به فرزندان هم کم میشود، این نشان از بیبرنامگی ایران در این زمینه هم دارد. بسیاری از خانوادههای مهاجر افغانستانی دیگر هم اینگونهاند. این هم برای خودشان که به سختی هزینههای زندگی را به دست میآورند دردسرساز است، هم برای ایران که باید هزینههایی همچون آموزش رایگان این کودکان را فراهم کرده یا تاوان سرپرستی نادرست کودکان را بدهد.
ایران میتواند برای پذیرش مهاجر یا دادن شهروندی، شرایط دقیق و سختگیرانه اعلام کند. مثلا نخبگان دانشگاهی، کارشناسان و متخصصان برخی حوزههای دانش، مخترعان، قهرمانان ورزشی و... را از کشورهای دیگر جذب کند. در کنار آن میتواند برای برخی گروههای دیگر، شرط خدمت در ارتش با شرایط ویژه (همچون آنچه امریکا انجام میدهد) را در نظر بگیرد و با جدیت آنرا دنبال کند. وگرنه در بر همین پاشنه (هزینهکرد بسیار و دستاور اندک) میچرخد.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
متن کامل یادداشت در لینک زیر در دسترس است:
www.moghaddames.blogfa.com/post/749
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
آنچه میخوانید، چکیدهای است از نوشتهام در پاسخ به درخواست انصافنیوز، که چرا خدمات ایران به مهاجران افغانستانی دیده نمیشود. این نوشتار، چرایی چنین نگاههای غیرمنصافانهای را بررسی میکند.
1- دولت ترامپ، 2500 کودک مهاجر غیرقانونی را از پدر و مادرشان جدا کرده است؛ رفتاری که در چهار دهه میزبانی ایران از مهاجرین و پناهندگان افغانستانی، از این کشور سر نزده است؛ آن هم کشوری که خودش همچنان با مشکلات اقتصادی دست به گریبان است.
2- امریکا سالانه به 9 هزار نفر از کشورهای دیگر، به شرط پیوستن به ارتش و جنگیدن برای این کشور در مناطق خطرناک، شهروندی میدهد. ایران برای نخستین بار، چند سال پیش همین راه را پیش پای کسانی که مهاجرت غیرقانونی به ایران کرده بودند گذاشت که یا به کشورشان باز گردند، یا در سوریه علیه داعش جنگیده و سپس شهروندی ایران برای خود و خانوادهشان به دست آورند. چرا علیه ایران موج منفی به راه افتاد؟ تفاوت رفتار دولت ایران با دولت امریکا چه بود؟ این به معنای پشتیبانی از فرستادن افغانستانیها به سوریه نیست؛ بلکه بحث درباره رویکرد دوگانه به یک رفتار است.
3- پاکستان شرایط تقریبا مشابهی با ایران دارد (مهاجران زیاد افغانستانی)، رفتارشان هم کمابیش شبیه رفتار ایرانیهاست. برخورد با جمعیت سه میلیونی مهاجران سوری در ترکیه هم همینگونه است و برخوردهای خشن زیادی میانشان (همچون حمله به کمپهای مهاجران) رخ میدهد. این در حالی است که تازه شش سال است پای مهاجران سوری به ترکیه باز شده و به این زودی کاسه صبر ترکیهایها لبریز شد.
اما به راستی چرا اینچنین است؟ چرا همه رفتارهای منفی ایران در برابر مهاجران دیده شده، اما رفتارهای مثبت دیده نمیشود؟ چرا بسیاری از رسانههای افغانستان برخوردهای ناشایست با مهاجران افغانستانی در ایران را پوشش گسترده میدهند، اما از خدمات ایران به مهاجران افغانستانی سخنی به میان نمیآورند؟
در کنار وابستگی مالی بسیاری از رسانههای افغانستان به کشورهای غربی، بیگمان یک دلیلش سیاست مبهم حاکمیت ما نسبت به افغانستانیها است. ما پس از چهار دهه از حضور این مهاجران، هنوز تکلیفمان را مشخص نکردهایم که در برابر آنها چه برنامهای داریم؟ اگر میخواهیمشان چه برنامهای داریم و اگر نمیخواهیمشان چه تصمیمی برایشان گرفتهایم؟
پیچیدگی قوانین شهروندی ایران باعث شده ما حتی نخبگان افغانستانی را هم نپذیریم. کسی که پدر و مادرش در ایران زندگی کرده و خودش اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده را، همچنان بهعنوان مهاجر میبینیم. شنیدن اخباری درباره وزیر، نمانیده پارلمان یا شهردار فلان پایتخت کشور اروپایی شدن یک مهاجر هم، مایه بازاندیشی در سیاستهایمان نمیشود.
برخلاف باور برخی، قوانین در ایران ضدمهاجر نیست، بلکه مبهم، برنامهریزی نشده و بدون پشتوانه اجرایی است. به تعبیر محمدحسین جعفریان، «رنگین کمانی» است؛ یعنی در حالیکه هزینه قابل توجهی برای مهاجرین افغانستانی میشود، اما نبود یک برنامه منسجم در برابر آنها، فضا را همیشه علیه ایران منفی میسازد.
بنا بر گفته رئیس دفتر کمیساریای عالی امور پناهندگان، این کمیساریا تنها به مهاجران قانونی در ایران رسیدگی کرده و تازه برای همانها هم چیزی کمتر از 10% هزینههایشان را میپردازد و بقیه را دولت ایران پرداخت میکند، اما بسیاری افغانستانیها گمان میکنند کمیساریا بودجه زیادی برای مهاجرین و پناهندگان افغانستانی به ایران میپردازد، ولی ایران آنرا برای خودش بر میدارد!
نمونهای دیگر از این بیبرنامگی ایران را میتوان در پرونده تجاوز به دختر بچه افغانستانی دید. خانواده او یازده نفره است. جدا از اینکه وقتی یک خانوادهای 9 فرزند داشته باشد، توجه و رسیدگیاش به فرزندان هم کم میشود، این نشان از بیبرنامگی ایران در این زمینه هم دارد. بسیاری از خانوادههای مهاجر افغانستانی دیگر هم اینگونهاند. این هم برای خودشان که به سختی هزینههای زندگی را به دست میآورند دردسرساز است، هم برای ایران که باید هزینههایی همچون آموزش رایگان این کودکان را فراهم کرده یا تاوان سرپرستی نادرست کودکان را بدهد.
ایران میتواند برای پذیرش مهاجر یا دادن شهروندی، شرایط دقیق و سختگیرانه اعلام کند. مثلا نخبگان دانشگاهی، کارشناسان و متخصصان برخی حوزههای دانش، مخترعان، قهرمانان ورزشی و... را از کشورهای دیگر جذب کند. در کنار آن میتواند برای برخی گروههای دیگر، شرط خدمت در ارتش با شرایط ویژه (همچون آنچه امریکا انجام میدهد) را در نظر بگیرد و با جدیت آنرا دنبال کند. وگرنه در بر همین پاشنه (هزینهکرد بسیار و دستاور اندک) میچرخد.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
متن کامل یادداشت در لینک زیر در دسترس است:
www.moghaddames.blogfa.com/post/749
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
یاد یار مهربان آید همی...
امیر هاشمی مقدم
از هتلمان که دقیقا کنار «جوی مولیان» بخارا بود بیرون آمدیم. تازه هوا روشن شده بود و خنکای بامدادان شهریور با نسیم بخاراییاش، خواب را از چشمانمان میربود. به جز من، دکتر جوادی یگانه (استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران) و دکتر جبار رحمانی (استاد انسانشناسی پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات)، آقای رضا عظیمی هم همراهمان بود. مشهدی بازنشسته و پایه سفر. آقا رضا در این همسفری چند روزه، بارها اشاره کرد که خویشاوندان مادرش در بخارا هستند و از دهه 1320 که بر اثر سیاستهای استالین، مرزهای این کشور بسته و روابط با ایران محدود شد، نتوانسته به بخارا باز گردد.
خیلی از مشهدیها به بخارا رفت و آمد داشتند که سیاستهای سالهای پایانی روسیه تزاری و بعدها حکومت شوروی، آنان را دیگر اجازه بازگشت نداد. مادر رضا 30 سال پیش از دنیا رفت و رضا که در این چند سال اخیر، بارها به بخارا سفر کرده بود، هرگز نتوانست ردی از خویشاوندانش در این شهر و کشور بیابد. اما باز هم بخارا او را به خود میکشاند.
شب پیش، یکی از دوستان بخارایی دعوتمان کرد به مراسم عروسیشان برویم. بنابراین صبح زود با تاکسی به تالار عروسی رفتیم. روی صندلیهای کنار میزی نشستیم که چند نفر تاجیک/فارسزبان بخارایی دیگر هم آنجا نشسته بودند. چند دقیقه بعد، مردی آمد و خود را سلیمان معرفی کرد. متولد 1346 در مشهد بود و از 1349 برای همیشه ساکن بخارا شد. چه اینکه برخلاف پدر مشهدیاش، مادرش بخارایی است. هم در بخارا و هم در سمرقند محلههایی به نام محله ایرانیها وجود دارد. محلههایی که ساکنان آنها چند دهه پیش برای تجارت به آنجا رفتهاند و بعد از محکم شدن مرزها، دیگر نتوانستند به ایران باز گردند. برای نمونه در شهر سمرقند، محلهای است به نام «ایرانجه» که ساکنانش تبریزیان تاجری بودند که استالین دیگر اجازه بازگشتشان را نداد؛ اما همچنان آذری را با لهجه تبریزی سخن میگویند که به زبان ایرانجه شناخته میشود.
بههرحال کلی با سلیمان از هر دری گپ و گفت کردیم و آخر سر قرار شد با خودرویش، یک روز ما را در بخارا بگرداند و کرایهاش را بگیرد. سوار شدیم و راه افتادیم. آقا رضا کنار من نشسته بود. به رضا گفتم: «چطور میشود خویشان مادرت در بخارا باشد، اما حتی یکیشان را هم نشناسی؟». و رضا دوباره با اندوه یادآوری کرد که بارها تلاش کرده، اما هیچ سرنخی نیافته. در همین هنگام، سلیمان که به سخنانمان گوش میداد گفت که پدرش در محله گنبد سبز مشهد زندگی میکرده و اکنون نیز دختر داییاش همچنان در همان محله است. چشمان رضا ریز شد و با دقت به دهان سلیمان خیره گشت. از او نام دختر داییاش را پرسید و همین که نام «سکینه» را شنید، با تعجب پرسید: «سکینه دختر سیاره خانم؟ همان سیاره خانمی که چند سال پیش از دنیا رفت»؟. و همین پرسش باعث میشود سلیمان همینطور که رانندگی میکند، برگردد و با تعجب بپرسد: «تو نام مادر سکینه را از کجا میدانی؟». و رضا که همچنان شگفتزده است، توضیح میدهد که سیاره خانم، دخترعموی مادر او بوده و روابط نزدیکی با یکدیگر داشتهاند.
سلیمان خودرو را کنار یک پمپ بنزین نگاه میدارد، پیاده شده و با رضا یکدیگر را در آغوش میکشند. ما سه نفر هم به اندازه رضا و سلیمان از این رویداد شگفتزده میشویم. رضا سالها تلاش کرد و هیچ سرنخی از خویشاوندانش در بخارا نیافت. اما یک رخداد تصادفی و ساده، او را به خویشاوندانش رساند. همین باعث می شود که یکی از مقصدهای گردش روزانه که در برنامهمان نبود، خانه سلیمان و دیدار با مادرش شود. اینکه در آن دیدار، سلیمان و مادرش و رضا چه حسی داشتند و من و دیگر دوستان چه حالی، بیرون از وصف است.
عصر همان روز، سلیمان دوباره آمد دنبال رضا و او را برد نزد مادرش. و این سرآغازی شد برای یافتن دیگر خویشاوندان. حالا رضا دیگر در بخارا غریبه نیست. و سلیمان هم چند خویشاوند دیگرش را در مشهد یافته است. حالا مشهد و بخارا (بخوانید ایران و ازبکستان) یک گام به یکدیگر نزدیک شدهاند. آن هم در رویدادی که بیشتر به فیلنامههای سینمای بالیوود هند شباهت دارد تا دنیای واقعی. چه فیلمنامهای بشود این رویداد، اگر کسی به دنبال چنین موضوع تاریخی، فرهنگی و نوستالوژیکی باشد.
پینوشت: سلیمان همان است که در یادداشت دیگری اشاره کرده بودم سال 1370 از بخارا به ایران آمد و رفت جلوی خانه بانو گوگوش تا چند کلامی با او صحبت کند و از عشق بخاراییها و بهطور کلی آسیای میانهایها به او بگوید. آن یادداشت را میتوانید در لینک زیر بخوانید:
https://t.me/moghaddames/82
دیگر یادداشتها و نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
از هتلمان که دقیقا کنار «جوی مولیان» بخارا بود بیرون آمدیم. تازه هوا روشن شده بود و خنکای بامدادان شهریور با نسیم بخاراییاش، خواب را از چشمانمان میربود. به جز من، دکتر جوادی یگانه (استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران) و دکتر جبار رحمانی (استاد انسانشناسی پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات)، آقای رضا عظیمی هم همراهمان بود. مشهدی بازنشسته و پایه سفر. آقا رضا در این همسفری چند روزه، بارها اشاره کرد که خویشاوندان مادرش در بخارا هستند و از دهه 1320 که بر اثر سیاستهای استالین، مرزهای این کشور بسته و روابط با ایران محدود شد، نتوانسته به بخارا باز گردد.
خیلی از مشهدیها به بخارا رفت و آمد داشتند که سیاستهای سالهای پایانی روسیه تزاری و بعدها حکومت شوروی، آنان را دیگر اجازه بازگشت نداد. مادر رضا 30 سال پیش از دنیا رفت و رضا که در این چند سال اخیر، بارها به بخارا سفر کرده بود، هرگز نتوانست ردی از خویشاوندانش در این شهر و کشور بیابد. اما باز هم بخارا او را به خود میکشاند.
شب پیش، یکی از دوستان بخارایی دعوتمان کرد به مراسم عروسیشان برویم. بنابراین صبح زود با تاکسی به تالار عروسی رفتیم. روی صندلیهای کنار میزی نشستیم که چند نفر تاجیک/فارسزبان بخارایی دیگر هم آنجا نشسته بودند. چند دقیقه بعد، مردی آمد و خود را سلیمان معرفی کرد. متولد 1346 در مشهد بود و از 1349 برای همیشه ساکن بخارا شد. چه اینکه برخلاف پدر مشهدیاش، مادرش بخارایی است. هم در بخارا و هم در سمرقند محلههایی به نام محله ایرانیها وجود دارد. محلههایی که ساکنان آنها چند دهه پیش برای تجارت به آنجا رفتهاند و بعد از محکم شدن مرزها، دیگر نتوانستند به ایران باز گردند. برای نمونه در شهر سمرقند، محلهای است به نام «ایرانجه» که ساکنانش تبریزیان تاجری بودند که استالین دیگر اجازه بازگشتشان را نداد؛ اما همچنان آذری را با لهجه تبریزی سخن میگویند که به زبان ایرانجه شناخته میشود.
بههرحال کلی با سلیمان از هر دری گپ و گفت کردیم و آخر سر قرار شد با خودرویش، یک روز ما را در بخارا بگرداند و کرایهاش را بگیرد. سوار شدیم و راه افتادیم. آقا رضا کنار من نشسته بود. به رضا گفتم: «چطور میشود خویشان مادرت در بخارا باشد، اما حتی یکیشان را هم نشناسی؟». و رضا دوباره با اندوه یادآوری کرد که بارها تلاش کرده، اما هیچ سرنخی نیافته. در همین هنگام، سلیمان که به سخنانمان گوش میداد گفت که پدرش در محله گنبد سبز مشهد زندگی میکرده و اکنون نیز دختر داییاش همچنان در همان محله است. چشمان رضا ریز شد و با دقت به دهان سلیمان خیره گشت. از او نام دختر داییاش را پرسید و همین که نام «سکینه» را شنید، با تعجب پرسید: «سکینه دختر سیاره خانم؟ همان سیاره خانمی که چند سال پیش از دنیا رفت»؟. و همین پرسش باعث میشود سلیمان همینطور که رانندگی میکند، برگردد و با تعجب بپرسد: «تو نام مادر سکینه را از کجا میدانی؟». و رضا که همچنان شگفتزده است، توضیح میدهد که سیاره خانم، دخترعموی مادر او بوده و روابط نزدیکی با یکدیگر داشتهاند.
سلیمان خودرو را کنار یک پمپ بنزین نگاه میدارد، پیاده شده و با رضا یکدیگر را در آغوش میکشند. ما سه نفر هم به اندازه رضا و سلیمان از این رویداد شگفتزده میشویم. رضا سالها تلاش کرد و هیچ سرنخی از خویشاوندانش در بخارا نیافت. اما یک رخداد تصادفی و ساده، او را به خویشاوندانش رساند. همین باعث می شود که یکی از مقصدهای گردش روزانه که در برنامهمان نبود، خانه سلیمان و دیدار با مادرش شود. اینکه در آن دیدار، سلیمان و مادرش و رضا چه حسی داشتند و من و دیگر دوستان چه حالی، بیرون از وصف است.
عصر همان روز، سلیمان دوباره آمد دنبال رضا و او را برد نزد مادرش. و این سرآغازی شد برای یافتن دیگر خویشاوندان. حالا رضا دیگر در بخارا غریبه نیست. و سلیمان هم چند خویشاوند دیگرش را در مشهد یافته است. حالا مشهد و بخارا (بخوانید ایران و ازبکستان) یک گام به یکدیگر نزدیک شدهاند. آن هم در رویدادی که بیشتر به فیلنامههای سینمای بالیوود هند شباهت دارد تا دنیای واقعی. چه فیلمنامهای بشود این رویداد، اگر کسی به دنبال چنین موضوع تاریخی، فرهنگی و نوستالوژیکی باشد.
پینوشت: سلیمان همان است که در یادداشت دیگری اشاره کرده بودم سال 1370 از بخارا به ایران آمد و رفت جلوی خانه بانو گوگوش تا چند کلامی با او صحبت کند و از عشق بخاراییها و بهطور کلی آسیای میانهایها به او بگوید. آن یادداشت را میتوانید در لینک زیر بخوانید:
https://t.me/moghaddames/82
دیگر یادداشتها و نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
به بهانه زادروز گوگوش
امیر هاشمی مقدم
امروز 15 اردیبهشت، شصت و هشتمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) است. این یادداشت را دو سال پیش و پس از بازگشتم از چند کشور آسیای میانه نوشتم. با وجودیکه نامی از گوگوش یا دیگر خوانندگان نیاورده بودم، هیچ رسانهای حاضر…
امیر هاشمی مقدم
امروز 15 اردیبهشت، شصت و هشتمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) است. این یادداشت را دو سال پیش و پس از بازگشتم از چند کشور آسیای میانه نوشتم. با وجودیکه نامی از گوگوش یا دیگر خوانندگان نیاورده بودم، هیچ رسانهای حاضر…
سفرنامه و گزارش تصویریام از بازماندههای آیین کهن شمنیسم در مغولستان
در وبلاگ مقدمه:
http://moghaddames.blogfa.com/post/750
دیگر یادداشتهای رسانهایام در کانال مقدمه:
https://t.me/moghaddames
در وبلاگ مقدمه:
http://moghaddames.blogfa.com/post/750
دیگر یادداشتهای رسانهایام در کانال مقدمه:
https://t.me/moghaddames
رایگان سفر خارجی بروید!
(گردشگری ایران در آشفتهبازار ارز)
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چکیده دستاورد سیاستهای ارزی دولت از یکسو، و برنامههایش در زمینه گردشگری از سوی دیگر همین جمله بالاست: «رایگان سفر خارجی بروید، ما همه هزینههایش را میپردازیم». بازار ارز که در سه ماه گذشته به شدت آشفته شده، در کنار بقیه بخشها، وضعیت گردشگری ایران را هم به قهقراء برده است. برخلاف تصوری که دولتمردان ارائه داده و گردشگری خارجی را بهعنوان پدیدهای لوکس و اشرافی، در اینگونه موارد در اولویت نمیگذارند، اتفاقا در شرایط کنونی گردشگری پیامد بسیار چشمگیری در وضعیت ارزی کشور دارد. دلایل این اهمیت را در زیر بر میشمریم:
1- در زمانهای که ارز در کشور بسیار کمیاب است و با انواع محدودیتها و تحریمهای ارزی روبرو هستیم، گردشگران ورودی میتوانند یکی از راههای ورود ارز به کشور باشند. البته بیگمان شمار گردشگران ورودی در این زمینه مهم است. هر گردشگر ورودی اگر بهطور میانگین دو هزار دلار در کشور خرج کند، یک میلیون گردشگر میتواند دو میلیارد دلار ارز به کشور بیاورد. البته همان اندک شمار گردشگران خارجی هم به خاطر سیاستهای نامشخص ارزی کشور و تعطیل کردن صرافیها و غیرقانونی اعلام کردن خرید و فروش دلار، پایشان از ایران بریده شده. گزارشهای بسیاری در این دو ماهه نشان میدهد بسیاری از گردشگران خارجی در خیابانهای ایران به دنبال مبادله دلار خود با ریال بودهاند؛ اما به دلیل ممنوعیت صرافیها از یکسو و پاسخگو نبودن شعب ارزی بانکها، سردرگمی و نارضایتی گردشگران را در پی داشت.
2- نکته بسیار مهمتر، بحث ارز مسافرتی است. از آنجا که گردشگران برای مسافرت نیاز به ارز دارند و صرافیها دلار نمیفروشند، دولت دوباره از سیاست پیشین خود درباره پایان عرضه ارز مسافرتی کوتاه آمد و به گردشگران وعده داد برای کشورهای نزدیک پانصد دلار و برای کشورهای دور، هزار دلار ارز مسافرتی با نرخ دولتی 4200 تومان بپردازد. عملی شدن این وعده باعث شد بسیاری از ایرانیان که حتی در شرایط نابسامان کنونی به فکر سفرهای درونی هم نبودند، برنامه سفرهای بیرون از کشور بچینند. دلیل این کار هم بسیار ساده است: تفاوت نرخ ارز دولتی با نرخ بازار آزاد (که اکنون تقریبا چهار هزار تومان است) این امکان را به ایرانیان میدهد که با همین تفاوت نرخ، همه هزینههای یک سفر بیرون از کشور را تامین کنند. در نظر بگیرید پانصد دلار برای کشورهای نزدیک میتواند دو میلیون تومان سود برای گردشگر به دست آورد. در حالیکه تور یک هفتهای استانبول (که بلیط هواپیما و هزینه هتل را در بر میگیرد) را میتوان با بهایی کمتر از یک و نیم میلیون تومان یافت که با دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، میشود یک میلیون و هفصد هزار تومان و باقیمانده هم خرج خوراک میشود. همین سفر را اگر با تعداد روزهای کمتری بروی، پول خرید و سوغات را هم میتوان به دست آورد. همچنانکه مثلا تور یک هفتهای مالزی را میتوان دو میلیون و هشتصد هزار تومان خرید و با کنار نهادن دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، یک میلیون تومان برای خوراک و خرید شما در مالزی باقی میماند. یعنی دولت با این سیاست خود، عملا دارد هم به بیرون رفتن ارز از کشور یاری میرساند و هم هزینه تمام و کمال یک سفر رایگان بیرون از کشور هر ایرانی به همراه پول خوراک و خریدش را میپردازد؛ آن هم در حالیکه خودش در سیاست نادرست دیگری، تلاش دارد سفرهای بیرون از کشور ایرانیان را به شیوههای گوناگون سخت و محدود کند. همین است که در این مدت، ایرانیان بسیاری را دیدهام که با همین شیوه به ترکیه آمدهاند.
با کنار هم نهادن این دو مورد بالا، مشخص میشود در حالیکه سیاست ارزی کشور عملا مانع ورود گردشگران خارجی و بنابراین از دست دادن ارزی که همراه خود میآوردند شده، ارز رایگان در اختیار گردشگران ایرانی میگذارد تا از کشور بیرون برده و به بحران ارزی کشور، دامن بزنند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
دیگر یادداشتهای مرتبط در این کانال (روی عنوان نوشته کلیک کنید):
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به خارج)
حکایت فیل و پراید گردشگری ایران
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به ترکیه)
آیا همه ایرانیان ممنوعالخروج شدهاند؟
(در نقد افزایش نرخ عوارض خروج)
(گردشگری ایران در آشفتهبازار ارز)
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چکیده دستاورد سیاستهای ارزی دولت از یکسو، و برنامههایش در زمینه گردشگری از سوی دیگر همین جمله بالاست: «رایگان سفر خارجی بروید، ما همه هزینههایش را میپردازیم». بازار ارز که در سه ماه گذشته به شدت آشفته شده، در کنار بقیه بخشها، وضعیت گردشگری ایران را هم به قهقراء برده است. برخلاف تصوری که دولتمردان ارائه داده و گردشگری خارجی را بهعنوان پدیدهای لوکس و اشرافی، در اینگونه موارد در اولویت نمیگذارند، اتفاقا در شرایط کنونی گردشگری پیامد بسیار چشمگیری در وضعیت ارزی کشور دارد. دلایل این اهمیت را در زیر بر میشمریم:
1- در زمانهای که ارز در کشور بسیار کمیاب است و با انواع محدودیتها و تحریمهای ارزی روبرو هستیم، گردشگران ورودی میتوانند یکی از راههای ورود ارز به کشور باشند. البته بیگمان شمار گردشگران ورودی در این زمینه مهم است. هر گردشگر ورودی اگر بهطور میانگین دو هزار دلار در کشور خرج کند، یک میلیون گردشگر میتواند دو میلیارد دلار ارز به کشور بیاورد. البته همان اندک شمار گردشگران خارجی هم به خاطر سیاستهای نامشخص ارزی کشور و تعطیل کردن صرافیها و غیرقانونی اعلام کردن خرید و فروش دلار، پایشان از ایران بریده شده. گزارشهای بسیاری در این دو ماهه نشان میدهد بسیاری از گردشگران خارجی در خیابانهای ایران به دنبال مبادله دلار خود با ریال بودهاند؛ اما به دلیل ممنوعیت صرافیها از یکسو و پاسخگو نبودن شعب ارزی بانکها، سردرگمی و نارضایتی گردشگران را در پی داشت.
2- نکته بسیار مهمتر، بحث ارز مسافرتی است. از آنجا که گردشگران برای مسافرت نیاز به ارز دارند و صرافیها دلار نمیفروشند، دولت دوباره از سیاست پیشین خود درباره پایان عرضه ارز مسافرتی کوتاه آمد و به گردشگران وعده داد برای کشورهای نزدیک پانصد دلار و برای کشورهای دور، هزار دلار ارز مسافرتی با نرخ دولتی 4200 تومان بپردازد. عملی شدن این وعده باعث شد بسیاری از ایرانیان که حتی در شرایط نابسامان کنونی به فکر سفرهای درونی هم نبودند، برنامه سفرهای بیرون از کشور بچینند. دلیل این کار هم بسیار ساده است: تفاوت نرخ ارز دولتی با نرخ بازار آزاد (که اکنون تقریبا چهار هزار تومان است) این امکان را به ایرانیان میدهد که با همین تفاوت نرخ، همه هزینههای یک سفر بیرون از کشور را تامین کنند. در نظر بگیرید پانصد دلار برای کشورهای نزدیک میتواند دو میلیون تومان سود برای گردشگر به دست آورد. در حالیکه تور یک هفتهای استانبول (که بلیط هواپیما و هزینه هتل را در بر میگیرد) را میتوان با بهایی کمتر از یک و نیم میلیون تومان یافت که با دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، میشود یک میلیون و هفصد هزار تومان و باقیمانده هم خرج خوراک میشود. همین سفر را اگر با تعداد روزهای کمتری بروی، پول خرید و سوغات را هم میتوان به دست آورد. همچنانکه مثلا تور یک هفتهای مالزی را میتوان دو میلیون و هشتصد هزار تومان خرید و با کنار نهادن دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، یک میلیون تومان برای خوراک و خرید شما در مالزی باقی میماند. یعنی دولت با این سیاست خود، عملا دارد هم به بیرون رفتن ارز از کشور یاری میرساند و هم هزینه تمام و کمال یک سفر رایگان بیرون از کشور هر ایرانی به همراه پول خوراک و خریدش را میپردازد؛ آن هم در حالیکه خودش در سیاست نادرست دیگری، تلاش دارد سفرهای بیرون از کشور ایرانیان را به شیوههای گوناگون سخت و محدود کند. همین است که در این مدت، ایرانیان بسیاری را دیدهام که با همین شیوه به ترکیه آمدهاند.
با کنار هم نهادن این دو مورد بالا، مشخص میشود در حالیکه سیاست ارزی کشور عملا مانع ورود گردشگران خارجی و بنابراین از دست دادن ارزی که همراه خود میآوردند شده، ارز رایگان در اختیار گردشگران ایرانی میگذارد تا از کشور بیرون برده و به بحران ارزی کشور، دامن بزنند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
دیگر یادداشتهای مرتبط در این کانال (روی عنوان نوشته کلیک کنید):
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به خارج)
حکایت فیل و پراید گردشگری ایران
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به ترکیه)
آیا همه ایرانیان ممنوعالخروج شدهاند؟
(در نقد افزایش نرخ عوارض خروج)
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
استقبال رایزنی فرهنگی ایران از تُرک نامیدن ابنسینا
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چندی پیش، برپا داشتن تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا و نوشتن «پزشک بزرگ ترک» بر روی آن، با واکنشهای بسیاری از ایرانیان روبرو شد. نگارنده نیز در یادداشتی در رسانهها (و اینجا در کانالم) ضمن نشان دادن مستند اینکه ابنسینا به هیچ وجه تُرک نبوده و هیچ سندی که کمترین اشارهای به ترک بودن وی داشته باشد در دسترس نیست (برخلاف ادله سیاری که زبان وی را فارسی نشان میدهد)، به این نکته اشاره کرد که بیگمان وقتی ترکیه وی را ترک مینامد، به هیچ وجه منظورش نمیتواند ابنسینا بهعنوان یک پزشک ترک ایرانی باشد. چه اینکه شخصیتهای برجسته ترک ایرانی هم در تاریخ کم نبودهاند. اما ابنسینا نه از اینها بود و نه هنگام ترک نامیده شدن از سوی ترکیه، میتوان بهعنوان «ترک ایرانی» تعبیرش کرد.
در پایان آن یادداشت، از رایزن فرهنگی ایران در ترکیه درخواست شده بود که این مسئله را پیگیری کند. بعداً رایزن فرهنگی وقت ایران در سفارت آنکارا (آقای صفرخانی) هم قول پیگیری دادند.
اما به تازگی بر روی صفحه رسمی فیسبوک رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، خبر کوتاهی درج شده که نه تنها نشان از بیتوجهی رایزنی فرهنگی به این مسائل دارد، بلکه به نوعی تایید تلویحی ادعای ترکیه در این زمینه نیز هست. خبر کوتاه این است:
«برای شادی روح ابنسینا در مساجد 200 کشور مراسم دعا برگزار خواهد شد. در سالروز تولد ابنسینا؛ پزشک نامدار جهان اسلام، بنیاد هماهنگی جهان ترک مراسم دعا و نیایش در 1001 مسجد در 200 کشور مختلف جهان برگزار خواهد کرد».
شگفتانگیز و البته اسفبار است که رایزنی فرهنگی ایران این خبر را منتشر کرده، بدون آنکه واکنشی به آن داشته باشد. در همین چهل واژه منتشر شده، تفاوت نگاه ترکیه و جمهوی اسلامی ایران به فرهنگ و مفاخر فرهنگی را میتوان دید. رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران از ابنسینا بهعنوان «پزشک نامدار جهان اسلام» یاد میکند؛ در حالیکه ترکیه او را همه جا (از جمله تندیسی که در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا برپا شده) «پزشک نامدار ترک» مینامد. در همین پیام هم مشخص شده که «بنیاد هماهنگی جهان ترک» این مراسم را برپا کرده است. بنیادی که برایش ترک بودن مهمتر از ایدههای امتگرایانه است. تنها در ایران است که بهنام امتگرایی، بر مفاخر فرهنگی چشمپوشی شده و آنان را به دیگران ارزانی میدارند. وقتی «بنیاد هماهنگی جهان ترک» برای ابنسینا در هزار و یک مسجد در دویست کشور مراسم برگزار میکند، معنایش این است که در هزار و یک مسجد در دویست کشور او را بهعنوان پزشکی ترک میشناساند نه پزشکی ایرانی.
اصولا این یکی از وظایف «بنیاد هماهنگی جهان ترک» است که بقیه فعالیتهایش هم با همین هدف و کاربرد است. بنیادی که شوربختانه هیچ نمونه مشابهی در ایران ندارد (مثلا برای کشورهای حوزه تمدن ایرانی. از کشورهای حوزه فارسیزبان سخن به میان نمیآوریم که متهم به نژادپرستی نشویم. هرچند وقتی از بنیاد هماهنگی جهان ترک یا اتحادیه کشورهای عرب سخن به میان میآید، نژادپرستی نیست!).
اصولا نگارنده در دیگر یادداشتها (برای نمونه، اینجا در فرارو) هم اشاره کرده که مشکل رایزنیهای فرهنگی ایران در دیگر کشورها این است که فرهنگ ایرانی را تنها در دین و مذهب، آن هم در حد شعائر و مناسک روتین دیده و بقیه عناصر فرهنگی را اگر نادیده نگیرد، آنچنان کمرنگ است که به چشم نمیآید. همین است که مثلا میبینیم در میان یکصد مطلب آخری کانال تلگرامی رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، 85 مطلب دینی (برگزاری دعای کمیل، تلاوت قرآن، شب قدر و...) است و تنها 15 مطلب تقریبا غیردینی که همه این 15 مطلب، تنها به دو رویداد اشاره دارد: برگزاری مراسم شب ایران در یکی از محلههای آنکارا به مناسبت ماه رمضان (دو خبر فارسی و ترکی و 11 عکس از همان مراسم که البته شهرداری آنکارا از همه کشورهای مسلمان دعوت به برگزاری این مراسم در شبهای ماه رمضان میکند و هر شب به نام یک کشور است) و برگزاری نمایشگاه هنری دو ایرانی (دو خبر و پوستر). بنابراین شگفتانگیز نیست این کانال نتوانسته از جمعیت چند ده هزار نفری ایرانیان ساکن ترکیه و چند هزارنفری دانشجویان ایرانی، بیش از پانصد نفر جذب کند.
به تازگی رایزن فرهنگی ایران در آنکارا عوض شده است. امیدواریم این بار فرجی حاصل شود؛ هرچند امید چندانی نیست. سیاستهای فرهنگی ایران (اگر سیاست فرهنگیای وجود داشته باشد) نیازمند تغییر نگرش است و با تغییر فرد، مشکلی حل نمیشود. همانگونه که سه سال پیش که رایزن فرهنگی عوض شد، نگارنده نزد ایشان رفته، مشکلات را مفصلا بیان کرده و قول همکاری گرفت؛ اما اوضاع بهتر که نشد هیچ، ... .
اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چندی پیش، برپا داشتن تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا و نوشتن «پزشک بزرگ ترک» بر روی آن، با واکنشهای بسیاری از ایرانیان روبرو شد. نگارنده نیز در یادداشتی در رسانهها (و اینجا در کانالم) ضمن نشان دادن مستند اینکه ابنسینا به هیچ وجه تُرک نبوده و هیچ سندی که کمترین اشارهای به ترک بودن وی داشته باشد در دسترس نیست (برخلاف ادله سیاری که زبان وی را فارسی نشان میدهد)، به این نکته اشاره کرد که بیگمان وقتی ترکیه وی را ترک مینامد، به هیچ وجه منظورش نمیتواند ابنسینا بهعنوان یک پزشک ترک ایرانی باشد. چه اینکه شخصیتهای برجسته ترک ایرانی هم در تاریخ کم نبودهاند. اما ابنسینا نه از اینها بود و نه هنگام ترک نامیده شدن از سوی ترکیه، میتوان بهعنوان «ترک ایرانی» تعبیرش کرد.
در پایان آن یادداشت، از رایزن فرهنگی ایران در ترکیه درخواست شده بود که این مسئله را پیگیری کند. بعداً رایزن فرهنگی وقت ایران در سفارت آنکارا (آقای صفرخانی) هم قول پیگیری دادند.
اما به تازگی بر روی صفحه رسمی فیسبوک رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، خبر کوتاهی درج شده که نه تنها نشان از بیتوجهی رایزنی فرهنگی به این مسائل دارد، بلکه به نوعی تایید تلویحی ادعای ترکیه در این زمینه نیز هست. خبر کوتاه این است:
«برای شادی روح ابنسینا در مساجد 200 کشور مراسم دعا برگزار خواهد شد. در سالروز تولد ابنسینا؛ پزشک نامدار جهان اسلام، بنیاد هماهنگی جهان ترک مراسم دعا و نیایش در 1001 مسجد در 200 کشور مختلف جهان برگزار خواهد کرد».
شگفتانگیز و البته اسفبار است که رایزنی فرهنگی ایران این خبر را منتشر کرده، بدون آنکه واکنشی به آن داشته باشد. در همین چهل واژه منتشر شده، تفاوت نگاه ترکیه و جمهوی اسلامی ایران به فرهنگ و مفاخر فرهنگی را میتوان دید. رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران از ابنسینا بهعنوان «پزشک نامدار جهان اسلام» یاد میکند؛ در حالیکه ترکیه او را همه جا (از جمله تندیسی که در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا برپا شده) «پزشک نامدار ترک» مینامد. در همین پیام هم مشخص شده که «بنیاد هماهنگی جهان ترک» این مراسم را برپا کرده است. بنیادی که برایش ترک بودن مهمتر از ایدههای امتگرایانه است. تنها در ایران است که بهنام امتگرایی، بر مفاخر فرهنگی چشمپوشی شده و آنان را به دیگران ارزانی میدارند. وقتی «بنیاد هماهنگی جهان ترک» برای ابنسینا در هزار و یک مسجد در دویست کشور مراسم برگزار میکند، معنایش این است که در هزار و یک مسجد در دویست کشور او را بهعنوان پزشکی ترک میشناساند نه پزشکی ایرانی.
اصولا این یکی از وظایف «بنیاد هماهنگی جهان ترک» است که بقیه فعالیتهایش هم با همین هدف و کاربرد است. بنیادی که شوربختانه هیچ نمونه مشابهی در ایران ندارد (مثلا برای کشورهای حوزه تمدن ایرانی. از کشورهای حوزه فارسیزبان سخن به میان نمیآوریم که متهم به نژادپرستی نشویم. هرچند وقتی از بنیاد هماهنگی جهان ترک یا اتحادیه کشورهای عرب سخن به میان میآید، نژادپرستی نیست!).
اصولا نگارنده در دیگر یادداشتها (برای نمونه، اینجا در فرارو) هم اشاره کرده که مشکل رایزنیهای فرهنگی ایران در دیگر کشورها این است که فرهنگ ایرانی را تنها در دین و مذهب، آن هم در حد شعائر و مناسک روتین دیده و بقیه عناصر فرهنگی را اگر نادیده نگیرد، آنچنان کمرنگ است که به چشم نمیآید. همین است که مثلا میبینیم در میان یکصد مطلب آخری کانال تلگرامی رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، 85 مطلب دینی (برگزاری دعای کمیل، تلاوت قرآن، شب قدر و...) است و تنها 15 مطلب تقریبا غیردینی که همه این 15 مطلب، تنها به دو رویداد اشاره دارد: برگزاری مراسم شب ایران در یکی از محلههای آنکارا به مناسبت ماه رمضان (دو خبر فارسی و ترکی و 11 عکس از همان مراسم که البته شهرداری آنکارا از همه کشورهای مسلمان دعوت به برگزاری این مراسم در شبهای ماه رمضان میکند و هر شب به نام یک کشور است) و برگزاری نمایشگاه هنری دو ایرانی (دو خبر و پوستر). بنابراین شگفتانگیز نیست این کانال نتوانسته از جمعیت چند ده هزار نفری ایرانیان ساکن ترکیه و چند هزارنفری دانشجویان ایرانی، بیش از پانصد نفر جذب کند.
به تازگی رایزن فرهنگی ایران در آنکارا عوض شده است. امیدواریم این بار فرجی حاصل شود؛ هرچند امید چندانی نیست. سیاستهای فرهنگی ایران (اگر سیاست فرهنگیای وجود داشته باشد) نیازمند تغییر نگرش است و با تغییر فرد، مشکلی حل نمیشود. همانگونه که سه سال پیش که رایزن فرهنگی عوض شد، نگارنده نزد ایشان رفته، مشکلات را مفصلا بیان کرده و قول همکاری گرفت؛ اما اوضاع بهتر که نشد هیچ، ... .
اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
همه چیزمان حل شد، حالا همین یکی مانده؟
امیر هاشمی مقدم: سایت خبری-تحلیلی فرارو
علی مطهری درباره راه ندادن کاربوس پویول به برنامه نود، از صدا و سیما انتقاد کرده است. اما برخی افراد، گروهها و رسانههای مشخص به وی حمله کردهاند که «حالا بقیه مشکلات کشور حل شده که آقای مطهری رفته سراغ این موضوع؟».
این استدلال را دهها بار دیگر هم شنیده و خواندهایم؛ هرگاه کسی حقی را طلب و نسبت به ادا نشدن آن گلایه میکند، مسئولین مربوطه به جای پاسخگویی، اگر کل آن حق را انکار نکنند، به سادهترین شیوه آنرا دارای اولویت ندانسته و مسائل مهمتری را درخور توجه میدانند. ضمن آنکه عموما هم به «شرایط کنونی کشور» اشاره میکنند که جای طرح اینگونه مسائل نیست. وقتی از لغو پی در پی کنسرتهای موسیقی مینالیم، وقتی از حق ورود زنان به ورزشگاه میگوییم، یا وقتی از دیگر محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی سخن به میان میآوریم، اولویتهای فرهنگی و اجتماعی را قربانی مسائل مهمتری میدانند که عموما اقتصادی، امنیتی یا سیاسیاند. درباره این سفسطه که خود نوعی حقکشی است، باید چند نکته را یادآوری کرد:
نخست، شرایط کشورمان چندین دهه همینگونه «ویژه» باقی مانده و کمتر پیش آمده شرایط عادیای را تجربه کرده باشیم. بنابراین بهانه «شرایط کنونی کشور» یا «شرایط ویژه کنونی کشور» عملا به معنای نادیده گرفتن این دسته از خواستههای بهحق است.
دوم، اینکه به بهانههای اقتصادی، سیاسی و امنیتی بخواهیم گروهی دیگر و صد البته مهم از حقوق فرهنگی و اجتماعی را نادیده بگیریم، در واقع چیزی نیست جر چشمپوشی بر حطاهای اقتصادی، سیاسی و امنیتیمان. چه اینکه مردمی که خواستههای فرهنگی و اجتماعی دارند، نقش چندانی در به وجود آمدن شرایط سیاسی و اقتصادی کشور نداشتهاند. در واقع همان تصمیمگیرندگان و محدودکنندگان فرهنگی و اجتماعی، مستقیم یا غیرمستقیم به وجود آورنده اوضاع کنونی اقتصادی و سیاسی هم هستند که برای شانه خالی کردن از بخشی از مسئولیتهایشان، ناکامیهایشان در حوزههای دیگر را ناخواسته یادآوری میکنند. در این میان، مردم عادی نه تنها بازندگان شرایط اقتصادی و سیاسیاند، بلکه همزمان باید با محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی هم کنار بیایند.
سوم، بیشتر تصمیمگیرندگان حوزههای فرهنگی و اجتماعی، هیچگونه تخصصی در امور مربوطه ندارند و همین امر، آسیبزایی این محدودیتها را دوچندان میکند. اصولا رشتههایی همچون جامعهشناسی، انسانشناسی یا مطالعات فرهنگی با زیرشاخههای تخصصیای در زمینه زنان، جوانان، ورزش، اوقات فراغت، گردشگری، موسیقی، هنر و...، برای چنین مسائلی راهاندازی شده که ما عموما نادیده میگیریمشان. ضمن آنکه در بیشتر مسائل فرهنگی، تصمیمگیرندگان نهایی، مسئولان نیستند؛ بلکه کسانی هستند که بر مسئولان فشار وارد کرده، اما خود در پشت پرده پنهانند تا از انتقاد مردم در امان باشند. همچنانکه لغو کنسرتها به حساب وزارت/اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، کشتی نگرفتن با حریفان اسرائیلی به پای فدراسیون کشتی، اجازه ندادن به زنان برای رفتن به ورزشگاه به پای وزارت ورزش و... نوشته میشود.
چهارم، حتی ارجاع این محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی به دستورات دینی، نشان از آگاه نبودن درباره پویایی فقه شیعه دارد. بهترین نمونه در این زمینه، مسئله مخالفت با حضور زنان در ورزشگاهها است که به تازگی به سفارش مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری و توسط «پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی» وابسته به «دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم» انجام شده و نتیجهاش نشان میدهد که با توجه به جمیع شرایط، مجاز بودن حضور زنان در ورزشگاهها، یک حکمِ شرعیِ اجتماعی است و مشکلی ندارد. بیگمان اگر در سایر زمینههایی که بر سر مسائل فرهنگی و اجتماعی، محدودیتهای دینی نهادهاند هم، چنین پژوهشهایی انجام شود، نتایج مشابهی به دست خواهد آمد. این، دقیقا خلاف بهانه «شرایط کنونی کشور» است؛ چه اینکه شرابط کنونی کشور، اتفاقا چنین خواستههایی را ایجاب میکند نه اینکه آنها را نادیده بگیرد.
پدیده تفکیک مسائل از یکدیگر، یک عنصر از عناصر ساختاری و به هم پیوسته است که درست شدنش بستگی به درست شدن بقیه عناصر این ساختار دارد. اگر بگوییم مسائل فرهنگی به جای خود و مسائل اقتصادی و سیاسی هم به جای خود، عملا به این معناست که دخالت در امور فرهنگی به عهده مسئولان فرهنگی باشد نه گروههای فشار. همچنانکه بحث ورود زنان به ورزشگاه نیز به معنای مسئولیتپذیری وزارت ورزش با همکاری نیروی انتظامی است و کسی اجازه اظهار نظر و اعمال سلیقه در آن را نداشته باشد.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: سایت خبری-تحلیلی فرارو
علی مطهری درباره راه ندادن کاربوس پویول به برنامه نود، از صدا و سیما انتقاد کرده است. اما برخی افراد، گروهها و رسانههای مشخص به وی حمله کردهاند که «حالا بقیه مشکلات کشور حل شده که آقای مطهری رفته سراغ این موضوع؟».
این استدلال را دهها بار دیگر هم شنیده و خواندهایم؛ هرگاه کسی حقی را طلب و نسبت به ادا نشدن آن گلایه میکند، مسئولین مربوطه به جای پاسخگویی، اگر کل آن حق را انکار نکنند، به سادهترین شیوه آنرا دارای اولویت ندانسته و مسائل مهمتری را درخور توجه میدانند. ضمن آنکه عموما هم به «شرایط کنونی کشور» اشاره میکنند که جای طرح اینگونه مسائل نیست. وقتی از لغو پی در پی کنسرتهای موسیقی مینالیم، وقتی از حق ورود زنان به ورزشگاه میگوییم، یا وقتی از دیگر محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی سخن به میان میآوریم، اولویتهای فرهنگی و اجتماعی را قربانی مسائل مهمتری میدانند که عموما اقتصادی، امنیتی یا سیاسیاند. درباره این سفسطه که خود نوعی حقکشی است، باید چند نکته را یادآوری کرد:
نخست، شرایط کشورمان چندین دهه همینگونه «ویژه» باقی مانده و کمتر پیش آمده شرایط عادیای را تجربه کرده باشیم. بنابراین بهانه «شرایط کنونی کشور» یا «شرایط ویژه کنونی کشور» عملا به معنای نادیده گرفتن این دسته از خواستههای بهحق است.
دوم، اینکه به بهانههای اقتصادی، سیاسی و امنیتی بخواهیم گروهی دیگر و صد البته مهم از حقوق فرهنگی و اجتماعی را نادیده بگیریم، در واقع چیزی نیست جر چشمپوشی بر حطاهای اقتصادی، سیاسی و امنیتیمان. چه اینکه مردمی که خواستههای فرهنگی و اجتماعی دارند، نقش چندانی در به وجود آمدن شرایط سیاسی و اقتصادی کشور نداشتهاند. در واقع همان تصمیمگیرندگان و محدودکنندگان فرهنگی و اجتماعی، مستقیم یا غیرمستقیم به وجود آورنده اوضاع کنونی اقتصادی و سیاسی هم هستند که برای شانه خالی کردن از بخشی از مسئولیتهایشان، ناکامیهایشان در حوزههای دیگر را ناخواسته یادآوری میکنند. در این میان، مردم عادی نه تنها بازندگان شرایط اقتصادی و سیاسیاند، بلکه همزمان باید با محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی هم کنار بیایند.
سوم، بیشتر تصمیمگیرندگان حوزههای فرهنگی و اجتماعی، هیچگونه تخصصی در امور مربوطه ندارند و همین امر، آسیبزایی این محدودیتها را دوچندان میکند. اصولا رشتههایی همچون جامعهشناسی، انسانشناسی یا مطالعات فرهنگی با زیرشاخههای تخصصیای در زمینه زنان، جوانان، ورزش، اوقات فراغت، گردشگری، موسیقی، هنر و...، برای چنین مسائلی راهاندازی شده که ما عموما نادیده میگیریمشان. ضمن آنکه در بیشتر مسائل فرهنگی، تصمیمگیرندگان نهایی، مسئولان نیستند؛ بلکه کسانی هستند که بر مسئولان فشار وارد کرده، اما خود در پشت پرده پنهانند تا از انتقاد مردم در امان باشند. همچنانکه لغو کنسرتها به حساب وزارت/اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، کشتی نگرفتن با حریفان اسرائیلی به پای فدراسیون کشتی، اجازه ندادن به زنان برای رفتن به ورزشگاه به پای وزارت ورزش و... نوشته میشود.
چهارم، حتی ارجاع این محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی به دستورات دینی، نشان از آگاه نبودن درباره پویایی فقه شیعه دارد. بهترین نمونه در این زمینه، مسئله مخالفت با حضور زنان در ورزشگاهها است که به تازگی به سفارش مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری و توسط «پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی» وابسته به «دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم» انجام شده و نتیجهاش نشان میدهد که با توجه به جمیع شرایط، مجاز بودن حضور زنان در ورزشگاهها، یک حکمِ شرعیِ اجتماعی است و مشکلی ندارد. بیگمان اگر در سایر زمینههایی که بر سر مسائل فرهنگی و اجتماعی، محدودیتهای دینی نهادهاند هم، چنین پژوهشهایی انجام شود، نتایج مشابهی به دست خواهد آمد. این، دقیقا خلاف بهانه «شرایط کنونی کشور» است؛ چه اینکه شرابط کنونی کشور، اتفاقا چنین خواستههایی را ایجاب میکند نه اینکه آنها را نادیده بگیرد.
پدیده تفکیک مسائل از یکدیگر، یک عنصر از عناصر ساختاری و به هم پیوسته است که درست شدنش بستگی به درست شدن بقیه عناصر این ساختار دارد. اگر بگوییم مسائل فرهنگی به جای خود و مسائل اقتصادی و سیاسی هم به جای خود، عملا به این معناست که دخالت در امور فرهنگی به عهده مسئولان فرهنگی باشد نه گروههای فشار. همچنانکه بحث ورود زنان به ورزشگاه نیز به معنای مسئولیتپذیری وزارت ورزش با همکاری نیروی انتظامی است و کسی اجازه اظهار نظر و اعمال سلیقه در آن را نداشته باشد.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
شیر و خورشیدمان را چه شد؟
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
(این چکیده یادداشتم در انصافنیوز است. لینک یادداشت کامل در پایان آمده).
مسابقات فوتبالی که تیم ملی ایران در آن حضور داشته باشد، از آن جهت که وحدت و انسجام ملیمان با کاربرد همگانی پرچم را (در دستان تماشاجیان، روی لیاسشان، روی چهرهشان، روی کلاهگیسشان) بهتر به نمایش میگذارد؛ در خور توجه است. چرا که در زمانهای دیگر، کمتر میتوان پرچم ایران را اینچنین گسترده دید.
پرچم در کشورهای دیگر حضور پررنگتری نسبت به ایران در زندگی مردم کشورشان دارد. دستکم در کشورهایی که نگارنده از نزدیک دیده و همه آسیاییاند. و بهویژه در ترکیه که چندین سال تجربه زندگی در آنجا را دارد.
دلایل بسیاری برای کاربرد اندک پرچم ایران میتوان برشمرد که یکی از آنها، گرفتن نماد اصلی و تاریخی شیر و خورشید از آن و تهی کردن تاریخ و فرهنگ نهفته پشت آن، پس از انقلاب اسلامی است. در این راه کسی هم یارای اعتراض نداشت، چرا که به مخالفت با «لاالهالاالله» تعبیر، یا سلطنتطلب معرفی میشد.
در واقع، حذف نشان تاریخی پرچم ایران، یکی از دهها موردی بود که میتوان آنرا جایگزینی نمادهای امی (امتگرایی) به جای نمادهای ملی، و عناد بیهوده با هر آنچه نشان دوره پهلوی بود دانست (هرچند شیر و خورشید نه در دوره پهلوی، بلکه کاربردش از دوره سلجوقی و بعدها صفوی و بهطور رسمی و ثبتشده، از نیمههای قاجار در پرچم بوده). آن هم در حالیکه نماد شیر و خورشید را یک عامل همبستگی و نمادی موفق در بیان هویت ایرانیان میدانستند؛ چرا که در این نماد، عناصری از فرهنگهای پیش و پس از اسلام، زردشتی، یهودی، شیعی، ایرانی، عربی، مغولی و ترکی دیده میشود.
برای نمونه، بسیاری خورشید را نشانه نبوت که در پشت و در واقع پشتیبان «علی شیر خدا» جای گرفته تفسیر کردهاند. همین است که شیر و خورشید را برخی نماد شیعه و در تقابل با ماه و ستاره بهعنوان نماد حکومت ستی عثمانی میدیدند (اگرچه به نظر میآید ریشههای ماه و ستاره از کاربرد ماه و ستاره در سکهها و تاج پادشاهی ساسانیان به سلجوقیان که خود را جانشینان ساسانیان دانسته راه یافته و سپس از سلجوقیان روم به عثمانیان رسیده باشد). بههرحال، همچنان این نماد در بسیاری از اماکن و شعائر مذهبی شیعی (همچون کاشیکاری سردر امامزاده امیر احمد کاشان و یا پرچم عزاداران حسینی اردبیل) کاربرد دارد. همچنین شیر و خورشید را در بسیاری از بناها و آثار تاریخی و فرهنگی کشورهایی که فرهنگ مشترک داریم هم میتوان یافت. برای نمونه، دیدن نقش شیر و خورشید بر روی اسکناسهای ازبکستان و یا سردر مدرسه شیردار مجموعه ریگستان سمرقند، برای نگارنده جالب توجه بود.
از سوی دیگر، شیر و خورشید یکی از سه نماد ثبتشده در سازمان جهانی صلیب سرخ است. نشان صلیب سرخ نخستین نشان، نماد شیر و خورشید دومین، و ماه سرخ یا هلال احمر، سومین نشان این سازمان است.
اما مسئولین ایران در سال 59 کاربرد نشان شیر و خورشید برای سازمان صلیب سرخ جهانی را، به سود کاربرد ماه سرخ کنار نهادند. مسئولین نه تنها به خذف نماد ملی ایرانی و جایگزینی نماد ماه و ستاره که در کشورهای اسلامی و ترکیه کاربرد دارد پرداختند، بلکه به این هم بسنده نکرده و حتی نام آنرا هم عربی نمودند (هلال احمر). یعنی برخلاف ترکیه که برای این نشان نام ترکی «قیزیل آی» برگزیده، ایران نامش را هم به جای مثلا ماه سرخ، عربی برگزید. طنز روزگار آنجاست که در کنفرانس سال 1285 در ژنو که برای تعیین نشان جهانی این سازمان برگزار شده بود، برای ثبت نشان این ماه سرخ، دیپلمات وقت ایرانی دوره قاجار، ممتازالسلطنه، بین سازمان صلیب سرخ و دولت عثمانی (که حتی اجازه حضور در این کنفرانس را هم پیدا نکرده بود) میانجیگری کرد تا به تصویب برسد. بیگمان در آن روز، ممتازالسلطنه هرگز فکرش را هم نمیکرد که روزی در ایران کسانی پیدا شوند که همین نماد ماه سرخ را با نام عربیاش، جایگزین نماد چندصدساله شیر و خورشید ایرانی کنند.
در همه این سالها که ایران نشان شیر و خورشید را به کناری نهاده، اسرائیل با پشتیبانی امریکا تلاش کرده نشان ستاره داود را به جای آن بهعنوان یکی از سه نماد شیر و خورشید جایگزین کند. درخواستی که تاکنون با مخالفت این سازمان روبرو شده است. خوشبختانه در سال 59، ایران بر حفظ نشان ویژه خود (شیر و خورشید) تاکید کرد؛ یعنی همچنان ایران امکان بازگشت به نشان خود را دارد و امیدواریم این رویداد، هرچه زودتر رخ دهد.
اگر این یادداشت را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
یادداشت کامل را میتوانید در اینجا (کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
(این چکیده یادداشتم در انصافنیوز است. لینک یادداشت کامل در پایان آمده).
مسابقات فوتبالی که تیم ملی ایران در آن حضور داشته باشد، از آن جهت که وحدت و انسجام ملیمان با کاربرد همگانی پرچم را (در دستان تماشاجیان، روی لیاسشان، روی چهرهشان، روی کلاهگیسشان) بهتر به نمایش میگذارد؛ در خور توجه است. چرا که در زمانهای دیگر، کمتر میتوان پرچم ایران را اینچنین گسترده دید.
پرچم در کشورهای دیگر حضور پررنگتری نسبت به ایران در زندگی مردم کشورشان دارد. دستکم در کشورهایی که نگارنده از نزدیک دیده و همه آسیاییاند. و بهویژه در ترکیه که چندین سال تجربه زندگی در آنجا را دارد.
دلایل بسیاری برای کاربرد اندک پرچم ایران میتوان برشمرد که یکی از آنها، گرفتن نماد اصلی و تاریخی شیر و خورشید از آن و تهی کردن تاریخ و فرهنگ نهفته پشت آن، پس از انقلاب اسلامی است. در این راه کسی هم یارای اعتراض نداشت، چرا که به مخالفت با «لاالهالاالله» تعبیر، یا سلطنتطلب معرفی میشد.
در واقع، حذف نشان تاریخی پرچم ایران، یکی از دهها موردی بود که میتوان آنرا جایگزینی نمادهای امی (امتگرایی) به جای نمادهای ملی، و عناد بیهوده با هر آنچه نشان دوره پهلوی بود دانست (هرچند شیر و خورشید نه در دوره پهلوی، بلکه کاربردش از دوره سلجوقی و بعدها صفوی و بهطور رسمی و ثبتشده، از نیمههای قاجار در پرچم بوده). آن هم در حالیکه نماد شیر و خورشید را یک عامل همبستگی و نمادی موفق در بیان هویت ایرانیان میدانستند؛ چرا که در این نماد، عناصری از فرهنگهای پیش و پس از اسلام، زردشتی، یهودی، شیعی، ایرانی، عربی، مغولی و ترکی دیده میشود.
برای نمونه، بسیاری خورشید را نشانه نبوت که در پشت و در واقع پشتیبان «علی شیر خدا» جای گرفته تفسیر کردهاند. همین است که شیر و خورشید را برخی نماد شیعه و در تقابل با ماه و ستاره بهعنوان نماد حکومت ستی عثمانی میدیدند (اگرچه به نظر میآید ریشههای ماه و ستاره از کاربرد ماه و ستاره در سکهها و تاج پادشاهی ساسانیان به سلجوقیان که خود را جانشینان ساسانیان دانسته راه یافته و سپس از سلجوقیان روم به عثمانیان رسیده باشد). بههرحال، همچنان این نماد در بسیاری از اماکن و شعائر مذهبی شیعی (همچون کاشیکاری سردر امامزاده امیر احمد کاشان و یا پرچم عزاداران حسینی اردبیل) کاربرد دارد. همچنین شیر و خورشید را در بسیاری از بناها و آثار تاریخی و فرهنگی کشورهایی که فرهنگ مشترک داریم هم میتوان یافت. برای نمونه، دیدن نقش شیر و خورشید بر روی اسکناسهای ازبکستان و یا سردر مدرسه شیردار مجموعه ریگستان سمرقند، برای نگارنده جالب توجه بود.
از سوی دیگر، شیر و خورشید یکی از سه نماد ثبتشده در سازمان جهانی صلیب سرخ است. نشان صلیب سرخ نخستین نشان، نماد شیر و خورشید دومین، و ماه سرخ یا هلال احمر، سومین نشان این سازمان است.
اما مسئولین ایران در سال 59 کاربرد نشان شیر و خورشید برای سازمان صلیب سرخ جهانی را، به سود کاربرد ماه سرخ کنار نهادند. مسئولین نه تنها به خذف نماد ملی ایرانی و جایگزینی نماد ماه و ستاره که در کشورهای اسلامی و ترکیه کاربرد دارد پرداختند، بلکه به این هم بسنده نکرده و حتی نام آنرا هم عربی نمودند (هلال احمر). یعنی برخلاف ترکیه که برای این نشان نام ترکی «قیزیل آی» برگزیده، ایران نامش را هم به جای مثلا ماه سرخ، عربی برگزید. طنز روزگار آنجاست که در کنفرانس سال 1285 در ژنو که برای تعیین نشان جهانی این سازمان برگزار شده بود، برای ثبت نشان این ماه سرخ، دیپلمات وقت ایرانی دوره قاجار، ممتازالسلطنه، بین سازمان صلیب سرخ و دولت عثمانی (که حتی اجازه حضور در این کنفرانس را هم پیدا نکرده بود) میانجیگری کرد تا به تصویب برسد. بیگمان در آن روز، ممتازالسلطنه هرگز فکرش را هم نمیکرد که روزی در ایران کسانی پیدا شوند که همین نماد ماه سرخ را با نام عربیاش، جایگزین نماد چندصدساله شیر و خورشید ایرانی کنند.
در همه این سالها که ایران نشان شیر و خورشید را به کناری نهاده، اسرائیل با پشتیبانی امریکا تلاش کرده نشان ستاره داود را به جای آن بهعنوان یکی از سه نماد شیر و خورشید جایگزین کند. درخواستی که تاکنون با مخالفت این سازمان روبرو شده است. خوشبختانه در سال 59، ایران بر حفظ نشان ویژه خود (شیر و خورشید) تاکید کرد؛ یعنی همچنان ایران امکان بازگشت به نشان خود را دارد و امیدواریم این رویداد، هرچه زودتر رخ دهد.
اگر این یادداشت را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
یادداشت کامل را میتوانید در اینجا (کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
اعتراض به حج تمتع، بیجا نیست!
امیر هاشمی مقدم
حجتالاسلام قاضیعسگر، سرپرست حجاج ایرانی، در پاسخ به انتقادات به ارائه دلار ۳۹۰۰ تومانی به حجاج ایرانی، مدعی شده که این اعتراض برخی از ایرانیان، ییجاست. دلیلش هم این است که در چند ماه گذشته، ۷۵۰ هزار ایرانی به ترکیه رفته و ارز از کشور بیرون بردهاند، درحالیکه کسی اعتراض نکرده، اما ۸۵ هزار «حاجی مظلوم» که میخواهند به حج بروند، برخی افراد اعتراض میکنند.
این نخستین باری نیست که وقتی به شیوه برگزاری حج انتقاد میشود، سریعا آنرا با سفرهای خارجی همچون ترکیه مقایسه کرده و میگویند چرا کسی به آن سفرها اعتراض نمیکند؟
اصولا این شیوه مقایسه، از پایه نادرست است؛ چرا که
یکم، کسانی که به ترکیه یا دیگر کشورها میروند، هدفشان قربة الیالله نیست و ادعایی در این زمینه ندارند؛ اما حاجیان ظاهرٱ قریة الیالله میروند به حج. در سالیان گذشته، اعتراض به حج تمتع اشاره به این داشت که وقتی بسیاری از شهروندان ایرانی نان شب برای خوردن ندارند، اولویت کار خیر با اینهاست نه با حج رفتن. البته نگارنده شخصا زیاد با این استدلال موافق نیست، اما میشد این شیوه استدلال را به چالش کشید؛ نه آنکه حاجیان را با گردشگران ترکیه مقایسه و همسنجی کرد؛ چرا که گردشگری که به ترکیه میرود، هیچ ادعایی مبنی بر انجام کار خیر ندارد.
دوم، یکی از دلایل انتقاد به حج ایرانیان، شیوه نادرست برخورد عربستان با حاجیان ایرانی (از آزار و اذیت جنسی در فرودگاه گرفته تا کشتار چندصد نفرشان در مراسم حج) بود. در این زمینه هم نمیتوان با گردشگران ایرانی در ترکیه مقایسه و همسنجی کرد. چه اینکه اهانت به گردشگران ایرانی در ترکیه دیده نمیشود و معدود مواردی که دیده و با واکنش ایرانیان روبرو شده، اگرچه هرگز به گستردگی اهانت عربستان نبوده، اما مقامهای ترکیه رسما پوزش خواسته و با ماموران خاطی برخورد نمودهاند. در حالیکه عربستان نه تنها حاضر به پوزشخواهی از قتل عام حاجیان ایرانی نشد، بلکه گناه را بهگردن خود ایرانیان انداخت (در اینجا منظورمان قتل عام اخیر است، نه قتلعام حاجیان ایرانی در سال ۶۷. اگرچه در آن مورد هم پوزش نخواستند).
سوم اینکه ترکیه از سفر گردشگران ایرانی به کشورش استقبال کرده و هرگاه به دلیل مشکلات اقتصادی در ایران، شمار گردشگران ایرانی کاهش یابد، ترکیه با بستههای حمایتی، بخشی از زیان گردشگران و دفاتر گردشگری ایرانی را جبران میکند. در حالیکه عربستان بر سر راه حاجیان ایرانی مانعتراشی کرده و شروط گاه غیرمنطقی (همچون ارائه ویزا در کشور ثالث یا ممنوعیت جابجایی حاجیان با هواپیماهای ایرانی) میگذارد. حجتالاسلام قاضیعسگر به احادیثی درباره ضرورت اقامه حج توسط مسلمانان اشاره کردهاند؛ اما ایکاش به احادیث بیشمار درباره ضرورت حفظ حرمت مسلمان هم اشاره میکردند.
چهارم، گردشگران به ترکیه نه تنها همه هزینهها را از جیب خودشان میپردازند، بلکه با عوارض نامعقول و غیرمنطقی ۲۲۰ هزار تومانی، به اقتصاد کشور یاری میرسانند. در حالیکه حاجیان نه تنها نیمی از این عوارض را پرداخت کرده، بلکه ارز ۳۹۰۰ تومانی دریافت میکنند که کمتر از نصف بهای ارز در بازار آزاد است (البته شوربختانه گردشگران ایرانی در ترکیه و دیگر کشورها نیز، در سیاستی کاملا نادرست و به دلیل ممنوعیت خرید و فروش ارز در بازار، یورو به نرخ دولتی دریافت میکنند که نگارنده در یادداشتی در خبرگزاری مهر که در همین کانال نیز بازنشر شد، به آن هم اعتراض کرد). این در حالی است که حج تمتع ویژه کسانی است که از توانایی کافی برخوردارند و بنابراین مطمئن نیستم شرعا روا باشد از کیسه بیتالمال، ارز نیمبها به ایشان داده شود.
دست آخر اینکه حجتالاسلام قاضیعسگر منظورشان را از حجاج «مظلوم» روشن نکردهاند. انتقاد از سیاستهای نادرست، ظلم به حاجیان نیست و نمیتوان با چنین تفسیری، اصل مسئله را کتمان کرد.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای نگارنده را میتوانید در کانال مقدمه (اینجا را کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم
حجتالاسلام قاضیعسگر، سرپرست حجاج ایرانی، در پاسخ به انتقادات به ارائه دلار ۳۹۰۰ تومانی به حجاج ایرانی، مدعی شده که این اعتراض برخی از ایرانیان، ییجاست. دلیلش هم این است که در چند ماه گذشته، ۷۵۰ هزار ایرانی به ترکیه رفته و ارز از کشور بیرون بردهاند، درحالیکه کسی اعتراض نکرده، اما ۸۵ هزار «حاجی مظلوم» که میخواهند به حج بروند، برخی افراد اعتراض میکنند.
این نخستین باری نیست که وقتی به شیوه برگزاری حج انتقاد میشود، سریعا آنرا با سفرهای خارجی همچون ترکیه مقایسه کرده و میگویند چرا کسی به آن سفرها اعتراض نمیکند؟
اصولا این شیوه مقایسه، از پایه نادرست است؛ چرا که
یکم، کسانی که به ترکیه یا دیگر کشورها میروند، هدفشان قربة الیالله نیست و ادعایی در این زمینه ندارند؛ اما حاجیان ظاهرٱ قریة الیالله میروند به حج. در سالیان گذشته، اعتراض به حج تمتع اشاره به این داشت که وقتی بسیاری از شهروندان ایرانی نان شب برای خوردن ندارند، اولویت کار خیر با اینهاست نه با حج رفتن. البته نگارنده شخصا زیاد با این استدلال موافق نیست، اما میشد این شیوه استدلال را به چالش کشید؛ نه آنکه حاجیان را با گردشگران ترکیه مقایسه و همسنجی کرد؛ چرا که گردشگری که به ترکیه میرود، هیچ ادعایی مبنی بر انجام کار خیر ندارد.
دوم، یکی از دلایل انتقاد به حج ایرانیان، شیوه نادرست برخورد عربستان با حاجیان ایرانی (از آزار و اذیت جنسی در فرودگاه گرفته تا کشتار چندصد نفرشان در مراسم حج) بود. در این زمینه هم نمیتوان با گردشگران ایرانی در ترکیه مقایسه و همسنجی کرد. چه اینکه اهانت به گردشگران ایرانی در ترکیه دیده نمیشود و معدود مواردی که دیده و با واکنش ایرانیان روبرو شده، اگرچه هرگز به گستردگی اهانت عربستان نبوده، اما مقامهای ترکیه رسما پوزش خواسته و با ماموران خاطی برخورد نمودهاند. در حالیکه عربستان نه تنها حاضر به پوزشخواهی از قتل عام حاجیان ایرانی نشد، بلکه گناه را بهگردن خود ایرانیان انداخت (در اینجا منظورمان قتل عام اخیر است، نه قتلعام حاجیان ایرانی در سال ۶۷. اگرچه در آن مورد هم پوزش نخواستند).
سوم اینکه ترکیه از سفر گردشگران ایرانی به کشورش استقبال کرده و هرگاه به دلیل مشکلات اقتصادی در ایران، شمار گردشگران ایرانی کاهش یابد، ترکیه با بستههای حمایتی، بخشی از زیان گردشگران و دفاتر گردشگری ایرانی را جبران میکند. در حالیکه عربستان بر سر راه حاجیان ایرانی مانعتراشی کرده و شروط گاه غیرمنطقی (همچون ارائه ویزا در کشور ثالث یا ممنوعیت جابجایی حاجیان با هواپیماهای ایرانی) میگذارد. حجتالاسلام قاضیعسگر به احادیثی درباره ضرورت اقامه حج توسط مسلمانان اشاره کردهاند؛ اما ایکاش به احادیث بیشمار درباره ضرورت حفظ حرمت مسلمان هم اشاره میکردند.
چهارم، گردشگران به ترکیه نه تنها همه هزینهها را از جیب خودشان میپردازند، بلکه با عوارض نامعقول و غیرمنطقی ۲۲۰ هزار تومانی، به اقتصاد کشور یاری میرسانند. در حالیکه حاجیان نه تنها نیمی از این عوارض را پرداخت کرده، بلکه ارز ۳۹۰۰ تومانی دریافت میکنند که کمتر از نصف بهای ارز در بازار آزاد است (البته شوربختانه گردشگران ایرانی در ترکیه و دیگر کشورها نیز، در سیاستی کاملا نادرست و به دلیل ممنوعیت خرید و فروش ارز در بازار، یورو به نرخ دولتی دریافت میکنند که نگارنده در یادداشتی در خبرگزاری مهر که در همین کانال نیز بازنشر شد، به آن هم اعتراض کرد). این در حالی است که حج تمتع ویژه کسانی است که از توانایی کافی برخوردارند و بنابراین مطمئن نیستم شرعا روا باشد از کیسه بیتالمال، ارز نیمبها به ایشان داده شود.
دست آخر اینکه حجتالاسلام قاضیعسگر منظورشان را از حجاج «مظلوم» روشن نکردهاند. انتقاد از سیاستهای نادرست، ظلم به حاجیان نیست و نمیتوان با چنین تفسیری، اصل مسئله را کتمان کرد.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای نگارنده را میتوانید در کانال مقدمه (اینجا را کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
رقص اینستاگرامی یا اعترافات تلویزیونی: مسئله کدام است؟
امیر هاشمی مقدم: فرارو
در علوم اجتماعی، مسئله را چیزی تعریف میکنیم که چند ویژگی داشته باشد: در میان بخش زیادی از جامعه گسترده باشد؛ رسانهها و روشنفکران نسبت به وجود آن حساس شده باشند؛ و مردم هم خواستار حل آن باشند. بنابراین اگر یکی دو مورد دزدی در شهری رخ دهد، کسی آنرا مسئله نمیداند. اما اگر دزدی به شکل گستردهای رواج یافته، رسانهها و مردم محلی نسبت به آن اجساس نگرانی کرده و خواستار پیشگیری و برخورد با این پدیده باشند، دزدی در این شهر، مسئلهای اجتماعی است.
در روزهای گذشته، بحث دختران رقصنده و اعترافات تلویزیونی آنها، توجه رسانهها، مردم و روشنفکران را به خود کشانده. اما مسئله اینجاست که آنچه مردم و روشنفکران خواهان برخورد با آن هستند، 180 درجه متفاوت با شیوه برخوردی است که رخ داده است. یعنی در حالیکه حاکمیت، سه دختر را بهعنوان رقصنده در اینستاگرام بازداشت و آنان را وادار به اعتراف تلویزیونی کرده، مردم، خودِ این بازداشتها، برخوردها و اعترافگیریها را نشانه گرفته و خواهان پایان یافتن آنها شدهاند.
میتوان سه مسئله درباره این پدیده دید: دیدگاه حاکمیتی که رقص دختران را مسئله میداند، دیدگاه مردم که شیوه برخورد حاکمیت با این پدیده را مسئله میدانند، و گستردگی تقابل این دو دیدگاه در بسیاری از دیگر زمینهها، که نگارنده آنرا مسئلهای اجتماعی میداند. در زیر به هر یک از این مسئلهها نگاهی میاندازیم.
1- حاکمیت، شاخ بودن اینستاگرامی، آن هم از گونه رقصندهاش را مسئله میداند؛ با همه رسانههایی که در اختیار دارد (بهویژه صدا و سیما) آنرا برجسته کرده و به شیوه خود با آن برخورد میکند تا به زعم خویش، این مسئله را حل کرده باشد. اما این پدیده، با تعریفی از مسئله که در علوم اجتماعی وجود دارد کاملا متفاوت است؛ چه اینکه نه رسانهها و روشنفکران نسبت به این پدیده حساس شده بودند و نه مردم خواستار برخورد با آن.
البته در علوم اجتماعی به این نکته اشاره میشود که حاکمیت بهوسیله رسانههایی که در اختیار دارد، میتواند مردم را نسبت به یک پدیده حساس کرده و آنرا تبدیل به مسئله کند؛ اما در اینجا حاکمیت نتوانسته در این زمینه موفق شود. بلکه با شیوه برخوردش، مسئله دوم را آفریده است.
2- مسئله دوم، واکنش مردم به این شیوه برخورد حاکمیت است. از همان نخستین ساعات اعترافهای تلویزیونی، موجی از واکنشهای منفی، چه از سوی روشنفکران و چه از سوی کاربران شبکههای اجتماعی علیه این شیوه برخورد به راه افتاد. بسیاری از کاربران، رقص دختران در اینستاگرام را پدیدهای نمیدانند که شایسته چنین برخوردی باشد. از سوی دیگر، بسیاری به این نکته اشاره دارند که وقتی کشور این همه درگیر مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دیگر است، آیا برخورد با این دختران اولویت دارد؟
البته نگارنده در یادداشتی دیگر در رسانهها (و اینجا در همین کانال) اشاره کرده که نمیتوان به بهانه یک اولویت، خواستههای مردم را درباره مسائل فرهنگی همچون ورود زنان به ورزشگاه، نادیده گرفت؛ بنابراین در اینجا هم میتوان همین نکته را به منتقدان وارد کرد که نمیتوان به بهانه اولویتهای سیاسی و اقتصادی کشور، رسیدگی به مسائل اجتماعی را نادیده گرفت. اما بلافاصله باید دو نکته را افزود: یکم اینکه آیا چنین پدیدهای واقعا مسئله و نیازمند برخورد در این سطح است؟ و دوم، مسئولینی که عموما در پاسخ به خواستههایی همچون ورود زنان به ورزشگاه، برگزاری کنسرتهای موسیقی و... ، «در شرایط کنونی اینها در اولویت نیست» را بهانه میکنند، اکنون آیا همان بهانه را نمیشود در برابر خودشان به کار برد و از اولویت مسائل مهمتر دیگر سخن گفت؟
3- مسئله سوم، سطح گستردگی این تقابلها بین حاکمیت و مردم است. اکنون درباره کمتر پدیدهای بهعنوان مسئله اجتماعی، تفاهم بین مسئولین و مردم وجود دارد. چیزی را که مسئولین مسئله میدانند، مردم نمیدانند و چیزی را که مردم مسئله میدانند، مسئولین نمیدانند. نمونههایی همچون برخورد با این شاخهای اینستاگرامی، نوع پوشش، ورود زنان به ورزشگاه، دوچرخهسواری زنان، برگزاری کنسرت، سانسور فیلم و کتاب و رسانه، فیلترینگ تلگرام و اینترنت، و دهها موضوع فرهنگی و اجتماعی دیگر، این گستردگی اختلاف دیدگاه را نشان میدهد. بر پایه 1- همین گستردگی اختلاف دیدگاه درباره مسائل اجتماعی، 2- بحثهای گستردهای که درباره این ناهمسانی خواستههای مردم و حاکمیت بیان میشود، و 3- خواستههای مردم برای پایان دادن به این نادیده گرفتن خواستههایشان از سوی حاکمیت، میتوان مدعی شد که تفاهم نداشتن مردم با حاکمیت درباره تعریف و گستره مسئله اجتماعی و فرهنگی، خودش یک مسئله جدی و نیازمند توجه است.
اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
در علوم اجتماعی، مسئله را چیزی تعریف میکنیم که چند ویژگی داشته باشد: در میان بخش زیادی از جامعه گسترده باشد؛ رسانهها و روشنفکران نسبت به وجود آن حساس شده باشند؛ و مردم هم خواستار حل آن باشند. بنابراین اگر یکی دو مورد دزدی در شهری رخ دهد، کسی آنرا مسئله نمیداند. اما اگر دزدی به شکل گستردهای رواج یافته، رسانهها و مردم محلی نسبت به آن اجساس نگرانی کرده و خواستار پیشگیری و برخورد با این پدیده باشند، دزدی در این شهر، مسئلهای اجتماعی است.
در روزهای گذشته، بحث دختران رقصنده و اعترافات تلویزیونی آنها، توجه رسانهها، مردم و روشنفکران را به خود کشانده. اما مسئله اینجاست که آنچه مردم و روشنفکران خواهان برخورد با آن هستند، 180 درجه متفاوت با شیوه برخوردی است که رخ داده است. یعنی در حالیکه حاکمیت، سه دختر را بهعنوان رقصنده در اینستاگرام بازداشت و آنان را وادار به اعتراف تلویزیونی کرده، مردم، خودِ این بازداشتها، برخوردها و اعترافگیریها را نشانه گرفته و خواهان پایان یافتن آنها شدهاند.
میتوان سه مسئله درباره این پدیده دید: دیدگاه حاکمیتی که رقص دختران را مسئله میداند، دیدگاه مردم که شیوه برخورد حاکمیت با این پدیده را مسئله میدانند، و گستردگی تقابل این دو دیدگاه در بسیاری از دیگر زمینهها، که نگارنده آنرا مسئلهای اجتماعی میداند. در زیر به هر یک از این مسئلهها نگاهی میاندازیم.
1- حاکمیت، شاخ بودن اینستاگرامی، آن هم از گونه رقصندهاش را مسئله میداند؛ با همه رسانههایی که در اختیار دارد (بهویژه صدا و سیما) آنرا برجسته کرده و به شیوه خود با آن برخورد میکند تا به زعم خویش، این مسئله را حل کرده باشد. اما این پدیده، با تعریفی از مسئله که در علوم اجتماعی وجود دارد کاملا متفاوت است؛ چه اینکه نه رسانهها و روشنفکران نسبت به این پدیده حساس شده بودند و نه مردم خواستار برخورد با آن.
البته در علوم اجتماعی به این نکته اشاره میشود که حاکمیت بهوسیله رسانههایی که در اختیار دارد، میتواند مردم را نسبت به یک پدیده حساس کرده و آنرا تبدیل به مسئله کند؛ اما در اینجا حاکمیت نتوانسته در این زمینه موفق شود. بلکه با شیوه برخوردش، مسئله دوم را آفریده است.
2- مسئله دوم، واکنش مردم به این شیوه برخورد حاکمیت است. از همان نخستین ساعات اعترافهای تلویزیونی، موجی از واکنشهای منفی، چه از سوی روشنفکران و چه از سوی کاربران شبکههای اجتماعی علیه این شیوه برخورد به راه افتاد. بسیاری از کاربران، رقص دختران در اینستاگرام را پدیدهای نمیدانند که شایسته چنین برخوردی باشد. از سوی دیگر، بسیاری به این نکته اشاره دارند که وقتی کشور این همه درگیر مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دیگر است، آیا برخورد با این دختران اولویت دارد؟
البته نگارنده در یادداشتی دیگر در رسانهها (و اینجا در همین کانال) اشاره کرده که نمیتوان به بهانه یک اولویت، خواستههای مردم را درباره مسائل فرهنگی همچون ورود زنان به ورزشگاه، نادیده گرفت؛ بنابراین در اینجا هم میتوان همین نکته را به منتقدان وارد کرد که نمیتوان به بهانه اولویتهای سیاسی و اقتصادی کشور، رسیدگی به مسائل اجتماعی را نادیده گرفت. اما بلافاصله باید دو نکته را افزود: یکم اینکه آیا چنین پدیدهای واقعا مسئله و نیازمند برخورد در این سطح است؟ و دوم، مسئولینی که عموما در پاسخ به خواستههایی همچون ورود زنان به ورزشگاه، برگزاری کنسرتهای موسیقی و... ، «در شرایط کنونی اینها در اولویت نیست» را بهانه میکنند، اکنون آیا همان بهانه را نمیشود در برابر خودشان به کار برد و از اولویت مسائل مهمتر دیگر سخن گفت؟
3- مسئله سوم، سطح گستردگی این تقابلها بین حاکمیت و مردم است. اکنون درباره کمتر پدیدهای بهعنوان مسئله اجتماعی، تفاهم بین مسئولین و مردم وجود دارد. چیزی را که مسئولین مسئله میدانند، مردم نمیدانند و چیزی را که مردم مسئله میدانند، مسئولین نمیدانند. نمونههایی همچون برخورد با این شاخهای اینستاگرامی، نوع پوشش، ورود زنان به ورزشگاه، دوچرخهسواری زنان، برگزاری کنسرت، سانسور فیلم و کتاب و رسانه، فیلترینگ تلگرام و اینترنت، و دهها موضوع فرهنگی و اجتماعی دیگر، این گستردگی اختلاف دیدگاه را نشان میدهد. بر پایه 1- همین گستردگی اختلاف دیدگاه درباره مسائل اجتماعی، 2- بحثهای گستردهای که درباره این ناهمسانی خواستههای مردم و حاکمیت بیان میشود، و 3- خواستههای مردم برای پایان دادن به این نادیده گرفتن خواستههایشان از سوی حاکمیت، میتوان مدعی شد که تفاهم نداشتن مردم با حاکمیت درباره تعریف و گستره مسئله اجتماعی و فرهنگی، خودش یک مسئله جدی و نیازمند توجه است.
اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
سالروز امامت کریم آقاخان
امیر هاشمی مقدم؛ انصافنیوز
امروز، سالروز آغاز امامت کریم آقاخان، چهل و نهمین امام اسماعیلیان بود. او اگرچه اصالتا ایرانی، اما زاده ژنو و ساکن پاریس است. اسماعیلی، شاخهای از شیعه است که باور به امامت اسماعیل، فرزند بزرگتر امام صادق دارد.
اگرچه خلافت فاطمیان مصر، گستردهترین حکومت اسماعیلیان بود، اما آنچه بیش از پیش ایشان را مشهور ساخت، حسن صباح بود که در دژ افسانهای الموت جای گرفت و قدرتش را با حذف مخالفانش به دست همانها که «حشاشین» خوانده میشدند (و واژه assassin به معنای آدمکش از آن گرفته شده) گسترده میکرد.
پس از ویرانی الموت و سرکوبی اسماعیلیان به دست هولاکوخان، این گروه عموما بدون حاشیه در ایران میزیستند تا اینکه چهل و پنجمین امامشان در یزد کشته شد. اما فرزندش توسط فتحعلیشاه قاجار به تهران دعوت شده، مورد دلجویی قرار گرفت و حتی یکی از دختران شاه به عقدش در آمد. او که لقب «آقاخان» را از فتحعلیشاه دریافت کرده بود، در محلات ساکن شد. پس از مرگ فتحعلیشاه، میرزا آقاسی صدر اعظم محمدشاه، آنچنان بر آقاخان فشار آورد و مخالفت کرد تا او بالاخره راه هند را در پیش گرفت و از آن پس، امامان اسماعیلی و خود اسماعیلیان ایران را ترک کردند. هرچند اکنون شمار بسیار اندکی اسماعیلی همچنان در ایران زندگی میکنند، اما بیشتر جمعیت پانزده میلیونی اسماعیلیان در افغانستان، تاجیکستان، هند و افریقا هستند.
پس از او و ٱقاخان دوم، آقاخان سوم نخستین امام اسماعیلیه بود که نهادهای فرهنگی و اقتصادی بسیاری بنیان نهاد. او همچنین روابط جهانی گستردهای داشت؛ آنچنانکه از سال 1316 تا 1318 رئیس جامعه ملل (بعدها، سازمان ملل) بود.
کریم آقاخان چهارم، که از بیستم تیرماه 1336 تا کنون امامت اسماعیلیان را در دست دارد، در کنار دهها دانشگاه و نهاد فرهنگی و اقتصادی که در کشورهای گوناگون بنیان نهاد، «شبکه توسعه آقاخان» را نیز پایهگذاری کرد که فعالیتهای بسیار گستردهای در سطح جهان دارد و بهعنوان یکی از موفقترین نهادهای توسعه و خیریه شناخته میشود. بیشتر فعالیتهای خیریه و توسعهای آقاخان، در کشورهای فقیر است.
آقاخان بهواسطه همین فعالیتهای گسترده اقتصادی، تجاری، فرهنگی و اجتماعیاش، همچون شاه یا رئیسجمهوری بیکشور است. نهادهای زیر نظر او با دهها هزار کارمند، در بیش از پنجاه کشور جهان فعالیت میکنند.
پینوشت: هدف ایننوشتار، تبلیغ اسماعیلیه نبود؛ اما به دو دلیل لازم میداند بیشتر به معرفی اسماعیلیان بپردازد:
نخست، بیشتر مطالبی که در ایران درباره اسماعیلیه و بهویژه امامانشان منتشر میشود، یکسره چهرهای منفی از ایشان نمایش میدهد. برای نمونه، کافی است نگاهی به کتاب «اسماعیلیان آقاخانی» نوشته محسن موسوی گرمارودی که از سوی انتشارات امیرکبیر منتشر شده بیندازید. حتی یک جمله هم درباره اسماعیلیان به شما اطلاعات نمیدهد؛ اما تا دلتان بخواهد درباره ثروتاندوزی و مسائل خانوادگی (یا به زعم نویسنده، جنسی) این افراد اشباع شده است. اما در هیچکدام از این منابع، اشارهای به هزاران کار خیر آقاخان (از ساخت مدرسه، دانشگاه، بیمارستان، موزه، فرهنگستان و... گرفته تا کمکها و توانمندسازیهای اقتصادی و...) نمیشود.
دوم، همانگونه که نگارنده تاکنون در چندین یادداشت رسانهای دیگر اشاره داشته، شیعیان اسماعیلی چه از نظر اقتصادی، چه از نظر فرهنگی و چه از نظر سیاسی و دیپلماسی میتوانند یاریگر ایران باشند. همچنانکه از نظر گردشگری، دژ الموت، مهمترین زیارتگاه ایشان است. به جز آنها، دژ الموت و اسماعیلیان شهرت بسیاری در جهان دارد و بسیاری کنجکاو این موضوعاند و فیلمهای بسیاری درباره آنها ساخته شده؛ اما نقش ایران یا بسیار کمرنگ است یا نادیده گرفته میشود. برای نمونه، فیلم Assassin Creed، ساخته شده در سال 2016 را ببینید؛ دریغ از کمترین اشارهای به ایران.
البته ما میتوانیم خودمان با توجه بیشتر به اسماعیلیان و بازنمایی آنان در سینمای تاریخیمان، پای گردشگران کنجکاو را به ایران باز کنیم. اما شوربختانه نه سینمای تاریخی ما به موضوعات تاریخی ایران میپردازد، و نه اسماعیلیان مورد تایید ما هستند. برای نمونه، نماینده آنان به مجمع تقریب مذاهب اسلامی، پذیرفته نشد. ما به جای هزینههای بسیاری که در کشورهای دیگر میکنیم و عموما هم نتیجه عکس میگیریم، کافی است خودیها را از خویشتن نرانیم. آنگاه بدون آنکه هزینه کرده باشیم، معامله پرسودی کردهایم. کافی است بدانیم آقاخان پیش از انقلاب، شهروندی ایران داشته؛ اما روابط نزدیکش با خاندان پهلوی، یکی از دلایلی است که اکنون وی را طرد میکنند. هنوز هم دیر نشده؛ اگر واقعیات و منافع ایران را بر شعارها و منافع دیگران ترجیح بدهیم.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم؛ انصافنیوز
امروز، سالروز آغاز امامت کریم آقاخان، چهل و نهمین امام اسماعیلیان بود. او اگرچه اصالتا ایرانی، اما زاده ژنو و ساکن پاریس است. اسماعیلی، شاخهای از شیعه است که باور به امامت اسماعیل، فرزند بزرگتر امام صادق دارد.
اگرچه خلافت فاطمیان مصر، گستردهترین حکومت اسماعیلیان بود، اما آنچه بیش از پیش ایشان را مشهور ساخت، حسن صباح بود که در دژ افسانهای الموت جای گرفت و قدرتش را با حذف مخالفانش به دست همانها که «حشاشین» خوانده میشدند (و واژه assassin به معنای آدمکش از آن گرفته شده) گسترده میکرد.
پس از ویرانی الموت و سرکوبی اسماعیلیان به دست هولاکوخان، این گروه عموما بدون حاشیه در ایران میزیستند تا اینکه چهل و پنجمین امامشان در یزد کشته شد. اما فرزندش توسط فتحعلیشاه قاجار به تهران دعوت شده، مورد دلجویی قرار گرفت و حتی یکی از دختران شاه به عقدش در آمد. او که لقب «آقاخان» را از فتحعلیشاه دریافت کرده بود، در محلات ساکن شد. پس از مرگ فتحعلیشاه، میرزا آقاسی صدر اعظم محمدشاه، آنچنان بر آقاخان فشار آورد و مخالفت کرد تا او بالاخره راه هند را در پیش گرفت و از آن پس، امامان اسماعیلی و خود اسماعیلیان ایران را ترک کردند. هرچند اکنون شمار بسیار اندکی اسماعیلی همچنان در ایران زندگی میکنند، اما بیشتر جمعیت پانزده میلیونی اسماعیلیان در افغانستان، تاجیکستان، هند و افریقا هستند.
پس از او و ٱقاخان دوم، آقاخان سوم نخستین امام اسماعیلیه بود که نهادهای فرهنگی و اقتصادی بسیاری بنیان نهاد. او همچنین روابط جهانی گستردهای داشت؛ آنچنانکه از سال 1316 تا 1318 رئیس جامعه ملل (بعدها، سازمان ملل) بود.
کریم آقاخان چهارم، که از بیستم تیرماه 1336 تا کنون امامت اسماعیلیان را در دست دارد، در کنار دهها دانشگاه و نهاد فرهنگی و اقتصادی که در کشورهای گوناگون بنیان نهاد، «شبکه توسعه آقاخان» را نیز پایهگذاری کرد که فعالیتهای بسیار گستردهای در سطح جهان دارد و بهعنوان یکی از موفقترین نهادهای توسعه و خیریه شناخته میشود. بیشتر فعالیتهای خیریه و توسعهای آقاخان، در کشورهای فقیر است.
آقاخان بهواسطه همین فعالیتهای گسترده اقتصادی، تجاری، فرهنگی و اجتماعیاش، همچون شاه یا رئیسجمهوری بیکشور است. نهادهای زیر نظر او با دهها هزار کارمند، در بیش از پنجاه کشور جهان فعالیت میکنند.
پینوشت: هدف ایننوشتار، تبلیغ اسماعیلیه نبود؛ اما به دو دلیل لازم میداند بیشتر به معرفی اسماعیلیان بپردازد:
نخست، بیشتر مطالبی که در ایران درباره اسماعیلیه و بهویژه امامانشان منتشر میشود، یکسره چهرهای منفی از ایشان نمایش میدهد. برای نمونه، کافی است نگاهی به کتاب «اسماعیلیان آقاخانی» نوشته محسن موسوی گرمارودی که از سوی انتشارات امیرکبیر منتشر شده بیندازید. حتی یک جمله هم درباره اسماعیلیان به شما اطلاعات نمیدهد؛ اما تا دلتان بخواهد درباره ثروتاندوزی و مسائل خانوادگی (یا به زعم نویسنده، جنسی) این افراد اشباع شده است. اما در هیچکدام از این منابع، اشارهای به هزاران کار خیر آقاخان (از ساخت مدرسه، دانشگاه، بیمارستان، موزه، فرهنگستان و... گرفته تا کمکها و توانمندسازیهای اقتصادی و...) نمیشود.
دوم، همانگونه که نگارنده تاکنون در چندین یادداشت رسانهای دیگر اشاره داشته، شیعیان اسماعیلی چه از نظر اقتصادی، چه از نظر فرهنگی و چه از نظر سیاسی و دیپلماسی میتوانند یاریگر ایران باشند. همچنانکه از نظر گردشگری، دژ الموت، مهمترین زیارتگاه ایشان است. به جز آنها، دژ الموت و اسماعیلیان شهرت بسیاری در جهان دارد و بسیاری کنجکاو این موضوعاند و فیلمهای بسیاری درباره آنها ساخته شده؛ اما نقش ایران یا بسیار کمرنگ است یا نادیده گرفته میشود. برای نمونه، فیلم Assassin Creed، ساخته شده در سال 2016 را ببینید؛ دریغ از کمترین اشارهای به ایران.
البته ما میتوانیم خودمان با توجه بیشتر به اسماعیلیان و بازنمایی آنان در سینمای تاریخیمان، پای گردشگران کنجکاو را به ایران باز کنیم. اما شوربختانه نه سینمای تاریخی ما به موضوعات تاریخی ایران میپردازد، و نه اسماعیلیان مورد تایید ما هستند. برای نمونه، نماینده آنان به مجمع تقریب مذاهب اسلامی، پذیرفته نشد. ما به جای هزینههای بسیاری که در کشورهای دیگر میکنیم و عموما هم نتیجه عکس میگیریم، کافی است خودیها را از خویشتن نرانیم. آنگاه بدون آنکه هزینه کرده باشیم، معامله پرسودی کردهایم. کافی است بدانیم آقاخان پیش از انقلاب، شهروندی ایران داشته؛ اما روابط نزدیکش با خاندان پهلوی، یکی از دلایلی است که اکنون وی را طرد میکنند. هنوز هم دیر نشده؛ اگر واقعیات و منافع ایران را بر شعارها و منافع دیگران ترجیح بدهیم.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
تاریخ ما و سینمای آنها
امیر هاشمی مقدم: فرارو
بر پایه اطلاعات رسمی، سریالها و فیلمهای ژانر مذهبی همچون محمد رسولالله (ص)، حضرت یوسف (ع)، مردان آنجلس، امام علی (ع)، تنهاترین سردار، رستاخیز و... از پر هزینهترین ساختههای سینمای ایران بودهاند. طبیعی است که برای ساخت یک فیلم یا سریال خوب باید هزینه کرد. از همین رو است که بیشتر فیلم و سریالهای یادشده در بالا، دکور، ساخت و ... قابل قبولی داشته و با اقبال مردم کشورمان روبرو میشوند.
اما دستکم هزینههای مشابهی را هم میتوان در بخشهای دیگر سینمایی صرف کرد که در اینجا مشخصاً، سینمای تاریخی ایران منظور است.
تاریخ ایران را میتوان از دو جنبه ملی و دینی نگاه کرد (جنبهای هم میتواند ملی-مذهبی باشد). در حالیکه به تاریخ دینی (آن هم نه تاریخ اسلام در ایران) توجه شایستهای میشود، تاریخ ملی کشور تحریم شده است. رجایی در کتاب «مشکله هویتی ایرانیان امروز» از چهار عنصر متقابل هویتی ایرانیان سخن میگوید که عبارتند از: سنت در کنار مدرنیته و اسلام (دین) در کنار ایران (ملیگرایی). وی بر این باور است که هرگاه یکی از این دو سویه مورد توجه قرار گیرد و در نقطه مقابل، بیمهری به سویه دیگر شود، بحران هویتی پدید خواهد آمد. بسیاری از اندیشمندان ایرانی نشان دادهاند بین عوامل ایرانیت و اسلامیت هیچ تضادی وجود ندارد. اما نهادهای رسمی با نادیده گرفتن و انکار تاریخ ملی و برجسته کردن تاریخ مذهبی، به این بحران هویت دامن میزنند.
اینکه ما در زمینه سینمای مذهبی تلاشهای چشمگیری کرده و نتایج خوبی گرفتهایم، ارزشمند است و بایستگی پیگیری این راه را نشان میدهد. اما یادمان باشد اگر ما با ساخت سریالهایی همچون حضرت یوسف (ع)، مردان آنجلس و فیلمهایی چون مریم مقدس (ع) به ادیان ابراهیمی میپردازیم، در دنیا کشورهای بسیاری وجود دارد که دین رسمی یا غالبشان یکی از ادیان اسلام، مسیحیت یا یهودیت است و بنابراین آن کشورها هم میتوانند در این زمینه فیلم و سریال بسازند (که میسازند). همچنین ساخت فیلم و سریالهایی درباره تاریخ اسلام ممکن است در دیگر کشورهای مسلمان نیز رخ بدهد. اما درباره تاریخ ایران، به جز کشور ایران چه کشور دیگری فیلم خواهد ساخت؟ انصافاً از میان این همه کشور، چقدر تقاضای دیدن سریالهای دینی ایرانی را داشتند؟ یا دستکم چقدر ما توانستیم در آن کشورها بازاریابی و مخاطب بیابیم؟ بخشی از معدود کشورهای همسایهای هم که این آثار در آنجا پخش شد، نه از راه فروش، که این آثار را از ایران هدیه گرفتهاند.
آیا این وظیفه بر عهده ما نیست که در کنار توجه به سینما و ژانر مذهبی، به ژانر تاریخ ملیمان نیز بپردازیم؟ یا باید اجازه بدهیم تاریخ ایران باستان تنها در فیلمهایی همچون 300 به جهانیان نشان داده شود؟
حتی تاریخ دینی ایران پس از اسلام هم در سینمایمان مورد توجه نیست. برای نمونه دوره صفوی بهعنوان دوره رسمی شدن مذهب شیعه در ایران، بیش از دیگر دورهها مورد توجه مسئولین کشور است. اما تنها سه سریال درباره این دوره ساخته شده: «سرزمین من و نقابداران» آنچنان ضعف ساختار و دکور و دیالوگهای تصنعی و بازیگران مبتدی داشت که به زودی و سادگی از یادها بیرون رفت. «روشنتر از خاموشی» یا ملاصدرا هم به دلیل بودجه بسیار اندکش ضعفهای قابل توجهی داشت. حسن فتحی بهعنوان کارگردان این سریال، چند سال پیش در پاسخ به انتقاد نگارنده درباره ضعفهای تکنیکی آن مثالی زد: «در بازسازی صحنه نبرد دریایی سپاه صفویان با پرتغالیها که از ناوهای جنگی استفاده شده بود، تنها توانستم 10 قابق چوبی از مسئولین بگیرم که به محض به آب انداختن، چهار عددشان که سوراخ بود غرق شد. بنابراین ناچار شدم آن صحنه عظیم را تنها با 6 قایق کوچک چوبی بازسازی کنم». طبیعتاً مشخص است چه صحنه خندهداری آفریده شد.
اگر در کنار آن همه بودجههای میلیاردی که برای ساخت فیلم و سریالهای ژانر مذهبی استفاده میشود، کمی هم به سینمای تاریخی ملی و ایرانی توجه شود ایرادی دارد؟ چندین سال است ایرانیان یا سریالهای تاریخی کرهای را از کانالهای رسمی میبینند و یا سریالهای ترکیهای را از کانالهای غیررسمی. هر دو دسته نیز به تاریخ ملی خودشان توجه دارند. آیا تلویزیونهای ایرانیان تنها باید تاریخ ملی دیگر کشورها را نشان دهد و از نشان دادن تاریخ ملی و باستانی خود ایرانیان محروم باشد؟ آن هم در شرایطی که همچنان کاربرد نامهای ایرانی اصیل در فیلمها و سریالها باید محدود به شخصیتهای منفی باشد؟ آیا این نادیده گرفتن تاریخمان از دلایل اصلی بحران هویت ایرانیان که در اشکالی چون تجزیهطلبی و چسباندن خود به کشورهای همسایه، خود کمبینی و بیگانهپرستی و... آشکار میشود، نیست؟
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا را کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
بر پایه اطلاعات رسمی، سریالها و فیلمهای ژانر مذهبی همچون محمد رسولالله (ص)، حضرت یوسف (ع)، مردان آنجلس، امام علی (ع)، تنهاترین سردار، رستاخیز و... از پر هزینهترین ساختههای سینمای ایران بودهاند. طبیعی است که برای ساخت یک فیلم یا سریال خوب باید هزینه کرد. از همین رو است که بیشتر فیلم و سریالهای یادشده در بالا، دکور، ساخت و ... قابل قبولی داشته و با اقبال مردم کشورمان روبرو میشوند.
اما دستکم هزینههای مشابهی را هم میتوان در بخشهای دیگر سینمایی صرف کرد که در اینجا مشخصاً، سینمای تاریخی ایران منظور است.
تاریخ ایران را میتوان از دو جنبه ملی و دینی نگاه کرد (جنبهای هم میتواند ملی-مذهبی باشد). در حالیکه به تاریخ دینی (آن هم نه تاریخ اسلام در ایران) توجه شایستهای میشود، تاریخ ملی کشور تحریم شده است. رجایی در کتاب «مشکله هویتی ایرانیان امروز» از چهار عنصر متقابل هویتی ایرانیان سخن میگوید که عبارتند از: سنت در کنار مدرنیته و اسلام (دین) در کنار ایران (ملیگرایی). وی بر این باور است که هرگاه یکی از این دو سویه مورد توجه قرار گیرد و در نقطه مقابل، بیمهری به سویه دیگر شود، بحران هویتی پدید خواهد آمد. بسیاری از اندیشمندان ایرانی نشان دادهاند بین عوامل ایرانیت و اسلامیت هیچ تضادی وجود ندارد. اما نهادهای رسمی با نادیده گرفتن و انکار تاریخ ملی و برجسته کردن تاریخ مذهبی، به این بحران هویت دامن میزنند.
اینکه ما در زمینه سینمای مذهبی تلاشهای چشمگیری کرده و نتایج خوبی گرفتهایم، ارزشمند است و بایستگی پیگیری این راه را نشان میدهد. اما یادمان باشد اگر ما با ساخت سریالهایی همچون حضرت یوسف (ع)، مردان آنجلس و فیلمهایی چون مریم مقدس (ع) به ادیان ابراهیمی میپردازیم، در دنیا کشورهای بسیاری وجود دارد که دین رسمی یا غالبشان یکی از ادیان اسلام، مسیحیت یا یهودیت است و بنابراین آن کشورها هم میتوانند در این زمینه فیلم و سریال بسازند (که میسازند). همچنین ساخت فیلم و سریالهایی درباره تاریخ اسلام ممکن است در دیگر کشورهای مسلمان نیز رخ بدهد. اما درباره تاریخ ایران، به جز کشور ایران چه کشور دیگری فیلم خواهد ساخت؟ انصافاً از میان این همه کشور، چقدر تقاضای دیدن سریالهای دینی ایرانی را داشتند؟ یا دستکم چقدر ما توانستیم در آن کشورها بازاریابی و مخاطب بیابیم؟ بخشی از معدود کشورهای همسایهای هم که این آثار در آنجا پخش شد، نه از راه فروش، که این آثار را از ایران هدیه گرفتهاند.
آیا این وظیفه بر عهده ما نیست که در کنار توجه به سینما و ژانر مذهبی، به ژانر تاریخ ملیمان نیز بپردازیم؟ یا باید اجازه بدهیم تاریخ ایران باستان تنها در فیلمهایی همچون 300 به جهانیان نشان داده شود؟
حتی تاریخ دینی ایران پس از اسلام هم در سینمایمان مورد توجه نیست. برای نمونه دوره صفوی بهعنوان دوره رسمی شدن مذهب شیعه در ایران، بیش از دیگر دورهها مورد توجه مسئولین کشور است. اما تنها سه سریال درباره این دوره ساخته شده: «سرزمین من و نقابداران» آنچنان ضعف ساختار و دکور و دیالوگهای تصنعی و بازیگران مبتدی داشت که به زودی و سادگی از یادها بیرون رفت. «روشنتر از خاموشی» یا ملاصدرا هم به دلیل بودجه بسیار اندکش ضعفهای قابل توجهی داشت. حسن فتحی بهعنوان کارگردان این سریال، چند سال پیش در پاسخ به انتقاد نگارنده درباره ضعفهای تکنیکی آن مثالی زد: «در بازسازی صحنه نبرد دریایی سپاه صفویان با پرتغالیها که از ناوهای جنگی استفاده شده بود، تنها توانستم 10 قابق چوبی از مسئولین بگیرم که به محض به آب انداختن، چهار عددشان که سوراخ بود غرق شد. بنابراین ناچار شدم آن صحنه عظیم را تنها با 6 قایق کوچک چوبی بازسازی کنم». طبیعتاً مشخص است چه صحنه خندهداری آفریده شد.
اگر در کنار آن همه بودجههای میلیاردی که برای ساخت فیلم و سریالهای ژانر مذهبی استفاده میشود، کمی هم به سینمای تاریخی ملی و ایرانی توجه شود ایرادی دارد؟ چندین سال است ایرانیان یا سریالهای تاریخی کرهای را از کانالهای رسمی میبینند و یا سریالهای ترکیهای را از کانالهای غیررسمی. هر دو دسته نیز به تاریخ ملی خودشان توجه دارند. آیا تلویزیونهای ایرانیان تنها باید تاریخ ملی دیگر کشورها را نشان دهد و از نشان دادن تاریخ ملی و باستانی خود ایرانیان محروم باشد؟ آن هم در شرایطی که همچنان کاربرد نامهای ایرانی اصیل در فیلمها و سریالها باید محدود به شخصیتهای منفی باشد؟ آیا این نادیده گرفتن تاریخمان از دلایل اصلی بحران هویت ایرانیان که در اشکالی چون تجزیهطلبی و چسباندن خود به کشورهای همسایه، خود کمبینی و بیگانهپرستی و... آشکار میشود، نیست؟
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال تلگرامی مقدمه (اینجا را کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
آغاز سال نوی مندائیان
امیر هاشمی مقدم
روز 27 تیرماه، آغاز 445387 (چهارصد و چهل و پنج هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین) سال در گاهشمار مندائیان بود. مندائیان که «صابِئین» نیز خوانده میشوند، پیروان دینی کمتر شناختهشده در ایران و بسیار پر رمز و رازند. برخی آنان را ستارهپرست مینامند که به دلیل جایگاه ستارگان در اسطورهشناسیشان است. خودشان هم کمتر درباره دینشان سخن میگویند. در واقع ایشان پیروان حضرت یحیی هستند و چون غسل کردن در آب روان، برجستهترین رفتار دینیشان است، به «تعمیدیان» نیز شناخته میشوند؛ همچنانکه حضرت یحیی نیز، حضرت عیسی را غسل تعمید داد.
چون هر هفته یکشنبه باید در آب روان غسل کنند، از ابتدا در کنار رود اردن به سر میبردند. از دیدگاه ایشان، سرچشمه این رود در بهشت است. اما به خاطر آزاری که از یهودیان و رومیان میدیدند، به اردوان اشکانی پناه برده و او نیز، ایشان را به ایران آورد که در کنارههای رودخانههای کارون، دجله و فرات (که آن زمان بخشی از امپراتوزیهای ایران بود) ساکن شدند (همان کاری که کوروش هخامنشی در حق یهودیان به اسارت گرفته شده در بابِل کرد). بنابراین اکنون بیشتر جمعیتشان در دو کشور عراق و ایران به سر میبرند. هرچند پس از حمله امریکا به عراق و انقلاب اسلامی در ایران، بسیاریشان به کشورهای دیگر مهاجرت کردند.
در ایران، بیشترشان در اهواز به زرگری مشغولاند و در میان اهوازیان، انسانهای خوشنامی هستند. خوزستانیها به ایشان «صُبّی» میگویند که از واژه صابئی میآید. نام صابئین سه بار در قرآن آمده و بنابراین جزو اهل کتاب شمرده میشوند. اما چون جمعیتشان کم است، نمیتوانند نمایندهای در مجلس داشته باشند. جمعیتشان در ایران بین 10 تا 20 هزار نفر است (آمار دقیقی در دسترس نیست) و دو تا سه برابر این هم در عراق زندگی میکنند. بخش قابل توجهی هم به کشورهای غربی رفتهاند.
روزهای یکشنبه میتوان ایشان را در کنارههای کارون، با تنپوشهای سراپا سفیدشان دید که در آب روان غسل میکنند یا به دست روحانیونشان، غسل داده میشوند. آنها هم کتاب آسمانی دارند (به نام گِنزا ربّا)، هم خط و زبان ویژه خودشان. ازدواجشان درونگروهی (در انسانشناسی: Endogamy) است و به هیچ روی نه به غیر خودشان دختر میدهند و نه دختر میستانند (بیشتر اقلیتهای دینی کمشمار، برای حفظ بقای خود و پیشگیری از کم شدن پیروانشان چنین میکنند؛ آنچنانکه زردشتیان نیز اینگونهاند).
این روزها، سال نویشان آغاز شده و جشن «دهوا ربّا» دارند. به باورشان، 445387 سال پیش در چنین روزی، حضرت آدم آفریده شد و کتاب «گنزا ربّا» نیز بر وی نازل گشت. بنابراین آیین مندایی، نخستین آیینی است که به وجود آمد و حضرت آدم هم نخستین پیامبر این دین. پس از او چهار پیامبر دیگر به نامها شیتل (یا همان حضرت شیث)، نوح، سام و یحیی نیز برای این دین آمدند.
در واپسین روز سال (که میشود سیامین روز از ماه پایانی یا «گدیا»)، ابتدا در رودخانه کارون غسل تعمید کرده، سپس گوسفند نری را قربانی میکنند (قربانی کردن گوسفند ماده گناه است) و سپس خانهتکانی میکنند. با غروب آفتاب و بر آمدن نخستین ستاره در آسمان، تا بر آمدن آفتاب دو روز دیگر (مجموعا یک روز و نیم: چند ساعت از غروب واپسین روز سال تا نیمهشب، یک روز کامل نخستین روز سال، و چند ساعت هم از نیمهشب تا بر آمدن آفتاب دومین روز سال) که به «حصار» معروف است، نباید از خانه بیرون بروند و در واقع در نوعی اعتکاف و راز و نیاز به سر میبرند. در این 36 ساعت، فرشتگان نامه اعمال ایشان را به آسمان برده، گزارش داده و باز میگردند. در این مدت، در یک ظرف گلی، هفت گونه ماده خوراکی خام همچون پیاز، خیار، گوجه و... میگذارند برای فرشتگان. پس از پایان این 36 ساعت، میتوانند آنها را بخورند؛ چرا که اکنون متبرک هم شده است.
با پایان این مدت، به دید و بازدید از یکدیگر میروند.
برای شناخت بیشتر ایشان میتوان کتابهایی که در اینباره نوشته شده (همچون کتاب «تعمیدیان غریب» که نوشته دکتر مهرداد عربستانی انسانشناس بوده و البته به دلیل تفسیری بودنش، کمی سنگین است) را خواند. بهطور کلی، انسانشناسان ایرانی تلاش کردهاند ایشان را بیشتر شناخته و به ایرانیان بشناسانند. حدود 15 سال پیش از سوی گروه انسانشناسی دانشگاه تهران، تعدادی از مندائیان از جمله روحانیونشان به همایشی درباره این آیین در دانشگاه تهران دعوت شده تا شناخت بیواسطهتری از ایشان به دست آید. هرچند گلایههای بسیاری از برخوردهای سلیقهای و نادیده گرفته شدن فرهنگشان هم داشتند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا را کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم
روز 27 تیرماه، آغاز 445387 (چهارصد و چهل و پنج هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین) سال در گاهشمار مندائیان بود. مندائیان که «صابِئین» نیز خوانده میشوند، پیروان دینی کمتر شناختهشده در ایران و بسیار پر رمز و رازند. برخی آنان را ستارهپرست مینامند که به دلیل جایگاه ستارگان در اسطورهشناسیشان است. خودشان هم کمتر درباره دینشان سخن میگویند. در واقع ایشان پیروان حضرت یحیی هستند و چون غسل کردن در آب روان، برجستهترین رفتار دینیشان است، به «تعمیدیان» نیز شناخته میشوند؛ همچنانکه حضرت یحیی نیز، حضرت عیسی را غسل تعمید داد.
چون هر هفته یکشنبه باید در آب روان غسل کنند، از ابتدا در کنار رود اردن به سر میبردند. از دیدگاه ایشان، سرچشمه این رود در بهشت است. اما به خاطر آزاری که از یهودیان و رومیان میدیدند، به اردوان اشکانی پناه برده و او نیز، ایشان را به ایران آورد که در کنارههای رودخانههای کارون، دجله و فرات (که آن زمان بخشی از امپراتوزیهای ایران بود) ساکن شدند (همان کاری که کوروش هخامنشی در حق یهودیان به اسارت گرفته شده در بابِل کرد). بنابراین اکنون بیشتر جمعیتشان در دو کشور عراق و ایران به سر میبرند. هرچند پس از حمله امریکا به عراق و انقلاب اسلامی در ایران، بسیاریشان به کشورهای دیگر مهاجرت کردند.
در ایران، بیشترشان در اهواز به زرگری مشغولاند و در میان اهوازیان، انسانهای خوشنامی هستند. خوزستانیها به ایشان «صُبّی» میگویند که از واژه صابئی میآید. نام صابئین سه بار در قرآن آمده و بنابراین جزو اهل کتاب شمرده میشوند. اما چون جمعیتشان کم است، نمیتوانند نمایندهای در مجلس داشته باشند. جمعیتشان در ایران بین 10 تا 20 هزار نفر است (آمار دقیقی در دسترس نیست) و دو تا سه برابر این هم در عراق زندگی میکنند. بخش قابل توجهی هم به کشورهای غربی رفتهاند.
روزهای یکشنبه میتوان ایشان را در کنارههای کارون، با تنپوشهای سراپا سفیدشان دید که در آب روان غسل میکنند یا به دست روحانیونشان، غسل داده میشوند. آنها هم کتاب آسمانی دارند (به نام گِنزا ربّا)، هم خط و زبان ویژه خودشان. ازدواجشان درونگروهی (در انسانشناسی: Endogamy) است و به هیچ روی نه به غیر خودشان دختر میدهند و نه دختر میستانند (بیشتر اقلیتهای دینی کمشمار، برای حفظ بقای خود و پیشگیری از کم شدن پیروانشان چنین میکنند؛ آنچنانکه زردشتیان نیز اینگونهاند).
این روزها، سال نویشان آغاز شده و جشن «دهوا ربّا» دارند. به باورشان، 445387 سال پیش در چنین روزی، حضرت آدم آفریده شد و کتاب «گنزا ربّا» نیز بر وی نازل گشت. بنابراین آیین مندایی، نخستین آیینی است که به وجود آمد و حضرت آدم هم نخستین پیامبر این دین. پس از او چهار پیامبر دیگر به نامها شیتل (یا همان حضرت شیث)، نوح، سام و یحیی نیز برای این دین آمدند.
در واپسین روز سال (که میشود سیامین روز از ماه پایانی یا «گدیا»)، ابتدا در رودخانه کارون غسل تعمید کرده، سپس گوسفند نری را قربانی میکنند (قربانی کردن گوسفند ماده گناه است) و سپس خانهتکانی میکنند. با غروب آفتاب و بر آمدن نخستین ستاره در آسمان، تا بر آمدن آفتاب دو روز دیگر (مجموعا یک روز و نیم: چند ساعت از غروب واپسین روز سال تا نیمهشب، یک روز کامل نخستین روز سال، و چند ساعت هم از نیمهشب تا بر آمدن آفتاب دومین روز سال) که به «حصار» معروف است، نباید از خانه بیرون بروند و در واقع در نوعی اعتکاف و راز و نیاز به سر میبرند. در این 36 ساعت، فرشتگان نامه اعمال ایشان را به آسمان برده، گزارش داده و باز میگردند. در این مدت، در یک ظرف گلی، هفت گونه ماده خوراکی خام همچون پیاز، خیار، گوجه و... میگذارند برای فرشتگان. پس از پایان این 36 ساعت، میتوانند آنها را بخورند؛ چرا که اکنون متبرک هم شده است.
با پایان این مدت، به دید و بازدید از یکدیگر میروند.
برای شناخت بیشتر ایشان میتوان کتابهایی که در اینباره نوشته شده (همچون کتاب «تعمیدیان غریب» که نوشته دکتر مهرداد عربستانی انسانشناس بوده و البته به دلیل تفسیری بودنش، کمی سنگین است) را خواند. بهطور کلی، انسانشناسان ایرانی تلاش کردهاند ایشان را بیشتر شناخته و به ایرانیان بشناسانند. حدود 15 سال پیش از سوی گروه انسانشناسی دانشگاه تهران، تعدادی از مندائیان از جمله روحانیونشان به همایشی درباره این آیین در دانشگاه تهران دعوت شده تا شناخت بیواسطهتری از ایشان به دست آید. هرچند گلایههای بسیاری از برخوردهای سلیقهای و نادیده گرفته شدن فرهنگشان هم داشتند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا را کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
آغاز سال تبری فرخنده باد!
امیر هاشمی مقدم
امروز، آغاز سال 1530 بر پایه گاهشماری تبری است که همچنان در برخی مناطق روستایی مازندران، کاربرد دارد. در این شیوه گاهشماری، آغاز تاریخ، 133 سال پیش از هجرت و همزمان با پادشاهی کیوس، فرزند قباد ساسانی بر تبرستان است. بنابراین اکنون در سال 1530 (1397+133) تبری به سر میبریم. نام ماههای سال نیز گرچه برگرفته از نام گاهشماری ایرانی است، اما با گویش تبری تلفظ میشود. نکته مهم دیگر اینکه ماههای تبری با ماههای رایج کنونی همزمانی ندارد؛ چرا که در تقویم رایج، هر سال برابر با 365 روز و حدوداً 6 ساعت است؛ اما در گاهشماری ابتدایی تبری، این 6 ساعت در نظر گرفته نمیشد و بنابراین هر 4 سال، یک روز گاهشمار تبری عقب میافتاد و هر 124 سال، یک ماه. این فرایند برای سدههای پی در پی به همین شکل تکرار شد تا اکنون که «فردین ما» که همان فروردین است و قاعدتاً باید آغاز بهار باشد، در دوم مرداد ماه جای گرفته است (جلالی کندلوسی. 1390). بعدها این مشکل در گاهشماری تبری برطرف شد و اکنون به گونهای ثابت، هر سال دوم مردادماه سال نو تبری یا «فردین ما» آغاز میشود.
به هر روی، ماههای تبری را اینگونه مینامند:
√ فردین ما (فروردین): از دوم مردادماه آغاز میشود.
√ کُرچ ما (اردیبهشت): از یکم شهریور (چون در این ماه، مرغها روی تخم خوابیده و به اصلاح کُرچ میشدند، آنرا بدین نام میخوانند).
√ خر ما (خرداد): از سی و یکم شهریور.
تیر ما (تیر): از سیام مهر.
√ مردال ما (مرداد): از سیام آبان.
√ شروینه ما (شهریور): از سیام آذر.
√ میر ما (مهر): از سیام دی.
√ اونِ ما (آبان): از سیام بهمن.
√ ارکِ ما (آذر): از ششم فروردین (ماههای تبری همه سیروزه بود و پنج روز اضافی را به پایان اَرکِ ما میافزودند که این پنج روز به «پتک» شناخته میشد).
√ دی ما (دی): از پنجم اردیبهشت.
√ وهمونِ ما (بهمن): از چهارم خرداد.
√ نِرزِ ما (اسفند): از سوم تیر (ماه اسفند که به استقبال نوروز میرفت را نرز ما یا نوروز ماه میگفتند).
پایه: هاشمیمقدم، امیر (1392)، مردمنگاری روستای کالج، تهران: انتشارات دریچه نو. صص: 3-82.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم
امروز، آغاز سال 1530 بر پایه گاهشماری تبری است که همچنان در برخی مناطق روستایی مازندران، کاربرد دارد. در این شیوه گاهشماری، آغاز تاریخ، 133 سال پیش از هجرت و همزمان با پادشاهی کیوس، فرزند قباد ساسانی بر تبرستان است. بنابراین اکنون در سال 1530 (1397+133) تبری به سر میبریم. نام ماههای سال نیز گرچه برگرفته از نام گاهشماری ایرانی است، اما با گویش تبری تلفظ میشود. نکته مهم دیگر اینکه ماههای تبری با ماههای رایج کنونی همزمانی ندارد؛ چرا که در تقویم رایج، هر سال برابر با 365 روز و حدوداً 6 ساعت است؛ اما در گاهشماری ابتدایی تبری، این 6 ساعت در نظر گرفته نمیشد و بنابراین هر 4 سال، یک روز گاهشمار تبری عقب میافتاد و هر 124 سال، یک ماه. این فرایند برای سدههای پی در پی به همین شکل تکرار شد تا اکنون که «فردین ما» که همان فروردین است و قاعدتاً باید آغاز بهار باشد، در دوم مرداد ماه جای گرفته است (جلالی کندلوسی. 1390). بعدها این مشکل در گاهشماری تبری برطرف شد و اکنون به گونهای ثابت، هر سال دوم مردادماه سال نو تبری یا «فردین ما» آغاز میشود.
به هر روی، ماههای تبری را اینگونه مینامند:
√ فردین ما (فروردین): از دوم مردادماه آغاز میشود.
√ کُرچ ما (اردیبهشت): از یکم شهریور (چون در این ماه، مرغها روی تخم خوابیده و به اصلاح کُرچ میشدند، آنرا بدین نام میخوانند).
√ خر ما (خرداد): از سی و یکم شهریور.
تیر ما (تیر): از سیام مهر.
√ مردال ما (مرداد): از سیام آبان.
√ شروینه ما (شهریور): از سیام آذر.
√ میر ما (مهر): از سیام دی.
√ اونِ ما (آبان): از سیام بهمن.
√ ارکِ ما (آذر): از ششم فروردین (ماههای تبری همه سیروزه بود و پنج روز اضافی را به پایان اَرکِ ما میافزودند که این پنج روز به «پتک» شناخته میشد).
√ دی ما (دی): از پنجم اردیبهشت.
√ وهمونِ ما (بهمن): از چهارم خرداد.
√ نِرزِ ما (اسفند): از سوم تیر (ماه اسفند که به استقبال نوروز میرفت را نرز ما یا نوروز ماه میگفتند).
پایه: هاشمیمقدم، امیر (1392)، مردمنگاری روستای کالج، تهران: انتشارات دریچه نو. صص: 3-82.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
روحانیت: ملیگرایی و قومگرایی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیروز آیتالله مصباح یزدی دوباره به ایرانگرایی حمله کرد. او در سخنانش در جمع طلبهها گفت:
«ایرانیگرایی یعنی پشت پا زدن به همه ارزشهای الهی و انسانی؛ یعنی همان رفتار ترامپ كه پرچم آمریکا را بغل کرده و میبوسد».
اینکه او ایرانگرایی و میهندوستی را مخالف ارزش الهی میداند، نشان میدهد از آن گروهی است که حدیث «حب الوطن من الایمان» را جعلی میپندارند. اما اینکه ایرانگرایی را مخالف ارزشهای انسانی بداند، ناهمخوان با دیدگاه پیشین خود او است. او در سال 1391، وطندوستی (که ایرانگرایی هم زیر آن جای میگیرد) را ارزشی انسانی دانسته بود که در برابر ارزش الهی، ناچیز است. اما اکنون یک گام جلوتر رفته و حتی آنرا ارزش انسانی هم نمیداند. در همان سخنرانی سال 1391 نیز در کمال شگفتی گفته بود:
«اختلاط فرهنگها در جامعه اسلامی به جایی رسیده که در درون ایران، شعارهای ایرانی گفته میشود و این امر خیانت به خون شهدا محسوب میشود».
شگفت آنکه تعجب میکند «در درون ایران، شعارهای ایرانی گفته میشود» و آنرا خیانت به خون شهدا میداند. یعنی واقعا میهندوستی و دینگرایی در تقابل با یکدیگرند؟ و آیا مسلمانان دیگر کشورها که میهنشان را دوست دارند، مسلمان نبوده و تنها ما مسلمان واقعی هستیم؟
بههرحال این نه نخستین بار است که این «فیلسوف»، با توجیهاتی عجیب، به ایرانگرایی حمله میکند و نه احتمالا واپسین بار خواهد بود.
اینکه وی ایرانیگرایی را پشت پا زدن به همه ارزشهای الهی و انسانی میداند، لب کلام بسیاری از مسئولین پس از انقلاب است. سیاست فرهنگی در این چهار دهه، بر نفی میهندوستی، تاریخ و هویت و تمدن ایرانی استوار بوده و از هیچ تلاشی برای نادیده گرفتن آن دریغ نشده است.
اما شگفتانگیزتر آنکه در حالیکه به ملیگرایی اینگونه حمله میشود، قومگرایی توسط روحانیون ترویج میگردد. در همین یک هفته گذشته، سخنان قومگرایانه از زبان امامان جمعه شهرهایی چون اردبیل، تبریز و... بیان شده، اما کسی بر آنان خرده نگرفته است. این نخستین بار نیست که این روحانیون سخنان قومگرایانه بر زبان میآورند و اتفاقا هرچه جلوتر میرویم، رفتارهای قومگرایانه روحانیون برخی مناطق، پررنگتر هم میشود.
شگفت است که نمیتوان روحانیای یافت که از ایران و ایرانگرایی دفاع کند (علی یونسی در این زمینه شاید استثا باشد؛ هرچند او را بیش از اینکه بهعنوان چهرهای دینی بشناسند، شخصیتی سیاسی میدانند) و در عوض بسیاری از آنان همچون آیتالله مصباح، پیشگام حمله به ایرانگراییاند. اما هیچ روحانیای نه تنها به قومگرایی انتقاد نمیکند، بلکه بسیاریشان در صف نخست قومگرایان جای دارند. آن هم در حالیکه در همه کشورهای جهان، ملیگرایی مدنی را ترویج داده و با قومگرایی مقابله میکنند. بیگمان ایران تنها کشوری است در دنیا که مسئولینش علیه ملیگرایی و میهندوستی از یکسو، و دفاع از قومگرایی از سوی دیگر، پیشگاماند.
شاید بد نباشد در پایان، به گروه سومی از روحانیون ایرانی هم بپردازیم؛ روحانیون اهل سنت. دقیقا دو روز پیش بود که مولوی عبدالحمید، امام جمعه اهل سنت زاهدان، در گفتگو با روزنامه اعتماد، به شدت از ایران و ملیگرایی دفاع کرد. تا آنجا که گفته بود:
«كل دنيا را هم بدهند به اين خاك خيانت نمیکنیم. ما در رابطه با منافع كشور، مسائل ملّی را حتی بر مسائل قومی و مذهبی ترجيح ميدهيم».
این نخستین بار نیست که وی بر منافع ملی در برابر منافع قومی و مذهبی تاکید میکند. نگارنده پای خطبههای او در نمازجمعههای زاهدان هم نشسته و شنیده که چگونه دهها هزار اهل سنت بلوچ را که در فقر و محرومیت به سر میبرند، به در نظر گرفتن منافع ملی دعوت میکند. آن هم در حالیکه اقلیتهای محروم، عموما وقتی دستشان به جایی بند نباشد، رو به سوی خشونت میبرند؛ اما مولوی عبدالحمید، محرومان بلوچ را به یکپارچگی ملی دعوت میکند. بیهوده نیست که این همه در دل ایرانیان شیعه و ایراندوست، جا باز کرده است.
دست آخر آنکه روحانیونی همچون آیتالله مصباح، ایراندوستی را عموما در تقابل با امتگرایی میبینند و خواهان حذف اولی به سود دومیاند. حال آنکه ایران شیعه را، بسیاری از کشورهای اهل سنت بهعنوان کشوری «رافضی»، اصلا بخشی از امت اسلام نمیدانند. همین است که در بیشتر نظرسنجیهایی که در میان مسلمانان جهان صورت میگیرد، ایران را جزو دشمنان خویش میدانند. حالا ما شدهایم کاسه داغتر از آش؛ حتی به بهای زیر پا گذاشتن منافعمان و حمله به میهندوستی. واقعا نمیشود ما هم بهعنوان بخشی از جهان اسلام، همانگونه رفتار کنیم که دیگر کشورهای مسلمان رفتار میکنند؟
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیروز آیتالله مصباح یزدی دوباره به ایرانگرایی حمله کرد. او در سخنانش در جمع طلبهها گفت:
«ایرانیگرایی یعنی پشت پا زدن به همه ارزشهای الهی و انسانی؛ یعنی همان رفتار ترامپ كه پرچم آمریکا را بغل کرده و میبوسد».
اینکه او ایرانگرایی و میهندوستی را مخالف ارزش الهی میداند، نشان میدهد از آن گروهی است که حدیث «حب الوطن من الایمان» را جعلی میپندارند. اما اینکه ایرانگرایی را مخالف ارزشهای انسانی بداند، ناهمخوان با دیدگاه پیشین خود او است. او در سال 1391، وطندوستی (که ایرانگرایی هم زیر آن جای میگیرد) را ارزشی انسانی دانسته بود که در برابر ارزش الهی، ناچیز است. اما اکنون یک گام جلوتر رفته و حتی آنرا ارزش انسانی هم نمیداند. در همان سخنرانی سال 1391 نیز در کمال شگفتی گفته بود:
«اختلاط فرهنگها در جامعه اسلامی به جایی رسیده که در درون ایران، شعارهای ایرانی گفته میشود و این امر خیانت به خون شهدا محسوب میشود».
شگفت آنکه تعجب میکند «در درون ایران، شعارهای ایرانی گفته میشود» و آنرا خیانت به خون شهدا میداند. یعنی واقعا میهندوستی و دینگرایی در تقابل با یکدیگرند؟ و آیا مسلمانان دیگر کشورها که میهنشان را دوست دارند، مسلمان نبوده و تنها ما مسلمان واقعی هستیم؟
بههرحال این نه نخستین بار است که این «فیلسوف»، با توجیهاتی عجیب، به ایرانگرایی حمله میکند و نه احتمالا واپسین بار خواهد بود.
اینکه وی ایرانیگرایی را پشت پا زدن به همه ارزشهای الهی و انسانی میداند، لب کلام بسیاری از مسئولین پس از انقلاب است. سیاست فرهنگی در این چهار دهه، بر نفی میهندوستی، تاریخ و هویت و تمدن ایرانی استوار بوده و از هیچ تلاشی برای نادیده گرفتن آن دریغ نشده است.
اما شگفتانگیزتر آنکه در حالیکه به ملیگرایی اینگونه حمله میشود، قومگرایی توسط روحانیون ترویج میگردد. در همین یک هفته گذشته، سخنان قومگرایانه از زبان امامان جمعه شهرهایی چون اردبیل، تبریز و... بیان شده، اما کسی بر آنان خرده نگرفته است. این نخستین بار نیست که این روحانیون سخنان قومگرایانه بر زبان میآورند و اتفاقا هرچه جلوتر میرویم، رفتارهای قومگرایانه روحانیون برخی مناطق، پررنگتر هم میشود.
شگفت است که نمیتوان روحانیای یافت که از ایران و ایرانگرایی دفاع کند (علی یونسی در این زمینه شاید استثا باشد؛ هرچند او را بیش از اینکه بهعنوان چهرهای دینی بشناسند، شخصیتی سیاسی میدانند) و در عوض بسیاری از آنان همچون آیتالله مصباح، پیشگام حمله به ایرانگراییاند. اما هیچ روحانیای نه تنها به قومگرایی انتقاد نمیکند، بلکه بسیاریشان در صف نخست قومگرایان جای دارند. آن هم در حالیکه در همه کشورهای جهان، ملیگرایی مدنی را ترویج داده و با قومگرایی مقابله میکنند. بیگمان ایران تنها کشوری است در دنیا که مسئولینش علیه ملیگرایی و میهندوستی از یکسو، و دفاع از قومگرایی از سوی دیگر، پیشگاماند.
شاید بد نباشد در پایان، به گروه سومی از روحانیون ایرانی هم بپردازیم؛ روحانیون اهل سنت. دقیقا دو روز پیش بود که مولوی عبدالحمید، امام جمعه اهل سنت زاهدان، در گفتگو با روزنامه اعتماد، به شدت از ایران و ملیگرایی دفاع کرد. تا آنجا که گفته بود:
«كل دنيا را هم بدهند به اين خاك خيانت نمیکنیم. ما در رابطه با منافع كشور، مسائل ملّی را حتی بر مسائل قومی و مذهبی ترجيح ميدهيم».
این نخستین بار نیست که وی بر منافع ملی در برابر منافع قومی و مذهبی تاکید میکند. نگارنده پای خطبههای او در نمازجمعههای زاهدان هم نشسته و شنیده که چگونه دهها هزار اهل سنت بلوچ را که در فقر و محرومیت به سر میبرند، به در نظر گرفتن منافع ملی دعوت میکند. آن هم در حالیکه اقلیتهای محروم، عموما وقتی دستشان به جایی بند نباشد، رو به سوی خشونت میبرند؛ اما مولوی عبدالحمید، محرومان بلوچ را به یکپارچگی ملی دعوت میکند. بیهوده نیست که این همه در دل ایرانیان شیعه و ایراندوست، جا باز کرده است.
دست آخر آنکه روحانیونی همچون آیتالله مصباح، ایراندوستی را عموما در تقابل با امتگرایی میبینند و خواهان حذف اولی به سود دومیاند. حال آنکه ایران شیعه را، بسیاری از کشورهای اهل سنت بهعنوان کشوری «رافضی»، اصلا بخشی از امت اسلام نمیدانند. همین است که در بیشتر نظرسنجیهایی که در میان مسلمانان جهان صورت میگیرد، ایران را جزو دشمنان خویش میدانند. حالا ما شدهایم کاسه داغتر از آش؛ حتی به بهای زیر پا گذاشتن منافعمان و حمله به میهندوستی. واقعا نمیشود ما هم بهعنوان بخشی از جهان اسلام، همانگونه رفتار کنیم که دیگر کشورهای مسلمان رفتار میکنند؟
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
روشنفکر ایرانستیز
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: چندی است بحث روشنفکران ایرانی، بین نویسندگان شناختهشدهی تلگرامی داغ است. مجتبی لشکربلوکی به نقل از شفیعی کدکنی، روشنفکران ایرانی را به دو دسته «نمیخواهم» و «چه میخواهم» دستهبندی کرده و نتیجه گرفته بیشتر روشنفکران کنونی ایران، از دسته نمیخواهماند که مدام در حال نق زدن و نقد این و آن بوده، بیآنکه بدانند دقیقا چه میخواهند.
محمد فاضلی اشاره دارد که روشنفکران ایرانی همچون بسیاری از دیگران، تنها ناکارآمدیها را دیده و انتقاد میکنند.
امیر ناظمی هم نسل سوم روشنفکران ایرانی را «چپکوک و اسلامگرا» میداند که مسائل اجتماعی و سیاسی را بسیار سادهانگارانه میبینند.
بر پایه همین ویژگی چپکوک و اسلامگرا که ناظمی برای این گروه نام برده، میخواهم نشان دهم که: 1- اینها ریشهشان به نخستین نسل روشنفکران میرسد؛ و 2- روشنفکران کنونی بیشترشان جزو این دستهاند؛ و 3- ایرانستیزی آشکار و نهان جزو ویژگیهای این دسته است.
پدر معنوی روشنفکران دینی ایران، سید جمالالدین است، خواه ایرانی بدانیمش و خواه افغانی. او بیش از آنکه دغدغه ایران داشته باشد، دغدغه امت اسلام داشته و برای همین، حاضر به فدای منافع ایران در پای منافع امتگرایانه عثمانی بود. اگر اعترافات میرزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه را در جلسه بازجوییاش بپذیریم، آشکارا میگوید که قتل ناصرالدین شاه به تحریک سلطان عثمانی و نقشه سیدجمال بوده؛ چرا که ناصرالدین شاه، مانع پیوستن کل سرزمینهای اسلامی به امپراتوری عثمانی و زیر نظر خلیفه بوده و خلیفه به سیدجمال گفته باید او را از میان برداشت.
از دیگر سخنان و نوشتههای سیدجمال همین قربانی کردن ایران و تشیع در پای خلافت عثمانی و به نام وحدت اسلام، برداشت میشود. همین است که میرزای شیرازی، فعالیتهای سیدجمال را خلاف مصلحت اسلام و تشیع دانسته، نه به نامههای او پاسخ داد و نه او را به حضور پذیرفت.
این، نهایت سادهانگاری سیدجمال بود (ویژگیای که ناظمی برای راهکارهای روشنفکران چپکوک و اسلامگرا بر میشمرد). او در دورهای که امتگرایی در حال خاموشی بود، در پی این ایده، حتی به بهای قربانی کردن ایران و تشیع بر آمد. تجربه همان عثمانی هم نشان داد که این امتگرایی در کمتر از سه دهه بعد، جایش را به ملیگرایی متعصبانه تُرکی داد که همچنان در این کشور دنبال میشود.
از سوی دیگر، قتل ناصرالدین شاه در آن دوره فاجعه بود؛ چرا که نه تنها در دوره ناصرالدین شاه، ایران عهد قاجار بیشترین ثبات را داشت، بلکه او را میتوان روشنفکرترین شاه قاجار دانست. او نویسنده، عکاس، نقاش، خوشنویس، آشنا به زبان فرانسه، روزنامهخوان و پشتیبان گسترش دانش غربی در ایران بود. هرچند اینها به معنای نادیده گرفتن ویژگیهای منفی او نیست؛ اما در مقایسه با دیگر شاهان قاجار، این برجستگیها را داشت.
امتگرایی، بعدها توسط دیگر روشنفکران چپگرا و اسلامگرا دنبال شد. جلال آلاحمد بهعنوان روشنفکری برآمده از ایدئولوژی چپ، بر صفویان خرده میگیرد که با بنیانگذاری حکومت شیعه در ایران و پیشگیری از حل شدن ایران در خلافت عثمانی، جبهه قدرتمندی جلوی اروپا به وجود نیاوردند. علی شریعتی، روشنفکر دینی هم عین همین انتقادات را بر صفویان وارد میکند. او چه آنجا که از شکست ایرانیان در برابر سپاه اعراب به وجد میآید، چه آنجا که جانب عثمانیها را گرفته و بر صفویان میتازد، آشکارا موضع ضد ایرانی گرفته و دچار همان سادهاندیشی سیدجمال میشود. چرا که اگر امتگرایی راه علاج بود، خود عثمانیها از آن دست بر نمیداشته و به سراغ ملیگرایی قومی/زبانی نمیرفتند.
این ویژگی ایرانستیزی یا توهین به هویت ایرانی، در میان بسیاری از روشنفکران که پیشینه دینی یا چپ داشتند، دنباله یافت و اتفاقا پس از انقلاب، فضای بهتری برای این گروه فراهم گردید. سخنرانیها و نوشتههای افرادی همچون صادق زیباکلام، مصطفی ملکیان، یوسف اباذری و دهها شخصیت دیگری که نام روشنفکر را یدک میکشند، در تحقیر ایرانیان امروز یا نفی تمدن تاریخیشان، در همین راستا جای میگیرد؛ هرچند نا آگاهیشان درباره موضوعی که نقد میکنند، از میان اشتباهات فاحششان آشکار است.
آنچه این روزها بحث روشنفکران ایرانی را پیش کشیده، نقش آنها در توسعه کشور یا گذار از شرایط بحرانی کنونی است. اما دقیقا همین روحیه ایرانستیزانه برخی از روشنفکران ایرانی، مانع از تحقق این امر میشود. اصولا این روشنفکران با انکار توانمندیهای تاریخی و کنونی ایرانیان، باور به توسعه درونزا ندارند. این را بگذاریم در کنار نقش روشنفکران دیگر کشورها تا ژرفای فاجعه را دریابیم (در این یادداشت، روشنفکران ایرانی و ترکیهای را با یکدیگر مقایسه کردهام).
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: چندی است بحث روشنفکران ایرانی، بین نویسندگان شناختهشدهی تلگرامی داغ است. مجتبی لشکربلوکی به نقل از شفیعی کدکنی، روشنفکران ایرانی را به دو دسته «نمیخواهم» و «چه میخواهم» دستهبندی کرده و نتیجه گرفته بیشتر روشنفکران کنونی ایران، از دسته نمیخواهماند که مدام در حال نق زدن و نقد این و آن بوده، بیآنکه بدانند دقیقا چه میخواهند.
محمد فاضلی اشاره دارد که روشنفکران ایرانی همچون بسیاری از دیگران، تنها ناکارآمدیها را دیده و انتقاد میکنند.
امیر ناظمی هم نسل سوم روشنفکران ایرانی را «چپکوک و اسلامگرا» میداند که مسائل اجتماعی و سیاسی را بسیار سادهانگارانه میبینند.
بر پایه همین ویژگی چپکوک و اسلامگرا که ناظمی برای این گروه نام برده، میخواهم نشان دهم که: 1- اینها ریشهشان به نخستین نسل روشنفکران میرسد؛ و 2- روشنفکران کنونی بیشترشان جزو این دستهاند؛ و 3- ایرانستیزی آشکار و نهان جزو ویژگیهای این دسته است.
پدر معنوی روشنفکران دینی ایران، سید جمالالدین است، خواه ایرانی بدانیمش و خواه افغانی. او بیش از آنکه دغدغه ایران داشته باشد، دغدغه امت اسلام داشته و برای همین، حاضر به فدای منافع ایران در پای منافع امتگرایانه عثمانی بود. اگر اعترافات میرزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه را در جلسه بازجوییاش بپذیریم، آشکارا میگوید که قتل ناصرالدین شاه به تحریک سلطان عثمانی و نقشه سیدجمال بوده؛ چرا که ناصرالدین شاه، مانع پیوستن کل سرزمینهای اسلامی به امپراتوری عثمانی و زیر نظر خلیفه بوده و خلیفه به سیدجمال گفته باید او را از میان برداشت.
از دیگر سخنان و نوشتههای سیدجمال همین قربانی کردن ایران و تشیع در پای خلافت عثمانی و به نام وحدت اسلام، برداشت میشود. همین است که میرزای شیرازی، فعالیتهای سیدجمال را خلاف مصلحت اسلام و تشیع دانسته، نه به نامههای او پاسخ داد و نه او را به حضور پذیرفت.
این، نهایت سادهانگاری سیدجمال بود (ویژگیای که ناظمی برای راهکارهای روشنفکران چپکوک و اسلامگرا بر میشمرد). او در دورهای که امتگرایی در حال خاموشی بود، در پی این ایده، حتی به بهای قربانی کردن ایران و تشیع بر آمد. تجربه همان عثمانی هم نشان داد که این امتگرایی در کمتر از سه دهه بعد، جایش را به ملیگرایی متعصبانه تُرکی داد که همچنان در این کشور دنبال میشود.
از سوی دیگر، قتل ناصرالدین شاه در آن دوره فاجعه بود؛ چرا که نه تنها در دوره ناصرالدین شاه، ایران عهد قاجار بیشترین ثبات را داشت، بلکه او را میتوان روشنفکرترین شاه قاجار دانست. او نویسنده، عکاس، نقاش، خوشنویس، آشنا به زبان فرانسه، روزنامهخوان و پشتیبان گسترش دانش غربی در ایران بود. هرچند اینها به معنای نادیده گرفتن ویژگیهای منفی او نیست؛ اما در مقایسه با دیگر شاهان قاجار، این برجستگیها را داشت.
امتگرایی، بعدها توسط دیگر روشنفکران چپگرا و اسلامگرا دنبال شد. جلال آلاحمد بهعنوان روشنفکری برآمده از ایدئولوژی چپ، بر صفویان خرده میگیرد که با بنیانگذاری حکومت شیعه در ایران و پیشگیری از حل شدن ایران در خلافت عثمانی، جبهه قدرتمندی جلوی اروپا به وجود نیاوردند. علی شریعتی، روشنفکر دینی هم عین همین انتقادات را بر صفویان وارد میکند. او چه آنجا که از شکست ایرانیان در برابر سپاه اعراب به وجد میآید، چه آنجا که جانب عثمانیها را گرفته و بر صفویان میتازد، آشکارا موضع ضد ایرانی گرفته و دچار همان سادهاندیشی سیدجمال میشود. چرا که اگر امتگرایی راه علاج بود، خود عثمانیها از آن دست بر نمیداشته و به سراغ ملیگرایی قومی/زبانی نمیرفتند.
این ویژگی ایرانستیزی یا توهین به هویت ایرانی، در میان بسیاری از روشنفکران که پیشینه دینی یا چپ داشتند، دنباله یافت و اتفاقا پس از انقلاب، فضای بهتری برای این گروه فراهم گردید. سخنرانیها و نوشتههای افرادی همچون صادق زیباکلام، مصطفی ملکیان، یوسف اباذری و دهها شخصیت دیگری که نام روشنفکر را یدک میکشند، در تحقیر ایرانیان امروز یا نفی تمدن تاریخیشان، در همین راستا جای میگیرد؛ هرچند نا آگاهیشان درباره موضوعی که نقد میکنند، از میان اشتباهات فاحششان آشکار است.
آنچه این روزها بحث روشنفکران ایرانی را پیش کشیده، نقش آنها در توسعه کشور یا گذار از شرایط بحرانی کنونی است. اما دقیقا همین روحیه ایرانستیزانه برخی از روشنفکران ایرانی، مانع از تحقق این امر میشود. اصولا این روشنفکران با انکار توانمندیهای تاریخی و کنونی ایرانیان، باور به توسعه درونزا ندارند. این را بگذاریم در کنار نقش روشنفکران دیگر کشورها تا ژرفای فاجعه را دریابیم (در این یادداشت، روشنفکران ایرانی و ترکیهای را با یکدیگر مقایسه کردهام).
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
بازگشت کارگران افغانستانی
امیر هاشمی مقدم: روزنامه اطلاعات افغانستان
هفته پیش، روزنامه «اطلاعات روز» افغانستان گزارشی تهیه کرده بود (اینجا) درباره موج بازگشت کارگران افغانستانی از ایران. چرا که ارزش ریال به شدت سقوط کرده و برای این کارگران، دیگر کار کردن در ایران به صرفه نیست.
در بخشی از این گزارش، با من هم گفتگویی انجام داده بودند. چون گزارش طولانی است و شاید از حوصله اعضای این کانال بیرون، به دو نکتهای که در این گفتگو گفتم، در اینجا اشارهای کوتاه میکنم.
نخست اینکه این موج بازگشت، گذرا است. حتی اگر اوضاع اقتصادی ایران به این زودیها بهبود نیابد هم، بیگمان بخش عمده مهاجران افغانستانی در ایران خواهند ماند. درست است که اقتصاد و درآمدزایی یکی از دلایل اصلیشان برای مهاجرت به ایران بوده، اما همهاش این نیست. هرچند ما آنها را به چشم مهاجر ببینیم، اما بسیاری از ایشان دلبستگیهای فرهنگی، تاریخی، زبانی و مذهبی به ایران دارند و این عوامل بسیار مهم، حتی در سختترین شرایط هم آنان را در ایران نگاه میدارد. همچنانکه بیش از دو هزار نفرشان در جنگ ایران و عراق، برای دفاع از ایران به شهادت رسیده و چند برابر این عدد، جانباز و مجروح شدند.
دوم اینکه اگر شمار زیادی از مهاجرین افغانستانی در بحران اقتصادی کنونی ایران را ترک کرده و بروند، کمبودی در نیروی کار ایران به وجود خواهد آمد. آنگاه فرصت خوبی است برای سنجش این ادعا و گلایه برخی ایرانیان که میگفتند افغانستانیها فرصتهای کاری ایرانیان را ربودهاند. همانگونه که بارها در نوشتههای دیگر اشاره کردهام، افغانستانیها در مشاغل دشواری به کار مشغولند که کارگران ایرانی کمتر حاضرند آنجا فعالیت کنند و در صورت رضایت، دستمزدی به مراتب بیشتر میخواهند. دستمزد بیشتر هم هزینه تمامشده کالای تولیدی را افزایش داده و مایه گرانی و تورم بیشتر خواهد شد.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: روزنامه اطلاعات افغانستان
هفته پیش، روزنامه «اطلاعات روز» افغانستان گزارشی تهیه کرده بود (اینجا) درباره موج بازگشت کارگران افغانستانی از ایران. چرا که ارزش ریال به شدت سقوط کرده و برای این کارگران، دیگر کار کردن در ایران به صرفه نیست.
در بخشی از این گزارش، با من هم گفتگویی انجام داده بودند. چون گزارش طولانی است و شاید از حوصله اعضای این کانال بیرون، به دو نکتهای که در این گفتگو گفتم، در اینجا اشارهای کوتاه میکنم.
نخست اینکه این موج بازگشت، گذرا است. حتی اگر اوضاع اقتصادی ایران به این زودیها بهبود نیابد هم، بیگمان بخش عمده مهاجران افغانستانی در ایران خواهند ماند. درست است که اقتصاد و درآمدزایی یکی از دلایل اصلیشان برای مهاجرت به ایران بوده، اما همهاش این نیست. هرچند ما آنها را به چشم مهاجر ببینیم، اما بسیاری از ایشان دلبستگیهای فرهنگی، تاریخی، زبانی و مذهبی به ایران دارند و این عوامل بسیار مهم، حتی در سختترین شرایط هم آنان را در ایران نگاه میدارد. همچنانکه بیش از دو هزار نفرشان در جنگ ایران و عراق، برای دفاع از ایران به شهادت رسیده و چند برابر این عدد، جانباز و مجروح شدند.
دوم اینکه اگر شمار زیادی از مهاجرین افغانستانی در بحران اقتصادی کنونی ایران را ترک کرده و بروند، کمبودی در نیروی کار ایران به وجود خواهد آمد. آنگاه فرصت خوبی است برای سنجش این ادعا و گلایه برخی ایرانیان که میگفتند افغانستانیها فرصتهای کاری ایرانیان را ربودهاند. همانگونه که بارها در نوشتههای دیگر اشاره کردهام، افغانستانیها در مشاغل دشواری به کار مشغولند که کارگران ایرانی کمتر حاضرند آنجا فعالیت کنند و در صورت رضایت، دستمزدی به مراتب بیشتر میخواهند. دستمزد بیشتر هم هزینه تمامشده کالای تولیدی را افزایش داده و مایه گرانی و تورم بیشتر خواهد شد.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com