گزیدهای از یادداشتهای اخیر کانال «مقدمه»
https://t.me/moghaddames
تولید ملی «لباس زیر ناموس» ما کجاست؟
https://t.me/moghaddames/59
روسیهپرستی تا به کجا؟
https://t.me/moghaddames/65
بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی
https://t.me/moghaddames/70
حکایت «فیل و پراید» گردشگری ایران
https://t.me/moghaddames/72
سگکشی
https://t.me/moghaddames/73
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست.
https://t.me/moghaddames/76
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
https://t.me/moghaddames/77
تلگرام و جامعه کوتاهمدت ایرانی
https://t.me/moghaddames/79
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
https://t.me/moghaddames/80
به بهانه زادروز گوگوش
https://t.me/moghaddames/82
جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
https://t.me/moghaddames/84
پیش از قحطی، خرید کنید.
https://t.me/moghaddames/85
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
https://t.me/moghaddames/87
خرشناس نیستم!
https://t.me/moghaddames/89
علوم اجتماعی یا علوم اشتباهی؟
https://t.me/moghaddames/90
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
https://t.me/moghaddames/91
خدمات ما به اسرائیل
https://t.me/moghaddames/93
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
https://t.me/moghaddames/94
(اگر این نوشتهها را میپسندید، فهرست را برای دیگران هم بفرستید)
https://t.me/moghaddames
تولید ملی «لباس زیر ناموس» ما کجاست؟
https://t.me/moghaddames/59
روسیهپرستی تا به کجا؟
https://t.me/moghaddames/65
بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی
https://t.me/moghaddames/70
حکایت «فیل و پراید» گردشگری ایران
https://t.me/moghaddames/72
سگکشی
https://t.me/moghaddames/73
این مومیایی رضاشاه است؛ این مومیایی رضاشاه نیست.
https://t.me/moghaddames/76
چرا به پیامرسانهای داخلی اعتماد نمیشود؟
https://t.me/moghaddames/77
تلگرام و جامعه کوتاهمدت ایرانی
https://t.me/moghaddames/79
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
https://t.me/moghaddames/80
به بهانه زادروز گوگوش
https://t.me/moghaddames/82
جسد مومیایی و ناکارآمدی میراث فرهنگی
https://t.me/moghaddames/84
پیش از قحطی، خرید کنید.
https://t.me/moghaddames/85
کوروش بزرگ ما و چنگیزخان مغول آنها
https://t.me/moghaddames/87
خرشناس نیستم!
https://t.me/moghaddames/89
علوم اجتماعی یا علوم اشتباهی؟
https://t.me/moghaddames/90
ابنسینای ایرانی، ابنسینای ترک و آتشبیاران معرکه
https://t.me/moghaddames/91
خدمات ما به اسرائیل
https://t.me/moghaddames/93
کره شمالیها درباره ما چه میاندیشند؟
https://t.me/moghaddames/94
(اگر این نوشتهها را میپسندید، فهرست را برای دیگران هم بفرستید)
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
به کجا چنین شتابان؟
امیر هاشمی مقدم
از ناآرامیهای دیماه به بعد و بهویژه پس از بیرون رفتن امریکا از برجام، بسیاری از دوستان و آشنایان، شرایط خرید خانه و اقامت در ترکیه را میپرسند. در پاسخ برایشان توضیح میدهم که چون پس از پایان تحصیلات، به ایران باز خواهم گشت، بنابراین پیگیر شرایط مهاجرت و اقامت نشده و چیزی هم نمیدانم. اما داغ شدن دوباره تب مهاجرت باعث شد تا ویرایش تازهای از یادداشتی که دو سال پیش در فرارو نوشته بودم را، در اینجا بازنشر کنم.
امیر هاشمیمقدم؛ فرارو
در این مدت حضورم در ترکیه، با افراد بسیاری روبرو شدهام که برای پناهندگی به این کشور میآیند. بیشترشان نه پرونده سیاسی دارند و نه هیچ هنر یا دانشی که به درد کشورهای غربی بخورد. همین است که بسیاریشان به نمایندگی سازمان ملل میروند و خود را همجنسگرا یا مسلمان مسیحیشدهای معرفی میکنند که حکومت ایران میخواهد اعدامشان کند. وقتی از دلایل درخواست پناهندگیشان میپرسم، با جملاتی مانند: «ایران دیگه جای زندگی نیست»، «توی این کشور تلف میشیم»، «جوونیمون از بین رفت» و... روبرو میشوم.
بیشترشان حاضرند در ترکیه تن به هر کاری بدهند؛ کارهایی که اگر در ایران انجام میدادند، بیگمان شرایط بهتر میشد. این الگو البته در جاهای دیگر هم دیده شده است. برای نمونه، دالسین در مقالهای در سال 2016 نشان داد بسیاری از مهاجران به ایرلند، در کشور خودشان شرایط بهتری داشتند؛ اما برای مسائلی همچون پرستیژ، در ایرلند حاضرند کارهایی انجام دهند که در کشور خودشان هرگز دست به آنها نمیزدند. هرچند نمیخواهم مدعی شوم همه ایرانیان برای پرستیژ مهاجرت میکنند. آنچنانکه روی سخنم با اندیشمندان، استادان، روزنامهنگاران و دیگرانی نیست که سیاستهای نادرست و نگاههای امنیتی از کشور فراریشان داده است.
اسفبار آنکه در میان موج پناهندگان سوری، عراقی و افغانستانی، بسیاری از ایرانیان هم رهسپار غرب شدهاند. یعنی شرایط ایران با این کشورها قابل مقایسه است؟
بیگمان نه؛ اما احساس سرخوردگی عجیبی ایرانیان را فرا گرفته که نسبت به آینده ناامید و به فکر راه گریزند. گویا هیچکس واقعا به «دوباره میسازمت وطن» باور ندارد. دلایل این احساس سرخوردگی، مثلثی است با سه ضلع:
1- مسئولین که در بیشتر عرصهها، ایدئولوژی را جانشین واقعبینی کرده و با وجود تجربیات تلخ چهار دهه، همچنان بر آن پافشاری دارند. همین که بخش عمدهای از سیاست خارجیمان نه بر منافع ملی، و سیاست داخلیمان نه بر واقعیتهای جامعه، بلکه بر پایههای ایدئولوژیک استوار است، نشان میدهد مسئولینمان هنوز فاصله زیادی تا در پیش گرفتن سیاستهای متناسب با کشوری کهن در دهکده جهانی سده بیست و یکم دارند.
2- بیگانگان از آن جهت که ادعای دایه مهربانتر از مادر دارند؛ اما کیست که نداند اینان ضمن پیشگیری از توانمند شدن ایران از یکسو و ناامید کردن ایرانیان با رسانههایشان از سوی دیگر، ایرانهراسی را در منطقه گسترش میدهند تا بازار سلاحهایشان در کشورهای عربی پر رونق بماند.
3- و مهمتر، ما مردم از آن جهت که گمان میکنیم سزوار کشوری توسعهیافته هستیم که بیهیچ زحمتی به دست آید و حقوق شهروندیمان در آن رعایت شود، اما سخنی از وظایف شهروندی در آن نباشد. به راستی اگر ایران شرایط خوبی ندارد، ما در این میان بیتقصیریم؟ بخش عمدهای از فرهنگ رانندگی، کتابخوانی، رفتار با محیط زیست و جانوران، مصرف آب و دیگر حاملهای انرژی، رعایت حریم و استاندارد در ساخت و سازها، وجدان کاری و... یک رفتار فردی است و ربطی به مسئولین ندارد. از سوی دیگر، مگر مسئولین از دل خود ما مردم بیرون نیامدهاند؟
بخش عمدهای از تصمیمگیری در دو ضلع نخستین مثلث بالا، به ضلع سوم بستگی دارد. جامعهای میتواند مطالبهگر باشد که سهم و نقش خود را به خوبی ایفا نماید. اگر مسئولین بدانند فرهنگ رانندگیمان درست است، انتقادمان به کیفیت جادهها و خودروها را جدیتر میگیرند. اگر بدانند ما چاه غیرمجاز نداشته و در مصرف آب صرفهجویی میکنیم، انتقادمان بر ساختن سدها، موثرتر است. اگر بدانند حریم ساخت و ساز را رعایت میکنیم، به سخنمان در زمینه لزوم زیباسازی شهر گوش میدهند. اگر بدانند زبالهمان را بیرون رها نمیکنیم، محیط زیستمان را نابود نمیکنند. اگر بدانند فرهیخته و کتابخوان هستیم، کیفیت آموزش را بالا میبرند. و نهایتا اگر بدانند شهروندان قانونمداری هستیم، حقوق شهروندیمان را بیشتر رعایت میکنند و بیگانگان کمتر بهانه خواهند داشت.
خلاصه آنکه به جای مهاجرت به ترکیه یا غرب، ایران را شبیه ترکیه یا غرب کنیم.
اگر شما هم با این نوشته موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
از ناآرامیهای دیماه به بعد و بهویژه پس از بیرون رفتن امریکا از برجام، بسیاری از دوستان و آشنایان، شرایط خرید خانه و اقامت در ترکیه را میپرسند. در پاسخ برایشان توضیح میدهم که چون پس از پایان تحصیلات، به ایران باز خواهم گشت، بنابراین پیگیر شرایط مهاجرت و اقامت نشده و چیزی هم نمیدانم. اما داغ شدن دوباره تب مهاجرت باعث شد تا ویرایش تازهای از یادداشتی که دو سال پیش در فرارو نوشته بودم را، در اینجا بازنشر کنم.
امیر هاشمیمقدم؛ فرارو
در این مدت حضورم در ترکیه، با افراد بسیاری روبرو شدهام که برای پناهندگی به این کشور میآیند. بیشترشان نه پرونده سیاسی دارند و نه هیچ هنر یا دانشی که به درد کشورهای غربی بخورد. همین است که بسیاریشان به نمایندگی سازمان ملل میروند و خود را همجنسگرا یا مسلمان مسیحیشدهای معرفی میکنند که حکومت ایران میخواهد اعدامشان کند. وقتی از دلایل درخواست پناهندگیشان میپرسم، با جملاتی مانند: «ایران دیگه جای زندگی نیست»، «توی این کشور تلف میشیم»، «جوونیمون از بین رفت» و... روبرو میشوم.
بیشترشان حاضرند در ترکیه تن به هر کاری بدهند؛ کارهایی که اگر در ایران انجام میدادند، بیگمان شرایط بهتر میشد. این الگو البته در جاهای دیگر هم دیده شده است. برای نمونه، دالسین در مقالهای در سال 2016 نشان داد بسیاری از مهاجران به ایرلند، در کشور خودشان شرایط بهتری داشتند؛ اما برای مسائلی همچون پرستیژ، در ایرلند حاضرند کارهایی انجام دهند که در کشور خودشان هرگز دست به آنها نمیزدند. هرچند نمیخواهم مدعی شوم همه ایرانیان برای پرستیژ مهاجرت میکنند. آنچنانکه روی سخنم با اندیشمندان، استادان، روزنامهنگاران و دیگرانی نیست که سیاستهای نادرست و نگاههای امنیتی از کشور فراریشان داده است.
اسفبار آنکه در میان موج پناهندگان سوری، عراقی و افغانستانی، بسیاری از ایرانیان هم رهسپار غرب شدهاند. یعنی شرایط ایران با این کشورها قابل مقایسه است؟
بیگمان نه؛ اما احساس سرخوردگی عجیبی ایرانیان را فرا گرفته که نسبت به آینده ناامید و به فکر راه گریزند. گویا هیچکس واقعا به «دوباره میسازمت وطن» باور ندارد. دلایل این احساس سرخوردگی، مثلثی است با سه ضلع:
1- مسئولین که در بیشتر عرصهها، ایدئولوژی را جانشین واقعبینی کرده و با وجود تجربیات تلخ چهار دهه، همچنان بر آن پافشاری دارند. همین که بخش عمدهای از سیاست خارجیمان نه بر منافع ملی، و سیاست داخلیمان نه بر واقعیتهای جامعه، بلکه بر پایههای ایدئولوژیک استوار است، نشان میدهد مسئولینمان هنوز فاصله زیادی تا در پیش گرفتن سیاستهای متناسب با کشوری کهن در دهکده جهانی سده بیست و یکم دارند.
2- بیگانگان از آن جهت که ادعای دایه مهربانتر از مادر دارند؛ اما کیست که نداند اینان ضمن پیشگیری از توانمند شدن ایران از یکسو و ناامید کردن ایرانیان با رسانههایشان از سوی دیگر، ایرانهراسی را در منطقه گسترش میدهند تا بازار سلاحهایشان در کشورهای عربی پر رونق بماند.
3- و مهمتر، ما مردم از آن جهت که گمان میکنیم سزوار کشوری توسعهیافته هستیم که بیهیچ زحمتی به دست آید و حقوق شهروندیمان در آن رعایت شود، اما سخنی از وظایف شهروندی در آن نباشد. به راستی اگر ایران شرایط خوبی ندارد، ما در این میان بیتقصیریم؟ بخش عمدهای از فرهنگ رانندگی، کتابخوانی، رفتار با محیط زیست و جانوران، مصرف آب و دیگر حاملهای انرژی، رعایت حریم و استاندارد در ساخت و سازها، وجدان کاری و... یک رفتار فردی است و ربطی به مسئولین ندارد. از سوی دیگر، مگر مسئولین از دل خود ما مردم بیرون نیامدهاند؟
بخش عمدهای از تصمیمگیری در دو ضلع نخستین مثلث بالا، به ضلع سوم بستگی دارد. جامعهای میتواند مطالبهگر باشد که سهم و نقش خود را به خوبی ایفا نماید. اگر مسئولین بدانند فرهنگ رانندگیمان درست است، انتقادمان به کیفیت جادهها و خودروها را جدیتر میگیرند. اگر بدانند ما چاه غیرمجاز نداشته و در مصرف آب صرفهجویی میکنیم، انتقادمان بر ساختن سدها، موثرتر است. اگر بدانند حریم ساخت و ساز را رعایت میکنیم، به سخنمان در زمینه لزوم زیباسازی شهر گوش میدهند. اگر بدانند زبالهمان را بیرون رها نمیکنیم، محیط زیستمان را نابود نمیکنند. اگر بدانند فرهیخته و کتابخوان هستیم، کیفیت آموزش را بالا میبرند. و نهایتا اگر بدانند شهروندان قانونمداری هستیم، حقوق شهروندیمان را بیشتر رعایت میکنند و بیگانگان کمتر بهانه خواهند داشت.
خلاصه آنکه به جای مهاجرت به ترکیه یا غرب، ایران را شبیه ترکیه یا غرب کنیم.
اگر شما هم با این نوشته موافقید، آنرا برای دوستانتان بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
سبک زندگی زیرزمینی
امیر هاشمی مقدم: روزنامه قانون
گزافه نیست اگر بگوییم سبک رایج زندگی درصد قابلتوجهی از نسل جوان ایرانی، امروزه زیرزمینی است. «زیرزمینی» پسوندی است برای انواع فعالیتهایی که با ارزشهای حاکم در تضاد است و از سوی گروههای معترض، در مکانی به دور از دسترس ناظرانِ حاکم انجام میشود. «زیرزمینی» به تعبیر انسانشناسان، نوعی «ضد فرهنگ» است. ضدفرهنگ به گروههایی گفته میشود که ارزشها و باورهایشان با باورهای فرهنگ جامعه اصلی ناهمخوان است. اما اطلاق ضدفرهنگ به فعالیتهای زیرزمینی به معنای این نیست که طرفدارانشان تعداد اندکی را تشکیل میدهند. برعکس؛ بسیاری از فعالیتهای زیرزمینی در ایران، همچون دیگر کشورها مخاطبان بسیاری دارد و تنها به دلیل ناهمخوانی با دیدگاههای حاکم «زیرزمینی» میشود. اما در واقع بستری فراهم میآورد برای آنانکه گریزان از سیاستهای حاکماند.
در میان همه فعالیتهای زیرزمینی، موسیقی شهرت بیشتری دارد. بدون اغراق میتوان مدعی شد نسل جوان امروز کشورمان، بیشترین گرایشاش به موسیقی زیرزمینی است. اتفاقاً از دل این موسیقی افراد برجستهای هم بیرون آمدند که بعضاً در کشورهای دیگر نیز شناختهشده و مورد توجهاند. سینما و فیلم زیرزمینی نیز فعالیتی دیگر است که شاید بینندگانش در خارج از مرزهای ایران بیشتر از بینندگان داخلی باشد. حتی برخی از این فیلمها به جشنوارههای بینالمللی راه یافته و مقام آوردهاند.
اما نسل امروز ایران فراتر از موسیقی یا فیلم، «زیرزمینی» شده است. جوانان امروزی زندگیشان را در زیرزمین میگذرانند. دور همنشینیهایشان، تفریحاتشان، بازیهایشان، دوستیهایشان، خورد و خوراکشان، کشمکشها و دعواهایشان، قهر و آشتیهایشان و در یک کلمه زندگیشان زیرزمینی شده است. مکانهایی که این سبک زندگی در آن جریان دارد، در واقع پاتوقهای دور از نظاره و به نسبت امنی (از نظر کنشگران آن) است که بخش عمدهای از زمانشان را در آنجا سپری میکنند.
هرچه محدودیتها بیشتر شده، گرایش به سبک زندگی زیرزمینی نیز بیشتر شده است. اتفاقاً همچون سایر موارد، برخورد پلیس با «زیرزمینیها» نه تنها هیچ کمکی به کاهش میزان این سبک زندگی نکرده، بلکه نشان داد که بدون تفاوت نسبت به آن در حال رشد و افزایش است. این پدیده حتی در شهرهای کوچک (بهویژه شهرهای دانشگاهی) به شدت رایج است. همانگونه که موسیقی و فیلم زیرزمینی در اعتراض به شرایط موجود پدیدار شد، آنچه که من در اینجا «سبک زندگی زیرزمینی» نامیدهام نیز در اعتراض به شیوههای زندگی رایج یا مورد تأیید طبقه حاکم به وجود آمد. این اعتراض در واقع دو جنبه را در نظر قرار داده است: نخست اینکه برای زندگیاش خلأ و کمبودی را احساس کرد. بدین معنی که چیزی و جایی برای گذران اوقاتش نیافت. دوم اینکه آنچه نظام ارزشی حاکم در این راه به وی عرضه کرده بود، در واقع معنایی به جز مورد نخست برایش نداشت. یعنی جوان امروزی شیوههای پیشنهادی نظام حاکم را برای گذران اوقات فراغت، دور هم بودن، بازی، خورد و خوراک نپذیرفت و آنها را مناسب حال خود نیافت. «پیادهروی به همراه حیوانات خانگی ممنوع» «برگزاری مسابقات و بازیهایی همچون تفنگهای آبپاش ممنوع» «تماشای بسیاری از مسابقات ورزشی همچون فوتبال برای خانمها ممنوع» «دوچرخهسواری و بسیاری از ورزشهای دیگر برای خانمها ممنوع» و بسیاری از ممنوعیتهای دیگر. در چنین شرایطی است که سبک زندگی زیرزمینی با اعلان رفع همه این ممنوعیتها و محدودیتها، جذابیت ویژهای برای جوانان یافته و به عبارت دیگر، تنها گزینه موجود بر سر راه آنان است.
در واقع سبک زندگی زیرزمینی نه تنها دربر گیرنده مجموعه رفتارهای است که در حوزه عمومی ممنوعه اعلام شده، بلکه خود بزرگترین مصرفکننده تولیدات سایر فعالیتهای زیرزمینی نیز هست. بدین معنی که عمده موسیقیای که در زندگی زیرزمینی طرفدار دارد، موسیقی زیرزمینی است؛ فیلمهایی که عموماً در این سبک زندگی دیده میشود، فیلمهای زیرزمینی است و به همین ترتیب تا آخر. از دل موسیقی زیرزمینی، شاهکارهایی چند بیرون آمد؛ از دل سینمای زیرزمینی نیز فیلمهای ارزشمندی پدیدار شد؛ اما باید دید از دل سبک زندگی زیرزمینی که چند سالی است به شدت رواج یافته، چه بیرون خواهد آمد. بیگمان نسل دهه هفتادیها و هشتادیها انقلاب بزرگی در سبک زندگی ایرانیان ایجاد خواهند کرد که سخن گفتن از آن، شاید اکنون زود هنگام باشد؛ اما برای کاهش پیامدهای آسیبزای آن (از طریق کاهش کارشناسانه ممنوعیتهای سلیقهای از حوزه عمومی و خصوصی)، اکنون هم دیر شده است.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: روزنامه قانون
گزافه نیست اگر بگوییم سبک رایج زندگی درصد قابلتوجهی از نسل جوان ایرانی، امروزه زیرزمینی است. «زیرزمینی» پسوندی است برای انواع فعالیتهایی که با ارزشهای حاکم در تضاد است و از سوی گروههای معترض، در مکانی به دور از دسترس ناظرانِ حاکم انجام میشود. «زیرزمینی» به تعبیر انسانشناسان، نوعی «ضد فرهنگ» است. ضدفرهنگ به گروههایی گفته میشود که ارزشها و باورهایشان با باورهای فرهنگ جامعه اصلی ناهمخوان است. اما اطلاق ضدفرهنگ به فعالیتهای زیرزمینی به معنای این نیست که طرفدارانشان تعداد اندکی را تشکیل میدهند. برعکس؛ بسیاری از فعالیتهای زیرزمینی در ایران، همچون دیگر کشورها مخاطبان بسیاری دارد و تنها به دلیل ناهمخوانی با دیدگاههای حاکم «زیرزمینی» میشود. اما در واقع بستری فراهم میآورد برای آنانکه گریزان از سیاستهای حاکماند.
در میان همه فعالیتهای زیرزمینی، موسیقی شهرت بیشتری دارد. بدون اغراق میتوان مدعی شد نسل جوان امروز کشورمان، بیشترین گرایشاش به موسیقی زیرزمینی است. اتفاقاً از دل این موسیقی افراد برجستهای هم بیرون آمدند که بعضاً در کشورهای دیگر نیز شناختهشده و مورد توجهاند. سینما و فیلم زیرزمینی نیز فعالیتی دیگر است که شاید بینندگانش در خارج از مرزهای ایران بیشتر از بینندگان داخلی باشد. حتی برخی از این فیلمها به جشنوارههای بینالمللی راه یافته و مقام آوردهاند.
اما نسل امروز ایران فراتر از موسیقی یا فیلم، «زیرزمینی» شده است. جوانان امروزی زندگیشان را در زیرزمین میگذرانند. دور همنشینیهایشان، تفریحاتشان، بازیهایشان، دوستیهایشان، خورد و خوراکشان، کشمکشها و دعواهایشان، قهر و آشتیهایشان و در یک کلمه زندگیشان زیرزمینی شده است. مکانهایی که این سبک زندگی در آن جریان دارد، در واقع پاتوقهای دور از نظاره و به نسبت امنی (از نظر کنشگران آن) است که بخش عمدهای از زمانشان را در آنجا سپری میکنند.
هرچه محدودیتها بیشتر شده، گرایش به سبک زندگی زیرزمینی نیز بیشتر شده است. اتفاقاً همچون سایر موارد، برخورد پلیس با «زیرزمینیها» نه تنها هیچ کمکی به کاهش میزان این سبک زندگی نکرده، بلکه نشان داد که بدون تفاوت نسبت به آن در حال رشد و افزایش است. این پدیده حتی در شهرهای کوچک (بهویژه شهرهای دانشگاهی) به شدت رایج است. همانگونه که موسیقی و فیلم زیرزمینی در اعتراض به شرایط موجود پدیدار شد، آنچه که من در اینجا «سبک زندگی زیرزمینی» نامیدهام نیز در اعتراض به شیوههای زندگی رایج یا مورد تأیید طبقه حاکم به وجود آمد. این اعتراض در واقع دو جنبه را در نظر قرار داده است: نخست اینکه برای زندگیاش خلأ و کمبودی را احساس کرد. بدین معنی که چیزی و جایی برای گذران اوقاتش نیافت. دوم اینکه آنچه نظام ارزشی حاکم در این راه به وی عرضه کرده بود، در واقع معنایی به جز مورد نخست برایش نداشت. یعنی جوان امروزی شیوههای پیشنهادی نظام حاکم را برای گذران اوقات فراغت، دور هم بودن، بازی، خورد و خوراک نپذیرفت و آنها را مناسب حال خود نیافت. «پیادهروی به همراه حیوانات خانگی ممنوع» «برگزاری مسابقات و بازیهایی همچون تفنگهای آبپاش ممنوع» «تماشای بسیاری از مسابقات ورزشی همچون فوتبال برای خانمها ممنوع» «دوچرخهسواری و بسیاری از ورزشهای دیگر برای خانمها ممنوع» و بسیاری از ممنوعیتهای دیگر. در چنین شرایطی است که سبک زندگی زیرزمینی با اعلان رفع همه این ممنوعیتها و محدودیتها، جذابیت ویژهای برای جوانان یافته و به عبارت دیگر، تنها گزینه موجود بر سر راه آنان است.
در واقع سبک زندگی زیرزمینی نه تنها دربر گیرنده مجموعه رفتارهای است که در حوزه عمومی ممنوعه اعلام شده، بلکه خود بزرگترین مصرفکننده تولیدات سایر فعالیتهای زیرزمینی نیز هست. بدین معنی که عمده موسیقیای که در زندگی زیرزمینی طرفدار دارد، موسیقی زیرزمینی است؛ فیلمهایی که عموماً در این سبک زندگی دیده میشود، فیلمهای زیرزمینی است و به همین ترتیب تا آخر. از دل موسیقی زیرزمینی، شاهکارهایی چند بیرون آمد؛ از دل سینمای زیرزمینی نیز فیلمهای ارزشمندی پدیدار شد؛ اما باید دید از دل سبک زندگی زیرزمینی که چند سالی است به شدت رواج یافته، چه بیرون خواهد آمد. بیگمان نسل دهه هفتادیها و هشتادیها انقلاب بزرگی در سبک زندگی ایرانیان ایجاد خواهند کرد که سخن گفتن از آن، شاید اکنون زود هنگام باشد؛ اما برای کاهش پیامدهای آسیبزای آن (از طریق کاهش کارشناسانه ممنوعیتهای سلیقهای از حوزه عمومی و خصوصی)، اکنون هم دیر شده است.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان نیز بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
یک خبر خوب، یک خبر بد
امیر هاشمی مقدم
این روزها که نتایج آزمون کارشناسی ارشد دانشگاههای ایرانی آمده، خبر کسب رتبه نخست در سه رشته توسط دانشجویان افغانستانی (زینب حسینی: زمینشناسی، مرتضی شفاهی: روابط بینالملل و عزیزالله موحدی: تاریخ) دست به دست در شبکههای اجتماعی میگردد. این رویداد از یک سو مایه شادی است و از سوی دیگر مایه اندوه.
شادی از آن سو که میبینیم مهاجران افغانستانی با همه محدودیتهایی که دارند و شهریههای عموما سنگینی که در دانشگاههای حتی دولتی و روزانه میپردازند، باز هم از پا ننشسته و خود را به بالاترین قلههای پیروزی و کامیابی رساندهاند. اینها الگوهای خوبی برای ما هم هستند که در بیان «نمیتوانیم» و «نمیشود» بازاندیشی کنیم.
اما اندوهبار از آن جهت است که بر پیشانیشان آینده نوشته شده است. آیندهای که بیش از دو راه پیش پایشان نمیگذارد: یا در ایران بمانند و به کارهای غیرمرتبط با تخصصشان (که عموما کارهای یدی و دشوار است) مشغول شوند، یا راه مهاجرت از ایران در پیش بگیرند. با توجه به اینکه یکی از شرایط پذیرش دانشجویان افغانستانی در دانشگاههای ایران، دریافت روادید دانشجویی است (یعنی پس از پایان تحصیلات، باید خاک ایران را ترک کنند)، بنابراین راه دوم عملا تنها راه باقی مانده است. و چه انتظاری داریم که پس از اخراج کسی که با شرایط دشوار خود را به این قلههای موفقیت رسانده، او از ایران خاطرات خوشی همراه ببرد؟ حتی اگر آنان را از ایران بیرون نکنیم هم، آیندهشان روشن نیست. مثلا چه آیندهای میتوان برای خانم حسینی که رتبه نخست زمینشناسی را به دست آورده تصور کرد؛ وقتی بر پایه قوانین کشور ما، اتباع بیگانه (!) نمیتوانند جز برخی کارهای یدی، کار دیگری انجام دهند؟ اما این را مقایسه کنیم با شرایط پذیرش مهاجرت و شهروندی در کشورهای دیگر. مریم منصف را که خوب میشاسیم؛ مهاجر افغانستانیای که تا یازده سالگی در ایران زیست، اما چون حتی شرایط تحصیل در مدرسه هم برایش دشوار بود، با خانواده راهی کانادا شد تا اکنون وزیر کابیته این کشور باشد. اگر در ایران میماند، آیا هرگز میتوانست شغلی بیابد (وزیر شدنش پیشکش).
به راستی کدام کشور را میشناسیم که اینگونه نخبگانی را در دل خود پرورش داده، آنگاه آنان را از کشورش بیرون کند؟ اتفاقا در این زمینه، به همان اندازه که نوک انتقاد به دولت باز میگردد، به ما مردم نیز اشاره دارد. آیا این ما نیستیم که مدام از اینکه «افغانی»ها فرصتهای شغلی جوانانمان را ربودهاند، گلایه میکنیم؟ بیآنکه بدانیم حتی یک افغانستانی، حتی آنان که تحصیلکرده و نخبه هستند هم، یک کار اداری و پشت میزنشینی را از ما نگرفتهاند؛ چه اینکه اصولا بر پایه قوانین اداره اتباع بیگانه وزارت کشور، این افراد تنها در چهل گروه شغلی همچون چوپانی، آجرپزی و... مجاز به دریافت پروانه کار هستند. کارهایی که جوانان ما هرگز حاضر به پذیرششان نیستند.
در نقطه مقابل، هزاران ایرانی را میشناسیم که در کشورهای دیگر به مراتب بالا رسیدهاند، اما هرگز با طرحهای غیرمنطقی و غیرعقلانی، کسی آنها را وادار به خروج از آن کشور نکرده است.
اینکه امروز دیدم برخی دوستان و رسانههای ایرانی به این نخبگان افغانستانی (که بیشترشان در ایران به دنیا آمده و بزرگ شدهاند، اما هرگز به شهروندی ایران نمیپذیریمشان) شادباش گفتهاند، خرسند شدم. خرسند از اینکه نگاهها دارد اندک اندک دگرگون میشود. بیگمان اگر آگاهانه درباره شرایط این مهاجران، توانمندیهایشان از یکسو و حتی پیامدهای منفی احتمالی حضورشان برای ایران تصمیمگیری کنیم، هرگز چنین بیبرنامگیها و رفتارهای غیر منطقی دربارهشان نخواهیم داشت.
سخن آخر آنکه اینها سرمایههای ایران هستند؛ به همان اندازهای که نخبگان ایرانی سرمایه این کشورند.
اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان هم بفرستید تا شاید زودتر بتوانیم این نگاههای نادرست و برپایه پیشداوری را تغییر دهیم.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
این روزها که نتایج آزمون کارشناسی ارشد دانشگاههای ایرانی آمده، خبر کسب رتبه نخست در سه رشته توسط دانشجویان افغانستانی (زینب حسینی: زمینشناسی، مرتضی شفاهی: روابط بینالملل و عزیزالله موحدی: تاریخ) دست به دست در شبکههای اجتماعی میگردد. این رویداد از یک سو مایه شادی است و از سوی دیگر مایه اندوه.
شادی از آن سو که میبینیم مهاجران افغانستانی با همه محدودیتهایی که دارند و شهریههای عموما سنگینی که در دانشگاههای حتی دولتی و روزانه میپردازند، باز هم از پا ننشسته و خود را به بالاترین قلههای پیروزی و کامیابی رساندهاند. اینها الگوهای خوبی برای ما هم هستند که در بیان «نمیتوانیم» و «نمیشود» بازاندیشی کنیم.
اما اندوهبار از آن جهت است که بر پیشانیشان آینده نوشته شده است. آیندهای که بیش از دو راه پیش پایشان نمیگذارد: یا در ایران بمانند و به کارهای غیرمرتبط با تخصصشان (که عموما کارهای یدی و دشوار است) مشغول شوند، یا راه مهاجرت از ایران در پیش بگیرند. با توجه به اینکه یکی از شرایط پذیرش دانشجویان افغانستانی در دانشگاههای ایران، دریافت روادید دانشجویی است (یعنی پس از پایان تحصیلات، باید خاک ایران را ترک کنند)، بنابراین راه دوم عملا تنها راه باقی مانده است. و چه انتظاری داریم که پس از اخراج کسی که با شرایط دشوار خود را به این قلههای موفقیت رسانده، او از ایران خاطرات خوشی همراه ببرد؟ حتی اگر آنان را از ایران بیرون نکنیم هم، آیندهشان روشن نیست. مثلا چه آیندهای میتوان برای خانم حسینی که رتبه نخست زمینشناسی را به دست آورده تصور کرد؛ وقتی بر پایه قوانین کشور ما، اتباع بیگانه (!) نمیتوانند جز برخی کارهای یدی، کار دیگری انجام دهند؟ اما این را مقایسه کنیم با شرایط پذیرش مهاجرت و شهروندی در کشورهای دیگر. مریم منصف را که خوب میشاسیم؛ مهاجر افغانستانیای که تا یازده سالگی در ایران زیست، اما چون حتی شرایط تحصیل در مدرسه هم برایش دشوار بود، با خانواده راهی کانادا شد تا اکنون وزیر کابیته این کشور باشد. اگر در ایران میماند، آیا هرگز میتوانست شغلی بیابد (وزیر شدنش پیشکش).
به راستی کدام کشور را میشناسیم که اینگونه نخبگانی را در دل خود پرورش داده، آنگاه آنان را از کشورش بیرون کند؟ اتفاقا در این زمینه، به همان اندازه که نوک انتقاد به دولت باز میگردد، به ما مردم نیز اشاره دارد. آیا این ما نیستیم که مدام از اینکه «افغانی»ها فرصتهای شغلی جوانانمان را ربودهاند، گلایه میکنیم؟ بیآنکه بدانیم حتی یک افغانستانی، حتی آنان که تحصیلکرده و نخبه هستند هم، یک کار اداری و پشت میزنشینی را از ما نگرفتهاند؛ چه اینکه اصولا بر پایه قوانین اداره اتباع بیگانه وزارت کشور، این افراد تنها در چهل گروه شغلی همچون چوپانی، آجرپزی و... مجاز به دریافت پروانه کار هستند. کارهایی که جوانان ما هرگز حاضر به پذیرششان نیستند.
در نقطه مقابل، هزاران ایرانی را میشناسیم که در کشورهای دیگر به مراتب بالا رسیدهاند، اما هرگز با طرحهای غیرمنطقی و غیرعقلانی، کسی آنها را وادار به خروج از آن کشور نکرده است.
اینکه امروز دیدم برخی دوستان و رسانههای ایرانی به این نخبگان افغانستانی (که بیشترشان در ایران به دنیا آمده و بزرگ شدهاند، اما هرگز به شهروندی ایران نمیپذیریمشان) شادباش گفتهاند، خرسند شدم. خرسند از اینکه نگاهها دارد اندک اندک دگرگون میشود. بیگمان اگر آگاهانه درباره شرایط این مهاجران، توانمندیهایشان از یکسو و حتی پیامدهای منفی احتمالی حضورشان برای ایران تصمیمگیری کنیم، هرگز چنین بیبرنامگیها و رفتارهای غیر منطقی دربارهشان نخواهیم داشت.
سخن آخر آنکه اینها سرمایههای ایران هستند؛ به همان اندازهای که نخبگان ایرانی سرمایه این کشورند.
اگر با این نوشتار موافقید، آنرا برای دوستانتان هم بفرستید تا شاید زودتر بتوانیم این نگاههای نادرست و برپایه پیشداوری را تغییر دهیم.
(دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
دلار، میهندوستی ترکی و روشنفکر ایرانی
امیر هاشمی مقدم (بخشی از یادداشتم در خبرگزاری مهر)
در چند هفته گذشته، ارزش لیره ترکیه هم کاهش یافت. چند روز پیش اردوغان از مردم کشورش خواست برای کمک به اقتصاد کشور، اگر دلار و یورو در خانههایشان دارند، به صرافیها برده و با لیره ترکیه جایگزین کنند. در همین چند روز استقبال از این پیشنهاد به اندازهای بود که بهای یورو و دلار در این کشور کاهش چشمگیری یافت.
پرسش اینجاست که چرا در ایران، با همه تاکید دولت، رسانهها و نهادهای امنیتی برای نخریدن دلار، باز هم صفهای شبانه جلوی صرافیها تشکیل میشد؟ و اکنون که تقریبا هرگونه خرید و فروش دلار در کشورمان غیرقانونی شده، به سوی تجارت پنهانی دلار رفتهایم؟ چه تفاوتی بین ایرانیها و ترکیهایها است؟
بیگمان نمیتوان مسئله را تکعاملی دید؛ همانگونه که اقتصاد بیمار و فساد درون آن از عوامل بیاعتمادی ایرانیهاست. اما نمیتوان سهم میهندوستی ترکیهایها را در این امر نادیده گرفت. چنین مهیندوستی که البته گاهی رنگ افراطی به خود میگیرد، ترکیه را از آن خود و خود را از آن ترکیه میداند؛ بنابراین طبیعی است موجودیتش را با موجودیت این کشور و رشدش را با رشد کشورش گرهخورده ببیند و هر کجا نیاز شد، بر منافع کوتاهمدت چشم پوشیده تا بتواند منافع درازمدت به دست آورد.
در سوی دیگر ماجرا اما، میهندوستی ایرانی به شیوههای گوناگون ناپسند شمرده میشود. بسیاری مسئولین از آغاز انقلاب -حتی کسانی که امروزه ردای منتقد بر دوش انداختهاند، آشکارا علیه ملیگرایی ایرانی موضع گرفته و تلاش کردند تا امتگرایی اسلامی را جایگزینش کنند. اینان آنگاه که میپنداشتند ملیگرایی به معنای نفی اسلام است، دچار اشتباه بزرگی شدند که نتایجش از پیش پیدا بود. میهندوستی برای اینان، تنها در برهه انتخابات و برای کشاندن مردم پای صندوقهای رای معنا داشت.
در کنار اینها، جریان جهانوطنخواه روشنفکر ایرانی هم، اصلیترین دشمن خود را جریان ملیگرایی میپنداشت. روشنفکر ایرانی هرگونه میهندوستی و ملیگرایی را چون در برابر ایده جهانوطنی (بهویژه نوع چپیاش) میدانست، با برچسب نژادپرستی زدن بر آن، تلاش میکرد بدنامش کند. اجازه دهید فرصت را مفتنم شمرده و بخشی از یادداشت دیروزم در خبرگزاری مهر درباره نگاه نویسنده و روشنفکر برجسته ترکیه، ایلبر اورتایلی به ایران را در اینجا بازنشر کنم:
«برخلاف نوشته اورتایلی [که میگوید روشنفکران ایرانی درباره تاریخ و جغرافیشان اطلاعات بسیار زیادی دارند]، آگاهی بخش مهمی از روشنفکران ایرانی از تاریخشان بسیار اندک است. همین است که میبینیم بسیاری از آنها بدون آگاهی از تاریخ، به تاریخ ایران پیش از اسلام حمله میکنند. یکی که روشنفکر و استاد اخلاق است، تخت جمشید را ساخته رومیان دانسته (که اصلا در دوره هخامنشیان روم و تمدن رومی شکل نگرفته بود) و بر این پایه تمدن و فرهنگ ایران پیش از اسلام را زیر سوال میبرد؛ یکی که استاد جامعهشناسی است با آنکه به اعتراف خودش نمیداند فردوسی در چه زمانی میزیسته، شاهنامه را اثر چندان گرانسنگی نمیشمارد و باز هم به تاریخ ایران پیش از اسلام میتازد؛ و به همین ترتیب لیست بلندبالایی از شاهکارهای جریان روشنفکری یا روشنفکرنمایی در ایران را میتوان مورد توجه قرار داد که اگرچه آشنایی چندانی با تاریخ و ادبیات ایران ندارد، اما یکی از نشانههای روشنفکریاش را در حمله به فرهنگ و تمدن ایران میبیند. در واقع میتوان ادعا کرد روشنفکر ایرانی تاریخ غرب را بهتر از تاریخ ایران میداند، اما درباره تاریخ ایران بیشتر اظهار نظر میکند؛ در حالیکه روشنفکر ترکیه هم تاریخ ترکها را بهتر میداند و هم درباره این تاریخ اظهار نظر میکند. بیگمان اگر نگاهی که روشنفکران ترکیهای درباره تاریخ ترکها و زبان ترکی دارند در ایران درباره تاریخ کشورمان و زبان فارسی بیان شود، روشنفکران ایرانی آنرا نمونهای از نژادپرستی، فاشیسم، پانایرانیسم و... دانسته و به آن حمله میکنند. همچنانکه در نقطه مقابل، اگر یکی از روشنفکران ترکیه، سخنانی همچون روشنفکران ایرانی علیه تاریخ و زبان و فرهنگ کشورش بر زبان آورد، هم مردم، هم دیگر روشنفکران و هم حکومت با او برخورد سختی خواهند کرد. نمونهاش، اورهان پاموک، دارنده جایزه جهانی نوبل ادبیات است که چند سال پیش به قتل عام ارامنه در دوره عثمانی اشاره کرد؛ اما هم با واکنش شدید مردم روبرو گردید و هم به دادگاه کشانده شد. اگر رسما عذرخواهی نمیکرد، زندانی شدنش قطعی بود. بنابراین در این جمله اورتایلی طنز بسیار تلخی درباره جریان روشنفکری ایران نهفته است: «کشوری که از نظر صنعت و کشاورزی از ما بسیار عقبتر است، بیش از تمامی کشورهای حوزه بالکان و خاورمیانه روشنفکر دارد»».
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم (بخشی از یادداشتم در خبرگزاری مهر)
در چند هفته گذشته، ارزش لیره ترکیه هم کاهش یافت. چند روز پیش اردوغان از مردم کشورش خواست برای کمک به اقتصاد کشور، اگر دلار و یورو در خانههایشان دارند، به صرافیها برده و با لیره ترکیه جایگزین کنند. در همین چند روز استقبال از این پیشنهاد به اندازهای بود که بهای یورو و دلار در این کشور کاهش چشمگیری یافت.
پرسش اینجاست که چرا در ایران، با همه تاکید دولت، رسانهها و نهادهای امنیتی برای نخریدن دلار، باز هم صفهای شبانه جلوی صرافیها تشکیل میشد؟ و اکنون که تقریبا هرگونه خرید و فروش دلار در کشورمان غیرقانونی شده، به سوی تجارت پنهانی دلار رفتهایم؟ چه تفاوتی بین ایرانیها و ترکیهایها است؟
بیگمان نمیتوان مسئله را تکعاملی دید؛ همانگونه که اقتصاد بیمار و فساد درون آن از عوامل بیاعتمادی ایرانیهاست. اما نمیتوان سهم میهندوستی ترکیهایها را در این امر نادیده گرفت. چنین مهیندوستی که البته گاهی رنگ افراطی به خود میگیرد، ترکیه را از آن خود و خود را از آن ترکیه میداند؛ بنابراین طبیعی است موجودیتش را با موجودیت این کشور و رشدش را با رشد کشورش گرهخورده ببیند و هر کجا نیاز شد، بر منافع کوتاهمدت چشم پوشیده تا بتواند منافع درازمدت به دست آورد.
در سوی دیگر ماجرا اما، میهندوستی ایرانی به شیوههای گوناگون ناپسند شمرده میشود. بسیاری مسئولین از آغاز انقلاب -حتی کسانی که امروزه ردای منتقد بر دوش انداختهاند، آشکارا علیه ملیگرایی ایرانی موضع گرفته و تلاش کردند تا امتگرایی اسلامی را جایگزینش کنند. اینان آنگاه که میپنداشتند ملیگرایی به معنای نفی اسلام است، دچار اشتباه بزرگی شدند که نتایجش از پیش پیدا بود. میهندوستی برای اینان، تنها در برهه انتخابات و برای کشاندن مردم پای صندوقهای رای معنا داشت.
در کنار اینها، جریان جهانوطنخواه روشنفکر ایرانی هم، اصلیترین دشمن خود را جریان ملیگرایی میپنداشت. روشنفکر ایرانی هرگونه میهندوستی و ملیگرایی را چون در برابر ایده جهانوطنی (بهویژه نوع چپیاش) میدانست، با برچسب نژادپرستی زدن بر آن، تلاش میکرد بدنامش کند. اجازه دهید فرصت را مفتنم شمرده و بخشی از یادداشت دیروزم در خبرگزاری مهر درباره نگاه نویسنده و روشنفکر برجسته ترکیه، ایلبر اورتایلی به ایران را در اینجا بازنشر کنم:
«برخلاف نوشته اورتایلی [که میگوید روشنفکران ایرانی درباره تاریخ و جغرافیشان اطلاعات بسیار زیادی دارند]، آگاهی بخش مهمی از روشنفکران ایرانی از تاریخشان بسیار اندک است. همین است که میبینیم بسیاری از آنها بدون آگاهی از تاریخ، به تاریخ ایران پیش از اسلام حمله میکنند. یکی که روشنفکر و استاد اخلاق است، تخت جمشید را ساخته رومیان دانسته (که اصلا در دوره هخامنشیان روم و تمدن رومی شکل نگرفته بود) و بر این پایه تمدن و فرهنگ ایران پیش از اسلام را زیر سوال میبرد؛ یکی که استاد جامعهشناسی است با آنکه به اعتراف خودش نمیداند فردوسی در چه زمانی میزیسته، شاهنامه را اثر چندان گرانسنگی نمیشمارد و باز هم به تاریخ ایران پیش از اسلام میتازد؛ و به همین ترتیب لیست بلندبالایی از شاهکارهای جریان روشنفکری یا روشنفکرنمایی در ایران را میتوان مورد توجه قرار داد که اگرچه آشنایی چندانی با تاریخ و ادبیات ایران ندارد، اما یکی از نشانههای روشنفکریاش را در حمله به فرهنگ و تمدن ایران میبیند. در واقع میتوان ادعا کرد روشنفکر ایرانی تاریخ غرب را بهتر از تاریخ ایران میداند، اما درباره تاریخ ایران بیشتر اظهار نظر میکند؛ در حالیکه روشنفکر ترکیه هم تاریخ ترکها را بهتر میداند و هم درباره این تاریخ اظهار نظر میکند. بیگمان اگر نگاهی که روشنفکران ترکیهای درباره تاریخ ترکها و زبان ترکی دارند در ایران درباره تاریخ کشورمان و زبان فارسی بیان شود، روشنفکران ایرانی آنرا نمونهای از نژادپرستی، فاشیسم، پانایرانیسم و... دانسته و به آن حمله میکنند. همچنانکه در نقطه مقابل، اگر یکی از روشنفکران ترکیه، سخنانی همچون روشنفکران ایرانی علیه تاریخ و زبان و فرهنگ کشورش بر زبان آورد، هم مردم، هم دیگر روشنفکران و هم حکومت با او برخورد سختی خواهند کرد. نمونهاش، اورهان پاموک، دارنده جایزه جهانی نوبل ادبیات است که چند سال پیش به قتل عام ارامنه در دوره عثمانی اشاره کرد؛ اما هم با واکنش شدید مردم روبرو گردید و هم به دادگاه کشانده شد. اگر رسما عذرخواهی نمیکرد، زندانی شدنش قطعی بود. بنابراین در این جمله اورتایلی طنز بسیار تلخی درباره جریان روشنفکری ایران نهفته است: «کشوری که از نظر صنعت و کشاورزی از ما بسیار عقبتر است، بیش از تمامی کشورهای حوزه بالکان و خاورمیانه روشنفکر دارد»».
(دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
اگر کسی در ایران بدنش را خالکوبی کند، اعدام میشود!
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
اگر با خواندن جملهی بالا شوکه شدهاید، اجازه بدهید بخش بعدیاش را هم بنویسم تا در شوک کامل فرو بروید: اگر زنی موی سرش را رنگ کند، دستش را قطع میکنند. اینها قوانین ایران است؛ بر پایهی آنچه دو جوان ایرانی در ترکیه گفتهاند.
دیروز یکی از کارمندان دانشگاه که مرا دید، ماجرا را پرسید. من هم روحم از همهجا بیخبر، گفتم نمیدانم دربارهی چه صحبت میکند. تا اینکه اخبار را نگاه کرده و دیدم در رسانههای ترکیه نوشته که دو جوان ایرانی که قاچاقی به ترکیه آمده بودند، توسط پلیس دستگیر شده و قرار بود به ایران باز گردانده شوند. اما دختر خانم که موهایش را رنگ کرده، مثل باران بهار گریه میکرد که چون حجابم را برداشته و موهایم را رنگ کردهام، اگر به ایران برگردم، دستم را قطع میکنند. دوست پسرم هم که بدنش پر از خالکوبی است، اعدام خواهد شد. البته در کلیپی کوتاهی که از این دو در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود، پسر ایرانی با گریه میگوید: «هفت سال». به نظر میآید منظورش این است که به خاطر خالکوبیاش هفت سال به زندان خواهد رفت. اما اینکه بعدها چه گفتهاند مشخص نیست. اینکه آیا چنین سخنانی را واقعا گفتهاند یا مترجمان سازمان امنیت درست نفهمیدهاند، باید بررسی شود. اما اگر همان هفت سال را هم ادعا کرده باشد که به زندان میرود، جای شگفتی است. فعلا که رسانههای ترکیه (و بهویژه روزنامهی جمهوریت) چنین ادعایی دارند.
به هرحال این خبر آنچنان بازتاب گستردهای یافته که شهروندان ترکیه با آنها همدردی نموده و در شبکههای اجتماعی، هشتکی به نام «اجازه مرگ جوانان ایرانی را نده» راه انداختهاند. روی سخنشان هم به دولت ترکیه است که این جوانان را به ایران باز نگردانند تا اعدام نشوند. همچنانکه بسیاری هم در حال جمع کردن امضا برای یاری به آنها هستند.
در این باره چند نکته را باید یادآوری کرد:
نخست، برخی محدودیتهای عجیب و غریب در ایران که نه توجیه شرعی دارد و نه پشتوانهی قانونی (همچون اجازه ندادن به زنان برای ورود به ورزشگاه، سانسور خبری ورزش بانوان، سانسور ساز موسیقی در تلویزیون، لغو کنسرتهای موسیقی، تصمیمگیریهای سلیقهای دربارهی نوع و رنگ پوشش جوانان و…)، آنچنان فضای ذهنی خارجیان را دربارهی شرایط ایران آماده کرده که هرگونه سخنی دربارهی ایران را میپذیرند.
دوم، با این دستگاه عریض و طویل صدا و سیما و شبکههای بینالمللیاش، و خبرگزاریهای به اصطلاح بینالمللیای که هر کدامشان بودجههای میلیاردی بیتالمال را از وزارتخانهها و سازمانهای متبوعشان دریافت میکنند، ما هنوز نتوانستهایم یک تصویر بسیار ساده و ابتدایی از ایران را به نمایش بگذاریم. تا آنجا که هنوز خیلی از شهروندان کشور همسایهمان، ترکیه، گمان میکنند در ایران روزانه مجازاتهایی همچون سنگسار، قطع دست، شلاق زدن زنانی که چند تار مویشان بیرون باشد و… در جریان است. همین، یکی از دلایل ترس ترکیهایها برای سفر به ایران است. البته صدا و سیمایی که با اخبار نادرست از یکسو، و نادیده گرفتن واقعیات جامعه از سوی دیگر، هنوز نتوانسته اعتماد شهروندان خودش را به دست آورد، چه انتظاری است که شبکههای بینالمللیاش بتواند اعتماد خارجیان را به دست آورد؟
سوم، بخش قابل توجهی از ایرانیانی که درخواست پناهندگی میدهند، از همین قشر و گروه هستند. نه توجیهی دارند برای پناهندگی، نه هنر و دانشی دارند که به درد کشوری دیگر خورده و بتوانند شهروندی آنجا را بگیرند. همین است که به چنین دروغهای شاخداری متوسل میشوند. چند سال پیش هم در یادداشتی در رسانهها نوشتم بخش قابل توجهی از ایرانیانی که برای پناهندگی به ترکیه میآیند، سخنان و ادعاهایی بسیار سخیف و دروغهایی شاخداری دربارهی وضعیتشان در ایران میگویند. همچنانکه تعداد زیادیشان هم ادعا میکنند همجنسباز بوده و یا از دین اسلام برگشتهاند و اگر به ایران بیایند، اعدام خواهند شد.
چهارم، حقیقتا نمیدانم بخش فرهنگی سفارت ایران در ترکیه چقدر در خودش جدیت میبیند که این خبر را پیگیری کرده و از رسانههایی که این خبر را منتشر کردهاند (بهویژه روزنامهی جمهوریت که به نظر میآیِد نخستین بار این خبر را منتشر کرد)، بخواهد بر پایهی اخلاق رسانهای، در همان صفحهای که این خبر نوشته شده، تکذیبیه را هم منتشر کنند. از سوی دیگر، رایزنی فرهنگی سفارت لازم است به نمایندگی از مردم ایران، از این دو جوان شکایت کرده و در دادگاههای خود کشور ترکیه، آنها را محکوم نماید تا مجازات شوند (هرچند باید پیش از همه، ریشهی رفتارهایی را خشکاند که هر ادعایی دربارهی ایران را باورپذیر کردهاند).
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
اگر با خواندن جملهی بالا شوکه شدهاید، اجازه بدهید بخش بعدیاش را هم بنویسم تا در شوک کامل فرو بروید: اگر زنی موی سرش را رنگ کند، دستش را قطع میکنند. اینها قوانین ایران است؛ بر پایهی آنچه دو جوان ایرانی در ترکیه گفتهاند.
دیروز یکی از کارمندان دانشگاه که مرا دید، ماجرا را پرسید. من هم روحم از همهجا بیخبر، گفتم نمیدانم دربارهی چه صحبت میکند. تا اینکه اخبار را نگاه کرده و دیدم در رسانههای ترکیه نوشته که دو جوان ایرانی که قاچاقی به ترکیه آمده بودند، توسط پلیس دستگیر شده و قرار بود به ایران باز گردانده شوند. اما دختر خانم که موهایش را رنگ کرده، مثل باران بهار گریه میکرد که چون حجابم را برداشته و موهایم را رنگ کردهام، اگر به ایران برگردم، دستم را قطع میکنند. دوست پسرم هم که بدنش پر از خالکوبی است، اعدام خواهد شد. البته در کلیپی کوتاهی که از این دو در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود، پسر ایرانی با گریه میگوید: «هفت سال». به نظر میآید منظورش این است که به خاطر خالکوبیاش هفت سال به زندان خواهد رفت. اما اینکه بعدها چه گفتهاند مشخص نیست. اینکه آیا چنین سخنانی را واقعا گفتهاند یا مترجمان سازمان امنیت درست نفهمیدهاند، باید بررسی شود. اما اگر همان هفت سال را هم ادعا کرده باشد که به زندان میرود، جای شگفتی است. فعلا که رسانههای ترکیه (و بهویژه روزنامهی جمهوریت) چنین ادعایی دارند.
به هرحال این خبر آنچنان بازتاب گستردهای یافته که شهروندان ترکیه با آنها همدردی نموده و در شبکههای اجتماعی، هشتکی به نام «اجازه مرگ جوانان ایرانی را نده» راه انداختهاند. روی سخنشان هم به دولت ترکیه است که این جوانان را به ایران باز نگردانند تا اعدام نشوند. همچنانکه بسیاری هم در حال جمع کردن امضا برای یاری به آنها هستند.
در این باره چند نکته را باید یادآوری کرد:
نخست، برخی محدودیتهای عجیب و غریب در ایران که نه توجیه شرعی دارد و نه پشتوانهی قانونی (همچون اجازه ندادن به زنان برای ورود به ورزشگاه، سانسور خبری ورزش بانوان، سانسور ساز موسیقی در تلویزیون، لغو کنسرتهای موسیقی، تصمیمگیریهای سلیقهای دربارهی نوع و رنگ پوشش جوانان و…)، آنچنان فضای ذهنی خارجیان را دربارهی شرایط ایران آماده کرده که هرگونه سخنی دربارهی ایران را میپذیرند.
دوم، با این دستگاه عریض و طویل صدا و سیما و شبکههای بینالمللیاش، و خبرگزاریهای به اصطلاح بینالمللیای که هر کدامشان بودجههای میلیاردی بیتالمال را از وزارتخانهها و سازمانهای متبوعشان دریافت میکنند، ما هنوز نتوانستهایم یک تصویر بسیار ساده و ابتدایی از ایران را به نمایش بگذاریم. تا آنجا که هنوز خیلی از شهروندان کشور همسایهمان، ترکیه، گمان میکنند در ایران روزانه مجازاتهایی همچون سنگسار، قطع دست، شلاق زدن زنانی که چند تار مویشان بیرون باشد و… در جریان است. همین، یکی از دلایل ترس ترکیهایها برای سفر به ایران است. البته صدا و سیمایی که با اخبار نادرست از یکسو، و نادیده گرفتن واقعیات جامعه از سوی دیگر، هنوز نتوانسته اعتماد شهروندان خودش را به دست آورد، چه انتظاری است که شبکههای بینالمللیاش بتواند اعتماد خارجیان را به دست آورد؟
سوم، بخش قابل توجهی از ایرانیانی که درخواست پناهندگی میدهند، از همین قشر و گروه هستند. نه توجیهی دارند برای پناهندگی، نه هنر و دانشی دارند که به درد کشوری دیگر خورده و بتوانند شهروندی آنجا را بگیرند. همین است که به چنین دروغهای شاخداری متوسل میشوند. چند سال پیش هم در یادداشتی در رسانهها نوشتم بخش قابل توجهی از ایرانیانی که برای پناهندگی به ترکیه میآیند، سخنان و ادعاهایی بسیار سخیف و دروغهایی شاخداری دربارهی وضعیتشان در ایران میگویند. همچنانکه تعداد زیادیشان هم ادعا میکنند همجنسباز بوده و یا از دین اسلام برگشتهاند و اگر به ایران بیایند، اعدام خواهند شد.
چهارم، حقیقتا نمیدانم بخش فرهنگی سفارت ایران در ترکیه چقدر در خودش جدیت میبیند که این خبر را پیگیری کرده و از رسانههایی که این خبر را منتشر کردهاند (بهویژه روزنامهی جمهوریت که به نظر میآیِد نخستین بار این خبر را منتشر کرد)، بخواهد بر پایهی اخلاق رسانهای، در همان صفحهای که این خبر نوشته شده، تکذیبیه را هم منتشر کنند. از سوی دیگر، رایزنی فرهنگی سفارت لازم است به نمایندگی از مردم ایران، از این دو جوان شکایت کرده و در دادگاههای خود کشور ترکیه، آنها را محکوم نماید تا مجازات شوند (هرچند باید پیش از همه، ریشهی رفتارهایی را خشکاند که هر ادعایی دربارهی ایران را باورپذیر کردهاند).
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
حاشیهای پررنگتر از تجاوز به کودک افغانستانی
امیر هاشمی مقدم
محمدجواد ابطحی، نماینده خمینیشهر در مجلس، نامهای به رئیس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به دلیل اطلاعرسانی درباره تجاوز به دختربچه افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور شده است. درباره این موضوع چند نکته را باید یادآوری کرد:
1- این رفتار نماینده مجلس، چیزی فراتر از پوپولیسم سیاسی در راستای جمع کردن رأی مردم شهرستان برای دوره بعدی نیست. شوربختانه همانگونه که پیش از این نیز بارها نوشتهام، یکی از ابزارهای نمایندگان مجلس ایران برای رأی جمع کردن در حوزههایی که مهاجرین افغانستان هم هستند، حمله به مهاجرین و مقصر قلمداد کردن آنان در همه عرصههایی است که ناکارآمدی مسئولین شهرستان آشکار شده است. بیگمان اگر روزی برسد که مهاجرین هم به هر ترتیبی حق رأی داشته باشند، در آن روز شاهد چرخش صد و هشتاد درجهای همین نمایندگانی هستیم که برای جمع کردن یک مشت رأی، آشکارا خواستار بیعدالتی هستند.
2- همزمانی انتشار این نامه با ایام شهادت حضرت علی (ع)، مظهر عدالتخواهی نه تنها شیعیان، بلکه مسلمانان جهان، درخور تأمل است. کشوری که داعیه علوی بودن دارد، نمایندهاش از خبر انتشار تجاوز بر کودکی مهاجر و بیپناه، آنچنان برآشفته میشود که خواستار کنارهگیری شخصی است که خبر را رسما تایید کرده است. حال آنکه حضرت علی میفرماید اگر در سرزمین اسلامی خلخال از پای زنی یهودی در آورند و مسلمان از غصه این حنایت دق کند و بمیرد، شگفت نیست. علی کجا و مدعیان علوی کجا؟!
3- در واقع رئیس اورژانس اجتماعی کشور این خبر را منتشر نکرده، بلکه خبری که چند روز دهان به دهان میگشته را تایید کرده و با بیان روایت رسمی، از شاخ و برگ دادنها و شایعهپراکنیهای بیشتر، پیشگیری کرده است. این رفتار رئیس سازمان بهزیستی کشور، یک رفتار کاملا هوشمندانه و حرفهای بوده است. اصولا از کسی که رئیس اورژانس اجتماعی کشوری به این گستردگی میشود، انتظاری به جز این نمیرود که تواناییاش را در اینگونه موارد نشان دهد.
4- خمینیشهر، جزو شهرهای سنتی و مذهبی استان، با مردمانی بسیار باورمند بوده است. اینکه اکنون چند سالی است گاهی خبرهایی اینچنین دهشتناک از دل این شهر بیرون میآید را باید از مسئولینی همچون همین جناب نماینده پرسان شد که چه بر سر این شهر آوردهاند؟ بهتر است به جای سرکوب خبری و تهدید و فشار، مسئولیتهای خویش را پذیرا شده، بیراههها و کژ راهههایی که رفتهاند را، باز گشته و به امور و مسائل جدیتر بپردازند.
5- انتقادات نماینده به انتشار این خبر، بسیار ناشیانه است. برای نمونه میگوید: «اولا معلوم نیست تجاوز حتمی باشد، ثانیا معلوم نیست چند نفر بودهاند، ثالثا معلوم نیست تبعه چه کشوری بوده، رابعا معلوم نیست انگیزههای عامل یا عاملین در صورت صحت ماجرا چه بوده است». در پاسخ به پرسش نخست، طبیعتا اورژانس کشور خبر را از مبادی حرفهای و رسمی همچون پزشکان بیمارستان دریافت کرده است. همچنانکه احتمالا نماینده از وجود سازمانی به نام پزشکی قانونی و توانمندیهای این سازمان آگاه باشد. درباره پرسش دوم، سوم و چهارم، پاسخ هر چه که باشد، هیچ تغییری در اصل ماجرا به وجود نمیآورد. اگرچه درباره همه موارد، شواهدی توسط همسایگان ارائه شده است. شاید هم بهتر باشد جناب نماینده، پاسخ پرسش سوم را از ماموران پلیسی بگیرد که با اطمینان به خانواده دخترک گفتهاند متجاوز، به هیچ وجه نمیتواند ایرانی باشد و حتما افغانستانی بوده است. ماموران پلیس هم لابد همچون همین جناب نماینده، حقیقت را قربانی تعصب کورکورانه نکردهاند.
6- دست آخر هم نماینده یادشده، به دستاویز همیشگی متوسل شده و با دشمنتراشی و یافتن رد پای دشمنان در این خبر، به ترتیب از «اسلام، پیامبر، اهل بیت، امام خمینی، رهبری و مردم شهیدپرور شهرستان» مایه گذاشته و این خبر را مصداق افترا به همه این افراد یادشده دانسته است؛ بدون هیچگونه توضیحی درباره ارتباط بین اینها. آسیبی که اینگونه هزینهکردنها از اسلام بر این دین وارد کرده را، بعید است هیچ دشمن خارجیای وارد کرده باشد. اتفاقا به جرأت میتوان گفت خود جناب نماینده با این نامهای که منتشر کرده، به همه این افراد و بهویژه مردمان شهرستان خمینیشهر آسیب زده است. کافی است نگاهی به بازتاب نامه یادشده در رسانههای داخلی و خارجی و شبکههای اجتماعی بیندازند. افلا یتفکرون!
7- تا زمانی که نظارت استصوابی، دسترسی بسیاری از شایستگان را از رسیدن به مجلس و نمایندگی شایسته مردمان شهرشان محروم سازد، هم شاهد حضور افرادی این چنین در مجلس خواهیم بود و هم شنونده سخنانی اینچنین پوچ و هزینهساز.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
محمدجواد ابطحی، نماینده خمینیشهر در مجلس، نامهای به رئیس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به دلیل اطلاعرسانی درباره تجاوز به دختربچه افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور شده است. درباره این موضوع چند نکته را باید یادآوری کرد:
1- این رفتار نماینده مجلس، چیزی فراتر از پوپولیسم سیاسی در راستای جمع کردن رأی مردم شهرستان برای دوره بعدی نیست. شوربختانه همانگونه که پیش از این نیز بارها نوشتهام، یکی از ابزارهای نمایندگان مجلس ایران برای رأی جمع کردن در حوزههایی که مهاجرین افغانستان هم هستند، حمله به مهاجرین و مقصر قلمداد کردن آنان در همه عرصههایی است که ناکارآمدی مسئولین شهرستان آشکار شده است. بیگمان اگر روزی برسد که مهاجرین هم به هر ترتیبی حق رأی داشته باشند، در آن روز شاهد چرخش صد و هشتاد درجهای همین نمایندگانی هستیم که برای جمع کردن یک مشت رأی، آشکارا خواستار بیعدالتی هستند.
2- همزمانی انتشار این نامه با ایام شهادت حضرت علی (ع)، مظهر عدالتخواهی نه تنها شیعیان، بلکه مسلمانان جهان، درخور تأمل است. کشوری که داعیه علوی بودن دارد، نمایندهاش از خبر انتشار تجاوز بر کودکی مهاجر و بیپناه، آنچنان برآشفته میشود که خواستار کنارهگیری شخصی است که خبر را رسما تایید کرده است. حال آنکه حضرت علی میفرماید اگر در سرزمین اسلامی خلخال از پای زنی یهودی در آورند و مسلمان از غصه این حنایت دق کند و بمیرد، شگفت نیست. علی کجا و مدعیان علوی کجا؟!
3- در واقع رئیس اورژانس اجتماعی کشور این خبر را منتشر نکرده، بلکه خبری که چند روز دهان به دهان میگشته را تایید کرده و با بیان روایت رسمی، از شاخ و برگ دادنها و شایعهپراکنیهای بیشتر، پیشگیری کرده است. این رفتار رئیس سازمان بهزیستی کشور، یک رفتار کاملا هوشمندانه و حرفهای بوده است. اصولا از کسی که رئیس اورژانس اجتماعی کشوری به این گستردگی میشود، انتظاری به جز این نمیرود که تواناییاش را در اینگونه موارد نشان دهد.
4- خمینیشهر، جزو شهرهای سنتی و مذهبی استان، با مردمانی بسیار باورمند بوده است. اینکه اکنون چند سالی است گاهی خبرهایی اینچنین دهشتناک از دل این شهر بیرون میآید را باید از مسئولینی همچون همین جناب نماینده پرسان شد که چه بر سر این شهر آوردهاند؟ بهتر است به جای سرکوب خبری و تهدید و فشار، مسئولیتهای خویش را پذیرا شده، بیراههها و کژ راهههایی که رفتهاند را، باز گشته و به امور و مسائل جدیتر بپردازند.
5- انتقادات نماینده به انتشار این خبر، بسیار ناشیانه است. برای نمونه میگوید: «اولا معلوم نیست تجاوز حتمی باشد، ثانیا معلوم نیست چند نفر بودهاند، ثالثا معلوم نیست تبعه چه کشوری بوده، رابعا معلوم نیست انگیزههای عامل یا عاملین در صورت صحت ماجرا چه بوده است». در پاسخ به پرسش نخست، طبیعتا اورژانس کشور خبر را از مبادی حرفهای و رسمی همچون پزشکان بیمارستان دریافت کرده است. همچنانکه احتمالا نماینده از وجود سازمانی به نام پزشکی قانونی و توانمندیهای این سازمان آگاه باشد. درباره پرسش دوم، سوم و چهارم، پاسخ هر چه که باشد، هیچ تغییری در اصل ماجرا به وجود نمیآورد. اگرچه درباره همه موارد، شواهدی توسط همسایگان ارائه شده است. شاید هم بهتر باشد جناب نماینده، پاسخ پرسش سوم را از ماموران پلیسی بگیرد که با اطمینان به خانواده دخترک گفتهاند متجاوز، به هیچ وجه نمیتواند ایرانی باشد و حتما افغانستانی بوده است. ماموران پلیس هم لابد همچون همین جناب نماینده، حقیقت را قربانی تعصب کورکورانه نکردهاند.
6- دست آخر هم نماینده یادشده، به دستاویز همیشگی متوسل شده و با دشمنتراشی و یافتن رد پای دشمنان در این خبر، به ترتیب از «اسلام، پیامبر، اهل بیت، امام خمینی، رهبری و مردم شهیدپرور شهرستان» مایه گذاشته و این خبر را مصداق افترا به همه این افراد یادشده دانسته است؛ بدون هیچگونه توضیحی درباره ارتباط بین اینها. آسیبی که اینگونه هزینهکردنها از اسلام بر این دین وارد کرده را، بعید است هیچ دشمن خارجیای وارد کرده باشد. اتفاقا به جرأت میتوان گفت خود جناب نماینده با این نامهای که منتشر کرده، به همه این افراد و بهویژه مردمان شهرستان خمینیشهر آسیب زده است. کافی است نگاهی به بازتاب نامه یادشده در رسانههای داخلی و خارجی و شبکههای اجتماعی بیندازند. افلا یتفکرون!
7- تا زمانی که نظارت استصوابی، دسترسی بسیاری از شایستگان را از رسیدن به مجلس و نمایندگی شایسته مردمان شهرشان محروم سازد، هم شاهد حضور افرادی این چنین در مجلس خواهیم بود و هم شنونده سخنانی اینچنین پوچ و هزینهساز.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
پیادهروی از تهران تا مازندران
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
توضیح: با آنکه میدانم هر وقت نقدی تند ننویسم و از شرایط ننالم، برخی کاربران کانال را ترک میکنند، اما باز هم باور دارم گاهی در میانه اخبار نگرانکننده، باید راه گریزی یافت. و چه بهتر از دوری از این اخبار؟ بنابراین شاید دو سه روز پیادهروی در طبیعت خلوتی که شما را از میان کوه و دشت از تهران به مازندران میرساند، برایتان جالب باشد. بهترین زمان چنین سفری، روزهای پایانی خرداد و آغازین تیرماه است. پس زودتر با دوستان پایهتان هماهنگ کرده و تصمیم بگیرید! آنچه در زیر میآید، چکیدهای بسیار کوتاه از سفرنامه مفصلی است که پنج سال پیش منتشر کردم. لینک سفرنامه کامل را همراه با تصاویر، در زیر همین نوشتار میبینید.
در میانه یک کار پژوهشی، متوجه وجود راهی قدیمی از مازندران به تهران شدم که به فراموشی سپرده شده است. اینچنین بود که با محسن گلعنبری تصمیم گرفتیم این راه را تجربه کنیم. صبح روز شنبه، 25 خرداد 92 از میدان تجریش به فَشَم و از آنجا هم با سواریها، تا جلوی دروازه محیطبانی گرمابدر (منطقه حفاظتشده «وَرجین») رفتیم. آنجا هم اتفاقی وانتی که داشت سه دوچرخهسوار را به «خاتون بارگاه» میبُرد، ما را هم سوار کرد. خاتون بارگاه همگی از خودرو پیاده شده، از دوچرخهسوارها که میخواستند همین راه را با دوچرخه بپیمایند خداحافظی کرده و راه افتادیم تا کمی بیش از پنجاه کیلومتر کوهپیمایی و دشتنوردی کنیم.
از خاتون بارگاه تا دشت یونزا (یونجهزار) سرازیری است. ورودی دشت یونزا، تنگهای دشوار گذر است که پس از آن، وارد دشت یونزا شدیم. از اینجا تا پایان راه، دشتها و کوهها سرسبز و پر بود از گلهای رنگارنگ. رودخانه لار از میان دشت یونزا میگذشت که مجبور شدیم کفشها را در آورده و از آن بگذزیم.
تعداد زیادی چادر عشایر در این دشت برپا شده بود با گلههایی عموماً در نزدیکیشان و سگهایی که وحشیانه به ما حمله کرده، اما با تکهای نان رام میشدند.
نزدیک غروب به دشت سفیداب رسیدیم که با یک تنگه بزرگ، از دشت یونزا جدا میشد. چادرمان را همانجا برپا کردیم. ساعت 8:30 رفتیم توی چادر تا ابتدا کمی استراحت کرده و بعد بلند شویم برای شام خوردن. اما خوابمان برد و هیچکداممان دیگر حال بلند شدن نداشتیم.
صبح روز دوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. از اینجا به بعد راه سربالایی شروع میشد. نیم ساعت که رفتیم، به آبشار زیبای سفیداب رسیدیم. در نزدیکی آبشار، ویرانههای یک کاروانسرای سنگی به چشم میخورد. هرچه جلوتر میرفتیم، سربالایی بیشتر میشد. سربالایی تند کوه نخست را که پشت سر نهادیم، سر و کله چند یخچال برفی بسیار بزرگ پیدا شد که باید از رویشان میگذشتیم.
بالاخره به گردنه قو رسیدیم. ارتفاع اینجا 3407 متر و بالاترین نقطه در طول راهمان بود؛ بنابراین بقیه راه، سرازیری میشد. پس از یک سرازیری تند، وارد راهی شدیم که در واقع دره بود. در بخشی از این راه، ویرانه کاروانسرایی دیده میشد که برای در امان بودن از سرما، زیر زمین ساخته بودند.
راه را از کنار کوه «سینه خاص» ادامه دادیم تا غروب آفتاب و پس از گذر از درون رودخانه، به «دفتر» در منطقه پاکبود رسیدیم. اتاقکی کاهگلی که غدیر، مسئول گله آستان در آن زندگی میکند. شنیده بودیم که شبها به کوهنوردان جا میدهند. همین که از او در اینباره پرسیدیم، دعوتمان کرد.
غدیر برایمان چای تازهدم ریخت که گلمحمد هم آمد؛ جوانی اهل فاریاب افغانستان که زن و سه فرزند داشت و سالی یکبار به آنها سر میزد. با او بیشتر از غدیر که کم سخن میگفت، صمیمی شدیم. دل و جگر گوسفند را برای شام، سرخ کرده و ما را هم مهمان کردند. شام و چایی را که خوردیم، گلمحمد رفت تا در کنار گلهاش و آتش شب را صبح کند. ما هم خوابیدیم.
صبح روز سوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. راه مالرو از کف دره و نزدیکی رودخانه میگدشت. آبشار یالرود که چند ده متر ارتفاع دارد هم سر راهمان بود.
همچنان سرازیری در پیش داشتیم. بخشهایی از راه و پل قدیمی در اینجا دیده میشد. بعدازظهر بود که کمکم وارد درهای پر درخت شدیم. اینجا زمینها و باغهای روستای یالرود مازندران بود. جلوتر که رفتیم، خانههای یالرود هم پیدا شد. اینجا دیگر پیادهرویمان به پایان میرسید. خودمان را به روستا رسانده و با پرداخت کرایه به یک لندرور قدیمی، به بلده رفته و از آنجا هم با سواریهای خطی، به آمل رفتیم...
دیگر سفرنامهها و یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://t.me/moghaddames
لینک سفرنامه کامل با تصاویر راه و توضیحات بیشتر:
http://moghaddames.blogfa.com/post/416
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
توضیح: با آنکه میدانم هر وقت نقدی تند ننویسم و از شرایط ننالم، برخی کاربران کانال را ترک میکنند، اما باز هم باور دارم گاهی در میانه اخبار نگرانکننده، باید راه گریزی یافت. و چه بهتر از دوری از این اخبار؟ بنابراین شاید دو سه روز پیادهروی در طبیعت خلوتی که شما را از میان کوه و دشت از تهران به مازندران میرساند، برایتان جالب باشد. بهترین زمان چنین سفری، روزهای پایانی خرداد و آغازین تیرماه است. پس زودتر با دوستان پایهتان هماهنگ کرده و تصمیم بگیرید! آنچه در زیر میآید، چکیدهای بسیار کوتاه از سفرنامه مفصلی است که پنج سال پیش منتشر کردم. لینک سفرنامه کامل را همراه با تصاویر، در زیر همین نوشتار میبینید.
در میانه یک کار پژوهشی، متوجه وجود راهی قدیمی از مازندران به تهران شدم که به فراموشی سپرده شده است. اینچنین بود که با محسن گلعنبری تصمیم گرفتیم این راه را تجربه کنیم. صبح روز شنبه، 25 خرداد 92 از میدان تجریش به فَشَم و از آنجا هم با سواریها، تا جلوی دروازه محیطبانی گرمابدر (منطقه حفاظتشده «وَرجین») رفتیم. آنجا هم اتفاقی وانتی که داشت سه دوچرخهسوار را به «خاتون بارگاه» میبُرد، ما را هم سوار کرد. خاتون بارگاه همگی از خودرو پیاده شده، از دوچرخهسوارها که میخواستند همین راه را با دوچرخه بپیمایند خداحافظی کرده و راه افتادیم تا کمی بیش از پنجاه کیلومتر کوهپیمایی و دشتنوردی کنیم.
از خاتون بارگاه تا دشت یونزا (یونجهزار) سرازیری است. ورودی دشت یونزا، تنگهای دشوار گذر است که پس از آن، وارد دشت یونزا شدیم. از اینجا تا پایان راه، دشتها و کوهها سرسبز و پر بود از گلهای رنگارنگ. رودخانه لار از میان دشت یونزا میگذشت که مجبور شدیم کفشها را در آورده و از آن بگذزیم.
تعداد زیادی چادر عشایر در این دشت برپا شده بود با گلههایی عموماً در نزدیکیشان و سگهایی که وحشیانه به ما حمله کرده، اما با تکهای نان رام میشدند.
نزدیک غروب به دشت سفیداب رسیدیم که با یک تنگه بزرگ، از دشت یونزا جدا میشد. چادرمان را همانجا برپا کردیم. ساعت 8:30 رفتیم توی چادر تا ابتدا کمی استراحت کرده و بعد بلند شویم برای شام خوردن. اما خوابمان برد و هیچکداممان دیگر حال بلند شدن نداشتیم.
صبح روز دوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. از اینجا به بعد راه سربالایی شروع میشد. نیم ساعت که رفتیم، به آبشار زیبای سفیداب رسیدیم. در نزدیکی آبشار، ویرانههای یک کاروانسرای سنگی به چشم میخورد. هرچه جلوتر میرفتیم، سربالایی بیشتر میشد. سربالایی تند کوه نخست را که پشت سر نهادیم، سر و کله چند یخچال برفی بسیار بزرگ پیدا شد که باید از رویشان میگذشتیم.
بالاخره به گردنه قو رسیدیم. ارتفاع اینجا 3407 متر و بالاترین نقطه در طول راهمان بود؛ بنابراین بقیه راه، سرازیری میشد. پس از یک سرازیری تند، وارد راهی شدیم که در واقع دره بود. در بخشی از این راه، ویرانه کاروانسرایی دیده میشد که برای در امان بودن از سرما، زیر زمین ساخته بودند.
راه را از کنار کوه «سینه خاص» ادامه دادیم تا غروب آفتاب و پس از گذر از درون رودخانه، به «دفتر» در منطقه پاکبود رسیدیم. اتاقکی کاهگلی که غدیر، مسئول گله آستان در آن زندگی میکند. شنیده بودیم که شبها به کوهنوردان جا میدهند. همین که از او در اینباره پرسیدیم، دعوتمان کرد.
غدیر برایمان چای تازهدم ریخت که گلمحمد هم آمد؛ جوانی اهل فاریاب افغانستان که زن و سه فرزند داشت و سالی یکبار به آنها سر میزد. با او بیشتر از غدیر که کم سخن میگفت، صمیمی شدیم. دل و جگر گوسفند را برای شام، سرخ کرده و ما را هم مهمان کردند. شام و چایی را که خوردیم، گلمحمد رفت تا در کنار گلهاش و آتش شب را صبح کند. ما هم خوابیدیم.
صبح روز سوم بیدار شده و پس از صبحانه، راه افتادیم. راه مالرو از کف دره و نزدیکی رودخانه میگدشت. آبشار یالرود که چند ده متر ارتفاع دارد هم سر راهمان بود.
همچنان سرازیری در پیش داشتیم. بخشهایی از راه و پل قدیمی در اینجا دیده میشد. بعدازظهر بود که کمکم وارد درهای پر درخت شدیم. اینجا زمینها و باغهای روستای یالرود مازندران بود. جلوتر که رفتیم، خانههای یالرود هم پیدا شد. اینجا دیگر پیادهرویمان به پایان میرسید. خودمان را به روستا رسانده و با پرداخت کرایه به یک لندرور قدیمی، به بلده رفته و از آنجا هم با سواریهای خطی، به آمل رفتیم...
دیگر سفرنامهها و یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید:
https://t.me/moghaddames
لینک سفرنامه کامل با تصاویر راه و توضیحات بیشتر:
http://moghaddames.blogfa.com/post/416
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
رویای تشکیل انگلستان یکپارچه
امیر هاشمی مقدم
تاکنون دو فصل از سریال تاریخی «آخرین پادشاهی» (The Last Kingdom) نمایش داده شده است. رویدادهای داستان (برپایه رمانی به نام «داستانهای ساکسون» نوشته برنارد کارنول) در سده نهم میلادی و در سرزمین انگلستان رخ میدهد؛ جایی که هفت پادشاهی جداگانه بر آن حکم میرانند و عدهای در تلاش برای همبستگی آنها هستند. بسیاری از منتقدان، آنرا شبیه و برگزفته از سریال «بازی تاج و تخت» دانسنهاند.
«آخرین پادشاهی»، همچون دیگر فیلمها و سریالهای تاریخی، بیش از آنکه بخواهد گذشته را دقیقا و بر پایه اسناد تاریخی نشان دهد، امروزه (یعنی آنچه از فضای امروزین انگلستان باید نمایش داده شود) را از دریچه سینمای تاریخی بازنمایی میکند. اینکه چه کسی این سریال را ساخته، مشخص میکند که قرار است چه چیزی را و چگونه بازنمایی کند. برای درک بهتر موضوع، فیلم «300» را مثال میزنم. این فیلم در اوج تنش میان ایران و امریکا در سال 2006 ساخته شد؛ بنابراین اگرچه به ظاهر، ایران دوره هخامنشی را تاریک نشان میداد، اما عملا هدفش ارائه چهرهای منفی از ایران امروزین بود برای توجیه سختگیریهای امریکا در برابر این کشور (این موضوع را در پایاننامه ارشدم، «بررسی انسانشناختی سینمای تاریخی ایران» (1386) و کتابی به همین نام (1392)، مفصلا شرح دادهام).
سریال «آخرین پادشاهی» هم توسط بیبیسی ساخته شده است. بیبیسی بنگاه خبری وابسته به دستگاه دیپلماسی بریتانیا است؛ بنابراین طبیعتا نگاهش به تاریخ این کشور مثبت است (البته ایران در این میان و در میان همه کشورهای جهان، استثنائی است. بیگمان اگر قرار باشد روزی مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی ممنوعیت ساخت فیلم و سریال درباره تاریخ ایران پیش از اسلام را کنار نهاده و مثلا درباره تاریخ هخامنشیان فیلم بسازند، نگاهشان به این دوره اگر منفیتر از فیلم 300 نباشد، مثبتتر هم نخواهد بود. در این باره یادداشت جداگانهای خواهم نوشت). اما نکته دیگر آن است که بیبیسی (بخوانید دستگاه دیپلماسی انگلستان) میخواهد چه چیزی را از انگلستان امروزین در قالب سریال تاریخی بازنمایی کند؟ پاسخ از همان نخستین قسمتهای سریال آشکار میشود: «انگلستان یکپارچه».
این سریال پر است از سخنان مهیج درباره لزوم یکپارچگی انگلستان و دادن هرگونه هزینهای در این راه. در این زمینه، چند عنصر نمادین بیش از سایر نمادها به چشم میآید: «پادشاه بهعنوان محور اتحاد»، «میهن و سزمین» و «تاریخ میهن». سخنانی که درباره این مفاهیم در گفتگو (دیالوگ)های سریال به کار میرود، آنچنان آشکار است که گاهی بیشتر به سخنرانی میماند تا گفتگوی شخصیتهای فیلم. برای نمونه، پادشاه «آلفرد» به دستیارش «اودا» درباره اهمیت تاریخ انگلستان میگوید: «تمام ارزش یک کشور به تاریخچه آن وابسته است». و یا همین اودای دستیار به پادشاه میگوید که اگر پسرش را با دست خودش کشته، تنها برای میهنش بوده است. همچنین جملهای که دو بار در یک قسمت سریال تکرار میشود: «چه چیزی به یک مرد جرأت میدهد تا جانش را برای سرزمینی که در آن زندگی میکند و مردمانی که در آن زندگی میکنند بدهد؟ تنها عشق [به میهن] است».
این سریال بیگمان برای تقویت ملیگرایی در بریتانیا ساخته شده است (بریتانیای امروزین، در سده هفدهم و از ترکیب انگلستان و ولز از یکسو و اسکاتلند از سوی دیگر شکل گرفت)، اما یکپارچگی سرزمینی این کشور پادشاهی در تلاطم و مورد انتقاد بخشهایی از این سرزمین است. بخش زیادی از مردمان اسکاتلند و ایرلند شمالی خواهان جدایی و استقلال از بریتانیا/انگلستان هستند. حتی کار به تشکیل ارتش سری علیه بریتانیا و چندین دهه نبرد کشید؛ اما این جنبشها توسط دولت مرکزی سرکوب شد. حتی همین شبکه بیبیسی چندین مستند درباره این درخواستهای جداییطلبانه ساخته و در ظاهر بیطرفی، جداییخواهان را تروریستهایی نشان میدهد که خواستههای منطقی ندارند. همین نگاه مرکز گرایانه را بیبیسی در سریال تاریخی آخرین پادشاهی نیز به خوبی دارد از تاریخ بازنمایی میکند.
اما همین بیبیسی وقتی به ایران میرسد، در ظاهر نشستهای علمی، از جداییطلبان یا کسانی که به تاریخ ایران حمله میکنند، دعوت کرده و برای توجیه و کسترش اندیشههایشان، تریبون در اختیارشان میگذارد. این روشنفکر بازیها تنها برای ایران تجویز میشود؛ وگرنه نه انگلستان و نه هیچ کشور دیگری چنین نسخههایی برای خودش تجویز نمیکند.
البته بیبیسی و جداییطلبان در این راه تنها نیستند؛ مسئولین فرهنگی کشورمان نیز، با هزینههای کلانی که صرف نفی تاریخ –بهویژه باستان- ایران میکنند (و نتیجهاش تضعیف حس میهندوستی است)، بستر مناسبی فراهم آوردهاند برای این افراد.
(این نوشته را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
تاکنون دو فصل از سریال تاریخی «آخرین پادشاهی» (The Last Kingdom) نمایش داده شده است. رویدادهای داستان (برپایه رمانی به نام «داستانهای ساکسون» نوشته برنارد کارنول) در سده نهم میلادی و در سرزمین انگلستان رخ میدهد؛ جایی که هفت پادشاهی جداگانه بر آن حکم میرانند و عدهای در تلاش برای همبستگی آنها هستند. بسیاری از منتقدان، آنرا شبیه و برگزفته از سریال «بازی تاج و تخت» دانسنهاند.
«آخرین پادشاهی»، همچون دیگر فیلمها و سریالهای تاریخی، بیش از آنکه بخواهد گذشته را دقیقا و بر پایه اسناد تاریخی نشان دهد، امروزه (یعنی آنچه از فضای امروزین انگلستان باید نمایش داده شود) را از دریچه سینمای تاریخی بازنمایی میکند. اینکه چه کسی این سریال را ساخته، مشخص میکند که قرار است چه چیزی را و چگونه بازنمایی کند. برای درک بهتر موضوع، فیلم «300» را مثال میزنم. این فیلم در اوج تنش میان ایران و امریکا در سال 2006 ساخته شد؛ بنابراین اگرچه به ظاهر، ایران دوره هخامنشی را تاریک نشان میداد، اما عملا هدفش ارائه چهرهای منفی از ایران امروزین بود برای توجیه سختگیریهای امریکا در برابر این کشور (این موضوع را در پایاننامه ارشدم، «بررسی انسانشناختی سینمای تاریخی ایران» (1386) و کتابی به همین نام (1392)، مفصلا شرح دادهام).
سریال «آخرین پادشاهی» هم توسط بیبیسی ساخته شده است. بیبیسی بنگاه خبری وابسته به دستگاه دیپلماسی بریتانیا است؛ بنابراین طبیعتا نگاهش به تاریخ این کشور مثبت است (البته ایران در این میان و در میان همه کشورهای جهان، استثنائی است. بیگمان اگر قرار باشد روزی مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی ممنوعیت ساخت فیلم و سریال درباره تاریخ ایران پیش از اسلام را کنار نهاده و مثلا درباره تاریخ هخامنشیان فیلم بسازند، نگاهشان به این دوره اگر منفیتر از فیلم 300 نباشد، مثبتتر هم نخواهد بود. در این باره یادداشت جداگانهای خواهم نوشت). اما نکته دیگر آن است که بیبیسی (بخوانید دستگاه دیپلماسی انگلستان) میخواهد چه چیزی را از انگلستان امروزین در قالب سریال تاریخی بازنمایی کند؟ پاسخ از همان نخستین قسمتهای سریال آشکار میشود: «انگلستان یکپارچه».
این سریال پر است از سخنان مهیج درباره لزوم یکپارچگی انگلستان و دادن هرگونه هزینهای در این راه. در این زمینه، چند عنصر نمادین بیش از سایر نمادها به چشم میآید: «پادشاه بهعنوان محور اتحاد»، «میهن و سزمین» و «تاریخ میهن». سخنانی که درباره این مفاهیم در گفتگو (دیالوگ)های سریال به کار میرود، آنچنان آشکار است که گاهی بیشتر به سخنرانی میماند تا گفتگوی شخصیتهای فیلم. برای نمونه، پادشاه «آلفرد» به دستیارش «اودا» درباره اهمیت تاریخ انگلستان میگوید: «تمام ارزش یک کشور به تاریخچه آن وابسته است». و یا همین اودای دستیار به پادشاه میگوید که اگر پسرش را با دست خودش کشته، تنها برای میهنش بوده است. همچنین جملهای که دو بار در یک قسمت سریال تکرار میشود: «چه چیزی به یک مرد جرأت میدهد تا جانش را برای سرزمینی که در آن زندگی میکند و مردمانی که در آن زندگی میکنند بدهد؟ تنها عشق [به میهن] است».
این سریال بیگمان برای تقویت ملیگرایی در بریتانیا ساخته شده است (بریتانیای امروزین، در سده هفدهم و از ترکیب انگلستان و ولز از یکسو و اسکاتلند از سوی دیگر شکل گرفت)، اما یکپارچگی سرزمینی این کشور پادشاهی در تلاطم و مورد انتقاد بخشهایی از این سرزمین است. بخش زیادی از مردمان اسکاتلند و ایرلند شمالی خواهان جدایی و استقلال از بریتانیا/انگلستان هستند. حتی کار به تشکیل ارتش سری علیه بریتانیا و چندین دهه نبرد کشید؛ اما این جنبشها توسط دولت مرکزی سرکوب شد. حتی همین شبکه بیبیسی چندین مستند درباره این درخواستهای جداییطلبانه ساخته و در ظاهر بیطرفی، جداییخواهان را تروریستهایی نشان میدهد که خواستههای منطقی ندارند. همین نگاه مرکز گرایانه را بیبیسی در سریال تاریخی آخرین پادشاهی نیز به خوبی دارد از تاریخ بازنمایی میکند.
اما همین بیبیسی وقتی به ایران میرسد، در ظاهر نشستهای علمی، از جداییطلبان یا کسانی که به تاریخ ایران حمله میکنند، دعوت کرده و برای توجیه و کسترش اندیشههایشان، تریبون در اختیارشان میگذارد. این روشنفکر بازیها تنها برای ایران تجویز میشود؛ وگرنه نه انگلستان و نه هیچ کشور دیگری چنین نسخههایی برای خودش تجویز نمیکند.
البته بیبیسی و جداییطلبان در این راه تنها نیستند؛ مسئولین فرهنگی کشورمان نیز، با هزینههای کلانی که صرف نفی تاریخ –بهویژه باستان- ایران میکنند (و نتیجهاش تضعیف حس میهندوستی است)، بستر مناسبی فراهم آوردهاند برای این افراد.
(این نوشته را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
شهر شب: شهر منحرفان
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
ساعت ۳ نیمهشب به غذاخوری دانشگاهمان (حاجتتپه، آنکارا) میروم. دانشجویان پسر و دختر در کنار یکدیگر سحری میخورند. حتی بهجز ماه رمضان، نیمهشبها روبروی کتابخانه شبانهروزی و بهویژه در چمن پارک، دانشجویان بسیاری مشغول نوشیدن چای و گپ و گفتاند. بیش از اینها، درون کتابخانه دارند مطالعه میکنند. همچنانکه بازار مکاره و رنگارنگ مرکز شهر آنکارا هم که از ساعت ۱۰ شب آغاز میشود، تا نیمهشب پر جنب و جوش است. چنین تجربهای در ایران دستیافتنی نیست. چند نکته در این باره به ذهنم میرسد:
1- شهرهای ایران، شهرهای روزانهاند. درگذشته همین که هوا تاریک میشد، بازارها بسته شده و عموما بیرون بودن از خانه جرم بود. با فراگیر شدن نیروی برق و روشنایی آن، شهرها هم اندک اندک کمی بیشتر بیدار ماندند. این ساعت بیداری شهر، در سالهای پایانی پهلوی، تا نیمهشب و برای برخی تا بامداد ادامه یافت. اما با انقلاب 57، دوباره ساعت خواب و بیداری شهرها دستخوش دگرگونی شد.
2- اصولا بیداری و بهویژه بیرون بودن شبانه در فرهنگ ایرانی-اسلامی، کاری ناپسند شمرده میشود؛ حتی اگر به صراحت به آن اشاره نشده باشد. شببیداری تنها در حالت «شب زندهداری» ارزشمند است؛ اصطلاحی که بیشتر برای عبادتهای شبانه همچون نماز شب به کار میرود.
3- در چنین فرهنگی، حق کسانی که دوست دارند شهر را در شب تجربه کنند، فراموش میشود. بیرون بودن شبانه در شهر، ناپسند بوده و اگر از دست دزدان و خفتگیران در امان بمانید، بیگمان باید با پرسشها و بازجوییهای ماموران پلیس سر و کله بزنید. نگاه رایج به «شبگردان»، همچون دزد، منحرف جنسی و الکلی است.
4- این نادیده گرفتن زندگی شبانه البته تنها ویژه ایران نیست. حتی در کشورهای غربی نیز تا اندازهای همینگونه است. زندگی شبانه که تقریبا یک سوم زندگی هر کسی را در بر میگیرد، حتی هیچ جایی در پژوهشهای اجتماعی، تاریخی (بهجز درباره زندگی جنسی) و حتی گردشگری (باز هم بهجز گردشگری جنسی)هم ندارد. تنها در سال 2001 همایشی بینالمللی در وین اتریش در این باره برگزار و مقالات برگزیدهاش که بیشتر نگاه انسانشناختی داشتند، در قالب کتابی منتشر شد.
5- در مقالات یادشده، نکات جالبی بیان شده: از جمله اینکه کسانی که میخواهند شهر را در شب تجربه کنند، حتی در کشورهای توسعهیافته نیز با نگاه منفی، حتی از سوی پلیسها روبرو میشوند. از سوی دیگر، خود این افراد بیش از آنکه خطرناک باشند، طعمه دزدان و ولگردان هستند. بنابراین اگر اعتماد در محیط شبانه شهر بین دو نفر شکل بگیرد، بر پایه احساس نیاز به امنیت، دوستی عمیقتری ایجاد خواهد شد.
6- اما نکته مهمتری که در مقالات این کتاب به آن اشاره شده، این است که ساعت خواب یا گشت و گذار شبانه در شهر، بیش از اینکه امری فردی و بیولوژیکی باشد، امری سیاسی و پیرو تصمیمگیری رهبران، بهویژه رهبران دینی است. اینجاست که میتوان درک کرد چرا تجربه شبانه از شهر، در ایران و دیگر کشورهای مسلمان، بسیار کمتر از همین تجربه در کشورهای غربی است. در کشورهای توسعهیافته، دستکم شهر تا نیمهشب یا حتی کمی پس از آن، بیدار است. اما برای نمونه در ایران، پاسی از شب گذشته، کمتر فروشگاهی به جز خواروبار فروشی میتوان یافت که باز باشد. همانها هم تا نیمهشب خواهند بست.
7- به نظر میآید این مخالفت با تجربههای شبانه در شهر، الگویی نانوشته در باورهای اسلامی داشته باشد. برای همین ترکیه که نظام حکومتیاش سکولار بود و چند سالی است هر روز بیشتر رنگ و بوی دینی به خود میگیرد، آرام آرام زندگی شبانهاش رو به خاموشی میرود. برای نمونه، دانشگاه خودمان که برخی بخشهایش شبانهروزی بود، به گونهای محسوس دارد دگرگون میشود. چند ماه پیش ساعات کار سالن رایانه به جای شبانهروزی، از 8 بامداد تا 12 شب شد. یک مجموعه فروشگاه و رستورانهایش هم که نزدیکی خوابگاههای دانشجویی بود و تا ساعت 2 نیمهشب باز، به بهانه درگیری چند دانشجو، ساعات کارش را تا 10 شب جلو کشید. اکنون تنها کتابخانهاش شبانهروزی است؛ که آن هم مشخص نیست تا کی این وضعیتش ادامه یابد.
8- جای خالی مقالهای درباره زندگی شبانه مسلمانان، در کتاب یادشده خالی است. در آن کتاب از کشورهای آسیایی، سه کشور ژاپن، چین و هند مورد بررسی قرار گرفته و بقیه، کشورهای اروپایی و امریکایی است. در حالیکه تاثیر ایدئولوژی دینی بر نادیده گرفتن تجربیات شبانه مسلمانان، نگاهی که به افراد شببیدار در این کشورها وجود دارد، راهکارهایی که مسلمانانی همچون ایرانیان برای گریز از این محدودیتها در پیش میگیرند (همچون پارتیهای شبانه یا سبک زندگی زیرزمینی)، جای بررسی بسیار دارد.
(اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
ساعت ۳ نیمهشب به غذاخوری دانشگاهمان (حاجتتپه، آنکارا) میروم. دانشجویان پسر و دختر در کنار یکدیگر سحری میخورند. حتی بهجز ماه رمضان، نیمهشبها روبروی کتابخانه شبانهروزی و بهویژه در چمن پارک، دانشجویان بسیاری مشغول نوشیدن چای و گپ و گفتاند. بیش از اینها، درون کتابخانه دارند مطالعه میکنند. همچنانکه بازار مکاره و رنگارنگ مرکز شهر آنکارا هم که از ساعت ۱۰ شب آغاز میشود، تا نیمهشب پر جنب و جوش است. چنین تجربهای در ایران دستیافتنی نیست. چند نکته در این باره به ذهنم میرسد:
1- شهرهای ایران، شهرهای روزانهاند. درگذشته همین که هوا تاریک میشد، بازارها بسته شده و عموما بیرون بودن از خانه جرم بود. با فراگیر شدن نیروی برق و روشنایی آن، شهرها هم اندک اندک کمی بیشتر بیدار ماندند. این ساعت بیداری شهر، در سالهای پایانی پهلوی، تا نیمهشب و برای برخی تا بامداد ادامه یافت. اما با انقلاب 57، دوباره ساعت خواب و بیداری شهرها دستخوش دگرگونی شد.
2- اصولا بیداری و بهویژه بیرون بودن شبانه در فرهنگ ایرانی-اسلامی، کاری ناپسند شمرده میشود؛ حتی اگر به صراحت به آن اشاره نشده باشد. شببیداری تنها در حالت «شب زندهداری» ارزشمند است؛ اصطلاحی که بیشتر برای عبادتهای شبانه همچون نماز شب به کار میرود.
3- در چنین فرهنگی، حق کسانی که دوست دارند شهر را در شب تجربه کنند، فراموش میشود. بیرون بودن شبانه در شهر، ناپسند بوده و اگر از دست دزدان و خفتگیران در امان بمانید، بیگمان باید با پرسشها و بازجوییهای ماموران پلیس سر و کله بزنید. نگاه رایج به «شبگردان»، همچون دزد، منحرف جنسی و الکلی است.
4- این نادیده گرفتن زندگی شبانه البته تنها ویژه ایران نیست. حتی در کشورهای غربی نیز تا اندازهای همینگونه است. زندگی شبانه که تقریبا یک سوم زندگی هر کسی را در بر میگیرد، حتی هیچ جایی در پژوهشهای اجتماعی، تاریخی (بهجز درباره زندگی جنسی) و حتی گردشگری (باز هم بهجز گردشگری جنسی)هم ندارد. تنها در سال 2001 همایشی بینالمللی در وین اتریش در این باره برگزار و مقالات برگزیدهاش که بیشتر نگاه انسانشناختی داشتند، در قالب کتابی منتشر شد.
5- در مقالات یادشده، نکات جالبی بیان شده: از جمله اینکه کسانی که میخواهند شهر را در شب تجربه کنند، حتی در کشورهای توسعهیافته نیز با نگاه منفی، حتی از سوی پلیسها روبرو میشوند. از سوی دیگر، خود این افراد بیش از آنکه خطرناک باشند، طعمه دزدان و ولگردان هستند. بنابراین اگر اعتماد در محیط شبانه شهر بین دو نفر شکل بگیرد، بر پایه احساس نیاز به امنیت، دوستی عمیقتری ایجاد خواهد شد.
6- اما نکته مهمتری که در مقالات این کتاب به آن اشاره شده، این است که ساعت خواب یا گشت و گذار شبانه در شهر، بیش از اینکه امری فردی و بیولوژیکی باشد، امری سیاسی و پیرو تصمیمگیری رهبران، بهویژه رهبران دینی است. اینجاست که میتوان درک کرد چرا تجربه شبانه از شهر، در ایران و دیگر کشورهای مسلمان، بسیار کمتر از همین تجربه در کشورهای غربی است. در کشورهای توسعهیافته، دستکم شهر تا نیمهشب یا حتی کمی پس از آن، بیدار است. اما برای نمونه در ایران، پاسی از شب گذشته، کمتر فروشگاهی به جز خواروبار فروشی میتوان یافت که باز باشد. همانها هم تا نیمهشب خواهند بست.
7- به نظر میآید این مخالفت با تجربههای شبانه در شهر، الگویی نانوشته در باورهای اسلامی داشته باشد. برای همین ترکیه که نظام حکومتیاش سکولار بود و چند سالی است هر روز بیشتر رنگ و بوی دینی به خود میگیرد، آرام آرام زندگی شبانهاش رو به خاموشی میرود. برای نمونه، دانشگاه خودمان که برخی بخشهایش شبانهروزی بود، به گونهای محسوس دارد دگرگون میشود. چند ماه پیش ساعات کار سالن رایانه به جای شبانهروزی، از 8 بامداد تا 12 شب شد. یک مجموعه فروشگاه و رستورانهایش هم که نزدیکی خوابگاههای دانشجویی بود و تا ساعت 2 نیمهشب باز، به بهانه درگیری چند دانشجو، ساعات کارش را تا 10 شب جلو کشید. اکنون تنها کتابخانهاش شبانهروزی است؛ که آن هم مشخص نیست تا کی این وضعیتش ادامه یابد.
8- جای خالی مقالهای درباره زندگی شبانه مسلمانان، در کتاب یادشده خالی است. در آن کتاب از کشورهای آسیایی، سه کشور ژاپن، چین و هند مورد بررسی قرار گرفته و بقیه، کشورهای اروپایی و امریکایی است. در حالیکه تاثیر ایدئولوژی دینی بر نادیده گرفتن تجربیات شبانه مسلمانان، نگاهی که به افراد شببیدار در این کشورها وجود دارد، راهکارهایی که مسلمانانی همچون ایرانیان برای گریز از این محدودیتها در پیش میگیرند (همچون پارتیهای شبانه یا سبک زندگی زیرزمینی)، جای بررسی بسیار دارد.
(اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید).
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
مسئولین هم در شادی مردم شریک شوند.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیشب ایران غرق در شادی بود. از ارومیه در شمالغربی تا زاهدان در حنوب شرقی. حتی فیلمها و عکسهای ایرانیان بیرون کشور هم همین شادی را نشان میداد.
این شادی ایران از آن جهت صد چندان ارزشمند است که به سادگی به دست نیامده. در همین یک ماه، چقدر اخبار نگرانکننده درباره جام جهانی شنیدیم؟ چه اینکه قصه فوتبال ایران نیز، همانند همه دیگر بخشها و رویدادهای کشور، حاشیههایش پررنگتر از زمینه اصلی است. اینها بخشی از حاشیههای فوتبالمان در جام جهانی امسال است: لغو بازیهای تدارکاتیمان با دیگر کشورها؛ تلاش برخی نمایندگان بیربط مجلس برای حضور در جام جهانی با پول بیتالمال؛ ایران بهعنوان تنها کشوری که به میزبانی هیچیک از گزینههای جام جهانی 2026 رأی نداد؛ بنر میدان ولیعصر که یکبار زنان را نادیده میگیرد و بار دیگر بازیکنانی که مطابق میلشان نیستند؛ پخش نشدن کامل افتتاحیه بازیها؛ پخش نشدن تصویر تماشاچیان ایرانی در ورزشگاه؛ و آخرین خبری که پازل ممنوعیتها و محدودیتهای فوتبالی را کامل میکند: لغو پخش باری در بسیاری از ورزشگاهها و سینماهای تهران (و احتمالا برخی از دیگر شهرها)، با وجود فروش بلیط.
گویا مسئولین و بهویژه اماکن اجازه این کار را ندادهاند. چرا؟ کسی نمیداند. یعنی در واقع ما نمیدانیم؛ اما مسئولین میدانند. به عبارت دیگر، نه آنها ما را میفهمند و نه ما آنها و دلایلشان را. نه ما میفهمیم چرا آنها از همه چیز میترسند و همه چیز را امنیتی یا ضد دینی و ضداخلاقی میبینند، نه آنها نیازها و خواستههای ما را میفهمند. ما و مسئولین در دو جهان متفاوت زندگی میکنیم. گمان نمیکنم در میان همه کشورهای جهان، کشوری را بتوان یافت که بین درک مسئولینش از امور با درک مردمش از همان امور این همه فاصله باشد.
از سوی دیگر، کشورهای زیادی در جهان هستند که فقر و فساد اقتصادی در آن گسترده است، کشورهای زیاد دیگری هم هستند که خط قرمزهای سیاسی زیادی دارند، کشورهای دیگری هم میتوان یافت که محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی برای مردمانش تعیین میشود، اما کشوری که همه اینها را همزمان داشته باشد، نمیتوان یافت. دستکم من نمیشناسم. یعنی مثلا کشوری که خط قرمزهای سیاسی زیادی داشته باشد، به شهروندانش آزادیهای اجتماعی و فرهنگی بیشتری میدهد تا دستکم فشارهای سیاسی را در جایی دیگر تخلیه کنند. اما اگر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی همزمان وارد شود و هیچ راه گریزی نباشد، طبیعتا یک جایی این فشارها بیرون میزند که مسئولین انتظارش را ندارند. همانگونه که در دی ماه سال پیش دیدیم. خدا بیامرزد دکتر محمد امین قانعیراد، رئیس پیشین انجمن جامعهشناسی ایران که دو شب پیش از این جهان رخت بربست. آخرین بار که دیدمش، چهارم بهمن ماه بود که نشست «بررسی ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ناآرامیهای دیماه 96» با همکاری انجمن جامعهشناسی ایران و خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. زندهیاد دکتر قانعیراد هم جزو سخنرانان بود. او در بخش پایانی سخنانش نکاتی را درباره شرایط جامعه بیان کرد که به نظرم با آن میتوان این یادداشت را به پایان رساند:
«مردم برای خودشان تئوری امنیت اجتماعی دارند و مسئولین هم تئوری امنیت ملی دارند، این دو تئوری باید به مصاف هم برود و با هم گفتگو کند. چرا فکر میکنیم که درک همه باید از امنیت اجتماعی یکی باشد؟ چرا فکر میکنیم که درک یک جوان 25 ساله باید با درک یک فرد امنیتی یکی باشد؟ این موضوع باید به رسمیت شناخته شود. دولت در یک شکلی میتواند برای شهروندان خودش فضای عاطفی سیاسی ایجاد کند. جوانان احساس کنند از آنها حمایت میشود. مانند دورههای انتخابات که رفتارهای اجتماعی معنادار میشود. در غیر این صورت رفتار اجتماعی بیمعنا خواهد شد. انسانهایی هم که رفتار اجتماعی معنادار نداشته باشند، به رفتارهای پیشبینینشده دست میزنند. من امیدوارم فرضیهام غلط باشد، معتقدم اگر این 3 شکافها شناخته و درمان اساسی نشود، احتمال دارد موجهای بعدی اعتراض در زمانبندیهای کوتاهتر و با خشونت بیشتری همراه شود، که امیدوارم چنین نشود».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دیشب ایران غرق در شادی بود. از ارومیه در شمالغربی تا زاهدان در حنوب شرقی. حتی فیلمها و عکسهای ایرانیان بیرون کشور هم همین شادی را نشان میداد.
این شادی ایران از آن جهت صد چندان ارزشمند است که به سادگی به دست نیامده. در همین یک ماه، چقدر اخبار نگرانکننده درباره جام جهانی شنیدیم؟ چه اینکه قصه فوتبال ایران نیز، همانند همه دیگر بخشها و رویدادهای کشور، حاشیههایش پررنگتر از زمینه اصلی است. اینها بخشی از حاشیههای فوتبالمان در جام جهانی امسال است: لغو بازیهای تدارکاتیمان با دیگر کشورها؛ تلاش برخی نمایندگان بیربط مجلس برای حضور در جام جهانی با پول بیتالمال؛ ایران بهعنوان تنها کشوری که به میزبانی هیچیک از گزینههای جام جهانی 2026 رأی نداد؛ بنر میدان ولیعصر که یکبار زنان را نادیده میگیرد و بار دیگر بازیکنانی که مطابق میلشان نیستند؛ پخش نشدن کامل افتتاحیه بازیها؛ پخش نشدن تصویر تماشاچیان ایرانی در ورزشگاه؛ و آخرین خبری که پازل ممنوعیتها و محدودیتهای فوتبالی را کامل میکند: لغو پخش باری در بسیاری از ورزشگاهها و سینماهای تهران (و احتمالا برخی از دیگر شهرها)، با وجود فروش بلیط.
گویا مسئولین و بهویژه اماکن اجازه این کار را ندادهاند. چرا؟ کسی نمیداند. یعنی در واقع ما نمیدانیم؛ اما مسئولین میدانند. به عبارت دیگر، نه آنها ما را میفهمند و نه ما آنها و دلایلشان را. نه ما میفهمیم چرا آنها از همه چیز میترسند و همه چیز را امنیتی یا ضد دینی و ضداخلاقی میبینند، نه آنها نیازها و خواستههای ما را میفهمند. ما و مسئولین در دو جهان متفاوت زندگی میکنیم. گمان نمیکنم در میان همه کشورهای جهان، کشوری را بتوان یافت که بین درک مسئولینش از امور با درک مردمش از همان امور این همه فاصله باشد.
از سوی دیگر، کشورهای زیادی در جهان هستند که فقر و فساد اقتصادی در آن گسترده است، کشورهای زیاد دیگری هم هستند که خط قرمزهای سیاسی زیادی دارند، کشورهای دیگری هم میتوان یافت که محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی برای مردمانش تعیین میشود، اما کشوری که همه اینها را همزمان داشته باشد، نمیتوان یافت. دستکم من نمیشناسم. یعنی مثلا کشوری که خط قرمزهای سیاسی زیادی داشته باشد، به شهروندانش آزادیهای اجتماعی و فرهنگی بیشتری میدهد تا دستکم فشارهای سیاسی را در جایی دیگر تخلیه کنند. اما اگر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی همزمان وارد شود و هیچ راه گریزی نباشد، طبیعتا یک جایی این فشارها بیرون میزند که مسئولین انتظارش را ندارند. همانگونه که در دی ماه سال پیش دیدیم. خدا بیامرزد دکتر محمد امین قانعیراد، رئیس پیشین انجمن جامعهشناسی ایران که دو شب پیش از این جهان رخت بربست. آخرین بار که دیدمش، چهارم بهمن ماه بود که نشست «بررسی ابعاد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ناآرامیهای دیماه 96» با همکاری انجمن جامعهشناسی ایران و خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. زندهیاد دکتر قانعیراد هم جزو سخنرانان بود. او در بخش پایانی سخنانش نکاتی را درباره شرایط جامعه بیان کرد که به نظرم با آن میتوان این یادداشت را به پایان رساند:
«مردم برای خودشان تئوری امنیت اجتماعی دارند و مسئولین هم تئوری امنیت ملی دارند، این دو تئوری باید به مصاف هم برود و با هم گفتگو کند. چرا فکر میکنیم که درک همه باید از امنیت اجتماعی یکی باشد؟ چرا فکر میکنیم که درک یک جوان 25 ساله باید با درک یک فرد امنیتی یکی باشد؟ این موضوع باید به رسمیت شناخته شود. دولت در یک شکلی میتواند برای شهروندان خودش فضای عاطفی سیاسی ایجاد کند. جوانان احساس کنند از آنها حمایت میشود. مانند دورههای انتخابات که رفتارهای اجتماعی معنادار میشود. در غیر این صورت رفتار اجتماعی بیمعنا خواهد شد. انسانهایی هم که رفتار اجتماعی معنادار نداشته باشند، به رفتارهای پیشبینینشده دست میزنند. من امیدوارم فرضیهام غلط باشد، معتقدم اگر این 3 شکافها شناخته و درمان اساسی نشود، احتمال دارد موجهای بعدی اعتراض در زمانبندیهای کوتاهتر و با خشونت بیشتری همراه شود، که امیدوارم چنین نشود».
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
با شیشه نوشابه که تجاوز نمیشه!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی آقای ابطحی، نماینده خمینیشهر، دستهگل تازه دیگری به آب داده است. پیش از این، وی نامه اعتراضی به رییس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به خاطر رسانهای شدن بحث تجاوز به کودک شش ساله افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور که این خبر را رسانهای کرده بود، شد. اما این نامه وی در شبکههای اجتماعی به شدت مورد انتقاد کاربران قرار گرفت. این بار نامبرده پرسش و ادعای شگفتانگیز دیگری طرح کرده است:
«یعنی بچه کوچک را به طرق مختلف نمیشود رفع بکارت کرد؟ فقط باید تعرض جنسی صورت گرفته باشد؟ [...] اگر بر اساس ورود «شیشه پپسی» بوده باشد چه؟».
جناب ابطحی! شما میدانید «رفع بکارت» از یک دختر پنج و نیم ساله یعنی چه؟ میفهمید «ورود شیشه پپسی» به بدن یک دختر خردسال چه معنایی میدهد؟ حقیقتا اینها را میفهمید و باز هم اینگونه آسان اینچنین جملاتی بر زبان میآورید؟ یا هنوز از درک موضوعی به این سادگی عاجزید؟
به یک دختر خردسال تجاوز وحشیانه شده، به گونهای که برای پیشگیری از خونریزی بیشتر، کارش به اتاق عمل بیمارستان و چندین روز بستری شدن کشیده است؛ آن هم در شهری که شما نمایندهاش هستید. اما به جای پذیرش واقعیت و جبران کمکاریهایی که در زمینه شهرتان داشتهاید، ابتدا موضوع را تکذیب کرده و خواستار برکناری کسانی هستید که بر پایه وظیفهشان، به این مسئله رسیدگی میکردند و برای پیشگیری از شایعات بیشتر، رسما خبر را تایید نمودند. بعد که همه شواهد و واکنشهای ایرانیان علیه این خواسته شما بود، به تئوری «شیشه پپسی» متوسل شدید.
اینها را بهعنوان نماینده مردم به زبان میآورید؛ در حالیکه گوینده چنین سخنانی بیگمان نماینده ما نیست. اگر میبینید به مجلس راه یافتهاید، بهخاطر خالی بودن بیشه است و نظارت استصوابی؛ وگرنه جای شما مجلس نبود.
اصلا گیرم با شیشه پپسی از این دخترک معصوم «رفع بکارت» شده باشد. این از شما رفع تکلیف میکند؟ که مثلا چون تجاوز با شیشه پپسی بوده، بنابراین نباید رسانهای شود؟ یا نکند باور دارید تجاوز با شیشه نوشابه، ایرادی ندارد؟ گمان نمیکنید که چون کمکاریهای شما را –چه در حوزه انتخابیهتان و چه کوتاهیتان در لایحه رسیدگی به حقوق کودکان در مجلس- برملا میکند، با رسانهای شدنش مخالفید؟
آیا در کارنامهتان در مجلس، مورد مشابه دیگری هم در گوشهای دیگر از ایران بوده که نسبت به آن هم همین موضع را گرفته باشید؟ آن موقع میفهمیم که سخن و موضع کنونی شما نه از روی تعصب و شانه خالی کردن از بار مسئولیت، بلکه به خاطر چیزی است که به آن باور دارید. و الا اینکه رسانهای شدن این خبر را کار دشمنان اسلام و انقلاب و بنیانگذار انقلاب و رهبر کشور و امت شهیدپرور و... بدانید، نه هیچ دردی را دوا میکند و نه کسی باور میکند. افرادی همچون شما اینقدر از همه اینها برای پیشبرد اهداف شخصیشان هزینه کردهاند که دیگر حنایشان برای کسی رنگ ندارد.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
یادداشت پیشینم درباره موضعگیری آقای ابطحی را میتوانید از اینجا بخوانید:
https://t.me/moghaddames/103
امیر هاشمی مقدم: فرارو
به تازگی آقای ابطحی، نماینده خمینیشهر، دستهگل تازه دیگری به آب داده است. پیش از این، وی نامه اعتراضی به رییس سازمان بهزیستی کشور نوشته و به خاطر رسانهای شدن بحث تجاوز به کودک شش ساله افغانستانی، خواستار برکناری رئیس اورژانس اجتماعی کشور که این خبر را رسانهای کرده بود، شد. اما این نامه وی در شبکههای اجتماعی به شدت مورد انتقاد کاربران قرار گرفت. این بار نامبرده پرسش و ادعای شگفتانگیز دیگری طرح کرده است:
«یعنی بچه کوچک را به طرق مختلف نمیشود رفع بکارت کرد؟ فقط باید تعرض جنسی صورت گرفته باشد؟ [...] اگر بر اساس ورود «شیشه پپسی» بوده باشد چه؟».
جناب ابطحی! شما میدانید «رفع بکارت» از یک دختر پنج و نیم ساله یعنی چه؟ میفهمید «ورود شیشه پپسی» به بدن یک دختر خردسال چه معنایی میدهد؟ حقیقتا اینها را میفهمید و باز هم اینگونه آسان اینچنین جملاتی بر زبان میآورید؟ یا هنوز از درک موضوعی به این سادگی عاجزید؟
به یک دختر خردسال تجاوز وحشیانه شده، به گونهای که برای پیشگیری از خونریزی بیشتر، کارش به اتاق عمل بیمارستان و چندین روز بستری شدن کشیده است؛ آن هم در شهری که شما نمایندهاش هستید. اما به جای پذیرش واقعیت و جبران کمکاریهایی که در زمینه شهرتان داشتهاید، ابتدا موضوع را تکذیب کرده و خواستار برکناری کسانی هستید که بر پایه وظیفهشان، به این مسئله رسیدگی میکردند و برای پیشگیری از شایعات بیشتر، رسما خبر را تایید نمودند. بعد که همه شواهد و واکنشهای ایرانیان علیه این خواسته شما بود، به تئوری «شیشه پپسی» متوسل شدید.
اینها را بهعنوان نماینده مردم به زبان میآورید؛ در حالیکه گوینده چنین سخنانی بیگمان نماینده ما نیست. اگر میبینید به مجلس راه یافتهاید، بهخاطر خالی بودن بیشه است و نظارت استصوابی؛ وگرنه جای شما مجلس نبود.
اصلا گیرم با شیشه پپسی از این دخترک معصوم «رفع بکارت» شده باشد. این از شما رفع تکلیف میکند؟ که مثلا چون تجاوز با شیشه پپسی بوده، بنابراین نباید رسانهای شود؟ یا نکند باور دارید تجاوز با شیشه نوشابه، ایرادی ندارد؟ گمان نمیکنید که چون کمکاریهای شما را –چه در حوزه انتخابیهتان و چه کوتاهیتان در لایحه رسیدگی به حقوق کودکان در مجلس- برملا میکند، با رسانهای شدنش مخالفید؟
آیا در کارنامهتان در مجلس، مورد مشابه دیگری هم در گوشهای دیگر از ایران بوده که نسبت به آن هم همین موضع را گرفته باشید؟ آن موقع میفهمیم که سخن و موضع کنونی شما نه از روی تعصب و شانه خالی کردن از بار مسئولیت، بلکه به خاطر چیزی است که به آن باور دارید. و الا اینکه رسانهای شدن این خبر را کار دشمنان اسلام و انقلاب و بنیانگذار انقلاب و رهبر کشور و امت شهیدپرور و... بدانید، نه هیچ دردی را دوا میکند و نه کسی باور میکند. افرادی همچون شما اینقدر از همه اینها برای پیشبرد اهداف شخصیشان هزینه کردهاند که دیگر حنایشان برای کسی رنگ ندارد.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
یادداشت پیشینم درباره موضعگیری آقای ابطحی را میتوانید از اینجا بخوانید:
https://t.me/moghaddames/103
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
سطح دانش مسئول مادامالعمر سازمان میراث فرهنگی
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ریاست سازمان میراث فرهنگی ایران برخلاف وزرا، نیاز به تایید مجلس ندارد و بنابراین تبدیل به حیاط خلوت روسایجمهوری شده که نزدیکانشان را دز آنجا بگمارند. بر همین پایه، میراث فرهنگی ایران یکی از حوزههایی است که به دلیل کار نابلدی رؤسایش، آسیب بسیار دیده است.
سیدمحمد بهشتی، یکی از این مسئولین مادامالعمر سازمان میراث فرهنگی کشور است که هر بار این مسئولیتش در قالب یکی از سِمَتهای بلندپایه همچون ریاست این سازمان یا معاونت پژوهشیاش حلول میکند. سخنان و نوشتههای بیپایه و اساس و بدون استناد ایشان، به خوبی سطح دانش مربوطه وی را نشان میدهد.
یکبار در گفتگو با حسین دهباشی، جنگهای ایران و روسیه را مربوط به آذربایجان و روسیه میداند که ربطی به ایران نداشته و سپاهیان دیگر مناطق ایران در آن حضور نداشتهاند (در حالیکه اسناد تاریخی آن دوره، حتی تعداد سپاهیان ایرانی غیر آذری این جنگ را هم نشان دادهاند. یادداشت پیشینم در اینباره:
https://t.me/moghaddames/65
یکجا در روزنامه اعتماد مینویسد: «ما در حالی با شنیدن نام ساسانی یا صفوی یاد گربۀ نشسته میافتیم که کودکان افغان نیز در تاریخ مدارس خود، سلسلههای ساسانی یا صفوی را بخشی از سرگذشت خود میشناسند». یقین دارم آقای بهشتی حتی چشمش به جلد کتابهای تاریخ مدارس افغانستان هم نیفتاده؛ چرا که در این کتابها، ساسانیان و صفویان را نه تنها متعلق به افغانستان نمیدانند، بلکه حکومتهایی متجاوز به خاک این کشور میشمارند (سخنم درباره درستی یا نادرستی کتابهای تاریخ مدارس افغانستان نیست؛ بلکه درباره نادرستی ادعای آقای بهشتی است).
به تازگی هم شمار گویشهای ایرانی را هفتاد هزار دانسته است. آقای بهشتی یا نمیداند گویش چیست یا نمیداند هفتاد هزار یعنی چند تا. زبانشناسان و نهادهای پژوهشی، این رقم را زیر یکصد میدانند؛ مثلا دکتر منتظری زبانشناس، شمار گویشهای ایران را 39 و مرکز مطالعات تابستانی زبان، این شمار را 87 میداند.
کلیت بحثهای زبانشناسی میگوید دو نفر که لهجهشان با هم فرق کند (مثلا لهجه فارسی تهرانی و اصفهانی)، بدون مشکل میتوانند با یکدیگر صحبت کنند. در حالیکه دو نفر با گویشهای متفاوت (برای نمونه گیلکی و بختیاری) به دشواری میتوانند زبان یکدیگر را بفهمند. دست آخر، دو نفر با زبان مختلف (مثلا فارسی و ترکی) اصلا نمیتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. آیا با این معیار، واقعا هفتاد هزار گویش در ایران وجود دارد که مثلا منِ بختیاری نمیتوانم آنها را بفهمم؟
بدتر آنکه آقای بهشتی در همین سخنرانی آخرش (یازدهمین نشست تخصصی «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟») به آن پرداخته، میگوید تا زمان رضاشاه، «این سرزمین هرگز به نام ایران نبود و به اسم سرزمین پارس شناخته میشد». این دقیقا ادعای تجزیهطلبان و دشمنان ایران است که از دهان رسمیترین مسئول فرهنگی جمهوری اسلامی بیرون میآید. آقای بهشتی که ظاهرا به دوره قاجار علاقمند است، تاکنون یکبار اسناد قاجاری را نگاه کرده تا ببیند در همه آنها نام این کشور ایران و نام پادشاهان هم شاه ایران نوشته میشد یا نه؟ سکههایشان را چطور؟ سکههای پیش از آنها همچون نادرشاه افشار را چطور؟ اسناد رسمی با همسایگانی همچون عثمانی را چطور؟ حتی در یکی از آنها، از نام پارس برای کشورمان استفاده شده است؟ نقشههای جغرافیدانان عثمانی همچون «ابراهیم متفرقه افندی» از ایران سده یازدهم هجری را چطور؟ ایشان واقعا نمیداند تنها کشورهای غربی بودند که نام کشورمان را پارس یا پرشیا میدانستند و رضاشاه در نامه رسمیاش، خواستار کاربرد همان نامی برای کشورمان شد که در خود ایران هم کاربرد داشت؟
آقای بهشتی با همین سطح سواد چهل سال است چسبیدهاند به بالاترین کرسیهای فرهنگی این کشور؟
ایشان در پی انتقادات پس از مرگ زندهیاد ملکمطیعی (که همین آقای بهشتی عامل اصلی کنار نهادن ملکمطیعی، فردین و بهروز وثوقی از سینمای پس از انقلاب بود؛ چرا که با مدرک معماری توانسته بود نه تنها در میراث فرهنگی، که در مهمترین نهادهای تصمیمگیرنده سینمایی هم همهکاره شود) میگوید: «این خیلی بیانصافی است که بعضیها یک صورتحساب چهل ساله میگذارند روی میز». نه آقای بهشتی! بیانصافی این است که شما چهل سال است بر بالاترین کرسیهای فرهنگی، هنری، سینمایی و... ایران تکیه زده؛ درباره شیر مرغ تا جان آدمیزاد اظهار نظر غیرمستند کرده؛ به بحثها و ابهاماتی که درباره ارقام نجومی بازنشستگی و حقوق دوبارهتان پس از بازنشستگی صوری در میان است پاسخ نداده؛ و با همه اینها، از گلویتان صدای تجزیهطلبان و دشمنان ایران بیرون میآید.
(اگر پسندیدید، به اشتراک بگذارید تا شاید برسد به دست آقای بهشتی)
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ریاست سازمان میراث فرهنگی ایران برخلاف وزرا، نیاز به تایید مجلس ندارد و بنابراین تبدیل به حیاط خلوت روسایجمهوری شده که نزدیکانشان را دز آنجا بگمارند. بر همین پایه، میراث فرهنگی ایران یکی از حوزههایی است که به دلیل کار نابلدی رؤسایش، آسیب بسیار دیده است.
سیدمحمد بهشتی، یکی از این مسئولین مادامالعمر سازمان میراث فرهنگی کشور است که هر بار این مسئولیتش در قالب یکی از سِمَتهای بلندپایه همچون ریاست این سازمان یا معاونت پژوهشیاش حلول میکند. سخنان و نوشتههای بیپایه و اساس و بدون استناد ایشان، به خوبی سطح دانش مربوطه وی را نشان میدهد.
یکبار در گفتگو با حسین دهباشی، جنگهای ایران و روسیه را مربوط به آذربایجان و روسیه میداند که ربطی به ایران نداشته و سپاهیان دیگر مناطق ایران در آن حضور نداشتهاند (در حالیکه اسناد تاریخی آن دوره، حتی تعداد سپاهیان ایرانی غیر آذری این جنگ را هم نشان دادهاند. یادداشت پیشینم در اینباره:
https://t.me/moghaddames/65
یکجا در روزنامه اعتماد مینویسد: «ما در حالی با شنیدن نام ساسانی یا صفوی یاد گربۀ نشسته میافتیم که کودکان افغان نیز در تاریخ مدارس خود، سلسلههای ساسانی یا صفوی را بخشی از سرگذشت خود میشناسند». یقین دارم آقای بهشتی حتی چشمش به جلد کتابهای تاریخ مدارس افغانستان هم نیفتاده؛ چرا که در این کتابها، ساسانیان و صفویان را نه تنها متعلق به افغانستان نمیدانند، بلکه حکومتهایی متجاوز به خاک این کشور میشمارند (سخنم درباره درستی یا نادرستی کتابهای تاریخ مدارس افغانستان نیست؛ بلکه درباره نادرستی ادعای آقای بهشتی است).
به تازگی هم شمار گویشهای ایرانی را هفتاد هزار دانسته است. آقای بهشتی یا نمیداند گویش چیست یا نمیداند هفتاد هزار یعنی چند تا. زبانشناسان و نهادهای پژوهشی، این رقم را زیر یکصد میدانند؛ مثلا دکتر منتظری زبانشناس، شمار گویشهای ایران را 39 و مرکز مطالعات تابستانی زبان، این شمار را 87 میداند.
کلیت بحثهای زبانشناسی میگوید دو نفر که لهجهشان با هم فرق کند (مثلا لهجه فارسی تهرانی و اصفهانی)، بدون مشکل میتوانند با یکدیگر صحبت کنند. در حالیکه دو نفر با گویشهای متفاوت (برای نمونه گیلکی و بختیاری) به دشواری میتوانند زبان یکدیگر را بفهمند. دست آخر، دو نفر با زبان مختلف (مثلا فارسی و ترکی) اصلا نمیتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. آیا با این معیار، واقعا هفتاد هزار گویش در ایران وجود دارد که مثلا منِ بختیاری نمیتوانم آنها را بفهمم؟
بدتر آنکه آقای بهشتی در همین سخنرانی آخرش (یازدهمین نشست تخصصی «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟») به آن پرداخته، میگوید تا زمان رضاشاه، «این سرزمین هرگز به نام ایران نبود و به اسم سرزمین پارس شناخته میشد». این دقیقا ادعای تجزیهطلبان و دشمنان ایران است که از دهان رسمیترین مسئول فرهنگی جمهوری اسلامی بیرون میآید. آقای بهشتی که ظاهرا به دوره قاجار علاقمند است، تاکنون یکبار اسناد قاجاری را نگاه کرده تا ببیند در همه آنها نام این کشور ایران و نام پادشاهان هم شاه ایران نوشته میشد یا نه؟ سکههایشان را چطور؟ سکههای پیش از آنها همچون نادرشاه افشار را چطور؟ اسناد رسمی با همسایگانی همچون عثمانی را چطور؟ حتی در یکی از آنها، از نام پارس برای کشورمان استفاده شده است؟ نقشههای جغرافیدانان عثمانی همچون «ابراهیم متفرقه افندی» از ایران سده یازدهم هجری را چطور؟ ایشان واقعا نمیداند تنها کشورهای غربی بودند که نام کشورمان را پارس یا پرشیا میدانستند و رضاشاه در نامه رسمیاش، خواستار کاربرد همان نامی برای کشورمان شد که در خود ایران هم کاربرد داشت؟
آقای بهشتی با همین سطح سواد چهل سال است چسبیدهاند به بالاترین کرسیهای فرهنگی این کشور؟
ایشان در پی انتقادات پس از مرگ زندهیاد ملکمطیعی (که همین آقای بهشتی عامل اصلی کنار نهادن ملکمطیعی، فردین و بهروز وثوقی از سینمای پس از انقلاب بود؛ چرا که با مدرک معماری توانسته بود نه تنها در میراث فرهنگی، که در مهمترین نهادهای تصمیمگیرنده سینمایی هم همهکاره شود) میگوید: «این خیلی بیانصافی است که بعضیها یک صورتحساب چهل ساله میگذارند روی میز». نه آقای بهشتی! بیانصافی این است که شما چهل سال است بر بالاترین کرسیهای فرهنگی، هنری، سینمایی و... ایران تکیه زده؛ درباره شیر مرغ تا جان آدمیزاد اظهار نظر غیرمستند کرده؛ به بحثها و ابهاماتی که درباره ارقام نجومی بازنشستگی و حقوق دوبارهتان پس از بازنشستگی صوری در میان است پاسخ نداده؛ و با همه اینها، از گلویتان صدای تجزیهطلبان و دشمنان ایران بیرون میآید.
(اگر پسندیدید، به اشتراک بگذارید تا شاید برسد به دست آقای بهشتی)
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
روسیهپرستی تا به کجا؟
امیر هاشمی مقدم: وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی سید محمد بهشتی در گفتگو با حسین دهباشی، سخنان شگفتی درباره جنگهای ایران و روس بر زبان رانده است. از میان ادعاها و تحریفات ایشان، من تنها به یکی، آن هم در حد یک یادداشت روزنامهای میپردازم:…
امیر هاشمی مقدم: وبسایت خبری-تحلیلی فرارو
به تازگی سید محمد بهشتی در گفتگو با حسین دهباشی، سخنان شگفتی درباره جنگهای ایران و روس بر زبان رانده است. از میان ادعاها و تحریفات ایشان، من تنها به یکی، آن هم در حد یک یادداشت روزنامهای میپردازم:…
به خواهران معصوم ایرانشهریام
امیر هاشمی مقدم
خبر تلخ و تکاندهنده است. چندین دختر ایرانشهری در روزهای گذشته، بهویژه در ماه رمضان و با زبان روزه، ربوده و مورد تجاوز جمعی قرار گرفتهاند. همچون دیگر رویدادهای مهم، هر منبعی روایتی متفاوت دربارهاش دارد. امام جمعه ایرانشهر بر پایه اعترافات یکی از متهمان شمار این قربانیان را 41 دختر اعلام میکند؛ نماینده ایرانشهر در مجلس خبر از دریافت پشتیبانیهای پزشکی توسط چهار تن از این قربانیان به میان میآورد؛ مقامهای قضایی استان خبر از سه مورد شکایت میدهند؛ و دست آخر، دادستان کل کشور هم سخن از «تعقیب قضایی» امام جمعه ایرانشهر که این خبر را نخستین بار اعلام کرد به میان میآورد؛ چرا که «موضوع به این ترتیبی که مطرح شده، تکذیب میگردد» و مایه تشویش اذهان عمومی شده است. آن هم در حالیکه نماینده مجلس و عضور کمیسیون امور زنان، سخن از ارتباط متجاوزان با پایگاههای قدرت و ثروت به میان میآورد؛ بخشدار نیکشهر در همان استان، سخن از عرف و سنتهایی به میان میآورد که اجازه نمیدهد قربانیان شکایت کنند، سنتهایی که به باور او ممکن است این دختران قربانی را که اکنون همچون «لکههای ننگ» دیده میشوند را، با حذف فیزیکی پاک کند.
بیگمان اگر هاروی واینستین (تهیهکننده مشهور هالیوود که به جرم آزار جنسی به زنان بازیگر در سالیان گذشته، به تازگی رسوا و از کار بیرون شد) در ایران میبود، کسی نه جرأت شکایت از او را داشت و نه اگر شکایت میکرد، دستش به جایی بند میشد. واینستین اگرچه به تطمیع و فریب متوسل شده بود، اما به هیچکدام از زنان به زور تجاوز نکرده بود. همچنانکه از برخی موارد حدود سی سال گذشته و بنابراین امکان اثباتشان هم نبود. اما در آن کشور، همین که زنان گفتند او آنها را فریب داده و تطمیع کرده، همه سخنشان را پذیرفتند. واینستین هم هرگز ارتباط جنسی با آنها را کتمان نکرد؛ بلکه سخنش بر سر این بود که آنها آگاهانه و با رضایت خودشان با او همبستر شدهاند. به راستی اگر در ایران چنین چیزی رخ میداد، واکنشها چه بود؟ به جز اینکه مقامهای رسمی میگفتند زنان باید شاهد بیاورند و آزمایش شوند؟ بعد هم اگر مشخص میشد با فریب و تطمیع بوده و نه زور، زنان پیش و بیش از متجاوز تنبیه شده و به فحشا متهم میشدند.
خواهران ایرانشهریمان را دریابیم. شهری که نام مقدس ایران بر آن نهاده شده، نباید مورد بیمهری ایرانیان قرار بگیرد. خواهران ایرانشهریمان نه تنها مورد تجاوز، بلکه مورد تبعیض چندسویه هم قرار گرفتهاند. ایرانشهر، جایگرفته در استان سیستان و بلوچستان. جایی که طبیعت با آنها قهر کرده و نعمتهایش را از آنان دریغ میدارد؛ جایی که مورد بیمهری مسئولین و حنی ما مردم عادی قرار گرفته، فراموش شده، و فقر اقتصادی، بیکاری گسترده و توسعهنیافتگیاش را کسی نمیبیند. اعتراف کنیم که ایرانشهر و بلوچستان را هرگز مورد توجه جدی قرار ندادهایم. شخصا چندین بار شمال و جنوب، خاور و باختر این استان را گشته و عمق فقر و نداریشان را با چشمانم دیدهام. اما دیدن این فقر کجا و تجربه هر روزه آن کجا؟
و فقر فرهنگیای که اکنون بیش از هر چیز، خواهرانمان را تهدید میکند. مبادا که این دخترانِ سرزمینِ من و تو، این دخترانِ من و تو، همچون لکه ننگی بر دامان خانواده یا شهر شناخته شوند. مبادا که کسی یا کسانی اندیشه اهریمنی حذف اینان را در سر داشته باشند؟ حذف این «ایراندختها» تنها حذف فیزیکی نیست؛ حذف اجتماعی هم هست. مبادا نادیده گرفته و طرد شوند.
خرسندم که خواهران خراسانیشان برای پذیرش وکالت ایشان اعلام آمادگی کردهاند. اما این چیزی از بار مسئولیت ما کم نمیکند. «ایراندُختان ایرانشهری» را در مرکز توجهمان قرار دهیم تا از نادیده گرفته شدنشان پیشگیری نماییم.
برسانید به دست خواهران ایرانشهریمان تا بدانند قلب هر ایرانی با آنهاست.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
خبر تلخ و تکاندهنده است. چندین دختر ایرانشهری در روزهای گذشته، بهویژه در ماه رمضان و با زبان روزه، ربوده و مورد تجاوز جمعی قرار گرفتهاند. همچون دیگر رویدادهای مهم، هر منبعی روایتی متفاوت دربارهاش دارد. امام جمعه ایرانشهر بر پایه اعترافات یکی از متهمان شمار این قربانیان را 41 دختر اعلام میکند؛ نماینده ایرانشهر در مجلس خبر از دریافت پشتیبانیهای پزشکی توسط چهار تن از این قربانیان به میان میآورد؛ مقامهای قضایی استان خبر از سه مورد شکایت میدهند؛ و دست آخر، دادستان کل کشور هم سخن از «تعقیب قضایی» امام جمعه ایرانشهر که این خبر را نخستین بار اعلام کرد به میان میآورد؛ چرا که «موضوع به این ترتیبی که مطرح شده، تکذیب میگردد» و مایه تشویش اذهان عمومی شده است. آن هم در حالیکه نماینده مجلس و عضور کمیسیون امور زنان، سخن از ارتباط متجاوزان با پایگاههای قدرت و ثروت به میان میآورد؛ بخشدار نیکشهر در همان استان، سخن از عرف و سنتهایی به میان میآورد که اجازه نمیدهد قربانیان شکایت کنند، سنتهایی که به باور او ممکن است این دختران قربانی را که اکنون همچون «لکههای ننگ» دیده میشوند را، با حذف فیزیکی پاک کند.
بیگمان اگر هاروی واینستین (تهیهکننده مشهور هالیوود که به جرم آزار جنسی به زنان بازیگر در سالیان گذشته، به تازگی رسوا و از کار بیرون شد) در ایران میبود، کسی نه جرأت شکایت از او را داشت و نه اگر شکایت میکرد، دستش به جایی بند میشد. واینستین اگرچه به تطمیع و فریب متوسل شده بود، اما به هیچکدام از زنان به زور تجاوز نکرده بود. همچنانکه از برخی موارد حدود سی سال گذشته و بنابراین امکان اثباتشان هم نبود. اما در آن کشور، همین که زنان گفتند او آنها را فریب داده و تطمیع کرده، همه سخنشان را پذیرفتند. واینستین هم هرگز ارتباط جنسی با آنها را کتمان نکرد؛ بلکه سخنش بر سر این بود که آنها آگاهانه و با رضایت خودشان با او همبستر شدهاند. به راستی اگر در ایران چنین چیزی رخ میداد، واکنشها چه بود؟ به جز اینکه مقامهای رسمی میگفتند زنان باید شاهد بیاورند و آزمایش شوند؟ بعد هم اگر مشخص میشد با فریب و تطمیع بوده و نه زور، زنان پیش و بیش از متجاوز تنبیه شده و به فحشا متهم میشدند.
خواهران ایرانشهریمان را دریابیم. شهری که نام مقدس ایران بر آن نهاده شده، نباید مورد بیمهری ایرانیان قرار بگیرد. خواهران ایرانشهریمان نه تنها مورد تجاوز، بلکه مورد تبعیض چندسویه هم قرار گرفتهاند. ایرانشهر، جایگرفته در استان سیستان و بلوچستان. جایی که طبیعت با آنها قهر کرده و نعمتهایش را از آنان دریغ میدارد؛ جایی که مورد بیمهری مسئولین و حنی ما مردم عادی قرار گرفته، فراموش شده، و فقر اقتصادی، بیکاری گسترده و توسعهنیافتگیاش را کسی نمیبیند. اعتراف کنیم که ایرانشهر و بلوچستان را هرگز مورد توجه جدی قرار ندادهایم. شخصا چندین بار شمال و جنوب، خاور و باختر این استان را گشته و عمق فقر و نداریشان را با چشمانم دیدهام. اما دیدن این فقر کجا و تجربه هر روزه آن کجا؟
و فقر فرهنگیای که اکنون بیش از هر چیز، خواهرانمان را تهدید میکند. مبادا که این دخترانِ سرزمینِ من و تو، این دخترانِ من و تو، همچون لکه ننگی بر دامان خانواده یا شهر شناخته شوند. مبادا که کسی یا کسانی اندیشه اهریمنی حذف اینان را در سر داشته باشند؟ حذف این «ایراندختها» تنها حذف فیزیکی نیست؛ حذف اجتماعی هم هست. مبادا نادیده گرفته و طرد شوند.
خرسندم که خواهران خراسانیشان برای پذیرش وکالت ایشان اعلام آمادگی کردهاند. اما این چیزی از بار مسئولیت ما کم نمیکند. «ایراندُختان ایرانشهری» را در مرکز توجهمان قرار دهیم تا از نادیده گرفته شدنشان پیشگیری نماییم.
برسانید به دست خواهران ایرانشهریمان تا بدانند قلب هر ایرانی با آنهاست.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
چند پرسش از آیت الله مکارم شیرازی درباره ورود زنان به ورزشگاه
امیر هاشمی مقدم: فرارو
حضور گرامی آیتالله مکارم شیرازی
با درود و خسته نباشید
در دیدار سردار اشتری، فرمانده نیروی انتظامی کشور با جنابعالی، نکاتی بیان شد و تردیدهایی به وجود آورد. سردار اشتری گفته بود که «ما فقط براساس قانون عمل میکنیم» و حضرتعالی در تأیید ایشان، با اشاره به شرایط کنونی کشور فرمودید: «چه ضرورتی دارد که زنان به ورزشگاه بروند و چه مشکلی پیش میآید اگر نروند؟». جدا از اینکه به نظر میآید برخلاف فرموده سردار اشتری، در هیچ کجای قانون اساسی سخن از ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاهها نیامده است، در اینجا تنها به بیان چند پرسش درباره سخن حضرتعالی میپردازم.
جنابعالی از بهانهجوییهای غربیان بهعنوان عاملی اثرگذار بر شرایط کشور سخن رانده و در این شرایط از عدم ضرورت حضور زنان در ورزشگاهها سخن به میان آوردهاید. نخست اینکه به نظر نمیآید بهانهجوییهای غربیان اثری بر این امر داشته باشد. حضور زنان در ورزشگاه یک خواسته عمومی است و این حضور نه تنها بهانهجوییهای غربیان را در پی ندارد، بلکه میتواند پاسخی مناسب به برخی از بهانهجوییهای ایشان درباره محدودیتهای زنان در ایران باشد.
از سوی دیگر شرایطی که حضرتعالی از آنها سخن به میان آوردهاید در طول این چهار دهه با شدت و ضعف ادامه داشته و به نظر نمیآید به این زودیها از میان برداشته شود. بنابراین نمیتوان از حق نیمی از افراد جامعه با این توجیه چشمپوشی کرد.
نکته دوم این است که به نظر میآید هم بر پایه قانون و هم بر پایه شرع، اصل بر برائت افراد است نه اتهام. بر همین پایه بهطور منطقی اگر قرار است از انجام امری پیشگیری شود باید دلیلی برای آن بیان گردد نه اینکه توجیه بیاوریم که حالا اگر جلوی این کار گرفته شود چه میشود؟ اگر اینگونه باشد بسیاری از امور هستند که میتوان با این توجیه از انجامشان پیشگیری کرد. همانگونه که عبادات بخشی از نیازهای روحی انسانها برشمرده میشود، انجام دادن، دیدن، شنیدن و لذت بردن از بسیاری از هنرها و ورزشها نیز، بخشی لازم از تغذیه روحی انسانها به شمار میآید.
همین محدودیتها باعث شده که میزان افسردگی در جامعه ایران بنا به گفته کارشناسان بسیار بالا باشد. رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران میگوید 25% درصد ایرانیها دچار بیماری روانی بوده و 50% مراجعان به پزشکان عمومی نیز دارای یک یا چند بیماری روانی هستند. البته این میزان مشکلات روحی و روانی در میان زنان و دختران ایرانی بالاتر است. آنگونه که انجمن روانشناسی ایران سهم زنان ایرانی از اختلالات روانی را سه تا چهار برابر بیشتر از مردان میداند؛ تا جایی که ایران از نظر افسردگی زنان جزو پنج کشور نخست دنیا به شمار میآید. بخش عمدهای از چراییاش را باید در اعمال همین محدودیتها یافت که نه دلیل قانونی دارد و نه دلیل شرعی.
در اینجا و به این بهانه، پرسشی دیگر هم دارم:
چند سال پیش در کار پژوهشیای که درباره ترویج فرهنگ دوچرخهسواری در شهر تهران و به سفارش شهرداری تهران صورت میگرفت، نگارنده نیز دستی بر آتش داشت. به نظر میآمد یکی از دلایل عدم استقبال از دوچرخه در ایران (که میتواند بار ترافیک و آلودگی را کاهش دهد)، تکجنسیتی بودن آن باشد. یعنی تنها مردها و پسرها اجازه دوچرخهسواری دارند و همین عامل باعث میشود دوچرخه برخلاف خودرو، بهعنوان وسیله نقلیه اعضای خانواده مورد استفاده قرار نگیرد. بنابراین به دفاتر علما و مراجع تقلید پرسشهایی درباره استفاده بانوان از دوچرخه فرستاده شد. تقریباً همه علما با دوچرخهسواری زنان مخالف بودند. پرسش اینجاست که چگونه است که سوارکاری در صدر اسلام برای زنان ممنوع نبود و زنان حتی گاهی در جنگها رکاب به رکاب مردان میجنگیدند. اکنون تنها وسیله نقلیه عوض شده است. اتفاقاً به نظر میآید سوار شدن زنان بر استر بیشتر باعث تکان خوردن بدن ایشان شود تا دوچرخهسواری.
در مقام بیان، بهطور مرتب از برابری حقوق زن و مرد در اسلام و ایران سخن به میان میآید. اما واقعیت این است که چنین رفتارهایی، شکافی بین گفتار و کردار مسئولین ایجاد کرده است؛ شکافی که به پای دین اسلام نوشته میشود. بهعنوان پژوهشگر اجتماعی کمترین تردیدی ندارم که این ممانعتها نتیجه عکس داده و باعث گریزان شدن مردم و بهویژه جوانان از دین میشود.
پینوشت: این یادداشت را دو سال پیش در فرارو منتشر کرده بودم. اکنون به بهانه انتشار کتاب «حضور زنان در ورزشگاه: پژوهشی فقهی» توسط مرکز بررسیهای استراتژیک ریاستجمهوری که یافتههایش حضور زنان در ورزشگاه را جایز شرعی نشان میدهد، چکیده یادداشتم را در اینجا بازنشر کردم.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
حضور گرامی آیتالله مکارم شیرازی
با درود و خسته نباشید
در دیدار سردار اشتری، فرمانده نیروی انتظامی کشور با جنابعالی، نکاتی بیان شد و تردیدهایی به وجود آورد. سردار اشتری گفته بود که «ما فقط براساس قانون عمل میکنیم» و حضرتعالی در تأیید ایشان، با اشاره به شرایط کنونی کشور فرمودید: «چه ضرورتی دارد که زنان به ورزشگاه بروند و چه مشکلی پیش میآید اگر نروند؟». جدا از اینکه به نظر میآید برخلاف فرموده سردار اشتری، در هیچ کجای قانون اساسی سخن از ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاهها نیامده است، در اینجا تنها به بیان چند پرسش درباره سخن حضرتعالی میپردازم.
جنابعالی از بهانهجوییهای غربیان بهعنوان عاملی اثرگذار بر شرایط کشور سخن رانده و در این شرایط از عدم ضرورت حضور زنان در ورزشگاهها سخن به میان آوردهاید. نخست اینکه به نظر نمیآید بهانهجوییهای غربیان اثری بر این امر داشته باشد. حضور زنان در ورزشگاه یک خواسته عمومی است و این حضور نه تنها بهانهجوییهای غربیان را در پی ندارد، بلکه میتواند پاسخی مناسب به برخی از بهانهجوییهای ایشان درباره محدودیتهای زنان در ایران باشد.
از سوی دیگر شرایطی که حضرتعالی از آنها سخن به میان آوردهاید در طول این چهار دهه با شدت و ضعف ادامه داشته و به نظر نمیآید به این زودیها از میان برداشته شود. بنابراین نمیتوان از حق نیمی از افراد جامعه با این توجیه چشمپوشی کرد.
نکته دوم این است که به نظر میآید هم بر پایه قانون و هم بر پایه شرع، اصل بر برائت افراد است نه اتهام. بر همین پایه بهطور منطقی اگر قرار است از انجام امری پیشگیری شود باید دلیلی برای آن بیان گردد نه اینکه توجیه بیاوریم که حالا اگر جلوی این کار گرفته شود چه میشود؟ اگر اینگونه باشد بسیاری از امور هستند که میتوان با این توجیه از انجامشان پیشگیری کرد. همانگونه که عبادات بخشی از نیازهای روحی انسانها برشمرده میشود، انجام دادن، دیدن، شنیدن و لذت بردن از بسیاری از هنرها و ورزشها نیز، بخشی لازم از تغذیه روحی انسانها به شمار میآید.
همین محدودیتها باعث شده که میزان افسردگی در جامعه ایران بنا به گفته کارشناسان بسیار بالا باشد. رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران میگوید 25% درصد ایرانیها دچار بیماری روانی بوده و 50% مراجعان به پزشکان عمومی نیز دارای یک یا چند بیماری روانی هستند. البته این میزان مشکلات روحی و روانی در میان زنان و دختران ایرانی بالاتر است. آنگونه که انجمن روانشناسی ایران سهم زنان ایرانی از اختلالات روانی را سه تا چهار برابر بیشتر از مردان میداند؛ تا جایی که ایران از نظر افسردگی زنان جزو پنج کشور نخست دنیا به شمار میآید. بخش عمدهای از چراییاش را باید در اعمال همین محدودیتها یافت که نه دلیل قانونی دارد و نه دلیل شرعی.
در اینجا و به این بهانه، پرسشی دیگر هم دارم:
چند سال پیش در کار پژوهشیای که درباره ترویج فرهنگ دوچرخهسواری در شهر تهران و به سفارش شهرداری تهران صورت میگرفت، نگارنده نیز دستی بر آتش داشت. به نظر میآمد یکی از دلایل عدم استقبال از دوچرخه در ایران (که میتواند بار ترافیک و آلودگی را کاهش دهد)، تکجنسیتی بودن آن باشد. یعنی تنها مردها و پسرها اجازه دوچرخهسواری دارند و همین عامل باعث میشود دوچرخه برخلاف خودرو، بهعنوان وسیله نقلیه اعضای خانواده مورد استفاده قرار نگیرد. بنابراین به دفاتر علما و مراجع تقلید پرسشهایی درباره استفاده بانوان از دوچرخه فرستاده شد. تقریباً همه علما با دوچرخهسواری زنان مخالف بودند. پرسش اینجاست که چگونه است که سوارکاری در صدر اسلام برای زنان ممنوع نبود و زنان حتی گاهی در جنگها رکاب به رکاب مردان میجنگیدند. اکنون تنها وسیله نقلیه عوض شده است. اتفاقاً به نظر میآید سوار شدن زنان بر استر بیشتر باعث تکان خوردن بدن ایشان شود تا دوچرخهسواری.
در مقام بیان، بهطور مرتب از برابری حقوق زن و مرد در اسلام و ایران سخن به میان میآید. اما واقعیت این است که چنین رفتارهایی، شکافی بین گفتار و کردار مسئولین ایجاد کرده است؛ شکافی که به پای دین اسلام نوشته میشود. بهعنوان پژوهشگر اجتماعی کمترین تردیدی ندارم که این ممانعتها نتیجه عکس داده و باعث گریزان شدن مردم و بهویژه جوانان از دین میشود.
پینوشت: این یادداشت را دو سال پیش در فرارو منتشر کرده بودم. اکنون به بهانه انتشار کتاب «حضور زنان در ورزشگاه: پژوهشی فقهی» توسط مرکز بررسیهای استراتژیک ریاستجمهوری که یافتههایش حضور زنان در ورزشگاه را جایز شرعی نشان میدهد، چکیده یادداشتم را در اینجا بازنشر کردم.
اگر این نوشته را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
(دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
خوبیهای نادیدهمان به مهاجران
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
آنچه میخوانید، چکیدهای است از نوشتهام در پاسخ به درخواست انصافنیوز، که چرا خدمات ایران به مهاجران افغانستانی دیده نمیشود. این نوشتار، چرایی چنین نگاههای غیرمنصافانهای را بررسی میکند.
1- دولت ترامپ، 2500 کودک مهاجر غیرقانونی را از پدر و مادرشان جدا کرده است؛ رفتاری که در چهار دهه میزبانی ایران از مهاجرین و پناهندگان افغانستانی، از این کشور سر نزده است؛ آن هم کشوری که خودش همچنان با مشکلات اقتصادی دست به گریبان است.
2- امریکا سالانه به 9 هزار نفر از کشورهای دیگر، به شرط پیوستن به ارتش و جنگیدن برای این کشور در مناطق خطرناک، شهروندی میدهد. ایران برای نخستین بار، چند سال پیش همین راه را پیش پای کسانی که مهاجرت غیرقانونی به ایران کرده بودند گذاشت که یا به کشورشان باز گردند، یا در سوریه علیه داعش جنگیده و سپس شهروندی ایران برای خود و خانوادهشان به دست آورند. چرا علیه ایران موج منفی به راه افتاد؟ تفاوت رفتار دولت ایران با دولت امریکا چه بود؟ این به معنای پشتیبانی از فرستادن افغانستانیها به سوریه نیست؛ بلکه بحث درباره رویکرد دوگانه به یک رفتار است.
3- پاکستان شرایط تقریبا مشابهی با ایران دارد (مهاجران زیاد افغانستانی)، رفتارشان هم کمابیش شبیه رفتار ایرانیهاست. برخورد با جمعیت سه میلیونی مهاجران سوری در ترکیه هم همینگونه است و برخوردهای خشن زیادی میانشان (همچون حمله به کمپهای مهاجران) رخ میدهد. این در حالی است که تازه شش سال است پای مهاجران سوری به ترکیه باز شده و به این زودی کاسه صبر ترکیهایها لبریز شد.
اما به راستی چرا اینچنین است؟ چرا همه رفتارهای منفی ایران در برابر مهاجران دیده شده، اما رفتارهای مثبت دیده نمیشود؟ چرا بسیاری از رسانههای افغانستان برخوردهای ناشایست با مهاجران افغانستانی در ایران را پوشش گسترده میدهند، اما از خدمات ایران به مهاجران افغانستانی سخنی به میان نمیآورند؟
در کنار وابستگی مالی بسیاری از رسانههای افغانستان به کشورهای غربی، بیگمان یک دلیلش سیاست مبهم حاکمیت ما نسبت به افغانستانیها است. ما پس از چهار دهه از حضور این مهاجران، هنوز تکلیفمان را مشخص نکردهایم که در برابر آنها چه برنامهای داریم؟ اگر میخواهیمشان چه برنامهای داریم و اگر نمیخواهیمشان چه تصمیمی برایشان گرفتهایم؟
پیچیدگی قوانین شهروندی ایران باعث شده ما حتی نخبگان افغانستانی را هم نپذیریم. کسی که پدر و مادرش در ایران زندگی کرده و خودش اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده را، همچنان بهعنوان مهاجر میبینیم. شنیدن اخباری درباره وزیر، نمانیده پارلمان یا شهردار فلان پایتخت کشور اروپایی شدن یک مهاجر هم، مایه بازاندیشی در سیاستهایمان نمیشود.
برخلاف باور برخی، قوانین در ایران ضدمهاجر نیست، بلکه مبهم، برنامهریزی نشده و بدون پشتوانه اجرایی است. به تعبیر محمدحسین جعفریان، «رنگین کمانی» است؛ یعنی در حالیکه هزینه قابل توجهی برای مهاجرین افغانستانی میشود، اما نبود یک برنامه منسجم در برابر آنها، فضا را همیشه علیه ایران منفی میسازد.
بنا بر گفته رئیس دفتر کمیساریای عالی امور پناهندگان، این کمیساریا تنها به مهاجران قانونی در ایران رسیدگی کرده و تازه برای همانها هم چیزی کمتر از 10% هزینههایشان را میپردازد و بقیه را دولت ایران پرداخت میکند، اما بسیاری افغانستانیها گمان میکنند کمیساریا بودجه زیادی برای مهاجرین و پناهندگان افغانستانی به ایران میپردازد، ولی ایران آنرا برای خودش بر میدارد!
نمونهای دیگر از این بیبرنامگی ایران را میتوان در پرونده تجاوز به دختر بچه افغانستانی دید. خانواده او یازده نفره است. جدا از اینکه وقتی یک خانوادهای 9 فرزند داشته باشد، توجه و رسیدگیاش به فرزندان هم کم میشود، این نشان از بیبرنامگی ایران در این زمینه هم دارد. بسیاری از خانوادههای مهاجر افغانستانی دیگر هم اینگونهاند. این هم برای خودشان که به سختی هزینههای زندگی را به دست میآورند دردسرساز است، هم برای ایران که باید هزینههایی همچون آموزش رایگان این کودکان را فراهم کرده یا تاوان سرپرستی نادرست کودکان را بدهد.
ایران میتواند برای پذیرش مهاجر یا دادن شهروندی، شرایط دقیق و سختگیرانه اعلام کند. مثلا نخبگان دانشگاهی، کارشناسان و متخصصان برخی حوزههای دانش، مخترعان، قهرمانان ورزشی و... را از کشورهای دیگر جذب کند. در کنار آن میتواند برای برخی گروههای دیگر، شرط خدمت در ارتش با شرایط ویژه (همچون آنچه امریکا انجام میدهد) را در نظر بگیرد و با جدیت آنرا دنبال کند. وگرنه در بر همین پاشنه (هزینهکرد بسیار و دستاور اندک) میچرخد.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
متن کامل یادداشت در لینک زیر در دسترس است:
www.moghaddames.blogfa.com/post/749
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
آنچه میخوانید، چکیدهای است از نوشتهام در پاسخ به درخواست انصافنیوز، که چرا خدمات ایران به مهاجران افغانستانی دیده نمیشود. این نوشتار، چرایی چنین نگاههای غیرمنصافانهای را بررسی میکند.
1- دولت ترامپ، 2500 کودک مهاجر غیرقانونی را از پدر و مادرشان جدا کرده است؛ رفتاری که در چهار دهه میزبانی ایران از مهاجرین و پناهندگان افغانستانی، از این کشور سر نزده است؛ آن هم کشوری که خودش همچنان با مشکلات اقتصادی دست به گریبان است.
2- امریکا سالانه به 9 هزار نفر از کشورهای دیگر، به شرط پیوستن به ارتش و جنگیدن برای این کشور در مناطق خطرناک، شهروندی میدهد. ایران برای نخستین بار، چند سال پیش همین راه را پیش پای کسانی که مهاجرت غیرقانونی به ایران کرده بودند گذاشت که یا به کشورشان باز گردند، یا در سوریه علیه داعش جنگیده و سپس شهروندی ایران برای خود و خانوادهشان به دست آورند. چرا علیه ایران موج منفی به راه افتاد؟ تفاوت رفتار دولت ایران با دولت امریکا چه بود؟ این به معنای پشتیبانی از فرستادن افغانستانیها به سوریه نیست؛ بلکه بحث درباره رویکرد دوگانه به یک رفتار است.
3- پاکستان شرایط تقریبا مشابهی با ایران دارد (مهاجران زیاد افغانستانی)، رفتارشان هم کمابیش شبیه رفتار ایرانیهاست. برخورد با جمعیت سه میلیونی مهاجران سوری در ترکیه هم همینگونه است و برخوردهای خشن زیادی میانشان (همچون حمله به کمپهای مهاجران) رخ میدهد. این در حالی است که تازه شش سال است پای مهاجران سوری به ترکیه باز شده و به این زودی کاسه صبر ترکیهایها لبریز شد.
اما به راستی چرا اینچنین است؟ چرا همه رفتارهای منفی ایران در برابر مهاجران دیده شده، اما رفتارهای مثبت دیده نمیشود؟ چرا بسیاری از رسانههای افغانستان برخوردهای ناشایست با مهاجران افغانستانی در ایران را پوشش گسترده میدهند، اما از خدمات ایران به مهاجران افغانستانی سخنی به میان نمیآورند؟
در کنار وابستگی مالی بسیاری از رسانههای افغانستان به کشورهای غربی، بیگمان یک دلیلش سیاست مبهم حاکمیت ما نسبت به افغانستانیها است. ما پس از چهار دهه از حضور این مهاجران، هنوز تکلیفمان را مشخص نکردهایم که در برابر آنها چه برنامهای داریم؟ اگر میخواهیمشان چه برنامهای داریم و اگر نمیخواهیمشان چه تصمیمی برایشان گرفتهایم؟
پیچیدگی قوانین شهروندی ایران باعث شده ما حتی نخبگان افغانستانی را هم نپذیریم. کسی که پدر و مادرش در ایران زندگی کرده و خودش اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده را، همچنان بهعنوان مهاجر میبینیم. شنیدن اخباری درباره وزیر، نمانیده پارلمان یا شهردار فلان پایتخت کشور اروپایی شدن یک مهاجر هم، مایه بازاندیشی در سیاستهایمان نمیشود.
برخلاف باور برخی، قوانین در ایران ضدمهاجر نیست، بلکه مبهم، برنامهریزی نشده و بدون پشتوانه اجرایی است. به تعبیر محمدحسین جعفریان، «رنگین کمانی» است؛ یعنی در حالیکه هزینه قابل توجهی برای مهاجرین افغانستانی میشود، اما نبود یک برنامه منسجم در برابر آنها، فضا را همیشه علیه ایران منفی میسازد.
بنا بر گفته رئیس دفتر کمیساریای عالی امور پناهندگان، این کمیساریا تنها به مهاجران قانونی در ایران رسیدگی کرده و تازه برای همانها هم چیزی کمتر از 10% هزینههایشان را میپردازد و بقیه را دولت ایران پرداخت میکند، اما بسیاری افغانستانیها گمان میکنند کمیساریا بودجه زیادی برای مهاجرین و پناهندگان افغانستانی به ایران میپردازد، ولی ایران آنرا برای خودش بر میدارد!
نمونهای دیگر از این بیبرنامگی ایران را میتوان در پرونده تجاوز به دختر بچه افغانستانی دید. خانواده او یازده نفره است. جدا از اینکه وقتی یک خانوادهای 9 فرزند داشته باشد، توجه و رسیدگیاش به فرزندان هم کم میشود، این نشان از بیبرنامگی ایران در این زمینه هم دارد. بسیاری از خانوادههای مهاجر افغانستانی دیگر هم اینگونهاند. این هم برای خودشان که به سختی هزینههای زندگی را به دست میآورند دردسرساز است، هم برای ایران که باید هزینههایی همچون آموزش رایگان این کودکان را فراهم کرده یا تاوان سرپرستی نادرست کودکان را بدهد.
ایران میتواند برای پذیرش مهاجر یا دادن شهروندی، شرایط دقیق و سختگیرانه اعلام کند. مثلا نخبگان دانشگاهی، کارشناسان و متخصصان برخی حوزههای دانش، مخترعان، قهرمانان ورزشی و... را از کشورهای دیگر جذب کند. در کنار آن میتواند برای برخی گروههای دیگر، شرط خدمت در ارتش با شرایط ویژه (همچون آنچه امریکا انجام میدهد) را در نظر بگیرد و با جدیت آنرا دنبال کند. وگرنه در بر همین پاشنه (هزینهکرد بسیار و دستاور اندک) میچرخد.
دیگر نوشتههای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
متن کامل یادداشت در لینک زیر در دسترس است:
www.moghaddames.blogfa.com/post/749
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
یاد یار مهربان آید همی...
امیر هاشمی مقدم
از هتلمان که دقیقا کنار «جوی مولیان» بخارا بود بیرون آمدیم. تازه هوا روشن شده بود و خنکای بامدادان شهریور با نسیم بخاراییاش، خواب را از چشمانمان میربود. به جز من، دکتر جوادی یگانه (استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران) و دکتر جبار رحمانی (استاد انسانشناسی پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات)، آقای رضا عظیمی هم همراهمان بود. مشهدی بازنشسته و پایه سفر. آقا رضا در این همسفری چند روزه، بارها اشاره کرد که خویشاوندان مادرش در بخارا هستند و از دهه 1320 که بر اثر سیاستهای استالین، مرزهای این کشور بسته و روابط با ایران محدود شد، نتوانسته به بخارا باز گردد.
خیلی از مشهدیها به بخارا رفت و آمد داشتند که سیاستهای سالهای پایانی روسیه تزاری و بعدها حکومت شوروی، آنان را دیگر اجازه بازگشت نداد. مادر رضا 30 سال پیش از دنیا رفت و رضا که در این چند سال اخیر، بارها به بخارا سفر کرده بود، هرگز نتوانست ردی از خویشاوندانش در این شهر و کشور بیابد. اما باز هم بخارا او را به خود میکشاند.
شب پیش، یکی از دوستان بخارایی دعوتمان کرد به مراسم عروسیشان برویم. بنابراین صبح زود با تاکسی به تالار عروسی رفتیم. روی صندلیهای کنار میزی نشستیم که چند نفر تاجیک/فارسزبان بخارایی دیگر هم آنجا نشسته بودند. چند دقیقه بعد، مردی آمد و خود را سلیمان معرفی کرد. متولد 1346 در مشهد بود و از 1349 برای همیشه ساکن بخارا شد. چه اینکه برخلاف پدر مشهدیاش، مادرش بخارایی است. هم در بخارا و هم در سمرقند محلههایی به نام محله ایرانیها وجود دارد. محلههایی که ساکنان آنها چند دهه پیش برای تجارت به آنجا رفتهاند و بعد از محکم شدن مرزها، دیگر نتوانستند به ایران باز گردند. برای نمونه در شهر سمرقند، محلهای است به نام «ایرانجه» که ساکنانش تبریزیان تاجری بودند که استالین دیگر اجازه بازگشتشان را نداد؛ اما همچنان آذری را با لهجه تبریزی سخن میگویند که به زبان ایرانجه شناخته میشود.
بههرحال کلی با سلیمان از هر دری گپ و گفت کردیم و آخر سر قرار شد با خودرویش، یک روز ما را در بخارا بگرداند و کرایهاش را بگیرد. سوار شدیم و راه افتادیم. آقا رضا کنار من نشسته بود. به رضا گفتم: «چطور میشود خویشان مادرت در بخارا باشد، اما حتی یکیشان را هم نشناسی؟». و رضا دوباره با اندوه یادآوری کرد که بارها تلاش کرده، اما هیچ سرنخی نیافته. در همین هنگام، سلیمان که به سخنانمان گوش میداد گفت که پدرش در محله گنبد سبز مشهد زندگی میکرده و اکنون نیز دختر داییاش همچنان در همان محله است. چشمان رضا ریز شد و با دقت به دهان سلیمان خیره گشت. از او نام دختر داییاش را پرسید و همین که نام «سکینه» را شنید، با تعجب پرسید: «سکینه دختر سیاره خانم؟ همان سیاره خانمی که چند سال پیش از دنیا رفت»؟. و همین پرسش باعث میشود سلیمان همینطور که رانندگی میکند، برگردد و با تعجب بپرسد: «تو نام مادر سکینه را از کجا میدانی؟». و رضا که همچنان شگفتزده است، توضیح میدهد که سیاره خانم، دخترعموی مادر او بوده و روابط نزدیکی با یکدیگر داشتهاند.
سلیمان خودرو را کنار یک پمپ بنزین نگاه میدارد، پیاده شده و با رضا یکدیگر را در آغوش میکشند. ما سه نفر هم به اندازه رضا و سلیمان از این رویداد شگفتزده میشویم. رضا سالها تلاش کرد و هیچ سرنخی از خویشاوندانش در بخارا نیافت. اما یک رخداد تصادفی و ساده، او را به خویشاوندانش رساند. همین باعث می شود که یکی از مقصدهای گردش روزانه که در برنامهمان نبود، خانه سلیمان و دیدار با مادرش شود. اینکه در آن دیدار، سلیمان و مادرش و رضا چه حسی داشتند و من و دیگر دوستان چه حالی، بیرون از وصف است.
عصر همان روز، سلیمان دوباره آمد دنبال رضا و او را برد نزد مادرش. و این سرآغازی شد برای یافتن دیگر خویشاوندان. حالا رضا دیگر در بخارا غریبه نیست. و سلیمان هم چند خویشاوند دیگرش را در مشهد یافته است. حالا مشهد و بخارا (بخوانید ایران و ازبکستان) یک گام به یکدیگر نزدیک شدهاند. آن هم در رویدادی که بیشتر به فیلنامههای سینمای بالیوود هند شباهت دارد تا دنیای واقعی. چه فیلمنامهای بشود این رویداد، اگر کسی به دنبال چنین موضوع تاریخی، فرهنگی و نوستالوژیکی باشد.
پینوشت: سلیمان همان است که در یادداشت دیگری اشاره کرده بودم سال 1370 از بخارا به ایران آمد و رفت جلوی خانه بانو گوگوش تا چند کلامی با او صحبت کند و از عشق بخاراییها و بهطور کلی آسیای میانهایها به او بگوید. آن یادداشت را میتوانید در لینک زیر بخوانید:
https://t.me/moghaddames/82
دیگر یادداشتها و نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
امیر هاشمی مقدم
از هتلمان که دقیقا کنار «جوی مولیان» بخارا بود بیرون آمدیم. تازه هوا روشن شده بود و خنکای بامدادان شهریور با نسیم بخاراییاش، خواب را از چشمانمان میربود. به جز من، دکتر جوادی یگانه (استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران) و دکتر جبار رحمانی (استاد انسانشناسی پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات)، آقای رضا عظیمی هم همراهمان بود. مشهدی بازنشسته و پایه سفر. آقا رضا در این همسفری چند روزه، بارها اشاره کرد که خویشاوندان مادرش در بخارا هستند و از دهه 1320 که بر اثر سیاستهای استالین، مرزهای این کشور بسته و روابط با ایران محدود شد، نتوانسته به بخارا باز گردد.
خیلی از مشهدیها به بخارا رفت و آمد داشتند که سیاستهای سالهای پایانی روسیه تزاری و بعدها حکومت شوروی، آنان را دیگر اجازه بازگشت نداد. مادر رضا 30 سال پیش از دنیا رفت و رضا که در این چند سال اخیر، بارها به بخارا سفر کرده بود، هرگز نتوانست ردی از خویشاوندانش در این شهر و کشور بیابد. اما باز هم بخارا او را به خود میکشاند.
شب پیش، یکی از دوستان بخارایی دعوتمان کرد به مراسم عروسیشان برویم. بنابراین صبح زود با تاکسی به تالار عروسی رفتیم. روی صندلیهای کنار میزی نشستیم که چند نفر تاجیک/فارسزبان بخارایی دیگر هم آنجا نشسته بودند. چند دقیقه بعد، مردی آمد و خود را سلیمان معرفی کرد. متولد 1346 در مشهد بود و از 1349 برای همیشه ساکن بخارا شد. چه اینکه برخلاف پدر مشهدیاش، مادرش بخارایی است. هم در بخارا و هم در سمرقند محلههایی به نام محله ایرانیها وجود دارد. محلههایی که ساکنان آنها چند دهه پیش برای تجارت به آنجا رفتهاند و بعد از محکم شدن مرزها، دیگر نتوانستند به ایران باز گردند. برای نمونه در شهر سمرقند، محلهای است به نام «ایرانجه» که ساکنانش تبریزیان تاجری بودند که استالین دیگر اجازه بازگشتشان را نداد؛ اما همچنان آذری را با لهجه تبریزی سخن میگویند که به زبان ایرانجه شناخته میشود.
بههرحال کلی با سلیمان از هر دری گپ و گفت کردیم و آخر سر قرار شد با خودرویش، یک روز ما را در بخارا بگرداند و کرایهاش را بگیرد. سوار شدیم و راه افتادیم. آقا رضا کنار من نشسته بود. به رضا گفتم: «چطور میشود خویشان مادرت در بخارا باشد، اما حتی یکیشان را هم نشناسی؟». و رضا دوباره با اندوه یادآوری کرد که بارها تلاش کرده، اما هیچ سرنخی نیافته. در همین هنگام، سلیمان که به سخنانمان گوش میداد گفت که پدرش در محله گنبد سبز مشهد زندگی میکرده و اکنون نیز دختر داییاش همچنان در همان محله است. چشمان رضا ریز شد و با دقت به دهان سلیمان خیره گشت. از او نام دختر داییاش را پرسید و همین که نام «سکینه» را شنید، با تعجب پرسید: «سکینه دختر سیاره خانم؟ همان سیاره خانمی که چند سال پیش از دنیا رفت»؟. و همین پرسش باعث میشود سلیمان همینطور که رانندگی میکند، برگردد و با تعجب بپرسد: «تو نام مادر سکینه را از کجا میدانی؟». و رضا که همچنان شگفتزده است، توضیح میدهد که سیاره خانم، دخترعموی مادر او بوده و روابط نزدیکی با یکدیگر داشتهاند.
سلیمان خودرو را کنار یک پمپ بنزین نگاه میدارد، پیاده شده و با رضا یکدیگر را در آغوش میکشند. ما سه نفر هم به اندازه رضا و سلیمان از این رویداد شگفتزده میشویم. رضا سالها تلاش کرد و هیچ سرنخی از خویشاوندانش در بخارا نیافت. اما یک رخداد تصادفی و ساده، او را به خویشاوندانش رساند. همین باعث می شود که یکی از مقصدهای گردش روزانه که در برنامهمان نبود، خانه سلیمان و دیدار با مادرش شود. اینکه در آن دیدار، سلیمان و مادرش و رضا چه حسی داشتند و من و دیگر دوستان چه حالی، بیرون از وصف است.
عصر همان روز، سلیمان دوباره آمد دنبال رضا و او را برد نزد مادرش. و این سرآغازی شد برای یافتن دیگر خویشاوندان. حالا رضا دیگر در بخارا غریبه نیست. و سلیمان هم چند خویشاوند دیگرش را در مشهد یافته است. حالا مشهد و بخارا (بخوانید ایران و ازبکستان) یک گام به یکدیگر نزدیک شدهاند. آن هم در رویدادی که بیشتر به فیلنامههای سینمای بالیوود هند شباهت دارد تا دنیای واقعی. چه فیلمنامهای بشود این رویداد، اگر کسی به دنبال چنین موضوع تاریخی، فرهنگی و نوستالوژیکی باشد.
پینوشت: سلیمان همان است که در یادداشت دیگری اشاره کرده بودم سال 1370 از بخارا به ایران آمد و رفت جلوی خانه بانو گوگوش تا چند کلامی با او صحبت کند و از عشق بخاراییها و بهطور کلی آسیای میانهایها به او بگوید. آن یادداشت را میتوانید در لینک زیر بخوانید:
https://t.me/moghaddames/82
دیگر یادداشتها و نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Telegram
مقدمه
به بهانه زادروز گوگوش
امیر هاشمی مقدم
امروز 15 اردیبهشت، شصت و هشتمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) است. این یادداشت را دو سال پیش و پس از بازگشتم از چند کشور آسیای میانه نوشتم. با وجودیکه نامی از گوگوش یا دیگر خوانندگان نیاورده بودم، هیچ رسانهای حاضر…
امیر هاشمی مقدم
امروز 15 اردیبهشت، شصت و هشتمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) است. این یادداشت را دو سال پیش و پس از بازگشتم از چند کشور آسیای میانه نوشتم. با وجودیکه نامی از گوگوش یا دیگر خوانندگان نیاورده بودم، هیچ رسانهای حاضر…
سفرنامه و گزارش تصویریام از بازماندههای آیین کهن شمنیسم در مغولستان
در وبلاگ مقدمه:
http://moghaddames.blogfa.com/post/750
دیگر یادداشتهای رسانهایام در کانال مقدمه:
https://t.me/moghaddames
در وبلاگ مقدمه:
http://moghaddames.blogfa.com/post/750
دیگر یادداشتهای رسانهایام در کانال مقدمه:
https://t.me/moghaddames
رایگان سفر خارجی بروید!
(گردشگری ایران در آشفتهبازار ارز)
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چکیده دستاورد سیاستهای ارزی دولت از یکسو، و برنامههایش در زمینه گردشگری از سوی دیگر همین جمله بالاست: «رایگان سفر خارجی بروید، ما همه هزینههایش را میپردازیم». بازار ارز که در سه ماه گذشته به شدت آشفته شده، در کنار بقیه بخشها، وضعیت گردشگری ایران را هم به قهقراء برده است. برخلاف تصوری که دولتمردان ارائه داده و گردشگری خارجی را بهعنوان پدیدهای لوکس و اشرافی، در اینگونه موارد در اولویت نمیگذارند، اتفاقا در شرایط کنونی گردشگری پیامد بسیار چشمگیری در وضعیت ارزی کشور دارد. دلایل این اهمیت را در زیر بر میشمریم:
1- در زمانهای که ارز در کشور بسیار کمیاب است و با انواع محدودیتها و تحریمهای ارزی روبرو هستیم، گردشگران ورودی میتوانند یکی از راههای ورود ارز به کشور باشند. البته بیگمان شمار گردشگران ورودی در این زمینه مهم است. هر گردشگر ورودی اگر بهطور میانگین دو هزار دلار در کشور خرج کند، یک میلیون گردشگر میتواند دو میلیارد دلار ارز به کشور بیاورد. البته همان اندک شمار گردشگران خارجی هم به خاطر سیاستهای نامشخص ارزی کشور و تعطیل کردن صرافیها و غیرقانونی اعلام کردن خرید و فروش دلار، پایشان از ایران بریده شده. گزارشهای بسیاری در این دو ماهه نشان میدهد بسیاری از گردشگران خارجی در خیابانهای ایران به دنبال مبادله دلار خود با ریال بودهاند؛ اما به دلیل ممنوعیت صرافیها از یکسو و پاسخگو نبودن شعب ارزی بانکها، سردرگمی و نارضایتی گردشگران را در پی داشت.
2- نکته بسیار مهمتر، بحث ارز مسافرتی است. از آنجا که گردشگران برای مسافرت نیاز به ارز دارند و صرافیها دلار نمیفروشند، دولت دوباره از سیاست پیشین خود درباره پایان عرضه ارز مسافرتی کوتاه آمد و به گردشگران وعده داد برای کشورهای نزدیک پانصد دلار و برای کشورهای دور، هزار دلار ارز مسافرتی با نرخ دولتی 4200 تومان بپردازد. عملی شدن این وعده باعث شد بسیاری از ایرانیان که حتی در شرایط نابسامان کنونی به فکر سفرهای درونی هم نبودند، برنامه سفرهای بیرون از کشور بچینند. دلیل این کار هم بسیار ساده است: تفاوت نرخ ارز دولتی با نرخ بازار آزاد (که اکنون تقریبا چهار هزار تومان است) این امکان را به ایرانیان میدهد که با همین تفاوت نرخ، همه هزینههای یک سفر بیرون از کشور را تامین کنند. در نظر بگیرید پانصد دلار برای کشورهای نزدیک میتواند دو میلیون تومان سود برای گردشگر به دست آورد. در حالیکه تور یک هفتهای استانبول (که بلیط هواپیما و هزینه هتل را در بر میگیرد) را میتوان با بهایی کمتر از یک و نیم میلیون تومان یافت که با دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، میشود یک میلیون و هفصد هزار تومان و باقیمانده هم خرج خوراک میشود. همین سفر را اگر با تعداد روزهای کمتری بروی، پول خرید و سوغات را هم میتوان به دست آورد. همچنانکه مثلا تور یک هفتهای مالزی را میتوان دو میلیون و هشتصد هزار تومان خرید و با کنار نهادن دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، یک میلیون تومان برای خوراک و خرید شما در مالزی باقی میماند. یعنی دولت با این سیاست خود، عملا دارد هم به بیرون رفتن ارز از کشور یاری میرساند و هم هزینه تمام و کمال یک سفر رایگان بیرون از کشور هر ایرانی به همراه پول خوراک و خریدش را میپردازد؛ آن هم در حالیکه خودش در سیاست نادرست دیگری، تلاش دارد سفرهای بیرون از کشور ایرانیان را به شیوههای گوناگون سخت و محدود کند. همین است که در این مدت، ایرانیان بسیاری را دیدهام که با همین شیوه به ترکیه آمدهاند.
با کنار هم نهادن این دو مورد بالا، مشخص میشود در حالیکه سیاست ارزی کشور عملا مانع ورود گردشگران خارجی و بنابراین از دست دادن ارزی که همراه خود میآوردند شده، ارز رایگان در اختیار گردشگران ایرانی میگذارد تا از کشور بیرون برده و به بحران ارزی کشور، دامن بزنند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
دیگر یادداشتهای مرتبط در این کانال (روی عنوان نوشته کلیک کنید):
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به خارج)
حکایت فیل و پراید گردشگری ایران
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به ترکیه)
آیا همه ایرانیان ممنوعالخروج شدهاند؟
(در نقد افزایش نرخ عوارض خروج)
(گردشگری ایران در آشفتهبازار ارز)
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چکیده دستاورد سیاستهای ارزی دولت از یکسو، و برنامههایش در زمینه گردشگری از سوی دیگر همین جمله بالاست: «رایگان سفر خارجی بروید، ما همه هزینههایش را میپردازیم». بازار ارز که در سه ماه گذشته به شدت آشفته شده، در کنار بقیه بخشها، وضعیت گردشگری ایران را هم به قهقراء برده است. برخلاف تصوری که دولتمردان ارائه داده و گردشگری خارجی را بهعنوان پدیدهای لوکس و اشرافی، در اینگونه موارد در اولویت نمیگذارند، اتفاقا در شرایط کنونی گردشگری پیامد بسیار چشمگیری در وضعیت ارزی کشور دارد. دلایل این اهمیت را در زیر بر میشمریم:
1- در زمانهای که ارز در کشور بسیار کمیاب است و با انواع محدودیتها و تحریمهای ارزی روبرو هستیم، گردشگران ورودی میتوانند یکی از راههای ورود ارز به کشور باشند. البته بیگمان شمار گردشگران ورودی در این زمینه مهم است. هر گردشگر ورودی اگر بهطور میانگین دو هزار دلار در کشور خرج کند، یک میلیون گردشگر میتواند دو میلیارد دلار ارز به کشور بیاورد. البته همان اندک شمار گردشگران خارجی هم به خاطر سیاستهای نامشخص ارزی کشور و تعطیل کردن صرافیها و غیرقانونی اعلام کردن خرید و فروش دلار، پایشان از ایران بریده شده. گزارشهای بسیاری در این دو ماهه نشان میدهد بسیاری از گردشگران خارجی در خیابانهای ایران به دنبال مبادله دلار خود با ریال بودهاند؛ اما به دلیل ممنوعیت صرافیها از یکسو و پاسخگو نبودن شعب ارزی بانکها، سردرگمی و نارضایتی گردشگران را در پی داشت.
2- نکته بسیار مهمتر، بحث ارز مسافرتی است. از آنجا که گردشگران برای مسافرت نیاز به ارز دارند و صرافیها دلار نمیفروشند، دولت دوباره از سیاست پیشین خود درباره پایان عرضه ارز مسافرتی کوتاه آمد و به گردشگران وعده داد برای کشورهای نزدیک پانصد دلار و برای کشورهای دور، هزار دلار ارز مسافرتی با نرخ دولتی 4200 تومان بپردازد. عملی شدن این وعده باعث شد بسیاری از ایرانیان که حتی در شرایط نابسامان کنونی به فکر سفرهای درونی هم نبودند، برنامه سفرهای بیرون از کشور بچینند. دلیل این کار هم بسیار ساده است: تفاوت نرخ ارز دولتی با نرخ بازار آزاد (که اکنون تقریبا چهار هزار تومان است) این امکان را به ایرانیان میدهد که با همین تفاوت نرخ، همه هزینههای یک سفر بیرون از کشور را تامین کنند. در نظر بگیرید پانصد دلار برای کشورهای نزدیک میتواند دو میلیون تومان سود برای گردشگر به دست آورد. در حالیکه تور یک هفتهای استانبول (که بلیط هواپیما و هزینه هتل را در بر میگیرد) را میتوان با بهایی کمتر از یک و نیم میلیون تومان یافت که با دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، میشود یک میلیون و هفصد هزار تومان و باقیمانده هم خرج خوراک میشود. همین سفر را اگر با تعداد روزهای کمتری بروی، پول خرید و سوغات را هم میتوان به دست آورد. همچنانکه مثلا تور یک هفتهای مالزی را میتوان دو میلیون و هشتصد هزار تومان خرید و با کنار نهادن دویست و بیست هزار تومان عوارض خروج از کشور، یک میلیون تومان برای خوراک و خرید شما در مالزی باقی میماند. یعنی دولت با این سیاست خود، عملا دارد هم به بیرون رفتن ارز از کشور یاری میرساند و هم هزینه تمام و کمال یک سفر رایگان بیرون از کشور هر ایرانی به همراه پول خوراک و خریدش را میپردازد؛ آن هم در حالیکه خودش در سیاست نادرست دیگری، تلاش دارد سفرهای بیرون از کشور ایرانیان را به شیوههای گوناگون سخت و محدود کند. همین است که در این مدت، ایرانیان بسیاری را دیدهام که با همین شیوه به ترکیه آمدهاند.
با کنار هم نهادن این دو مورد بالا، مشخص میشود در حالیکه سیاست ارزی کشور عملا مانع ورود گردشگران خارجی و بنابراین از دست دادن ارزی که همراه خود میآوردند شده، ارز رایگان در اختیار گردشگران ایرانی میگذارد تا از کشور بیرون برده و به بحران ارزی کشور، دامن بزنند.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
دیگر یادداشتهای مرتبط در این کانال (روی عنوان نوشته کلیک کنید):
حریم خصوصی ایرانیان کجاست؟
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به خارج)
حکایت فیل و پراید گردشگری ایران
(در نقدِ نقد سفر ایرانیان به ترکیه)
آیا همه ایرانیان ممنوعالخروج شدهاند؟
(در نقد افزایش نرخ عوارض خروج)
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
استقبال رایزنی فرهنگی ایران از تُرک نامیدن ابنسینا
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چندی پیش، برپا داشتن تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا و نوشتن «پزشک بزرگ ترک» بر روی آن، با واکنشهای بسیاری از ایرانیان روبرو شد. نگارنده نیز در یادداشتی در رسانهها (و اینجا در کانالم) ضمن نشان دادن مستند اینکه ابنسینا به هیچ وجه تُرک نبوده و هیچ سندی که کمترین اشارهای به ترک بودن وی داشته باشد در دسترس نیست (برخلاف ادله سیاری که زبان وی را فارسی نشان میدهد)، به این نکته اشاره کرد که بیگمان وقتی ترکیه وی را ترک مینامد، به هیچ وجه منظورش نمیتواند ابنسینا بهعنوان یک پزشک ترک ایرانی باشد. چه اینکه شخصیتهای برجسته ترک ایرانی هم در تاریخ کم نبودهاند. اما ابنسینا نه از اینها بود و نه هنگام ترک نامیده شدن از سوی ترکیه، میتوان بهعنوان «ترک ایرانی» تعبیرش کرد.
در پایان آن یادداشت، از رایزن فرهنگی ایران در ترکیه درخواست شده بود که این مسئله را پیگیری کند. بعداً رایزن فرهنگی وقت ایران در سفارت آنکارا (آقای صفرخانی) هم قول پیگیری دادند.
اما به تازگی بر روی صفحه رسمی فیسبوک رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، خبر کوتاهی درج شده که نه تنها نشان از بیتوجهی رایزنی فرهنگی به این مسائل دارد، بلکه به نوعی تایید تلویحی ادعای ترکیه در این زمینه نیز هست. خبر کوتاه این است:
«برای شادی روح ابنسینا در مساجد 200 کشور مراسم دعا برگزار خواهد شد. در سالروز تولد ابنسینا؛ پزشک نامدار جهان اسلام، بنیاد هماهنگی جهان ترک مراسم دعا و نیایش در 1001 مسجد در 200 کشور مختلف جهان برگزار خواهد کرد».
شگفتانگیز و البته اسفبار است که رایزنی فرهنگی ایران این خبر را منتشر کرده، بدون آنکه واکنشی به آن داشته باشد. در همین چهل واژه منتشر شده، تفاوت نگاه ترکیه و جمهوی اسلامی ایران به فرهنگ و مفاخر فرهنگی را میتوان دید. رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران از ابنسینا بهعنوان «پزشک نامدار جهان اسلام» یاد میکند؛ در حالیکه ترکیه او را همه جا (از جمله تندیسی که در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا برپا شده) «پزشک نامدار ترک» مینامد. در همین پیام هم مشخص شده که «بنیاد هماهنگی جهان ترک» این مراسم را برپا کرده است. بنیادی که برایش ترک بودن مهمتر از ایدههای امتگرایانه است. تنها در ایران است که بهنام امتگرایی، بر مفاخر فرهنگی چشمپوشی شده و آنان را به دیگران ارزانی میدارند. وقتی «بنیاد هماهنگی جهان ترک» برای ابنسینا در هزار و یک مسجد در دویست کشور مراسم برگزار میکند، معنایش این است که در هزار و یک مسجد در دویست کشور او را بهعنوان پزشکی ترک میشناساند نه پزشکی ایرانی.
اصولا این یکی از وظایف «بنیاد هماهنگی جهان ترک» است که بقیه فعالیتهایش هم با همین هدف و کاربرد است. بنیادی که شوربختانه هیچ نمونه مشابهی در ایران ندارد (مثلا برای کشورهای حوزه تمدن ایرانی. از کشورهای حوزه فارسیزبان سخن به میان نمیآوریم که متهم به نژادپرستی نشویم. هرچند وقتی از بنیاد هماهنگی جهان ترک یا اتحادیه کشورهای عرب سخن به میان میآید، نژادپرستی نیست!).
اصولا نگارنده در دیگر یادداشتها (برای نمونه، اینجا در فرارو) هم اشاره کرده که مشکل رایزنیهای فرهنگی ایران در دیگر کشورها این است که فرهنگ ایرانی را تنها در دین و مذهب، آن هم در حد شعائر و مناسک روتین دیده و بقیه عناصر فرهنگی را اگر نادیده نگیرد، آنچنان کمرنگ است که به چشم نمیآید. همین است که مثلا میبینیم در میان یکصد مطلب آخری کانال تلگرامی رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، 85 مطلب دینی (برگزاری دعای کمیل، تلاوت قرآن، شب قدر و...) است و تنها 15 مطلب تقریبا غیردینی که همه این 15 مطلب، تنها به دو رویداد اشاره دارد: برگزاری مراسم شب ایران در یکی از محلههای آنکارا به مناسبت ماه رمضان (دو خبر فارسی و ترکی و 11 عکس از همان مراسم که البته شهرداری آنکارا از همه کشورهای مسلمان دعوت به برگزاری این مراسم در شبهای ماه رمضان میکند و هر شب به نام یک کشور است) و برگزاری نمایشگاه هنری دو ایرانی (دو خبر و پوستر). بنابراین شگفتانگیز نیست این کانال نتوانسته از جمعیت چند ده هزار نفری ایرانیان ساکن ترکیه و چند هزارنفری دانشجویان ایرانی، بیش از پانصد نفر جذب کند.
به تازگی رایزن فرهنگی ایران در آنکارا عوض شده است. امیدواریم این بار فرجی حاصل شود؛ هرچند امید چندانی نیست. سیاستهای فرهنگی ایران (اگر سیاست فرهنگیای وجود داشته باشد) نیازمند تغییر نگرش است و با تغییر فرد، مشکلی حل نمیشود. همانگونه که سه سال پیش که رایزن فرهنگی عوض شد، نگارنده نزد ایشان رفته، مشکلات را مفصلا بیان کرده و قول همکاری گرفت؛ اما اوضاع بهتر که نشد هیچ، ... .
اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
چندی پیش، برپا داشتن تندیس ابنسینا در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا و نوشتن «پزشک بزرگ ترک» بر روی آن، با واکنشهای بسیاری از ایرانیان روبرو شد. نگارنده نیز در یادداشتی در رسانهها (و اینجا در کانالم) ضمن نشان دادن مستند اینکه ابنسینا به هیچ وجه تُرک نبوده و هیچ سندی که کمترین اشارهای به ترک بودن وی داشته باشد در دسترس نیست (برخلاف ادله سیاری که زبان وی را فارسی نشان میدهد)، به این نکته اشاره کرد که بیگمان وقتی ترکیه وی را ترک مینامد، به هیچ وجه منظورش نمیتواند ابنسینا بهعنوان یک پزشک ترک ایرانی باشد. چه اینکه شخصیتهای برجسته ترک ایرانی هم در تاریخ کم نبودهاند. اما ابنسینا نه از اینها بود و نه هنگام ترک نامیده شدن از سوی ترکیه، میتوان بهعنوان «ترک ایرانی» تعبیرش کرد.
در پایان آن یادداشت، از رایزن فرهنگی ایران در ترکیه درخواست شده بود که این مسئله را پیگیری کند. بعداً رایزن فرهنگی وقت ایران در سفارت آنکارا (آقای صفرخانی) هم قول پیگیری دادند.
اما به تازگی بر روی صفحه رسمی فیسبوک رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، خبر کوتاهی درج شده که نه تنها نشان از بیتوجهی رایزنی فرهنگی به این مسائل دارد، بلکه به نوعی تایید تلویحی ادعای ترکیه در این زمینه نیز هست. خبر کوتاه این است:
«برای شادی روح ابنسینا در مساجد 200 کشور مراسم دعا برگزار خواهد شد. در سالروز تولد ابنسینا؛ پزشک نامدار جهان اسلام، بنیاد هماهنگی جهان ترک مراسم دعا و نیایش در 1001 مسجد در 200 کشور مختلف جهان برگزار خواهد کرد».
شگفتانگیز و البته اسفبار است که رایزنی فرهنگی ایران این خبر را منتشر کرده، بدون آنکه واکنشی به آن داشته باشد. در همین چهل واژه منتشر شده، تفاوت نگاه ترکیه و جمهوی اسلامی ایران به فرهنگ و مفاخر فرهنگی را میتوان دید. رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران از ابنسینا بهعنوان «پزشک نامدار جهان اسلام» یاد میکند؛ در حالیکه ترکیه او را همه جا (از جمله تندیسی که در دانشکده پزشکی دانشگاه آنکارا برپا شده) «پزشک نامدار ترک» مینامد. در همین پیام هم مشخص شده که «بنیاد هماهنگی جهان ترک» این مراسم را برپا کرده است. بنیادی که برایش ترک بودن مهمتر از ایدههای امتگرایانه است. تنها در ایران است که بهنام امتگرایی، بر مفاخر فرهنگی چشمپوشی شده و آنان را به دیگران ارزانی میدارند. وقتی «بنیاد هماهنگی جهان ترک» برای ابنسینا در هزار و یک مسجد در دویست کشور مراسم برگزار میکند، معنایش این است که در هزار و یک مسجد در دویست کشور او را بهعنوان پزشکی ترک میشناساند نه پزشکی ایرانی.
اصولا این یکی از وظایف «بنیاد هماهنگی جهان ترک» است که بقیه فعالیتهایش هم با همین هدف و کاربرد است. بنیادی که شوربختانه هیچ نمونه مشابهی در ایران ندارد (مثلا برای کشورهای حوزه تمدن ایرانی. از کشورهای حوزه فارسیزبان سخن به میان نمیآوریم که متهم به نژادپرستی نشویم. هرچند وقتی از بنیاد هماهنگی جهان ترک یا اتحادیه کشورهای عرب سخن به میان میآید، نژادپرستی نیست!).
اصولا نگارنده در دیگر یادداشتها (برای نمونه، اینجا در فرارو) هم اشاره کرده که مشکل رایزنیهای فرهنگی ایران در دیگر کشورها این است که فرهنگ ایرانی را تنها در دین و مذهب، آن هم در حد شعائر و مناسک روتین دیده و بقیه عناصر فرهنگی را اگر نادیده نگیرد، آنچنان کمرنگ است که به چشم نمیآید. همین است که مثلا میبینیم در میان یکصد مطلب آخری کانال تلگرامی رایزنی فرهنگی ایران در آنکارا، 85 مطلب دینی (برگزاری دعای کمیل، تلاوت قرآن، شب قدر و...) است و تنها 15 مطلب تقریبا غیردینی که همه این 15 مطلب، تنها به دو رویداد اشاره دارد: برگزاری مراسم شب ایران در یکی از محلههای آنکارا به مناسبت ماه رمضان (دو خبر فارسی و ترکی و 11 عکس از همان مراسم که البته شهرداری آنکارا از همه کشورهای مسلمان دعوت به برگزاری این مراسم در شبهای ماه رمضان میکند و هر شب به نام یک کشور است) و برگزاری نمایشگاه هنری دو ایرانی (دو خبر و پوستر). بنابراین شگفتانگیز نیست این کانال نتوانسته از جمعیت چند ده هزار نفری ایرانیان ساکن ترکیه و چند هزارنفری دانشجویان ایرانی، بیش از پانصد نفر جذب کند.
به تازگی رایزن فرهنگی ایران در آنکارا عوض شده است. امیدواریم این بار فرجی حاصل شود؛ هرچند امید چندانی نیست. سیاستهای فرهنگی ایران (اگر سیاست فرهنگیای وجود داشته باشد) نیازمند تغییر نگرش است و با تغییر فرد، مشکلی حل نمیشود. همانگونه که سه سال پیش که رایزن فرهنگی عوض شد، نگارنده نزد ایشان رفته، مشکلات را مفصلا بیان کرده و قول همکاری گرفت؛ اما اوضاع بهتر که نشد هیچ، ... .
اگر این نوشته را پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
همه چیزمان حل شد، حالا همین یکی مانده؟
امیر هاشمی مقدم: سایت خبری-تحلیلی فرارو
علی مطهری درباره راه ندادن کاربوس پویول به برنامه نود، از صدا و سیما انتقاد کرده است. اما برخی افراد، گروهها و رسانههای مشخص به وی حمله کردهاند که «حالا بقیه مشکلات کشور حل شده که آقای مطهری رفته سراغ این موضوع؟».
این استدلال را دهها بار دیگر هم شنیده و خواندهایم؛ هرگاه کسی حقی را طلب و نسبت به ادا نشدن آن گلایه میکند، مسئولین مربوطه به جای پاسخگویی، اگر کل آن حق را انکار نکنند، به سادهترین شیوه آنرا دارای اولویت ندانسته و مسائل مهمتری را درخور توجه میدانند. ضمن آنکه عموما هم به «شرایط کنونی کشور» اشاره میکنند که جای طرح اینگونه مسائل نیست. وقتی از لغو پی در پی کنسرتهای موسیقی مینالیم، وقتی از حق ورود زنان به ورزشگاه میگوییم، یا وقتی از دیگر محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی سخن به میان میآوریم، اولویتهای فرهنگی و اجتماعی را قربانی مسائل مهمتری میدانند که عموما اقتصادی، امنیتی یا سیاسیاند. درباره این سفسطه که خود نوعی حقکشی است، باید چند نکته را یادآوری کرد:
نخست، شرایط کشورمان چندین دهه همینگونه «ویژه» باقی مانده و کمتر پیش آمده شرایط عادیای را تجربه کرده باشیم. بنابراین بهانه «شرایط کنونی کشور» یا «شرایط ویژه کنونی کشور» عملا به معنای نادیده گرفتن این دسته از خواستههای بهحق است.
دوم، اینکه به بهانههای اقتصادی، سیاسی و امنیتی بخواهیم گروهی دیگر و صد البته مهم از حقوق فرهنگی و اجتماعی را نادیده بگیریم، در واقع چیزی نیست جر چشمپوشی بر حطاهای اقتصادی، سیاسی و امنیتیمان. چه اینکه مردمی که خواستههای فرهنگی و اجتماعی دارند، نقش چندانی در به وجود آمدن شرایط سیاسی و اقتصادی کشور نداشتهاند. در واقع همان تصمیمگیرندگان و محدودکنندگان فرهنگی و اجتماعی، مستقیم یا غیرمستقیم به وجود آورنده اوضاع کنونی اقتصادی و سیاسی هم هستند که برای شانه خالی کردن از بخشی از مسئولیتهایشان، ناکامیهایشان در حوزههای دیگر را ناخواسته یادآوری میکنند. در این میان، مردم عادی نه تنها بازندگان شرایط اقتصادی و سیاسیاند، بلکه همزمان باید با محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی هم کنار بیایند.
سوم، بیشتر تصمیمگیرندگان حوزههای فرهنگی و اجتماعی، هیچگونه تخصصی در امور مربوطه ندارند و همین امر، آسیبزایی این محدودیتها را دوچندان میکند. اصولا رشتههایی همچون جامعهشناسی، انسانشناسی یا مطالعات فرهنگی با زیرشاخههای تخصصیای در زمینه زنان، جوانان، ورزش، اوقات فراغت، گردشگری، موسیقی، هنر و...، برای چنین مسائلی راهاندازی شده که ما عموما نادیده میگیریمشان. ضمن آنکه در بیشتر مسائل فرهنگی، تصمیمگیرندگان نهایی، مسئولان نیستند؛ بلکه کسانی هستند که بر مسئولان فشار وارد کرده، اما خود در پشت پرده پنهانند تا از انتقاد مردم در امان باشند. همچنانکه لغو کنسرتها به حساب وزارت/اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، کشتی نگرفتن با حریفان اسرائیلی به پای فدراسیون کشتی، اجازه ندادن به زنان برای رفتن به ورزشگاه به پای وزارت ورزش و... نوشته میشود.
چهارم، حتی ارجاع این محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی به دستورات دینی، نشان از آگاه نبودن درباره پویایی فقه شیعه دارد. بهترین نمونه در این زمینه، مسئله مخالفت با حضور زنان در ورزشگاهها است که به تازگی به سفارش مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری و توسط «پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی» وابسته به «دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم» انجام شده و نتیجهاش نشان میدهد که با توجه به جمیع شرایط، مجاز بودن حضور زنان در ورزشگاهها، یک حکمِ شرعیِ اجتماعی است و مشکلی ندارد. بیگمان اگر در سایر زمینههایی که بر سر مسائل فرهنگی و اجتماعی، محدودیتهای دینی نهادهاند هم، چنین پژوهشهایی انجام شود، نتایج مشابهی به دست خواهد آمد. این، دقیقا خلاف بهانه «شرایط کنونی کشور» است؛ چه اینکه شرابط کنونی کشور، اتفاقا چنین خواستههایی را ایجاب میکند نه اینکه آنها را نادیده بگیرد.
پدیده تفکیک مسائل از یکدیگر، یک عنصر از عناصر ساختاری و به هم پیوسته است که درست شدنش بستگی به درست شدن بقیه عناصر این ساختار دارد. اگر بگوییم مسائل فرهنگی به جای خود و مسائل اقتصادی و سیاسی هم به جای خود، عملا به این معناست که دخالت در امور فرهنگی به عهده مسئولان فرهنگی باشد نه گروههای فشار. همچنانکه بحث ورود زنان به ورزشگاه نیز به معنای مسئولیتپذیری وزارت ورزش با همکاری نیروی انتظامی است و کسی اجازه اظهار نظر و اعمال سلیقه در آن را نداشته باشد.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
امیر هاشمی مقدم: سایت خبری-تحلیلی فرارو
علی مطهری درباره راه ندادن کاربوس پویول به برنامه نود، از صدا و سیما انتقاد کرده است. اما برخی افراد، گروهها و رسانههای مشخص به وی حمله کردهاند که «حالا بقیه مشکلات کشور حل شده که آقای مطهری رفته سراغ این موضوع؟».
این استدلال را دهها بار دیگر هم شنیده و خواندهایم؛ هرگاه کسی حقی را طلب و نسبت به ادا نشدن آن گلایه میکند، مسئولین مربوطه به جای پاسخگویی، اگر کل آن حق را انکار نکنند، به سادهترین شیوه آنرا دارای اولویت ندانسته و مسائل مهمتری را درخور توجه میدانند. ضمن آنکه عموما هم به «شرایط کنونی کشور» اشاره میکنند که جای طرح اینگونه مسائل نیست. وقتی از لغو پی در پی کنسرتهای موسیقی مینالیم، وقتی از حق ورود زنان به ورزشگاه میگوییم، یا وقتی از دیگر محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی سخن به میان میآوریم، اولویتهای فرهنگی و اجتماعی را قربانی مسائل مهمتری میدانند که عموما اقتصادی، امنیتی یا سیاسیاند. درباره این سفسطه که خود نوعی حقکشی است، باید چند نکته را یادآوری کرد:
نخست، شرایط کشورمان چندین دهه همینگونه «ویژه» باقی مانده و کمتر پیش آمده شرایط عادیای را تجربه کرده باشیم. بنابراین بهانه «شرایط کنونی کشور» یا «شرایط ویژه کنونی کشور» عملا به معنای نادیده گرفتن این دسته از خواستههای بهحق است.
دوم، اینکه به بهانههای اقتصادی، سیاسی و امنیتی بخواهیم گروهی دیگر و صد البته مهم از حقوق فرهنگی و اجتماعی را نادیده بگیریم، در واقع چیزی نیست جر چشمپوشی بر حطاهای اقتصادی، سیاسی و امنیتیمان. چه اینکه مردمی که خواستههای فرهنگی و اجتماعی دارند، نقش چندانی در به وجود آمدن شرایط سیاسی و اقتصادی کشور نداشتهاند. در واقع همان تصمیمگیرندگان و محدودکنندگان فرهنگی و اجتماعی، مستقیم یا غیرمستقیم به وجود آورنده اوضاع کنونی اقتصادی و سیاسی هم هستند که برای شانه خالی کردن از بخشی از مسئولیتهایشان، ناکامیهایشان در حوزههای دیگر را ناخواسته یادآوری میکنند. در این میان، مردم عادی نه تنها بازندگان شرایط اقتصادی و سیاسیاند، بلکه همزمان باید با محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی هم کنار بیایند.
سوم، بیشتر تصمیمگیرندگان حوزههای فرهنگی و اجتماعی، هیچگونه تخصصی در امور مربوطه ندارند و همین امر، آسیبزایی این محدودیتها را دوچندان میکند. اصولا رشتههایی همچون جامعهشناسی، انسانشناسی یا مطالعات فرهنگی با زیرشاخههای تخصصیای در زمینه زنان، جوانان، ورزش، اوقات فراغت، گردشگری، موسیقی، هنر و...، برای چنین مسائلی راهاندازی شده که ما عموما نادیده میگیریمشان. ضمن آنکه در بیشتر مسائل فرهنگی، تصمیمگیرندگان نهایی، مسئولان نیستند؛ بلکه کسانی هستند که بر مسئولان فشار وارد کرده، اما خود در پشت پرده پنهانند تا از انتقاد مردم در امان باشند. همچنانکه لغو کنسرتها به حساب وزارت/اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، کشتی نگرفتن با حریفان اسرائیلی به پای فدراسیون کشتی، اجازه ندادن به زنان برای رفتن به ورزشگاه به پای وزارت ورزش و... نوشته میشود.
چهارم، حتی ارجاع این محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی به دستورات دینی، نشان از آگاه نبودن درباره پویایی فقه شیعه دارد. بهترین نمونه در این زمینه، مسئله مخالفت با حضور زنان در ورزشگاهها است که به تازگی به سفارش مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری و توسط «پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی» وابسته به «دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم» انجام شده و نتیجهاش نشان میدهد که با توجه به جمیع شرایط، مجاز بودن حضور زنان در ورزشگاهها، یک حکمِ شرعیِ اجتماعی است و مشکلی ندارد. بیگمان اگر در سایر زمینههایی که بر سر مسائل فرهنگی و اجتماعی، محدودیتهای دینی نهادهاند هم، چنین پژوهشهایی انجام شود، نتایج مشابهی به دست خواهد آمد. این، دقیقا خلاف بهانه «شرایط کنونی کشور» است؛ چه اینکه شرابط کنونی کشور، اتفاقا چنین خواستههایی را ایجاب میکند نه اینکه آنها را نادیده بگیرد.
پدیده تفکیک مسائل از یکدیگر، یک عنصر از عناصر ساختاری و به هم پیوسته است که درست شدنش بستگی به درست شدن بقیه عناصر این ساختار دارد. اگر بگوییم مسائل فرهنگی به جای خود و مسائل اقتصادی و سیاسی هم به جای خود، عملا به این معناست که دخالت در امور فرهنگی به عهده مسئولان فرهنگی باشد نه گروههای فشار. همچنانکه بحث ورود زنان به ورزشگاه نیز به معنای مسئولیتپذیری وزارت ورزش با همکاری نیروی انتظامی است و کسی اجازه اظهار نظر و اعمال سلیقه در آن را نداشته باشد.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانهای مرا میتوانید در کانال مقدمه (کلیک کنید) بخوانید.
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com