مفید باشیم
34 subscribers
822 photos
1.17K videos
12 files
6 links
فرزندانتان را دوست بدارید، به خاطر خودشان نه برای خودتان

علاقه مندی هایتان را به فرزندانتان تحمیل نکنید، اگر هنر علاقه مند کردنشان را ندارید
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

مغزتون تغییر کردن رو یاد نگرفته

@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#حرف_حساب

وقتی همه‌چی خوب و خوشه
زندگی کردن هنر نیست...!

@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#آهنگ محسن چاوشی

تورو از دور دلم دید اما
نمی‌دونست چه سرابی دیده
منِ دیوونه چه می‌دونستم
زندگی برام چه خوابی دیده

@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#آموزشی از دکتر مهدی خزاعی

انسان از پا پیر میشه

@mofid_bashim

ز گیتی دو تن را سپاس
یکی حق‌شناس و یکی حدشناس

@mofid_bashim
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM

#انیمیشن موزیکال سهراب و گردآفرید از داستان‌های شاهنامه

@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عقرب
سوسک رو با چنگک‌هایش گرفت
سرش را سوراخ کرد
نیشش را فرو کرد
🦂
@mofid_bashim
#داستان کوتاه: «چهار کلید مغازه‌دار»

قصه گو : محمد حسین ادیب

رضا یک مغازه کوچک ابزارفروشی در یک کوچه شلوغ داشت. 
سی سال بود کار می‌کرد و هنوز «هیچ‌وقت» نفهمیده بود چرا با اینکه فروشش بد نبود، همیشه آخر ماه پول کم می‌آورد.

یک روز پیرمردی وارد مغازه شد. چیزی نخرید. 
فقط یک جمله گفت: 

👈تو مغازه‌داری نمی‌کنی، تو زندانیِ مغازه‌ای👉

رضا جا خورد. 
پیرمرد رفت، اما جمله‌اش مثل قفل توی ذهنش ماند.

آن شب، رضا تصمیم گرفت مغازه را مثل یک بیزینس واقعی ببیند، نه مثل چهار دیواری پدری.

اولین کاری که کرد، یک دفتر برداشت و چهار سؤال نوشت:

۱. آیا جریان نقدم مثبت است؟ 
۲. آیا پولی که خرج می‌کنم ظرف دو ماه برمی‌گردد؟ 
۳. آیا اگر من مریض شوم، مغازه کار می‌کند؟ 
۴. آیا حاضر هستم از فردا مدل فروش را عوض کنم؟

جواب هر چهار تا «نه» بود. 
و همین، شروع بیداری شد.

فردایش با خودش گفت: 
«اگر ۷٪ بیشتر خرج کنم، مغازه من را می‌خورد. پس خرج را اول می‌زنم.» 
کارتخوان اضافه را جمع کرد، انبار اضافه را فروخت، بدهی‌های بی‌معنا را بست.

بعد رفت سراغ فروش. 
از هر چیزی که دو ماهه پولش برنمی‌گشت، خرید نکرد. 
ناگهان دید نقدینگی‌اش دو برابر شد.

و بعد: 
سیستم‌سازی. 
هر کاری که باید دو بار انجام می‌شد، روی یک کاغذ نوشت و چسباند به دیوار. 
یک کارگر تازه‌کار آورد، گفت: 
«این‌ها را بخوان، همین‌ها کل مغازه است.»

هفته بعد، در حالی که کارگر داشت فروش را انجام می‌داد، رضا پشت میز نشست و فکر کرد: 
«اگر من درست سیستم‌سازی کنم، اگر مغازه بدون من کار کند… شاید من هم بالاخره زندگی کنم.»

آخرین تغییر را همان روز زد: 
تغییر ذهنیت. 
قبلاً هر تغییری برایش سخت بود. ولی از آن روز تصمیم گرفت هر مدل جدید فروش، خریـد، قیمت، یا رفتار بازار را ظرف ۲۴ ساعت اعمال کند.

دو ماه بعد، رضا تبدیل شد به همان چیزی که همیشه فکر می‌کرد «بزرگ‌ها» هستند: 
کسی که مغازه را اداره نمی‌کرد— 
مغازه برای او کار می‌کرد.

درآمدش؟ 
بیشتر. 
آرامشش؟ 
بیشتر. 
زمانش؟ 
آزادتر.

پیرمرد دیگر برنگشت؛ 
اما رضا فهمید آن مرد یک جمله را برای او گذاشته بود:

👌آدمی که سبک شود، سنگین زندگی می‌کند✌️

@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#شعرخوانی زهره سادات هاشمی

آن روز که دلم پیش دلت بود گرو
دامان مرا سخت گرفتی که مرو
حالا که دلت به دیگری بند شده
کفش‌های مرا جفت کردی که برو

روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشان مرا جفت نمودی که برو

روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستای منو سخت گرفتی که نرو
حالا که دلت به دیگرون مایل شد
کفش کج من جفت نمودی که برو

به نظرت کدوم قشنگ‌تره؟
خودم میگم باید می‌گفت:

پیشان که دلت بند دلم بود گرو
دستان مرا سفت گرفتی که نرو
الآن که دلت به دیگری بند شده
کفشان مرا جفت نمودی که برو

@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#عبرت
کار گروهی رو باید از مورچه‌ها یاد گرفت
🐜🐜🐜🐜🐜🐜
@mofid_bashim
#اندکی_تفکر

ﺍﻧﺴﺎﻥِ ‏«ﺳﺴﺖ مغز» ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ‏«ﺗﻐﯿﯿﺮ» می‌ترسد. ﺍﻭ ﺩﺭ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻣﻨﯿﺖ می‌کند ﻭ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ‏«ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﺎﺯﮔﯽ» ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭﺩ، ﺩﺭﺩِ ﺩﯾﺪﮔﺎﻫﯽ ﺗﺎﺯه ﺍﺳﺖ.

مارتین ﻟﻮﺗﺮکینگ
@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

#حرف_حساب رو باید از زبان هر کسی که بود شنید و بهش فکر کرد

@mofid_bashim
#داستان #عبرت

سال‌ها پیش در کلاسی شلوغ، ساعت مچی گران‌قیمت یکی از دانش‌آموزان ثروتمند گم شد. دانش‌آموز با گریه به معلم گفت: «آقا، ساعت من دزدیده شده!»
معلم رو به کلاس کرد و گفت: «هرکس ساعت را برداشته، لطفاً پس بدهد.» اما هیچکس تکان نخورد.

معلم که نمی‌خواست پای ناظم و پلیس به میان بیاید و آبروی کسی برود، فکری کرد و گفت:
«همه شما بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیب‌های شما را یکی‌یکی می‌گردم. تا وقتی نگویم، هیچکس نباید چشمانش را باز کند.»
دانش‌آموزان اطاعت کردند. در میان آن‌ها، پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس می‌لرزید و عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود. او می‌دانست که تا چند لحظه دیگر، آبرویش جلوی همه می‌رود، از مدرسه اخراج می‌شود و دیگر نمی‌تواند سرش را بالا بگیرد.
معلم شروع به گشتن کرد... جیب اول، دوم، سوم... تا اینکه به پسرک فقیر رسید. دست معلم ساعت را در جیب او لمس کرد. پسرک منتظر فریاد معلم بود، اما... معلم ساعت را برداشت و بدون هیچ مکثی به سراغ نفر بعدی رفت!
او جیب‌ تمام دانش‌آموزان را تا نفر آخر گشت.
سپس گفت: «خب، چشمانتان را باز کنید. ساعت پیدا شد.» و ساعت را به صاحبش داد، بدون اینکه نامی از دزد ببرد.
آن روز گذشت و معلم هرگز، حتی با یک نگاه معنی‌دار، به روی آن پسر نیاورد که او دزد بوده است.

سی سال گذشت...
آن پسرک فقیر حالا مرد موفقی شده بود. روزی معلم پیرش را دید و با شوق نزد او رفت و گفت:
«استاد، مرا می‌شناسید؟ من همان شاگردی هستم که آن روز ساعت را دزدید و شما جیبش را گشتید اما رسوایش نکردید. شما زندگی مرا نجات دادید. اگر آن روز مرا معرفی می‌کردید، آینده‌ام تباه می‌شد. می‌خواستم بپرسم چطور توانستید آن‌قدر بزرگوار باشید و حتی بعد از آن ماجرا هم نگاهتان به من عوض نشد؟»
معلم پیر لبخند مهربانی زد، دست روی شانه مرد گذاشت و جمله‌ای گفت که مرد را همان‌جا روی زمین میخکوب کرد:
«پسرم... راستش را بخواهی من اصلاً نمی‌دانستم ساعت را تو برداشته‌ای! چون من هم موقع گشتن جیب‌هایتان، چشمانم را بسته بودم...»
مرد به پای معلم افتاد و اشک ریخت. معلمی که نخواست حتی خودش چهره شاگردی که خطا کرده را ببیند تا مبادا قضاوتش نسبت به او تغییر کند...

نتیجه اخلاقی:
پوشاندن عیب دیگران، هنر مردان خداست.
تربیت کردن فقط با "نصیحت" نیست، گاهی با "ندیدن" و "گذشتن" است.
اگر خطای کسی را دیدی و آبرویش را نبردی، آن وقت ادعای انسانیت کن.

یک تلنگر زیبا:
بیایید امروز عهد ببندیم اگر رازی از کسی فهمیدیم یا لغزشی دیدیم، صندوقچه اسرار باشیم، نه بلندگوی رسوایی. شاید آن یک خطا، تمامِ حقیقتِ آن آدم نباشد.

یاد بگیریم چطور «ستار العیوب» باشیم.

@mofid_bashim
#اندکی_تفکر

آیا در «اتاق انتظار» زندگی می‌کنید؟

اگر با دقت به ذهنمان نگاه کنیم، می‌بینیم که بخش بزرگی از عمرمان را در حالتِ «انتظار» سپری می‌کنیم.

انتظار برای رسیدنِ آخر هفته، انتظار برای تعطیلات، انتظار برای بزرگ شدن بچه‌ها، انتظار برای بازنشستگی، یا انتظار برای رسیدن به آن موفقیتِ بزرگ.

این نوعِ انتظار، صبر کردن در صفِ نانوایی نیست؛ بلکه یک «وضعیتِ ذهنی» است. در این وضعیت، پیامِ پنهانِ ذهن این است:

"من این لحظه را نمی‌خواهم؛ من لحظه‌ی بعدی را می‌خواهم." "من اینجا را دوست ندارم؛ من می‌خواهم آنجا باشم."

فاجعه همین‌جاست، وقتی در حالتِ انتظار زندگی می‌کنید، «لحظه‌ی حال» را تبدیل به یک مانع، یک مزاحم، یا پُلی می‌کنید که فقط باید از روی آن رد شد تا به آینده رسید.

شما «اکنون» را قربانیِ «آینده» می‌کنید.
اما نکته‌ی ترسناک این است که آینده هرگز نمی‌آید. وقتی هم که می‌آید، دوباره نامش «اکنون» است. پس کسی که یاد گرفته منتظر باشد، تمامِ زندگی‌اش را صرفِ رسیدن به افقی می‌کند که مدام عقب‌نشینی می‌کند.

زندگی، در «مقصد» نیست؛ زندگی در خودِ «مسیر» جاری است. اگر در حینِ نوشیدنِ چای، به فکرِ تمام شدنِ آن و رفتن به سرِ کار هستید، شما چای نمی‌نوشید؛ شما دارید «انتظار» را می‌نوشید. اگر در حینِ بازی با فرزندتان، فکرتان در جلسه‌ی فرداست، شما آنجا نیستید.

بزرگترین غارتگرِ زندگی، مرگ نیست؛ بلکه عادتِ «زندگی نکردن در حال» به امیدِ «آینده‌ای بهتر» است. بیرون آمدن از اتاقِ انتظار، یعنی آشتی کردن با همین لحظه.

یعنی درکِ اینکه: «زندگیِ واقعی، همین است که الان در جریان است، نه آن تصویری که در سر داری.»
🤔
@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#برف و اسب
ارتفاعات سوادکوه مازندران

❄️🐎
@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

کنار تو چه آرومم، چه آرومی کنار من
تو چشمای تو آرومه، چشای بی قرار من

@mofid_bashim