Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#آموزشی از محمدحسین ادیب
با آدمهای قویتر از خودتان معاشرت کنید
👈آدمهای ضعیف رو دور خودتون جمع نکنید
👈بله قربانگوهای دور خودتون رو بریزید دور
👈شخصیت بله قربانگو نداشته باشید
@mofid_bashim
با آدمهای قویتر از خودتان معاشرت کنید
👈آدمهای ضعیف رو دور خودتون جمع نکنید
👈بله قربانگوهای دور خودتون رو بریزید دور
👈شخصیت بله قربانگو نداشته باشید
@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#آهنگ محسن چاوشی
تورو از دور دلم دید اما
نمیدونست چه سرابی دیده
منِ دیوونه چه میدونستم
زندگی برام چه خوابی دیده
@mofid_bashim
تورو از دور دلم دید اما
نمیدونست چه سرابی دیده
منِ دیوونه چه میدونستم
زندگی برام چه خوابی دیده
@mofid_bashim
#داستان کوتاه: «چهار کلید مغازهدار»
قصه گو : محمد حسین ادیب
رضا یک مغازه کوچک ابزارفروشی در یک کوچه شلوغ داشت.
سی سال بود کار میکرد و هنوز «هیچوقت» نفهمیده بود چرا با اینکه فروشش بد نبود، همیشه آخر ماه پول کم میآورد.
یک روز پیرمردی وارد مغازه شد. چیزی نخرید.
فقط یک جمله گفت:
👈تو مغازهداری نمیکنی، تو زندانیِ مغازهای👉
رضا جا خورد.
پیرمرد رفت، اما جملهاش مثل قفل توی ذهنش ماند.
آن شب، رضا تصمیم گرفت مغازه را مثل یک بیزینس واقعی ببیند، نه مثل چهار دیواری پدری.
اولین کاری که کرد، یک دفتر برداشت و چهار سؤال نوشت:
۱. آیا جریان نقدم مثبت است؟
۲. آیا پولی که خرج میکنم ظرف دو ماه برمیگردد؟
۳. آیا اگر من مریض شوم، مغازه کار میکند؟
۴. آیا حاضر هستم از فردا مدل فروش را عوض کنم؟
جواب هر چهار تا «نه» بود.
و همین، شروع بیداری شد.
فردایش با خودش گفت:
«اگر ۷٪ بیشتر خرج کنم، مغازه من را میخورد. پس خرج را اول میزنم.»
کارتخوان اضافه را جمع کرد، انبار اضافه را فروخت، بدهیهای بیمعنا را بست.
بعد رفت سراغ فروش.
از هر چیزی که دو ماهه پولش برنمیگشت، خرید نکرد.
ناگهان دید نقدینگیاش دو برابر شد.
و بعد:
سیستمسازی.
هر کاری که باید دو بار انجام میشد، روی یک کاغذ نوشت و چسباند به دیوار.
یک کارگر تازهکار آورد، گفت:
«اینها را بخوان، همینها کل مغازه است.»
هفته بعد، در حالی که کارگر داشت فروش را انجام میداد، رضا پشت میز نشست و فکر کرد:
«اگر من درست سیستمسازی کنم، اگر مغازه بدون من کار کند… شاید من هم بالاخره زندگی کنم.»
آخرین تغییر را همان روز زد:
تغییر ذهنیت.
قبلاً هر تغییری برایش سخت بود. ولی از آن روز تصمیم گرفت هر مدل جدید فروش، خریـد، قیمت، یا رفتار بازار را ظرف ۲۴ ساعت اعمال کند.
دو ماه بعد، رضا تبدیل شد به همان چیزی که همیشه فکر میکرد «بزرگها» هستند:
کسی که مغازه را اداره نمیکرد—
مغازه برای او کار میکرد.
درآمدش؟
بیشتر.
آرامشش؟
بیشتر.
زمانش؟
آزادتر.
پیرمرد دیگر برنگشت؛
اما رضا فهمید آن مرد یک جمله را برای او گذاشته بود:
👌آدمی که سبک شود، سنگین زندگی میکند✌️
@mofid_bashim
قصه گو : محمد حسین ادیب
رضا یک مغازه کوچک ابزارفروشی در یک کوچه شلوغ داشت.
سی سال بود کار میکرد و هنوز «هیچوقت» نفهمیده بود چرا با اینکه فروشش بد نبود، همیشه آخر ماه پول کم میآورد.
یک روز پیرمردی وارد مغازه شد. چیزی نخرید.
فقط یک جمله گفت:
👈تو مغازهداری نمیکنی، تو زندانیِ مغازهای👉
رضا جا خورد.
پیرمرد رفت، اما جملهاش مثل قفل توی ذهنش ماند.
آن شب، رضا تصمیم گرفت مغازه را مثل یک بیزینس واقعی ببیند، نه مثل چهار دیواری پدری.
اولین کاری که کرد، یک دفتر برداشت و چهار سؤال نوشت:
۱. آیا جریان نقدم مثبت است؟
۲. آیا پولی که خرج میکنم ظرف دو ماه برمیگردد؟
۳. آیا اگر من مریض شوم، مغازه کار میکند؟
۴. آیا حاضر هستم از فردا مدل فروش را عوض کنم؟
جواب هر چهار تا «نه» بود.
و همین، شروع بیداری شد.
فردایش با خودش گفت:
«اگر ۷٪ بیشتر خرج کنم، مغازه من را میخورد. پس خرج را اول میزنم.»
کارتخوان اضافه را جمع کرد، انبار اضافه را فروخت، بدهیهای بیمعنا را بست.
بعد رفت سراغ فروش.
از هر چیزی که دو ماهه پولش برنمیگشت، خرید نکرد.
ناگهان دید نقدینگیاش دو برابر شد.
و بعد:
سیستمسازی.
هر کاری که باید دو بار انجام میشد، روی یک کاغذ نوشت و چسباند به دیوار.
یک کارگر تازهکار آورد، گفت:
«اینها را بخوان، همینها کل مغازه است.»
هفته بعد، در حالی که کارگر داشت فروش را انجام میداد، رضا پشت میز نشست و فکر کرد:
«اگر من درست سیستمسازی کنم، اگر مغازه بدون من کار کند… شاید من هم بالاخره زندگی کنم.»
آخرین تغییر را همان روز زد:
تغییر ذهنیت.
قبلاً هر تغییری برایش سخت بود. ولی از آن روز تصمیم گرفت هر مدل جدید فروش، خریـد، قیمت، یا رفتار بازار را ظرف ۲۴ ساعت اعمال کند.
دو ماه بعد، رضا تبدیل شد به همان چیزی که همیشه فکر میکرد «بزرگها» هستند:
کسی که مغازه را اداره نمیکرد—
مغازه برای او کار میکرد.
درآمدش؟
بیشتر.
آرامشش؟
بیشتر.
زمانش؟
آزادتر.
پیرمرد دیگر برنگشت؛
اما رضا فهمید آن مرد یک جمله را برای او گذاشته بود:
👌آدمی که سبک شود، سنگین زندگی میکند✌️
@mofid_bashim
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#شعرخوانی زهره سادات هاشمی
آن روز که دلم پیش دلت بود گرو
دامان مرا سخت گرفتی که مرو
حالا که دلت به دیگری بند شده
کفشهای مرا جفت کردی که برو
روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشان مرا جفت نمودی که برو
روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستای منو سخت گرفتی که نرو
حالا که دلت به دیگرون مایل شد
کفش کج من جفت نمودی که برو
به نظرت کدوم قشنگتره؟
خودم میگم باید میگفت:
پیشان که دلت بند دلم بود گرو
دستان مرا سفت گرفتی که نرو
الآن که دلت به دیگری بند شده
کفشان مرا جفت نمودی که برو
@mofid_bashim
آن روز که دلم پیش دلت بود گرو
دامان مرا سخت گرفتی که مرو
حالا که دلت به دیگری بند شده
کفشهای مرا جفت کردی که برو
روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشان مرا جفت نمودی که برو
روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستای منو سخت گرفتی که نرو
حالا که دلت به دیگرون مایل شد
کفش کج من جفت نمودی که برو
به نظرت کدوم قشنگتره؟
خودم میگم باید میگفت:
پیشان که دلت بند دلم بود گرو
دستان مرا سفت گرفتی که نرو
الآن که دلت به دیگری بند شده
کفشان مرا جفت نمودی که برو
@mofid_bashim
#اندکی_تفکر
ﺍﻧﺴﺎﻥِ «ﺳﺴﺖ مغز» ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ «ﺗﻐﯿﯿﺮ» میترسد. ﺍﻭ ﺩﺭ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻣﻨﯿﺖ میکند ﻭ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ «ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﺎﺯﮔﯽ» ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭﺩ، ﺩﺭﺩِ ﺩﯾﺪﮔﺎﻫﯽ ﺗﺎﺯه ﺍﺳﺖ.
مارتین ﻟﻮﺗﺮکینگ
@mofid_bashim
ﺍﻧﺴﺎﻥِ «ﺳﺴﺖ مغز» ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ «ﺗﻐﯿﯿﺮ» میترسد. ﺍﻭ ﺩﺭ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻣﻨﯿﺖ میکند ﻭ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ «ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﺎﺯﮔﯽ» ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭﺩ، ﺩﺭﺩِ ﺩﯾﺪﮔﺎﻫﯽ ﺗﺎﺯه ﺍﺳﺖ.
مارتین ﻟﻮﺗﺮکینگ
@mofid_bashim