من در خوشحالترینترینترین حالت خودم بودم
و حالا امیرآباد واقعاً یه جور دیگه قشنگ بود.
و حالا امیرآباد واقعاً یه جور دیگه قشنگ بود.
❤7🍓3
"نانکشمشی و دستمالکاغذی"
-خانم اینجایی که شما میگی هیچکس نمیره!...حالا بشین دیگه؛ میبرمت.
راننده تاکسی با کمی عصبانیت، و زیادی خستگی، این را گفت و نشست. من عجله داشتم.
...
هزینه را برایش واریز کردم. رسید را نشانش دادم.
+بفرمایید، براتون پیامک میاد؟
-خانم ول کن حالا تصادف نکنیم، پونزده تومن چیزی نیست که من الان براش حواسم پرت شه معلوم نیست چقدر خرج ماشین کنم. اینجا رو ببین توروخدا ما داریم تو چه وضعی کار میکنیم. ترافیک رو نگاه! برق هم که نیست، خدا لعنتشون کنه.
زیادی عصبانی بود، و زیادتر خسته.
چیزی نگفتم؛ کمی جلوتر، نان کشمشیام را باز کردم. پیاده رو را نگاه میکردم، یکی دو گاز زدم.
سرم را که برگرداندم، راننده یک دستمالکاغذی را جلویم گرفته بود. گرفتم و تشکر کردم.
+میل دارین؟
سرش را آرام تکان داد. انگار نمیدانست.
تکهای از نانکشمشی که دست نخورده بود را کندم و به او دادم.
میدانست.
سکوت کردیم.
رسیدیم.
-برای نون متشکرم دخترم...من دعات کردم، آرزو کردم خوشبخت بشی.
صدایش زیادی خسته، زیادی آرام و مهربان بود؛ و من فکر میکردم که انسان، چه موجود سادهی پیچیدهایست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
-خانم اینجایی که شما میگی هیچکس نمیره!...حالا بشین دیگه؛ میبرمت.
راننده تاکسی با کمی عصبانیت، و زیادی خستگی، این را گفت و نشست. من عجله داشتم.
...
هزینه را برایش واریز کردم. رسید را نشانش دادم.
+بفرمایید، براتون پیامک میاد؟
-خانم ول کن حالا تصادف نکنیم، پونزده تومن چیزی نیست که من الان براش حواسم پرت شه معلوم نیست چقدر خرج ماشین کنم. اینجا رو ببین توروخدا ما داریم تو چه وضعی کار میکنیم. ترافیک رو نگاه! برق هم که نیست، خدا لعنتشون کنه.
زیادی عصبانی بود، و زیادتر خسته.
چیزی نگفتم؛ کمی جلوتر، نان کشمشیام را باز کردم. پیاده رو را نگاه میکردم، یکی دو گاز زدم.
سرم را که برگرداندم، راننده یک دستمالکاغذی را جلویم گرفته بود. گرفتم و تشکر کردم.
+میل دارین؟
سرش را آرام تکان داد. انگار نمیدانست.
تکهای از نانکشمشی که دست نخورده بود را کندم و به او دادم.
میدانست.
سکوت کردیم.
رسیدیم.
-برای نون متشکرم دخترم...من دعات کردم، آرزو کردم خوشبخت بشی.
صدایش زیادی خسته، زیادی آرام و مهربان بود؛ و من فکر میکردم که انسان، چه موجود سادهی پیچیدهایست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
❤11
پدرم امروز عصر
جسد سردی را از ته ایوان برداشت،
یاکریمی امروز
شدت سرما را تاب نداشت.
چه غروب سردیست!
و من آرام و خموش
ته ایوان اتاقم هستم،
و گرفتار در این مخمصهی تلخ زمان
به سکوت غم خود، کردم گوش.
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
میشوم غرق در مذابی داغ؛
یاکریم، همچون من
از تو هم هیچ کسی
نگرفتهست سراغ؟
چه غروب سردیست!
همه اعضای تنم میسوزند
هر صدایی، اینجا
چون فرو کردن صد چاقو در گوش من است
نور، چون دستههایی از سوزن...
هر طرف مینگرم
میچکد قطرهی خون
گویی چشمان مرا حفره زده، میدوزند.
و من آرام و خموش
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
یاکریمی در من، میگریَد،
من عزادار کهام؟
شاید خویش!
مطمئن نیستم، نمیدانم.
یاکریم، آرامی؟
پدرم امروز عصر
جسد سردت را از ته ایوان برداشت،
غم تو در ایوان جا مانده
دل من غصهی تو را کم داشت.
مبینا وفا
@mobinavafaa
جسد سردی را از ته ایوان برداشت،
یاکریمی امروز
شدت سرما را تاب نداشت.
چه غروب سردیست!
و من آرام و خموش
ته ایوان اتاقم هستم،
و گرفتار در این مخمصهی تلخ زمان
به سکوت غم خود، کردم گوش.
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
میشوم غرق در مذابی داغ؛
یاکریم، همچون من
از تو هم هیچ کسی
نگرفتهست سراغ؟
چه غروب سردیست!
همه اعضای تنم میسوزند
هر صدایی، اینجا
چون فرو کردن صد چاقو در گوش من است
نور، چون دستههایی از سوزن...
هر طرف مینگرم
میچکد قطرهی خون
گویی چشمان مرا حفره زده، میدوزند.
و من آرام و خموش
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
یاکریمی در من، میگریَد،
من عزادار کهام؟
شاید خویش!
مطمئن نیستم، نمیدانم.
یاکریم، آرامی؟
پدرم امروز عصر
جسد سردت را از ته ایوان برداشت،
غم تو در ایوان جا مانده
دل من غصهی تو را کم داشت.
مبینا وفا
@mobinavafaa
💔5😭2
من اسب فکر را به غم، سواره میشوم
تا ناکجای تاخته، آواره میشوم
از وحشت و سرگیجه که پرتاب میشوم
با خاک کوی رنج، همقواره میشوم
برخیزم و تا خاک جامه، میتکانَدَم
همچون غبارِ صد هزار پاره میشوم
گویی که ایستاده بودهام تمام عمر
من اسب فکر را ز نو سواره میشوم
میپرسم از مسیر و از این اسب نانجیب
در ناکجا، من آخِرَت چهکاره میشوم؟
بیپاسخیم، اسب و من، مسیر و ناکجا
پس با سکوت، مسئله را چاره میشوم
یک شیههی بلند! توقف! دوراهی است
بیتجربه، وحشتزده، بیچاره میشوم
یک راه را گُزیدنِ من چون محال بود
از فقر انتخاب خود، دو پاره میشوم
#میرا(م.و)
@pointperdu
تا ناکجای تاخته، آواره میشوم
از وحشت و سرگیجه که پرتاب میشوم
با خاک کوی رنج، همقواره میشوم
برخیزم و تا خاک جامه، میتکانَدَم
همچون غبارِ صد هزار پاره میشوم
گویی که ایستاده بودهام تمام عمر
من اسب فکر را ز نو سواره میشوم
میپرسم از مسیر و از این اسب نانجیب
در ناکجا، من آخِرَت چهکاره میشوم؟
بیپاسخیم، اسب و من، مسیر و ناکجا
پس با سکوت، مسئله را چاره میشوم
یک شیههی بلند! توقف! دوراهی است
بیتجربه، وحشتزده، بیچاره میشوم
یک راه را گُزیدنِ من چون محال بود
از فقر انتخاب خود، دو پاره میشوم
#میرا(م.و)
@pointperdu
❤6👎1
باران تندی میبارد. گاهی صدای چرخ ماشینهایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس میگذرند میآید. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. اما به عشق آب باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن، آدم دریادل میخواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح میدهم که از همان پستوی دکان هفت شهر عشق را میگشت. هرچه باشد همکاریم و زبان یکدیگر را بهتر میفهمیم.
مدتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن...
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
مدتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن...
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
❤7