سلام به من، منِ دوباره!
ذهنم برای تو یک نفر، شبیه یک اتاق بازجوییست. صندلی را با خشم عقب میکشم، صدای کشیده شدن پایهی فلزی صندلی روی زمین، چه حسی دارد؟ تو به من همان را دادهای. دلخراش، عذابآور، زشت، بد، اَه! بنشین، آرامم. ببین برایت روی این میز سخت بدقیافه، گلدان کوچکی گذاشتهام، با شاخهگلی صورتی!
در چشمهایت با مهربانی نگاه میکنم. تکهی کوچکی از مردمک چشمت صورتیِ گل را منعکس میکند، بالای گونهات یک مژه افتاده، دقیقاً همانجا که فرورفتگی سیاه زیر چشمت عمیقتر میشود. سیاهی! دوباره یاد این سیاهی افتادم...
در چشمهایت با مهربانی نگاه میکنم. این بار تیرگی مردمکت بیشتر از آن انعکاس صورتی توجهم را جلب می کند، دستم را بالا میآورم، محکم میکوبم توی گوشت!
+چند سال است که تباهمان کردهای؟
جوابی نمیشنوم. محکمتر میزنم تا به صدا بیفتی.
-نزن، به اندازهی کافی خوردهام.
+از که خوردی؟
-از خودم.
باز هم از این جملات ظاهراً عمیقت تحویلم میدهی که خونم به جوش میآید. بلندتر میپرسم. چندتاشان را کشتی؟
-من نکشتم.
پس اینهمه جسد قد و نیمقد را از کجا آوردهام؟
-نمیدانم چندتاشان را کشتهام.
و اشک میریزی.
در این اتاق تاریک قدم میزنم. دلم برایت میسوزد و از تو خشمگینم. صدای سقوط قطرههای اشکت روی میز فلزی، صدای مهار نفسهایت، صدای ضربهی کف کفشم به زمین، صدای شلوغیهای بیرون از اتاق که به سختی به داخل میرسند...صداهای کوچک بیاهمیتی را میشنوم که هر کدامشان میتواند بهانهای شود تا جنگی دوباره به پا کنم.
از لحظهای که شروع به حرف زدن میکنی، تمام صداها قطع میشوند.
-پنج سالی هست که بیمارِ این کارم. نمیدانم چرا شروع شد، نفهمیدم چطور...اوایل، دردی نمیفهمیدم، یعنی فکر میکردم هرچیزی ارزشش را دارد...اما یکی دو سال که گذشت، فهمیده بودم اشتباه است، اما ادامه میدادم. یکی یکی میکشتم، میگویند هرچه را مکرر انجام دهی آسانتر میشود، نمیفهمیدم برای من چرا هرچه بیشتر میکشتم، سختتر میشد، آنقدر که دیگر دوام نیاوردم. عادت کرده بودم انکار کنم، همیشه ناخودآگاه انکار میکنم که کار من بوده، اما آمدهام که خودم را تحویل دهم، خودِ دیگری میخواهم، از این خائن جنایتکاری که هستم، خستهام.
رو به رویت مینشینم، به گل صورتی زل زدهای، تمام مردمک خیست روشن و صورتیرنگ شده، میبینم که سیاهی آن دیگر به چشم نمیآید.
زیر چانهات را میگیرم، در چشمهایت زل میزنم، انعکاس من در چشمان توست، اما هنوز در آن عمق، روشنی صورتیرنگی زنده است.
+قتل کدامشان دردناکتر بود؟
-از همهشان سرزندهتر بود، رویا!
#میرا(م.و)
سهشنبه ۱۵ خرداد
#حال
ذهنم برای تو یک نفر، شبیه یک اتاق بازجوییست. صندلی را با خشم عقب میکشم، صدای کشیده شدن پایهی فلزی صندلی روی زمین، چه حسی دارد؟ تو به من همان را دادهای. دلخراش، عذابآور، زشت، بد، اَه! بنشین، آرامم. ببین برایت روی این میز سخت بدقیافه، گلدان کوچکی گذاشتهام، با شاخهگلی صورتی!
در چشمهایت با مهربانی نگاه میکنم. تکهی کوچکی از مردمک چشمت صورتیِ گل را منعکس میکند، بالای گونهات یک مژه افتاده، دقیقاً همانجا که فرورفتگی سیاه زیر چشمت عمیقتر میشود. سیاهی! دوباره یاد این سیاهی افتادم...
در چشمهایت با مهربانی نگاه میکنم. این بار تیرگی مردمکت بیشتر از آن انعکاس صورتی توجهم را جلب می کند، دستم را بالا میآورم، محکم میکوبم توی گوشت!
+چند سال است که تباهمان کردهای؟
جوابی نمیشنوم. محکمتر میزنم تا به صدا بیفتی.
-نزن، به اندازهی کافی خوردهام.
+از که خوردی؟
-از خودم.
باز هم از این جملات ظاهراً عمیقت تحویلم میدهی که خونم به جوش میآید. بلندتر میپرسم. چندتاشان را کشتی؟
-من نکشتم.
پس اینهمه جسد قد و نیمقد را از کجا آوردهام؟
-نمیدانم چندتاشان را کشتهام.
و اشک میریزی.
در این اتاق تاریک قدم میزنم. دلم برایت میسوزد و از تو خشمگینم. صدای سقوط قطرههای اشکت روی میز فلزی، صدای مهار نفسهایت، صدای ضربهی کف کفشم به زمین، صدای شلوغیهای بیرون از اتاق که به سختی به داخل میرسند...صداهای کوچک بیاهمیتی را میشنوم که هر کدامشان میتواند بهانهای شود تا جنگی دوباره به پا کنم.
از لحظهای که شروع به حرف زدن میکنی، تمام صداها قطع میشوند.
-پنج سالی هست که بیمارِ این کارم. نمیدانم چرا شروع شد، نفهمیدم چطور...اوایل، دردی نمیفهمیدم، یعنی فکر میکردم هرچیزی ارزشش را دارد...اما یکی دو سال که گذشت، فهمیده بودم اشتباه است، اما ادامه میدادم. یکی یکی میکشتم، میگویند هرچه را مکرر انجام دهی آسانتر میشود، نمیفهمیدم برای من چرا هرچه بیشتر میکشتم، سختتر میشد، آنقدر که دیگر دوام نیاوردم. عادت کرده بودم انکار کنم، همیشه ناخودآگاه انکار میکنم که کار من بوده، اما آمدهام که خودم را تحویل دهم، خودِ دیگری میخواهم، از این خائن جنایتکاری که هستم، خستهام.
رو به رویت مینشینم، به گل صورتی زل زدهای، تمام مردمک خیست روشن و صورتیرنگ شده، میبینم که سیاهی آن دیگر به چشم نمیآید.
زیر چانهات را میگیرم، در چشمهایت زل میزنم، انعکاس من در چشمان توست، اما هنوز در آن عمق، روشنی صورتیرنگی زنده است.
+قتل کدامشان دردناکتر بود؟
-از همهشان سرزندهتر بود، رویا!
#میرا(م.و)
سهشنبه ۱۵ خرداد
#حال
❤5
Swan Lake ~ Music-Fa.Com
Tchaikovsky ~ Music-Fa.Com
برای نبرد این روزهای خود سیاه و خود سفیدم-
شدیداً تحت تأثیر دریاچهی قو هستم.
شدیداً تحت تأثیر دریاچهی قو هستم.
❤4
در کهکشان تو دگر هوری نمیبینم
سیارهات بودم، دگر نوری نمیبینم
رفتم که دور از تو بسازم کهکشان خویش
در دست خود اما چنان زوری نمیبینم
چون نور چشمان مرا کشتی، دگر در خود
هیچ اختری یا کنج معموری نمیبینم
از چند خصلت که تو یاد اختران دادی
اینجا که هستم، هیچ جز دوری نمیبینم
نیشت به قلبم خورد و با آن چشمهایم سوخت
در باغ قصدت گرچه زنبوری نمیبینم
اما ملخ شاید، که تخم عشق را خورده!
در خندهام بر این مثل، شوری نمیبینم
میخندم از درد و چو در آیینه میگردم
در خود دگر شادی مستوری نمیبینم
هرکس که میبیند مرا، میپرسد: این زندهست؟
من خوبم اما بینشان کوری نمیبینم
رد میشوم، میگریم و میافتم و دیگر
برخاستن را کار مقدوری نمیبینم
خاکسترم، میرا و آری، تیره و تارم
هرروز میمیرم، فقط گوری نمیبینم
#میرا(م.و)
سحرگاه، شنبه ۱۹ خرداد
سیارهات بودم، دگر نوری نمیبینم
رفتم که دور از تو بسازم کهکشان خویش
در دست خود اما چنان زوری نمیبینم
چون نور چشمان مرا کشتی، دگر در خود
هیچ اختری یا کنج معموری نمیبینم
از چند خصلت که تو یاد اختران دادی
اینجا که هستم، هیچ جز دوری نمیبینم
نیشت به قلبم خورد و با آن چشمهایم سوخت
در باغ قصدت گرچه زنبوری نمیبینم
اما ملخ شاید، که تخم عشق را خورده!
در خندهام بر این مثل، شوری نمیبینم
میخندم از درد و چو در آیینه میگردم
در خود دگر شادی مستوری نمیبینم
هرکس که میبیند مرا، میپرسد: این زندهست؟
من خوبم اما بینشان کوری نمیبینم
رد میشوم، میگریم و میافتم و دیگر
برخاستن را کار مقدوری نمیبینم
خاکسترم، میرا و آری، تیره و تارم
هرروز میمیرم، فقط گوری نمیبینم
#میرا(م.و)
سحرگاه، شنبه ۱۹ خرداد
🔥3❤1
Zarre Bin ~ UpMusic
Mohsen Chavoshi~ UpMusic
خبر بده به آفتاب
همون که گفته بود شد...
به زیر ذرهبین عشق، یکی نشست و دود شد!
همون که گفته بود شد...
به زیر ذرهبین عشق، یکی نشست و دود شد!
⚡2
هنوز منتظرم، منتظرم که منفجر شم. از یه طرف تعجب میکنم از این شدت دوامآوریم، از یه طرف حس میکنم بدنم تو یه نمایشه و به محض تشویق حضار و خاموش شدن چراغا، کف صحنه دراز به دراز میفته و لیتر لیتر خون ازش میره.
شایدم یه عروسک چوبی خیمهشب بازیام، خودم میدونم که چیزی که سرپا نگهم داشته فقط چندتا دونه نخ نازکه، میرقصم و میخونم و میخندم؛ اما هرلحظه منتظرم این نخهای نامرئی پاره شن و با سر بخورم زمین.
دلهرهی زمین خوردن داره قدرت سرپا بودنم رو ضعیف میکنه؛ برای هر حرکت، قدم یا حرفی محتاطترم میکنه؛ یا شاید مثل یه زالوی کوچیکه، چسبیده به تنم، بدون اینکه درد زیادی حس کنم خونم رو میمکه.
دروغ که نمیگم، ولی نمیدونم، نخها بالاخره پاره میشن؟ یا من آخرش پینوکیو میشم؟
#حال
شایدم یه عروسک چوبی خیمهشب بازیام، خودم میدونم که چیزی که سرپا نگهم داشته فقط چندتا دونه نخ نازکه، میرقصم و میخونم و میخندم؛ اما هرلحظه منتظرم این نخهای نامرئی پاره شن و با سر بخورم زمین.
دلهرهی زمین خوردن داره قدرت سرپا بودنم رو ضعیف میکنه؛ برای هر حرکت، قدم یا حرفی محتاطترم میکنه؛ یا شاید مثل یه زالوی کوچیکه، چسبیده به تنم، بدون اینکه درد زیادی حس کنم خونم رو میمکه.
دروغ که نمیگم، ولی نمیدونم، نخها بالاخره پاره میشن؟ یا من آخرش پینوکیو میشم؟
#حال
❤1🍓1
نیلیشرابی|مبینا وفا
Video
نمیدونم از کجا، چطوری و چه روزی بود که اون آهنگ رو شنیدم، فرانسوی بلد نبودم، تنها چیزی که میدونستم این بود: حسی که این آهنگ به من منتقل میکنه، خیلی عمیقه. نه اسمشو میدونستم، نه خوانندشو، تنها چیزی که میدونستم، حس ناشناس خودم بود که انگار سالهای سال میشناختمش.
دیگه نشنیدمش، شاید تا حدود چهار سال بعد از اون روز... تو روزایی از نوجوونیم که خیلی سردرگم بودم، سردرگمیای که برای ظرفیت روحم در اون زمان خیلی زیاد بود. انتخابهای اطرافیانم، چیزی که دل خودم میخواست، تصمیم درست، تصمیم غلط، بهدست آوردن رویاهام، از دست دادن حمایت، آیندهی تضمینشده، خیال راحت...بین همهچیز گیر کرده بودم. نهایت چیزایی که ترازوی اون زمان مبینای پونزده ساله میتونست وزن کنه همینا بودن.
و اون روز...دوباره شنیدمش، اون حس عمیقو دوباره درک کردم، فقط یه لحظه برام کافی بود تا از دست دادن خیلیچیزا رو به جون بخرم و بیفتم تو مسیر پرخطر آرزوم. شاید ساده بهنظر میاد، اما برای من هنوز ارزشمنده، چرا که اون، اولین باری بود که از محدودهی امنم بیرون اومدم، اولین باری بود که یه سد رو شکستم و از اون به بعد، کم کم مجبور شدم یاد بگیرم چجوری تو جریان سیل دووم بیارم.
انگار من اولین کسی بودم که صدای فرانسواز رو شنیده، و فرانسواز اولین کسی بود که صدای من، مبینای کوچیک و یکی از رویاهای دور و درازشو شنیده...
از اونموقع تقریباً خیلی گذشته، دنیای من وسعت بیشتری پیدا کرده، که توش خیلی دنبال زندگی گشتم، خیلی هم دنبال خودم؛ خمیری شدم که عشق، زندگی، سوگ و مهمتر از همه، رنج، به صدها شکل مختلف درش آورده؛ هنوز دنبال خودم میگردم، اما به لطف این خمیربازی دردناک، یهکم کمتر! و هرجا هستم، هر کار که میکنم، قصهی گل سرخ رو با خودم میبرم.
برای فرانسواز، که چند روز پیش، مثل گل سرخ، از دنیا رفت.
و برای مبینایی که هنوز زندهست، که از یهروزی تا بهحال، برای هر قدمی که برداشته، این منطق واحد رو ناخودآگاه زندگی کرده: "اگه مثل گل سرخ، فردا بمیرم و انجامش نداده باشم چی؟"
و میدونم که منم یه گل سرخم!
دیگه نشنیدمش، شاید تا حدود چهار سال بعد از اون روز... تو روزایی از نوجوونیم که خیلی سردرگم بودم، سردرگمیای که برای ظرفیت روحم در اون زمان خیلی زیاد بود. انتخابهای اطرافیانم، چیزی که دل خودم میخواست، تصمیم درست، تصمیم غلط، بهدست آوردن رویاهام، از دست دادن حمایت، آیندهی تضمینشده، خیال راحت...بین همهچیز گیر کرده بودم. نهایت چیزایی که ترازوی اون زمان مبینای پونزده ساله میتونست وزن کنه همینا بودن.
و اون روز...دوباره شنیدمش، اون حس عمیقو دوباره درک کردم، فقط یه لحظه برام کافی بود تا از دست دادن خیلیچیزا رو به جون بخرم و بیفتم تو مسیر پرخطر آرزوم. شاید ساده بهنظر میاد، اما برای من هنوز ارزشمنده، چرا که اون، اولین باری بود که از محدودهی امنم بیرون اومدم، اولین باری بود که یه سد رو شکستم و از اون به بعد، کم کم مجبور شدم یاد بگیرم چجوری تو جریان سیل دووم بیارم.
انگار من اولین کسی بودم که صدای فرانسواز رو شنیده، و فرانسواز اولین کسی بود که صدای من، مبینای کوچیک و یکی از رویاهای دور و درازشو شنیده...
از اونموقع تقریباً خیلی گذشته، دنیای من وسعت بیشتری پیدا کرده، که توش خیلی دنبال زندگی گشتم، خیلی هم دنبال خودم؛ خمیری شدم که عشق، زندگی، سوگ و مهمتر از همه، رنج، به صدها شکل مختلف درش آورده؛ هنوز دنبال خودم میگردم، اما به لطف این خمیربازی دردناک، یهکم کمتر! و هرجا هستم، هر کار که میکنم، قصهی گل سرخ رو با خودم میبرم.
برای فرانسواز، که چند روز پیش، مثل گل سرخ، از دنیا رفت.
و برای مبینایی که هنوز زندهست، که از یهروزی تا بهحال، برای هر قدمی که برداشته، این منطق واحد رو ناخودآگاه زندگی کرده: "اگه مثل گل سرخ، فردا بمیرم و انجامش نداده باشم چی؟"
و میدونم که منم یه گل سرخم!
❤2🔥1
از من نخواه که خوب باشم، چه برای خودم چه برای فلانکار و بهمانچیز. از من نخواه که خوب بخوانم، خوب بنویسم، خوب ببینم، خوب بشناسم؛ آنچه باید میشد، شد و من نیمهی سیاه وجودم را یافتم. از تلاشهای بینتیجه برای کافی شدن بیزارم.
ریشههای درختی راه نفسم را بسته که هرچه آب و نورش دادهام میوهی رضایت نداده است.
از آسمان سیاه شب، روشنی روز نخواه
از کثافت باتلاق، شفافیت رود نخواه
یا زندگی، از گور!
از لجنزار که نمیشود دستههای مریم و نرگس چید
ای جهان، ای من
از تو تنها یک چیز میخواهم
که از من نخواه.
#حال
ریشههای درختی راه نفسم را بسته که هرچه آب و نورش دادهام میوهی رضایت نداده است.
از آسمان سیاه شب، روشنی روز نخواه
از کثافت باتلاق، شفافیت رود نخواه
یا زندگی، از گور!
از لجنزار که نمیشود دستههای مریم و نرگس چید
ای جهان، ای من
از تو تنها یک چیز میخواهم
که از من نخواه.
#حال
❤2💔2
تو با شهر خیال من چه کردی؟
که دورافتاده و متروک و خالیست
تو رفتی، کل گلها را بریدم
به دل گفتم که کار شهرداریست!
تو رفتی و سخن گفتن حرام است
و شهرم ساکت و آرام و عالیست!
از آن شب هیچ کس چیزی نگفته
زبانِ رایجش مِنبعد، لالیست
همه تصویرهایت شعلهور شد
دلم، خاکستری حالیبهحالیست
که با هر بازدم، تا میوزد باد
چنان میسوزد، آتش احتمالیست
تو رفتی، کل گلها را بریدم
تمام شهر از عطر تو خالیست
غبار کفش تو، آنشب به من گفت
که تنها گل که مانَد، طرح قالیست
#میرا(م.و)
(سحرگاه ۱۴۰۳/۳/۲۹)
که دورافتاده و متروک و خالیست
تو رفتی، کل گلها را بریدم
به دل گفتم که کار شهرداریست!
تو رفتی و سخن گفتن حرام است
و شهرم ساکت و آرام و عالیست!
از آن شب هیچ کس چیزی نگفته
زبانِ رایجش مِنبعد، لالیست
همه تصویرهایت شعلهور شد
دلم، خاکستری حالیبهحالیست
که با هر بازدم، تا میوزد باد
چنان میسوزد، آتش احتمالیست
تو رفتی، کل گلها را بریدم
تمام شهر از عطر تو خالیست
غبار کفش تو، آنشب به من گفت
که تنها گل که مانَد، طرح قالیست
#میرا(م.و)
(سحرگاه ۱۴۰۳/۳/۲۹)
❤3
تو آزردی مرا، آنقدر، تا جانم به لب آید
که گویم با خودم دیگر ز کوی تو سفر باید
توَهُم بود، میدیدم که هستی و توهم بود
تو تا آن لحظه که رفتم، همانجا بودهای؟ شاید!
تو پیش از من از این کوی بلادیده سفر کردی
همان روزی که حس کردم صدات از دور میآید
به تو نزدیک تا کردم خودم را تا که تصویرت
کنار صوت دلچسبت، نگاهم را بیاراید
به من رو کردی و حتی به لبخندی نشد مهمان
دل پرشور و شوقی که ز لبخندت به ذوق آید
نخندیدی، که اشکم را خودم با کاسهی آبی
بریزم پشت سر، راهی شوم، آنسو که میباید
خمیده، بیصدا، رفتم، تو آزردی مرا، آری
چنانم شانهها خم شد، لباسم بر زمین ساید
تو آزردی مرا تا شوق کودکوار من میرَد
که در راه سفر، میرا، جنینی مرده میزاید
#میرا(م.و)
۱۴۰۳/۳/۲۹
که گویم با خودم دیگر ز کوی تو سفر باید
توَهُم بود، میدیدم که هستی و توهم بود
تو تا آن لحظه که رفتم، همانجا بودهای؟ شاید!
تو پیش از من از این کوی بلادیده سفر کردی
همان روزی که حس کردم صدات از دور میآید
به تو نزدیک تا کردم خودم را تا که تصویرت
کنار صوت دلچسبت، نگاهم را بیاراید
به من رو کردی و حتی به لبخندی نشد مهمان
دل پرشور و شوقی که ز لبخندت به ذوق آید
نخندیدی، که اشکم را خودم با کاسهی آبی
بریزم پشت سر، راهی شوم، آنسو که میباید
خمیده، بیصدا، رفتم، تو آزردی مرا، آری
چنانم شانهها خم شد، لباسم بر زمین ساید
تو آزردی مرا تا شوق کودکوار من میرَد
که در راه سفر، میرا، جنینی مرده میزاید
#میرا(م.و)
۱۴۰۳/۳/۲۹
❤4⚡1
با اینکه میدانم هزاران رنج پنهان زیر هر پوستی نهفته است، نمیدانم چرا هنوز هم با تماشای آدمها، وقتی میخندند، راه میروند، زندگی میکنند، حسرتم میگیرد. یک جور احساس دلسوزی در من پدید میآید که فکر میکنم آنها هنوز نفهمیدهاند دنیا از چه قرار است.
شاید هم فقط فکر میکنم که میفهمم، و عمیقاً هنوز نفهمیدهام که آدمهای بهجز من هم درد میکشند.
شنیده بودم که همه، در این دهه از زندگیشان دچار تناقضاتاند، شاید من هم به همین مربوط باشم؛ از یک طرف، از نفهمیدن خوشم نمیآید، از یک طرف شدیداً دلم میخواهد ابله باشم و هیچ نفهمم، از طرفی دیگر، دلم میخواهد عمیقاً بفهمم و دریابم و خیالم راحت شود. همچنین میدانم که این میل فهمیدن، به پوچی میرساندم، همانطور که بارها مرا تا مرز مرگ برده...
ناگهان میفهمم خودم هم در حال زندگی کردنم، بعد دوباره یادم میفتد احتمالاً همهی آدمها، مناند و من، همهی آدمها. یادم میفتد همگی با رنجهایمان، یکایم، در میلیاردها تن.
گاهی احساس میکنم بیش از حد عمیقاً فهمیدهام. گاهی فکر میکنم نکند همهی اینها یک توهم است و دچار خودبزرگبینی شدهام.
هرچه که باشد، چند ماهی هست که فکر کردن بلندمدت به این چیزها از حوصلهام خارج است. از نقد و موشکافی کردن درونیاتم گرفته تا چرایی بهوجود آمدن... نهایتاً میشود یک نوشتهی چند خطی، که نه نگارش خوبی دارد، نه جنبهی ادبی، نه جنبهی علمی و نه آنچنان جذابیتی برای خوانده شدن.
#حال
@pointperdu
شاید هم فقط فکر میکنم که میفهمم، و عمیقاً هنوز نفهمیدهام که آدمهای بهجز من هم درد میکشند.
شنیده بودم که همه، در این دهه از زندگیشان دچار تناقضاتاند، شاید من هم به همین مربوط باشم؛ از یک طرف، از نفهمیدن خوشم نمیآید، از یک طرف شدیداً دلم میخواهد ابله باشم و هیچ نفهمم، از طرفی دیگر، دلم میخواهد عمیقاً بفهمم و دریابم و خیالم راحت شود. همچنین میدانم که این میل فهمیدن، به پوچی میرساندم، همانطور که بارها مرا تا مرز مرگ برده...
ناگهان میفهمم خودم هم در حال زندگی کردنم، بعد دوباره یادم میفتد احتمالاً همهی آدمها، مناند و من، همهی آدمها. یادم میفتد همگی با رنجهایمان، یکایم، در میلیاردها تن.
گاهی احساس میکنم بیش از حد عمیقاً فهمیدهام. گاهی فکر میکنم نکند همهی اینها یک توهم است و دچار خودبزرگبینی شدهام.
هرچه که باشد، چند ماهی هست که فکر کردن بلندمدت به این چیزها از حوصلهام خارج است. از نقد و موشکافی کردن درونیاتم گرفته تا چرایی بهوجود آمدن... نهایتاً میشود یک نوشتهی چند خطی، که نه نگارش خوبی دارد، نه جنبهی ادبی، نه جنبهی علمی و نه آنچنان جذابیتی برای خوانده شدن.
#حال
@pointperdu
❤4⚡1
رادمهر، برادر کوچکم، اینجا دراز کشیده، با کتاب قصهی جدیدش سرگرم است. من پاهایم از تخت آویزاناند. دفترم را رو به رویم گذاشتهام، تکیه داده به دیوار، برای امتحان فردا آماده میشوم. امتحان فردا تفسیر ادبیست.
موریانهها شروع میکنند به بالا آمدن از تنم. از زیر پوست اولین انگشت پایم. همزمان که بالا میآیند، تکثیر میشوند. موریانهها! بیشتر میشوند.
موریانهها
موریانهها...
آه!
توقفناپذیرند
فریاد میخواهم
که بایستید!
فریاد بلندی میخواهم
و میخواهم...
میخواهم بروم
بدوم
فرار کنم
موریانهها
موریانهها
رهایم کنید!
رهایم نمیکنند
تکثیر شدند
تا گلویم رسیدند
اطراف گوشم...
حالا هر صدایی برایم مشابه صدای جویده شدن گوشت تن بهنظر میرسد.
تنم درد میکند.
شکمم میسوزد.
استخوان هایم میخارند.
رادمهر موریانهای نمیبیند.
من... پاهایم از تخت آویزاناند. دفترم را رو به رویم گذاشتهام، تکیه داده به دیوار، برای امتحان فردا آماده نمیشوم. امتحان امشب، حملهی عصبیست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
موریانهها شروع میکنند به بالا آمدن از تنم. از زیر پوست اولین انگشت پایم. همزمان که بالا میآیند، تکثیر میشوند. موریانهها! بیشتر میشوند.
موریانهها
موریانهها...
آه!
توقفناپذیرند
فریاد میخواهم
که بایستید!
فریاد بلندی میخواهم
و میخواهم...
میخواهم بروم
بدوم
فرار کنم
موریانهها
موریانهها
رهایم کنید!
رهایم نمیکنند
تکثیر شدند
تا گلویم رسیدند
اطراف گوشم...
حالا هر صدایی برایم مشابه صدای جویده شدن گوشت تن بهنظر میرسد.
تنم درد میکند.
شکمم میسوزد.
استخوان هایم میخارند.
رادمهر موریانهای نمیبیند.
من... پاهایم از تخت آویزاناند. دفترم را رو به رویم گذاشتهام، تکیه داده به دیوار، برای امتحان فردا آماده نمیشوم. امتحان امشب، حملهی عصبیست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
❤4💔1
از مصیبتزده ، ویرانتر
از ویران، نابودتر
از نابود، زایلتر...
دنبال کدامین صفت میگردم؟
لغتنامهها را دور خواهم ریخت.
شرح من کوتاه است:
عمیقاً بیواژهام.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
از ویران، نابودتر
از نابود، زایلتر...
دنبال کدامین صفت میگردم؟
لغتنامهها را دور خواهم ریخت.
شرح من کوتاه است:
عمیقاً بیواژهام.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
💔4❤1