❤3
دیگه نوبت نوشتن من نیست، هرچی عمیقتر میشم میفهمم، نمیتونم بهتر از این حسمو توصیف کنم:
شب از مهتاب سر می ره
تمام ماه، تو آبه
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی، جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن، سکوتِ تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشمات و می بندی...
-روزبه بمانی
@pointperdu
شب از مهتاب سر می ره
تمام ماه، تو آبه
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی، جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن، سکوتِ تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشمات و می بندی...
-روزبه بمانی
@pointperdu
❤3
Forwarded from انجمن علمی زبان و ادبیات فرانسۀ دانشگاه تهران
~°انجمن علمیدانشجویی زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه تهران، منتشر میکند:
🎙پادکست رادیو فرانسه دانشگاه تهران📻
🎞فصل اول: سینما
📺قسمت اول: La Belle Époque
~'~'~'~'~'~'~'~'~'~
کانال انجمن علمی زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه تهران
@uteheran_fr
کانال پادکست رادیو فرانسه دانشگاه تهران
@radiofrance_ut
🎙پادکست رادیو فرانسه دانشگاه تهران📻
🎞فصل اول: سینما
📺قسمت اول: La Belle Époque
~'~'~'~'~'~'~'~'~'~
کانال انجمن علمی زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه تهران
@uteheran_fr
کانال پادکست رادیو فرانسه دانشگاه تهران
@radiofrance_ut
❤2👍1
Saison 1 - EP1 - La Belle Époque
Radio France De L'Université De Téhéran
📻پادکست رادیو فرانسه دانشگاه تهران
🎞فصل اول: سینما
📺قسمت اول: La Belle Époque
🎙گویندگان: سارا رفیعی، مبینا زنجانیان وفا
🌎زبان: فارسی، فرانسه
تنظیم: مبینا زنجانیان وفا
~'
کانال انجمن علمی زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه تهران
@uteheran_fr
کانال پادکست رادیو فرانسه دانشگاه تهران
@radiofrance_ut
🎞فصل اول: سینما
📺قسمت اول: La Belle Époque
🎙گویندگان: سارا رفیعی، مبینا زنجانیان وفا
🌎زبان: فارسی، فرانسه
تنظیم: مبینا زنجانیان وفا
~'
~'~'~'~'~'~'~'~'~کانال انجمن علمی زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه تهران
@uteheran_fr
کانال پادکست رادیو فرانسه دانشگاه تهران
@radiofrance_ut
❤6
Une journée très étrange
Oh God how f-cking much I want to be free!
❤8⚡1
هرچه بیشتر به جستجوی معنا گشتن
بیشتر پوچ را یافتن
کمتر رویا بافتن
سختتر خود را ساختن
شکستن
مردن
باختن...
میخوانمت
به بلندای فریادهای این میدان
به من بگو
این چه نبردیست
که انسان و بیچارگیهایش
به جانبازی و جراحتهای آن
مجبور و دچارند؟
بگو باید به کجا راه یافتن
بگو تا کی, تا کی، تا کی
سوختن
ساختن؟
#میرا(م.و)
@pointperdu
بیشتر پوچ را یافتن
کمتر رویا بافتن
سختتر خود را ساختن
شکستن
مردن
باختن...
میخوانمت
به بلندای فریادهای این میدان
به من بگو
این چه نبردیست
که انسان و بیچارگیهایش
به جانبازی و جراحتهای آن
مجبور و دچارند؟
بگو باید به کجا راه یافتن
بگو تا کی, تا کی، تا کی
سوختن
ساختن؟
#میرا(م.و)
@pointperdu
❤3👍1
من در خوشحالترینترینترین حالت خودم بودم
و حالا امیرآباد واقعاً یه جور دیگه قشنگ بود.
و حالا امیرآباد واقعاً یه جور دیگه قشنگ بود.
❤7🍓3
"نانکشمشی و دستمالکاغذی"
-خانم اینجایی که شما میگی هیچکس نمیره!...حالا بشین دیگه؛ میبرمت.
راننده تاکسی با کمی عصبانیت، و زیادی خستگی، این را گفت و نشست. من عجله داشتم.
...
هزینه را برایش واریز کردم. رسید را نشانش دادم.
+بفرمایید، براتون پیامک میاد؟
-خانم ول کن حالا تصادف نکنیم، پونزده تومن چیزی نیست که من الان براش حواسم پرت شه معلوم نیست چقدر خرج ماشین کنم. اینجا رو ببین توروخدا ما داریم تو چه وضعی کار میکنیم. ترافیک رو نگاه! برق هم که نیست، خدا لعنتشون کنه.
زیادی عصبانی بود، و زیادتر خسته.
چیزی نگفتم؛ کمی جلوتر، نان کشمشیام را باز کردم. پیاده رو را نگاه میکردم، یکی دو گاز زدم.
سرم را که برگرداندم، راننده یک دستمالکاغذی را جلویم گرفته بود. گرفتم و تشکر کردم.
+میل دارین؟
سرش را آرام تکان داد. انگار نمیدانست.
تکهای از نانکشمشی که دست نخورده بود را کندم و به او دادم.
میدانست.
سکوت کردیم.
رسیدیم.
-برای نون متشکرم دخترم...من دعات کردم، آرزو کردم خوشبخت بشی.
صدایش زیادی خسته، زیادی آرام و مهربان بود؛ و من فکر میکردم که انسان، چه موجود سادهی پیچیدهایست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
-خانم اینجایی که شما میگی هیچکس نمیره!...حالا بشین دیگه؛ میبرمت.
راننده تاکسی با کمی عصبانیت، و زیادی خستگی، این را گفت و نشست. من عجله داشتم.
...
هزینه را برایش واریز کردم. رسید را نشانش دادم.
+بفرمایید، براتون پیامک میاد؟
-خانم ول کن حالا تصادف نکنیم، پونزده تومن چیزی نیست که من الان براش حواسم پرت شه معلوم نیست چقدر خرج ماشین کنم. اینجا رو ببین توروخدا ما داریم تو چه وضعی کار میکنیم. ترافیک رو نگاه! برق هم که نیست، خدا لعنتشون کنه.
زیادی عصبانی بود، و زیادتر خسته.
چیزی نگفتم؛ کمی جلوتر، نان کشمشیام را باز کردم. پیاده رو را نگاه میکردم، یکی دو گاز زدم.
سرم را که برگرداندم، راننده یک دستمالکاغذی را جلویم گرفته بود. گرفتم و تشکر کردم.
+میل دارین؟
سرش را آرام تکان داد. انگار نمیدانست.
تکهای از نانکشمشی که دست نخورده بود را کندم و به او دادم.
میدانست.
سکوت کردیم.
رسیدیم.
-برای نون متشکرم دخترم...من دعات کردم، آرزو کردم خوشبخت بشی.
صدایش زیادی خسته، زیادی آرام و مهربان بود؛ و من فکر میکردم که انسان، چه موجود سادهی پیچیدهایست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
❤11