زندگی یه جوری عجیبغریب پیش میره که ایرپادمو از کیفم درآوردم، نگاهش کردم و دوباره گذاشتمش تو کیفم. میخوام بادی که از پنجرهی ماشین وارد میشه رو روی صورتم حس کنم، رنگ چراغها رو ببینم و صدای همهچیز رو بشنوم.
در سکوت رک هنگام طلوع
ریسههایی ظریف و تیز از نور
بر سر و صورت من میکوبید
که بفهمم باز
در حس خودم تنهایم...
#مبیناوفا
#میرا(م.و)
@mobinavafaa
ریسههایی ظریف و تیز از نور
بر سر و صورت من میکوبید
که بفهمم باز
در حس خودم تنهایم...
#مبیناوفا
#میرا(م.و)
@mobinavafaa
خواستم ساده بگویم هنوز داغی هست
ز غم جاریِ از فرق سرم تا نوک شست
خواستم شعر کنم سوزش و آشوبش را
عشق، مانع شد و راه غم جاری را بست
جزء جزء تن من را تَنِشی تند تنید
غم من، خون رگم بود، به راهش سد بست
گفت: من آمدهام تا که گزینم جایت
گفت: بی من نتواند قلمی گیرد دست
گفت: من خود قلمم، جوهرم و خط و ورق
گفت: آن جوهر تو میکندش تنها مست
گفت: مستی ز منش آرزوست، میدانی؟
گفت: بی هستیِ من هرچه تمنا هیچ است
عشق در لحظه به آغوش غم افتاد و سپس
اشکریزان، به تمایل، سد خود را بشکست
تن من شعر شد و خط به خطم، داغِ روان
عشق همراه غمم، نرم به جریان پیوست
#مبیناوفا
#میرا(م.و)
@mobinavafaa
ز غم جاریِ از فرق سرم تا نوک شست
خواستم شعر کنم سوزش و آشوبش را
عشق، مانع شد و راه غم جاری را بست
جزء جزء تن من را تَنِشی تند تنید
غم من، خون رگم بود، به راهش سد بست
گفت: من آمدهام تا که گزینم جایت
گفت: بی من نتواند قلمی گیرد دست
گفت: من خود قلمم، جوهرم و خط و ورق
گفت: آن جوهر تو میکندش تنها مست
گفت: مستی ز منش آرزوست، میدانی؟
گفت: بی هستیِ من هرچه تمنا هیچ است
عشق در لحظه به آغوش غم افتاد و سپس
اشکریزان، به تمایل، سد خود را بشکست
تن من شعر شد و خط به خطم، داغِ روان
عشق همراه غمم، نرم به جریان پیوست
#مبیناوفا
#میرا(م.و)
@mobinavafaa
نیلیشرابی|مبینا وفا
خواستم ساده بگویم هنوز داغی هست ز غم جاریِ از فرق سرم تا نوک شست خواستم شعر کنم سوزش و آشوبش را عشق، مانع شد و راه غم جاری را بست جزء جزء تن من را تَنِشی تند تنید غم من، خون رگم بود، به راهش سد بست گفت: من آمدهام تا که گزینم جایت گفت: بی من نتواند قلمی…
"گفت" اول از زبون عشقه
"گفت" دوم از زبون غم.
"گفت" دوم از زبون غم.
شعر نوشتن آخر شب یه بلای خوشاینده که چند وقته زیاد سرم میاد. اینطوری کار میکنه که سرتو میاری بالا که فکر کنی، میفهمی صبح شده، ولی اگه بخوابی و نصفه ولش کنی، ممکنه دفعهی بعدی که میری سراغش، احساسات و طبعی که برای اون موضوع بهخصوص سراغت اومده، یا شکلش تغییر کرده باشه یا کلاً کمرنگ شده باشه. پس اگه بخوای الان ادامهش بدی، باید کلاً بیخیال خواب شی؛ اگه بخوای بعداً ادامهش بدی، شعرت یا دوپاره میشه یا برای همیشه نصفه میمونه. ولی تو واقعاً حیفت میاد که اون حس رو ثبت نکنی.
اگه خواب رو فدا کنی، و بههم ریختن سیستم زندگی و بدنت و گود افتادن زیر چشمت و ورم کردن صورتت رو بهجون بخری، در آخر یه شعری داری که هر موقع و هر جا بخونیش، حس لحظهی آفریدنش دوباره درونت زنده میشه. پس میارزه.
ولی آدم فکرشم نمیکنه خودکار و کاغذ به همین راحتی بتونن براش تعیین تکلیف کنن. یا الان، یا هیچوقت.
اگه خواب رو فدا کنی، و بههم ریختن سیستم زندگی و بدنت و گود افتادن زیر چشمت و ورم کردن صورتت رو بهجون بخری، در آخر یه شعری داری که هر موقع و هر جا بخونیش، حس لحظهی آفریدنش دوباره درونت زنده میشه. پس میارزه.
ولی آدم فکرشم نمیکنه خودکار و کاغذ به همین راحتی بتونن براش تعیین تکلیف کنن. یا الان، یا هیچوقت.
آخرش صدای دختری رو میشنوید که از فوران احساساتش نسبت به شعرش، نایش تا گلو باریک شد.
@mobinavafaa
@mobinavafaa
میخوابم و لعنت به شبها میفرستم باز
میخوابم و لعنت به چشمی که شود بیدار
میخوابم و آغوش میگیرم خودم را باز
میخوابم امشب باز هم با همدمم، دیوار
#مبیناوفا
@pointperdu
میخوابم و لعنت به چشمی که شود بیدار
میخوابم و آغوش میگیرم خودم را باز
میخوابم امشب باز هم با همدمم، دیوار
#مبیناوفا
@pointperdu
نیلیشرابی|مبینا وفا
میمیرم که به فردا برسم
امشب که میمیرم و فردا باز، باز، باز هم میروم. فقط ماندهام ختم این رفتنها به چیست؟ رفتن برایم مثل غذا شده که باید تمدید شود و از گرسنگی وحشیانهاش... نمیدانم. من گفتم آدم سفر و رفتن هستم اما نه اینقدر که سوار کولم شوی و بعد معلقم کنی و بعد، در حین تلاشهای ذلتوارانهام برای حفظ تعادل روی هوا، پایت را به شانهام فشار دهی. معلق تصمیمهای احمقانهی تو نمیمانم، شده پایت را گاز بگیرم، زخمیات کنم، بکشمت، اثر نحس تو را از پوست و شانهام میکَنم. زجر میکشم، از زیر پوستم نخهای نازک عذاب را احساس میکنم که به گوشتم خش میاندازند، گریه نمیکنم، در بالشم فریاد میکشم. بریدهام زندگی، بند مرا از خودت ببر. من میمیرم. من میمیرم و باز، باز، باز میروم. من میمیرم.
تو میرسی
همان دمی
که مرگ در مسیر این رسیدن است
و شاهزادهخانمی
به چشمهای مضطرب
از اسب وحشی غمش
برای دیدنت پیاده میشود
فرشتگان
به کفشهای شیشهای
مسیر شاهزاده را
پر از بلور میکنند
و از صدای پچپچ پرندگان
چه قصههای عاشقانهای شنیده میشود
در این غروب مردهپرور سیاه
همین که میرسی، سپیده میشود
درختهای قهوهایِ سوخته
به پیش چشم چوبی پرانتظار شاهزاده، ناگهان
از آبی نگاه تو
دوباره سبز میشود
و جاری و سبک شدن
که سالها به امر رودهای خشک، رد شده
دوباره فرض میشود
و مرگ زندگی هم از رسیدنت
چه با شکوه و فخر، نقض میشود
من از جهان خواب میپرم، ولی
از اسب وحشی غمم
برای دیدنت پیاده میشوم
تو میرسی
و از میان باور وجود عشق
دوباره زاده میشوم
#مبیناوفا
@mobinavafaa
همان دمی
که مرگ در مسیر این رسیدن است
و شاهزادهخانمی
به چشمهای مضطرب
از اسب وحشی غمش
برای دیدنت پیاده میشود
فرشتگان
به کفشهای شیشهای
مسیر شاهزاده را
پر از بلور میکنند
و از صدای پچپچ پرندگان
چه قصههای عاشقانهای شنیده میشود
در این غروب مردهپرور سیاه
همین که میرسی، سپیده میشود
درختهای قهوهایِ سوخته
به پیش چشم چوبی پرانتظار شاهزاده، ناگهان
از آبی نگاه تو
دوباره سبز میشود
و جاری و سبک شدن
که سالها به امر رودهای خشک، رد شده
دوباره فرض میشود
و مرگ زندگی هم از رسیدنت
چه با شکوه و فخر، نقض میشود
من از جهان خواب میپرم، ولی
از اسب وحشی غمم
برای دیدنت پیاده میشوم
تو میرسی
و از میان باور وجود عشق
دوباره زاده میشوم
#مبیناوفا
@mobinavafaa
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صد بار زل زدم به چشماش و واکنشش رو نگاه کردم و هر بار بغض کردم. ببین، از اون ثانیه به بعد همهچیز از عمق چشمش عوض میشه. فکر کنم یکی از قشنگترین صحنههای زندگیمو ثبت کردم. [-قربون اون درخشش خالص توی مردمکت بشم]
Forwarded from "برای مُرانا"
مرانا،
در ابعاد قابلتوجهی از شکمم تا قفسهی سینهام، یک حفرهی بزرگ خالی شده. خالی. خالیای که میسوزد و درد میکند. که خط مرزیِ محیطش با جاهایی که هنوز خالی نیست، مثل زغالِ نیمهسوخته، هنوز زرد و نارنجی میشود، سوسو میزند و دود میکند. کاش اینجا بودی، لااقل دست من را میگرفتی. حتی تصورش را نمیکنی که برای دوام آوردن، به چه شاخههای ظریفی از زندگی چنگ انداختم.
مبینا
۲ شهریور ۱۴۰۴
نامههایی به مرانا
مبیناوفا
@BarayeMorana
در ابعاد قابلتوجهی از شکمم تا قفسهی سینهام، یک حفرهی بزرگ خالی شده. خالی. خالیای که میسوزد و درد میکند. که خط مرزیِ محیطش با جاهایی که هنوز خالی نیست، مثل زغالِ نیمهسوخته، هنوز زرد و نارنجی میشود، سوسو میزند و دود میکند. کاش اینجا بودی، لااقل دست من را میگرفتی. حتی تصورش را نمیکنی که برای دوام آوردن، به چه شاخههای ظریفی از زندگی چنگ انداختم.
مبینا
۲ شهریور ۱۴۰۴
نامههایی به مرانا
مبیناوفا
@BarayeMorana
با هقهق از خواب پریدم و فهمیدم یه وقتایی هنوز اونقدر ۶ سالم هست که دلم بخواد وقتایی که با گریه بیدار میشم، مامان برام آب بیاره. آدم هیچوقت نمیتونه بگه کاملاً بزرگسال شده.