چه غروب گرمیست!
آسمان، سرخِ خزان
آه! زمین سنگیست
به تو میاندیشم،
ای که در سختی و زبری زمان
یاد کردن ز توست، ابریشم.
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
آسمان، سرخِ خزان
آه! زمین سنگیست
به تو میاندیشم،
ای که در سختی و زبری زمان
یاد کردن ز توست، ابریشم.
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
فرانسویها اصطلاح «روی کسی کراش داشتن» رو دارن، اما خب اقتباس از انگلیسیه و دقیقاً با همون ساختاره؛ اما اصطلاحهای فرانسویتر هم هست، ترجمهی واژهبهواژهشون اینطوری میشه: برای کسی احساس خاطرخواهی داشتن، خاطرخواه/شیفتهی کسی شدن. برای کسی تپش قلب داشتن، برای کسی ضعف داشتن.
خود «کراش» معادلش میشه béguin؛ فارسیشو نداریم که بتونم بگم یعنی چی.
خود «کراش» معادلش میشه béguin؛ فارسیشو نداریم که بتونم بگم یعنی چی.
یه جا خوندم تو فارسی بهجای کراش، میشه از «دلتپش» استفاده کرد: به نظر میرسد دُز عشق در دلتپش از کراش بیشتر باشد. یعنی در دلتپش از ۵۰ درصد بالاتر رفته اما در کراش حول و حوش ۲۰ تا ۳۰ است! یعنی کراش شاید به اندازه تپش نباشد چرا که نسل امروز خیلی هم عاشقپیشه نیست.
اگه حجم ایدههایی [برای خلقکردن، نوشتن، یاد گرفتن] که شب تا صبح به ذهنم میرسه، صبح تا شب به ذهنم میرسید، شاید خواب بهتری داشتم.
Môbina
Voice message
چنان مرا شکفتهای
که من برای آفتاب
تو را مثال میزنم
تو را مجال میدهم
که همقدم به رقص من
به سوی بیمکان باد باختر
وزان شوی
تو را خیال میکنم
و قطرهقطره جوهرم
تو را کلام میکند
که در کتاب خاطره
عزیز داستان شوی
چنان مرا شکفتهای!
چنان مرا شکفتهای
که من برای خاکهای باغچه
تو را مثال میزنم
مرا تو شاخه میکنی
تو را نهال میشوم
مرا شکوفه میکنی
تو را بهار میشوم
تو خط و خال میدهی
تو را غزال میشوم
و میدوم
و میرسد دمی که من در انتها
به سوی مرگ میروم
دم از ملال میزنم
مرا نگاه میکنی
مرا نگاه میکنی
و من برای زندگی
تو را مثال میزنم.
#مبیناوفا
@mobinavafaa
که من برای آفتاب
تو را مثال میزنم
تو را مجال میدهم
که همقدم به رقص من
به سوی بیمکان باد باختر
وزان شوی
تو را خیال میکنم
و قطرهقطره جوهرم
تو را کلام میکند
که در کتاب خاطره
عزیز داستان شوی
چنان مرا شکفتهای!
چنان مرا شکفتهای
که من برای خاکهای باغچه
تو را مثال میزنم
مرا تو شاخه میکنی
تو را نهال میشوم
مرا شکوفه میکنی
تو را بهار میشوم
تو خط و خال میدهی
تو را غزال میشوم
و میدوم
و میرسد دمی که من در انتها
به سوی مرگ میروم
دم از ملال میزنم
مرا نگاه میکنی
مرا نگاه میکنی
و من برای زندگی
تو را مثال میزنم.
#مبیناوفا
@mobinavafaa
❤4
میخواستم غصه نخورم و زود بخوابم. ولی غصه منو خورد و شعر نوشتنم گرفت.
Môbina
Voice message
به انتظار دیدن دو چشم تو نشستهام
ببین مرا
که با نگاه دور تو
چه عهدهای نازکی
که در دلم نبستهام
چه خوابهای روشنی
که زیر نور شمعها
همان شبی که آفتاب دیدمت
ندیدهام
ببین که من
چه شعرهای ساکتی
که از کلام چشم خود
شبی که انعکاس عکس تو در آن خمیده شد
شنیدهام
چه آههای تیرهای
همان دمی که وصلت لبان ما
در این اتاق سر گرفت
به روی خال گردنت دمیدهام
و عکست از لبان من
چنان دوباره نم گرفت
که آتش دو چشم خشک چوبیات
-که شعله میزند مرا-
به ساقهی تنم گرفت
ببین مرا
که با نگاه دور تو
چه عهدهای نازکی
که در دلم نبستهام
که پیش از آنکه با تو آشنا شوم
من از تو دلشکستهام.
#مبیناوفا
@mobinavafaa
ببین مرا
که با نگاه دور تو
چه عهدهای نازکی
که در دلم نبستهام
چه خوابهای روشنی
که زیر نور شمعها
همان شبی که آفتاب دیدمت
ندیدهام
ببین که من
چه شعرهای ساکتی
که از کلام چشم خود
شبی که انعکاس عکس تو در آن خمیده شد
شنیدهام
چه آههای تیرهای
همان دمی که وصلت لبان ما
در این اتاق سر گرفت
به روی خال گردنت دمیدهام
و عکست از لبان من
چنان دوباره نم گرفت
که آتش دو چشم خشک چوبیات
-که شعله میزند مرا-
به ساقهی تنم گرفت
ببین مرا
که با نگاه دور تو
چه عهدهای نازکی
که در دلم نبستهام
که پیش از آنکه با تو آشنا شوم
من از تو دلشکستهام.
#مبیناوفا
@mobinavafaa
نیلیشرابی|مبینا وفا
آخه تو این گرما، یاس؟!
یادتونه من تو استعارههای یه فیلم سینمایی زندگی میکنم؟
اپیزود بعدیش، دیشب اتفاق افتاد.
اپیزود بعدیش، دیشب اتفاق افتاد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مفاهیم عمیق شمعدون
(منم نمیدونم الان بخندیم یا گریه کنیم.)
(منم نمیدونم الان بخندیم یا گریه کنیم.)
نیلیشرابی|مبینا وفا
مفاهیم عمیق شمعدون (منم نمیدونم الان بخندیم یا گریه کنیم.)
بامداد افشار توی اینستاگرام این ویدئومو لایک کرده. اینو ثبت میکنم برای دیدن اون روزی که با هم برای ساخت فیلم واقعی خودم همکاری کنیم.
اگه فکر میکنید خوشیهاتون زودگذرن این برای شماست. من چند وقت اخیر خیلی مشغول «تبدیل» بودم. الان میگم یعنی چی. آدم یه وقتایی حس میکنه سرزندهست، و این حسه رو حس میکنه تا تموم شه. حتی یه وقتایی ولش میکنه تا تموم شه. بعد همش میگه ای بابا، چرا شادی انقدر زودگذره. راهی که امتحانش کردم اینه که از حسهای مختلف تو یه جهت بهدردبخوری استفاده کنم.
مثلاً احساس امید رو، میرم جلوی آینه تبدیل به رقص میکنم(حتی شده ۵ دقیقه). غم رو تبدیل به شعر میکنم. بههمریختگی رو تبدیل به خطخطی، آرامش رو تبدیل به نقاشی، انگیزه رو تبدیل به کار، و مهمتر از همه، بیحالی رو تبدیل به خواب، یا خستگی رو تبدیل به استراحت میکنم. ساده بهنظر میاد ولی مثلاً یه وقتایی آدم میدونه خستهستها! ولی تبدیلش نمیکنه به استراحت، تا هی فرسودهتر شه. خلاصه انگار دست حسهای مختلف رو میگیرم و باهاشون زندگی میکنم؛ اینطوری حتی اگه مدتشون کوتاه باشه، اثرشون موندگاره.
@mobinavafaa
مثلاً احساس امید رو، میرم جلوی آینه تبدیل به رقص میکنم(حتی شده ۵ دقیقه). غم رو تبدیل به شعر میکنم. بههمریختگی رو تبدیل به خطخطی، آرامش رو تبدیل به نقاشی، انگیزه رو تبدیل به کار، و مهمتر از همه، بیحالی رو تبدیل به خواب، یا خستگی رو تبدیل به استراحت میکنم. ساده بهنظر میاد ولی مثلاً یه وقتایی آدم میدونه خستهستها! ولی تبدیلش نمیکنه به استراحت، تا هی فرسودهتر شه. خلاصه انگار دست حسهای مختلف رو میگیرم و باهاشون زندگی میکنم؛ اینطوری حتی اگه مدتشون کوتاه باشه، اثرشون موندگاره.
@mobinavafaa