یه وقتایی دستمو میبرم تو موهام و ناخونامو میکشم کف سرم. یا دستمو میذارم رو لبم و اگه پوستش بلند شده باشه، میکنم. وسط فیلم دیدن که پاهامو جمع میکنم، به ساق پام دست میکشم. تو خونه از کنار رادمهر که رد میشم یه دست به موهاش میکشم. وقتی جاهای جدید دستهامو میشورم، بوشون میکنم و عصارهی مایع دستشویی رو حدس میزنم. دیشب با مدادرنگی نارنجی آشتی کردم و یه گل و یه پرتقال کشیدم. باید یه چیزی بکشم، یه چیزی بنویسم، یه چیزی درست کنم. امشب به دست فکر میکنم. ستایش برای دستها. من همهش باید با دستهام یه کاری بکنم.
Forwarded from آیحرف » پیام ناشناس
📅 ۲۴ تیر ۱۴۰۴ ⏰ ۱۰:۲۴:۳۵
متن پیام:
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنیا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی كه به هم پیوسته است!
به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !
دست در دست كسی ،
یعنی : پیوند دو جان!
دست در دست كسی
یعنی : پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !
آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار این درد و دریغ است كه ما
تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم
فریدون مشیری
متن پیام:
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنیا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی كه به هم پیوسته است!
به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !
دست در دست كسی ،
یعنی : پیوند دو جان!
دست در دست كسی
یعنی : پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !
آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار این درد و دریغ است كه ما
تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم
فریدون مشیری
❤1
آیحرف » پیام ناشناس
📅 ۲۴ تیر ۱۴۰۴ ⏰ ۱۰:۲۴:۳۵ متن پیام: از دل و دیده ، گرامی تر هم آیا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست ! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل كنی از دنیا ، دستاورد است ! هر چه اسباب جهان باشد ، در روی…
خیلی زیاد خوشم اومد که شعر فرستادین!
چشمامو پاک کردم. خواستم از صندلی بلند شم، دیدم زانوی چپم رگبهرگ شده. الان سرمو خم کردم که بنویسم، رگ چپ گردنم گرفته. چند دقیقه پیش اختیاری از خودم نداشتم، یه لحظه بلند خندیدم، بعد نفهمیدم چیشد یهو شروع کردم به دست زدن، بیاختیار، تند تند تند، با محکمترین حالت ممکن؛ دستامو آوردم پایین، زدم زیر گریه، آب خوردم و باز هقهق کردم. من فکر میکردم اینهمه تعریف که تو اینترنت از "پیرپسر" میبینم، اغراقه. از سینما میام بیرون. اشتباه میکردم.
انقدر غلیان احساسات داشتم که هرچی سعی میکنم نمیتونم تمرکز کنم و یادم بیاد میخواستم به چیا فکر کنم. فقط یادمه همون وسطا به تابلوی بدن مسیح مرده در گور خیلی فکر کردم [تو یکی از صحنههای اول فیلم، روی دیوار بالا سر شخصیت اصلی آویزون بود] و الانم دارم بیخیال هر توصیفی میشم.
امروز تو یه پادکستی شنیدم دایرهی لغات آدم هرچقدر هم که باشه، در نهایت توی یه مربعه. دایره که هیچوقت کل مربع رو نمیگیره؛ گوشههاش خالی میمونه. اون گوشهها میشن جملههایی که نمیتونیم بسازیم، حرفایی که نمیتونیم بزنیم.
دلم میخواد ترکیبی از اکتای براهنی، ادیب سبحانی و رضا شهبازی بودم. هم کارگردانی میکردم، هم فیلمبرداری هم تدوین.
چه غروب گرمیست!
آسمان، سرخِ خزان
آه! زمین سنگیست
به تو میاندیشم،
ای که در سختی و زبری زمان
یاد کردن ز توست، ابریشم.
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
آسمان، سرخِ خزان
آه! زمین سنگیست
به تو میاندیشم،
ای که در سختی و زبری زمان
یاد کردن ز توست، ابریشم.
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
فرانسویها اصطلاح «روی کسی کراش داشتن» رو دارن، اما خب اقتباس از انگلیسیه و دقیقاً با همون ساختاره؛ اما اصطلاحهای فرانسویتر هم هست، ترجمهی واژهبهواژهشون اینطوری میشه: برای کسی احساس خاطرخواهی داشتن، خاطرخواه/شیفتهی کسی شدن. برای کسی تپش قلب داشتن، برای کسی ضعف داشتن.
خود «کراش» معادلش میشه béguin؛ فارسیشو نداریم که بتونم بگم یعنی چی.
خود «کراش» معادلش میشه béguin؛ فارسیشو نداریم که بتونم بگم یعنی چی.
یه جا خوندم تو فارسی بهجای کراش، میشه از «دلتپش» استفاده کرد: به نظر میرسد دُز عشق در دلتپش از کراش بیشتر باشد. یعنی در دلتپش از ۵۰ درصد بالاتر رفته اما در کراش حول و حوش ۲۰ تا ۳۰ است! یعنی کراش شاید به اندازه تپش نباشد چرا که نسل امروز خیلی هم عاشقپیشه نیست.