ارغوان، خوشهی خون!
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجرهی باز سحر غلغله میاندازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر.
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجرهی باز سحر غلغله میاندازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر.
#سایه(ه.ا)
❤5
نیلیشرابی|مبینا وفا
Photo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخه تو این گرما، یاس؟!
❤1
زندگی یه وقتایی چند صحنه از یه فیلم رمانتیکه که تو موسیقی متنش، شجریان داره شعر فروغ رو میخونه؛ شبه و پِیدا، که همین ظهر یاس رو با چشمای گرد دیده بود، دیوان فروغ رو باز میکنه و حین زمزمه با آهنگ، میبینه: آری! آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه "ناپیدا"ست. از سیاهی چرا حذر کردن؟ آنچه از شب به جای میماند، عطر سکرآور گل یاس است.
❤2
حس میکنم قدرت عمیق عشقورزیدن به دیگری، ازم دزدیده شده. واقعاً اینطوریه که مار از پونه بدش میاد، در خونهش سبز میشه؛ همیشه فکر میکردم بدون حس کردن اون عشق خاص میانفردی، بدون یه مخاطب خاص، یه چیزی کمه و اون چیزه باید حداقل تو ذهنم جریان داشته باشه. حالا از یه طرف دلم میخواد کسی رو دوست میداشتم، از یه طرفم میگم شرّ علاقه کم؛ پونه واقعاً خوشبو و خوشمزهست.
یه وقتایی دستمو میبرم تو موهام و ناخونامو میکشم کف سرم. یا دستمو میذارم رو لبم و اگه پوستش بلند شده باشه، میکنم. وسط فیلم دیدن که پاهامو جمع میکنم، به ساق پام دست میکشم. تو خونه از کنار رادمهر که رد میشم یه دست به موهاش میکشم. وقتی جاهای جدید دستهامو میشورم، بوشون میکنم و عصارهی مایع دستشویی رو حدس میزنم. دیشب با مدادرنگی نارنجی آشتی کردم و یه گل و یه پرتقال کشیدم. باید یه چیزی بکشم، یه چیزی بنویسم، یه چیزی درست کنم. امشب به دست فکر میکنم. ستایش برای دستها. من همهش باید با دستهام یه کاری بکنم.