نیلی‌شرابی|مبینا وفا
1.25K subscribers
202 photos
28 videos
19 links
ᝰ.ᐟ
کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران
می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم
Download Telegram
تو با شهر خیال من چه کردی؟
که دورافتاده و متروک و خالی‌ست
تو رفتی، کل گل‌ها را بریدم
به دل گفتم که کار شهرداری‌ست!

تو رفتی و سخن گفتن حرام است
و شهرم ساکت و آرام و عالی‌ست!
از آن شب هیچ کس چیزی نگفته
زبانِ رایجش مِن‌بعد، لالی‌ست

همه تصویرهایت شعله‌ور شد
دلم، خاکستری حالی‌به‌حالی‌ست
که با هر بازدم، تا می‌وزد باد
چنان می‌سوزد، آتش احتمالی‌ست

تو رفتی، کل گل‌ها را بریدم
تمام شهر از عطر تو خالی‌ست
غبار کفش تو، آن‌شب به من گفت
که تنها گل که مانَد، طرح قالی‌ست

#میرا(م.و)
(سحرگاه ۱۴۰۳/۳/۲۹)
❤3
تو آزردی مرا، آن‌قدر، تا جانم به لب آید
که گویم با خودم دیگر ز کوی تو سفر باید

توَهُم بود، می‌دیدم که هستی و توهم بود
تو تا آن لحظه که رفتم، همان‌جا بوده‌ای؟ شاید!

تو پیش از من از این کوی بلادیده سفر کردی
همان روزی که حس کردم صدات از دور می‌آید

به تو نزدیک تا کردم خودم را تا که تصویرت
کنار صوت دلچسبت، نگاهم را بیاراید

به من رو کردی و حتی به لبخندی نشد مهمان
دل پرشور و شوقی که ز لبخندت به ذوق آید

نخندیدی، که اشکم را خودم با کاسه‌ی آبی
بریزم پشت سر، راهی شوم، آن‌سو که می‌باید

خمیده، بی‌صدا، رفتم، تو آزردی مرا، آری
چنانم شانه‌ها خم شد، لباسم بر زمین ساید

تو آزردی مرا تا شوق کودک‌وار من میرَد
که در راه سفر، میرا، جنینی مرده می‌زاید

#میرا(م.و)
۱۴۰۳/۳/۲۹
❤4⚡1
امروز، بیدار شدم
و برزخ را یافتم
درست همان چند لحظه‌ای
که پایم هنوز معلق بود
وقتی از بهشت خوش‌آب و رنگ رویا
به جهنم تاریک واقعیت
قدم می‌گذاشتم...

#میرا(م.و)
#حال
❤2💔1
با این‌که می‌دانم هزاران رنج پنهان زیر هر پوستی نهفته‌ است، نمی‌دانم چرا هنوز هم با تماشای آدم‌ها، وقتی می‌خندند، راه می‌روند، زندگی می‌کنند، حسرتم می‌گیرد. یک جور احساس دلسوزی در من پدید می‌آید که فکر می‌کنم آن‌ها هنوز نفهمیده‌اند دنیا از چه قرار است.
شاید هم فقط فکر می‌کنم که می‌فهمم، و عمیقاً هنوز نفهمیده‌ام که آدم‌های به‌جز من هم درد می‌کشند.
شنیده بودم که همه‌، در این دهه از زندگی‌شان دچار تناقضات‌اند، شاید من هم به همین مربوط باشم؛ از یک طرف، از نفهمیدن خوشم نمی‌آید، از یک طرف شدیداً دلم می‌خواهد ابله باشم و هیچ نفهمم، از طرفی دیگر، دلم می‌خواهد عمیقاً بفهمم و دریابم و خیالم راحت شود. همچنین می‌دانم که این میل فهمیدن، به پوچی می‌رساندم، همان‌طور که بارها مرا تا مرز مرگ برده...
ناگهان می‌فهمم خودم هم در حال زندگی کردنم، بعد دوباره یادم میفتد احتمالاً همه‌ی آدم‌ها، من‌اند و من، همه‌ی آدم‌ها. یادم میفتد همگی با رنج‌هایمان، یک‌ایم، در میلیاردها تن.

گاهی احساس میکنم بیش از حد عمیقاً فهمیده‌ام. گاهی فکر می‌کنم نکند همه‌ی این‌ها یک توهم است و دچار خودبزرگ‌بینی شده‌ام.
هرچه که باشد، چند ماهی هست که فکر کردن بلندمدت به این چیزها از حوصله‌ام خارج است. از نقد و موشکافی کردن درونیاتم گرفته تا چرایی به‌وجود آمدن... نهایتاً می‌شود یک نوشته‌ی چند خطی، که نه نگارش خوبی دارد، نه جنبه‌ی ادبی، نه جنبه‌ی علمی و نه آنچنان جذابیتی برای خوانده شدن.

#حال
@pointperdu
❤4⚡1
رادمهر، برادر کوچکم، اینجا دراز کشیده، با کتاب قصه‌ی جدیدش سرگرم است. من پاهایم از تخت آویزان‌اند. دفترم را رو به رویم گذاشته‌ام، تکیه داده به دیوار، برای امتحان فردا آماده می‌شوم. امتحان فردا تفسیر ادبی‌ست.

موریانه‌ها شروع می‌کنند به بالا آمدن از تنم. از زیر پوست اولین انگشت پایم. همزمان که بالا می‌آیند، تکثیر می‌شوند. موریانه‌ها! بیشتر می‌شوند.
موریانه‌ها
موریانه‌ها...
آه!
توقف‌ناپذیرند
فریاد می‌خواهم
که بایستید!
فریاد بلندی می‌خواهم
و می‌خواهم...
می‌خواهم بروم
بدوم
فرار کنم

موریانه‌ها
موریانه‌ها
رهایم کنید!

رهایم نمی‌کنند
تکثیر شدند
تا گلویم رسیدند
اطراف گوشم...

حالا هر صدایی برایم مشابه صدای جویده شدن گوشت تن به‌نظر می‌رسد.
تنم درد می‌کند.
شکمم می‌سوزد.
استخوان هایم می‌خارند.

رادمهر موریانه‌ای نمی‌بیند.
من... پاهایم از تخت آویزان‌اند. دفترم را رو به رویم گذاشته‌ام، تکیه داده به دیوار، برای امتحان فردا آماده نمی‌شوم. امتحان امشب، حمله‌ی عصبی‌ست.

#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
❤4💔1
از مصیبت‌زده ، ویران‌تر
از ویران، نابودتر
از نابود، زایل‌تر...

دنبال کدامین صفت می‌گردم؟
لغتنامه‌ها را دور خواهم ریخت.
شرح من کوتاه است:

عمیقاً بی‌واژه‌ام.

#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
💔4❤1
تو بگو
که چرا این غم دوری برای من زیباست؟
و چرا رنج صبوری برای من زیباست؟
و چرا این رفتن، مثل آن روز آمدن زیباست؟

تو بگو
که چرا از تو بریدم اما
که از آن‌جا که تو هستی، شتابان، دویدم اما
هرچه از تو اینجاست
به نگاهم زیباست؟
تو بگو آن‌چه نمی‌فهمم را...

چون به دنبال جوابی خوبم
در چمن می‌گردم
آه را باد سحر می‌فهمد
آتش دل را خورشید غروب
اشک را بارش ابر
خاک بر سر شده را می‌فهمد یک تنه‌ی خشک درخت...

عنصر پنجم من عشق، تو را می‌فهمد!
عنصر پنجم من، عشق، تو را می‌فهمم!
تو خود، اویی...

و من این پنجره‌ را می‌بندم
عنصری در من هست
که به‌جایت این‌جاست
که من هر پنجره‌ای را بِگُشایم، بی‌جاست

پاسخ هم‌رهِ من! با تو، از تو می‌گذرم
بی‌تو بودن، میراست
چون که این عشق، بی‌ثمر زیباست.

#میرا(م.و)
سحرگاه ۱۴۰۳/۴/۸
@pointperdu
❤7⚡1
شعر را دوست دارم
و این یعنی
می‌ترسم که رنج، مرا رها کند...

مبادا که جریان درد
در رگ‌هایم متوقف شود
و نرسد
به واژه‌هایی که نهفته‌اند
در مغز استخوان‌ها
و در لایه‌های گوشت تنم...

#میرا(م.و)
@pointperdu
❤4⚡2
عجب رنگ تاری شده آسمانم
ز دردِ کبودِ نهانِ عیانم

چه سخت ابرِ دل را فشردم که خشکید
و ناگه، چنین خشک شد دیدگانم

فشرد او مرا هم به شدت که حالا
چلانده چنان است؟ من آن‌‌چنانم

دگر دل سپردن، مبادا و هرگز
که این دزد ناشی زده کاهدانم

من از کاه غم کاهدانی نسازم
که شاید شود منزل و آشیانم

خودش می‌شوم، جوهر و هستیِ او
من آن کاهم و خود، غمِ جاودانم

و گرچه چنین خشک و تار و کبودم
من این لحظه‌ام، زنده‌ام، ناگهانم

که پایان باز همه قصه‌ها را
به نام تو بندند، آیندگانم

#میرا(م.و)
@pointperdu
❤6🍓1
سایه
❤2🦄1
تو ای رویای شام ماهتابی
که در خوابم به چشمت نیست خوابی

به‌دنبال کدام آب زلالی؟
که جز غم نیست در حوضم جوابی

به اعجازت دو چشمم را بباران
ببین، سرخ است اشکم چون شرابی

مرا از اشکِ من جان بخش، آری
که این مستانگی دارد ثوابی

بدان تا اشک دیوانه شراب است
حلال است این جنون و این خرابی

در این حوض، از شراب آیینه‌ای ساز
که ماه امشب بیابد بازتابی

تو ای رویای شام ماهتابی
که در رگ‌های خوابم ریشه یابی

تو فردایی، که پیش از نور خورشید
برای زندگانی می‌شتابی

به‌لطفت در شبم تا صبحِ دیگر
پس از مستی ندارم اضطرابی

تو می‌سازی هزار آیینه‌ی سرخ
از این شب‌گریه های آفتابی

#میرا(م.و)
@pointperdu
❤5👎2
من و دنیا باهم هم‌بازی بودیم
تو گل یا پوچ می‌کرد پادشاهی

از اون روزی که گم کردم گلارو
منو کرده به سمت پوچ راهی

مسیرم سرد بود و تار و خلوت
نبود حتی درختی، تکیه‌گاهی

دیگه دنبال آرامش نگشتم
نه درمونی، نه منزل، نه پناهی

امیدم مرد و دلسردی طلوع کرد
چه دلسردی سوزان و تباهی

کسی از من نپرسیده کجایی؟
نمردی؟ زنده‌ای؟یا روبه‌راهی؟

از اون روزی که گم کردم گلارو
میرم هر صبح، سمت پرتگاهی

به‌جای نور، تاریکی می‌ذارم
به‌جای هر سفیدی‌ای، سیاهی

نفهمیدم درسته راه، یا نه
ولی دیگه نسیم صبح‌گاهی

کنار گوش من، آروم، می‌خوند:
تو هر جایی که باشی، اشتباهی

#میرا(م.و)
@pointperdu
💔3👎1
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
من و دنیا باهم هم‌بازی بودیم تو گل یا پوچ می‌کرد پادشاهی از اون روزی که گم کردم گلارو منو کرده به سمت پوچ راهی مسیرم سرد بود و تار و خلوت نبود حتی درختی، تکیه‌گاهی دیگه دنبال آرامش نگشتم نه درمونی، نه منزل، نه پناهی امیدم مرد و دلسردی طلوع کرد چه دلسردی…
من خودم نمیدونم این چه مدل شعریه، نه شعر کودکه نه بزرگسال، اما یه وقتایی که ترجیحم اینه که یه چیزی بنویسم و یهو یه جمله‌ای به ذهنم میرسه، راحتم که اینطوری ابرازش کنم. شاید یه مدل حرف زدن ریتمیکه، شایدم مثل متن ترانه باشه، هرچی که هست، لحنش خودمونیه، آزاده و همونطوریه که اون لحظه می‌خوام باشه. هرچقدرم دست و پا شکسته، هرچقدرم ناقص و اشتباه.

داشتم اینو می‌نوشتم که با خودم فکر کردم چرا باید تعیین کنیم که چی کامل و درست و قاعده‌منده و چی غلط و اشتباه و بی‌قاعده؟ من زاده‌‌ی نقصم و معتقدم هر موجود یا اثر ضعیف یا قدرتمندی، هر موجود یا اثر ناشناخته یا مشهوری، زاده‌ی یک یا چندین نقصه.
همه چیز از نقص‌ها ناشی میشه، همه چیز از نقص‌ها زاده میشه. من، تو و همه‌چیز ناقصه؟ هیچ‌چیز سر جاش نیست؟ به جهنم! درود به نقص‌ها، درود به نقص‌های زاینده.
❤2💘2
از چهره‌ی این باغ بی‌ثبات، که با هر وزش تغییر می‌کند
به من گلی نشان بده
که برگ و ساقه و گلبرگش، همگی کامل باشند
نخواهی یافت
شده از گزش کرمی، از گاز زنبوری
از وزش بادی، تابش آفتاب و نوری
در هر یک از گل‌ها نقصی خواهی یافت
سوختگی
بریدگی
خمیدگی
پژمردگی
گاهی مردگی!

برو، باغ را از دور ببین
چه باغ پر گلی، چه شکوهی
کجاست آن بریدگی و خمیدگی؟
کدام گل مُرده میان این همه زندگی؟


تو در این باغ بی‌ثبات چه می‌جویی؟
به خود بنگر
که در هر عضو بیرون و درون
پر از نقصی
پر از گزیدگی
پژمردگی
دل‌مردگی‌...

برو، از دور ببین
چه پر گلی، چه باشکوهی!

#میرا(م.و)
@pointperdu
❤2👎1
❤2😭2
مثل نوزادی که با شمشیر بازی می‌کند
زندگی در جان من با مرگ بازی می‌کند

می‌رسد بازی به جنگی نابرابر، تا از او
مرگ، جان می‌گیرد و قدرت اخاذی می‌کند

زندگی آهسته موشک‌کاغذی تا می‌زند
مرگ پیش چشم من خمپاره‌بازی می‌کند

مرگ می‌خندد، رجز می‌خواند و قدرت‌نماست
هر سلاحی را به‌دست اسبابِ بازی می‌کند

مست و سرکش، بی‌تعارف، زورمند و خودسر است
اوست در میدان که دارد یکه‌تازی می‌کند

از نفس می‌افتد اما در تمنای دوام
زندگی با جیغ و شیون صحنه‌سازی می‌کند

مرگ می‌گوید: تو بی من پوچ و بی‌معنا شوی
زندگی با مرگِ معنا هم‌ترازی می‌کند

مرگ می‌گوید تو را با بردن و شادی چه کار؟
زندگی با ساز محنت هم‌نوازی می‌کند

مرگ می‌گوید تو میرایی و از من زاده‌ای
زندگی ناگه کلاهِ خویش، قاضی می‌کند

حال در آینده، یاد جنگ، درخواهد گذشت
حال و هر آینده را، تسلیم، ماضی می‌کند

زندگی میراست، جنگ آخر به پایان می‌رسد
در نهایت زندگی را، مرگ، راضی می‌کند

مبینا وفا
@mobinavafaa
❤2👎1