نیلی‌شرابی|مبینا وفا
1.26K subscribers
202 photos
27 videos
19 links
ᝰ.ᐟ
کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران
می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم
Download Telegram
مُرانای عزیزم؛

«پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعاليت خود ادامه می‌دهی؟» اديسون با خونسردی جواب می‌دهد:«ببخشيد آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده‌ام، بلکه ۹۹۹ روش ياد گرفته‌ام که لامپ چگونه ساخته نمی‌شود.»
گاهی از کشف می‌ترسم. کشف، مرا به یاد ناکامی فرجام‌ها می‌اندازد. تو می‌گفتی شجاع باشم، که در پرپیچ‌و‌خم‌ترین راه‌های زندگی هم پا بگذارم؛ اما من ادیسون نبودم. حالا سوزش زخم هر باری که لامپ در دست‌هایم شکست، مرا از کشف راه جدید بازمی‌دارد. تو هر بار که به من وعده دادی که دیگر زخمی نخواهم شد، دروغ می‌گفتی. که من از چشیدن طعم شیرین خیال محروم نباشم؛ که رویای درخشش نور در دستانم را، در خود نکشم. اما لامپ‌ها هر بار در دستان من شکستند. حالا دیگر از راه، از خیال، از روشنایی، گاهی از کشف، می‌ترسم مرانا؛ اما چه می‌شود کرد؟ که دروغ تو را هم دوست دارم.
برای خون دست‌هایم، دستمال تازه‌ای بیاور. راه می‌افتم.

مبینا
۱۹ خرداد ۱۴۰۴

#نامه‌هایی_برای_گم_شدن
#نامه‌هایی_به_مرانا
#برای_مرانا
#مبیناوفا
@barayemorana
@mobinavafaa
❤3
❤3😭1
🦄2❤1
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
Photo
Accordeon et violon - Mehrdad Mahdi
<unknown>
چون امروز دلم لک زده برای رقص کولی‌وار آکاردئون تو دستای مهرداد مهدی، که تو گوشت تنم خراش بندازه و خون رگمو سبک کنه.
❤‍🔥3❤1
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
Photo
Accordeon - Mehrdad Mahdi (1)
<unknown>
می‌دوم تو ایوون، دست پریا رو می‌گیرم و می‌کشم،
-Amèlie!
+J'adore cette chanson!
❤‍🔥4
❤2
Forwarded from ⚜پرنیان⚜
اشک می‌ریزی و می‌گویی: پس رویاهایمان چه؟

می‌بوسمت و می‌گویم: بخواب،‌
در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست.
❤6
بعد اینهمه وقت آوردمش و ازش خواستم منو ببره به روزی که چهار زانو نشسته بودم جلوی تلویزیون کوچیکه، چون بابا برام سی‌دی آناستازیا رو خریده بود.

چهارشنبه، ۱۴۰۴/۰۴/۰۴، ۰۴:۰۴
❤3🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم می‌خواست دوباره با دوربینم گیرتون مینداختم، بای‌بای می‌کردیم و قرار بود بهار بیاد.
❤2💔2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در را بست. نشست، با لیوان چای، در مرکز اتاق. به روبرو نگاه می‌کرد. نوشید. سرش را چرخاند.
همیشه لباس‌ها را تا می‌کرد؛ و به ترتیب رنگ، آویزان. پالت سایه باید توی کشو باشد. روتختی چند روز پیش شسته شده. سشوار کوچک برای چتری‌هاست؛ همیشه توی کشوی اول. سشوار بزرگ برای ساقه‌ی مو؛ همیشه در جعبه، توی کمد بزرگ قهوه‌ای.
حالا تخت، بدون روتختی. سشوارها، روی فرش‌. موها، به‌هم‌ریخته. لباس‌ها، تپه. گل‌ها پژمرده. عروسک‌ها مرده.
نوشید. وحشت کرد. گریست. او بازگشته است.

[در باب اضطراب و افسردگی]
❤4💘1
Mara Beboos
Navan
که می‌روم به سوی سرنوشت
💘1
پس تو هم دلت تنگ شد. یادته بچه بودم شبا باهات حرف می‌زدم؟
❤5