نیلی‌شرابی|مبینا وفا
1.26K subscribers
202 photos
28 videos
19 links
ᝰ.ᐟ
کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران
می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم
Download Telegram
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
+قتل کدامشان دردناک‌تر بود؟
-از همه‌شان سرزنده‌تر بود، رویا!
مامان با یه نعلبکی اومد و گفت: بیا این یدونه مال تو.
بوی کتلت میاد. من نشستم روی مبل و با خودم فکر می‌کنم چرا حس می‌کنم امروز یه فرقی داره؟ تو یادداشت‌های گوشیم هیچی درباره‌ی تاریخ امروز پیدا نمی‌کنم. ولی یه چیزی هست درباره‌ی پارسال، پریروز:
نشسته بودم تو محوطه‌ی دانشکده‌ی مدیریت، سعی می‌کردم رد بادو با صورتم لمس کنم؛ یه لحظه با خودم فکر کردم چقدر حس می‌کنم شکسته‌ام، که همون لحظه یه شاخه‌ی بزرگ از درختِ کنارم شکست و افتاد تو چمن‌ها. زندگی تو قاب نگاهم یه فیلم واقعی بود.

نمی‌دونم چی‌ میشه میام تو نقطه‌ی گمشده، دارم شعرهای قدیمی‌م رو می‌خونم. یه‌دفعه سرعتم رو زیاد می کنم، تند تند میرم بالاتر، انگشتم محکم‌ و سریع به صفحه‌ی گوشی کشیده میشه. حرص، عجله، کنجکاوی. وای.
مثل اون لحظه‌ای که مسکن رو کمردرد هر ماه اثر می‌کنه، آروم میشم. می‌رسم به اولین چیزی که اینجا گذاشتم. زندگی تو قاب نگاهم یه فیلم واقعیه.
بالاش نوشته:
4 juin 2024


وارد اتاقم می‌شوم، رو به رویت می‌نشینم. گوشه‌ها را نگاه می‌کنی، گل‌ها و کتاب‌ها را. کتاب‌های روی کتابخانه، کتاب‌های روی قفسه. تمام مردمک چشمت روشن و رنگارنگ شده. اما سیاهی آن هنوز به چشم می‌آید. انعکاس من در چشمان توست، و در آن عمق، زندگی، زنده است.
هر گوشه‌ را می‌بینم، اثری از قتل نیست. می‌پرسم تولد کدامشان دردناک‌تر بود؟ می‌گویی: رویا!

۱۴ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
❤4💔2
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
امروز جشن فارغ‌التحصیلی‌مه، ساعت نزدیک ۶ صبحه و خوابم نمی‌بره
چند روز پیش جشن فارغ‌التحصیلی مبینا بود.

من مبینا رو همیشه از دور شناختم. اولین باری که دیدمش، توی صف مدرسه بود-اگر درست یادم باشه- شاید روزای اولی که تازه رفته بودم کلاس هفتم. مبینا از اون دخترایی بود که معلومه عزیز دردونه مدرسه‌ است. انتظامات بود. من بیشتر از همه چی از فامیلیش خوشم میومد. وفا! مبینا وفا!

هربار که از خانم فیض این اسمو می‌شنیدم، کلی حسودیم می‌شد. حسودیم می‌شد چون خیلی اسم موزونی بود و «فاطمه مقدمیان» هیچ‌جوره موزون نیست. حسودیم می‌شد چون خانم فیض داره درباره‌ش حرف می‌زنه. خانم فیض معلم ادبیاتمون بود و همیشه از مبینا که دو سال از ما بزرگتر بود تعریف می‌کرد و می‌گفت که حسابی با استعداده‌.

با استعداد هم بود؛ هست. چهارسال پیش که من داشتم از ایکیو زیست به خیلی سبز زیست می‌پریدم که دکتر بشم، مبینا وارد دنیای «ça va bien» رویاهای من شد. من باز حسودیم شد.

دو سال بعد، داشتم می‌رفتم و میومدم که دکتر شم. مبینا پای ثابت حرف‌های من و استاد جعفری بود؛ هست. «فاطمه، مبینا نمراتش توی دانشگاه هم عالیه!»، « فاطمه، مبینا خیلی خوش‌حاله با رشته‌ش!»، «فاطمه دیروز از مبینا هم خبر گرفتم. چقدر خوش‌حالم برای هردوتون.» من اون روزها، هیچوقت با رشته‌م خوشحال نبودم. مبینا بود. من باز حسودیم شد.

توی این سال‌ها کمی عقب‌تر از مبینا راه رفتم و چیزایی که تجربه کرد رو تجربه کردم. عزیز دردونه مدرسه نبودم، شدم. توی دانشگاه، خوش‌حال نبودم، شدم‌. دانشجوی ادبیات فرانسه نشدم ولی دست و پا شکسته فرانسه بلد شدم. اما با اسم ناموزونم تا حالا که نتونستم کاری کنم. مبینا وفا، این روز‌ها از فارغ‌التحصیلی می‌نویسه و من می‌ترسم که یه روز بنویسم: «فارغ‌التحصیل نبودم، شدم.»

مبینا وفا! اسم موزون تکرار شونده!
فارغ‌التحصیلی مبارک. امیدوارم ازت بیشتر بشنوم و بیشتر حسودی کنم. از اون حسادت‌هایی که یه بچه به خواهر بزرگ‌ترش داره.

Plein de bonnes choses pour toi !
❤11
حیاط پشتی(شایدم حیات پشتی)
چند روز پیش جشن فارغ‌التحصیلی مبینا بود. من مبینا رو همیشه از دور شناختم. اولین باری که دیدمش، توی صف مدرسه بود-اگر درست یادم باشه- شاید روزای اولی که تازه رفته بودم کلاس هفتم. مبینا از اون دخترایی بود که معلومه عزیز دردونه مدرسه‌ است. انتظامات بود. من بیشتر…
من تو روایت تو نقش گرفتم؛ و این یکی از نازترین چیزهایی بود که می‌تونستم تجربه کنم. فقط هیچ فکر نمی‌کردم اونی که این حسو بهم میده تو باشی. حسی که حتی هنوز برام اسم نداره، اما تو والدشی.

فاطمه مقدمیان! اسمِ همیشه‌دورِ نویسنده‌وار!
من خواهر بزرگترت نبودم، شدم.
❤14
🍓1
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
Photo
من فردا می‌شینم تو چمن. تو چند بار از خودت رفتی؟ من یادم نمیاد. شاید چهار پنج بار. اولی‌ش هفت سال پیش بود. تا صبح بیدار موندم، به پهلوی چپ خوابیده بودم و به روبه‌رو زل زده بودم. یه‌دفعه نور از در بالکن مستقیم فرو رفت تو قرنیه‌م، فرو رفت تا ته ریشه‌هام و خون جلوی چشممو گرفت. بهم گفت بیا، منم رفتم. پاشدم یه قهوه دم کردم گذاشتم تو سینی کوچیکه. وایسادم کنار در بالکن. پرده رو دادم بالا. نور از شیشه‌ی بالکن می‌گذشت، می‌شکست و یه رنگین‌کمون نازک می‌نداخت تو سینی. من دیوونه شدم، برای رفتن باید از یه شیشه‌ی نامرئی می‌گذشتم. همون شیشه‌‌ئه که یه آستانه بود بین من و منِ بعدی. نور فرو می‌رفت تو قرنیه‌م، منم شکستم و افتادم جلوی در بالکن و مردم.
اما حداقل رفتم. مردم و رفتنو یاد گرفتم.

مثلاً یه بارم پارسال رفتم. یه روز خیلی تاریک بود. گریه می‌کردم. دیوونه شدم. پاشدم سوار ماشین شدم رفتم کنار یه اتوبان که اون‌طرفش یه دشت بود وایسادم. خندیدم و داد زدم: کنده شدم!
و کنده‌ شدم، افتادم کنار دشت، مردم و رفتم.

از اینا به بعد، هرجا که دیوونه شم، تبدیل میشم به حجمی از شهوتِ رفتن، از عطشِ شعله‌وارِ رفتن. این بار هم از خودم میرم. با حرص و طمع میرم. با عشق و رنج میرم. وقتی میدونم که دارم میرم، وقتی میدونم که دارم در جریان رفتن قرار می‌گیرم، خونم پر از هوس میشه. رغبت تو رگ‌هام موج می‌گیره و می‌رقصه. به شوق رفتن می‌تپم. دم‌هامو به میل رفتن فرو میدم. رفتن. رفتن. رفتن. از رفتن که می‌نویسم، سرانگشت‌هام ارضاء میشن. آخ! ذره‌ذره‌ی روحم، تک‌تک سلول‌های تنم، رفتن.

فردا می‌شینم تو چمن. وقتی میرم پیداتر میشم، پیدا یعنی ناپیدا بمیره. "فردا" همین امشب دستمو گرفت و گفت بمیر، منم دوباره از خودم میرم. می‌میرم که به فردا برسم. در بالکن یه بار مرگمو دیده، دشت و اتوبان مرگمو دیده؛ پس زنده‌باد رفتن. فردا می‌شینم تو چمن.

۱۷ خرداد ۱۴۰۴
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
❤4❤‍🔥4
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
Video
Bi Tabi
Shadmehr Aghili
دوست دارم طناب ماهو بگیرم بالا برم، واسه این شبای مهتابی رو خیلی دوست دارم.
❤2
مُرانای عزیزم؛

«پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعاليت خود ادامه می‌دهی؟» اديسون با خونسردی جواب می‌دهد:«ببخشيد آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده‌ام، بلکه ۹۹۹ روش ياد گرفته‌ام که لامپ چگونه ساخته نمی‌شود.»
گاهی از کشف می‌ترسم. کشف، مرا به یاد ناکامی فرجام‌ها می‌اندازد. تو می‌گفتی شجاع باشم، که در پرپیچ‌و‌خم‌ترین راه‌های زندگی هم پا بگذارم؛ اما من ادیسون نبودم. حالا سوزش زخم هر باری که لامپ در دست‌هایم شکست، مرا از کشف راه جدید بازمی‌دارد. تو هر بار که به من وعده دادی که دیگر زخمی نخواهم شد، دروغ می‌گفتی. که من از چشیدن طعم شیرین خیال محروم نباشم؛ که رویای درخشش نور در دستانم را، در خود نکشم. اما لامپ‌ها هر بار در دستان من شکستند. حالا دیگر از راه، از خیال، از روشنایی، گاهی از کشف، می‌ترسم مرانا؛ اما چه می‌شود کرد؟ که دروغ تو را هم دوست دارم.
برای خون دست‌هایم، دستمال تازه‌ای بیاور. راه می‌افتم.

مبینا
۱۹ خرداد ۱۴۰۴

#نامه‌هایی_برای_گم_شدن
#نامه‌هایی_به_مرانا
#برای_مرانا
#مبیناوفا
@barayemorana
@mobinavafaa
❤3
❤3😭1
🦄2❤1