نیلی‌شرابی|مبینا وفا
1.25K subscribers
202 photos
28 videos
19 links
ᝰ.ᐟ
کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران
می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم
Download Telegram
من امشب از بوی یاس گریستم.
❤5🦄1
به نزد کهان و به نزد مهان
به آزار موری نیرزد جهان

برای بزرگداشت فردوسی🤍
@mobinavafaa
❤4
«می‌خواهم آن‌قدر گم بشوم، تا در نهایت پیدا...»

برای کسی نامه می‌نویسم.
اما شاید این نامه‌ها،
برای رسیدن
از رگ‌های تو هم گذشته باشند؛
که شاید واژه کم داری
و احساس، زیاد.

✉️ @BarayeMorana

"برای مُرانا"
صندوق پستی نامه‌هایی برای گم شدن.
Naghshe Digar (Ft Reza Rohani)
Hamed Nikpay
دلی دریا به من دِه!
در او، عشقی نهنگ‌آسا به من دِه!
نگارا! نقش دیگر باید آراست...
❤2
نیلی‌شرابی|مبینا وفا pinned ««می‌خواهم آن‌قدر گم بشوم، تا در نهایت پیدا...» برای کسی نامه می‌نویسم. اما شاید این نامه‌ها، برای رسیدن از رگ‌های تو هم گذشته باشند؛ که شاید واژه کم داری و احساس، زیاد. ✉️ @BarayeMorana "برای مُرانا" صندوق پستی نامه‌هایی برای گم شدن.»
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
Photo
امروز جشن فارغ‌التحصیلی‌مه، ساعت نزدیک ۶ صبحه و خوابم نمی‌بره.
یکی از استادامون همین چند دقیقه پیش پیام داد که کلاسشو کنسل کرده که بتونه تو جشن ما باشه. من احساس می‌کنم ۲ سالمه و یکی برای تولدم اسباب‌بازی رویاهامو کادو آورده. احساس می‌کنم تو همه‌ی امتحانای زندگیم ۲۰ گرفتم. حس میکنم بابام برام دوچرخه‌ی صورتی خریده. تو صف مدرسه اسممو خوندن و تشویقم کردن. حس می‌کنم همه‌ی خاطرات پاک و معصومانه‌ی بچگی تا به الانم رو دارم دوباره زندگی می‌کنم. امروز خودم و آدمایی که چهار سال باهاشون زندگی کردم رو تو لباسی می‌بینم که رویام بود. بیشتر عاشق تحققش میشم وقتی می‌بینم که توش تنها نیستم. که می‌بینم هانیه، شکیبا، ساینا، ابوالفضل، مریم، مهدی، محسن، زی، اون‌یکی ساینا، ستاره، ریحانه، شقایق و علی هم با من این لباسو می‌پوشن. همیشه دوسشون داشتم، همشونو، بعضیاشونو بیشتر؛ و همیشه خجالت کشیدم بگم، چون حس کردم کودکانه‌ست. ولی حالا میگم شاید کودکانه نبود. شاید زیادی ساده‌وارانه و پاک بود. اما همیشه می‌دونستم که زیادی عمیق بود. جوری که نباید برای یه بزرگسال باشه. دلم براشون تنگ میشه، زیاد فرقی نمیکنه که میدونم هر کدومشون کلی خصوصیت بد دارن. دلم براشون تنگ میشه، خیلی بیشتر از اون‌که تو کلمه بگنجه.
من به کسی نگفتم که وقتی محسن عروسی کرد گریه کردم. وقتی مهدی اولین اجرای تئاترشو داشت احساس شعف کردم. وقتی ساینا ارشد مستقیم شد میخواستم جیغ بزنم. وقتی مریم بعد از مدت‌ها بهم برای مراسم انجمن خسته نباشید گفت، بغض کردم. نگفتم که پلک‌های هانیه خیلی خوشگله و شکیبا خیلی آدمیزاده. من از همون ترم اول تو دانشگاه یکی رو دوست داشتم و هیچوقت بهش نگفتم. ابوالفضل تو شغلش ترفیع گرفته و وقتی اینو شنیدم انگار برادر خودم بود. اون یکی ساینا با همه‌ی ما فرق داره و من برای همین متفاوت‌تر از همه دوستش دارم. و نگفتم یه روز از علاقه‌‌‌ای که بین علی و شقایق می‌دیدم گریه کردم و آرزو کردم همیشه همینطوری بمونن. من خیلی چیزای دیگه رو هم نگفتم. هیچوقت نگفتم.
استادای من تو این چهار سال همشون همونی بودن که باید می‌بودن؛ از اولیش گرفته تا آخریش، حتی اونی که خیلی اذیتم کرد. من اون اولا فکر می‌کردم اگه تا صد سال دیگه هم هزار نفر جلوم وایسن و بگن "سال آخر دانشگاهت بشه دعا میکنی زودتر تموم شه و خلاص شی"، من میگم نه و مقاومت می‌کنم. حالا بعد چهار سال تو آینه به خودم نگاه می‌کنم و با فخر به خودم میگم: دیدی هنوزم دلت نمیخواد تموم شه؟
میدونم که امروز وارد محوطه میشم و وقتی ساختمون رو می‌بینم چشمام دوباره برق میزنه، میدونم که اعضای خونواده‌ی دانشگاهیم حداقل تا یه کم دیگه اونجا رو ترک نمی‌کنن.
من چی میتونم بگم درباره‌ی دانشکده‌ی زبانها، چی میتونم بگم جز "خونه"؟ چطوری بگم، که تو واقعاً بخونی‌ش "خونه"؟
رویا می‌بافم. که قلبم همیشه تو این خونه بمونه، که هرموقع هرجا رفتم، حداقل یه بند از من به این خونه و خونواده متصل بمونه.

-مبینا
۷ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
❤25😭3
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
Photo
امید امروز می‌گفت انگار "فارغ‌التحصیل بودن" کارکترم شده. راست می‌گفت. من حس می‌کنم واقعاً یه چیز خیلی بزرگی در ما عوض شده. امروز آخرین کلاسمون بود، بعدش رفتیم تو ساختمون دانشکده یه چرخی بزنیم؛ لابی از همیشه خلوت‌تر بود، از در یکی از کلاسا رد شدیم که پنجره‌ش باز بود، باد می‌زد پرده می‌خورد به پنجره.

شکیبا می‌گفت انگار دانشکده هم داره با ما خداحافظی می‌کنه. راست می‌گفت. چون هیچکس تو بوفه هم نبود. هیچکس تو آسانسور هم نبود. من به ازای هر چند باری که کف کفشم به سنگ کف ساختمون می‌خورد یه اشک ریختم.

هانیه می‌گفت دلم خیلی تنگ میشه ولی نمیتونم فکر کنم دوباره تکرار شه. راست می‌گفت. همه‌چیز خیلی قشنگ بود چون تو زمان خودش بود، چون همون موقع و همون شکلی بود که باید می‌بود. منم نمیخوام برگردم. دوره‌ی لیسانس با تموم فراز و نشیب‌هاش، با چهار صبح بیدار شدن‌هاش، با تموم فشارهاش برای من زندگی‌بخش بود. دلم تنگ میشه برای تجربه کردن چیزی به این سبزی، که انقدر دوستش داشته باشم که بگم سختی‌هاشم رویام بود.

ابوالفضل می‌گفت به همه‌ی این خستگی‌ها می‌ارزید. راست می‌گفت. این‌جا از دم در کلاسا رد میشی و تو هرکدومش یه دنیای جداگانه در جریانه. هرکی به یه زبونی حرف میزنه و من تاحالا انقدر از اینکه نفهمم کسی چی میگه خوشم نیومده. می‌ارزید چون من یادم نمیره روزایی رو که میخواستم نباشم ولی اینجا به زندگی برگشتم. از لبخند اول کلاس استادا موقع گفتن "?Bonjour, ça va"
از آخر کلاس و شنیدن
"Si vous n'avez pas de questions, on s'arrête là."
(اگه سوالی ندارید، کلاسو همینجا تموم می‌کنیم)
از دیدن چهره‌های آشنایی که اسمشون رو هم نمیدونم. از شنیدن صدای توپ پینگ‌پونگ تو لابی، از تماشای‌ آدمای ناشناس از دور، و پنهانی بهشون علاقه ورزیدن.

من میگم دانشکده همیشه شبیه خونه‌ست. راست میگم. چون تو خونه همیشه حسی در جریانه؛ چون تو خونه، آدم حتی اگه نخواد وجود داشته باشه، همیشه به زندگی برمی‌گرده.

مبینا
۱۳ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
❤21
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
+قتل کدامشان دردناک‌تر بود؟
-از همه‌شان سرزنده‌تر بود، رویا!
مامان با یه نعلبکی اومد و گفت: بیا این یدونه مال تو.
بوی کتلت میاد. من نشستم روی مبل و با خودم فکر می‌کنم چرا حس می‌کنم امروز یه فرقی داره؟ تو یادداشت‌های گوشیم هیچی درباره‌ی تاریخ امروز پیدا نمی‌کنم. ولی یه چیزی هست درباره‌ی پارسال، پریروز:
نشسته بودم تو محوطه‌ی دانشکده‌ی مدیریت، سعی می‌کردم رد بادو با صورتم لمس کنم؛ یه لحظه با خودم فکر کردم چقدر حس می‌کنم شکسته‌ام، که همون لحظه یه شاخه‌ی بزرگ از درختِ کنارم شکست و افتاد تو چمن‌ها. زندگی تو قاب نگاهم یه فیلم واقعی بود.

نمی‌دونم چی‌ میشه میام تو نقطه‌ی گمشده، دارم شعرهای قدیمی‌م رو می‌خونم. یه‌دفعه سرعتم رو زیاد می کنم، تند تند میرم بالاتر، انگشتم محکم‌ و سریع به صفحه‌ی گوشی کشیده میشه. حرص، عجله، کنجکاوی. وای.
مثل اون لحظه‌ای که مسکن رو کمردرد هر ماه اثر می‌کنه، آروم میشم. می‌رسم به اولین چیزی که اینجا گذاشتم. زندگی تو قاب نگاهم یه فیلم واقعیه.
بالاش نوشته:
4 juin 2024


وارد اتاقم می‌شوم، رو به رویت می‌نشینم. گوشه‌ها را نگاه می‌کنی، گل‌ها و کتاب‌ها را. کتاب‌های روی کتابخانه، کتاب‌های روی قفسه. تمام مردمک چشمت روشن و رنگارنگ شده. اما سیاهی آن هنوز به چشم می‌آید. انعکاس من در چشمان توست، و در آن عمق، زندگی، زنده است.
هر گوشه‌ را می‌بینم، اثری از قتل نیست. می‌پرسم تولد کدامشان دردناک‌تر بود؟ می‌گویی: رویا!

۱۴ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
❤4💔2