...یکی دور پای چپم میپیچد، یکی پای راست؛ بعد دست هایم، و گردنم. طنابها مرا میکشند. من غرقتر، و غرقتر... تمام میشود. مسخره است که انسان، با اینهمه دبدبه و کبکبه، نهایتاً در یک باتلاق خیالی گیر میافتد. هیچکس نمیداند چه میکشم. همه میگویند این چیزها برای همه پیش میآید. مشکل من تنها این چیزها نیست. من میبینم که راه تنفسم را گِل و لجن و کثافت پر کرده. سیاهی توتفرنگیها را میبینم. دردی در من زنده میشود و زیر لب میگویم: انسان تنهاست.
(بخشی از نامه)
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
(بخشی از نامه)
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
❤6
عزیز جانم، مُرانا؛
فکر میکنم باید سفر کنیم. نه؟
من واژههایم را گم کردهام. احساساتم را، افکارم را. نمیتوانم تصمیم بگیرم. هر قدمی به من نزدیک است. کفشم روی هوا مانده. بگذارمش روی زمین یا نه؟ نمیدانم. دوست دارم برویم. به سرزمینهای دور و نزدیک. خودمان را ،مثل سکه، پرت کنیم در حوض فوارهی اتفاقات؛ شاید شبیه آرزو شویم.
مرانا، امیدوارم حرفم را بیادبی ندانی. اما بیا برویم گم بشویم. حالا که همهچیز را گم کردهایم، گم شو، من هم میشوم. اصلاً شاید مشکل همین باشد، نه؟ شاید ما همیشه زیادی پیدا بودهایم، بدون آنکه واقعاً پیدا باشیم. ما نفهمیدیم. برای واقعاً پیدا شدن باید واقعیتر گم شد. باید روحی گم کرد و جسمی گم شد. میبینی؟ تلاشهای بیثمر ما برای پیدا بودن، ما را به جنون کشانده. مرانا، کسی از رنج اینطور پیدا بودن خبر دارد؟
من در چشم مردم پیدا هستم. در اتاق، پذیرایی، حیاط، کوچه. در اتوبوس و مترو. دانشگاه و خانهی اقوام. شاید بگویند: این که رنج ندارد؛ چرا، دارد.
من همانگونه که هستم پیدا میشوم، انگار یک پیدای نیمهواقعی؛ و آن حقیقتی که در من هست، تنها برای من پیداست. مثل پروانهای در شیشهی مربا، در تقلای راهی برای بیرون آمدن، برای پیدا بودن؛ در تقلای آنکه آنچه هستم را پیدا باشم.
رنج پیدا بودن، تقلای پروانهایست... گیر افتاده در شیشهی مربا.
مرانا، من حتی معنای نامم میشود: پیدا.
فکر میکنی کسی آن بیرون باشد که بخواهد شیشهی مربا را باز کند؟
اگر نه، من این شیشهی مربا را خواهم شکاند. امشب که برای تو مینویسم، یک عطش و اشتهای بیپرده و وحشیانهای در من هست، تنها برای گم شدن. تشنهی گم شدنم، خواهان گم شدن.
میخواهم آنقدر گم بشوم تا در نهایت پیدا شوم.
من واژههایم را گم کردهام.
فکر میکنم باید سفر کنیم.
میخواهم پیدا شوم.
من حتی معنای نامم میشود پیدا.
مبینا
بامداد ۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
#نامههایی_به_مرانا
#مبیناوفا
@mobinavafaa
@barayemorana
فکر میکنم باید سفر کنیم. نه؟
من واژههایم را گم کردهام. احساساتم را، افکارم را. نمیتوانم تصمیم بگیرم. هر قدمی به من نزدیک است. کفشم روی هوا مانده. بگذارمش روی زمین یا نه؟ نمیدانم. دوست دارم برویم. به سرزمینهای دور و نزدیک. خودمان را ،مثل سکه، پرت کنیم در حوض فوارهی اتفاقات؛ شاید شبیه آرزو شویم.
مرانا، امیدوارم حرفم را بیادبی ندانی. اما بیا برویم گم بشویم. حالا که همهچیز را گم کردهایم، گم شو، من هم میشوم. اصلاً شاید مشکل همین باشد، نه؟ شاید ما همیشه زیادی پیدا بودهایم، بدون آنکه واقعاً پیدا باشیم. ما نفهمیدیم. برای واقعاً پیدا شدن باید واقعیتر گم شد. باید روحی گم کرد و جسمی گم شد. میبینی؟ تلاشهای بیثمر ما برای پیدا بودن، ما را به جنون کشانده. مرانا، کسی از رنج اینطور پیدا بودن خبر دارد؟
من در چشم مردم پیدا هستم. در اتاق، پذیرایی، حیاط، کوچه. در اتوبوس و مترو. دانشگاه و خانهی اقوام. شاید بگویند: این که رنج ندارد؛ چرا، دارد.
من همانگونه که هستم پیدا میشوم، انگار یک پیدای نیمهواقعی؛ و آن حقیقتی که در من هست، تنها برای من پیداست. مثل پروانهای در شیشهی مربا، در تقلای راهی برای بیرون آمدن، برای پیدا بودن؛ در تقلای آنکه آنچه هستم را پیدا باشم.
رنج پیدا بودن، تقلای پروانهایست... گیر افتاده در شیشهی مربا.
مرانا، من حتی معنای نامم میشود: پیدا.
فکر میکنی کسی آن بیرون باشد که بخواهد شیشهی مربا را باز کند؟
اگر نه، من این شیشهی مربا را خواهم شکاند. امشب که برای تو مینویسم، یک عطش و اشتهای بیپرده و وحشیانهای در من هست، تنها برای گم شدن. تشنهی گم شدنم، خواهان گم شدن.
میخواهم آنقدر گم بشوم تا در نهایت پیدا شوم.
من واژههایم را گم کردهام.
فکر میکنم باید سفر کنیم.
میخواهم پیدا شوم.
من حتی معنای نامم میشود پیدا.
مبینا
بامداد ۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
#نامههایی_به_مرانا
#مبیناوفا
@mobinavafaa
@barayemorana
❤8
❤4
«میخواهم آنقدر گم بشوم، تا در نهایت پیدا...»
برای کسی نامه مینویسم.
اما شاید این نامهها،
برای رسیدن
از رگهای تو هم گذشته باشند؛
که شاید واژه کم داری
و احساس، زیاد.
✉️ @BarayeMorana
"برای مُرانا"
صندوق پستی نامههایی برای گم شدن.
برای کسی نامه مینویسم.
اما شاید این نامهها،
برای رسیدن
از رگهای تو هم گذشته باشند؛
که شاید واژه کم داری
و احساس، زیاد.
✉️ @BarayeMorana
"برای مُرانا"
صندوق پستی نامههایی برای گم شدن.
نیلیشرابی|مبینا وفا
«میخواهم آنقدر گم بشوم، تا در نهایت پیدا...» برای کسی نامه مینویسم. اما شاید این نامهها، برای رسیدن از رگهای تو هم گذشته باشند؛ که شاید واژه کم داری و احساس، زیاد. ✉️ @BarayeMorana "برای مُرانا" صندوق پستی نامههایی برای گم شدن.
دوستان این کانال جدید منه، خونده شدن توسط شما خوشحالم میکنه🤍
Naghshe Digar (Ft Reza Rohani)
Hamed Nikpay
دلی دریا به من دِه!
در او، عشقی نهنگآسا به من دِه!
نگارا! نقش دیگر باید آراست...
در او، عشقی نهنگآسا به من دِه!
نگارا! نقش دیگر باید آراست...
❤2
نیلیشرابی|مبینا وفا pinned ««میخواهم آنقدر گم بشوم، تا در نهایت پیدا...» برای کسی نامه مینویسم. اما شاید این نامهها، برای رسیدن از رگهای تو هم گذشته باشند؛ که شاید واژه کم داری و احساس، زیاد. ✉️ @BarayeMorana "برای مُرانا" صندوق پستی نامههایی برای گم شدن.»
نیلیشرابی|مبینا وفا
Photo
امروز جشن فارغالتحصیلیمه، ساعت نزدیک ۶ صبحه و خوابم نمیبره.
یکی از استادامون همین چند دقیقه پیش پیام داد که کلاسشو کنسل کرده که بتونه تو جشن ما باشه. من احساس میکنم ۲ سالمه و یکی برای تولدم اسباببازی رویاهامو کادو آورده. احساس میکنم تو همهی امتحانای زندگیم ۲۰ گرفتم. حس میکنم بابام برام دوچرخهی صورتی خریده. تو صف مدرسه اسممو خوندن و تشویقم کردن. حس میکنم همهی خاطرات پاک و معصومانهی بچگی تا به الانم رو دارم دوباره زندگی میکنم. امروز خودم و آدمایی که چهار سال باهاشون زندگی کردم رو تو لباسی میبینم که رویام بود. بیشتر عاشق تحققش میشم وقتی میبینم که توش تنها نیستم. که میبینم هانیه، شکیبا، ساینا، ابوالفضل، مریم، مهدی، محسن، زی، اونیکی ساینا، ستاره، ریحانه، شقایق و علی هم با من این لباسو میپوشن. همیشه دوسشون داشتم، همشونو، بعضیاشونو بیشتر؛ و همیشه خجالت کشیدم بگم، چون حس کردم کودکانهست. ولی حالا میگم شاید کودکانه نبود. شاید زیادی سادهوارانه و پاک بود. اما همیشه میدونستم که زیادی عمیق بود. جوری که نباید برای یه بزرگسال باشه. دلم براشون تنگ میشه، زیاد فرقی نمیکنه که میدونم هر کدومشون کلی خصوصیت بد دارن. دلم براشون تنگ میشه، خیلی بیشتر از اونکه تو کلمه بگنجه.
من به کسی نگفتم که وقتی محسن عروسی کرد گریه کردم. وقتی مهدی اولین اجرای تئاترشو داشت احساس شعف کردم. وقتی ساینا ارشد مستقیم شد میخواستم جیغ بزنم. وقتی مریم بعد از مدتها بهم برای مراسم انجمن خسته نباشید گفت، بغض کردم. نگفتم که پلکهای هانیه خیلی خوشگله و شکیبا خیلی آدمیزاده. من از همون ترم اول تو دانشگاه یکی رو دوست داشتم و هیچوقت بهش نگفتم. ابوالفضل تو شغلش ترفیع گرفته و وقتی اینو شنیدم انگار برادر خودم بود. اون یکی ساینا با همهی ما فرق داره و من برای همین متفاوتتر از همه دوستش دارم. و نگفتم یه روز از علاقهای که بین علی و شقایق میدیدم گریه کردم و آرزو کردم همیشه همینطوری بمونن. من خیلی چیزای دیگه رو هم نگفتم. هیچوقت نگفتم.
استادای من تو این چهار سال همشون همونی بودن که باید میبودن؛ از اولیش گرفته تا آخریش، حتی اونی که خیلی اذیتم کرد. من اون اولا فکر میکردم اگه تا صد سال دیگه هم هزار نفر جلوم وایسن و بگن "سال آخر دانشگاهت بشه دعا میکنی زودتر تموم شه و خلاص شی"، من میگم نه و مقاومت میکنم. حالا بعد چهار سال تو آینه به خودم نگاه میکنم و با فخر به خودم میگم: دیدی هنوزم دلت نمیخواد تموم شه؟
میدونم که امروز وارد محوطه میشم و وقتی ساختمون رو میبینم چشمام دوباره برق میزنه، میدونم که اعضای خونوادهی دانشگاهیم حداقل تا یه کم دیگه اونجا رو ترک نمیکنن.
من چی میتونم بگم دربارهی دانشکدهی زبانها، چی میتونم بگم جز "خونه"؟ چطوری بگم، که تو واقعاً بخونیش "خونه"؟
رویا میبافم. که قلبم همیشه تو این خونه بمونه، که هرموقع هرجا رفتم، حداقل یه بند از من به این خونه و خونواده متصل بمونه.
-مبینا
۷ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
یکی از استادامون همین چند دقیقه پیش پیام داد که کلاسشو کنسل کرده که بتونه تو جشن ما باشه. من احساس میکنم ۲ سالمه و یکی برای تولدم اسباببازی رویاهامو کادو آورده. احساس میکنم تو همهی امتحانای زندگیم ۲۰ گرفتم. حس میکنم بابام برام دوچرخهی صورتی خریده. تو صف مدرسه اسممو خوندن و تشویقم کردن. حس میکنم همهی خاطرات پاک و معصومانهی بچگی تا به الانم رو دارم دوباره زندگی میکنم. امروز خودم و آدمایی که چهار سال باهاشون زندگی کردم رو تو لباسی میبینم که رویام بود. بیشتر عاشق تحققش میشم وقتی میبینم که توش تنها نیستم. که میبینم هانیه، شکیبا، ساینا، ابوالفضل، مریم، مهدی، محسن، زی، اونیکی ساینا، ستاره، ریحانه، شقایق و علی هم با من این لباسو میپوشن. همیشه دوسشون داشتم، همشونو، بعضیاشونو بیشتر؛ و همیشه خجالت کشیدم بگم، چون حس کردم کودکانهست. ولی حالا میگم شاید کودکانه نبود. شاید زیادی سادهوارانه و پاک بود. اما همیشه میدونستم که زیادی عمیق بود. جوری که نباید برای یه بزرگسال باشه. دلم براشون تنگ میشه، زیاد فرقی نمیکنه که میدونم هر کدومشون کلی خصوصیت بد دارن. دلم براشون تنگ میشه، خیلی بیشتر از اونکه تو کلمه بگنجه.
من به کسی نگفتم که وقتی محسن عروسی کرد گریه کردم. وقتی مهدی اولین اجرای تئاترشو داشت احساس شعف کردم. وقتی ساینا ارشد مستقیم شد میخواستم جیغ بزنم. وقتی مریم بعد از مدتها بهم برای مراسم انجمن خسته نباشید گفت، بغض کردم. نگفتم که پلکهای هانیه خیلی خوشگله و شکیبا خیلی آدمیزاده. من از همون ترم اول تو دانشگاه یکی رو دوست داشتم و هیچوقت بهش نگفتم. ابوالفضل تو شغلش ترفیع گرفته و وقتی اینو شنیدم انگار برادر خودم بود. اون یکی ساینا با همهی ما فرق داره و من برای همین متفاوتتر از همه دوستش دارم. و نگفتم یه روز از علاقهای که بین علی و شقایق میدیدم گریه کردم و آرزو کردم همیشه همینطوری بمونن. من خیلی چیزای دیگه رو هم نگفتم. هیچوقت نگفتم.
استادای من تو این چهار سال همشون همونی بودن که باید میبودن؛ از اولیش گرفته تا آخریش، حتی اونی که خیلی اذیتم کرد. من اون اولا فکر میکردم اگه تا صد سال دیگه هم هزار نفر جلوم وایسن و بگن "سال آخر دانشگاهت بشه دعا میکنی زودتر تموم شه و خلاص شی"، من میگم نه و مقاومت میکنم. حالا بعد چهار سال تو آینه به خودم نگاه میکنم و با فخر به خودم میگم: دیدی هنوزم دلت نمیخواد تموم شه؟
میدونم که امروز وارد محوطه میشم و وقتی ساختمون رو میبینم چشمام دوباره برق میزنه، میدونم که اعضای خونوادهی دانشگاهیم حداقل تا یه کم دیگه اونجا رو ترک نمیکنن.
من چی میتونم بگم دربارهی دانشکدهی زبانها، چی میتونم بگم جز "خونه"؟ چطوری بگم، که تو واقعاً بخونیش "خونه"؟
رویا میبافم. که قلبم همیشه تو این خونه بمونه، که هرموقع هرجا رفتم، حداقل یه بند از من به این خونه و خونواده متصل بمونه.
-مبینا
۷ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
❤25😭3
نیلیشرابی|مبینا وفا
Photo
امید امروز میگفت انگار "فارغالتحصیل بودن" کارکترم شده. راست میگفت. من حس میکنم واقعاً یه چیز خیلی بزرگی در ما عوض شده. امروز آخرین کلاسمون بود، بعدش رفتیم تو ساختمون دانشکده یه چرخی بزنیم؛ لابی از همیشه خلوتتر بود، از در یکی از کلاسا رد شدیم که پنجرهش باز بود، باد میزد پرده میخورد به پنجره.
شکیبا میگفت انگار دانشکده هم داره با ما خداحافظی میکنه. راست میگفت. چون هیچکس تو بوفه هم نبود. هیچکس تو آسانسور هم نبود. من به ازای هر چند باری که کف کفشم به سنگ کف ساختمون میخورد یه اشک ریختم.
هانیه میگفت دلم خیلی تنگ میشه ولی نمیتونم فکر کنم دوباره تکرار شه. راست میگفت. همهچیز خیلی قشنگ بود چون تو زمان خودش بود، چون همون موقع و همون شکلی بود که باید میبود. منم نمیخوام برگردم. دورهی لیسانس با تموم فراز و نشیبهاش، با چهار صبح بیدار شدنهاش، با تموم فشارهاش برای من زندگیبخش بود. دلم تنگ میشه برای تجربه کردن چیزی به این سبزی، که انقدر دوستش داشته باشم که بگم سختیهاشم رویام بود.
ابوالفضل میگفت به همهی این خستگیها میارزید. راست میگفت. اینجا از دم در کلاسا رد میشی و تو هرکدومش یه دنیای جداگانه در جریانه. هرکی به یه زبونی حرف میزنه و من تاحالا انقدر از اینکه نفهمم کسی چی میگه خوشم نیومده. میارزید چون من یادم نمیره روزایی رو که میخواستم نباشم ولی اینجا به زندگی برگشتم. از لبخند اول کلاس استادا موقع گفتن "?Bonjour, ça va"
از آخر کلاس و شنیدن
"Si vous n'avez pas de questions, on s'arrête là."
(اگه سوالی ندارید، کلاسو همینجا تموم میکنیم)
از دیدن چهرههای آشنایی که اسمشون رو هم نمیدونم. از شنیدن صدای توپ پینگپونگ تو لابی، از تماشای آدمای ناشناس از دور، و پنهانی بهشون علاقه ورزیدن.
من میگم دانشکده همیشه شبیه خونهست. راست میگم. چون تو خونه همیشه حسی در جریانه؛ چون تو خونه، آدم حتی اگه نخواد وجود داشته باشه، همیشه به زندگی برمیگرده.
مبینا
۱۳ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
شکیبا میگفت انگار دانشکده هم داره با ما خداحافظی میکنه. راست میگفت. چون هیچکس تو بوفه هم نبود. هیچکس تو آسانسور هم نبود. من به ازای هر چند باری که کف کفشم به سنگ کف ساختمون میخورد یه اشک ریختم.
هانیه میگفت دلم خیلی تنگ میشه ولی نمیتونم فکر کنم دوباره تکرار شه. راست میگفت. همهچیز خیلی قشنگ بود چون تو زمان خودش بود، چون همون موقع و همون شکلی بود که باید میبود. منم نمیخوام برگردم. دورهی لیسانس با تموم فراز و نشیبهاش، با چهار صبح بیدار شدنهاش، با تموم فشارهاش برای من زندگیبخش بود. دلم تنگ میشه برای تجربه کردن چیزی به این سبزی، که انقدر دوستش داشته باشم که بگم سختیهاشم رویام بود.
ابوالفضل میگفت به همهی این خستگیها میارزید. راست میگفت. اینجا از دم در کلاسا رد میشی و تو هرکدومش یه دنیای جداگانه در جریانه. هرکی به یه زبونی حرف میزنه و من تاحالا انقدر از اینکه نفهمم کسی چی میگه خوشم نیومده. میارزید چون من یادم نمیره روزایی رو که میخواستم نباشم ولی اینجا به زندگی برگشتم. از لبخند اول کلاس استادا موقع گفتن "?Bonjour, ça va"
از آخر کلاس و شنیدن
"Si vous n'avez pas de questions, on s'arrête là."
(اگه سوالی ندارید، کلاسو همینجا تموم میکنیم)
از دیدن چهرههای آشنایی که اسمشون رو هم نمیدونم. از شنیدن صدای توپ پینگپونگ تو لابی، از تماشای آدمای ناشناس از دور، و پنهانی بهشون علاقه ورزیدن.
من میگم دانشکده همیشه شبیه خونهست. راست میگم. چون تو خونه همیشه حسی در جریانه؛ چون تو خونه، آدم حتی اگه نخواد وجود داشته باشه، همیشه به زندگی برمیگرده.
مبینا
۱۳ خرداد ۱۴۰۴
@mobinavafaa
❤21