نیلی‌شرابی|مبینا وفا
1.25K subscribers
202 photos
28 videos
19 links
ᝰ.ᐟ
کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران
می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم
Download Telegram
یعنی دارم عمیقاً ادراک می‌کنم که عاشق بهارم، عاشق این زنده شدن، سبز شدن و شکفتن. نگاه می‌کنم و می‌بینم که آینه میشم، چیزی در من هست که در اوج بی‌رنگی، خلاء و گم‌شدگی در چرای زیستن، یه تصویر از میل زندگیِ دوباره رو منعکس میکنه، و انعکاس درون خودش رو دوباره منعکس می‌کنه.
من میل دارم به بهارِ تا همیشه؛
بهارِ تا بی‌نهایت.

#حال
@mobinavafaa
❤9🍓1
🍓5❤2
عیدی منو بدید
پ‌ن: حتی شمایی که یه‌روز ازم بزرگتری.
❤1👍1
دوست داشتن تو را در بازدم‌هایم احساس می‌کنم.
پلک می‌زنم و دوست داشتن تو را،
در ذرات هوایی که از جابجایی مژگانم حرکت می‌کنند، احساس می‌کنم.
زنده‌ام، می‌بینم که تپش‌های قلبم از سطح سینه‌ام فراتر می‌روند،
و دوست داشتن تو را در امواج پارچه‌ی پیراهنم
احساس می‌کنم.
آوای نام تو را به نوشتار بدل می‌کنم،
و دوست داشتن تو را احساس می‌کنم
در سر انگشت‌هایم
از میان رگه‌های اثرانگشت‌هایم.

#میرا(م.و)
@mobinavafaa
💘5❤2
The Silent Half
Daal Band
کاش می‌خواندی در گوش دنیا
آوازی که مانده در گلویت
کاش پر بگیرد پرنده‌ی تو
از پشت میله‌ی آرزویت
کاش جان بگیرد صدای
آزادی آزادی آزادی
رو در رویت.
❤2
شب بود؛ پناهی نبود.
می‌خواستم در واژه‌ها بگنجم.
واژه، شعر شد.
شب، شعر شد.
شعر شدم.

صبح است.
می‌خواهم بخوابم؛ اما شعرم.
شعر، در واژه‌ها نمی‌گنجد.

#میرا(م.و)
@mobinavafaa
❤4
اما واقعاً آدمی هست به این فکر کند که به ازای هر تصویر ثبت شده، کسی پشت دوربین، چه احساسی را تجربه می‌کرده‌ است؟

این‌جا بهاری‌ست. کسی در رنج بود.
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
❤4
توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثل غربت شب، بی‌انتهاست
یه درختِ تن‌سیاهِ سربلند
آخرین درختِ سبزِ سرپاست...

رقصِ دستِ نرمت، ای تبر به دست
با هجومِ تبرِ گشنه و سخت
آخرین تصویرِ تلخِ "بودنه"‌
توی ذهنِ سبزِ آخرین درخت

حالا تو شمارشِ ثانیه‌هام
کوبه‌های بی‌امونِ تبره

تبری که دشمن همیشه‌ی
این درختِ محکم و تناوره.

ایرج جنتی عطایی، درخت
@mobinavafaa
❤3
...یکی دور پای چپم می‌پیچد، یکی پای راست؛ بعد دست هایم، و گردنم. طناب‌ها مرا می‌کشند. من غرق‌تر، و غرق‌تر... تمام می‌شود. مسخره است که انسان، با این‌همه دبدبه و کبکبه، نهایتاً در یک باتلاق خیالی گیر می‌افتد. هیچ‌کس نمی‌داند چه می‌کشم. همه می‌گویند این چیزها برای همه پیش می‌آید. مشکل من تنها این چیزها نیست. من می‌بینم که ‌راه تنفسم را گِل و لجن و کثافت پر کرده. سیاهی توت‌فرنگی‌ها را می‌بینم. دردی در من زنده می‌شود و زیر لب می‌گویم: انسان تنهاست.

(بخشی از نامه)
#میرا(م.و)
#مبیناوفا
@mobinavafaa
❤6
عزیز جانم، مُرانا؛
فکر می‌کنم باید سفر کنیم. نه؟
من واژه‌هایم را گم کرده‌ام. احساساتم را، افکارم را. نمی‌توانم تصمیم بگیرم. هر قدمی به من نزدیک است. کفشم روی هوا مانده. بگذارمش روی زمین یا نه؟ نمیدانم. دوست دارم برویم. به سرزمین‌های دور و نزدیک. خودمان را ،مثل سکه، پرت کنیم در حوض فواره‌ی اتفاقات؛ شاید شبیه آرزو شویم.
مرانا، امیدوارم حرفم را بی‌ادبی ندانی. اما بیا برویم گم بشویم. حالا که همه‌چیز را گم کرده‌ایم، گم شو، من هم می‌شوم. اصلاً شاید مشکل همین‌ باشد، نه؟ شاید ما همیشه زیادی پیدا بوده‌ایم، بدون آن‌که واقعاً پیدا باشیم. ما نفهمیدیم. برای واقعاً پیدا شدن باید واقعی‌تر گم شد. باید روحی گم کرد و جسمی گم شد. می‌بینی؟ تلاش‌های بی‌ثمر ما برای پیدا بودن، ما را به جنون کشانده. مرانا، کسی از رنج این‌طور پیدا بودن خبر دارد؟
من در چشم مردم پیدا هستم. در اتاق، پذیرایی، حیاط، کوچه. در اتوبوس و مترو. دانشگاه و خانه‌ی اقوام. شاید بگویند: این که رنج ندارد؛ چرا، دارد.
من همان‌گونه که هستم پیدا می‌شوم، انگار یک پیدای نیمه‌واقعی؛ و آن‌ حقیقتی که در من هست، تنها برای من پیداست. مثل پروانه‌ای در شیشه‌ی مربا، در تقلای راهی برای بیرون آمدن، برای پیدا بودن؛ در تقلای آن‌که آن‌چه هستم را پیدا باشم.

رنج پیدا بودن، تقلای پروانه‌ای‌ست... گیر افتاده در شیشه‌ی مربا.

مرانا، من حتی معنای نامم می‌شود: پیدا.
فکر می‌کنی کسی آن بیرون باشد که بخواهد شیشه‌ی مربا را باز کند؟
اگر نه، من این شیشه‌ی مربا را خواهم شکاند. امشب‌ که برای تو می‌نویسم، یک عطش و اشتهای بی‌پرده‌ و وحشیانه‌ای در من هست، تنها برای گم شدن. تشنه‌ی گم شدنم، خواهان گم شدن.
می‌خواهم آن‌قدر گم بشوم تا در نهایت پیدا شوم.
من واژه‌هایم را گم کرده‌ام.
فکر می‌کنم باید سفر کنیم.
می‌خواهم پیدا شوم.
من حتی معنای نامم می‌شود پیدا.

مبینا
بامداد ۶ اردیبهشت ۱۴۰۴

#نامه‌هایی_به_مرانا
#مبیناوفا
@mobinavafaa
@barayemorana
❤8
👍3❤2
من امشب از بوی یاس گریستم.
❤5🦄1
به نزد کهان و به نزد مهان
به آزار موری نیرزد جهان

برای بزرگداشت فردوسی🤍
@mobinavafaa
❤4
«می‌خواهم آن‌قدر گم بشوم، تا در نهایت پیدا...»

برای کسی نامه می‌نویسم.
اما شاید این نامه‌ها،
برای رسیدن
از رگ‌های تو هم گذشته باشند؛
که شاید واژه کم داری
و احساس، زیاد.

✉️ @BarayeMorana

"برای مُرانا"
صندوق پستی نامه‌هایی برای گم شدن.
Naghshe Digar (Ft Reza Rohani)
Hamed Nikpay
دلی دریا به من دِه!
در او، عشقی نهنگ‌آسا به من دِه!
نگارا! نقش دیگر باید آراست...
❤2
نیلی‌شرابی|مبینا وفا pinned ««می‌خواهم آن‌قدر گم بشوم، تا در نهایت پیدا...» برای کسی نامه می‌نویسم. اما شاید این نامه‌ها، برای رسیدن از رگ‌های تو هم گذشته باشند؛ که شاید واژه کم داری و احساس، زیاد. ✉️ @BarayeMorana "برای مُرانا" صندوق پستی نامه‌هایی برای گم شدن.»