نیلی‌شرابی|مبینا وفا
1.26K subscribers
202 photos
28 videos
19 links
ᝰ.ᐟ
کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران
می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم
Download Telegram
حس امروز:
❤4🦄2
حس امروز:
❤3🍓1
من دل کندم، بعد از آن که دل، مرا کند. شاید اگر جایمان عوض می‌شد حالا همه‌چیز خیلی فرق می‌کرد. اما انگار دل همیشه جلوتر از من رفته است، مثلاً همین بار که اقدام اولیه از او بود، یا هر دفعه‌ی دیگری که "دلم خواست" و بعد خودم را به انجام آنچه خواست، کشاندم.

به نظر می‌رسد که دل، در زندگی من بهای بی‌وصفی دارد. از دور که نگاه می‌کنم، همیشه دل بوده، هرگز نشده دل را رها کرده باشم. پیرو آنچه خواسته یا خواسته انجام شود، همیشه پیش رفته‌ام، از غیرممکن‌ترین و سخت‌ترین مسیرها گذر کرده‌ام؛ فقط برای آن‌که آن‌چه دل می‌خواست، بشود.

می‌ترسم همین دل و اوامر بی‌پایانش، یک‌جا مرا زمین بزنند؛ اما دلم می‌خواهد که نترسم، پس چاره‌ای جز اقدام ندارم. ولی باید بگویم آن‌قدر ها که می‌گویند هم راه دل را پیش گرفتن بر خلاف عقل نیست. چه بسا فکر می‌کنم دل خیلی هم عاقل است. تا قعر بدبختی‌ هم که کشانده باشدم، همیشه بعدها فهمیده‌ام که راه، اشتباه نبوده؛ اصلا شاید اگر دل، پیشرو نبود، عقل آن‌طور که کارکردش را در برابر دل تعریف می‌کنند، معنا نمی‌یافت.

یادم افتاد پاسکال هم همین را می‌گفت، دل منطقی دارد که عقل، از آن بی‌خبر است. اما خب بگذریم. بر فرض دل یک چیز خوب و عاقلی‌ است، رشته‌ی کلام من گم شد؛ توصیف کردم که فضای کلی ذهنم را منتقل کرده باشم -که این را هم دلم خواست-، و بهتر است بگویم اصلاً از اول دارم آسمان و ریسمان می‌بافم که بگویم:

"دلم می‌خواهد" بروم.
@pointperdu
❤2💔1
نیلی‌شرابی|مبینا وفا
من دل کندم، بعد از آن که دل، مرا کند. شاید اگر جایمان عوض می‌شد حالا همه‌چیز خیلی فرق می‌کرد. اما انگار دل همیشه جلوتر از من رفته است، مثلاً همین بار که اقدام اولیه از او بود، یا هر دفعه‌ی دیگری که "دلم خواست" و بعد خودم را به انجام آنچه خواست، کشاندم. به…
"دلم می‌خواهد" بروم

نه از ملال و نه برای گریز. بلکه "بودن" در من، همیشه سرآغاز "رفتن" است؛ دلم می‌خواهد که چنین باشد، که حتی وقتی ایستاده‌ام، خیال گام‌هایم پیش‌تر از من رفته است. من حتی وقتی مانده‌ام، در حال رفتنم و این، پنهانی‌ترین راز آشکاری‌ست که هرروز در زندگی برملا می‌کنم، که هرگز فراموشش نکرده‌ام؛ پس می‌روم، چون هستم.

و رفتن! آه، که این فعل شورانگیز و زنده، چنان ماهرانه مرا برمی‌انگیزاند که در انتهای شب، به عطش، می‌نویسم و به جان، لمسش می‌کنم. اوست که در چشم‌های من می‌رقصد و تمام اجزای تنم میل تجربه‌اش را دارند. رفتن. رفتن. مختصر، تراشیده، باشکوه، جاری، بی‌باک...رفتن. رفتن!

میان غم‌های زیسته‌ام، چه حزنی زیباتر از حزن رفتن؟
و کدام آزادی به زیبایی آزادیِ رفتن؟
می‌روم؛ چرا که کدام بودن به شکوهِ رفتن؟
کدام ماندن به جسارت رفتن؟

باید از باریک‌ترین روزنه‌ها در زندگی، به سوی رفتن رفت. من از خانه می‌روم که خانه‌ را بیابم، از کوچه می‌روم که کوچه را بیابم و از زندگی می‌روم که زندگی را؛
دلم می‌خواهد بروم
و این چنین، هر لحظه از خود می‌روم...

می‌روم و این حاصل سرمشق خود اوست، خود دل؛ چرا که انگار دل، همیشه جلوتر از من رفته است.

#میرا(م.و)
#حال
@mobinavafaa
❤4😭1
حالا سبک، روشن، سبز، شورانگیز، تپنده، رونده و زنده‌ترینم.
درخت، موج، ماسه‌، شعله‌ و نسیمم.
حالا شعرم، نقاشی‌ام، تصویر و رقص و موسیقی‌ام.
حالا هنرم.
حالا، جانمند و جاری‌ام.

#حال
❤6
روز عشق را به کسی که «سوادِ عشق‌ورزی» دارد تبریک می‌گویم. بدون توجه به اینکه الان معشوقِ کسی است یا نه.

قصه‌ها و حکایت‌های عاشقانه‌ی ما، به‌طور‌معمول، به مرحله‌ی اول عاشقی یعنی به «وصال» می‌پردازند. لابد دراماتیک‌تر است. همین «وصال» هم اغلب محقق نمی‌شود. فرهاد ‌می‌میرد، کَرَم به آسلی می‌رسد اما از طلسم بی‌خبر است و در روز عروسی آتش می‌گیرد و غیره. مرحله‌ی اول، یعنی آشنایی و تصاحب، موضوع اکثر عاشقانه‌های ماست و کمتر به مرحله‌ی «عشق‌ورزی» رسیدیم. چنان سرگرم تصاحبیم، که وقتی به چنگ آمد، بازی تمام می‌شود. چالشی باقی نمی‌ماند. زوال درست از لحظه‌ی وصال آغاز می‌شود. ضعف عمده‌ی ما، مرحله‌ی نگهداری است. محافظت از عشق را نمی‌دانیم و برای همین، حتی بعید است عشق را فهمیده باشیم. کسی می‌گفت "عشق مثل جامِ بلور است و گه‌گاه باید آن را برق انداخت".
‌
‌
#معین_دهاز
❤6👍2
مثل آن‌که آدم بخواهد دو لیوان برنج را در یک لیوان جا کند. یا بخواهد از میان دو دیواری رد شود که تنها یک وجب با هم فاصله دارند. مثل آن‌که آدم بخواهد از کانال کولر به پشت‌بام برود؛ یا این‌که در قایم‌باشک، خودش را در کوچک‌ترین کابینت آشپزخانه جا کرده باشد.
نا-راحتم.
و حالا فکر می‌کنم راحت بودن، سخت‌تر از آن است که فکر می‌کردم. چه توضیح دیگری باید داد؟ که تعریفی ندارد؛ که نه گوشه‌ی اتاق افتادن است، نه لباس تیره پوشیدن، نه گریستن و نه آه عمیق کشیدن.
من به روی آدم‌ها می‌خندم و از این طریق، ابراز راحتی می‌کنم؛ می‌خندم و انگار که فریاد می‌کشم "راحتم کنید!"... و نا-راحت‌تر می‌شوم.
آب را دوست دارم، در کل ساده زیستن را، باد را، آفتاب، پوست نارنگی، بوی خیار، زمزمه‌ی آرام، واژه‌های نرم... و با این‌هاست که به راحتی برمی‌گردم. اما چه می‌شود کرد؛
که در آن واحد، من یک قرص نانم، من یک دهانم و یک آدم.
که نا-راحت بودن، یک قرص کامل نان است که در دهان آدم مچاله شده باشد. که با آب پایین نمی‌رود، راه نفس را هم می‌بندد. که نارنگی‌ها کپک می‌زنند، آفتاب تیره می‌شود و واژه‌ها، زایل.
❤6👍1
Forough
Amirabbas Golab
روبروی آینه، تسلیم، ایستادن.
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لحظه‌های تو شاید صورت متنی پیدا کنن، شاید صورت دیداری؛ ولی اون‌‌ها همچنان لحظه‌های تو هستن؛ تو هستی که بهشون هستی دادی.

@pointperdu
❤7
یعنی دارم عمیقاً ادراک می‌کنم که عاشق بهارم، عاشق این زنده شدن، سبز شدن و شکفتن. نگاه می‌کنم و می‌بینم که آینه میشم، چیزی در من هست که در اوج بی‌رنگی، خلاء و گم‌شدگی در چرای زیستن، یه تصویر از میل زندگیِ دوباره رو منعکس میکنه، و انعکاس درون خودش رو دوباره منعکس می‌کنه.
من میل دارم به بهارِ تا همیشه؛
بهارِ تا بی‌نهایت.

#حال
@mobinavafaa
❤9🍓1
🍓5❤2
عیدی منو بدید
پ‌ن: حتی شمایی که یه‌روز ازم بزرگتری.
❤1👍1