"نانکشمشی و دستمالکاغذی"
-خانم اینجایی که شما میگی هیچکس نمیره!...حالا بشین دیگه؛ میبرمت.
راننده تاکسی با کمی عصبانیت، و زیادی خستگی، این را گفت و نشست. من عجله داشتم.
...
هزینه را برایش واریز کردم. رسید را نشانش دادم.
+بفرمایید، براتون پیامک میاد؟
-خانم ول کن حالا تصادف نکنیم، پونزده تومن چیزی نیست که من الان براش حواسم پرت شه معلوم نیست چقدر خرج ماشین کنم. اینجا رو ببین توروخدا ما داریم تو چه وضعی کار میکنیم. ترافیک رو نگاه! برق هم که نیست، خدا لعنتشون کنه.
زیادی عصبانی بود، و زیادتر خسته.
چیزی نگفتم؛ کمی جلوتر، نان کشمشیام را باز کردم. پیاده رو را نگاه میکردم، یکی دو گاز زدم.
سرم را که برگرداندم، راننده یک دستمالکاغذی را جلویم گرفته بود. گرفتم و تشکر کردم.
+میل دارین؟
سرش را آرام تکان داد. انگار نمیدانست.
تکهای از نانکشمشی که دست نخورده بود را کندم و به او دادم.
میدانست.
سکوت کردیم.
رسیدیم.
-برای نون متشکرم دخترم...من دعات کردم، آرزو کردم خوشبخت بشی.
صدایش زیادی خسته، زیادی آرام و مهربان بود؛ و من فکر میکردم که انسان، چه موجود سادهی پیچیدهایست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
-خانم اینجایی که شما میگی هیچکس نمیره!...حالا بشین دیگه؛ میبرمت.
راننده تاکسی با کمی عصبانیت، و زیادی خستگی، این را گفت و نشست. من عجله داشتم.
...
هزینه را برایش واریز کردم. رسید را نشانش دادم.
+بفرمایید، براتون پیامک میاد؟
-خانم ول کن حالا تصادف نکنیم، پونزده تومن چیزی نیست که من الان براش حواسم پرت شه معلوم نیست چقدر خرج ماشین کنم. اینجا رو ببین توروخدا ما داریم تو چه وضعی کار میکنیم. ترافیک رو نگاه! برق هم که نیست، خدا لعنتشون کنه.
زیادی عصبانی بود، و زیادتر خسته.
چیزی نگفتم؛ کمی جلوتر، نان کشمشیام را باز کردم. پیاده رو را نگاه میکردم، یکی دو گاز زدم.
سرم را که برگرداندم، راننده یک دستمالکاغذی را جلویم گرفته بود. گرفتم و تشکر کردم.
+میل دارین؟
سرش را آرام تکان داد. انگار نمیدانست.
تکهای از نانکشمشی که دست نخورده بود را کندم و به او دادم.
میدانست.
سکوت کردیم.
رسیدیم.
-برای نون متشکرم دخترم...من دعات کردم، آرزو کردم خوشبخت بشی.
صدایش زیادی خسته، زیادی آرام و مهربان بود؛ و من فکر میکردم که انسان، چه موجود سادهی پیچیدهایست.
#میرا(م.و)
#حال
@pointperdu
❤11
پدرم امروز عصر
جسد سردی را از ته ایوان برداشت،
یاکریمی امروز
شدت سرما را تاب نداشت.
چه غروب سردیست!
و من آرام و خموش
ته ایوان اتاقم هستم،
و گرفتار در این مخمصهی تلخ زمان
به سکوت غم خود، کردم گوش.
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
میشوم غرق در مذابی داغ؛
یاکریم، همچون من
از تو هم هیچ کسی
نگرفتهست سراغ؟
چه غروب سردیست!
همه اعضای تنم میسوزند
هر صدایی، اینجا
چون فرو کردن صد چاقو در گوش من است
نور، چون دستههایی از سوزن...
هر طرف مینگرم
میچکد قطرهی خون
گویی چشمان مرا حفره زده، میدوزند.
و من آرام و خموش
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
یاکریمی در من، میگریَد،
من عزادار کهام؟
شاید خویش!
مطمئن نیستم، نمیدانم.
یاکریم، آرامی؟
پدرم امروز عصر
جسد سردت را از ته ایوان برداشت،
غم تو در ایوان جا مانده
دل من غصهی تو را کم داشت.
مبینا وفا
@mobinavafaa
جسد سردی را از ته ایوان برداشت،
یاکریمی امروز
شدت سرما را تاب نداشت.
چه غروب سردیست!
و من آرام و خموش
ته ایوان اتاقم هستم،
و گرفتار در این مخمصهی تلخ زمان
به سکوت غم خود، کردم گوش.
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
میشوم غرق در مذابی داغ؛
یاکریم، همچون من
از تو هم هیچ کسی
نگرفتهست سراغ؟
چه غروب سردیست!
همه اعضای تنم میسوزند
هر صدایی، اینجا
چون فرو کردن صد چاقو در گوش من است
نور، چون دستههایی از سوزن...
هر طرف مینگرم
میچکد قطرهی خون
گویی چشمان مرا حفره زده، میدوزند.
و من آرام و خموش
بیشتر در دل تنهایی خود میمانم،
یاکریمی در من، میگریَد،
من عزادار کهام؟
شاید خویش!
مطمئن نیستم، نمیدانم.
یاکریم، آرامی؟
پدرم امروز عصر
جسد سردت را از ته ایوان برداشت،
غم تو در ایوان جا مانده
دل من غصهی تو را کم داشت.
مبینا وفا
@mobinavafaa
💔5😭2
من اسب فکر را به غم، سواره میشوم
تا ناکجای تاخته، آواره میشوم
از وحشت و سرگیجه که پرتاب میشوم
با خاک کوی رنج، همقواره میشوم
برخیزم و تا خاک جامه، میتکانَدَم
همچون غبارِ صد هزار پاره میشوم
گویی که ایستاده بودهام تمام عمر
من اسب فکر را ز نو سواره میشوم
میپرسم از مسیر و از این اسب نانجیب
در ناکجا، من آخِرَت چهکاره میشوم؟
بیپاسخیم، اسب و من، مسیر و ناکجا
پس با سکوت، مسئله را چاره میشوم
یک شیههی بلند! توقف! دوراهی است
بیتجربه، وحشتزده، بیچاره میشوم
یک راه را گُزیدنِ من چون محال بود
از فقر انتخاب خود، دو پاره میشوم
#میرا(م.و)
@pointperdu
تا ناکجای تاخته، آواره میشوم
از وحشت و سرگیجه که پرتاب میشوم
با خاک کوی رنج، همقواره میشوم
برخیزم و تا خاک جامه، میتکانَدَم
همچون غبارِ صد هزار پاره میشوم
گویی که ایستاده بودهام تمام عمر
من اسب فکر را ز نو سواره میشوم
میپرسم از مسیر و از این اسب نانجیب
در ناکجا، من آخِرَت چهکاره میشوم؟
بیپاسخیم، اسب و من، مسیر و ناکجا
پس با سکوت، مسئله را چاره میشوم
یک شیههی بلند! توقف! دوراهی است
بیتجربه، وحشتزده، بیچاره میشوم
یک راه را گُزیدنِ من چون محال بود
از فقر انتخاب خود، دو پاره میشوم
#میرا(م.و)
@pointperdu
❤6👎1
باران تندی میبارد. گاهی صدای چرخ ماشینهایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس میگذرند میآید. دلم میخواست میزدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه میرفتم. اما به عشق آب باران دل از نرمای گرم رختخواب کندن، آدم دریادل میخواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح میدهم که از همان پستوی دکان هفت شهر عشق را میگشت. هرچه باشد همکاریم و زبان یکدیگر را بهتر میفهمیم.
مدتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن...
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
مدتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن...
روزها در راه
شاهرخ مسکوب
❤7
من دل کندم، بعد از آن که دل، مرا کند. شاید اگر جایمان عوض میشد حالا همهچیز خیلی فرق میکرد. اما انگار دل همیشه جلوتر از من رفته است، مثلاً همین بار که اقدام اولیه از او بود، یا هر دفعهی دیگری که "دلم خواست" و بعد خودم را به انجام آنچه خواست، کشاندم.
به نظر میرسد که دل، در زندگی من بهای بیوصفی دارد. از دور که نگاه میکنم، همیشه دل بوده، هرگز نشده دل را رها کرده باشم. پیرو آنچه خواسته یا خواسته انجام شود، همیشه پیش رفتهام، از غیرممکنترین و سختترین مسیرها گذر کردهام؛ فقط برای آنکه آنچه دل میخواست، بشود.
میترسم همین دل و اوامر بیپایانش، یکجا مرا زمین بزنند؛ اما دلم میخواهد که نترسم، پس چارهای جز اقدام ندارم. ولی باید بگویم آنقدر ها که میگویند هم راه دل را پیش گرفتن بر خلاف عقل نیست. چه بسا فکر میکنم دل خیلی هم عاقل است. تا قعر بدبختی هم که کشانده باشدم، همیشه بعدها فهمیدهام که راه، اشتباه نبوده؛ اصلا شاید اگر دل، پیشرو نبود، عقل آنطور که کارکردش را در برابر دل تعریف میکنند، معنا نمییافت.
یادم افتاد پاسکال هم همین را میگفت، دل منطقی دارد که عقل، از آن بیخبر است. اما خب بگذریم. بر فرض دل یک چیز خوب و عاقلی است، رشتهی کلام من گم شد؛ توصیف کردم که فضای کلی ذهنم را منتقل کرده باشم -که این را هم دلم خواست-، و بهتر است بگویم اصلاً از اول دارم آسمان و ریسمان میبافم که بگویم:
"دلم میخواهد" بروم.
@pointperdu
به نظر میرسد که دل، در زندگی من بهای بیوصفی دارد. از دور که نگاه میکنم، همیشه دل بوده، هرگز نشده دل را رها کرده باشم. پیرو آنچه خواسته یا خواسته انجام شود، همیشه پیش رفتهام، از غیرممکنترین و سختترین مسیرها گذر کردهام؛ فقط برای آنکه آنچه دل میخواست، بشود.
میترسم همین دل و اوامر بیپایانش، یکجا مرا زمین بزنند؛ اما دلم میخواهد که نترسم، پس چارهای جز اقدام ندارم. ولی باید بگویم آنقدر ها که میگویند هم راه دل را پیش گرفتن بر خلاف عقل نیست. چه بسا فکر میکنم دل خیلی هم عاقل است. تا قعر بدبختی هم که کشانده باشدم، همیشه بعدها فهمیدهام که راه، اشتباه نبوده؛ اصلا شاید اگر دل، پیشرو نبود، عقل آنطور که کارکردش را در برابر دل تعریف میکنند، معنا نمییافت.
یادم افتاد پاسکال هم همین را میگفت، دل منطقی دارد که عقل، از آن بیخبر است. اما خب بگذریم. بر فرض دل یک چیز خوب و عاقلی است، رشتهی کلام من گم شد؛ توصیف کردم که فضای کلی ذهنم را منتقل کرده باشم -که این را هم دلم خواست-، و بهتر است بگویم اصلاً از اول دارم آسمان و ریسمان میبافم که بگویم:
"دلم میخواهد" بروم.
@pointperdu
❤2💔1
نیلیشرابی|مبینا وفا
من دل کندم، بعد از آن که دل، مرا کند. شاید اگر جایمان عوض میشد حالا همهچیز خیلی فرق میکرد. اما انگار دل همیشه جلوتر از من رفته است، مثلاً همین بار که اقدام اولیه از او بود، یا هر دفعهی دیگری که "دلم خواست" و بعد خودم را به انجام آنچه خواست، کشاندم. به…
"دلم میخواهد" بروم
نه از ملال و نه برای گریز. بلکه "بودن" در من، همیشه سرآغاز "رفتن" است؛ دلم میخواهد که چنین باشد، که حتی وقتی ایستادهام، خیال گامهایم پیشتر از من رفته است. من حتی وقتی ماندهام، در حال رفتنم و این، پنهانیترین راز آشکاریست که هرروز در زندگی برملا میکنم، که هرگز فراموشش نکردهام؛ پس میروم، چون هستم.
و رفتن! آه، که این فعل شورانگیز و زنده، چنان ماهرانه مرا برمیانگیزاند که در انتهای شب، به عطش، مینویسم و به جان، لمسش میکنم. اوست که در چشمهای من میرقصد و تمام اجزای تنم میل تجربهاش را دارند. رفتن. رفتن. مختصر، تراشیده، باشکوه، جاری، بیباک...رفتن. رفتن!
میان غمهای زیستهام، چه حزنی زیباتر از حزن رفتن؟
و کدام آزادی به زیبایی آزادیِ رفتن؟
میروم؛ چرا که کدام بودن به شکوهِ رفتن؟
کدام ماندن به جسارت رفتن؟
باید از باریکترین روزنهها در زندگی، به سوی رفتن رفت. من از خانه میروم که خانه را بیابم، از کوچه میروم که کوچه را بیابم و از زندگی میروم که زندگی را؛
دلم میخواهد بروم
و این چنین، هر لحظه از خود میروم...
میروم و این حاصل سرمشق خود اوست، خود دل؛ چرا که انگار دل، همیشه جلوتر از من رفته است.
#میرا(م.و)
#حال
@mobinavafaa
نه از ملال و نه برای گریز. بلکه "بودن" در من، همیشه سرآغاز "رفتن" است؛ دلم میخواهد که چنین باشد، که حتی وقتی ایستادهام، خیال گامهایم پیشتر از من رفته است. من حتی وقتی ماندهام، در حال رفتنم و این، پنهانیترین راز آشکاریست که هرروز در زندگی برملا میکنم، که هرگز فراموشش نکردهام؛ پس میروم، چون هستم.
و رفتن! آه، که این فعل شورانگیز و زنده، چنان ماهرانه مرا برمیانگیزاند که در انتهای شب، به عطش، مینویسم و به جان، لمسش میکنم. اوست که در چشمهای من میرقصد و تمام اجزای تنم میل تجربهاش را دارند. رفتن. رفتن. مختصر، تراشیده، باشکوه، جاری، بیباک...رفتن. رفتن!
میان غمهای زیستهام، چه حزنی زیباتر از حزن رفتن؟
و کدام آزادی به زیبایی آزادیِ رفتن؟
میروم؛ چرا که کدام بودن به شکوهِ رفتن؟
کدام ماندن به جسارت رفتن؟
باید از باریکترین روزنهها در زندگی، به سوی رفتن رفت. من از خانه میروم که خانه را بیابم، از کوچه میروم که کوچه را بیابم و از زندگی میروم که زندگی را؛
دلم میخواهد بروم
و این چنین، هر لحظه از خود میروم...
میروم و این حاصل سرمشق خود اوست، خود دل؛ چرا که انگار دل، همیشه جلوتر از من رفته است.
#میرا(م.و)
#حال
@mobinavafaa
❤4😭1
حالا سبک، روشن، سبز، شورانگیز، تپنده، رونده و زندهترینم.
درخت، موج، ماسه، شعله و نسیمم.
حالا شعرم، نقاشیام، تصویر و رقص و موسیقیام.
حالا هنرم.
حالا، جانمند و جاریام.
#حال
درخت، موج، ماسه، شعله و نسیمم.
حالا شعرم، نقاشیام، تصویر و رقص و موسیقیام.
حالا هنرم.
حالا، جانمند و جاریام.
#حال
❤6
روز عشق را به کسی که «سوادِ عشقورزی» دارد تبریک میگویم. بدون توجه به اینکه الان معشوقِ کسی است یا نه.
قصهها و حکایتهای عاشقانهی ما، بهطورمعمول، به مرحلهی اول عاشقی یعنی به «وصال» میپردازند. لابد دراماتیکتر است. همین «وصال» هم اغلب محقق نمیشود. فرهاد میمیرد، کَرَم به آسلی میرسد اما از طلسم بیخبر است و در روز عروسی آتش میگیرد و غیره. مرحلهی اول، یعنی آشنایی و تصاحب، موضوع اکثر عاشقانههای ماست و کمتر به مرحلهی «عشقورزی» رسیدیم. چنان سرگرم تصاحبیم، که وقتی به چنگ آمد، بازی تمام میشود. چالشی باقی نمیماند. زوال درست از لحظهی وصال آغاز میشود. ضعف عمدهی ما، مرحلهی نگهداری است. محافظت از عشق را نمیدانیم و برای همین، حتی بعید است عشق را فهمیده باشیم. کسی میگفت "عشق مثل جامِ بلور است و گهگاه باید آن را برق انداخت".
#معین_دهاز
قصهها و حکایتهای عاشقانهی ما، بهطورمعمول، به مرحلهی اول عاشقی یعنی به «وصال» میپردازند. لابد دراماتیکتر است. همین «وصال» هم اغلب محقق نمیشود. فرهاد میمیرد، کَرَم به آسلی میرسد اما از طلسم بیخبر است و در روز عروسی آتش میگیرد و غیره. مرحلهی اول، یعنی آشنایی و تصاحب، موضوع اکثر عاشقانههای ماست و کمتر به مرحلهی «عشقورزی» رسیدیم. چنان سرگرم تصاحبیم، که وقتی به چنگ آمد، بازی تمام میشود. چالشی باقی نمیماند. زوال درست از لحظهی وصال آغاز میشود. ضعف عمدهی ما، مرحلهی نگهداری است. محافظت از عشق را نمیدانیم و برای همین، حتی بعید است عشق را فهمیده باشیم. کسی میگفت "عشق مثل جامِ بلور است و گهگاه باید آن را برق انداخت".
#معین_دهاز
❤6👍2