⭕️ پایان قیمومت: نه مجلس خبرگان، نه ارتش ترامپ
مسئلهٔ اصلی جامعهٔ ایران دقیقاً همینجاست: سرنوشت یک ملت یا باید در اتاقهای دربستهٔ مجلس خبرگان رقم بخورد یا در سایهٔ مداخلهٔ رئیسجمهور آمریکا. یکسو دهها تن از اهل عمامه مینشینند تا رهبر برگزینند، سوی دیگر ترامپ اعلام میکند که در تعیین رهبر ایران باید دخیل باشد. نتیجه در هر کدام البته متفاوت است، اما یک حقیقت تلخ مشترک میانشان برقرار است: مردم در هر دو روایت غایباند. گویی ملتی با این همه تاریخ و رنج هنوز به رسمیت شناخته نشده است. مسئلهٔ ایران نه انتخاب این قیم یا آن قیم بلکه پایاندادن به قیمومت است: مردمی که باید خود نمایندگانشان را برگزینند و سرنوشت خویش را به دست گیرند.
🆔 @mmaljoo
مسئلهٔ اصلی جامعهٔ ایران دقیقاً همینجاست: سرنوشت یک ملت یا باید در اتاقهای دربستهٔ مجلس خبرگان رقم بخورد یا در سایهٔ مداخلهٔ رئیسجمهور آمریکا. یکسو دهها تن از اهل عمامه مینشینند تا رهبر برگزینند، سوی دیگر ترامپ اعلام میکند که در تعیین رهبر ایران باید دخیل باشد. نتیجه در هر کدام البته متفاوت است، اما یک حقیقت تلخ مشترک میانشان برقرار است: مردم در هر دو روایت غایباند. گویی ملتی با این همه تاریخ و رنج هنوز به رسمیت شناخته نشده است. مسئلهٔ ایران نه انتخاب این قیم یا آن قیم بلکه پایاندادن به قیمومت است: مردمی که باید خود نمایندگانشان را برگزینند و سرنوشت خویش را به دست گیرند.
🆔 @mmaljoo
⭕️ گذار بدون منجی
در چشمانداز جمهوریخواهانه، مسئلهٔ دورهٔ گذار پیداکردن «منجی» تازه نیست. تاریخ بارها نشان داده است که تعویض یک فرد با فردی دیگر، حتی در لحظههای انقلابی، غالباً فقط شکل قدرت را عوض میکند نه ماهیتش را. گذار دموکراتیک از جایی دیگر آغاز میشود: از محدودکردن قدرت.
به همین دلیل است که رهبری دورهٔ گذار باید بیش از آن که شبیه یک رهبر باشد شبیه یک داور موقت باشد. اولاً بهتر است جمعی باشد نه فردی چرا که تمرکز قدرت، حتی در لحظهٔ رهایی، میتواند بذر اقتدارگرایی تازهای را بکارد. ثانیاً مأموریتی کوتاه و روشن داشته باشد: گشودن فضای آزادیهای سیاسی و حفظ حداقلیِ نظم عمومی و تمهید انتخابات آزاد برای تدوین قانون اساسی جدید.
رهبری گذار قرار نیست بر کشور حکومت کند. مأموریتش بسیار سادهتر و درعینحال دشوارتر است: بازگرداندن سیاست به مردم. مشروعیتِ این نوع رهبری نه از کاریزما برمیخیزد و نه از قدرت بلکه از تعهدش به یک اصل روشن نشئت میگیرد: این که قدرت باید واقعاً به مردم منتقل شود.
اما تکوین این نوع رهبری بههیچوجه بیخصم نیست. از یک سو، ساختار مستقر جمهوری اسلامی که نشان داده اصولاً با تقسیم قدرت ناسازگار است. از سوی دیگر، پادشاهیخواهانی که رؤیای بازگشت قدرت متمرکز را در سر میپرورانند. سرانجام نیز نیروی مهاجم خارجی که گذار را نه پروژهٔ خودمختاری مردم بلکه فرصتی برای مهندسی قدرت از بیرون میبیند. هر سه، به شیوهای متفاوت، در یک نقطه به هم میرسند: بیاعتمادی به حاکمیت مردم.
🆔 @mmaljoo
در چشمانداز جمهوریخواهانه، مسئلهٔ دورهٔ گذار پیداکردن «منجی» تازه نیست. تاریخ بارها نشان داده است که تعویض یک فرد با فردی دیگر، حتی در لحظههای انقلابی، غالباً فقط شکل قدرت را عوض میکند نه ماهیتش را. گذار دموکراتیک از جایی دیگر آغاز میشود: از محدودکردن قدرت.
به همین دلیل است که رهبری دورهٔ گذار باید بیش از آن که شبیه یک رهبر باشد شبیه یک داور موقت باشد. اولاً بهتر است جمعی باشد نه فردی چرا که تمرکز قدرت، حتی در لحظهٔ رهایی، میتواند بذر اقتدارگرایی تازهای را بکارد. ثانیاً مأموریتی کوتاه و روشن داشته باشد: گشودن فضای آزادیهای سیاسی و حفظ حداقلیِ نظم عمومی و تمهید انتخابات آزاد برای تدوین قانون اساسی جدید.
رهبری گذار قرار نیست بر کشور حکومت کند. مأموریتش بسیار سادهتر و درعینحال دشوارتر است: بازگرداندن سیاست به مردم. مشروعیتِ این نوع رهبری نه از کاریزما برمیخیزد و نه از قدرت بلکه از تعهدش به یک اصل روشن نشئت میگیرد: این که قدرت باید واقعاً به مردم منتقل شود.
اما تکوین این نوع رهبری بههیچوجه بیخصم نیست. از یک سو، ساختار مستقر جمهوری اسلامی که نشان داده اصولاً با تقسیم قدرت ناسازگار است. از سوی دیگر، پادشاهیخواهانی که رؤیای بازگشت قدرت متمرکز را در سر میپرورانند. سرانجام نیز نیروی مهاجم خارجی که گذار را نه پروژهٔ خودمختاری مردم بلکه فرصتی برای مهندسی قدرت از بیرون میبیند. هر سه، به شیوهای متفاوت، در یک نقطه به هم میرسند: بیاعتمادی به حاکمیت مردم.
🆔 @mmaljoo
⭕️ کفزنهای جنگ
نمیتوان پشت مرزها ایستاد و دستها را شست و گفت در آتشی که بر سر ایران میبارد هیچ سهمی نداریم. جنگ فقط از مجرای بمبها زاده نمیشود. پیش از آن در کلمات ما جوانه میزند. آنجا که برای بمبها کف میزنیم، آنجا که «نجات از آسمان» طلب میکنیم، نخستین آجرهای مشروعیت جنگ را میچینیم. جنگ برای آغاز و ادامهاش فقط به ژنرالها نیاز ندارد. به صداهایی هم نیاز دارد که از دور تشویقش کنند. اگر زبان ما هیزم آتش شود، نمیتوانیم خود را بری از آتشافکنیها بدانیم. مخالفت با جنگ فقط یک انتخاب سیاسی نیست. پیمانی اخلاقی است با جانهایی که در آتش خواهند سوخت.
🆔 @mmaljoo
نمیتوان پشت مرزها ایستاد و دستها را شست و گفت در آتشی که بر سر ایران میبارد هیچ سهمی نداریم. جنگ فقط از مجرای بمبها زاده نمیشود. پیش از آن در کلمات ما جوانه میزند. آنجا که برای بمبها کف میزنیم، آنجا که «نجات از آسمان» طلب میکنیم، نخستین آجرهای مشروعیت جنگ را میچینیم. جنگ برای آغاز و ادامهاش فقط به ژنرالها نیاز ندارد. به صداهایی هم نیاز دارد که از دور تشویقش کنند. اگر زبان ما هیزم آتش شود، نمیتوانیم خود را بری از آتشافکنیها بدانیم. مخالفت با جنگ فقط یک انتخاب سیاسی نیست. پیمانی اخلاقی است با جانهایی که در آتش خواهند سوخت.
🆔 @mmaljoo
⭕️ شبِ درازِ تهران
در لحظهای که بمبها بر شهری فرود میآیند که سالها زیر سایهٔ بنبست سیاسی زیسته است، سیاست ایران عریانتر از همیشه رخ مینماید. جامعهای فرسوده از اقتدارگرایی بهناگاه خود را در میانهٔ آتشی مییابد که از بیرون زبانه کشیده است. همین تقارنِ هولناک است که توهم نجات بیرونی را میزداید. جنگ نه دری به اصلاح میگشاید و نه افقی به رهایی. برعکس، میدان را برای خشنترین نیروها و بیمهارترین قدرتها فراختر میکند. معنای این لحظه چیزی جز فشردگی هراسآور تاریخ نیست: زمانی که ثانیهها فشرده و نفسها کوتاه میشوند و مردمی که در دل آتش، میان خوف و خشم، ایستادهاند و پایان این شب دراز را انتظار میکشند.
🆔 @mmaljoo
در لحظهای که بمبها بر شهری فرود میآیند که سالها زیر سایهٔ بنبست سیاسی زیسته است، سیاست ایران عریانتر از همیشه رخ مینماید. جامعهای فرسوده از اقتدارگرایی بهناگاه خود را در میانهٔ آتشی مییابد که از بیرون زبانه کشیده است. همین تقارنِ هولناک است که توهم نجات بیرونی را میزداید. جنگ نه دری به اصلاح میگشاید و نه افقی به رهایی. برعکس، میدان را برای خشنترین نیروها و بیمهارترین قدرتها فراختر میکند. معنای این لحظه چیزی جز فشردگی هراسآور تاریخ نیست: زمانی که ثانیهها فشرده و نفسها کوتاه میشوند و مردمی که در دل آتش، میان خوف و خشم، ایستادهاند و پایان این شب دراز را انتظار میکشند.
🆔 @mmaljoo
⭕️ پاسخی به جنگطلبان
میگویند هر که با تهاجم خارجی مخالف است در صف حاکمیت ایستاده. گویی جهان فقط میان دو تاریکی تقسیم شده: استبداد در درون و بمباران از بیرون. اما این دوگانه نه حقیقت که دام است. مردمی که زیر بار سرکوب نفس میکشند همانانیاند که از قربانیان آتش جنگ خواهند شد. بمبها آزادی نمیزایند. فقط خاکستر را بر زخمها میپاشند و استبداد را در جامهٔ «دفاع» استوارتر میکنند. مخالفت با جنگ بههیچوجه دفاع از قدرت حاکم نیست. پاسداری از حق جامعه است تا سرنوشت خویش را خود بنویسد، نه در حصار زندانها و نه زیر غرش جنگندهها.
🆔 @mmaljoo
میگویند هر که با تهاجم خارجی مخالف است در صف حاکمیت ایستاده. گویی جهان فقط میان دو تاریکی تقسیم شده: استبداد در درون و بمباران از بیرون. اما این دوگانه نه حقیقت که دام است. مردمی که زیر بار سرکوب نفس میکشند همانانیاند که از قربانیان آتش جنگ خواهند شد. بمبها آزادی نمیزایند. فقط خاکستر را بر زخمها میپاشند و استبداد را در جامهٔ «دفاع» استوارتر میکنند. مخالفت با جنگ بههیچوجه دفاع از قدرت حاکم نیست. پاسداری از حق جامعه است تا سرنوشت خویش را خود بنویسد، نه در حصار زندانها و نه زیر غرش جنگندهها.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ آرزوهای شما، هزینههای نسل ما
به شما هموطنانی که در خارج کشور از تداوم تهاجم خارجی دفاع میکنید و همچنین برخی هموطنان داخلنشین که همسو شدهاید، باید گفت: این استدلال که «راه دیگری نمانده بود» سادهانگارانه و خطرناک است.
جنگ ابزاری نیست که فقط حکومت را هدف بگیرد، جامعه را میبلعد. خانهها، بیمارستانها، کارخانهها، مدرسهها، شبکهٔ برق و آب و گاز و همهٔ سازوکارهای زندگی روزمره، نیز روح و روانمان، زیر آوار میرود. کسانی که در همین سرزمین زندگی میکنند، بهای این ویرانی را میپردازند نه شما که از فاصلهٔ امن نظارهگر هستید.
توهم «بازسازی سریع در پس از جنگ» نیز فریبنده است. تصور میکنید ایران منابع مالی و تخصص کافی دارد تا ویرانیها را در کوتاهمدت جبران کند، اما تجربهٔ تاریخی جنگها چیز دیگری نشان داده است. کشور شکستخورده علاوه بر نابودی زیرساختها پس از پایان جنگ مجبور خواهد بود بار غرامتها و بدهیها و تعهدات اقتصادی را نیز تحمل کند. این هزینهها نهفقط نسل امروز بلکه نسلهای آینده را هم در بر میگیرد.
وانگهی، ادامهٔ جنگ، بهویژه با تکیه بر حمایت خارجی، بر این پیشفرض استوار است که جامعهٔ ایران هیچ ظرفیت تغییر از درون ندارد. این یک توهم خطرناک است: باور به این که تحولات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی باید از بیرون تحمیل شود و نه از دل کنش جمعی جامعه. اما تاریخ نشان داده است که آزادی پایدار فقط از دل توان جامعه برای بازسازی سیاسی و سازماندهی درونی برمیآید، نه از دل موشکها و آرزوهای کسانی که از دور نظاره میکنند.
افزون بر این، دفاع از تداوم جنگ برای «رهایی» در واقع توزیع نابرابر بهای جنگ را عیان میکند: کسانی که تصمیمگیر نیستند و حتی صدایشان شنیده نمیشود بیشترین هزینه را میپردازند، درحالیکه بیروننشینان از امنیت و فاصلهٔ مکانی خود برای توجیه و حمایت بهره میبرند. آرزوهای شما ممکن است به شکست سیاسی و اقتصادی و اجتماعی منجر شود، اما بهای آن را نسلهای حاضر و آیندهٔ ایران خواهند داد.
این یادداشت هشدار است: خشم از استبداد حقیقتاً واقعی و قابلفهم است. ما خشمگین هستیم، بهحق. اما سپردن سرنوشت یک ملت به ابزاری که منطقش ویرانی و تحمیل هزینه بر مردم است، هیچگاه راهی به آزادی پایدار باز نمیکند. آیندهٔ ایران را نه میتوان از خارج خرید نه با بمباران ساخت. فقط جامعهٔ ایران است که با سازماندهی و مقاومت بر ضد استبداد سیاه و با بازسازی توان سیاسی میتواند سرنوشت خود را رقم بزند.
🆔 @mmaljoo
به شما هموطنانی که در خارج کشور از تداوم تهاجم خارجی دفاع میکنید و همچنین برخی هموطنان داخلنشین که همسو شدهاید، باید گفت: این استدلال که «راه دیگری نمانده بود» سادهانگارانه و خطرناک است.
جنگ ابزاری نیست که فقط حکومت را هدف بگیرد، جامعه را میبلعد. خانهها، بیمارستانها، کارخانهها، مدرسهها، شبکهٔ برق و آب و گاز و همهٔ سازوکارهای زندگی روزمره، نیز روح و روانمان، زیر آوار میرود. کسانی که در همین سرزمین زندگی میکنند، بهای این ویرانی را میپردازند نه شما که از فاصلهٔ امن نظارهگر هستید.
توهم «بازسازی سریع در پس از جنگ» نیز فریبنده است. تصور میکنید ایران منابع مالی و تخصص کافی دارد تا ویرانیها را در کوتاهمدت جبران کند، اما تجربهٔ تاریخی جنگها چیز دیگری نشان داده است. کشور شکستخورده علاوه بر نابودی زیرساختها پس از پایان جنگ مجبور خواهد بود بار غرامتها و بدهیها و تعهدات اقتصادی را نیز تحمل کند. این هزینهها نهفقط نسل امروز بلکه نسلهای آینده را هم در بر میگیرد.
وانگهی، ادامهٔ جنگ، بهویژه با تکیه بر حمایت خارجی، بر این پیشفرض استوار است که جامعهٔ ایران هیچ ظرفیت تغییر از درون ندارد. این یک توهم خطرناک است: باور به این که تحولات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی باید از بیرون تحمیل شود و نه از دل کنش جمعی جامعه. اما تاریخ نشان داده است که آزادی پایدار فقط از دل توان جامعه برای بازسازی سیاسی و سازماندهی درونی برمیآید، نه از دل موشکها و آرزوهای کسانی که از دور نظاره میکنند.
افزون بر این، دفاع از تداوم جنگ برای «رهایی» در واقع توزیع نابرابر بهای جنگ را عیان میکند: کسانی که تصمیمگیر نیستند و حتی صدایشان شنیده نمیشود بیشترین هزینه را میپردازند، درحالیکه بیروننشینان از امنیت و فاصلهٔ مکانی خود برای توجیه و حمایت بهره میبرند. آرزوهای شما ممکن است به شکست سیاسی و اقتصادی و اجتماعی منجر شود، اما بهای آن را نسلهای حاضر و آیندهٔ ایران خواهند داد.
این یادداشت هشدار است: خشم از استبداد حقیقتاً واقعی و قابلفهم است. ما خشمگین هستیم، بهحق. اما سپردن سرنوشت یک ملت به ابزاری که منطقش ویرانی و تحمیل هزینه بر مردم است، هیچگاه راهی به آزادی پایدار باز نمیکند. آیندهٔ ایران را نه میتوان از خارج خرید نه با بمباران ساخت. فقط جامعهٔ ایران است که با سازماندهی و مقاومت بر ضد استبداد سیاه و با بازسازی توان سیاسی میتواند سرنوشت خود را رقم بزند.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ گزارش حمید آصفی
در چند لحظهای که با پراکسی به تلگرام متصل شدم سریعاً بگویم گزارش حمید آصفی درباره ورود به خانه بدون حکم و اعمال خشونت با توجیه «اشتباه عملیاتی» بسیار شجاعانه است. این اقدامات نمیتواند حقیقت را پنهان کند و نهایتاً ضعف سیستم را عیان میکند. ثبت دقیق رویدادها و انتشار روایت واقعی اصولاً ابزاری قانونی و مؤثر برای خنثیکردن این نمایشهای پوچ است. مردم میبینند و میدانند: هیچ خشونت خودسرانه و هیچ توجیه بیمعنی نمیتواند صدای فعالان دموکراتیک و ملی و چپ را خاموش کند. انتشار حقیقت هم شفافیت ایجاد میکند و هم قدرت اقدامات بیمورد را از بین میبرد، بیآنکه کسی را به خطر حقوقی بیاندازد.
🆔 @mmaljoo
در چند لحظهای که با پراکسی به تلگرام متصل شدم سریعاً بگویم گزارش حمید آصفی درباره ورود به خانه بدون حکم و اعمال خشونت با توجیه «اشتباه عملیاتی» بسیار شجاعانه است. این اقدامات نمیتواند حقیقت را پنهان کند و نهایتاً ضعف سیستم را عیان میکند. ثبت دقیق رویدادها و انتشار روایت واقعی اصولاً ابزاری قانونی و مؤثر برای خنثیکردن این نمایشهای پوچ است. مردم میبینند و میدانند: هیچ خشونت خودسرانه و هیچ توجیه بیمعنی نمیتواند صدای فعالان دموکراتیک و ملی و چپ را خاموش کند. انتشار حقیقت هم شفافیت ایجاد میکند و هم قدرت اقدامات بیمورد را از بین میبرد، بیآنکه کسی را به خطر حقوقی بیاندازد.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ جانشینی و پرسشهای تاریخ
در پی درگذشت رهبر پیشین، مجلس خبرگان رهبری جانشین او را برگزید، انتخابی که از چند منظر محل تأمل است. اولاً این گزینش، بهسبب نسبت خانوادگی میان رهبر پیشین و فرد برگزیده، ناخواسته یادآور الگویی از انتقال قدرت است که در حافظهٔ تاریخی ایرانیان با نظام پیشین پیوند خورده است، الگویی که انقلاب ۱۳۵۷ دقیقاً با وعدهٔ گسستن از آن پدید آمد. از این منظر، شباهت ساختاری میان دو تجربهٔ تاریخی پرسشهایی تازه دربارهٔ نسبت انقلاب و تداوم الگوهای قدرت برمیانگیزد.
ثانیاً از سال ۱۳۸۸ به این سو، در سلسلهای از اعتراضات و جنبشهای اجتماعی، بخشهای قابلتوجهی از جامعه نارضایتی خود را نسبت به برخی اصول بنیادین نظم سیاسی موجود بیان کردهاند. در چنین زمینهای، تکرار همان چارچوب نهادی، بهویژه اصل تمرکز اقتدار در جایگاه رهبری، بیش از آن که نشانهٔ گشودن افق تازهای باشد بیانگر استمرار وضع پیشین است.
ثالثاً تجربهٔ سالهای گذشته نشان داده است بسیاری از جهتگیریهای راهبردی کشور، بهویژه در حوزهٔ سیاست خارجی و برنامهٔ هستهای، هزینههای سنگینی بر اقتصاد و زندگی اجتماعی تحمیل کردهاند. اگر سیاستگذاریهای آینده ادامهٔ همان مسیر تلقی شود، طبیعی است که نگرانیها دربارهٔ تکرار نتایج پیشین نیز تقویت شود.
نهایتاً بسیاری از شهروندان معتقدند تعیین عالیترین مقام سیاسی باید به گونهای باشد که نقش مستقیم و تعیینکنندهٔ مردم در آن آشکار باشد. از این منظر، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا تمرکز قدرت در یک مقام و یک نهاد کماکان راهحل مسائل ایران است یا خود بخشی از مسئله؟
🆔 @mmaljoo
در پی درگذشت رهبر پیشین، مجلس خبرگان رهبری جانشین او را برگزید، انتخابی که از چند منظر محل تأمل است. اولاً این گزینش، بهسبب نسبت خانوادگی میان رهبر پیشین و فرد برگزیده، ناخواسته یادآور الگویی از انتقال قدرت است که در حافظهٔ تاریخی ایرانیان با نظام پیشین پیوند خورده است، الگویی که انقلاب ۱۳۵۷ دقیقاً با وعدهٔ گسستن از آن پدید آمد. از این منظر، شباهت ساختاری میان دو تجربهٔ تاریخی پرسشهایی تازه دربارهٔ نسبت انقلاب و تداوم الگوهای قدرت برمیانگیزد.
ثانیاً از سال ۱۳۸۸ به این سو، در سلسلهای از اعتراضات و جنبشهای اجتماعی، بخشهای قابلتوجهی از جامعه نارضایتی خود را نسبت به برخی اصول بنیادین نظم سیاسی موجود بیان کردهاند. در چنین زمینهای، تکرار همان چارچوب نهادی، بهویژه اصل تمرکز اقتدار در جایگاه رهبری، بیش از آن که نشانهٔ گشودن افق تازهای باشد بیانگر استمرار وضع پیشین است.
ثالثاً تجربهٔ سالهای گذشته نشان داده است بسیاری از جهتگیریهای راهبردی کشور، بهویژه در حوزهٔ سیاست خارجی و برنامهٔ هستهای، هزینههای سنگینی بر اقتصاد و زندگی اجتماعی تحمیل کردهاند. اگر سیاستگذاریهای آینده ادامهٔ همان مسیر تلقی شود، طبیعی است که نگرانیها دربارهٔ تکرار نتایج پیشین نیز تقویت شود.
نهایتاً بسیاری از شهروندان معتقدند تعیین عالیترین مقام سیاسی باید به گونهای باشد که نقش مستقیم و تعیینکنندهٔ مردم در آن آشکار باشد. از این منظر، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا تمرکز قدرت در یک مقام و یک نهاد کماکان راهحل مسائل ایران است یا خود بخشی از مسئله؟
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ بازتولیدِ متقابلِ دو دشمن
در چشمانداز سیاست امروز ایران، دو قطبِ بهظاهر آشتیناپذیر، یکی هستۀ سختِ جمهوری اسلامی و دیگری اردوگاه پادشاهیخواهان، چنان در نسبت با یکدیگر شکل گرفتهاند که گویی هر یک آینۀ دیگری است. نفرتی که این دو از هم مینمایانند واقعی است، اما کارکرد سیاسیشان، به طرزی متناقضنما، هر کدام به بقای دیگری نیرو میبخشد.
پادشاهیخواهان با اصرار بر براندازیِ تمامعیار و زبانی آکنده از کین و انتقام عملاً نزاع با جمهوری اسلامی را از سطح رقابت سیاسی به مرتبۀ جنگی وجودی ارتقا دادهاند، جنگی که در آن هیچ روزنهای برای اصلاح یا مصالحه یا گذار تدریجی باقی نمیماند.
در سوی دیگر، هستۀ اصلی قدرت نیز با استمرار همان خط رهبری پیشین و با بازتولید منطق امنیتی عملاً صحنۀ سیاست را چنان سامان میدهد که پادشاهیخواهی یگانۀ گفتمانی جلوه کرده است که نفرتی تمامعیار از نظام موجود را نمایندگی میکند. در نتیجه، طیفی از نیروهای اجتماعی و سیاسی که سرشار از خشم و انزجار نسبت به جمهوری اسلامیاند اما افق سیاسی روشنی ندارند، بهتدریج در مدار همین گفتمان پهلویخواهانۀ جذب میشوند.
بدینترتیب، آنچه در ظاهر تقابلی آتشین مینماید، در ژرفای خود نوعی همزیستی متناقض است: دو قطبِ مخالف که با هیاهوی نفرت عملاً مرزهای یکدیگر را تثبیت میکنند و، با بازتولید متقابل، میدان سیاست ایران را در دوگانۀ تنگ و فرساینده محبوس نگاه میدارند.
🆔 @mmaljoo
در چشمانداز سیاست امروز ایران، دو قطبِ بهظاهر آشتیناپذیر، یکی هستۀ سختِ جمهوری اسلامی و دیگری اردوگاه پادشاهیخواهان، چنان در نسبت با یکدیگر شکل گرفتهاند که گویی هر یک آینۀ دیگری است. نفرتی که این دو از هم مینمایانند واقعی است، اما کارکرد سیاسیشان، به طرزی متناقضنما، هر کدام به بقای دیگری نیرو میبخشد.
پادشاهیخواهان با اصرار بر براندازیِ تمامعیار و زبانی آکنده از کین و انتقام عملاً نزاع با جمهوری اسلامی را از سطح رقابت سیاسی به مرتبۀ جنگی وجودی ارتقا دادهاند، جنگی که در آن هیچ روزنهای برای اصلاح یا مصالحه یا گذار تدریجی باقی نمیماند.
در سوی دیگر، هستۀ اصلی قدرت نیز با استمرار همان خط رهبری پیشین و با بازتولید منطق امنیتی عملاً صحنۀ سیاست را چنان سامان میدهد که پادشاهیخواهی یگانۀ گفتمانی جلوه کرده است که نفرتی تمامعیار از نظام موجود را نمایندگی میکند. در نتیجه، طیفی از نیروهای اجتماعی و سیاسی که سرشار از خشم و انزجار نسبت به جمهوری اسلامیاند اما افق سیاسی روشنی ندارند، بهتدریج در مدار همین گفتمان پهلویخواهانۀ جذب میشوند.
بدینترتیب، آنچه در ظاهر تقابلی آتشین مینماید، در ژرفای خود نوعی همزیستی متناقض است: دو قطبِ مخالف که با هیاهوی نفرت عملاً مرزهای یکدیگر را تثبیت میکنند و، با بازتولید متقابل، میدان سیاست ایران را در دوگانۀ تنگ و فرساینده محبوس نگاه میدارند.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ از آرزوهای بزرگ تا ترسهای بزرگ
دستورکار حکومت ایران در چند دهۀ اخیر، آرام اما پیوسته، از بلندای «توسعۀ اقتصادی» به حضیض «بقای حداقلی» لغزیده است. روزگاری بود که افق مملکت را رشد اقتصادی و رفاه مردمی تعریف میکردند. سپس به رفع تحریمها از مسیر برجام تقلیل یافت، بعدتر به توافقی برای دورکردن سایۀ جنگ از سر کشور، اکنون نیز به تمنای جنگ مهارشدۀ کمهزینهتری که نه به تغییر رژیم بینجامد و نه به تجزیۀ کشور. این سراشیبی، بیش از هر چیز، محصول محوریت خط مقاومت در سیاست خارجی و تحمیل الزامات آن بر حیات داخلی بوده است. اصرار بر این مسیر نهفقط گرهی نمیگشاید بلکه افقها را مستمراً تنگتر و خواستهها را حداقلیتر میکند. امروز، بیش از همیشه، لحظۀ بازاندیشی است: بازنگری در خطی که هزینههایش از توان جامعۀ فرسوده فراتر رفته است. در غیر این صورت، حتی اگر بقای حکومت تضمین شود، آنچه از ایران باقی میماند کشوری است با زخمهایی عمیق و جبرانناپذیر.
🆔 @mmaljoo
دستورکار حکومت ایران در چند دهۀ اخیر، آرام اما پیوسته، از بلندای «توسعۀ اقتصادی» به حضیض «بقای حداقلی» لغزیده است. روزگاری بود که افق مملکت را رشد اقتصادی و رفاه مردمی تعریف میکردند. سپس به رفع تحریمها از مسیر برجام تقلیل یافت، بعدتر به توافقی برای دورکردن سایۀ جنگ از سر کشور، اکنون نیز به تمنای جنگ مهارشدۀ کمهزینهتری که نه به تغییر رژیم بینجامد و نه به تجزیۀ کشور. این سراشیبی، بیش از هر چیز، محصول محوریت خط مقاومت در سیاست خارجی و تحمیل الزامات آن بر حیات داخلی بوده است. اصرار بر این مسیر نهفقط گرهی نمیگشاید بلکه افقها را مستمراً تنگتر و خواستهها را حداقلیتر میکند. امروز، بیش از همیشه، لحظۀ بازاندیشی است: بازنگری در خطی که هزینههایش از توان جامعۀ فرسوده فراتر رفته است. در غیر این صورت، حتی اگر بقای حکومت تضمین شود، آنچه از ایران باقی میماند کشوری است با زخمهایی عمیق و جبرانناپذیر.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ ️اینترنتِ جنگی: بازتابِ فشردۀ یک نظمِ نابرابر
الگوی دسترسی به اینترنتِ جهانی، در روزهای جنگ، چیزی بیش از یک وضعیتِ موقتی است. این الگو تصویری فشرده و عریان از منطقِ مسلط بر تخصیصِ منابع در ایرانِ دهههای اخیر را پیش چشم میگذارد. در این وضعیتِ استثنایی دقیقاً همان قواعدی عمل میکنند که سالهاست حیاتِ اقتصادی و سیاسی را سامان دادهاند: آمیزهای از اسلامِ سیاسی و نولیبرالیسم.
تجربۀ زیستۀ این روزها خود گویاترین شاهد است. در شش روزِ نخستِ جنگ، دسترسی به اینترنتِ جهانی برای من بهکلی قطع بود. در روزهای بعد، اتصال نه یک حقِ پایدار بلکه مجموعهای از لحظاتِ ناپیوسته و تصادفی بود: دقایقی کوتاه از طریق پراکسیهای تلگرام، چند ساعت با یک کانفیگِ ناپایدار، ساعاتی محدود در کنارِ دوستی روزنامهنگار که به اینترنتِ بدون فیلتر دسترسی داشت، اکنون نیز وضعی مشابه پس از حدوداً نُه روز قطع مداوم. حتی همین اتصالهای موقت نیز دائماً در معرضِ قطع و افتِ کیفیت بودهاند. این تجربه بهروشنی نشان میدهد که دسترسی به اینترنت، اکنون در وضعیت جنگی ما، دیگر نه یک زیرساختِ عمومی بلکه امتیازی ناپایدار و نابرابر است.
از یکسو، دسترسیِ پایدار و کمهزینه به اینترنتِ جهانی عمدتاً در اختیارِ کسانی است که به درجاتی به ساختارِ قدرت نزدیکاند. سیمکارتهای سفید نمادِ این انحصارند. البته در میانِ دارندگانِ این امتیاز همچنین روزنامهنگارانی نیز حضور دارند که لزوماً خود بخشی از قدرتِ سیاسی نیستند بلکه به اقتضای کارِ حرفهایشان از این امکان برخوردار شدهاند. بااینحال، حتی این استثناها نیز در چارچوبِ همان سازوکارِ توزیعِ از بالا تعریف میشوند: امتیازاتی که از سوی قدرت اعطا میشود نه حقوقی که از سوی جامعه تضمین شده باشد. این همان منطقِ اسلامِ سیاسی است: پیوندِ قدرتِ سیاسی با انحصارِ منابع و تخصیصِ امتیازات مستقل از میزانِ مقبولیتِ اجتماعی.
از سوی دیگر، آنان که از این دایرۀ قدرت بیروناند عمدتاً از مسیرِ بازارِ سیاه به اینترنت دست مییابند. خریدِ کانفیگها و پراکسیهای گرانقیمت یا استفاده از ابزارهایی چون اینترنتِ استارلینک مستلزمِ برخورداری از توانِ مالی است و در دومی البته همراه با پذیرشِ مخاطراتِ امنیتی. اینجا منطقِ نولیبرالیسم عمل میکند: دسترسی به یک کالای حیاتی نه بر اساسِ حقِ شهروندی بلکه متناسب با قدرتِ خرید.
برآیندِ همزمانِ این دو منطق، درواقع، نظمی دوپاره است: یا نزدیکی به قدرت یا برخورداری از ثروت. هر که از این دو بیبهره است، در حاشیۀ خاموشی و انقطاع باقی میماند. اینترنتِ جنگی، به این معنا نه صرفاً یک ابزارِ ارتباطی بلکه آینهای است که ساختارِ نابرابرِ توزیعِ منابع را بازتاب میدهد.
آنچه امروز در دسترسی به اینترنت میبینیم، دیروز در مسکن و آموزش و سلامت و اشتغال نیز، به درجات، جاری بوده است. همین تکرارِ نابرابری در عرصههای گوناگون است که نارضایتیهای انباشته را به سطحی انفجاری رسانده است. مسئله در نهایت نه تکنولوژی بلکه منطقِ قدرت و ثروت است که بر سرنوشتِ جامعه حکم میراند.
🆔 @mmaljoo
الگوی دسترسی به اینترنتِ جهانی، در روزهای جنگ، چیزی بیش از یک وضعیتِ موقتی است. این الگو تصویری فشرده و عریان از منطقِ مسلط بر تخصیصِ منابع در ایرانِ دهههای اخیر را پیش چشم میگذارد. در این وضعیتِ استثنایی دقیقاً همان قواعدی عمل میکنند که سالهاست حیاتِ اقتصادی و سیاسی را سامان دادهاند: آمیزهای از اسلامِ سیاسی و نولیبرالیسم.
تجربۀ زیستۀ این روزها خود گویاترین شاهد است. در شش روزِ نخستِ جنگ، دسترسی به اینترنتِ جهانی برای من بهکلی قطع بود. در روزهای بعد، اتصال نه یک حقِ پایدار بلکه مجموعهای از لحظاتِ ناپیوسته و تصادفی بود: دقایقی کوتاه از طریق پراکسیهای تلگرام، چند ساعت با یک کانفیگِ ناپایدار، ساعاتی محدود در کنارِ دوستی روزنامهنگار که به اینترنتِ بدون فیلتر دسترسی داشت، اکنون نیز وضعی مشابه پس از حدوداً نُه روز قطع مداوم. حتی همین اتصالهای موقت نیز دائماً در معرضِ قطع و افتِ کیفیت بودهاند. این تجربه بهروشنی نشان میدهد که دسترسی به اینترنت، اکنون در وضعیت جنگی ما، دیگر نه یک زیرساختِ عمومی بلکه امتیازی ناپایدار و نابرابر است.
از یکسو، دسترسیِ پایدار و کمهزینه به اینترنتِ جهانی عمدتاً در اختیارِ کسانی است که به درجاتی به ساختارِ قدرت نزدیکاند. سیمکارتهای سفید نمادِ این انحصارند. البته در میانِ دارندگانِ این امتیاز همچنین روزنامهنگارانی نیز حضور دارند که لزوماً خود بخشی از قدرتِ سیاسی نیستند بلکه به اقتضای کارِ حرفهایشان از این امکان برخوردار شدهاند. بااینحال، حتی این استثناها نیز در چارچوبِ همان سازوکارِ توزیعِ از بالا تعریف میشوند: امتیازاتی که از سوی قدرت اعطا میشود نه حقوقی که از سوی جامعه تضمین شده باشد. این همان منطقِ اسلامِ سیاسی است: پیوندِ قدرتِ سیاسی با انحصارِ منابع و تخصیصِ امتیازات مستقل از میزانِ مقبولیتِ اجتماعی.
از سوی دیگر، آنان که از این دایرۀ قدرت بیروناند عمدتاً از مسیرِ بازارِ سیاه به اینترنت دست مییابند. خریدِ کانفیگها و پراکسیهای گرانقیمت یا استفاده از ابزارهایی چون اینترنتِ استارلینک مستلزمِ برخورداری از توانِ مالی است و در دومی البته همراه با پذیرشِ مخاطراتِ امنیتی. اینجا منطقِ نولیبرالیسم عمل میکند: دسترسی به یک کالای حیاتی نه بر اساسِ حقِ شهروندی بلکه متناسب با قدرتِ خرید.
برآیندِ همزمانِ این دو منطق، درواقع، نظمی دوپاره است: یا نزدیکی به قدرت یا برخورداری از ثروت. هر که از این دو بیبهره است، در حاشیۀ خاموشی و انقطاع باقی میماند. اینترنتِ جنگی، به این معنا نه صرفاً یک ابزارِ ارتباطی بلکه آینهای است که ساختارِ نابرابرِ توزیعِ منابع را بازتاب میدهد.
آنچه امروز در دسترسی به اینترنت میبینیم، دیروز در مسکن و آموزش و سلامت و اشتغال نیز، به درجات، جاری بوده است. همین تکرارِ نابرابری در عرصههای گوناگون است که نارضایتیهای انباشته را به سطحی انفجاری رسانده است. مسئله در نهایت نه تکنولوژی بلکه منطقِ قدرت و ثروت است که بر سرنوشتِ جامعه حکم میراند.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ از نیروگاه تا نانوایی: زنجیرۀ فروپاشی
تهدید به هدفگرفتن نیروگاههای برق صرفاً تهدیدی نظامی نیست. تهدیدی است علیه بافت زندگی روزمره. در جامعۀ مدرن اصولاً برق یک «کالای زیرساختی» است که نهفقط تولید بلکه بازتولید اجتماعی را ممکن میسازد: از بیمارستانها و زنجیرۀ تأمین دارو تا شبکههای آبرسانی و حملونقل و ارتباطات و حتی اعتماد متقابل میان افراد.
نابودی این زیرساخت یعنی فروپاشی دفعی نظمی که کنش جمعی را ممکن میکند. زیرساختها همان بسترهایی نامرئیاند که روابط اجتماعی را شکل میدهند. وقتی برق از کار بیفتد نهفقط کارخانهها تعطیل میشوند بلکه قراردادهای نانوشتهای که زندگی را قابل پیشبینی میکنند نیز از هم میپاشند: نان بهموقع نمیرسد، بیمار درمان نمیشود، اطلاعات قطع میشود و نااطمینانی به قاعده بدل میگردد.
در چنین وضعی، جامعه وارد وضعیت «فرسایش شتابان» میشود، جایی که پیوندهای اجتماعی پیش از آن که بازسازی شوند فرو میریزند. اینجاست که سادهانگاری مدافعان تهاجم خارجی آشکار میشود: تصور این که میتوان به «نظام» ضربه زد بیآنکه «جامعه» آسیب ببیند نادیدهانگاری همین پیوستگی عمیق است. زیرساختها بیطرف نیستند. نابودیشان بیش از آن که قدرت سیاسی را هدف بگیرد ظرفیت زیست جمعی را تخریب میکند.
🆔 @mmaljoo
تهدید به هدفگرفتن نیروگاههای برق صرفاً تهدیدی نظامی نیست. تهدیدی است علیه بافت زندگی روزمره. در جامعۀ مدرن اصولاً برق یک «کالای زیرساختی» است که نهفقط تولید بلکه بازتولید اجتماعی را ممکن میسازد: از بیمارستانها و زنجیرۀ تأمین دارو تا شبکههای آبرسانی و حملونقل و ارتباطات و حتی اعتماد متقابل میان افراد.
نابودی این زیرساخت یعنی فروپاشی دفعی نظمی که کنش جمعی را ممکن میکند. زیرساختها همان بسترهایی نامرئیاند که روابط اجتماعی را شکل میدهند. وقتی برق از کار بیفتد نهفقط کارخانهها تعطیل میشوند بلکه قراردادهای نانوشتهای که زندگی را قابل پیشبینی میکنند نیز از هم میپاشند: نان بهموقع نمیرسد، بیمار درمان نمیشود، اطلاعات قطع میشود و نااطمینانی به قاعده بدل میگردد.
در چنین وضعی، جامعه وارد وضعیت «فرسایش شتابان» میشود، جایی که پیوندهای اجتماعی پیش از آن که بازسازی شوند فرو میریزند. اینجاست که سادهانگاری مدافعان تهاجم خارجی آشکار میشود: تصور این که میتوان به «نظام» ضربه زد بیآنکه «جامعه» آسیب ببیند نادیدهانگاری همین پیوستگی عمیق است. زیرساختها بیطرف نیستند. نابودیشان بیش از آن که قدرت سیاسی را هدف بگیرد ظرفیت زیست جمعی را تخریب میکند.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ جنگِ امروز، تورمِ فردا
تصمیمگیری دربارهٔ آتشبس، اگر صرفاً در میدان دید نظامیان باقی بماند، ناگزیر تصویری ناقص و کوتاهمدت از واقعیت را مبنا قرار میدهد. از منظر نظامیان عمدتاً فقط دو متغیر اصلی برجسته میشوند: تابآوری نظامی در برابر حملات و تابآوری اجتماعی در برابر خسارات جنگ. اما آنچه در سایه میماند پویاییهای عمیق اقتصادی و نهادی است که نهفقط ظرفیت تداوم جنگ در امروز بلکه کیفیت صلح در فردای پس از جنگ را نیز تعیین میکند.
مسئله فقط این نیست که اقتصاد در جنگ آسیب میبیند. جنگ همچنین ترکیب اقتصاد را نیز دگرگون میکند. در اقتصادی مانند ایران که پیشاپیش با محدودیتهای ساختاری مواجه است، جنگ به معنای تشدید فزایندهترِ یک چرخهٔ معیوب است: کاهش تولید، افزایش هزینههای دولت، و تضعیف ظرفیت بازتولید اجتماعی. این چرخه نه صرفاً نتیجهٔ تخریب فیزیکی بلکه حاصل اختلال در انتظارات و نااطمینانی مزمن و فرار شتابانترِ سرمایه نیز هست.
در چنین وضعیتی، بودجهٔ دولت به میدان اصلی بروز بحران تبدیل میشود. از یک سو، هزینههای جنگی و حمایتی بهشدت افزایش مییابند. از سوی دیگر، پایههای درآمدی دولت، اعم از مالیات و صادرات، کوچکتر و ناپایدارتر میشوند. این شکاف است که دولت را بیشازپیش به سمت شکلهای پرهزینهٔ تأمین مالی سوق میدهد: استقراض از بانک مرکزی، فشار بر شبکهٔ بانکی، یا پیشخور کردن منابع آتی. نتیجه عمدتاً عبارت است از رشد نقدینگی در امروز در ابعادی بهمراتب بزرگتر از دیروز و ازاینرو شکلگیری تورم در فردا با نرخهایی که در تاریخ معاصر ایران هرگز تجربه نکردهایم.
اما تورم در اینجا صرفاً یک پیآمد نیست، بلکه به یک سازوکار بازتولید بحران نیز بدل میشود. نرخهای بالای تورم در فرداها اقتصاد را بیشازپیش در باتلاقِ ناپایداریِ خودتقویتشونده فرو خواهد برد.
در این چارچوب، مفهوم «تابآوری» نیازمند بازتعریف است. تابآوری صرفاً به معنای تحمل فشار در زمان حال نیست بلکه به توانایی یک جامعه برای عبور از شوک و بازسازی خود در افق میانمدت و درازمدت نیز مربوط است. جامعهای که جنگ را در کوتاهمدت تاب میآورد اما متعاقباً با تورمهای بیثباتکننده و فروپاشی قدرت خرید و گسترش نااطمینانی مواجه میشود، در واقع تابآوری پایداری ندارد بلکه صرفاً زمانِ بروز بحران را به تعویق انداخته است.
از این منظر، یک شکاف تحلیلی مهم در تصمیمگیری نظامی آشکار میشود: ناهمزمانی میان افقهای زمانی. موفقیت یا شکست در میدان جنگ معمولاً در افق کوتاهمدت سنجیده میشود، درحالیکه پیآمدهای اقتصادی (بهویژه تورم) با وقفهٔ زمانی و در افق میانمدت بروز میکنند. همین ناهمزمانی میتواند به خطای راهبردی بینجامد: ادامهٔ جنگ بر مبنای شاخصهای لحظهای، حالآنکه هزینههای اصلی هنوز در راهاند.
ازاینرو تصمیمگیری دربارهٔ آتشبس را باید در چارچوب یک «مسئلهٔ بهینهسازی بینزمانی» فهمید: موازنهای میان هزینههای تداوم جنگ در امروز و هزینههای اقتصادی و اجتماعی در فرداهای پس از جنگ. در چنین چارچوبی، تصمیمگیری برای پایاندادن به جنگ نباید فقط با معیار فرسایش توان نظامی در امروز اتخاذ شود بلکه احتمال ورود اقتصاد به نقطههای بحرانیِ بازگشتناپذیر در فردای پس از جنگ نیز باید به حساب آید.
بر این مبنا، آتشبس یک تصمیمِ صرفاً نظامی نیست بلکه یک انتخاب سیاسی و اقتصادی با پیآمدهای توزیعی عمیق است. این تصمیم تعیین میکند که هزینههای جنگ چگونه و در چه زمانی و بر دوش کدام طبقات اجتماعی توزیع شود.
ازاینرو ورود اقتصاددانان و سیاستگذاران اجتماعی و نمایندگان گروههای مختلف اجتماعی به این فرایند نه یک امر تزئینی بلکه شرط لازم برای اتخاذ تصمیمی است که زمانبندی آتشبس را نهفقط مبتنی بر تابآوری نظامی و اجتماعی بلکه بر اساس امکان زیستپذیری جامعه در فرداهای پس از جنگ نیز تعیین میکند.
🆔 @mmaljoo
تصمیمگیری دربارهٔ آتشبس، اگر صرفاً در میدان دید نظامیان باقی بماند، ناگزیر تصویری ناقص و کوتاهمدت از واقعیت را مبنا قرار میدهد. از منظر نظامیان عمدتاً فقط دو متغیر اصلی برجسته میشوند: تابآوری نظامی در برابر حملات و تابآوری اجتماعی در برابر خسارات جنگ. اما آنچه در سایه میماند پویاییهای عمیق اقتصادی و نهادی است که نهفقط ظرفیت تداوم جنگ در امروز بلکه کیفیت صلح در فردای پس از جنگ را نیز تعیین میکند.
مسئله فقط این نیست که اقتصاد در جنگ آسیب میبیند. جنگ همچنین ترکیب اقتصاد را نیز دگرگون میکند. در اقتصادی مانند ایران که پیشاپیش با محدودیتهای ساختاری مواجه است، جنگ به معنای تشدید فزایندهترِ یک چرخهٔ معیوب است: کاهش تولید، افزایش هزینههای دولت، و تضعیف ظرفیت بازتولید اجتماعی. این چرخه نه صرفاً نتیجهٔ تخریب فیزیکی بلکه حاصل اختلال در انتظارات و نااطمینانی مزمن و فرار شتابانترِ سرمایه نیز هست.
در چنین وضعیتی، بودجهٔ دولت به میدان اصلی بروز بحران تبدیل میشود. از یک سو، هزینههای جنگی و حمایتی بهشدت افزایش مییابند. از سوی دیگر، پایههای درآمدی دولت، اعم از مالیات و صادرات، کوچکتر و ناپایدارتر میشوند. این شکاف است که دولت را بیشازپیش به سمت شکلهای پرهزینهٔ تأمین مالی سوق میدهد: استقراض از بانک مرکزی، فشار بر شبکهٔ بانکی، یا پیشخور کردن منابع آتی. نتیجه عمدتاً عبارت است از رشد نقدینگی در امروز در ابعادی بهمراتب بزرگتر از دیروز و ازاینرو شکلگیری تورم در فردا با نرخهایی که در تاریخ معاصر ایران هرگز تجربه نکردهایم.
اما تورم در اینجا صرفاً یک پیآمد نیست، بلکه به یک سازوکار بازتولید بحران نیز بدل میشود. نرخهای بالای تورم در فرداها اقتصاد را بیشازپیش در باتلاقِ ناپایداریِ خودتقویتشونده فرو خواهد برد.
در این چارچوب، مفهوم «تابآوری» نیازمند بازتعریف است. تابآوری صرفاً به معنای تحمل فشار در زمان حال نیست بلکه به توانایی یک جامعه برای عبور از شوک و بازسازی خود در افق میانمدت و درازمدت نیز مربوط است. جامعهای که جنگ را در کوتاهمدت تاب میآورد اما متعاقباً با تورمهای بیثباتکننده و فروپاشی قدرت خرید و گسترش نااطمینانی مواجه میشود، در واقع تابآوری پایداری ندارد بلکه صرفاً زمانِ بروز بحران را به تعویق انداخته است.
از این منظر، یک شکاف تحلیلی مهم در تصمیمگیری نظامی آشکار میشود: ناهمزمانی میان افقهای زمانی. موفقیت یا شکست در میدان جنگ معمولاً در افق کوتاهمدت سنجیده میشود، درحالیکه پیآمدهای اقتصادی (بهویژه تورم) با وقفهٔ زمانی و در افق میانمدت بروز میکنند. همین ناهمزمانی میتواند به خطای راهبردی بینجامد: ادامهٔ جنگ بر مبنای شاخصهای لحظهای، حالآنکه هزینههای اصلی هنوز در راهاند.
ازاینرو تصمیمگیری دربارهٔ آتشبس را باید در چارچوب یک «مسئلهٔ بهینهسازی بینزمانی» فهمید: موازنهای میان هزینههای تداوم جنگ در امروز و هزینههای اقتصادی و اجتماعی در فرداهای پس از جنگ. در چنین چارچوبی، تصمیمگیری برای پایاندادن به جنگ نباید فقط با معیار فرسایش توان نظامی در امروز اتخاذ شود بلکه احتمال ورود اقتصاد به نقطههای بحرانیِ بازگشتناپذیر در فردای پس از جنگ نیز باید به حساب آید.
بر این مبنا، آتشبس یک تصمیمِ صرفاً نظامی نیست بلکه یک انتخاب سیاسی و اقتصادی با پیآمدهای توزیعی عمیق است. این تصمیم تعیین میکند که هزینههای جنگ چگونه و در چه زمانی و بر دوش کدام طبقات اجتماعی توزیع شود.
ازاینرو ورود اقتصاددانان و سیاستگذاران اجتماعی و نمایندگان گروههای مختلف اجتماعی به این فرایند نه یک امر تزئینی بلکه شرط لازم برای اتخاذ تصمیمی است که زمانبندی آتشبس را نهفقط مبتنی بر تابآوری نظامی و اجتماعی بلکه بر اساس امکان زیستپذیری جامعه در فرداهای پس از جنگ نیز تعیین میکند.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ فرصتطلبی در لباس تاریخ: نقد یک استدلال جنگطلبانه
یکی از کارمندان "ایراناینترنشنال" ادعا می کند که تجربهٔ عراق در سال ۱۹۹۱ نشان داد که اگر مردم همزمان با حملهٔ خارجی برای سرنگونی حکومت اقدام نکنند فرصت از دست میرود و هزینهها در آینده چندبرابر میشود. نتیجه میگیرد در ایران نیز باید جنگ جاری را به نقطهٔ پایانِ حکومت بدل کرد و هر تعللی خیانت به وطن است.
این حرف در ظاهر به تاریخ اشاره میکند، اما در واقع عمیقاً غیرتاریخی است: میخواهد سرنوشت ایران را با الگوی جنگی یک کشور دیگر توضیح دهد و همان نسخه را اینجا اجرا کند. اما تاریخ اصلاً نسخهٔ آماده و قابل کپیکردن نیست. هر جامعه شرایط خاص خودش را دارد. ترکیبی است از نیروهای سیاسی و شکافهای اجتماعی و ظرفیتهای درونی. نمی توان با یک مقایسهٔ ساده و عجولانه بر استمرار مسیر جنگ اصرار ورزید.
اولاً این استدلال به طرزی فرصتطلبانه جنگ را از یک «فاجعه» به یک «فرصت» بدل میکند. گویی بمباران نه ویرانگر زیرساخت و جان انسانها بلکه میانبُری برای رهایی است. در واقعیت اما جنگ نه جراحی دقیق که طوفانی کور است: نهفقط دولت بلکه جامعه را نیز میفرساید. نهفقط قدرت حکومت بلکه اعتماد و همبستگی و امکان کنش جمعی میان ملت را نیز تضعیف می کند. ایرانِ فرسوده از جنگ نه ایرانِ آماده برای آزادی که ایرانِ آماده برای فروپاشیهای زنجیرهای است.
ثانیاً این روایت با برچسبزنی اخلاقی اصولاً پیچیدگی سیاست را به دوگانهای ساده تقلیل میدهد: «وطنپرست» یا «خائن». اما این دوگانه در بستر حملهٔ خارجی اصلاً خود به ابزار سرکوب بدل میشود. هر که را با تهاجم خارجی مخالفت بورزد بهراحتی به «همدست حکومت» متهم میکنند و میدان سیاست را بر این مبنا نه گستردهتر که تنگتر میسازند. نتیجه کاملاً متناقضنماست: جنگی که بنا بود برای آزادی آغاز شود عملاً فضای آزادی را خفه میکند.
ثالثاً این نگاه از یک نکتهٔ تعیینکننده غفلت میکند: نیروهای خارجی اصولاً اهداف خود را دارند نه پروژهٔ رهایی مردم ایران را. تاریخ نشان داده که مداخلهٔ بیرونی، حتی اگر به تغییر حکومت بینجامد، لزوماً به استقرار نظمی باثبات و عادلانه و مردمی ختم نمیشود. آنچه باقی میماند غالباً دولتی ضعیف و جامعهای گسیخته و میدانی باز برای انواع رقابتهای ویرانگر است.
رابعاً قیاس با عراق دقیقاً همان چیزی را پنهان میکند که باید دیده شود: هزینهٔ واقعی «تأخیر» نهفقط در سالها بلکه در کیفیت ویرانی است. مسئله این نیست که چرا تغییر دیر رخ داد. مسئله این است که چرا تغییر، بهواسطهٔ جنگ و مداخله، به شکلی رخ داد که خود به منبعی تازه از خشونت و بیثباتی بدل شد.
سرانجام نیز این که مهمترین لغزش این استدلال مشخصاً چشمپوشی از اصل بنیادین استقلال است. مخالفت با یک حکومت بههیچوجه به معنای پذیرش یا توجیه تجاوز خارجی نیست. برعکس، دقیقاً در لحظهٔ تجاوز است که دفاع از سرزمین و جامعه معنایی دوچندان مییابد. آزادی و رهایی اگر قرار است پایدار باشد باید بر بستر نیروهای درونی جامعه ساخته شود نه بر شانههای بمبافکنها.
🆔 @mmaljoo
یکی از کارمندان "ایراناینترنشنال" ادعا می کند که تجربهٔ عراق در سال ۱۹۹۱ نشان داد که اگر مردم همزمان با حملهٔ خارجی برای سرنگونی حکومت اقدام نکنند فرصت از دست میرود و هزینهها در آینده چندبرابر میشود. نتیجه میگیرد در ایران نیز باید جنگ جاری را به نقطهٔ پایانِ حکومت بدل کرد و هر تعللی خیانت به وطن است.
این حرف در ظاهر به تاریخ اشاره میکند، اما در واقع عمیقاً غیرتاریخی است: میخواهد سرنوشت ایران را با الگوی جنگی یک کشور دیگر توضیح دهد و همان نسخه را اینجا اجرا کند. اما تاریخ اصلاً نسخهٔ آماده و قابل کپیکردن نیست. هر جامعه شرایط خاص خودش را دارد. ترکیبی است از نیروهای سیاسی و شکافهای اجتماعی و ظرفیتهای درونی. نمی توان با یک مقایسهٔ ساده و عجولانه بر استمرار مسیر جنگ اصرار ورزید.
اولاً این استدلال به طرزی فرصتطلبانه جنگ را از یک «فاجعه» به یک «فرصت» بدل میکند. گویی بمباران نه ویرانگر زیرساخت و جان انسانها بلکه میانبُری برای رهایی است. در واقعیت اما جنگ نه جراحی دقیق که طوفانی کور است: نهفقط دولت بلکه جامعه را نیز میفرساید. نهفقط قدرت حکومت بلکه اعتماد و همبستگی و امکان کنش جمعی میان ملت را نیز تضعیف می کند. ایرانِ فرسوده از جنگ نه ایرانِ آماده برای آزادی که ایرانِ آماده برای فروپاشیهای زنجیرهای است.
ثانیاً این روایت با برچسبزنی اخلاقی اصولاً پیچیدگی سیاست را به دوگانهای ساده تقلیل میدهد: «وطنپرست» یا «خائن». اما این دوگانه در بستر حملهٔ خارجی اصلاً خود به ابزار سرکوب بدل میشود. هر که را با تهاجم خارجی مخالفت بورزد بهراحتی به «همدست حکومت» متهم میکنند و میدان سیاست را بر این مبنا نه گستردهتر که تنگتر میسازند. نتیجه کاملاً متناقضنماست: جنگی که بنا بود برای آزادی آغاز شود عملاً فضای آزادی را خفه میکند.
ثالثاً این نگاه از یک نکتهٔ تعیینکننده غفلت میکند: نیروهای خارجی اصولاً اهداف خود را دارند نه پروژهٔ رهایی مردم ایران را. تاریخ نشان داده که مداخلهٔ بیرونی، حتی اگر به تغییر حکومت بینجامد، لزوماً به استقرار نظمی باثبات و عادلانه و مردمی ختم نمیشود. آنچه باقی میماند غالباً دولتی ضعیف و جامعهای گسیخته و میدانی باز برای انواع رقابتهای ویرانگر است.
رابعاً قیاس با عراق دقیقاً همان چیزی را پنهان میکند که باید دیده شود: هزینهٔ واقعی «تأخیر» نهفقط در سالها بلکه در کیفیت ویرانی است. مسئله این نیست که چرا تغییر دیر رخ داد. مسئله این است که چرا تغییر، بهواسطهٔ جنگ و مداخله، به شکلی رخ داد که خود به منبعی تازه از خشونت و بیثباتی بدل شد.
سرانجام نیز این که مهمترین لغزش این استدلال مشخصاً چشمپوشی از اصل بنیادین استقلال است. مخالفت با یک حکومت بههیچوجه به معنای پذیرش یا توجیه تجاوز خارجی نیست. برعکس، دقیقاً در لحظهٔ تجاوز است که دفاع از سرزمین و جامعه معنایی دوچندان مییابد. آزادی و رهایی اگر قرار است پایدار باشد باید بر بستر نیروهای درونی جامعه ساخته شود نه بر شانههای بمبافکنها.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ اینترنت جنگی و واگرایی اجتماعی
حتی اگر ملاحظاتِ امنیتی را بپذیریم، الگوی «اینترنتِ جنگی» بیش از آن که صرفاً پاسخی اضطراری به تهدیدات باشد، به عاملی برای تعمیقِ شکافِ دولت و ملت بدل میشود.
مسئله از جایی آغاز میشود که دسترسی به اینترنت، بهجای آن که همچون حقی همگانی تعریف شود، در قالبِ امتیازی گزینشی بازتوزیع میشود. در چنین وضعیتی، شهروند نه خود را ذیحق بلکه محروم از حقی میبیند که به طرزی نابرابر به دیگران اعطا شده است.
این نابرابری، بیش از قطعِ کاملِ اینترنت، فرسایندۀ اعتماد است. قطعِ همگانی، هرچند پرهزینه و غیرانسانی، اما تجربهای مشترک میآفریند، حالآنکه دسترسیِ تبعیضآمیز اصولاً احساسِ بیعدالتی را به شکلی حادتر بازتولید میکند. وقتی بخشی از جامعه یا از طریقِ نزدیکی به قدرت یا از راه برخورداری از ثروت به اینترنتِ پایدار دسترسی دارد و بخشِ بزرگتری در وضعیتِ انقطاع و بیخبری باقی میماند، ادراکِ عمومی از دولت از یک نهادِ حافظِ منافعِ جمعی به سازوکاری برای توزیعِ امتیاز تغییر میکند.
افزون بر این، اینترنت در وضعیتِ جنگی فقط ابزارِ ارتباطی نیست بلکه مجرای اصلیِ دسترسی به اطلاعات و تفسیرِ رویدادها و شکلگیریِ داوریهای سیاسی نیز هست. محدودسازیِ نابرابرِ این مجرا به معنای نابرابری در فهمِ واقعیت است. چنین شکافی در ادراک اصولاً امکانِ گفتوگوی ملی را تضعیف میکند و هر دو سوی شکاف را در جهانهای تفسیری جداگانه فرو میبرد.
نهایتاً اینترنتِ جنگی، بهجای آن که به انسجامِ اجتماعی یاری رساند، با تبدیلِ حق به امتیاز اصلاً بیاعتمادی را تعمیق میبخشد و فاصلهای را که پیشتر در عرصههای دیگر شکل گرفته بود به حوزهای حیاتیتر گسترش میدهد: عرصۀ فهم و ارتباط.
🆔 @mmaljoo
حتی اگر ملاحظاتِ امنیتی را بپذیریم، الگوی «اینترنتِ جنگی» بیش از آن که صرفاً پاسخی اضطراری به تهدیدات باشد، به عاملی برای تعمیقِ شکافِ دولت و ملت بدل میشود.
مسئله از جایی آغاز میشود که دسترسی به اینترنت، بهجای آن که همچون حقی همگانی تعریف شود، در قالبِ امتیازی گزینشی بازتوزیع میشود. در چنین وضعیتی، شهروند نه خود را ذیحق بلکه محروم از حقی میبیند که به طرزی نابرابر به دیگران اعطا شده است.
این نابرابری، بیش از قطعِ کاملِ اینترنت، فرسایندۀ اعتماد است. قطعِ همگانی، هرچند پرهزینه و غیرانسانی، اما تجربهای مشترک میآفریند، حالآنکه دسترسیِ تبعیضآمیز اصولاً احساسِ بیعدالتی را به شکلی حادتر بازتولید میکند. وقتی بخشی از جامعه یا از طریقِ نزدیکی به قدرت یا از راه برخورداری از ثروت به اینترنتِ پایدار دسترسی دارد و بخشِ بزرگتری در وضعیتِ انقطاع و بیخبری باقی میماند، ادراکِ عمومی از دولت از یک نهادِ حافظِ منافعِ جمعی به سازوکاری برای توزیعِ امتیاز تغییر میکند.
افزون بر این، اینترنت در وضعیتِ جنگی فقط ابزارِ ارتباطی نیست بلکه مجرای اصلیِ دسترسی به اطلاعات و تفسیرِ رویدادها و شکلگیریِ داوریهای سیاسی نیز هست. محدودسازیِ نابرابرِ این مجرا به معنای نابرابری در فهمِ واقعیت است. چنین شکافی در ادراک اصولاً امکانِ گفتوگوی ملی را تضعیف میکند و هر دو سوی شکاف را در جهانهای تفسیری جداگانه فرو میبرد.
نهایتاً اینترنتِ جنگی، بهجای آن که به انسجامِ اجتماعی یاری رساند، با تبدیلِ حق به امتیاز اصلاً بیاعتمادی را تعمیق میبخشد و فاصلهای را که پیشتر در عرصههای دیگر شکل گرفته بود به حوزهای حیاتیتر گسترش میدهد: عرصۀ فهم و ارتباط.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ از نوبلگیری تا صلحستیزی
این نامه بیانیۀ جمعیِ صدها کنشگر و نویسنده و دانشگاهی ایرانی در داخل و خارج کشور است که خطاب به کمیتۀ نوبل نوشته شده و خواستار بازنگری در اعتبار معنوی جایزۀ صلح نوبلِ اعطاشده به شیرین عبادی در سال ۲۰۰۳ است. نویسندگان نامه استدلال میکنند که برخی مواضع سیاسیِ متأخرِ عبادی، بهویژه حمایت از تهاجم خارجی به ایران، با روح صلحطلبی و اصول جهانشمولِ حقوق بشر در تعارض است. به زعم آنان، مسئله نه صرفاً تغییر موضع یک فرد بلکه تهدیدی است علیه معنای صلح در هنگامی که این مفهوم به زبان توجیه جنگ و ویرانی فروکاسته میشود.
من از درخواست و محتوای این نامه دفاع میکنم. دفاع از این نامه، در سطحی عمیقتر، دفاع از خودِ ایران است، از حق یک جامعه برای زیستن بیرون از سایۀ بمب و تحریم. این نامه اساساً تلاشی است برای بازگرداندن مرزهای اخلاقی به سیاست: هیچ آرمانی، حتی آزادی، نمیتواند از مسیر ویرانسازی یک کشور بگذرد. آنجا که حقوق بشر به ادبیات مداخلۀ نظامی آلوده میشود، دیگر نه از حق که از قدرت سخن میگوییم.
اهمیت این موضع در آن است که دوگانۀ کاذبِ «استبداد داخلی یا تهاجم خارجی» را برهم میزند. باید توأمان هم علیه سرکوب داخلی ایستاد هم علیه جنگ. باید بیآنکه ذرهای به استبداد امتیاز داد در برابر ماشین ویرانگر قدرتهای جهانی نیز ایستادگی کرد. این همان افقی است که این نامه میگشاید: افقِ استقلال و کرامت و صلح.
در جهانی که زبانها وارونه شدهاند و جنگ با واژگانِ نجات تزیین میشود، این نامه یادآوریِ یک حقیقت ساده اما حیاتی است: هیچ بمبی مطلقاً حامل آزادی نیست. ایران نه صحنۀ آزمایشِ پروژههای ژئوپولیتیک که خانۀ میلیونها انسان است. من از محتوای این نامه با افتخار دفاع میکنم.
🆔 @mmaljoo
این نامه بیانیۀ جمعیِ صدها کنشگر و نویسنده و دانشگاهی ایرانی در داخل و خارج کشور است که خطاب به کمیتۀ نوبل نوشته شده و خواستار بازنگری در اعتبار معنوی جایزۀ صلح نوبلِ اعطاشده به شیرین عبادی در سال ۲۰۰۳ است. نویسندگان نامه استدلال میکنند که برخی مواضع سیاسیِ متأخرِ عبادی، بهویژه حمایت از تهاجم خارجی به ایران، با روح صلحطلبی و اصول جهانشمولِ حقوق بشر در تعارض است. به زعم آنان، مسئله نه صرفاً تغییر موضع یک فرد بلکه تهدیدی است علیه معنای صلح در هنگامی که این مفهوم به زبان توجیه جنگ و ویرانی فروکاسته میشود.
من از درخواست و محتوای این نامه دفاع میکنم. دفاع از این نامه، در سطحی عمیقتر، دفاع از خودِ ایران است، از حق یک جامعه برای زیستن بیرون از سایۀ بمب و تحریم. این نامه اساساً تلاشی است برای بازگرداندن مرزهای اخلاقی به سیاست: هیچ آرمانی، حتی آزادی، نمیتواند از مسیر ویرانسازی یک کشور بگذرد. آنجا که حقوق بشر به ادبیات مداخلۀ نظامی آلوده میشود، دیگر نه از حق که از قدرت سخن میگوییم.
اهمیت این موضع در آن است که دوگانۀ کاذبِ «استبداد داخلی یا تهاجم خارجی» را برهم میزند. باید توأمان هم علیه سرکوب داخلی ایستاد هم علیه جنگ. باید بیآنکه ذرهای به استبداد امتیاز داد در برابر ماشین ویرانگر قدرتهای جهانی نیز ایستادگی کرد. این همان افقی است که این نامه میگشاید: افقِ استقلال و کرامت و صلح.
در جهانی که زبانها وارونه شدهاند و جنگ با واژگانِ نجات تزیین میشود، این نامه یادآوریِ یک حقیقت ساده اما حیاتی است: هیچ بمبی مطلقاً حامل آزادی نیست. ایران نه صحنۀ آزمایشِ پروژههای ژئوپولیتیک که خانۀ میلیونها انسان است. من از محتوای این نامه با افتخار دفاع میکنم.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ افسانۀ آخرین راه
«ما همۀ راهها را رفتیم» ادعایی است که این روزها همچون حکمی قطعی در فضای عمومی طنین انداخته. این حکم فقط روایت گذشته نیست، افق آینده را نیز ترسیم میکند. برای درک نیروی اغواگرش باید هم جدی گرفته شود هم بهدقت شکافته.
ابتدا باید پذیرفت که این ادعا بیپایه نیست. چهار دهه تجربۀ انباشته نشان داده که مسیرهای گوناگون آزموده شدهاند: از مشارکت انتخاباتی و امیدبستن به اصلاحات تدریجی تا خیزشهای خیابانی، از کنشهای مدنی تا شکلهای مختلف فشار اجتماعی از پایین. هر بار یا حاکمیت توانسته این انرژیها را جذب و خنثی کند، یا سرکوب عملاً راه چنین ابتکاراتی را سد کرده، یا خود نیروهای اجتماعی بر اثر ضعف سازماندهی و فرسایش درونی با شکست مواجه شدهاند. حاصل برای بخش مهمی از جامعه چیزی نبوده جز حس تکرار شکست. نه حاکمان تغییر کردند نه رفتار حاکمان در حدی که باید. ازاینرو ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» بیان تجربۀ زیستۀ بنبست سیاسی است.
اما این ادعا دقیقاً در همان لحظهای که گذشته را جمعبندی میکند آینده را نیز قالب میریزد. دلالتی سیاسی دارد بس آشکار: اگر همۀ راههای درونی بسته شدهاند، پس تنها راه باقیمانده عبارت است از مداخلۀ عامل بیرونی. در این نقطه است که «بنبست سیاسی» درجا به «ضرورت تهاجم» ترجمه میشود. حتی اگر گوینده صریحاً از جنگ دفاع نکند، همین که همۀ گزینههای داخلی را پیشاپیش منتفی اعلام میکند، عملاً میدان را برای گزینۀ خارجی خالی میگذارد. بدینسان، تهاجم خارجی از یک انتخاب پرریسک بدل میشود به «آخرین راه ناگزیر».
اما حاملان و قائلان این ادعا چه کسانیاند؟ پاسخ را باید در لایههای گوناگون اجتماعی جست. بخشی از طبقۀ متوسط شهری که سالها سرمایهگذاری خود را بر اصلاح تدریجی نهاده و اکنون در وضعیت بیافقی قرار گرفته به این جمعبندی رسیده که زمان دیگر به سودش نمیگذرد. برای این گروه اصولاً تغییر سریع، هر قدر هم پرهزینه، تصورپذیرتر از انتظار طولانی است. در کنار اینان، بخش وسیعی از دیاسپورای ایرانی ایستاده که از هزینههای مستقیم جنگ فاصله دارد و آسانتر میتواند از مداخلۀ نظامی دفاع کند. بهعلاوه، بخشهایی از طبقات بالا که داراییهایشان بهراحتی قابلانتقال به خارج است چهبسا از سر محاسبه به این نتیجه برسند که تغییرات سریع، هر قدر هم پرریسک، برای حفظ منافعشان مناسبتر از تداوم وضع موجود است.
در مقابل، فرودستان که بیشترین بار هزینه را بر دوش میکشند عموماً محتاطترند، هرچند در شرایط فرسایش شدید حتی در میان آنان نیز زمزمۀ «بدتر از این نمیشود» به گوش میرسد. اینجاست که یک همگرایی نگرانکننده شکل میگیرد: همصدایی میان گروههایی که یا هزینۀ تهاجم خارجی را مستقیماً نمیپردازند یا از شدت استیصال به پذیرش چنین هزینههایی تن میدهند.
بااینهمه، تهاجم خارجی نه راهحل بلکه راهحلنماست، زیرا مسئله را بس نامحسوس از «تغییر نظم سیاسی» به «تخریب نظم موجود» جابهجا میکند. تخریب میتواند سریع رخ دهد اما ساختن نظمی پایدار بهتمامی محتاج همان عناصری است که پیشتر غایب بودهاند: سازماندهی اجتماعی، نهادسازی، و توازن قوای درونی به نفع بهبود اوضاع. تهاجم خارجی نهفقط این کمبودها را جبران نمیکند بلکه غالباً مسبب تشدیدشان نیز میشود. وانگهی، این مسیر بر پیشفرضی لغزان استوار است: این که بدتر از وضع موجود ممکن نیست. حالآنکه تجربۀ تاریخی بارها نشان داده است که فروپاشی دولت میتواند به بیثباتی مزمن و چندپارگی و چرخههای خشونت گستردهتر بینجامد. مهمتر از همه، این گزینه فاعلیت را از جامعه سلب میکند و در دیسی طلایی به بازیگران بیرونی وامیگذارد، آنهم درحالیکه هزینهها کماکان بر دوش شهروندان قرار دارد. این همان منطق راهحلنماست: وعدۀ خروج از بنبست با تعمیق همان بنبست.
در برابر این افق سرابگونه، بدیلهای درونزا هر قدر هم که کُند و دشوار و بیمیانبُر باشند واقعیترند. نکتۀ تعیینکننده این است که بسیاری از این مسیرها هرگز به طور جدی آزموده نشدهاند. سازماندهی پایدار در محیطهای کار و زیست، شکلدهی به تشکلهای صنفی و حرفهای ماندگار، پیگیری سیاست مطالبات مشخص و بسیجپذیر، و بهکارگیری شکلهای متنوع نافرمانی و فشار اجتماعیِ پراکنده اما مستمر، جملگی، راههاییاند که نه در لحظههای انفجاری بلکه فقط در تداوم و انباشت معنا پیدا میکنند. اینها مسیرهای پرزحمتیاند، اما دقیقاً به همین دلیل اصولاً ظرفیت میسازند و فاعلیت را در درون جامعه حفظ میکنند.
خلاصه این که مسئله مبادرت به انتخابی سرنوشتساز است: میان «راه سختِ درونزا» و «میانبُرِ پرریسکِ برونزا». اگر ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» به حذف اولی و توجیه دومی بینجامد، دیگر صرفاً توصیف یک بنبست نیست بلکه خود به عاملی در بازتولید همان بنبست بدل میشود.
🆔 @mmaljoo
«ما همۀ راهها را رفتیم» ادعایی است که این روزها همچون حکمی قطعی در فضای عمومی طنین انداخته. این حکم فقط روایت گذشته نیست، افق آینده را نیز ترسیم میکند. برای درک نیروی اغواگرش باید هم جدی گرفته شود هم بهدقت شکافته.
ابتدا باید پذیرفت که این ادعا بیپایه نیست. چهار دهه تجربۀ انباشته نشان داده که مسیرهای گوناگون آزموده شدهاند: از مشارکت انتخاباتی و امیدبستن به اصلاحات تدریجی تا خیزشهای خیابانی، از کنشهای مدنی تا شکلهای مختلف فشار اجتماعی از پایین. هر بار یا حاکمیت توانسته این انرژیها را جذب و خنثی کند، یا سرکوب عملاً راه چنین ابتکاراتی را سد کرده، یا خود نیروهای اجتماعی بر اثر ضعف سازماندهی و فرسایش درونی با شکست مواجه شدهاند. حاصل برای بخش مهمی از جامعه چیزی نبوده جز حس تکرار شکست. نه حاکمان تغییر کردند نه رفتار حاکمان در حدی که باید. ازاینرو ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» بیان تجربۀ زیستۀ بنبست سیاسی است.
اما این ادعا دقیقاً در همان لحظهای که گذشته را جمعبندی میکند آینده را نیز قالب میریزد. دلالتی سیاسی دارد بس آشکار: اگر همۀ راههای درونی بسته شدهاند، پس تنها راه باقیمانده عبارت است از مداخلۀ عامل بیرونی. در این نقطه است که «بنبست سیاسی» درجا به «ضرورت تهاجم» ترجمه میشود. حتی اگر گوینده صریحاً از جنگ دفاع نکند، همین که همۀ گزینههای داخلی را پیشاپیش منتفی اعلام میکند، عملاً میدان را برای گزینۀ خارجی خالی میگذارد. بدینسان، تهاجم خارجی از یک انتخاب پرریسک بدل میشود به «آخرین راه ناگزیر».
اما حاملان و قائلان این ادعا چه کسانیاند؟ پاسخ را باید در لایههای گوناگون اجتماعی جست. بخشی از طبقۀ متوسط شهری که سالها سرمایهگذاری خود را بر اصلاح تدریجی نهاده و اکنون در وضعیت بیافقی قرار گرفته به این جمعبندی رسیده که زمان دیگر به سودش نمیگذرد. برای این گروه اصولاً تغییر سریع، هر قدر هم پرهزینه، تصورپذیرتر از انتظار طولانی است. در کنار اینان، بخش وسیعی از دیاسپورای ایرانی ایستاده که از هزینههای مستقیم جنگ فاصله دارد و آسانتر میتواند از مداخلۀ نظامی دفاع کند. بهعلاوه، بخشهایی از طبقات بالا که داراییهایشان بهراحتی قابلانتقال به خارج است چهبسا از سر محاسبه به این نتیجه برسند که تغییرات سریع، هر قدر هم پرریسک، برای حفظ منافعشان مناسبتر از تداوم وضع موجود است.
در مقابل، فرودستان که بیشترین بار هزینه را بر دوش میکشند عموماً محتاطترند، هرچند در شرایط فرسایش شدید حتی در میان آنان نیز زمزمۀ «بدتر از این نمیشود» به گوش میرسد. اینجاست که یک همگرایی نگرانکننده شکل میگیرد: همصدایی میان گروههایی که یا هزینۀ تهاجم خارجی را مستقیماً نمیپردازند یا از شدت استیصال به پذیرش چنین هزینههایی تن میدهند.
بااینهمه، تهاجم خارجی نه راهحل بلکه راهحلنماست، زیرا مسئله را بس نامحسوس از «تغییر نظم سیاسی» به «تخریب نظم موجود» جابهجا میکند. تخریب میتواند سریع رخ دهد اما ساختن نظمی پایدار بهتمامی محتاج همان عناصری است که پیشتر غایب بودهاند: سازماندهی اجتماعی، نهادسازی، و توازن قوای درونی به نفع بهبود اوضاع. تهاجم خارجی نهفقط این کمبودها را جبران نمیکند بلکه غالباً مسبب تشدیدشان نیز میشود. وانگهی، این مسیر بر پیشفرضی لغزان استوار است: این که بدتر از وضع موجود ممکن نیست. حالآنکه تجربۀ تاریخی بارها نشان داده است که فروپاشی دولت میتواند به بیثباتی مزمن و چندپارگی و چرخههای خشونت گستردهتر بینجامد. مهمتر از همه، این گزینه فاعلیت را از جامعه سلب میکند و در دیسی طلایی به بازیگران بیرونی وامیگذارد، آنهم درحالیکه هزینهها کماکان بر دوش شهروندان قرار دارد. این همان منطق راهحلنماست: وعدۀ خروج از بنبست با تعمیق همان بنبست.
در برابر این افق سرابگونه، بدیلهای درونزا هر قدر هم که کُند و دشوار و بیمیانبُر باشند واقعیترند. نکتۀ تعیینکننده این است که بسیاری از این مسیرها هرگز به طور جدی آزموده نشدهاند. سازماندهی پایدار در محیطهای کار و زیست، شکلدهی به تشکلهای صنفی و حرفهای ماندگار، پیگیری سیاست مطالبات مشخص و بسیجپذیر، و بهکارگیری شکلهای متنوع نافرمانی و فشار اجتماعیِ پراکنده اما مستمر، جملگی، راههاییاند که نه در لحظههای انفجاری بلکه فقط در تداوم و انباشت معنا پیدا میکنند. اینها مسیرهای پرزحمتیاند، اما دقیقاً به همین دلیل اصولاً ظرفیت میسازند و فاعلیت را در درون جامعه حفظ میکنند.
خلاصه این که مسئله مبادرت به انتخابی سرنوشتساز است: میان «راه سختِ درونزا» و «میانبُرِ پرریسکِ برونزا». اگر ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» به حذف اولی و توجیه دومی بینجامد، دیگر صرفاً توصیف یک بنبست نیست بلکه خود به عاملی در بازتولید همان بنبست بدل میشود.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ وقاحتِ هموطنان بمبارانسِتا
وقاحت حدی دارد و دفاع برخی هموطنان وقیحمان از بمباران مردمی که زیر آوار جان میدهند عبور از همان حد است. کسانی که از دور، با ژست «تحلیل» یا «نجات»، بر سر ما آتش میطلبند نه دغدغۀ آزادی دارند و نه فهمی از رنج. اینها مرگ را به ابزار سیاست بدل میکنند و ویرانی را به نام رهایی میفروشند. اگر آزادی از لولۀ بمب میآید، پس چرا این آزادیِ دیکتهشده با خون و آتش همیشه باید نصیب دیگران شود نه خودِ مدعیانش. حقیقت ساده است. توجیه کشتار غیرنظامیان، با هر نامی که نامیده شود، فقط یک چیز است: سقوط اخلاقی.
🆔 @mmaljoo
وقاحت حدی دارد و دفاع برخی هموطنان وقیحمان از بمباران مردمی که زیر آوار جان میدهند عبور از همان حد است. کسانی که از دور، با ژست «تحلیل» یا «نجات»، بر سر ما آتش میطلبند نه دغدغۀ آزادی دارند و نه فهمی از رنج. اینها مرگ را به ابزار سیاست بدل میکنند و ویرانی را به نام رهایی میفروشند. اگر آزادی از لولۀ بمب میآید، پس چرا این آزادیِ دیکتهشده با خون و آتش همیشه باید نصیب دیگران شود نه خودِ مدعیانش. حقیقت ساده است. توجیه کشتار غیرنظامیان، با هر نامی که نامیده شود، فقط یک چیز است: سقوط اخلاقی.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ شکستِ محتوم، انتخابهای محدود
یادداشتهایی که از جنگ دوازدهروزه تا دوازدهم آبان ۱۴۰۴ اینجا مینوشتم تلاشی بود برای فهم این که چرا ایران به سمت جنگ رفت و چگونه میشد از تکرار جنگ جلوگیری کرد. این یادداشتها که بعدتر در کتاب پیش از ویرانی: مانیفستی برای بقا گرد آمدند هم شرح رگههایی از گذشته بودند هم هشدار دربارۀ کلیت آیندهای که در پیش داشتیم. آن هشدارها شنیده نشد. اکنون دیگر فقط با احتمال ویرانی روبهرو نیستیم. در دل ویرانی ایستادهایم. اگر مسیر تغییر نکند، ویرانیهای عمیقتر نیز در پیش است.
در چنین شرایطی، راهبرد غالب در جمهوری اسلامی را میتوان تلاش برای افزایش هزینۀ جنگ برای طرفهای مقابل دانست. نظام میخواهد هزینۀ جنگ را برای طرف متجاوز افزایش دهد تا متجاوزان نتوانند زمان آغاز و پایان درگیری را به دلخواهِ خود تعیین کنند. اما این فقط بخشی از ماجراست. این راهبرد با ملاحظات دیگری نیز همراه است: از باورهای ایدئولوژیک گرفته تا ضرورتهای بقای ساختار قدرت. مشکل اینجاست که هزینۀ این رویکرد، بیش از هر چیز، در داخل کشور پرداخت میشود. جامعه فرسودهتر میشود، اقتصاد ما ضعیفتر، و تعارضِ میان حفظ نظام و حفظ امکان یک زندگی قابلدوام برای مردم نیز هر چه شدیدتر. باید میان «ایران» همچون یک جامعه و سرزمین از سویی و «نظام جمهوری اسلامی ایران» همچون یک ساختار سیاسی تمایز گذاشت. اگرچه این دو در عمل درهمتنیدهاند اما یکسان نیستند و پیآمدهای تصمیمهای سیاسی نیز لزوماً بهیکسان بر هر دو مترتب نمیشود.
حال بیاییم و ایران را مبنا قرار دهیم. وقتی از «شکست» سخن میگوییم، منظور ضرورتاً اشاره به یک لحظۀ ناگهانی نیست. شکست میتواند بهتدریج رخ دهد، در قالب ویرانی زیرساختها و کاهش تولید و پارگی فابریک اجتماعی و تضعیف اعتماد اجتماعی. از این منظر، پرسش اصلی این نیست که آیا شکست رخ میدهد یا نه. اگر معیار شکست را حجم ویرانیها در نظر گیریم، به نظر میرسد تقدیر ما مردمان، درهرحال، شکست خواهد بود. پرسش این است که شکستی که گریبانمان را گرفته است تا چه اندازه تعمیق خواهد یافت. میتوان با کوتاهترکردن جنگ و محدود کردن دامنهاش و حفظ حداقلهایی از انسجام اجتماعی از عمق شکست کاست.
بااینحال، پایاندادن به جنگ نیز بهسادگی راهحل نیست. آتشبسی که بدون تضمینهای جدی باشد میتواند فقط به وقفهای میان دو جنگ تبدیل شود. به همین دلیل، وضعیتی شکل گرفته که هم توقف جنگ پرهزینه خواهد بود هم ادامهاش. خروج از این چرخه فقط با یک اقدام ممکن نیست. هم باید در نگاه امنیتی تجدیدنظر شود، هم از ظرفیت میانجیگری بینالمللی برای اخذ تضمین استفاده کرد، و هم شیوۀ تصمیمگیری در داخل را از اساس تغییر داد.
ادامهٔ جنگ عملاً جامعه را فرسودهتر میکند و توقف بیتضمین جنگ نیز فقط تعویق بحران است. مسئله نه «ادامه» است نه «توقف» بلکه منطق تصمیمگیری و توازنی است که این دوگانه را ساخته. تا این منطق تغییر نکند، فشارها کماکان بر دوش ایران خواهد بود و همان چرخهای که ما را به این نقطه رسانده است با شدتی بیشتر ادامه خواهد یافت و ویرانی را بازتولید خواهد کرد.
🆔 @mmaljoo
یادداشتهایی که از جنگ دوازدهروزه تا دوازدهم آبان ۱۴۰۴ اینجا مینوشتم تلاشی بود برای فهم این که چرا ایران به سمت جنگ رفت و چگونه میشد از تکرار جنگ جلوگیری کرد. این یادداشتها که بعدتر در کتاب پیش از ویرانی: مانیفستی برای بقا گرد آمدند هم شرح رگههایی از گذشته بودند هم هشدار دربارۀ کلیت آیندهای که در پیش داشتیم. آن هشدارها شنیده نشد. اکنون دیگر فقط با احتمال ویرانی روبهرو نیستیم. در دل ویرانی ایستادهایم. اگر مسیر تغییر نکند، ویرانیهای عمیقتر نیز در پیش است.
در چنین شرایطی، راهبرد غالب در جمهوری اسلامی را میتوان تلاش برای افزایش هزینۀ جنگ برای طرفهای مقابل دانست. نظام میخواهد هزینۀ جنگ را برای طرف متجاوز افزایش دهد تا متجاوزان نتوانند زمان آغاز و پایان درگیری را به دلخواهِ خود تعیین کنند. اما این فقط بخشی از ماجراست. این راهبرد با ملاحظات دیگری نیز همراه است: از باورهای ایدئولوژیک گرفته تا ضرورتهای بقای ساختار قدرت. مشکل اینجاست که هزینۀ این رویکرد، بیش از هر چیز، در داخل کشور پرداخت میشود. جامعه فرسودهتر میشود، اقتصاد ما ضعیفتر، و تعارضِ میان حفظ نظام و حفظ امکان یک زندگی قابلدوام برای مردم نیز هر چه شدیدتر. باید میان «ایران» همچون یک جامعه و سرزمین از سویی و «نظام جمهوری اسلامی ایران» همچون یک ساختار سیاسی تمایز گذاشت. اگرچه این دو در عمل درهمتنیدهاند اما یکسان نیستند و پیآمدهای تصمیمهای سیاسی نیز لزوماً بهیکسان بر هر دو مترتب نمیشود.
حال بیاییم و ایران را مبنا قرار دهیم. وقتی از «شکست» سخن میگوییم، منظور ضرورتاً اشاره به یک لحظۀ ناگهانی نیست. شکست میتواند بهتدریج رخ دهد، در قالب ویرانی زیرساختها و کاهش تولید و پارگی فابریک اجتماعی و تضعیف اعتماد اجتماعی. از این منظر، پرسش اصلی این نیست که آیا شکست رخ میدهد یا نه. اگر معیار شکست را حجم ویرانیها در نظر گیریم، به نظر میرسد تقدیر ما مردمان، درهرحال، شکست خواهد بود. پرسش این است که شکستی که گریبانمان را گرفته است تا چه اندازه تعمیق خواهد یافت. میتوان با کوتاهترکردن جنگ و محدود کردن دامنهاش و حفظ حداقلهایی از انسجام اجتماعی از عمق شکست کاست.
بااینحال، پایاندادن به جنگ نیز بهسادگی راهحل نیست. آتشبسی که بدون تضمینهای جدی باشد میتواند فقط به وقفهای میان دو جنگ تبدیل شود. به همین دلیل، وضعیتی شکل گرفته که هم توقف جنگ پرهزینه خواهد بود هم ادامهاش. خروج از این چرخه فقط با یک اقدام ممکن نیست. هم باید در نگاه امنیتی تجدیدنظر شود، هم از ظرفیت میانجیگری بینالمللی برای اخذ تضمین استفاده کرد، و هم شیوۀ تصمیمگیری در داخل را از اساس تغییر داد.
ادامهٔ جنگ عملاً جامعه را فرسودهتر میکند و توقف بیتضمین جنگ نیز فقط تعویق بحران است. مسئله نه «ادامه» است نه «توقف» بلکه منطق تصمیمگیری و توازنی است که این دوگانه را ساخته. تا این منطق تغییر نکند، فشارها کماکان بر دوش ایران خواهد بود و همان چرخهای که ما را به این نقطه رسانده است با شدتی بیشتر ادامه خواهد یافت و ویرانی را بازتولید خواهد کرد.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ حاشیهای کوچک، عارضهای بزرگ
یکی از کاربران شبکۀ ایکس که خود را وکیل دادگستری معرفی کرده است در یک توییت چندخطی، چنان فشرده و بیپروا، گلچینی از بدفهمی و بداندیشی و سادهلوحی را روی هم انباشته که گویی میخواهد کاریکاتوری تمامعیار از زوالِ استدلال بسازد. مرا با اطمینانی حیرتآور هم متهم میکند به ایستادن زیر پرچم جمهوری اسلامی و هم به مشروعیتبخشی به قطع اینترنت، اتهاماتی که نه از دلِ خواندن متن که از دلِ نخواندن و نخواستنِ فهمیدن برآمدهاند.
آنچه نوشته نه نقد که صحنهآراییِ پرهیاهوی لغزشِ فهم و شتابِ داوری است. الصاقِ برچسب «ایستادن زیر پرچم» به یک تحلیل انتقادی نه نشانۀ جسارت که علامتِ افولِ استدلال و فروریختنِ معیارهای فکری است. آنجا نیز که از «مشروعیتبخشی» سخن میگوید ردّ کوررنگیِ آشکاری پیداست: باید متن را ندیده باشی یا نخواسته باشی ببینی تا روایت من از «اینترنت جنگی» را چنین وارونه بخوانی. این زبان نه زبانِ نقد که زبانِ تحریفِ عامدانه است و تحریف دقیقاً از همانجایی زاده میشود که طاقتِ رویارویی با پیچیدگی به پایان رسیده است. مسئله نهفقط یک بدفهمی فردی که نشانۀ بیماریِ گستردهتری است: ناتوانی جنگطلبان در فهم جهانِ چندلایهای که با آن مواجهاند.
🆔 @mmaljoo
یکی از کاربران شبکۀ ایکس که خود را وکیل دادگستری معرفی کرده است در یک توییت چندخطی، چنان فشرده و بیپروا، گلچینی از بدفهمی و بداندیشی و سادهلوحی را روی هم انباشته که گویی میخواهد کاریکاتوری تمامعیار از زوالِ استدلال بسازد. مرا با اطمینانی حیرتآور هم متهم میکند به ایستادن زیر پرچم جمهوری اسلامی و هم به مشروعیتبخشی به قطع اینترنت، اتهاماتی که نه از دلِ خواندن متن که از دلِ نخواندن و نخواستنِ فهمیدن برآمدهاند.
آنچه نوشته نه نقد که صحنهآراییِ پرهیاهوی لغزشِ فهم و شتابِ داوری است. الصاقِ برچسب «ایستادن زیر پرچم» به یک تحلیل انتقادی نه نشانۀ جسارت که علامتِ افولِ استدلال و فروریختنِ معیارهای فکری است. آنجا نیز که از «مشروعیتبخشی» سخن میگوید ردّ کوررنگیِ آشکاری پیداست: باید متن را ندیده باشی یا نخواسته باشی ببینی تا روایت من از «اینترنت جنگی» را چنین وارونه بخوانی. این زبان نه زبانِ نقد که زبانِ تحریفِ عامدانه است و تحریف دقیقاً از همانجایی زاده میشود که طاقتِ رویارویی با پیچیدگی به پایان رسیده است. مسئله نهفقط یک بدفهمی فردی که نشانۀ بیماریِ گستردهتری است: ناتوانی جنگطلبان در فهم جهانِ چندلایهای که با آن مواجهاند.
🆔 @mmaljoo
️ ⭕️ دگردیسیِ نگاهِ برخی داخلنشینان و خارجنشینان به تهاجم خارجی
دگردیسیِ بخشی از ایرانیانِ مدافعِ تهاجم خارجی نه نشانهٔ توبه که نشانهٔ برخوردِ بیواسطۀ خیال با واقعیت است. پیش از آغاز حمله، جنگ برای عدهای تصویری دوردست بود: ضربههایی دقیق، فروپاشیِ سریع، و افقی که گویا رهایی را دسترسپذیر میکرد. در آن تصویر، دود بود اما بوی سوختن نبود، انفجار بود اما صدای بمبها شنیده نمیشد. اما اکنون، پس از یک ماه، همان تصویر تَرَک برداشته است. از دلِ این تَرَکها تجربههای زیستهای سر برآوردهاند که دیگر نمیتوان نادیدهشان گرفت.
برای بخشی از مدافعانِ داخلنشینِ تهاجم خارجی، چرخش از دلِ تماسِ مستقیم با جنگ برآمده است. حمایتِ دیروز در بستری شکل گرفته بود که زندگیِ روزمره پیشاپیش آکنده از انسداد و خستگی بود: تورم شدید قیمتها، افق بسته، احساسِ بیقدرتی. در آن وضعیت، میل به «رخدادی بیرونی» تقویت میشد، رخدادی که قرار بود گره را با یک ضربۀ قاطع بگشاید. اما اکنون همان زندگیِ روزمره زیر فشار جنگ به شکلی دیگر دگرگون شده است: طنین مهیب انفجار، اختلال در درمان، ناامنیِ پراکنده، انواع اضطرابهایی که در لایههای ریزِ زیستِ روزمره نفوذ کردهاند. آنچه پیشتر به صورت یک «امکان» تصور میشد حالا به صورت «وضعیت» تجربه میشود. تفاوتی است تعیینکننده.
در مقابل، برای بخشی از مدافعانِ خارجنشینِ تهاجم خارجی، دگردیسی نه از تماسِ مستقیم که از تغییر در آنچه میبینند و میشنوند آغاز شده است. پیش از جنگ، روایتها غالباً یکدست و سادهساز بودند: ویدئوهای کوتاه از «حملاتِ تمیز»، تحلیلهایی که از «هزینههای محدود» سخن میگفتند، و مقایسههایی که تاریخ را به الگوهایی آماده فرو میکاستند. اما از وقتی تهاجم آغاز شد، تدریجاً تصاویر دیگری میدان را پر کردهاند: بیمارستانهایی که مجروحان جنگی را تیمار میکنند، قبرستانهایی که تنهایی لهشده را در خود جای میدهند، خانوادههایی که در پیِ خانهای امن سرگرداناند، کودکانی که ترس را به زبان نمیآورند اما در نگاهشان حمل میکنند. این تصاویر، حتی از پشتِ فاصلهٔ جغرافیایی، نیرویی دارند که روایتهای پیشین را میفرسایند و فاصله را کم میکنند و تردید را به درونِ یقینهای پیشین میفرستند.
اما شاید مهمترین شکاف در سطح اخلاقی و عاطفی باشد. جنگ، تا پیش از وقوع، میتوانست در قالب اعداد و تحلیلها و «گزینههای سیاستی» فهم شود. اما از وقتی شروع شد، بدنها و زندگیها به مرکز صحنه بازگشتهاند. تلفات غیرنظامیان و آوارگی و رنجی که بیواسطه دیده و شنیده میشود آن فاصلۀ سرد تحلیلی را تا حدی از میان برده است. برای بسیارانی، دفاع از تهاجم زمانی ممکن بود که رنج عمدتاً انتزاعی بود. اکنون که رنجها چهره و نام یافتهاند آن دفاع دشوار شده است، گاه نیز اصلاً ناممکن.
از دلِ این دو مسیر، یکی تماسِ مستقیم در داخل و دیگری مواجهۀ غیرمستقیم در خارج، یک جابهجاییِ آرام اما عمیق شکل گرفته است. کسانی که دیروز از «فشارِ خارجی» همچون اهرمِ گشایش سخن میگفتند، امروز با این پرسشِ ساده اما سنگین روبهرو شدهاند: این فشار دقیقاً کجا را میگشاید؟ وقتی هر ضربه نهفقط بر یک هدفِ نظامی که بر تار و پودِ زندگیِ جمعی فرود میآید، مرز میان «ابزار» و «ویرانی» مخدوش میشود. جنگ اکنون دیگر نه یک گزینۀ انتزاعی در میان گزینهها بلکه واقعیتی است که خود را در قبضۀ زمان و مکان تحمیل میکند، با درد، با رنج، با پریشانی.
وانگهی آن تصورِ پیشین که تهاجم میتواند بهسرعت موازنهها را به نفع تغییر بر هم بزند در عمل با تأخیری فرساینده جایگزین شده است. نه فروپاشیِ فوری رخ داده، نه گشایشِ وعدهدادهشده. در عوض، چیزی که پدیدار شده کشآمدنِ نااطمینانی است: تعلیقِ طولانی، تمرکزِ بیشترِ قدرت، و عقبنشینیِ سیاست به نفعِ اضطرار. برای بسیارانی، این نخستین مواجهۀ نزدیک با این واقعیت است که جنگ نه میانبُر که راهی است که مقصد را دورتر میکند.
دگردیسی از این راه رخ داده است: نه با یک استدلالِ تازه بلکه با انباشتِ تجربههای زیستهای که دیگر در چارچوبهای قبلی جا نمیگیرند. آن که دیروز از دور به جنگ مینگریست، چه داخلنشین و چه خارجنشین، امروز در مجاورتِ پیآمدهای جنگ ایستاده است: یکی با لمسِ مستقیم، دیگری با دیدنِ بیواسطۀ رنج از خلال تصویر. مجاورت نیز همیشه داوری را تغییر میدهد. اگر تغییری در موضعها دیده میشود ازآنروست که واقعیت، بیآنکه اجازه بگیرد، جایِ روایتها را تنگ کرده است. در این تنگنا بسیارانی ناچار شدهاند از نو ببینند، از نو بسنجند، و از نو موضع بگیرند.
🆔 @mmaljoo
دگردیسیِ بخشی از ایرانیانِ مدافعِ تهاجم خارجی نه نشانهٔ توبه که نشانهٔ برخوردِ بیواسطۀ خیال با واقعیت است. پیش از آغاز حمله، جنگ برای عدهای تصویری دوردست بود: ضربههایی دقیق، فروپاشیِ سریع، و افقی که گویا رهایی را دسترسپذیر میکرد. در آن تصویر، دود بود اما بوی سوختن نبود، انفجار بود اما صدای بمبها شنیده نمیشد. اما اکنون، پس از یک ماه، همان تصویر تَرَک برداشته است. از دلِ این تَرَکها تجربههای زیستهای سر برآوردهاند که دیگر نمیتوان نادیدهشان گرفت.
برای بخشی از مدافعانِ داخلنشینِ تهاجم خارجی، چرخش از دلِ تماسِ مستقیم با جنگ برآمده است. حمایتِ دیروز در بستری شکل گرفته بود که زندگیِ روزمره پیشاپیش آکنده از انسداد و خستگی بود: تورم شدید قیمتها، افق بسته، احساسِ بیقدرتی. در آن وضعیت، میل به «رخدادی بیرونی» تقویت میشد، رخدادی که قرار بود گره را با یک ضربۀ قاطع بگشاید. اما اکنون همان زندگیِ روزمره زیر فشار جنگ به شکلی دیگر دگرگون شده است: طنین مهیب انفجار، اختلال در درمان، ناامنیِ پراکنده، انواع اضطرابهایی که در لایههای ریزِ زیستِ روزمره نفوذ کردهاند. آنچه پیشتر به صورت یک «امکان» تصور میشد حالا به صورت «وضعیت» تجربه میشود. تفاوتی است تعیینکننده.
در مقابل، برای بخشی از مدافعانِ خارجنشینِ تهاجم خارجی، دگردیسی نه از تماسِ مستقیم که از تغییر در آنچه میبینند و میشنوند آغاز شده است. پیش از جنگ، روایتها غالباً یکدست و سادهساز بودند: ویدئوهای کوتاه از «حملاتِ تمیز»، تحلیلهایی که از «هزینههای محدود» سخن میگفتند، و مقایسههایی که تاریخ را به الگوهایی آماده فرو میکاستند. اما از وقتی تهاجم آغاز شد، تدریجاً تصاویر دیگری میدان را پر کردهاند: بیمارستانهایی که مجروحان جنگی را تیمار میکنند، قبرستانهایی که تنهایی لهشده را در خود جای میدهند، خانوادههایی که در پیِ خانهای امن سرگرداناند، کودکانی که ترس را به زبان نمیآورند اما در نگاهشان حمل میکنند. این تصاویر، حتی از پشتِ فاصلهٔ جغرافیایی، نیرویی دارند که روایتهای پیشین را میفرسایند و فاصله را کم میکنند و تردید را به درونِ یقینهای پیشین میفرستند.
اما شاید مهمترین شکاف در سطح اخلاقی و عاطفی باشد. جنگ، تا پیش از وقوع، میتوانست در قالب اعداد و تحلیلها و «گزینههای سیاستی» فهم شود. اما از وقتی شروع شد، بدنها و زندگیها به مرکز صحنه بازگشتهاند. تلفات غیرنظامیان و آوارگی و رنجی که بیواسطه دیده و شنیده میشود آن فاصلۀ سرد تحلیلی را تا حدی از میان برده است. برای بسیارانی، دفاع از تهاجم زمانی ممکن بود که رنج عمدتاً انتزاعی بود. اکنون که رنجها چهره و نام یافتهاند آن دفاع دشوار شده است، گاه نیز اصلاً ناممکن.
از دلِ این دو مسیر، یکی تماسِ مستقیم در داخل و دیگری مواجهۀ غیرمستقیم در خارج، یک جابهجاییِ آرام اما عمیق شکل گرفته است. کسانی که دیروز از «فشارِ خارجی» همچون اهرمِ گشایش سخن میگفتند، امروز با این پرسشِ ساده اما سنگین روبهرو شدهاند: این فشار دقیقاً کجا را میگشاید؟ وقتی هر ضربه نهفقط بر یک هدفِ نظامی که بر تار و پودِ زندگیِ جمعی فرود میآید، مرز میان «ابزار» و «ویرانی» مخدوش میشود. جنگ اکنون دیگر نه یک گزینۀ انتزاعی در میان گزینهها بلکه واقعیتی است که خود را در قبضۀ زمان و مکان تحمیل میکند، با درد، با رنج، با پریشانی.
وانگهی آن تصورِ پیشین که تهاجم میتواند بهسرعت موازنهها را به نفع تغییر بر هم بزند در عمل با تأخیری فرساینده جایگزین شده است. نه فروپاشیِ فوری رخ داده، نه گشایشِ وعدهدادهشده. در عوض، چیزی که پدیدار شده کشآمدنِ نااطمینانی است: تعلیقِ طولانی، تمرکزِ بیشترِ قدرت، و عقبنشینیِ سیاست به نفعِ اضطرار. برای بسیارانی، این نخستین مواجهۀ نزدیک با این واقعیت است که جنگ نه میانبُر که راهی است که مقصد را دورتر میکند.
دگردیسی از این راه رخ داده است: نه با یک استدلالِ تازه بلکه با انباشتِ تجربههای زیستهای که دیگر در چارچوبهای قبلی جا نمیگیرند. آن که دیروز از دور به جنگ مینگریست، چه داخلنشین و چه خارجنشین، امروز در مجاورتِ پیآمدهای جنگ ایستاده است: یکی با لمسِ مستقیم، دیگری با دیدنِ بیواسطۀ رنج از خلال تصویر. مجاورت نیز همیشه داوری را تغییر میدهد. اگر تغییری در موضعها دیده میشود ازآنروست که واقعیت، بیآنکه اجازه بگیرد، جایِ روایتها را تنگ کرده است. در این تنگنا بسیارانی ناچار شدهاند از نو ببینند، از نو بسنجند، و از نو موضع بگیرند.
🆔 @mmaljoo