وطن من غريبهاى خشمگین است.
در اضطراب قرنها، با ماشهاى كشيده بر شقيقهاش.
وطن من، كودكى است كه دستانش را با اميد و شجاعت به سوى شادى دراز مىكند.
او بادى است در زندان وشاخههايى است در نور و تاريكى، پیرمردى است كه دراين شاخساران جاودان، در ماتم زمين و پسرانش نشسته است.
اين سرزمين پوست و استخوان است؛ مرادر آن رها كنيد.
- محمود درویش
در اضطراب قرنها، با ماشهاى كشيده بر شقيقهاش.
وطن من، كودكى است كه دستانش را با اميد و شجاعت به سوى شادى دراز مىكند.
او بادى است در زندان وشاخههايى است در نور و تاريكى، پیرمردى است كه دراين شاخساران جاودان، در ماتم زمين و پسرانش نشسته است.
اين سرزمين پوست و استخوان است؛ مرادر آن رها كنيد.
- محمود درویش
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودى، نه پیامى، نه نشانى
ره خود گیرم و ره برتو گشایم
ز آنكه ديگر تو نه آنى، تو نه آنى
- فروغ فرخزاد
نه درودى، نه پیامى، نه نشانى
ره خود گیرم و ره برتو گشایم
ز آنكه ديگر تو نه آنى، تو نه آنى
- فروغ فرخزاد