فرشتهی بدنامِ من.
عزیزِ زمخت و محکمِ من.
پریِ چشممارِ من.
محبتِ خشنِ من.
معمای سرخِ من.
گربهی رام و انعطافپذیرِ من.
وسوسهی پوستکاراملی و شیرینِ من.
موجودی که از گوشت ساخته شده اما ناقص است.
عزیزِ زمخت و محکمِ من.
پریِ چشممارِ من.
محبتِ خشنِ من.
معمای سرخِ من.
گربهی رام و انعطافپذیرِ من.
وسوسهی پوستکاراملی و شیرینِ من.
موجودی که از گوشت ساخته شده اما ناقص است.
بدنم با تمامِ قوا اعلامِ خطر میکند، درحالیکه هیچکس واقعا مرا تعقیب نمیکند.
کثافت ذهنی .
بدنم با تمامِ قوا اعلامِ خطر میکند، درحالیکه هیچکس واقعا مرا تعقیب نمیکند.
شاید اسمش اضطراب باشد شاید هم یک جور فروپاشیِ موقتِ نظمِ درونی. هرچه هست، آنقدر بیقاعده و بیرحم اتفاق میافتد که من را وادار میکند برای چند دقیقه، به زندهماندن خودم هم مشکوک شوم.
یه جور انزجارِ مقدس زیرِ کفپوشها داره میپوسه، عزیزم میشه لطفا یه نگاهی بهش بندازی؟