تیزی، ارزشش را تنها در لحظهی برخورد نشان میدهد؛ هرچه بیشتر فرود آید، عمیقتر در سکوتِ غلافش فرو میرود. نور نیز اگر از حد بگذرد، دیگر روشنایی نیست؛ چشم را میسوزاند و در شدتِ خودش، از کیفیتِ خویش تهی میشود.
فرشتهی بدنامِ من.
عزیزِ زمخت و محکمِ من.
پریِ چشممارِ من.
محبتِ خشنِ من.
معمای سرخِ من.
گربهی رام و انعطافپذیرِ من.
وسوسهی پوستکاراملی و شیرینِ من.
موجودی که از گوشت ساخته شده اما ناقص است.
عزیزِ زمخت و محکمِ من.
پریِ چشممارِ من.
محبتِ خشنِ من.
معمای سرخِ من.
گربهی رام و انعطافپذیرِ من.
وسوسهی پوستکاراملی و شیرینِ من.
موجودی که از گوشت ساخته شده اما ناقص است.
بدنم با تمامِ قوا اعلامِ خطر میکند، درحالیکه هیچکس واقعا مرا تعقیب نمیکند.
کثافت ذهنی .
بدنم با تمامِ قوا اعلامِ خطر میکند، درحالیکه هیچکس واقعا مرا تعقیب نمیکند.
شاید اسمش اضطراب باشد شاید هم یک جور فروپاشیِ موقتِ نظمِ درونی. هرچه هست، آنقدر بیقاعده و بیرحم اتفاق میافتد که من را وادار میکند برای چند دقیقه، به زندهماندن خودم هم مشکوک شوم.