I checked my Celtic Tree Zodiac sign.. and wow... this was way too accurate....
This was only a part of the entire text
.....Walnut people only like to rely on themselves and they usually do not trust other people. They can treat others very kindly and politely- but only until somebody disturbs their plans. Then they can be very spiteful and sometimes even inconsiderate. Walnut people are quite complicated: basically they are shy but on the other hand they do not like to walk the beaten paths and can even be rather eccentric. They are not really interested in what other people think.....
This was only a part of the entire text
Forwarded from ㅤ𝖾𝖼𝗁ƶ 𝗰𝗵𝗮𝗹𝗹𝗲𝗻𝗴𝗲.
t.me/memoryofmurder
سالِ آخرِ دبیرستان بود و او بیش از آنکه به زنگها و کلاسها تعلق داشته باشد، به جهانی شخصی وابسته بود که درونش جریان داشت. هندزفریها، همواره چون پلی نامرئی، او را از همهمهی اطراف جدا میکردند و به جایی میبردند که دیگران راهی به آن نداشتند.
در خلوت خود نقاشی میکشید.
اما نه صرفاً برای سرگرمی، بلکه برای بازآفرینی آنچه در ذهنش شکل میگرفت. مهارتش به اندازهای بود که میتوانست خطوط مبهم خیال را به چهرههایی قابل لمس بدل کند. چهرههایی که گاه واقعیتر از انسانهای اطرافش به نظر میرسیدند.
در میان تمام طرحهایش، یک تصویر بیش از همه تکرار شده بود؛ معشوقی که هرگز وجود نداشت، و با این حال حضوری انکارناپذیر در تمام صفحههای دفترش داشت.
چهرهای که با هر بار کشیده شدن، دقیقتر میشد.
گویی او نه در حال خلق، که در حال بهیاد آوردن کسی باشد.
کلاه هودیاش را پایین کشید تا صورتش را بیشتر از پیش پنهان کند؛ اما پنهان شدن هرگز برای او ممکن نبود. چراکه حضورش و تمام آنچه که در او وجود داشت، ناخواسته توجه را به سویاش میکشید. دستبندی رنگی روی مچش، بند کفشهایی که هرکدام رنگی متفاوت داشتند، جورابهایی که بیتوجه به قواعد نانوشته، با طرح و رنگهایی خیالانگیز انتخاب شده بودند، یا حتی بندهای هودیاش که هر کدام رنگی داشتند و با دقتی بینظیر بافته شده بودند.
در میان آن همه سیاهی، این رنگها امضای او بودند.
در راهروی مدرسه، روی زمین نشسته بود.
جایی میان کلاسها، اما دور از آنها.
زمانی که باید پشت نیمکت مینشست، او آگاهانه غیبت را انتخاب کرده بود.
نه اینکه در درک چیزی ناتوان باشد، فقط به هر چه که در آن کلاس میگذشت، بیمیل بود. آنچه در کلاس جریان داشت، بیش از حد ساده و قابلپیشبینی بود و ذهن او در جستوجوی پیچیدگی. چیزی که نیاز به کشف داشته باشد، چیزی که او را درگیر پیچ و خم خود کند. چیزی که او را به چالش بکشد. چون بدیهیات هیچوقت برای او جذابیتی نداشتند.
دفتر طراحیاش را روی زانوهایش گذاشته بود و مداد میان انگشتانش با اطمینان حرکت میکرد. خطوط یکی پس از دیگری شکل گرفتند تا چهرهای دیگر از همان حضور آشنا متولد شود.
وقتی کارش به پایان رسید، لحظهای مکث کرد و به تصویر خیره ماند، مثل کسی که به آینهای قدیمی نگاه میکرد. و برای لحظهای شناخت و تردید به یکدیگر رسیدند و بعد با همان سرعت محو شدند ..
در کنار نقاشیاش نوشت:
"چگونه میتوان مُرد، وقتی هرگز به راستی زنده نبودهای؟"
ㅤ𝖾𝖼𝗁ƶ 𝗰𝗵𝗮𝗹𝗹𝗲𝗻𝗴𝗲.
خسته نباشی
خیلی مشتاق بودم برای پاسخت🩵
خیلی مشتاق بودم برای پاسخت🩵
ㅤ𝖾𝖼𝗁ƶ 𝗰𝗵𝗮𝗹𝗹𝗲𝗻𝗴𝗲.
این چلنچ رو هم نگه میدارم ...
معشوق من واقعا وجود نداره و چندین ساله که درون سرم زندگی میکنه.
معشوق من واقعا وجود نداره و چندین ساله که درون سرم زندگی میکنه.
دوباره لیمیت اکانت ...
دیوانه ام کرده .....
روزی بیشتر از ده چنل لفت میدم میخوابم بیدار میشم دوباره همین آش و همین کاسه
دیوانه ام کرده .....
روزی بیشتر از ده چنل لفت میدم میخوابم بیدار میشم دوباره همین آش و همین کاسه
Shiro Oni
Just look at his face.... (I'm ignoring the aphro/disiacs and wine and all that other stuff.. )
Now he is in paradise and no longer gives a damn about saving the world and all the this rubbish
🍓1