Shiro Oni
109 subscribers
896 photos
528 videos
6 files
291 links
I'm always chasing my California dream.🥂
(Whispers of the Void)

@Myhappyshittylifebot
Download Telegram
Forwarded from Pavel Durov (Pavel Durov)
🇦🇫😈
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Pavel Durov
🇦🇫😈
پاشیدم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
واو
خوش اومدی غنچه کوچولو به اینجا 🩵🤌
🍓2
Shiro Oni
لطفاً چک کنید چون تعداد فور ها زیاد بود تعدادی لینک گم شدن اگر پیدا نکردید بهم اطلاع بدید . @Myhappyshittylifebot Before you check your result... ✦ This is just for fun. I matched villains based on the vibe and atmosphere your MBTI gives me—not because…
Thank you for being part of this challenge ♡
Since there were so many participants, there's a chance I accidentally missed your submission. If that happened, just send me a message through the bot and I'll check it for you.

@Myhappyshittylifebot

Thank you for your patience.
See you in the next challenge! ♡
🎃3🍓2🦄1
Shiro Oni
Me and who ? #tik_tok
I really need agent Smith to always watch my back...
I can feel the thunder that's breaking in your heart
I can see through the scars inside you


Cirice
Ghost
Cirice
Ghost
🎃1
🔴 ایران‌اینترنشنال:

براساس گزارش‌های رسیده، سرهنگ شهرزاد ضمیری، معاون اجتماعی پلیس فتای خراسان رضوی، پس از بازداشت در جریان اعتراضات دی‌ماه، بدون برگزاری دادگاه و صدور حکم همچنان در زندان وکیل‌آباد مشهد نگهداری می‌شه.
اموال اون توقیف شده و اتهاماتش حضور در اعتراضات و کمک به معترضان عنوان شده.


👑📰 @IraneAzad_News
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Shiro Oni
پیچ مشاوره و انگیزشیcore
از مهندسی فقط اسمش برام مونده ...
نه کاری
نه پولی
ریا نباشه میتونم بگم شغلم یدک‌کشه ... عنوان اسمو یدک میکشم
🍓2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Shiro Oni
😴 Sticker
تازه پک استیکری که پونصد قرن پیش زده بودم را یافتم ....
Shiro Oni
Photo
When I say I like motorcycles, I mean all kinds.
🍓1
I checked my Celtic Tree Zodiac sign.. and wow... this was way too accurate....

.....Walnut people only like to rely on themselves and they usually do not trust other people. They can treat others very kindly and politely- but only until somebody disturbs their plans. Then they can be very spiteful and sometimes even inconsiderate. Walnut people are quite complicated: basically they are shy but on the other hand they do not like to walk the beaten paths and can even be rather eccentric. They are not really interested in what other people think.....


This was only a part of the entire text
t.me/memoryofmurder

سالِ آخرِ دبیرستان بود و او بیش از آن‌که به زنگ‌ها و کلاس‌ها تعلق داشته باشد، به جهانی شخصی وابسته بود که درونش جریان داشت. هندزفری‌ها، همواره چون پلی نامرئی، او را از همهمه‌ی اطراف جدا می‌کردند و به جایی می‌بردند که دیگران راهی به آن نداشتند.

در خلوت خود نقاشی می‌کشید.
اما نه صرفاً برای سرگرمی، بلکه برای بازآفرینی آنچه در ذهنش شکل می‌گرفت. مهارتش به اندازه‌ای بود که می‌توانست خطوط مبهم خیال را به چهره‌هایی قابل لمس بدل کند. چهره‌هایی که گاه واقعی‌تر از انسان‌های اطرافش به نظر می‌رسیدند.

در میان تمام طرح‌هایش، یک تصویر بیش از همه تکرار شده بود؛ معشوقی که هرگز وجود نداشت، و با این حال حضوری انکارناپذیر در تمام صفحه‌های دفترش داشت.
چهره‌ای که با هر بار کشیده شدن، دقیق‌تر می‌شد.
گویی او نه در حال خلق، که در حال به‌یاد آوردن کسی باشد.

کلاه هودی‌اش را پایین کشید تا صورتش را بیشتر از پیش پنهان کند‌؛ اما پنهان شدن هرگز برای او ممکن نبود. چراکه حضورش و تمام آنچه که در او وجود داشت، ناخواسته توجه را به سوی‌اش می‌کشید. دست‌بندی رنگی روی مچش، بند کفش‌هایی که هرکدام رنگی متفاوت داشتند، جوراب‌هایی که بی‌توجه به قواعد نانوشته، با طرح‌ و رنگ‌هایی خیال‌انگیز انتخاب شده بودند، یا حتی بندهای هودی‌اش که هر کدام رنگی داشتند و با دقتی بی‌نظیر بافته شده بودند.

در میان آن همه سیاهی، این رنگ‌ها امضای او بودند.

در راهروی مدرسه، روی زمین نشسته بود.
جایی میان کلاس‌ها، اما دور از آن‌ها.
زمانی که باید پشت نیمکت می‌نشست، او آگاهانه غیبت را انتخاب کرده بود.
نه اینکه در درک چیزی ناتوان باشد، فقط به هر چه که در آن کلاس می‌گذشت، بی‌میل بود. آنچه در کلاس جریان داشت، بیش از حد ساده و قابل‌پیش‌بینی بود و ذهن او در جست‌وجوی پیچیدگی‌. چیزی که نیاز به کشف داشته باشد، چیزی که او را درگیر پیچ و خم خود کند. چیزی که او را به چالش بکشد. چون بدیهیات هیچ‌وقت برای او جذابیتی نداشتند.

دفتر طراحی‌اش را روی زانوهایش گذاشته بود و مداد میان انگشتانش با اطمینان حرکت می‌کرد. خطوط یکی پس از دیگری شکل گرفتند تا چهره‌ای دیگر از همان حضور آشنا متولد شود.
وقتی کارش به پایان رسید، لحظه‌ای مکث کرد و به تصویر خیره ماند، مثل کسی که به آینه‌ای قدیمی نگاه می‌کرد. و برای لحظه‌ای شناخت و تردید به یکدیگر رسیدند و بعد با همان سرعت محو شدند‌ ..

در کنار نقاشی‌اش نوشت:
"چگونه می‌توان مُرد، وقتی هرگز به راستی زنده نبوده‌ای؟"