خوشبختانه من یه شوهر خاله ی گوگولی و مهربون دارم که همیشه پایه ی گردش و تفریحه و خستگی ناپذیره. همه به شوهرخالههاشون میگن عمو ، ولی من دایی توحید صداش می کنم و هیچوقت هم کنارش معذب نبودم=)))
الان که دارم فکر می کنم می بینم هر خاطرهای که یادم میاد مربوط می شه به خانواده ی مادریم. با اینکه از هم دوریم ولی رفت و آمدمون به قدری زیاده که مثلا من الان نوههای خاله ی مامانم رو می شناسم و بخاطر فامیلهامون تا یزد و تهران رفتم ؛ ولی اگه یکی ازم بپرسه اسم عموی بابات چیه؟ مثل بز نگاهش می کنم و مغزم Error می ده.
تابستون شده با پای پیاده میرم اردبیل یک ماه می مونم. بسه دیگه این همه دست دست کردن.
می خوام یه مدت قند و شکر نخورم چون مطمئنم جوشهایی که اخیرا می زنم عوارض همین کوفتیه.
از امروز اگه قند و شکر خوردم به یکیتون خبر می دم بیاد بزنه تو گوشم که دیگه از این غلطها نکنم.
پدسگها وقتی آدرس رو بسته هست برای چی نمیارن دم خونه؟ برای چی می دن به سوپرمارکت بغل خونهمون که دو قدم با ما فاصله داره؟
یه بار رفتم اداره پست بحث کردم باهاشون ولی به نظر میاد یه تذکر دیگه لازمه.
از همین تریبون تشکر می کنم از عمو اسی و عمو داوود که امانتدارهای خوبی هستن و بستههام رو سالم تحویلم می دن.
می خواید بگید نباید بخاطر بازگشت سونگ جونگکی (با وایب وینچنزو کاسانو🤌🏻) سریال ملکه ی اشکها رو شروع کنم؟ جدی می فرمایید؟
بعضی روزها اینجوریام که "اه کاش اسمم ملیکا نبود" بعضی روزها هم "لَ لَ لَ به خودم می نازم".