Melilogs.
67 subscribers
1.66K photos
219 videos
40 links
قصه‌هایی که زندگی نوشت.

ناشناس :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1671972516
Download Telegram
ما خاورمیانه‌ای هستیم ، یک خاور میان ماست.
امروز صبح داشتم به این فکر می کردم که تقریبا یه ماهه از آفت‌های دهنم خبری نیست و به معنای واقعی کلمه دارم از زندگی بدون این درد لذت می برم و ?Guess What همین الان یه دونه دراومد=)))
کاش لال بمیرم.
تا قبل دوره ی دبیرستان ، ما هر سال این موقع گرمی بودیم. تعطیلات عید همه باید خونه ی مامان‌بزرگم جمع می شدن. بلا استثنا! خاله فاطمه از کرج میومد ، دایی حسین هم از اردبیل.
1
شب قبل سیزده بدر بیدار می موندیم ، می گفتیم می خندیدیم ، چای می خوردیم ، تخمه می شکستیم ‌، آخرش هم با دایی حسین مشورت می کردیم که آقا برنامه چیه سیزده بدر کجا بریم؟ بالاخره راننده‌مون بود دیگه.
1
دم ظهر اون دو تا سبد معروف مامان‌بزرگم (که همه چی توش پیدا می شد) ، زیرانداز و یه قابلمه پر آش دوغ بر می داشتیم و پشت پیکان وانت می نشستیم.
1
تا مقصد سیاه و کبود می شدیم ؛ ولی خب عشقش به همون دست اندازها و خندیدن‌های از ته دل بود.
1
دایی حسین می گشت تا بهترین جا رو پیدا کنه ، جایی که هیچ‌کس نباشه جز ما. پیاده می شدیم و بساط پهن می کردیم. دایی وحید آتیش روشن می کرد و کباب باد می زد. من و مامانم و خاله‌هام می رفتیم دور بزنیم و عکس بگیریم.
1
مامان بزرگم چی کار می کرد؟ قربونش برم مثل همیشه می رفت دنبال سبزی‌های تازه تا بچینه و ببره خونه. سرگرمیش همین بود.
1
بعد ناهار وسطی بازی می کردیم و مسابقه ی دو می ذاشتیم. مامان بزرگم میوه پوست می کند و شوهر خاله‌م واسه‌مون خاطره‌های قشنگ تعریف می کرد. من عاشق مامانم و خاله‌هامم که حتی تو روز سیزده بدر دست از غیبت زمین و زمان بر نمی داشتن. انگار این یه مورد از لذت‌های زندگی‌شونه.
1
متاسفانه از همون جا به بعد دیگه هیچ سیزده بدری بهم خوش نمی گذره=)))
وای من دلم واسه شوهر خاله‌م هم تنگ شده. با اینکه ماشین نداشت ولی هر شب ، تاکید می کنم هر شب! یا آژانس می گرفت یا یکی از ماشین‌هایی که تو مکانیکی بود بر می داشت با چیپس و پفک و تخمه ما رو می برد پارک. حتی بعضی شب‌ها می گفت شام نخورید واسه‌تون ساندویچ بخرم.
خوشبختانه من یه شوهر خاله ی گوگولی و مهربون دارم که همیشه پایه ی گردش و تفریحه و خستگی ناپذیره. همه به شوهرخاله‌هاشون میگن عمو ، ولی من دایی توحید صداش می کنم و هیچ‌وقت هم کنارش معذب نبودم=)))
الان که دارم فکر می کنم می بینم هر خاطره‌ای که یادم میاد مربوط می شه به خانواده ی مادریم. با اینکه از هم دوریم ولی رفت و آمدمون به قدری زیاده که مثلا من الان نوه‌های خاله ی مامانم رو می شناسم و بخاطر فامیل‌هامون تا یزد و تهران رفتم ؛ ولی اگه یکی ازم بپرسه اسم عموی بابات چیه؟ مثل بز نگاهش می کنم و مغزم Error می ده.
تابستون شده با پای پیاده میرم اردبیل یک ماه می مونم. بسه دیگه این همه دست دست کردن.
Forwarded from Hidden Chat
چه باکلاس میخندی
سیروس علی؟🤡
می خوام یه مدت قند و شکر نخورم چون مطمئنم جوش‌هایی که اخیرا می زنم عوارض همین کوفتیه.
چند وقته خیلی شکر استفاده می کنم و به این روند عادت کردم.
از امروز اگه قند و شکر خوردم به یکی‌تون خبر می دم بیاد بزنه تو گوشم که دیگه از این غلط‌ها نکنم.