امروز صبح داشتم به این فکر می کردم که تقریبا یه ماهه از آفتهای دهنم خبری نیست و به معنای واقعی کلمه دارم از زندگی بدون این درد لذت می برم و ?Guess What همین الان یه دونه دراومد=)))
تا قبل دوره ی دبیرستان ، ما هر سال این موقع گرمی بودیم. تعطیلات عید همه باید خونه ی مامانبزرگم جمع می شدن. بلا استثنا! خاله فاطمه از کرج میومد ، دایی حسین هم از اردبیل.
❤1
شب قبل سیزده بدر بیدار می موندیم ، می گفتیم می خندیدیم ، چای می خوردیم ، تخمه می شکستیم ، آخرش هم با دایی حسین مشورت می کردیم که آقا برنامه چیه سیزده بدر کجا بریم؟ بالاخره رانندهمون بود دیگه.
❤1
دم ظهر اون دو تا سبد معروف مامانبزرگم (که همه چی توش پیدا می شد) ، زیرانداز و یه قابلمه پر آش دوغ بر می داشتیم و پشت پیکان وانت می نشستیم.
❤1
تا مقصد سیاه و کبود می شدیم ؛ ولی خب عشقش به همون دست اندازها و خندیدنهای از ته دل بود.
❤1
دایی حسین می گشت تا بهترین جا رو پیدا کنه ، جایی که هیچکس نباشه جز ما. پیاده می شدیم و بساط پهن می کردیم. دایی وحید آتیش روشن می کرد و کباب باد می زد. من و مامانم و خالههام می رفتیم دور بزنیم و عکس بگیریم.
❤1
مامان بزرگم چی کار می کرد؟ قربونش برم مثل همیشه می رفت دنبال سبزیهای تازه تا بچینه و ببره خونه. سرگرمیش همین بود.
❤1
بعد ناهار وسطی بازی می کردیم و مسابقه ی دو می ذاشتیم. مامان بزرگم میوه پوست می کند و شوهر خالهم واسهمون خاطرههای قشنگ تعریف می کرد. من عاشق مامانم و خالههامم که حتی تو روز سیزده بدر دست از غیبت زمین و زمان بر نمی داشتن. انگار این یه مورد از لذتهای زندگیشونه.
❤1
وای من دلم واسه شوهر خالهم هم تنگ شده. با اینکه ماشین نداشت ولی هر شب ، تاکید می کنم هر شب! یا آژانس می گرفت یا یکی از ماشینهایی که تو مکانیکی بود بر می داشت با چیپس و پفک و تخمه ما رو می برد پارک. حتی بعضی شبها می گفت شام نخورید واسهتون ساندویچ بخرم.
خوشبختانه من یه شوهر خاله ی گوگولی و مهربون دارم که همیشه پایه ی گردش و تفریحه و خستگی ناپذیره. همه به شوهرخالههاشون میگن عمو ، ولی من دایی توحید صداش می کنم و هیچوقت هم کنارش معذب نبودم=)))
الان که دارم فکر می کنم می بینم هر خاطرهای که یادم میاد مربوط می شه به خانواده ی مادریم. با اینکه از هم دوریم ولی رفت و آمدمون به قدری زیاده که مثلا من الان نوههای خاله ی مامانم رو می شناسم و بخاطر فامیلهامون تا یزد و تهران رفتم ؛ ولی اگه یکی ازم بپرسه اسم عموی بابات چیه؟ مثل بز نگاهش می کنم و مغزم Error می ده.
تابستون شده با پای پیاده میرم اردبیل یک ماه می مونم. بسه دیگه این همه دست دست کردن.
می خوام یه مدت قند و شکر نخورم چون مطمئنم جوشهایی که اخیرا می زنم عوارض همین کوفتیه.
از امروز اگه قند و شکر خوردم به یکیتون خبر می دم بیاد بزنه تو گوشم که دیگه از این غلطها نکنم.