Melilogs.
67 subscribers
1.66K photos
219 videos
40 links
قصه‌هایی که زندگی نوشت.

ناشناس :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1671972516
Download Telegram
دکتر تعجب کرده بود می گفت تو چه جوری تا الان دندون شیری‌هات نیفتاده؟ دلم می خواست بگم این دندون‌ها سمج‌تر از این حرف‌هان. خورد و خاکشیر می شن ولی هرگز از ریشه کنده نمی شن.
وای وقتی به تابستون و دندون دردهام فکر می کنم دلم می خواد یه خسته نباشید به خودم بگم که تونستم تحمل کنم.
هیچ دردی بدتر از دندون درد نیست بچه‌ها ، تاکید می کنم هیچ دردی.
Forwarded from Maze of memories. (Sheyda.)
داشتم ویدیوی میا رو می‌دیدم و نیکی مجلسی باز وسط ویدیو سبز شد همه‌ش فشاری می‌شم😡😡😡😡😡😡😡.
فشار؟ فشار چیه؟ نمی بینی دارم می رقصم😘
😭1
ما خاورمیانه‌ای هستیم ، یک خاور میان ماست.
امروز صبح داشتم به این فکر می کردم که تقریبا یه ماهه از آفت‌های دهنم خبری نیست و به معنای واقعی کلمه دارم از زندگی بدون این درد لذت می برم و ?Guess What همین الان یه دونه دراومد=)))
کاش لال بمیرم.
تا قبل دوره ی دبیرستان ، ما هر سال این موقع گرمی بودیم. تعطیلات عید همه باید خونه ی مامان‌بزرگم جمع می شدن. بلا استثنا! خاله فاطمه از کرج میومد ، دایی حسین هم از اردبیل.
1
شب قبل سیزده بدر بیدار می موندیم ، می گفتیم می خندیدیم ، چای می خوردیم ، تخمه می شکستیم ‌، آخرش هم با دایی حسین مشورت می کردیم که آقا برنامه چیه سیزده بدر کجا بریم؟ بالاخره راننده‌مون بود دیگه.
1
دم ظهر اون دو تا سبد معروف مامان‌بزرگم (که همه چی توش پیدا می شد) ، زیرانداز و یه قابلمه پر آش دوغ بر می داشتیم و پشت پیکان وانت می نشستیم.
1
تا مقصد سیاه و کبود می شدیم ؛ ولی خب عشقش به همون دست اندازها و خندیدن‌های از ته دل بود.
1
دایی حسین می گشت تا بهترین جا رو پیدا کنه ، جایی که هیچ‌کس نباشه جز ما. پیاده می شدیم و بساط پهن می کردیم. دایی وحید آتیش روشن می کرد و کباب باد می زد. من و مامانم و خاله‌هام می رفتیم دور بزنیم و عکس بگیریم.
1
مامان بزرگم چی کار می کرد؟ قربونش برم مثل همیشه می رفت دنبال سبزی‌های تازه تا بچینه و ببره خونه. سرگرمیش همین بود.
1
بعد ناهار وسطی بازی می کردیم و مسابقه ی دو می ذاشتیم. مامان بزرگم میوه پوست می کند و شوهر خاله‌م واسه‌مون خاطره‌های قشنگ تعریف می کرد. من عاشق مامانم و خاله‌هامم که حتی تو روز سیزده بدر دست از غیبت زمین و زمان بر نمی داشتن. انگار این یه مورد از لذت‌های زندگی‌شونه.
1
متاسفانه از همون جا به بعد دیگه هیچ سیزده بدری بهم خوش نمی گذره=)))
وای من دلم واسه شوهر خاله‌م هم تنگ شده. با اینکه ماشین نداشت ولی هر شب ، تاکید می کنم هر شب! یا آژانس می گرفت یا یکی از ماشین‌هایی که تو مکانیکی بود بر می داشت با چیپس و پفک و تخمه ما رو می برد پارک. حتی بعضی شب‌ها می گفت شام نخورید واسه‌تون ساندویچ بخرم.
خوشبختانه من یه شوهر خاله ی گوگولی و مهربون دارم که همیشه پایه ی گردش و تفریحه و خستگی ناپذیره. همه به شوهرخاله‌هاشون میگن عمو ، ولی من دایی توحید صداش می کنم و هیچ‌وقت هم کنارش معذب نبودم=)))
الان که دارم فکر می کنم می بینم هر خاطره‌ای که یادم میاد مربوط می شه به خانواده ی مادریم. با اینکه از هم دوریم ولی رفت و آمدمون به قدری زیاده که مثلا من الان نوه‌های خاله ی مامانم رو می شناسم و بخاطر فامیل‌هامون تا یزد و تهران رفتم ؛ ولی اگه یکی ازم بپرسه اسم عموی بابات چیه؟ مثل بز نگاهش می کنم و مغزم Error می ده.
تابستون شده با پای پیاده میرم اردبیل یک ماه می مونم. بسه دیگه این همه دست دست کردن.