پیش مامان بزرگم که بودم ، چای ریخت و دو نفری نشستیم کنار بخاری مشغول صحبت شدیم ؛ البته من فقط گوشِ شنوا بودم.
مامان بزرگم آش گندم پخته بود و خب تو هوای سرد یه غذای داغ خیلی می چسبه دیگه.
برگشتنی سه چهار دور کوچه رو بالا پایین رفتم و کلی عکس و فیلم قشنگ قشنگ گرفتم. آخه می دونید من خیلی وقت بود که منتظر هوای برفی بودم=)))
رسیدم خونه دیدم بابا هنوز تو مغازهست. چی کار کردم؟ با مظلوم نمایی مجبورش کردم بریم دور بزنیم.
آره خب خیلی سردش شد ؛ ولی چون کودک درونِ دخترش فعال شده بود کاری نمی تونست بکنه جز تحمل.
راستی ، بین خودمون بمونه ولی از اون جایی که من همه جا به فکر شکمم هستم تو راه خونه داشتم غر می زدم که چرا امسال نیمه ی شعبان شله زرد نذری ندادن؟