از ترس به بابام زنگ زدم گفتم بیا دنبالم دارم سکته می کنم و فلان.
بابام : هیچی نیست یواش یواش بیا🗿
بابام : هیچی نیست یواش یواش بیا🗿
Forwarded from Hidden Chat
ملی جون
بازی فردا موکول شد هفتهی بعد خداروشکر، گفتم خبر بدم🥸
بازی فردا موکول شد هفتهی بعد خداروشکر، گفتم خبر بدم🥸
پیش مامان بزرگم که بودم ، چای ریخت و دو نفری نشستیم کنار بخاری مشغول صحبت شدیم ؛ البته من فقط گوشِ شنوا بودم.