۱. گوش کن را گوش کن
نمیرسد هیچ گوشی به جیغم
گوشهایشان را بستهاند
بیلاله
بیپرده
بیحلزون
بیگوشِ بیهوش
جیغ سیاهی کشیدم آن روز
گوش از سرشان پرید
حنجرهام خونین و بیصدا
پرواز گوشها از پنجرهی ته کلاس
حالا فقط نگاه و دستها
دستهای دستگاهی
کپی میکنند صفحهای یک ساعت
چشم دوخته به تخته، فقط مینویسند و مینویسند
و مغز؟
این را از اول نداشتند راستش
همان روزی که آمدند، سرهایشان باز بود اما خالیِ خالی
در سر چند نفر گرد و خاک بود
در سر برخی هم نخودی کوچک. صافِ صاف
هر چه میگفتم
مات و مبهوت
و حالا که بیگوشند و من، بیحنجره
مینویسم من
مینویسند آنها
کتابها پُرِ پُر، سیاهِ سیاه
کلمه میریزد از کیفهایشان
جوهر میریزد از تخته
بچهها
بیگوش
بیمغز
چشمها، تهی
و من
بیصوت
بیندا
نمیرسد هیچ گوشی به جیغم
گوشهایشان را بستهاند
بیلاله
بیپرده
بیحلزون
بیگوشِ بیهوش
جیغ سیاهی کشیدم آن روز
گوش از سرشان پرید
حنجرهام خونین و بیصدا
پرواز گوشها از پنجرهی ته کلاس
حالا فقط نگاه و دستها
دستهای دستگاهی
کپی میکنند صفحهای یک ساعت
چشم دوخته به تخته، فقط مینویسند و مینویسند
و مغز؟
این را از اول نداشتند راستش
همان روزی که آمدند، سرهایشان باز بود اما خالیِ خالی
در سر چند نفر گرد و خاک بود
در سر برخی هم نخودی کوچک. صافِ صاف
هر چه میگفتم
مات و مبهوت
و حالا که بیگوشند و من، بیحنجره
مینویسم من
مینویسند آنها
کتابها پُرِ پُر، سیاهِ سیاه
کلمه میریزد از کیفهایشان
جوهر میریزد از تخته
بچهها
بیگوش
بیمغز
چشمها، تهی
و من
بیصوت
بیندا
❤2
۲. پازلی که تو را میسازد
تو میگویی تنهایی
من میشنونم که تنهایی
تو حس میکنی تنهایی
من میبینم که تنهایی
دیوارها به تو نزدیک میشوند
برعکس مرزهایی که از هم دوراند
حرف که میزنیم
تصویر زشتمان در این تماس ویدئویی
به عقب میراند دیوارها را
مرزها استوارند اما
به استواری فاصلهی دو قاره و اقیانوسی که میان ماست
تو میگویی پازل جدیدی ساختهای
به رنگارنگی هزار احساسی که داری
اینجا تکههای پازل تو را میسازند اما
نگاهت که میکنم
تکهتکه شدهای
تکهای در اتاق
تکهای روی مبل
تکهای در قاب روی دیوار
تکهای در راه مدرسه
تکهای در آغوشم
تکهای در لباسی به جا مانده در کمد
و تکهای در عکس تولد بیست سالگی
تکههایت به پرستوهایی میمانند
که کوچ را قربانی ماندن، کردند
و جای جای این شهر سرگردانند
در پشت بام خانهمان
در جادهی مرجانآباد
در گلهای زعیم
در فرودگاه امام
در تمام جاهایی که نبودی
و اگر این پازل را بسازی
اینبار تا همیشه خواهی رفت
تو میگویی تنهایی
من میشنونم که تنهایی
تو حس میکنی تنهایی
من میبینم که تنهایی
دیوارها به تو نزدیک میشوند
برعکس مرزهایی که از هم دوراند
حرف که میزنیم
تصویر زشتمان در این تماس ویدئویی
به عقب میراند دیوارها را
مرزها استوارند اما
به استواری فاصلهی دو قاره و اقیانوسی که میان ماست
تو میگویی پازل جدیدی ساختهای
به رنگارنگی هزار احساسی که داری
اینجا تکههای پازل تو را میسازند اما
نگاهت که میکنم
تکهتکه شدهای
تکهای در اتاق
تکهای روی مبل
تکهای در قاب روی دیوار
تکهای در راه مدرسه
تکهای در آغوشم
تکهای در لباسی به جا مانده در کمد
و تکهای در عکس تولد بیست سالگی
تکههایت به پرستوهایی میمانند
که کوچ را قربانی ماندن، کردند
و جای جای این شهر سرگردانند
در پشت بام خانهمان
در جادهی مرجانآباد
در گلهای زعیم
در فرودگاه امام
در تمام جاهایی که نبودی
و اگر این پازل را بسازی
اینبار تا همیشه خواهی رفت
❤1
۳. نماز یعنی مامان هست
هر شب
هر ظهر
هر صبح
بوی یاس میپیچید در خانه
نماز میخواند مامان
بو، بوی چادرش بود
پچ پچ
پچ پچ
پچ پچش در گوشهایم بیات نشده هنوز
بابا هم زیاد میکرد صداها را
صدای آهنگ، جدید و قدیمی، چه فرقی میکرد
صدای اخبار را بیشتر
مامان آشپزی میکرد، همیشه
بعد از نماز، قبل از نمازِ بعدی
بابا صدای اخبار را زیادتر میکرد و سیگارها را دودتر
مامان جلز ولز، سرخ میکرد همه چیز را
سرخ میکرد نگرانی را
گریه را
خنده را
غصه را
برای هر بچهاش، دانه به دانه سرخ میکرد
حتی قرصهای بابا را
میپیچید بویش در خانه
بوی سیب زمینی
بوی استرس
بوی کتلت
بوی بیپولی
بویِ
بویِ
و بوی یاس
پایان همه چیز بود، بوی یاس
نماز میخواند مامان
دعا میکرد هر چه سرخ کرده تمام شود
پچ پچ
پچ پچ
نماز یعنی مامان هست
هر شب
هر ظهر
هر صبح
بوی یاس میپیچید در خانه
نماز میخواند مامان
بو، بوی چادرش بود
پچ پچ
پچ پچ
پچ پچش در گوشهایم بیات نشده هنوز
بابا هم زیاد میکرد صداها را
صدای آهنگ، جدید و قدیمی، چه فرقی میکرد
صدای اخبار را بیشتر
مامان آشپزی میکرد، همیشه
بعد از نماز، قبل از نمازِ بعدی
بابا صدای اخبار را زیادتر میکرد و سیگارها را دودتر
مامان جلز ولز، سرخ میکرد همه چیز را
سرخ میکرد نگرانی را
گریه را
خنده را
غصه را
برای هر بچهاش، دانه به دانه سرخ میکرد
حتی قرصهای بابا را
میپیچید بویش در خانه
بوی سیب زمینی
بوی استرس
بوی کتلت
بوی بیپولی
بویِ
بویِ
و بوی یاس
پایان همه چیز بود، بوی یاس
نماز میخواند مامان
دعا میکرد هر چه سرخ کرده تمام شود
پچ پچ
پچ پچ
نماز یعنی مامان هست
❤2
۵. پرواز مبلها
تار به تار میرفت هوا، موها
بخار میخورد، اتو
و پر از اشک بود، زمین
لخت میشدند، لباسها
و یخ زده بودند، پتوها
گل میدادند، جورابها
و سیم به دست شارژ میشدند، گلدانها
جرینگ جرینگ تکان میداد النگوهایش را، پرده
و خر و پف میکرد، تلفن
جلسه گذاشته بودند، دفترها و مسخره میکردند کتابها را
در کیف نشسته بودند، کتانیهای خسته از راه
سینهخیز میرفت، کیف و هن هن میکرد با دهان باز
داد میزد، دیوار
و قفلشده نگاه میکرد، در
سکون خانه
من
و کلماتی که به پرواز درمیآورد مبلها را
تار به تار میرفت هوا، موها
بخار میخورد، اتو
و پر از اشک بود، زمین
لخت میشدند، لباسها
و یخ زده بودند، پتوها
گل میدادند، جورابها
و سیم به دست شارژ میشدند، گلدانها
جرینگ جرینگ تکان میداد النگوهایش را، پرده
و خر و پف میکرد، تلفن
جلسه گذاشته بودند، دفترها و مسخره میکردند کتابها را
در کیف نشسته بودند، کتانیهای خسته از راه
سینهخیز میرفت، کیف و هن هن میکرد با دهان باز
داد میزد، دیوار
و قفلشده نگاه میکرد، در
سکون خانه
من
و کلماتی که به پرواز درمیآورد مبلها را
❤1
۶. زندان ژنتیک
بابا دیوانه بود
مامان فکر میکرد خوشبخت است
و ما
دیوانههای خوشبخت بودیم
و شاید خوشبختهای دیوانه
بابا اسیر زندان مغزش بود
مامان اسیر زندان بابا
و ما زندانیِ ژنتیک
بابا
مامان
ما
خانواده
رنجی بیپایان
بابا دیوانه بود
مامان فکر میکرد خوشبخت است
و ما
دیوانههای خوشبخت بودیم
و شاید خوشبختهای دیوانه
بابا اسیر زندان مغزش بود
مامان اسیر زندان بابا
و ما زندانیِ ژنتیک
بابا
مامان
ما
خانواده
رنجی بیپایان
❤1
۷. شاعری با شعرهای لیمویی
چرند مینویسی
و خیال میکنی شعر است
شعری به صورتیِ ژاکتت
اما شعریست به سیاهی شلوار کهنهات
دلت میخواهد شاعر باشی
شاعری با شعرهای لیمویی
با نگاهی خرمایی
که رصد میکند اشیا را
حرف میزند با گلهای قالی
میبوید گرد و غبار روی میز
میگوید از کارتن خالی
میخواند برای کمد دیواری
مینویسد از احساس کفشهای خیس
میداند راز ظرفهای کثیف
میشنود قل قل سماور سرریز
و وصل میشود به همه چیز
به خواب
به بیداری
به تک تک وسایل خانه
به هر آنچه که هست
به آنچه که نیست
چرند مینویسی
و خیال میکنی شعر است
شعری به صورتیِ ژاکتت
اما شعریست به سیاهی شلوار کهنهات
دلت میخواهد شاعر باشی
شاعری با شعرهای لیمویی
با نگاهی خرمایی
که رصد میکند اشیا را
حرف میزند با گلهای قالی
میبوید گرد و غبار روی میز
میگوید از کارتن خالی
میخواند برای کمد دیواری
مینویسد از احساس کفشهای خیس
میداند راز ظرفهای کثیف
میشنود قل قل سماور سرریز
و وصل میشود به همه چیز
به خواب
به بیداری
به تک تک وسایل خانه
به هر آنچه که هست
به آنچه که نیست
❤1
۸. خاکستری
توی اتاق، هوای گرم میلولد میان هواسردها
هوای گرم قِل قِل قِل میخورد از هیتر بیرون
میپیچد دور انگشتان برهنهی پاهایم
تیشرت زردم زیر هودی بنفشم چسبیده به تنم
هواسردها توی جیب هودی پنهان شده و دستانم میرقصند در جستجوی هوای گرم
بخاری پِر پِر میزند و لباسها را محکم بغل میکند
لباسها خیس
سردِ سردِ سرد
دستانم خودکار آبی گرفته و مینویسد گرم
گرمِ گرمِ گرم
از خوابِ فرشها مینویسد
از ایستادن پنجرهها
از سرهای بیچراغ
از دویدن آفتاب
از سبزهای طوسی
از آبیهای خاکستری
خاکستری
خاکستری
توی اتاق، هوای گرم میلولد میان هواسردها
هوای گرم قِل قِل قِل میخورد از هیتر بیرون
میپیچد دور انگشتان برهنهی پاهایم
تیشرت زردم زیر هودی بنفشم چسبیده به تنم
هواسردها توی جیب هودی پنهان شده و دستانم میرقصند در جستجوی هوای گرم
بخاری پِر پِر میزند و لباسها را محکم بغل میکند
لباسها خیس
سردِ سردِ سرد
دستانم خودکار آبی گرفته و مینویسد گرم
گرمِ گرمِ گرم
از خوابِ فرشها مینویسد
از ایستادن پنجرهها
از سرهای بیچراغ
از دویدن آفتاب
از سبزهای طوسی
از آبیهای خاکستری
خاکستری
خاکستری
❤1
۹. ابر میشدند جورابها و لباسها
میچیدم جورابها را کنار بخاری
یکی پشت و رو
یکی درهم پیچیده
گم شده بود پاهای همهشان
جورابها بودند بیپا
میانداختم لباسها را روی بند
چنگ میزد زمین را، آستینهای بیدستشان
چک چک
آب میچکید ازشان
ابر بودند لباسها
و آسمان هیچ ابری نداشت
آبی و چند طوسیِ پرنده با دو قطره زردیِ آفتاب
غش کرده بودند لباسهای بیبدن روی بندها بیحال و خسته
بیصاحب
جورابها و لباسها گرم میشدند
قطره قطره ابر میشدند
باران اما نمیشدند
آسمان طوسی بود دیگر
لباسها خشک
جورابها خشک
نه بدنی
نه پایی
نه ابری
نه چکهای باران
و خشک بود نفسها
خس خس
میچیدم جورابها را کنار بخاری
یکی پشت و رو
یکی درهم پیچیده
گم شده بود پاهای همهشان
جورابها بودند بیپا
میانداختم لباسها را روی بند
چنگ میزد زمین را، آستینهای بیدستشان
چک چک
آب میچکید ازشان
ابر بودند لباسها
و آسمان هیچ ابری نداشت
آبی و چند طوسیِ پرنده با دو قطره زردیِ آفتاب
غش کرده بودند لباسهای بیبدن روی بندها بیحال و خسته
بیصاحب
جورابها و لباسها گرم میشدند
قطره قطره ابر میشدند
باران اما نمیشدند
آسمان طوسی بود دیگر
لباسها خشک
جورابها خشک
نه بدنی
نه پایی
نه ابری
نه چکهای باران
و خشک بود نفسها
خس خس
❤1
۱۱. من، تو، او
من میشنوم ترکهای پوستم را
تو لبالب از صدایی
او میفروشد سکوت را به چشمها
من میخوانم ناخنهای مشکیام را
تو لبالب از نارنجی
او میفروشد لیموها را به درختها
من میکارم در گوشهایم، پونز را
تو لبالب از دیواری
او میفروشد ساعت پنج و پنج دقیقه را به لحظهها
من گم شدم در گره کور بندهای کتانی
تو لبالب از سفری
او میفروشد مقصد را به راه
من سی و چهارمین جملهی نانوشته
تو لبالب از واژهای
او میفروشد هر صبح چای را به کلمه
من میخشکم گوشهی کمددیواری
تو لبالب از ماهی
او میفروشد خشکی را به آب
من
تو لبالب
او میفروشد من را تو را
من میشنوم ترکهای پوستم را
تو لبالب از صدایی
او میفروشد سکوت را به چشمها
من میخوانم ناخنهای مشکیام را
تو لبالب از نارنجی
او میفروشد لیموها را به درختها
من میکارم در گوشهایم، پونز را
تو لبالب از دیواری
او میفروشد ساعت پنج و پنج دقیقه را به لحظهها
من گم شدم در گره کور بندهای کتانی
تو لبالب از سفری
او میفروشد مقصد را به راه
من سی و چهارمین جملهی نانوشته
تو لبالب از واژهای
او میفروشد هر صبح چای را به کلمه
من میخشکم گوشهی کمددیواری
تو لبالب از ماهی
او میفروشد خشکی را به آب
من
تو لبالب
او میفروشد من را تو را
❤1
۱۲. چشمانت
کویر دارد چشمانت
با دو درخت خشکیده
که زور میزنند برای جوانه زدن
کویر دارد چشمانت
با دو درخت خشکیده
که زور میزنند برای جوانه زدن
❤1
۱۳. کات
لباس خیس دستها
کات
بوی تندِ تنها
کات
انزجار چسبناک
کات
دوستت دارم
کات
عشق و عوق زدنها
کات
بلعیدن غذاها
کات
شستن خشمها
کات
کلمات، کلمات، کلمات
کات
ابرهای دودزا
کات
طناب زیر لباسها
کات
تصویر لخت چشمها
کات
سبز و قهوهایها
کات
منها و توها
کات
ابدیت آینهها
کات
لباس خیس دستها
کات
بوی تندِ تنها
کات
انزجار چسبناک
کات
دوستت دارم
کات
عشق و عوق زدنها
کات
بلعیدن غذاها
کات
شستن خشمها
کات
کلمات، کلمات، کلمات
کات
ابرهای دودزا
کات
طناب زیر لباسها
کات
تصویر لخت چشمها
کات
سبز و قهوهایها
کات
منها و توها
کات
ابدیت آینهها
کات
❤1
۱۴. لال
لال میخواهم باشم
فوت میکنم لبهایم را
خاموش میشوند
زبانه میکشد سرم اما
لال میخواهم باشم
فوت میکنم لبهایم را
خاموش میشوند
زبانه میکشد سرم اما
❤1
۱۶. وارونه
زمین، آسمان بود و آسمان، زمین
ساختمان میبارید
و ما پا به ابر و چشم به ریشه میرفتیم
زمین، آسمان بود و آسمان، زمین
ساختمان میبارید
و ما پا به ابر و چشم به ریشه میرفتیم
❤1
۱۷. سکوت و هیاهو
تو، سکوتی
من، هیاهو
من در تمنای سکوتم
تو در تمنای هیاهو
حجم حقیقی بودنت
در کدامین فصل جای قاب حضورت را خواهد گرفت؟
و تا آن هنگام
چه خواهد شد؟
در آن سکوت وحشی خانه
دوام خواهی آورد؟
با چه آوایی رامش خواهی کرد؟
و من همهمهی گنگ سرم را
چگونه خاموش خواهم کرد؟
تمام آدمیان میان ما
به بلندای سکوت تا هیاهو
چگونه از میان خواهند رفت؟
تا شامگاهان، آغوشمان طلوع کند
تو، سکوتی
من، هیاهو
من در تمنای سکوتم
تو در تمنای هیاهو
حجم حقیقی بودنت
در کدامین فصل جای قاب حضورت را خواهد گرفت؟
و تا آن هنگام
چه خواهد شد؟
در آن سکوت وحشی خانه
دوام خواهی آورد؟
با چه آوایی رامش خواهی کرد؟
و من همهمهی گنگ سرم را
چگونه خاموش خواهم کرد؟
تمام آدمیان میان ما
به بلندای سکوت تا هیاهو
چگونه از میان خواهند رفت؟
تا شامگاهان، آغوشمان طلوع کند
❤1