۲۰. دلتنگی سوخته
نیامدنت
به اندازهی تمام کتابهای نخوانده
و تمام واژههای ننوشتهام
غمگینم میکند
و فاصلهی میان آغوشهایمان
با هیچ امید آمدنی پر نمیشود
چشمانت هنوز منتظرند
چشمانم هنوز تو را در قاب میبینند
گوشهایت سکوت را پس میزنند
گوشهایم صدایت را از نزدیک میشنوند
لبهایت سخت به حرف میآیند
لبهایم به لبخندی دروغین کش میآید
دلهایمان، دل دل میزنند
و این تماس ویدئویی بوی دلتنگی سوختهای میدهد
که دود را از چشمانمان جاری خواهد کرد
نیامدنت
به اندازهی تمام کتابهای نخوانده
و تمام واژههای ننوشتهام
غمگینم میکند
و فاصلهی میان آغوشهایمان
با هیچ امید آمدنی پر نمیشود
چشمانت هنوز منتظرند
چشمانم هنوز تو را در قاب میبینند
گوشهایت سکوت را پس میزنند
گوشهایم صدایت را از نزدیک میشنوند
لبهایت سخت به حرف میآیند
لبهایم به لبخندی دروغین کش میآید
دلهایمان، دل دل میزنند
و این تماس ویدئویی بوی دلتنگی سوختهای میدهد
که دود را از چشمانمان جاری خواهد کرد
❤1
۲۱. کپک
شنبهها را دوست دارم
صبحش را نه
عصرش را
عصرهای شنبه
برای گرد و غبار روی میز
از تو میگویم
چای ماندهای مینوشم
و با دهانی گس،
دوستت دارم را تمرین میکنم
پردهها را کنار میزنم و دستانم را در آفتاب فرو میبرم
چشمانم را جلوی خورشید میگذارم
همه را خشک میکنم
حتی تنم را
برای زمستان که میآیی
منِ خشکیده را آسیاب میکنم
در ظرف میریزم
و تو هیچوقت نمیآیی
من، کپک میزنم
چرا که اشکهایم رطوبت دارند
شنبهها را دوست دارم
صبحش را نه
عصرش را
عصرهای شنبه
برای گرد و غبار روی میز
از تو میگویم
چای ماندهای مینوشم
و با دهانی گس،
دوستت دارم را تمرین میکنم
پردهها را کنار میزنم و دستانم را در آفتاب فرو میبرم
چشمانم را جلوی خورشید میگذارم
همه را خشک میکنم
حتی تنم را
برای زمستان که میآیی
منِ خشکیده را آسیاب میکنم
در ظرف میریزم
و تو هیچوقت نمیآیی
من، کپک میزنم
چرا که اشکهایم رطوبت دارند
❤1
۲۲. زن
زن بودن گناه من بود شاید
که در میان دستان گرمت منجمد بودم
و اشکهایم
با خوابهایت پایین میریخت
و خستگی
چنان در برت گرفته بود
که کافیست برای ندیدنم
از دستانت خواب بلند میشد
و از سر من بغض بیرون میریخت
و هوا
بوی زنی را میداد
که آشپزخانه را
گاز را
ظرفها را
غسل میداد با اشکهایش
برای غذایی که فردا خواهد پخت
و غذا
خورده میشد
از دستهایی که کش میآمد برای دوست داشته شدن
و بیحاصل روی پتو میافتاد
خر و پف بلند میشد
و پول مهم بود همیشه
مهمتر از دلی که شکسته و بسته نشده بود
و کار مهمتر از پول بود که اگر کار نبود، پول نبود و پول مهمتر از همه چیز بود
و زن
مهرهی سوختهای بود شاید
برای تمام این سنگینی
که خواب را میربود از چشمانش
و اشک مهمان نیمهشبش بود
در میان دستانی که نیمهجان بودند
و آغوش
چیزی کم داشت به نام زن
زنی که نبود
زنی که اشک شد
و روی پتو ریخت
روی بالش
روی فرش
روی مبل
و غسل داد تمام خانه را
زن بودن گناه من بود شاید
که در میان دستان گرمت منجمد بودم
و اشکهایم
با خوابهایت پایین میریخت
و خستگی
چنان در برت گرفته بود
که کافیست برای ندیدنم
از دستانت خواب بلند میشد
و از سر من بغض بیرون میریخت
و هوا
بوی زنی را میداد
که آشپزخانه را
گاز را
ظرفها را
غسل میداد با اشکهایش
برای غذایی که فردا خواهد پخت
و غذا
خورده میشد
از دستهایی که کش میآمد برای دوست داشته شدن
و بیحاصل روی پتو میافتاد
خر و پف بلند میشد
و پول مهم بود همیشه
مهمتر از دلی که شکسته و بسته نشده بود
و کار مهمتر از پول بود که اگر کار نبود، پول نبود و پول مهمتر از همه چیز بود
و زن
مهرهی سوختهای بود شاید
برای تمام این سنگینی
که خواب را میربود از چشمانش
و اشک مهمان نیمهشبش بود
در میان دستانی که نیمهجان بودند
و آغوش
چیزی کم داشت به نام زن
زنی که نبود
زنی که اشک شد
و روی پتو ریخت
روی بالش
روی فرش
روی مبل
و غسل داد تمام خانه را
❤1
۲۳. بیحوصلگی
تبعید گلهای رنگارنگ قالی
به زیرِ روفرشیست
بیحوصلگی
تبعید گلهای رنگارنگ قالی
به زیرِ روفرشیست
بیحوصلگی
❤1
۲۴. نشنیدن
نشنیدن
خانهایست تمیز
و زنی که جز سایهای از او باقی نمیماند
نشنیدن
خانهایست تمیز
و زنی که جز سایهای از او باقی نمیماند
❤2
۲۵. مرده بود
زنی بود در آینه
که من نبود
همان موهای خرمایی جمع شده
همان ابروهای پر مشکی
همان بینیِ کمی پهن
همان لبهای معمولی
همان....
چشمانش اما
در چشمانش زنی دیگر میزیست
یا شاید تبعید شده بود
و حتی مرده بود
آرام
آرام
آرام
زنی بود در آینه
که من نبود
همان موهای خرمایی جمع شده
همان ابروهای پر مشکی
همان بینیِ کمی پهن
همان لبهای معمولی
همان....
چشمانش اما
در چشمانش زنی دیگر میزیست
یا شاید تبعید شده بود
و حتی مرده بود
آرام
آرام
آرام
❤1
۲۶. شعر و شعر و شعر
شعر چیست که اینقدر میخواهمش؟
برای من خیال و تصویر است شاید
خیال، خیال، خیال
هر آنچه که نیست و میپرورانمش
تصویر میسازم از خیالی که
میخواهمش
میدانمش
میرانمش
و حتی نمیخواهمش
خیالی که خیالی...
هر چه سخت است بیانش
و جا نمیشود در یک گزارهی کوتاه یا بلند
جاری شود باید
بریزد توی کلمات و سرریز کند ازشان
که شود شعر
که حس کند
حس را
مثل همان لحظهی دیدار چشمها در آینه
مثل همان شبِ خیرگی به تاریکی
مثل همان وقتهای بیوقت زندگی
اینها را که حس میکند؟
چه حس میکند؟
شعر میداند
فقط شعر میداند
فقط
شعر
شعر چیست که اینقدر میخواهمش؟
برای من خیال و تصویر است شاید
خیال، خیال، خیال
هر آنچه که نیست و میپرورانمش
تصویر میسازم از خیالی که
میخواهمش
میدانمش
میرانمش
و حتی نمیخواهمش
خیالی که خیالی...
هر چه سخت است بیانش
و جا نمیشود در یک گزارهی کوتاه یا بلند
جاری شود باید
بریزد توی کلمات و سرریز کند ازشان
که شود شعر
که حس کند
حس را
مثل همان لحظهی دیدار چشمها در آینه
مثل همان شبِ خیرگی به تاریکی
مثل همان وقتهای بیوقت زندگی
اینها را که حس میکند؟
چه حس میکند؟
شعر میداند
فقط شعر میداند
فقط
شعر
❤7
۲۷. تق
پرواز میکردند
بشقابها
میشکستند
تکهتکه
تق
آخرین تکه هم افتاد
پرواز میکردند
بشقابها
میشکستند
تکهتکه
تق
آخرین تکه هم افتاد
❤8
۲۹. از این به آن
ایستاده بودم
میدوید مغزم
از این کلمه به آن کلمه
ایستاده بودم
میدوید مغزم
از این کلمه به آن کلمه
❤7
۳۱. شعرم میگویند
مینگرم فرش خانهام را
مینگرم و سر میرود افکارم
دست میکشم رویش
و شعر میریزد توی سرم
پیچکهایش میپیچد دورم
زردها و صورتیها و آبیهایش
رنگ رنگش میزید در من
و نفس میکشد
آرام آرام
دم
بازدم
میشنوم گلهایش را
پچ پچ
شعرم میگویند
مینگرم فرش خانهام را
مینگرم و سر میرود افکارم
دست میکشم رویش
و شعر میریزد توی سرم
پیچکهایش میپیچد دورم
زردها و صورتیها و آبیهایش
رنگ رنگش میزید در من
و نفس میکشد
آرام آرام
دم
بازدم
میشنوم گلهایش را
پچ پچ
شعرم میگویند
❤4
۳۲. حجم چادر مامان
حجم کوچک سیاه
کوچک و کوچکتر میشد
و هیاهوی کودکیام
هنگامِ قایم شدن پشت بوتهها
مینگریست مامان را
که حبس میکرد
در سایهی چادر لغزانش
آفتاب را
حجم کوچک سیاه
کوچک و کوچکتر میشد
و هیاهوی کودکیام
هنگامِ قایم شدن پشت بوتهها
مینگریست مامان را
که حبس میکرد
در سایهی چادر لغزانش
آفتاب را
❤5
۳۳. گناه
گناه من بود، زن بودن
منجمدم توی دستات
خستگیات میریخت زمین
بلند میشد همه خوابات
گناه من بود، زن بودن
بیرون میریخت بغض از چشام
غذا میپختم دمبهدم
غسل میدادم با اشکام
برای دوست داشته شدن
هر لحظه کش اومد دستام
تو ظرف کهنهی دردم
میون سردی رگام
خر و پُفِت بلند میشد
خط میکشید روی گوشام
همیشه آغوشت کم داشت
زنی که میشدش تمام
گناه من بود، زن بودن
منجمدم توی دستات
خستگیات میریخت زمین
بلند میشد همه خوابات
گناه من بود، زن بودن
بیرون میریخت بغض از چشام
غذا میپختم دمبهدم
غسل میدادم با اشکام
برای دوست داشته شدن
هر لحظه کش اومد دستام
تو ظرف کهنهی دردم
میون سردی رگام
خر و پُفِت بلند میشد
خط میکشید روی گوشام
همیشه آغوشت کم داشت
زنی که میشدش تمام
❤2
۳۴. مستطیل خاطره
دستای چروکیده
خاطراتم خشکیده
تو چشام جوونیه
که داره هی میمیره
مستطیلای کوچیک
زنده میشن تو سرم
دستامون تو دست هم
تو لباس عروسم
ابروهام قیطونیه
رژ قرمز به لبم
تو کنارم ایستادی
کت و شلوار به تنت
موهای مرتبت
کروات قرمزت
چشمامون چراغونی
خنده وصل سیبیلت
صدای آهنگ میاد
اتاقا شده پرنور
همه با ما میرقصن
مامان و خاله سرور
فقط انگار من موندم
از همون روزای دور
شما تکتک پر زدین
منم و سنگای گور
دستای چروکیده
خاطراتم خشکیده
تو چشام جوونیه
که داره هی میمیره
مستطیلای کوچیک
زنده میشن تو سرم
دستامون تو دست هم
تو لباس عروسم
ابروهام قیطونیه
رژ قرمز به لبم
تو کنارم ایستادی
کت و شلوار به تنت
موهای مرتبت
کروات قرمزت
چشمامون چراغونی
خنده وصل سیبیلت
صدای آهنگ میاد
اتاقا شده پرنور
همه با ما میرقصن
مامان و خاله سرور
فقط انگار من موندم
از همون روزای دور
شما تکتک پر زدین
منم و سنگای گور
❤3
۳۵. درختِ متقاطع
خط، خط، خط
چند خط شده بود چشمانت
متقاطع بودی
کلیک، کلیک، کلیک
مربعهای کج شیری
زور میزدند برای یکی شدن
لرزش، لرزش، لرزش
درخت بودی
زمستانی
افتاده بودی کف اتاق
از ریشه درآمدی؟
چکه، چکه، چکه
ترس میچکید از چشمانم
هِیع
نفسها میرفتند توی دماغت
میکشیدیشان
نمنم
خط، خط، خط
چند خط شده بود چشمانت
متقاطع بودی
کلیک، کلیک، کلیک
مربعهای کج شیری
زور میزدند برای یکی شدن
لرزش، لرزش، لرزش
درخت بودی
زمستانی
افتاده بودی کف اتاق
از ریشه درآمدی؟
چکه، چکه، چکه
ترس میچکید از چشمانم
هِیع
نفسها میرفتند توی دماغت
میکشیدیشان
نمنم
❤4
۳۶. خوابمزه
میجوم چشمانت را
میخوابی خوابهایم را
زیرپوشت زیر را میپوشد یا رو را؟
خسته نمیشوی از کِرِمی بودن؟
هو هو هو
گرما از دشکم میدود تو سرما
پتوها میآمیزند در هم
میخورند کلمه را
لاک داری پشتم
انگشت انگشت آغوش میریزی تو دهانم
گاز میگیرم هوایت را
فشارمان میدهند به هم مبلها
چلو چلو میشویم
و دوست داشتن شکم در میآورد
دستها یکی رو، یکی زیر بازی میکنند
صداها را میبافند
میشکافند
آب آب، لیوان میخوری از نفسهایم
سنگ میاندازی روی خوابم
میشکند خوابم
میریزد توی قابلمهی غذای فردا
شیشهپلو میخوریم فردا
مزهی خواب میدهد
میجوم چشمانت را
میخوابی خوابهایم را
زیرپوشت زیر را میپوشد یا رو را؟
خسته نمیشوی از کِرِمی بودن؟
هو هو هو
گرما از دشکم میدود تو سرما
پتوها میآمیزند در هم
میخورند کلمه را
لاک داری پشتم
انگشت انگشت آغوش میریزی تو دهانم
گاز میگیرم هوایت را
فشارمان میدهند به هم مبلها
چلو چلو میشویم
و دوست داشتن شکم در میآورد
دستها یکی رو، یکی زیر بازی میکنند
صداها را میبافند
میشکافند
آب آب، لیوان میخوری از نفسهایم
سنگ میاندازی روی خوابم
میشکند خوابم
میریزد توی قابلمهی غذای فردا
شیشهپلو میخوریم فردا
مزهی خواب میدهد
❤2
۳۷. زن شعر بود
شعرهایم ماندند روی مبل
میپلاسیدند واژههایش
آفتاب میریخت روی مویرگهایشان
و خودکار
امیدشان به خودکار بود شعرها
نمینوشت دیگر
یخچال شعرهای دیگری داشت برای نگهداشتن
تا کپک نزنند
گاز میپخت چند شعر دیگر را
قُلقُل
بخار میشدند واژهها
میرفتند از هود
تلویزیون شعرهای دیگری میگفت
از جنگ و مرگ
کابینت هم چند شعر داشت
رویش نوشته بود
در جای خشک و خنک نگهداری شود
توی سینک چند شعر نَشُسته بود
و توی سطل آشغال شعرهای پیازی و گندیده
توی قوری هم دم میکشیدند چند شعر
با گل و هل
هیچ شعری از دیوار آویزان نبود
هیچ شعری روی میزها نبود
و شعری در آینه بود
که زنی را میسرود
که زن شعر بود
زن
شعر
بود
شعرهایم ماندند روی مبل
میپلاسیدند واژههایش
آفتاب میریخت روی مویرگهایشان
و خودکار
امیدشان به خودکار بود شعرها
نمینوشت دیگر
یخچال شعرهای دیگری داشت برای نگهداشتن
تا کپک نزنند
گاز میپخت چند شعر دیگر را
قُلقُل
بخار میشدند واژهها
میرفتند از هود
تلویزیون شعرهای دیگری میگفت
از جنگ و مرگ
کابینت هم چند شعر داشت
رویش نوشته بود
در جای خشک و خنک نگهداری شود
توی سینک چند شعر نَشُسته بود
و توی سطل آشغال شعرهای پیازی و گندیده
توی قوری هم دم میکشیدند چند شعر
با گل و هل
هیچ شعری از دیوار آویزان نبود
هیچ شعری روی میزها نبود
و شعری در آینه بود
که زنی را میسرود
که زن شعر بود
زن
شعر
بود
❤5
۳۸. مبلِ بیشعوری
مبلیست خالی و کوچک
جایی ندارد برای نشستن
بیشعوری
مبلیست خالی و کوچک
جایی ندارد برای نشستن
بیشعوری
❤4
۳۹. مورچه
نقطهی متحرک قهوهای
پیس پیس
جنازهی تشییع نشدهی کنج دیوار
نقطهی متحرک قهوهای
پیس پیس
جنازهی تشییع نشدهی کنج دیوار
❤3💔1