شعرهای لیمویی | ملیکا اجابتی
15 subscribers
دفتر شعر من
Download Telegram
۱۳. کات

لباس خیس دست‌ها
کات
بوی تندِ تن‌ها
کات
انزجار چسبناک
کات
دوستت دارم
کات
عشق و عوق زدن‌ها
کات
بلعیدن غذاها
کات
شستن خشم‌ها
کات
کلمات، کلمات، کلمات
کات
ابر‌های دودزا
کات
طناب زیر لباس‌ها
کات
تصویر لخت چشم‌ها
کات
سبز و قهوه‌ای‌ها
کات
من‌ها و توها
کات
ابدیت آینه‌ها
کات
1
۱۴. لال

لال می‌خواهم باشم
فوت می‌کنم لب‌هایم را
خاموش می‌شوند
زبانه می‌کشد سرم اما
1
۱۵. خواب

خواب دیدم
در خیابان خوابیدم
رد می‌شد آسفالت‌ از رویم
1
۱۶‌. وارونه

زمین، آسمان بود و آسمان، زمین
ساختمان می‌بارید
و ما پا به ابر و چشم به ریشه می‌رفتیم
1
۱۷. سکوت و هیاهو

تو، سکوتی
من، هیاهو
من در تمنای سکوتم
تو در تمنای هیاهو

حجم حقیقی بودنت
در کدامین فصل جای قاب حضورت را خواهد گرفت؟
و تا آن‌ هنگام
چه خواهد شد؟

در آن سکوت وحشی خانه
دوام خواهی آورد؟
با چه آوایی رامش خواهی کرد؟
و من همهمه‌ی گنگ سرم را
چگونه خاموش خواهم کرد؟

تمام آدمیان میان ما
به بلندای سکوت تا هیاهو
چگونه از میان خواهند رفت؟
تا شامگاهان، آغوش‌مان طلوع کند
1
۱۸. ملیکا

ملیکا بودنم شبیه آن گیاه وحشی‌ست*
نه فرشته‌ی کوچکی که انتظارش را داشتند

سال‌ها در هیاهویی ناتمام نگریستم
که بابا نخ به نخ دود می‌شد
مامان در پی زندگی می‌دوید
مرجان در کنج سکوتش عدد می‌بافت
الهام رنگ و کاغذ می‌آفرید
زهرا قدم‌زنان، با کتاب‌هایش می‌پروازید
فاطمه به همه‌چیز می‌خندید
و من؟

بسامدی بودم میان‌شان
دود می‌شدم
می‌دویدم
می‌بافتم
رنگی و کاغذی می‌شدم
می‌پروازیدم
می‌خندیدم
و نمی‌دانستم کیستم

تا روزی که کلمات را یافتم
ملیکا جایی میان واژه‌ها حبس بود
و در جستجوی خود، سبز شد


*ملیکا دو معنی دارد، یکی گیاهی خودرو و دیگری فرشته‌ی کوچک
1
۱۹. تنها‌ترین نهنگ

تنهایی‌ام به نهنگی می‌ماند
که بلندای صدایش به هیچ نهنگی نرسید

در اقیانوس زندگی رها شده
موسیقی اندوه می‌نوازم
که هیچ‌کس نخواهد شنید
جز ماهی کوچکی با حافظه‌ای کوتاه

در چند ثانیه عاشقم خواهد شد
پاسخم خواهد داد
و ثانیه‌ی بعد فراموشم خواهد کرد
عمر من در یادها
به همین کوتاهی‌ست
1
۲۰. دلتنگی سوخته

نیامدنت
به اندازه‌ی تمام کتاب‌های نخوانده
و تمام واژه‌های ننوشته‌ام
غمگینم می‌کند
و فاصله‌ی میان آغوش‌هایمان
با هیچ امید آمدنی پر نمی‌شود

چشمانت هنوز منتظرند
چشمانم هنوز تو را در قاب می‌بینند
گوش‌هایت سکوت را پس می‌زنند
گوش‌هایم صدایت را از نزدیک می‌شنوند
لب‌هایت سخت به حرف می‌آیند
لب‌هایم به لبخندی دروغین کش می‌آید

دل‌هایمان، دل دل می‌زنند
و این تماس ویدئویی بوی دلتنگی سوخته‌ای می‌دهد
که دود را از چشمانمان جاری خواهد کرد
1
۲۱. کپک

شنبه‌ها را دوست دارم
صبحش را نه
عصرش را

عصرهای شنبه
برای گرد و غبار روی میز
از تو می‌گویم
چای مانده‌ای می‌نوشم
و با دهانی گس،
دوستت دارم را تمرین می‌کنم

پرده‌ها را کنار می‌زنم و دستانم را در آفتاب فرو می‌برم
چشمانم را جلوی خورشید می‌گذارم
همه را خشک می‌کنم
حتی تنم را
برای زمستان که می‌آیی
منِ خشکیده را آسیاب می‌کنم
در ظرف می‌ریزم

و تو هیچ‌وقت نمی‌آیی
من، کپک می‌زنم
چرا که اشک‌هایم رطوبت دارند
1
۲۲. زن

زن بودن گناه من بود شاید
که در میان دستان گرمت منجمد بودم
و اشک‌هایم
با خواب‌هایت پایین می‌ریخت
و خستگی
چنان در برت گرفته بود
که کافی‌ست برای ندیدنم

از دستانت خواب بلند می‌شد
و از سر من بغض بیرون می‌ریخت
و هوا
بوی زنی را می‌داد
که آشپزخانه را
گاز را
ظرف‌ها را
غسل می‌داد با اشک‌هایش
برای غذایی که فردا خواهد پخت

و غذا
خورده می‌شد
از دست‌هایی که کش می‌آمد برای دوست داشته شدن
و بی‌حاصل روی پتو می‌افتاد
خر و پف بلند می‌شد
و پول مهم بود همیشه
مهم‌تر از دلی که شکسته و بسته نشده بود
و کار مهم‌تر از پول بود که اگر کار نبود، پول نبود و پول مهم‌تر از همه چیز بود

و زن
مهره‌ی سوخته‌ای بود شاید
برای تمام این سنگینی
که خواب را می‌ربود از چشمانش
و اشک مهمان نیمه‌شبش بود
در میان دستانی که نیمه‌جان بودند
و آغوش
چیزی کم داشت به نام زن
زنی که نبود
زنی که اشک شد
و روی پتو ریخت
روی بالش
روی فرش
روی مبل
و غسل داد تمام خانه را
1
۲۳. بی‌حوصلگی

تبعید گل‌های رنگارنگ پرده
به زبرِ روفرشی‌ست
بی‌حوصلگی
1
۲۴. نشنیدن

نشنیدن
خانه‌ای‌ست تمیز
و زنی که جز سایه‌ای از او باقی نمی‌ماند
2
۲۵. مرده بود

زنی بود در آینه
که من نبود
همان موهای خرمایی جمع شده
همان ابروهای پر مشکی
همان بینیِ کمی پهن
همان لب‌های معمولی
همان....
چشمانش اما
در چشمانش زنی دیگر می‌زیست
یا شاید تبعید شده بود
و حتی مرده بود
آرام
آرام
آرام
1