۵. پرواز مبلها
تار به تار میرفت هوا، موها
بخار میخورد، اتو
و پر از اشک بود، زمین
لخت میشدند، لباسها
و یخ زده بودند، پتوها
گل میدادند، جورابها
و سیم به دست شارژ میشدند، گلدانها
جرینگ جرینگ تکان میداد النگوهایش را، پرده
و خر و پف میکرد، تلفن
جلسه گذاشته بودند، دفترها و مسخره میکردند کتابها را
در کیف نشسته بودند، کتانیهای خسته از راه
سینهخیز میرفت، کیف و هن هن میکرد با دهان باز
داد میزد، دیوار
و قفلشده نگاه میکرد، در
سکون خانه
من
و کلماتی که به پرواز درمیآورد مبلها را
تار به تار میرفت هوا، موها
بخار میخورد، اتو
و پر از اشک بود، زمین
لخت میشدند، لباسها
و یخ زده بودند، پتوها
گل میدادند، جورابها
و سیم به دست شارژ میشدند، گلدانها
جرینگ جرینگ تکان میداد النگوهایش را، پرده
و خر و پف میکرد، تلفن
جلسه گذاشته بودند، دفترها و مسخره میکردند کتابها را
در کیف نشسته بودند، کتانیهای خسته از راه
سینهخیز میرفت، کیف و هن هن میکرد با دهان باز
داد میزد، دیوار
و قفلشده نگاه میکرد، در
سکون خانه
من
و کلماتی که به پرواز درمیآورد مبلها را
❤1
۶. زندان ژنتیک
بابا دیوانه بود
مامان فکر میکرد خوشبخت است
و ما
دیوانههای خوشبخت بودیم
و شاید خوشبختهای دیوانه
بابا اسیر زندان مغزش بود
مامان اسیر زندان بابا
و ما زندانیِ ژنتیک
بابا
مامان
ما
خانواده
رنجی بیپایان
بابا دیوانه بود
مامان فکر میکرد خوشبخت است
و ما
دیوانههای خوشبخت بودیم
و شاید خوشبختهای دیوانه
بابا اسیر زندان مغزش بود
مامان اسیر زندان بابا
و ما زندانیِ ژنتیک
بابا
مامان
ما
خانواده
رنجی بیپایان
❤1
۷. شاعری با شعرهای لیمویی
چرند مینویسی
و خیال میکنی شعر است
شعری به صورتیِ ژاکتت
اما شعریست به سیاهی شلوار کهنهات
دلت میخواهد شاعر باشی
شاعری با شعرهای لیمویی
با نگاهی خرمایی
که رصد میکند اشیا را
حرف میزند با گلهای قالی
میبوید گرد و غبار روی میز
میگوید از کارتن خالی
میخواند برای کمد دیواری
مینویسد از احساس کفشهای خیس
میداند راز ظرفهای کثیف
میشنود قل قل سماور سرریز
و وصل میشود به همه چیز
به خواب
به بیداری
به تک تک وسایل خانه
به هر آنچه که هست
به آنچه که نیست
چرند مینویسی
و خیال میکنی شعر است
شعری به صورتیِ ژاکتت
اما شعریست به سیاهی شلوار کهنهات
دلت میخواهد شاعر باشی
شاعری با شعرهای لیمویی
با نگاهی خرمایی
که رصد میکند اشیا را
حرف میزند با گلهای قالی
میبوید گرد و غبار روی میز
میگوید از کارتن خالی
میخواند برای کمد دیواری
مینویسد از احساس کفشهای خیس
میداند راز ظرفهای کثیف
میشنود قل قل سماور سرریز
و وصل میشود به همه چیز
به خواب
به بیداری
به تک تک وسایل خانه
به هر آنچه که هست
به آنچه که نیست
❤1
۸. خاکستری
توی اتاق، هوای گرم میلولد میان هواسردها
هوای گرم قِل قِل قِل میخورد از هیتر بیرون
میپیچد دور انگشتان برهنهی پاهایم
تیشرت زردم زیر هودی بنفشم چسبیده به تنم
هواسردها توی جیب هودی پنهان شده و دستانم میرقصند در جستجوی هوای گرم
بخاری پِر پِر میزند و لباسها را محکم بغل میکند
لباسها خیس
سردِ سردِ سرد
دستانم خودکار آبی گرفته و مینویسد گرم
گرمِ گرمِ گرم
از خوابِ فرشها مینویسد
از ایستادن پنجرهها
از سرهای بیچراغ
از دویدن آفتاب
از سبزهای طوسی
از آبیهای خاکستری
خاکستری
خاکستری
توی اتاق، هوای گرم میلولد میان هواسردها
هوای گرم قِل قِل قِل میخورد از هیتر بیرون
میپیچد دور انگشتان برهنهی پاهایم
تیشرت زردم زیر هودی بنفشم چسبیده به تنم
هواسردها توی جیب هودی پنهان شده و دستانم میرقصند در جستجوی هوای گرم
بخاری پِر پِر میزند و لباسها را محکم بغل میکند
لباسها خیس
سردِ سردِ سرد
دستانم خودکار آبی گرفته و مینویسد گرم
گرمِ گرمِ گرم
از خوابِ فرشها مینویسد
از ایستادن پنجرهها
از سرهای بیچراغ
از دویدن آفتاب
از سبزهای طوسی
از آبیهای خاکستری
خاکستری
خاکستری
❤1
۹. ابر میشدند جورابها و لباسها
میچیدم جورابها را کنار بخاری
یکی پشت و رو
یکی درهم پیچیده
گم شده بود پاهای همهشان
جورابها بودند بیپا
میانداختم لباسها را روی بند
چنگ میزد زمین را، آستینهای بیدستشان
چک چک
آب میچکید ازشان
ابر بودند لباسها
و آسمان هیچ ابری نداشت
آبی و چند طوسیِ پرنده با دو قطره زردیِ آفتاب
غش کرده بودند لباسهای بیبدن روی بندها بیحال و خسته
بیصاحب
جورابها و لباسها گرم میشدند
قطره قطره ابر میشدند
باران اما نمیشدند
آسمان طوسی بود دیگر
لباسها خشک
جورابها خشک
نه بدنی
نه پایی
نه ابری
نه چکهای باران
و خشک بود نفسها
خس خس
میچیدم جورابها را کنار بخاری
یکی پشت و رو
یکی درهم پیچیده
گم شده بود پاهای همهشان
جورابها بودند بیپا
میانداختم لباسها را روی بند
چنگ میزد زمین را، آستینهای بیدستشان
چک چک
آب میچکید ازشان
ابر بودند لباسها
و آسمان هیچ ابری نداشت
آبی و چند طوسیِ پرنده با دو قطره زردیِ آفتاب
غش کرده بودند لباسهای بیبدن روی بندها بیحال و خسته
بیصاحب
جورابها و لباسها گرم میشدند
قطره قطره ابر میشدند
باران اما نمیشدند
آسمان طوسی بود دیگر
لباسها خشک
جورابها خشک
نه بدنی
نه پایی
نه ابری
نه چکهای باران
و خشک بود نفسها
خس خس
❤1
۱۱. من، تو، او
من میشنوم ترکهای پوستم را
تو لبالب از صدایی
او میفروشد سکوت را به چشمها
من میخوانم ناخنهای مشکیام را
تو لبالب از نارنجی
او میفروشد لیموها را به درختها
من میکارم در گوشهایم، پونز را
تو لبالب از دیواری
او میفروشد ساعت پنج و پنج دقیقه را به لحظهها
من گم شدم در گره کور بندهای کتانی
تو لبالب از سفری
او میفروشد مقصد را به راه
من سی و چهارمین جملهی نانوشته
تو لبالب از واژهای
او میفروشد هر صبح چای را به کلمه
من میخشکم گوشهی کمددیواری
تو لبالب از ماهی
او میفروشد خشکی را به آب
من
تو لبالب
او میفروشد من را تو را
من میشنوم ترکهای پوستم را
تو لبالب از صدایی
او میفروشد سکوت را به چشمها
من میخوانم ناخنهای مشکیام را
تو لبالب از نارنجی
او میفروشد لیموها را به درختها
من میکارم در گوشهایم، پونز را
تو لبالب از دیواری
او میفروشد ساعت پنج و پنج دقیقه را به لحظهها
من گم شدم در گره کور بندهای کتانی
تو لبالب از سفری
او میفروشد مقصد را به راه
من سی و چهارمین جملهی نانوشته
تو لبالب از واژهای
او میفروشد هر صبح چای را به کلمه
من میخشکم گوشهی کمددیواری
تو لبالب از ماهی
او میفروشد خشکی را به آب
من
تو لبالب
او میفروشد من را تو را
❤1
۱۲. چشمانت
کویر دارد چشمانت
با دو درخت خشکیده
که زور میزنند برای جوانه زدن
کویر دارد چشمانت
با دو درخت خشکیده
که زور میزنند برای جوانه زدن
❤1
۱۳. کات
لباس خیس دستها
کات
بوی تندِ تنها
کات
انزجار چسبناک
کات
دوستت دارم
کات
عشق و عوق زدنها
کات
بلعیدن غذاها
کات
شستن خشمها
کات
کلمات، کلمات، کلمات
کات
ابرهای دودزا
کات
طناب زیر لباسها
کات
تصویر لخت چشمها
کات
سبز و قهوهایها
کات
منها و توها
کات
ابدیت آینهها
کات
لباس خیس دستها
کات
بوی تندِ تنها
کات
انزجار چسبناک
کات
دوستت دارم
کات
عشق و عوق زدنها
کات
بلعیدن غذاها
کات
شستن خشمها
کات
کلمات، کلمات، کلمات
کات
ابرهای دودزا
کات
طناب زیر لباسها
کات
تصویر لخت چشمها
کات
سبز و قهوهایها
کات
منها و توها
کات
ابدیت آینهها
کات
❤1
۱۴. لال
لال میخواهم باشم
فوت میکنم لبهایم را
خاموش میشوند
زبانه میکشد سرم اما
لال میخواهم باشم
فوت میکنم لبهایم را
خاموش میشوند
زبانه میکشد سرم اما
❤1
۱۶. وارونه
زمین، آسمان بود و آسمان، زمین
ساختمان میبارید
و ما پا به ابر و چشم به ریشه میرفتیم
زمین، آسمان بود و آسمان، زمین
ساختمان میبارید
و ما پا به ابر و چشم به ریشه میرفتیم
❤1
۱۷. سکوت و هیاهو
تو، سکوتی
من، هیاهو
من در تمنای سکوتم
تو در تمنای هیاهو
حجم حقیقی بودنت
در کدامین فصل جای قاب حضورت را خواهد گرفت؟
و تا آن هنگام
چه خواهد شد؟
در آن سکوت وحشی خانه
دوام خواهی آورد؟
با چه آوایی رامش خواهی کرد؟
و من همهمهی گنگ سرم را
چگونه خاموش خواهم کرد؟
تمام آدمیان میان ما
به بلندای سکوت تا هیاهو
چگونه از میان خواهند رفت؟
تا شامگاهان، آغوشمان طلوع کند
تو، سکوتی
من، هیاهو
من در تمنای سکوتم
تو در تمنای هیاهو
حجم حقیقی بودنت
در کدامین فصل جای قاب حضورت را خواهد گرفت؟
و تا آن هنگام
چه خواهد شد؟
در آن سکوت وحشی خانه
دوام خواهی آورد؟
با چه آوایی رامش خواهی کرد؟
و من همهمهی گنگ سرم را
چگونه خاموش خواهم کرد؟
تمام آدمیان میان ما
به بلندای سکوت تا هیاهو
چگونه از میان خواهند رفت؟
تا شامگاهان، آغوشمان طلوع کند
❤1
۱۸. ملیکا
ملیکا بودنم شبیه آن گیاه وحشیست*
نه فرشتهی کوچکی که انتظارش را داشتند
سالها در هیاهویی ناتمام نگریستم
که بابا نخ به نخ دود میشد
مامان در پی زندگی میدوید
مرجان در کنج سکوتش عدد میبافت
الهام رنگ و کاغذ میآفرید
زهرا قدمزنان، با کتابهایش میپروازید
فاطمه به همهچیز میخندید
و من؟
بسامدی بودم میانشان
دود میشدم
میدویدم
میبافتم
رنگی و کاغذی میشدم
میپروازیدم
میخندیدم
و نمیدانستم کیستم
تا روزی که کلمات را یافتم
ملیکا جایی میان واژهها حبس بود
و در جستجوی خود، سبز شد
*ملیکا دو معنی دارد، یکی گیاهی خودرو و دیگری فرشتهی کوچک
ملیکا بودنم شبیه آن گیاه وحشیست*
نه فرشتهی کوچکی که انتظارش را داشتند
سالها در هیاهویی ناتمام نگریستم
که بابا نخ به نخ دود میشد
مامان در پی زندگی میدوید
مرجان در کنج سکوتش عدد میبافت
الهام رنگ و کاغذ میآفرید
زهرا قدمزنان، با کتابهایش میپروازید
فاطمه به همهچیز میخندید
و من؟
بسامدی بودم میانشان
دود میشدم
میدویدم
میبافتم
رنگی و کاغذی میشدم
میپروازیدم
میخندیدم
و نمیدانستم کیستم
تا روزی که کلمات را یافتم
ملیکا جایی میان واژهها حبس بود
و در جستجوی خود، سبز شد
*ملیکا دو معنی دارد، یکی گیاهی خودرو و دیگری فرشتهی کوچک
❤1
۱۹. تنهاترین نهنگ
تنهاییام به نهنگی میماند
که بلندای صدایش به هیچ نهنگی نرسید
در اقیانوس زندگی رها شده
موسیقی اندوه مینوازم
که هیچکس نخواهد شنید
جز ماهی کوچکی با حافظهای کوتاه
در چند ثانیه عاشقم خواهد شد
پاسخم خواهد داد
و ثانیهی بعد فراموشم خواهد کرد
عمر من در یادها
به همین کوتاهیست
تنهاییام به نهنگی میماند
که بلندای صدایش به هیچ نهنگی نرسید
در اقیانوس زندگی رها شده
موسیقی اندوه مینوازم
که هیچکس نخواهد شنید
جز ماهی کوچکی با حافظهای کوتاه
در چند ثانیه عاشقم خواهد شد
پاسخم خواهد داد
و ثانیهی بعد فراموشم خواهد کرد
عمر من در یادها
به همین کوتاهیست
❤1
۲۰. دلتنگی سوخته
نیامدنت
به اندازهی تمام کتابهای نخوانده
و تمام واژههای ننوشتهام
غمگینم میکند
و فاصلهی میان آغوشهایمان
با هیچ امید آمدنی پر نمیشود
چشمانت هنوز منتظرند
چشمانم هنوز تو را در قاب میبینند
گوشهایت سکوت را پس میزنند
گوشهایم صدایت را از نزدیک میشنوند
لبهایت سخت به حرف میآیند
لبهایم به لبخندی دروغین کش میآید
دلهایمان، دل دل میزنند
و این تماس ویدئویی بوی دلتنگی سوختهای میدهد
که دود را از چشمانمان جاری خواهد کرد
نیامدنت
به اندازهی تمام کتابهای نخوانده
و تمام واژههای ننوشتهام
غمگینم میکند
و فاصلهی میان آغوشهایمان
با هیچ امید آمدنی پر نمیشود
چشمانت هنوز منتظرند
چشمانم هنوز تو را در قاب میبینند
گوشهایت سکوت را پس میزنند
گوشهایم صدایت را از نزدیک میشنوند
لبهایت سخت به حرف میآیند
لبهایم به لبخندی دروغین کش میآید
دلهایمان، دل دل میزنند
و این تماس ویدئویی بوی دلتنگی سوختهای میدهد
که دود را از چشمانمان جاری خواهد کرد
❤1
۲۱. کپک
شنبهها را دوست دارم
صبحش را نه
عصرش را
عصرهای شنبه
برای گرد و غبار روی میز
از تو میگویم
چای ماندهای مینوشم
و با دهانی گس،
دوستت دارم را تمرین میکنم
پردهها را کنار میزنم و دستانم را در آفتاب فرو میبرم
چشمانم را جلوی خورشید میگذارم
همه را خشک میکنم
حتی تنم را
برای زمستان که میآیی
منِ خشکیده را آسیاب میکنم
در ظرف میریزم
و تو هیچوقت نمیآیی
من، کپک میزنم
چرا که اشکهایم رطوبت دارند
شنبهها را دوست دارم
صبحش را نه
عصرش را
عصرهای شنبه
برای گرد و غبار روی میز
از تو میگویم
چای ماندهای مینوشم
و با دهانی گس،
دوستت دارم را تمرین میکنم
پردهها را کنار میزنم و دستانم را در آفتاب فرو میبرم
چشمانم را جلوی خورشید میگذارم
همه را خشک میکنم
حتی تنم را
برای زمستان که میآیی
منِ خشکیده را آسیاب میکنم
در ظرف میریزم
و تو هیچوقت نمیآیی
من، کپک میزنم
چرا که اشکهایم رطوبت دارند
❤1
۲۲. زن
زن بودن گناه من بود شاید
که در میان دستان گرمت منجمد بودم
و اشکهایم
با خوابهایت پایین میریخت
و خستگی
چنان در برت گرفته بود
که کافیست برای ندیدنم
از دستانت خواب بلند میشد
و از سر من بغض بیرون میریخت
و هوا
بوی زنی را میداد
که آشپزخانه را
گاز را
ظرفها را
غسل میداد با اشکهایش
برای غذایی که فردا خواهد پخت
و غذا
خورده میشد
از دستهایی که کش میآمد برای دوست داشته شدن
و بیحاصل روی پتو میافتاد
خر و پف بلند میشد
و پول مهم بود همیشه
مهمتر از دلی که شکسته و بسته نشده بود
و کار مهمتر از پول بود که اگر کار نبود، پول نبود و پول مهمتر از همه چیز بود
و زن
مهرهی سوختهای بود شاید
برای تمام این سنگینی
که خواب را میربود از چشمانش
و اشک مهمان نیمهشبش بود
در میان دستانی که نیمهجان بودند
و آغوش
چیزی کم داشت به نام زن
زنی که نبود
زنی که اشک شد
و روی پتو ریخت
روی بالش
روی فرش
روی مبل
و غسل داد تمام خانه را
زن بودن گناه من بود شاید
که در میان دستان گرمت منجمد بودم
و اشکهایم
با خوابهایت پایین میریخت
و خستگی
چنان در برت گرفته بود
که کافیست برای ندیدنم
از دستانت خواب بلند میشد
و از سر من بغض بیرون میریخت
و هوا
بوی زنی را میداد
که آشپزخانه را
گاز را
ظرفها را
غسل میداد با اشکهایش
برای غذایی که فردا خواهد پخت
و غذا
خورده میشد
از دستهایی که کش میآمد برای دوست داشته شدن
و بیحاصل روی پتو میافتاد
خر و پف بلند میشد
و پول مهم بود همیشه
مهمتر از دلی که شکسته و بسته نشده بود
و کار مهمتر از پول بود که اگر کار نبود، پول نبود و پول مهمتر از همه چیز بود
و زن
مهرهی سوختهای بود شاید
برای تمام این سنگینی
که خواب را میربود از چشمانش
و اشک مهمان نیمهشبش بود
در میان دستانی که نیمهجان بودند
و آغوش
چیزی کم داشت به نام زن
زنی که نبود
زنی که اشک شد
و روی پتو ریخت
روی بالش
روی فرش
روی مبل
و غسل داد تمام خانه را
❤1
۲۳. بیحوصلگی
تبعید گلهای رنگارنگ پرده
به زبرِ روفرشیست
بیحوصلگی
تبعید گلهای رنگارنگ پرده
به زبرِ روفرشیست
بیحوصلگی
❤1
۲۴. نشنیدن
نشنیدن
خانهایست تمیز
و زنی که جز سایهای از او باقی نمیماند
نشنیدن
خانهایست تمیز
و زنی که جز سایهای از او باقی نمیماند
❤2
۲۵. مرده بود
زنی بود در آینه
که من نبود
همان موهای خرمایی جمع شده
همان ابروهای پر مشکی
همان بینیِ کمی پهن
همان لبهای معمولی
همان....
چشمانش اما
در چشمانش زنی دیگر میزیست
یا شاید تبعید شده بود
و حتی مرده بود
آرام
آرام
آرام
زنی بود در آینه
که من نبود
همان موهای خرمایی جمع شده
همان ابروهای پر مشکی
همان بینیِ کمی پهن
همان لبهای معمولی
همان....
چشمانش اما
در چشمانش زنی دیگر میزیست
یا شاید تبعید شده بود
و حتی مرده بود
آرام
آرام
آرام
❤1