مطرود
13 subscribers
70 photos
2 videos
1 link
شاید زندگی همین باشد..!
Download Telegram
- بعضی وقتا میدونی نمیشه ؛
ولی دوست داری بشه .
مثلا من الان دوست دارم سرم رو‌ بگیرم رو به آسمون . .
و از ته دل آرزو کنم  فردا صبح ك بیدار شدم تابستون هفتاد و پنج باشه .
من باشم و جعبه‌یِ شانسی ، فرفره و آلاسکا . . جلوی خونه‌یِ مامان بزرگ بشینم تا سر و کله‌یِ بچه ها پیدا شه .
دلم هیجان باز کردن شانسی رو میخواد .
چشمای برق زده‌ای ك منتظره ببینه انگشتر آبپاش بهش میرسه یا موتور پلاستیکی . .
دلم صدای خنده‌ی دسته جمعی بچه‌هایی رو میخواد که فرفره به دست تو کوچه میدوییدن .
دلم مهربونی و اعتمادی رو میخواد که بدون پول با جمله‌ی فردا پولش رو میارم همه‌ی آلاسکا ها و فرفره‌هام تا ظهر تموم میشد .
دلم نفس کشیدن مامان‌بزرگ و بابابزرگ رو‌ میخواد .
که وقتی برگشتم خونه شربت سکنجبین به دست بهم بگن . .
سیاه شدی از بس تو آفتاب موندی .
دلم میخواد بشینم پای برنامه کودک ترسناک ، سمندون ببینم و بخندم .
بعد برم تو حیاط ، یه توپ بردارم و بزنم‌ به در و دیوار . .
بعد پاهام رو بندازم تو حوض .
پشه بند رو وصل کنم و برم بخوابم تا فردا شه . .
تا دوباره از زندگی لذت ببرم .
میبینی من چیز زیادی از زندگی نمیخوام
فقط میخوام حالم خوب باشه . .
همین .
حالا که حرفام رو شنیدی ؛
حالا که دیدی چقدر نیاز دارم به حال خوب . .
میشه از آسمون بهم پیام بدی سفارش شما ثبت شد .
پس منتظرم . .
قرار ما فردا . .
‹ تابستون هفتاد و پنج . .
خونه‌یِ مامان بزرگ : )!💙'🎼 ›
حسین حائریان
من اگر‌ غم‌ هایم را از دست دهم، چه می‌ماند‌ از من؟
❤‍🔥1
مطرود pinned «من اگر‌ غم‌ هایم را از دست دهم، چه می‌ماند‌ از من؟»
تو از تنهایی میترسی
من از نزدیک شدن به آدما:)
#ما_مث_هم_نیستیم
- از روزهای خوش میگفت ؛
از صدای پای پاییز ذوق میکرد . .
ك فصل مورد علاقه‌اش در راه است .
نارنجی را دوست داشت . .
تمام بارانی‌های تنش زرد بود و یک شال نارنجی دور گردنش . .
به خرمالو حساسیت داشت .
ولی میوه‌ی پاییز بود .
و او در تمام خیال پردازی‌های معصومانه‌اش
اسمش را می‌آورد .
دلش میخواست پاییز که رسید . .
با پا برگ‌ها را بتکاند .
میخواست دور شهر بچرخد .
و دخترانه زیر باران آبان . .
آواز بخواند‌ .
اما شما میدانید ك . .
دنیا همیشه آنطور که میخواهی
پیش نمیرود .
پاییز ك شد کوله‌اش را پر کرد از دلتنگی ؛
پاییز ك شد بارانی‌اش را تنش کرد .
و در دورترین نقطه به آدم‌ها نشست و تنها نگاه کرد :
نگاه کرد به دخترهایی که زیر باران میچرخیدند ؛
گوش کرد به صدای خنده‌هایی ك او را یاد گذشته‌اش می‌انداخت .
لبخند زد به پاهایی که برگ‌ها را تکان میداد .
پاییز رسیده بود و او . .
نه حال نارنجی‌ها را داشت .
نه شعرهایی که به خودش قول داده بود بخواند .
فصل زرد و قرمزها شده بود و او . .
مثل اناری ترک خورده روی شاخه دانه‌های دلش پیدا بود .
غصه میخورد از بی رحمی آدم‌ها ؛
از قرارهایی که قرار بود ببیند . .
دست‌هایی که قرار بود میان دستانش بماند .
± مردی ك گفته بود پاییز را برایش خاطره انگیز میکند .
قول‌هایی ك به دلش داده بودند . .
و بی‌جواب رهایش کرده بودند .
دلش گرفته بود .
و میان دل گرفتگی‌هایش دعا میکرد :
دیگر هیچ وقت پاییز نشود :))))!🩶'🎼
- زهرا مصلح
تنها امیدم برای ادامه زندگی
کتاب های نخونده،فیلم های ندیده،جاهای نرفته،موسیقی های تکرار نشدنی،کافه های نرفته و لذته رسیدن به اهداف تجربه نکرده است.
تجربه ثابت کرده
هر چقدرم که باشگاه بری
زورت به چشای دختری که دوصش داری نمیرسه
خلاص...
صبح بخیر🌱
چیزایی که باید رها کرد:
- دوستی سمی در زندگی
- شکست های قبلی
- حسادت به موفقیت دیگران
- چیزهایی که هیچ کنترلی بر آن ندارید
- زندگی برای جلب رضایت دیگران
- کمال گرا بودن
- شک کردن به هر چیزی
:)
Channel photo updated
❤1
مطرود
Photo
داستان دست ها🌱