رازِ هستیِ انسان
فقط در زنده ماندن نیست،
در این است که بداند برای چه باید زندگی کند.
انسان اگر معنایی برای تحملِ رنج نداشته باشد،
خیلی زود از خودِ زندگی خسته میشود..
👤فئودور داستایوفسکی
📚برادران کارامازوف
شبتون بخیر✨
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
فقط در زنده ماندن نیست،
در این است که بداند برای چه باید زندگی کند.
انسان اگر معنایی برای تحملِ رنج نداشته باشد،
خیلی زود از خودِ زندگی خسته میشود..
👤فئودور داستایوفسکی
📚برادران کارامازوف
شبتون بخیر✨
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
✅ @masterproxy313
❤2
اینستاگرام باعث شده احساس کنید گزینه های زیادی دارید.
درحالی که اصلا اینطور نیست به افرادی که در زندگی واقعی شما را دوست دارند، برایتان ارزش قائلند و حمایتتان میکنند توجه کنید. اینترنت ممکن است طوری وانمود کند که انگار ماهیهای زیادی در دریا وجود دارد اما واقعیت اینه بیشتر آنها ارزش صید ندارند.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
درحالی که اصلا اینطور نیست به افرادی که در زندگی واقعی شما را دوست دارند، برایتان ارزش قائلند و حمایتتان میکنند توجه کنید. اینترنت ممکن است طوری وانمود کند که انگار ماهیهای زیادی در دریا وجود دارد اما واقعیت اینه بیشتر آنها ارزش صید ندارند.
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
✅ @masterproxy313
صفر هم دارد تمام میشود...
اما داغِ غربتِ غریبالغربا
تمامشدنی نیست.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
یا غریبالغربا... 🥀
شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد.
پروکسی جدید
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
اما داغِ غربتِ غریبالغربا
تمامشدنی نیست.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
یا غریبالغربا... 🥀
شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد.
پروکسی جدید
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
✅ @masterproxy313
مردها به مردها احتیاج دارند...
چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:
«بیا همدیگر را ببینیم.»
در یک رستوران قرار گذاشتیم.
او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.
تکیهگاه خانواده.
خانه، ماشین، شغل، اعتبار...
تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.
هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.
از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.
از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.
از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.
بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.
گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.
از توقع بچهها گفت.
از خستگی کار.
از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.
ساعتها فقط حرف زد.
من هم گوش میدادم.
اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.
هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.
با خودم میگفتم:
«چهقدر درمانده...»
بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.
او فقط گوش میداد.
نه سؤال میپرسید،
نه مخالفت میکرد،
فقط گوش میداد.
نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.
از خودم پرسیدم:
او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟
چه چیزی میخواست؟
همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.
دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.
بیوقفه کار میکنم،
استراحت را عقبماندن میدانم،
به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،
و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.
بعد فهمیدم...
او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.
او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.
ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.
اعلام امنیت است.
یعنی:
«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»
همان لحظه به او زنگ زدم.
گفتم:
«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»
روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.
اشکم بیاختیار جاری شد.
این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.
از ترسهای خودم گفتم.
از ضعفهای خودم.
از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.
وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:
«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»
آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.
به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.
شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛
اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.
شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.
👤یاسر رضایی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:
«بیا همدیگر را ببینیم.»
در یک رستوران قرار گذاشتیم.
او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.
تکیهگاه خانواده.
خانه، ماشین، شغل، اعتبار...
تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.
هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.
از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.
از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.
از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.
بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.
گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.
از توقع بچهها گفت.
از خستگی کار.
از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.
ساعتها فقط حرف زد.
من هم گوش میدادم.
اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.
هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.
با خودم میگفتم:
«چهقدر درمانده...»
بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.
او فقط گوش میداد.
نه سؤال میپرسید،
نه مخالفت میکرد،
فقط گوش میداد.
نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.
از خودم پرسیدم:
او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟
چه چیزی میخواست؟
همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.
دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.
بیوقفه کار میکنم،
استراحت را عقبماندن میدانم،
به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،
و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.
بعد فهمیدم...
او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.
او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.
ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.
اعلام امنیت است.
یعنی:
«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»
همان لحظه به او زنگ زدم.
گفتم:
«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»
روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.
اشکم بیاختیار جاری شد.
این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.
از ترسهای خودم گفتم.
از ضعفهای خودم.
از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.
وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:
«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»
آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.
به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.
شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛
اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.
شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.
👤یاسر رضایی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
✅ @masterproxy313
💔2
گاهی فقط زمان لازمه تا بعضی چیزا رو جور دیگهای ببینیم…
پروکسی جدید
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی جدید
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی
✅ @masterproxy313
بپذیریم يا نپذيريم
آدمى كه دوستمون داشته باشه،
نميتونه ازمون بى خبر بمونه...
نميتونه پیام نده
نميتونه توجه نكنه...
نميتونه زنگ نزنه...
حتى اگه بتونه بعد از یه تايمى نميتونه دووم بياره ،
اگه دووم آورد يعنى هيچوقت
دوستمون نداشته...!
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
آدمى كه دوستمون داشته باشه،
نميتونه ازمون بى خبر بمونه...
نميتونه پیام نده
نميتونه توجه نكنه...
نميتونه زنگ نزنه...
حتى اگه بتونه بعد از یه تايمى نميتونه دووم بياره ،
اگه دووم آورد يعنى هيچوقت
دوستمون نداشته...!
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
✅ @masterproxy313
👍2