سبز خواهم ماند🌱
251 subscribers
1.74K photos
177 videos
37 files
337 links
هر کتاب،
یک زندگیِ نزیسته است؛
لابه‌لای صفحات، پیدایش کن🌱 📖
روزمرگی مشاوری که عاشق کتابه💚
چنل مشاوره : @akademi_risheh
Download Telegram
اگه بخوام اینجا ی لایو بذارم
ایده بدین برای گفت و گو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خونه باهار کدوم وره ؟!

خوارزمیِ جان ۱۴۰۱
❤‍🔥61🔥1
نزدیک ی سال و نیمه ازدواج کردم و از وقتی یادمه دنبال جا اسکاچی برای جهاز میگردم 😐
و چیزی ک میخوام نمیابم
حالا نه اینکه وسیله مهمیه🤣

خوشا ب حال اونایی ک خیلی ریلکس بدون چالش خرید میکنن
من رو تک تک چیزهایی ک میخرم سالها فکر میکنم 🤦🏻‍♀️
هر چقدر وسیله غیرمهم تر باشه بیشتر فکر میکنم 🚶🏻‍♀️
آخرشم ناراضی ترینم
🤣9👍1
الان من این سبدو دیدم تو ی پست
ولی چرا نیست هیچ جا 😐😑
💔2
جوینده یابنده است🤌
ولی خب ی اخلاق دیگه هم دارم اینه
نمیتونم خرید اینترنتی کنم 👀
😢2
حالا نکته درسی میگفتم توجه نمیکردین 👀
حاشیه ماشیه دوست دارین 😐
👍3
Forwarded from Believe Yourself*Ali (Ali)
نتیجه بازی فوتبال امروز میگفت:
یه وقت هایی هست،
توی دلمون میدونیم شرایط سخته.
میدونیم احتمال درست نشدنش، بیشتر از درست شدنشه.
اما در هر شرایطی اونی که تا اخرین لحظه جونشو گذاشته،
درستش کرده.

در هر موقعیتی هستید،
تا الان هرچقدر کم گذاشتید،
مهم نیست.
ازینجا به بعدش جون بزاری،درست میشه.

همیشه اولین جوانه ها،ثمره اخرین قطره هان

برد تیمِ ملی رو بهتون تبریک میگم.🌱
👍4
Forwarded from Believe Yourself*Ali (Ali)
جون گذاشتن معنای فقط پشت میز نشستن نمی‌ده.

جون گذاشتن یعنی هرچقدر تو دیوار خوردی، باز بلند شی.

جون گذاشتن یعنی وقتی ده تست غلط زدی بجای ول کردنش اون ده تارو یاد بگیری تا یازدهمی رو درست بزنی.

جون گذاشتن یعنی هر حرفی که از اطرافت میخوری بجای اینکه دلیل ول کردن بشه ثمره تحریکت برای بیشتر کار کردن بشه.

جون گذاشتن یعنی چند ماه هیچ کس و هیچ چیز جز خودت و استفاده از وقتی که داری برات مهم نباشه.

جون گذاشتن یعنی وقتی سرمای ساعت ۵ صبح نمیزاره از پتو جدا شی،به هر زوری به خودت بفهمونی زندگیت با روی تخت موندن تغییری نمیکنه.

جون گذاشتن یعنی انقدر اخر هفته هایی رو بیاری که با نفس راحت میگی من از هفتم استفاده کردم تا شب کنکوری بیاد که بگی من امسال جونمو گذاشتم.
7
۱۴۰۲ خیلی قشنگ داره تموم میشه برام 💚
درست چیزی که میخواستم 🌱
پر از آموزش و رشد و بزرگ شدن ✨️
❤‍🔥11😢1
راستش من عذرخواهی رو دیگه نمی‌پذیرم.
چون ظاهرا این آدما
معنی عذرخواهی کردن رو
درست متوجه نشدن.
تو کاری رو انجام دادی که
خوشحالت می‌کرد به قیمت احساسات من،
پس انتظار درک کردن
و احترام گذاشتن بهت رو
نداشته باش.
❤‍🔥6
بقیه ؟!
نه ممنون من خودمو دارم 🤌😌
🔥8❤‍🔥2👍1
👍2
برای ترمیم معدل یادتون نره💚
🔥3🤝1
سبز خواهم ماند🌱
Voice message
در رابطه با ترمیم معدل و نحوه خوندن ی توضیح مختصری دادم 🌱💚

#نکته
🔥4
صبر کن دختر صبر ...
1
پیر میشیم...
آخرش وسط دردهای ناتموم مامان بابامون ، شب نخوابیدنهای از درد نامعلوم بابا ، از صبوریهای مامان پیر میشیم ؛
آخرش وسط بدوبدوهای رسیدن به رویاهامون دونه سفیدهای موهای سیاهمون رو می‌بینیم و پیر میشیم ؛
وسط خفه کردن بغضمون برای نرسیدن های ناحق پیر میشیم ؛
وسط درددلهای برادر و خواهرامون پیر میشیم؛
وسط قضاوتها و تیکه های آدمایی که نیش می‌زنند به زخم‌هایی که با سختی قایمشون کردیم پیر میشیم ؛
آخرش وسط زندگی که لایقش نیستیم و دنبال لیاقتمون هستیم پیر میشیم ؛
یه جایی وسط ازین دکتر به اون دکتر پیر میشیم؛
شایدم یه جایی وسط خوشحالترین حالت خودمون یهویی عقده هایی که تو دلمون رشد کردن رخ بنمایانند و همونجا پیر میشیم ؛
وسط ساکت باش، الان نه وقتش نیست، حالا بعدا ، اون بزرگتره احترامش بذارها خفه میشیم و پیر میشیم ؛
جرات نمیکنیم از اتاق بیایم بیرون که نکنه مشکلات رو ببینیم نکنه شرمندگی رو تو وجود قوی ترین آدمهایی که تو زندگیمون می‌شناختیم ببینیم نکنه مامان بابامون دارن پیر میشن رو ببینیم اینجا تو همون خلوت و انزوایی که برای خودمون ساختیم پیر میشیم ؛

گفتم میشیم؟!
شدیم خیلی وقته (:
ما ۹۰ سال‌های دم مرگی هستیم که منتظر عزرائیله ولی هنوز اندر خم ۲۰ و خورده ای سالگی در حال شمردن دونه های سفید موها بین موهای مشکلمون هستیم.

اندرنوشتهای یه صبح عجیب بهمن ۴۰۲
10
زنی بود اصیل
میان انبوهی از زنان مصنوعی!

#نزار_قبانی
1
“سمساری داد میزنه طلا فروش سکوت میکنه!”
اگه دیدید کسی زیاد منم منم میکنه
بدونید دقیقا هیچی نیست! هیچی!
کسی که ارزشش بالاست
نیازی به دیده شدن نداره.
🔥3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چه حالی داشت با تو قدم زدن (:
اون موقع داشتم این آهنگو گوش میکردم فیلم گرفتم
فکر نمیکردم یه روزی برسه دلم نخواد پیاده روی کنم ...
💔6😢1
« و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم، فقط به این امیدِ نورِ کم سویی که در دوردست ها می درخشد. »

-نامه اولگا کنیپر به آنتوان چخوف | ۱۰ فوریه؛ مسکو
5