مثنوی مادی
1.57K subscribers
4 photos
26 links
Download Telegram
Forwarded from مثنوی مادی
اغواگرِ گمراه به بیابانَش کَشاند.
آب نبود هر دو مُردند.
@masnaviX
مثنوی مادی
«زندگی» چیست؟ هیاهو برای «هیچ» @masnaviX
زندگی یک بُلُفِ بزرگ است که دیر رو می‌شود.
@masnaviX
«زمان» از دیدگاهِ فیزیک تعریفی ساده‌ و معیارهایی ثابت برای اندازه‌گیری دارد؛
شرایط بر درک انسان از اندازه‌های زمان تاثیرگذار است، به این صورت که یک ماهِ زندانی با یک ماهِ او که باید سرِ ماه قسط و اجاره بدهد به هیچ‌وجه برابر نیست، مطابقِ این مثالِ ساده، مدت زمانِ زندگیِ دو شخصِ هفتاد ساله از نظرِ فیزیک برابر و از نظر میزانِ زندگی متفاوت است.
@masnaviX
👍1
ضارب به ضرب گلوله کشته شد.
@masnaviX
خدا مرغ نیست، نه تخمِ طلا برایت می‌گذارد نه حتی دو زَرده.
@masnaviX
جهان‌بینی از جهان بینی حاصل می‌شود؛
وِل کن این مستراح‌گرام هایِ خوش‌رنگِ درون تُهی را.
@masnaviX
#مشاهدات_عینی
گریه می‌کرد، نه اصلا هِق می‌زد، مَردِ گُنده؛ بارون میومد نه معمولی، انگار زیر آبشار باشی، صدای شلاقِ آب ناله شو می‌خورد، نشسته بود رو سکوِ سیمانی تو حیاط بیمارستان، شب بود حدود ۱ رفتم تو عکس انداختم گفتن ۳ حاضر میشه، دردِ ناله‌ش آشوبم کرده بود تالا ندیده بودم همچین گَوَنی اینجوری زار بزنه، رفتم ببینم هست هنوز و یِ دودی بگیرم؛ بود هنوز، بارون هم بود هنوز، ناله‌ش هم بود هنوز، رفتم سراغش چترو گرفتم رو سرش گفتم چته عمو؟ سیگار می‌کشی؟ نگام کرد چشاش سرخ بود، نه اصلا خون بود، رگای پیشونیش باد کرده بود گوشاش قرمز شده بود معلوم بود داره می‌سوزه نشسته بود زیرِ آب که خاموش شه اما نمی‌شد انگار، اومد جلو گریه شو بگیره هق هق کرد نفسش بند اومد نال زد بچه‌م رفت، پرپر شد جلو چشمم، باز نفسش گرفت آتیشش گُر گرفت، اصلا ترکید بلندتر از قبل گریه کرد، گریه کردم لال شدم گریه کردم چترو بستم سیگارو آب برد گریه کردیم دست گذاشتم رو شونش چیزی نداشتم بگم چیزی نمیشد بگم اصلا چی میشه گفت مگه؟ داشت میزد تو سر خودش دستشو گرفتم گفتم نکن عمو بزنی که برنمی‌گرده دستمو گرفت محکم، تو حالِ خودش نبود گفت نصفش اون بود، «مادرش نمی‌دونه، به اون چی بگم؟»
@masnaviX
مثنوی مادی
«زندگی» چیست؟ امکانِ «سَرخوشی»ست. @masnaviX
زندگی یک مُشت ژِتون است و چند دستگاهِ بازی، مجموعه‌ای شیرین و تلخ از بردها و باخت‌ها که خاطره می‌شوند، به خودت می‌آیی آخرین ژتون است و دستِ آخر، چه ببری چه ببازی فرصت تمام است.
@masnaviX
Forwarded from مثنوی مادی
به خودش چَک زد که بیدار شود، اما خواب نبود.
@masnaviX
مهم نیست چقدر سرد شود، پشتِ ما به «هم» گرم است.
@masnaviX
مهم نیست چقدر تلخ شود، کامِ ما به «هم» شیرین است.
@masnaviX
مهم نیست چقدر تاریک شود، چَشمِ ما به «هم» روشن است.
@masnaviX
روزی که زیاد دور نیست، نیمه تاریکِ ماه را رو به انتهای بی‌انتهای منظومه شمسی قدم خواهم زد و به حماقت ها و افسانه‌های ۱۰۰۰۰ سال تاریخِ انسان خواهم خندید.
@masnaviX
👍1
یکی از ۶ دانشمندی که در ایستگاه بین‌المللی فضایی در ماموریت هستند، پنهانی با دریل یکی از دیوارهای این سازه را سوراخ کرد...
نیمه تاریک انسان منتظر فرصت لغزش نیمه روشن است و اعتماد به هر لبخند سهل‌انگاریست.
@masnaviX
چه کولی‌وار زَنگ می‌زند تِلفُن وَ چه بی‌تفاوت خفه‌اش می‌کنم که پس از تو نایِ کلامی نیست.
@masnaviX
ایمان به افسانه سِحرِ فریباست.
@masnaviX
وَ شَک دَروازهِ آگاهی‌ست.
@masnaviX
تا حالا مغزتو شُستی؟
روزی یکبار حموم میری، دوبار مسواک میزنی، سه بار دستاتو می‌شوری تا آلودگی‌های سطحی رو حذف کنی ولی کثافتی که هرروز عمیقاً تو مغزت فرو می‌کنن/می‌کنی چی؟
از رسانه‌های مثبت و منفی که با پمپاژ و شانتاژ خبری مغزتو می‌خورن تا مستراح‌گرام‌هایی که شیر فاضلابو رو مغزت باز می‌کنن یا ارتباط با انسان‌نماهای ضعیف و ناقص که سطح دغدغه‌شون باارفاق با خوک برابره، مغزت پر از آشغاله، کثیـــــفه کثیف، پاشو بشورش بسه هرچی شستن برات.
«مغزتو بشور تمیز شی»
@masnaviX
خودَت باش اگر خودی داری یا خودی بساز، کافیست تکرارِ دیگران بودن.
@masnaviX
👍1