جوانه بزن و درخت شــــــو
شکوفه بزن و باغستان شـو
سایهبانِ بزن و امان شــــــو
بگذار جهان اثرِ زیبایی و مِهر تو باشد.
@masnaviX
شکوفه بزن و باغستان شـو
سایهبانِ بزن و امان شــــــو
بگذار جهان اثرِ زیبایی و مِهر تو باشد.
@masnaviX
👍2
Forwarded from مثنوی مادی
روانشناس حکم بر تعدیل می دهد، بدین صورت که اگر مُراجع سرکش باشد حکم آرامش است و اگر بزدل حکم بر اقدام.
همین روشِ ساده، اغلب جواب میدهد چون شخص در پس زمینه ذهنی خود، از قبل پذیرفته است که روانشناس دانا، خردمند و حاملِ فرمولی برای زندگیِ بهتر است، همچنین هزینه مادیِ صرف شده سبب میشود شخص حتما برای دورهای حتی کوتاه، راهکارِ روانشناس را به کار بندد.
@masnaviX
همین روشِ ساده، اغلب جواب میدهد چون شخص در پس زمینه ذهنی خود، از قبل پذیرفته است که روانشناس دانا، خردمند و حاملِ فرمولی برای زندگیِ بهتر است، همچنین هزینه مادیِ صرف شده سبب میشود شخص حتما برای دورهای حتی کوتاه، راهکارِ روانشناس را به کار بندد.
@masnaviX
👍2
Forwarded from مثنوی مادی
محیط سَمّی است، سَمَّش پیشرَوَنده و واگیر، میتازاند و هر روز مُریدانی تازه به جَرگهِ فسادش میافزاید.
جهانِ فاسد هر روز از دو جبهه پیشروی میکند؛ اول محیطِ سَمّی و دوم خَلقِ مسموم و تو هر روز دو گام عقب مینشینی؛ آنقدر عقب که دشمن تا پشتِ پرچینِ خانهات میرسد، به خانه پناهنده میشوی از فسادِ خَلق و به زیرزمین از هوای فاسد.
حال تو ماندهای و اندک نزدیکانت که یک صبح بیدار میشوی و میبینی، آنها هم بُریدهاند و تصمیم به باز کردن دری گرفتند که تمام.
آخرین سنگر اما، لحاف است، آخرین بازماندهای در آخرین پناهگاه، همهجا خاموش و همهکس خاموش؛ خودت ماندهای و خودت، تنها، مبحوس و مدفون و بلاخره جنگِ تو هم آغاز میشود :
انفرادیِ خودساخته یا ...
@masnaviX
جهانِ فاسد هر روز از دو جبهه پیشروی میکند؛ اول محیطِ سَمّی و دوم خَلقِ مسموم و تو هر روز دو گام عقب مینشینی؛ آنقدر عقب که دشمن تا پشتِ پرچینِ خانهات میرسد، به خانه پناهنده میشوی از فسادِ خَلق و به زیرزمین از هوای فاسد.
حال تو ماندهای و اندک نزدیکانت که یک صبح بیدار میشوی و میبینی، آنها هم بُریدهاند و تصمیم به باز کردن دری گرفتند که تمام.
آخرین سنگر اما، لحاف است، آخرین بازماندهای در آخرین پناهگاه، همهجا خاموش و همهکس خاموش؛ خودت ماندهای و خودت، تنها، مبحوس و مدفون و بلاخره جنگِ تو هم آغاز میشود :
انفرادیِ خودساخته یا ...
@masnaviX
انقدر سخت نگیر، بیشتر و راحتتر زندگی کن؛ روی سنگ قبر کسی ننوشتهاند بد/خوب بود.
@masnaviX
@masnaviX
Forwarded from مثنوی مادی
مثنوی مادی
«زندگی» چیست؟ هیاهو برای «هیچ» @masnaviX
زندگی یک بُلُفِ بزرگ است که دیر رو میشود.
@masnaviX
@masnaviX
«زمان» از دیدگاهِ فیزیک تعریفی ساده و معیارهایی ثابت برای اندازهگیری دارد؛
شرایط بر درک انسان از اندازههای زمان تاثیرگذار است، به این صورت که یک ماهِ زندانی با یک ماهِ او که باید سرِ ماه قسط و اجاره بدهد به هیچوجه برابر نیست، مطابقِ این مثالِ ساده، مدت زمانِ زندگیِ دو شخصِ هفتاد ساله از نظرِ فیزیک برابر و از نظر میزانِ زندگی متفاوت است.
@masnaviX
شرایط بر درک انسان از اندازههای زمان تاثیرگذار است، به این صورت که یک ماهِ زندانی با یک ماهِ او که باید سرِ ماه قسط و اجاره بدهد به هیچوجه برابر نیست، مطابقِ این مثالِ ساده، مدت زمانِ زندگیِ دو شخصِ هفتاد ساله از نظرِ فیزیک برابر و از نظر میزانِ زندگی متفاوت است.
@masnaviX
👍1
#مشاهدات_عینی
گریه میکرد، نه اصلا هِق میزد، مَردِ گُنده؛ بارون میومد نه معمولی، انگار زیر آبشار باشی، صدای شلاقِ آب ناله شو میخورد، نشسته بود رو سکوِ سیمانی تو حیاط بیمارستان، شب بود حدود ۱ رفتم تو عکس انداختم گفتن ۳ حاضر میشه، دردِ نالهش آشوبم کرده بود تالا ندیده بودم همچین گَوَنی اینجوری زار بزنه، رفتم ببینم هست هنوز و یِ دودی بگیرم؛ بود هنوز، بارون هم بود هنوز، نالهش هم بود هنوز، رفتم سراغش چترو گرفتم رو سرش گفتم چته عمو؟ سیگار میکشی؟ نگام کرد چشاش سرخ بود، نه اصلا خون بود، رگای پیشونیش باد کرده بود گوشاش قرمز شده بود معلوم بود داره میسوزه نشسته بود زیرِ آب که خاموش شه اما نمیشد انگار، اومد جلو گریه شو بگیره هق هق کرد نفسش بند اومد نال زد بچهم رفت، پرپر شد جلو چشمم، باز نفسش گرفت آتیشش گُر گرفت، اصلا ترکید بلندتر از قبل گریه کرد، گریه کردم لال شدم گریه کردم چترو بستم سیگارو آب برد گریه کردیم دست گذاشتم رو شونش چیزی نداشتم بگم چیزی نمیشد بگم اصلا چی میشه گفت مگه؟ داشت میزد تو سر خودش دستشو گرفتم گفتم نکن عمو بزنی که برنمیگرده دستمو گرفت محکم، تو حالِ خودش نبود گفت نصفش اون بود، «مادرش نمیدونه، به اون چی بگم؟»
@masnaviX
گریه میکرد، نه اصلا هِق میزد، مَردِ گُنده؛ بارون میومد نه معمولی، انگار زیر آبشار باشی، صدای شلاقِ آب ناله شو میخورد، نشسته بود رو سکوِ سیمانی تو حیاط بیمارستان، شب بود حدود ۱ رفتم تو عکس انداختم گفتن ۳ حاضر میشه، دردِ نالهش آشوبم کرده بود تالا ندیده بودم همچین گَوَنی اینجوری زار بزنه، رفتم ببینم هست هنوز و یِ دودی بگیرم؛ بود هنوز، بارون هم بود هنوز، نالهش هم بود هنوز، رفتم سراغش چترو گرفتم رو سرش گفتم چته عمو؟ سیگار میکشی؟ نگام کرد چشاش سرخ بود، نه اصلا خون بود، رگای پیشونیش باد کرده بود گوشاش قرمز شده بود معلوم بود داره میسوزه نشسته بود زیرِ آب که خاموش شه اما نمیشد انگار، اومد جلو گریه شو بگیره هق هق کرد نفسش بند اومد نال زد بچهم رفت، پرپر شد جلو چشمم، باز نفسش گرفت آتیشش گُر گرفت، اصلا ترکید بلندتر از قبل گریه کرد، گریه کردم لال شدم گریه کردم چترو بستم سیگارو آب برد گریه کردیم دست گذاشتم رو شونش چیزی نداشتم بگم چیزی نمیشد بگم اصلا چی میشه گفت مگه؟ داشت میزد تو سر خودش دستشو گرفتم گفتم نکن عمو بزنی که برنمیگرده دستمو گرفت محکم، تو حالِ خودش نبود گفت نصفش اون بود، «مادرش نمیدونه، به اون چی بگم؟»
@masnaviX
مثنوی مادی
«زندگی» چیست؟ امکانِ «سَرخوشی»ست. @masnaviX
زندگی یک مُشت ژِتون است و چند دستگاهِ بازی، مجموعهای شیرین و تلخ از بردها و باختها که خاطره میشوند، به خودت میآیی آخرین ژتون است و دستِ آخر، چه ببری چه ببازی فرصت تمام است.
@masnaviX
@masnaviX
مثنوی مادی
زندگی یک مُشت ژِتون است و چند دستگاهِ بازی، مجموعهای شیرین و تلخ از بردها و باختها که خاطره میشوند، به خودت میآیی آخرین ژتون است و دستِ آخر، چه ببری چه ببازی فرصت تمام است. @masnaviX
تا امروز ۵ تعریف از «زندگی» اینجا نوشتهام، این نوشتار به سادهترین و قابل فهم ترین حالت حق مطلب را ادا میکند.
Forwarded from مثنوی مادی
به خودش چَک زد که بیدار شود، اما خواب نبود.
@masnaviX
@masnaviX