مثنوی مادی
داستانِ خوب خریدارم. @unknown_wr
نیومدی، رفتم.
نمیدونستی میام، نیومدی، رفتم.
میدونستم نمیدونی میام، اومدم، نبودی، رفتم.
هی میومدم، هی نبودی، هی میرفتم.
اومدنم اختیاری نبود، عادت بود، اعتیاد بود، التماس بود به پیشآمدها و شایدها که شاید اومدی، شاید دیدمت، بعد رفتم.
@masnaviX
نمیدونستی میام، نیومدی، رفتم.
میدونستم نمیدونی میام، اومدم، نبودی، رفتم.
هی میومدم، هی نبودی، هی میرفتم.
اومدنم اختیاری نبود، عادت بود، اعتیاد بود، التماس بود به پیشآمدها و شایدها که شاید اومدی، شاید دیدمت، بعد رفتم.
@masnaviX
Forwarded from مثنوی مادی
«انتظار» تشنگیِ غُنچهِ گُلِ رُزی است که نگرانِ عبورِ بیتفاوتِ ابری کبود است.
@masnaviX
@masnaviX
«مرگ» پَسوردِ نهاییست، اگر صحیح باشد لاگین میشوید در غیرِ این صورت هیچی به هیچی.
@masnaviX
@masnaviX
در آخرین زندگیام سَرِ زا رفتم، هم مادرم من بود هم فرزندم، و پدرم که خودم بود سرگردان از اتاقِ ناکامِ فرزندش به کُمدِ لباسهای ۹ ماه منتظرِ پسابارداریاش میغلطید.
@masnaviX
@masnaviX
مثنوی مادی
داستانِ خوب خریدارم. @unknown_wr
یِ روز تو دلِ شوخی و خندههامون گفت ولی اگه من هرجا هم برم وصیت میکنم تو همین تهران خاکم کنن.
از فردای روزی که رفت بی خداحافظی، «مُرده شور»م هنوز.
@masnaviX
از فردای روزی که رفت بی خداحافظی، «مُرده شور»م هنوز.
@masnaviX
حُکمِ دادگاه تجدیدِ نظر صادر شد:
متهم محکوم به حبسِ اَبَد درونِ روباتی که دائم لبخند میزند و همه چیز را خوب و عادی جلوه میدهد، گرچه از درون بسوزد گرچه در اشکهایش غرق شود گرچه بغض خفهاش کند و هزار گرچهِ دیگر به دَرَک.
حکم ناعادلانه بود اما چه راهِ نجات که قاضی و جلّاد و محکوم همه خودش بودند.
@masnaviX
متهم محکوم به حبسِ اَبَد درونِ روباتی که دائم لبخند میزند و همه چیز را خوب و عادی جلوه میدهد، گرچه از درون بسوزد گرچه در اشکهایش غرق شود گرچه بغض خفهاش کند و هزار گرچهِ دیگر به دَرَک.
حکم ناعادلانه بود اما چه راهِ نجات که قاضی و جلّاد و محکوم همه خودش بودند.
@masnaviX
👍1
«سیگار» راهِ حلِ خوبی نیست اما گاه راهی نیست جز او، وقتی کاری از تو ساخته نباشد؛ پس چه کسی همدردتر از سیگار که بسوزد پای غَمَت و دود شود همچو رویایَت.
@masnaviX
@masnaviX
جوانه بزن و درخت شــــــو
شکوفه بزن و باغستان شـو
سایهبانِ بزن و امان شــــــو
بگذار جهان اثرِ زیبایی و مِهر تو باشد.
@masnaviX
شکوفه بزن و باغستان شـو
سایهبانِ بزن و امان شــــــو
بگذار جهان اثرِ زیبایی و مِهر تو باشد.
@masnaviX
👍2
Forwarded from مثنوی مادی
روانشناس حکم بر تعدیل می دهد، بدین صورت که اگر مُراجع سرکش باشد حکم آرامش است و اگر بزدل حکم بر اقدام.
همین روشِ ساده، اغلب جواب میدهد چون شخص در پس زمینه ذهنی خود، از قبل پذیرفته است که روانشناس دانا، خردمند و حاملِ فرمولی برای زندگیِ بهتر است، همچنین هزینه مادیِ صرف شده سبب میشود شخص حتما برای دورهای حتی کوتاه، راهکارِ روانشناس را به کار بندد.
@masnaviX
همین روشِ ساده، اغلب جواب میدهد چون شخص در پس زمینه ذهنی خود، از قبل پذیرفته است که روانشناس دانا، خردمند و حاملِ فرمولی برای زندگیِ بهتر است، همچنین هزینه مادیِ صرف شده سبب میشود شخص حتما برای دورهای حتی کوتاه، راهکارِ روانشناس را به کار بندد.
@masnaviX
👍2
Forwarded from مثنوی مادی
محیط سَمّی است، سَمَّش پیشرَوَنده و واگیر، میتازاند و هر روز مُریدانی تازه به جَرگهِ فسادش میافزاید.
جهانِ فاسد هر روز از دو جبهه پیشروی میکند؛ اول محیطِ سَمّی و دوم خَلقِ مسموم و تو هر روز دو گام عقب مینشینی؛ آنقدر عقب که دشمن تا پشتِ پرچینِ خانهات میرسد، به خانه پناهنده میشوی از فسادِ خَلق و به زیرزمین از هوای فاسد.
حال تو ماندهای و اندک نزدیکانت که یک صبح بیدار میشوی و میبینی، آنها هم بُریدهاند و تصمیم به باز کردن دری گرفتند که تمام.
آخرین سنگر اما، لحاف است، آخرین بازماندهای در آخرین پناهگاه، همهجا خاموش و همهکس خاموش؛ خودت ماندهای و خودت، تنها، مبحوس و مدفون و بلاخره جنگِ تو هم آغاز میشود :
انفرادیِ خودساخته یا ...
@masnaviX
جهانِ فاسد هر روز از دو جبهه پیشروی میکند؛ اول محیطِ سَمّی و دوم خَلقِ مسموم و تو هر روز دو گام عقب مینشینی؛ آنقدر عقب که دشمن تا پشتِ پرچینِ خانهات میرسد، به خانه پناهنده میشوی از فسادِ خَلق و به زیرزمین از هوای فاسد.
حال تو ماندهای و اندک نزدیکانت که یک صبح بیدار میشوی و میبینی، آنها هم بُریدهاند و تصمیم به باز کردن دری گرفتند که تمام.
آخرین سنگر اما، لحاف است، آخرین بازماندهای در آخرین پناهگاه، همهجا خاموش و همهکس خاموش؛ خودت ماندهای و خودت، تنها، مبحوس و مدفون و بلاخره جنگِ تو هم آغاز میشود :
انفرادیِ خودساخته یا ...
@masnaviX